دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريقايــن ليـــنکثبت نام کنيد
مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
وضعیت :
تاریخ عضویت : Jul 2010
محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
نوشته ها : 1,308
سپاس ها : 3,033
سپاس شده 3,905 در 896 پست
یاد شده
در 0 پست
تگ شده
در 315 تاپیک
همه چیز در مورد فروغ فرخزاد
فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانیتبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او میتوان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.
سرودن اولین شعر فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بیپروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بیپروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسانالغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعههای اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.
ازدواج با پرویز شاپور فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامهها و نوشتههای خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد میکردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامهنگاریهای عاشقانهای داشت. این نامهها به همراه نامههای فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامههای وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.
نامههای فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نه تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شدهاند خواندنی است بلکه اینها نامههای گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی که فکر میکنیم …. کمی که مقایسه میکنیم میبینیم با حرفهایی که امروزه در جامعهی ما گفته میشود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ و شیرین مهریه در نامههای قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها! دلتنگیهایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد میشود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد میشود! محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامههای زندگی مشترک به خوبی قابل حس است! این نامهها از سه بخش تشکیل شده است.
سه بخش زندگی فروغ؛ پیش از پیوند (۱۶ نامه) زندگی مشترک (۲۲ نامه) پس از جدایی (۱۸ نامه)
سفر به ایتالیا پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخزاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانهاش به سختی میگذشت، به تأتر و اپرا و موزه میرفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشناییاش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینهای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.
آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد. در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب میکند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا میشود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر میدهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز میسازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان میدهد. در زمستان همان سال خبر میرسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبرهاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی. لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی نبود و خود در مصاحبهای در بارهی این جایزه گفت: ( این جایزه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید میبردم از کار برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است…)
در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر میکند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت میکند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد میدهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش میشوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گستردهای را برانگیخت. این خود شاعر بود که به راستی دیگرباره تولد مییافت. در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (تولدی دیگر) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست میداشت. خودش دربارهی این کتاب میگوید: (من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا میکنم. دورهی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده میشوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه میآید. من از کتاب (تولدی دیگر) ماهها است که جدا شده ام. با وجود این فکر میکنم که از آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) میشود شروع کرد….) و آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است:
(من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.)
پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود. فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماههی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد. زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن، خوب فرا گرفته بود. نمایشنامه ی (ژان مقدس) از (برنارد شاو) و سیاحتنامهی (هنری میلر) در یونان به اسم (ستون سنگی ماروسی) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده. ترجمهی (ژان مقدس) که شرح زندگی (ژاندارک) است، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش میخواست نقش (ژاندارک) را بازی کند. در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیدهی اشعار او چاپ شد. در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد. به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود. در همان سال برناردو برتولوچی یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت. در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (مولف) در شهر پذارو شرکت نمود. همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت.
باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود. جهانی او را میطلبید و احترام میگذاشت. زندگیاش چنین بود …. پربار، پر ثمر و سرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود….
روحیه و شخصیت راستین فروغ را میباید از شعرهایش شناخت. آنانکه او را از نزدیک میشناختند میگویند: (یک انسان والا بود و صادق و صمیمی و مهربان. روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود. حالتی داشت چون قدیسین: آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت.)
یکی از دوستانش میگفت: (فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطمهایش نیز از این بود. او شادترین و غمگینترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطهی ملاقات غم و شادی بود.) از یک دوست دیگرش پرسیدم: (فروغ چه چیزهایی را دوست میداشت و احترام میگذاشت؟) گفت: (هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود: تپه را، حرکت ابر را، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت، شبنم را …. ) زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمیتوانست بپذیرد. هر چند آنها را میبخشید و خود با آنها بیگانه بود. اگر دشنامی میشنید، دشنام دهنده را مینگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم میکرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ میگفت. اما پاسخی در حد کلی و بالا، نه فردی و کوچک.
آخرین شعری که از او به چاپ رسید، به نام (چرا توقف کنم )؟ پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت، چون میدانست که در عرصهی انسانیت کسی شدن جگر میخواهد. از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف میسازد، چیزی نمیخواست. فروتن بود و پاک نهاد. زندگی اش در شعر خلاصه میشد. هر کس شعری میگفت، گویی به او مربوط میشد. کنکاش میکرد و همهی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ میشد، میخواند. به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که میدید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما، شعری ضعیف ساخته است، غمگین میشد. مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.
پایان زندگی آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سالهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شدهاند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصیاش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از فروغ چندین شعر، دو سناریو برای فیلم، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است. دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند، باشد که یادش و نامش را نسلهای دیگر گرامی شمارند و گرامیباد یاد او و نام او.
آثار * ۱۳۳۱ - اسیر شامل ۴۴ شعر * ۱۳۳۵ - دیوار * ۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر * ۱۳۵۲ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر * ۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمی دانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز
تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
I and refusal of wine! What a tale this is!
Doubtless, this degree of reason mine; and sufficient is.
Up to the last, I knew not the path to the wine-house:
If not, to what an extent our austerity is.
The Zahed, and haughtiness, and prayer; and I, and intoxication, and supplication
مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
وضعیت :
تاریخ عضویت : Jul 2010
محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
نوشته ها : 1,308
سپاس ها : 3,033
سپاس شده 3,905 در 896 پست
یاد شده
در 0 پست
تگ شده
در 315 تاپیک
پاسخ : همه چیز در مورد فروغ فرخزاد
برخی از اشعار
وداع
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم،تا که در ان نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو،ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد،میرقصد اشک
اه،بگذار ه بگریزم من
از تو،ای چشمه جوشان گناه
شاید ان به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق امد و از شاخم چید
شعله اه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر ان لب نرسید
----------------------------------------- حسرت
از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت
---------------------------- عاشقانه اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
پيكرم بوي هم آغوشي گرفت
جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
اي مرا با شعور شعر آميخته
اين همه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لا جرم شعرم به آتش سوختي
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمی دانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز
تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
I and refusal of wine! What a tale this is!
Doubtless, this degree of reason mine; and sufficient is.
Up to the last, I knew not the path to the wine-house:
If not, to what an extent our austerity is.
The Zahed, and haughtiness, and prayer; and I, and intoxication, and supplication
شعرهای فروغ فوق العادست ، اما رنج و تلخی بسیاری تو شعرهاش نمود داره ، خصوصا در باره زن ، و نشان دهنده دیدگاه فوق العاده منفی ای داره که تو اون روزگار نسبت به زن وجود داشته .
روحش شاد ، من شعر وداعش رو خيلي دوست دارم
اما واقعا رنج و ظلمي كه تو تاريخ نسبت به زن وجود داشته رو بارها و بارها يادآوري مي كنه !
يه جورايي فكر مي كنم از جايگاه و جنسيت خودش گله و شكايت زياد داشته !
روحش شاد !
فروغ فرخزاد یکی از شعرای فوق العاده عصر ماست.
اما متاسفانه هم در زمان زنده بودنش و هم بعد از مرگش خیلی مورد ظلم قرار گرفت......
من شعرای فروغ رو دوست دارم نه به خاطر اینکه یه بانوی شاعره.
نه به خاطر اینکه از رنجی که به زنها تحمیل میشه شکایت داره.
به خاطر اینکه شعرهاش زیبان. به خاطر اینکه کی تونسته کاملا احساساتش رو به خوانده منتقل کنه.
وقتی در مورد پسرش شعر میگه، میشه کاملا درد یه مادر دور از فرزند رو در شعراش احساس کرد....
من تلخی ها و غمهای شعر فروغ رو دوست دارم چون کاملا واقعین و کاملا احساسات شاعر در اونها منعکس شده.......
اینجا باد و باران
با دریا سخن می گویند
گوش فرا می دهم بی آن که
چیزی از نجوای شان بفهمم
اما در دور دست ها
جایی که آذرخش چنان درخششی ندارد
تا افق ها را روشن کند
صدای تو با سایه ها سخن می گوید
درست مانند روزی که از راه رسیدی.
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
وضعیت :
تاریخ عضویت : Aug 2010
محل سکونت : فعلاً بالای خاک
سن: 31
نوشته ها : 205
سپاس ها : 175
سپاس شده 216 در 117 پست
یاد شده
در 0 پست
تگ شده
در 3 تاپیک
پاسخ : همه چیز در مورد فروغ فرخزاد
نوشته اصلی توسط RASHNO
فروغ شاعری بزرگ بود که تنها گناهش این بود که زن بود!
دقیقاً متوجه نشدم منظور این جمله رو؟
فروغ یه زن بود...درست...اما حرف خودشو زد و فعالیت مورد علاقه خودشو پیگیری کرد.کاری به زندگی شخصی اش نداشته باشیم در عرصه زندگی هنری اش چیزی دیده نمیشه که نشون دهنده این باشه که داره نوعی تاوان پس می ده.
دقیقاً متوجه نشدم منظور این جمله رو؟
فروغ یه زن بود...درست...اما حرف خودشو زد و فعالیت مورد علاقه خودشو پیگیری کرد.کاری به زندگی شخصی اش نداشته باشیم در عرصه زندگی هنری اش چیزی دیده نمیشه که نشون دهنده این باشه که داره نوعی تاوان پس می ده.
دوست عزیز
فروغ در زندگی هنریش یک زن موفق بود اما در زندگی خصوصیش به گناه زن موفق بودن خیلی کشید... زندگی خصوصی افراده که خوشبختی یا بدبختیشونو محک میزنه.
خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
وضعیت :
تاریخ عضویت : Aug 2010
محل سکونت : فعلاً بالای خاک
سن: 31
نوشته ها : 205
سپاس ها : 175
سپاس شده 216 در 117 پست
یاد شده
در 0 پست
تگ شده
در 3 تاپیک
پاسخ : همه چیز در مورد فروغ فرخزاد
نوشته اصلی توسط RASHNO
دوست عزیز
فروغ در زندگی هنریش یک زن موفق بود اما در زندگی خصوصیش به گناه زن موفق بودن خیلی کشید... زندگی خصوصی افراده که خوشبختی یا بدبختیشونو محک میزنه.
با احترام به حرفتون ولی موافق نستم باهاش...زیرا 1- زندگی خصوصی افراد رو شخصیت و تفکراتشون شکل می ده و 2- مثال نقض زن موفق در آن دوران مثل پروین اعتصامی نشون می ده که صرفاً زن بودن فروغ عامل مشکلاتی که داشته نیست بلکه این خودش و تفکراتش بودند که چنینش کردند.
با احترام به حرفتون ولی موافق نستم باهاش...زیرا 1- زندگی خصوصی افراد رو شخصیت و تفکراتشون شکل می ده و 2- مثال نقض زن موفق در آن دوران مثل پروین اعتصامی نشون می ده که صرفاً زن بودن فروغ عامل مشکلاتی که داشته نیست بلکه این خودش و تفکراتش بودند که چنینش کردند.
بحث پروین و شرایط زندگیش فرق میکنه با فروغ.
فروغ در دنیای متفاوتی به دنیا امد و بزرگ شد ولی جامعه اش این گذار فرهنگی رو نمیپذیرفت. مشکل اون نبود. اون ازاد فکر میکرد ومیخواست ازاد زندگی کنه ولی جامعه ما همیشه درتضاد رفتار و اندیشه غرقه.
فروغ هم قربانی این تضاد شد.
علاقه مندی ها (Bookmarks)