سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh گذر از کوچه

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: گذر از کوچه

  1. #1
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    گذر از کوچه

    هیچوقت یادم نمییره پسر بچه ای آرام و خجالتی بودم که همه ی دنیاش یه خونه بود و آدماش و یه کوچه ی بلند و طولانی که فقط وقتی بابا مامان میخواستن جایی بروند از آن بیرون میرفتم وقتی به سر کوچه میرسیدم حول برم میداشت و حرفهای مامان توی ذهنم میومد که بیرون از این کوچه نریا خطرناکه میدزدنت میرن کلیه هاتو در میارن و از این حرفا
    منم همیشه از این ترس هم شده قدم بیرون از کوچه نمیگذاشتم و دلم خوش بود به دوستانی که داشتم
    دوستایی که با همه کوچیکیشون رفیق بودن نه نارفیق اما بیشتر از همه با دو تا هم سن خودم بازی میکردم به اسم محسن و امیر که جفتشون یکی یه سال از من بزرگتر بودن اما رفیق گرمابه و گلستان هم شده بودیم
    هر کاری میخواستیم بکنیم هم با هم بود کسی هم از اون یکی نمیپرسید چرا اینکارو میکنی انگار رسم رفاقت این بود نه نیاریم تو حرفامون شایدم از بچگی و سادگی بود چون خیلی وقتا کلی دعوا پشت سرش بود
    یادم نمیره هر بار از جلو در یکیشون رد میشدم و صدای دعوا کردن مامان یا باباشونو میشنیدم کلی خدارو شکر میکردم اینبار نوبت من نبوده و پسر خوبی بودم اما رسید به روزی که اونا شدن هفت ساله و مدرسه رفتن شده بود اجبار کودکیشون دیگه کمتر میدیدمشون اما هر بار هم میدیدمشون ناراحت میشدم آخه اونا هر روز از کوچه میگذشتن و خودشون میرفتن جایی به اسم مدرسه وقتی هم از مامان میپرسیدم چرا اونارو نمیبرن که کلیه هاشونو در بیارن میگفت واسه اینکه اونا بزرگ شدن منم هی با خودم فکر میکردم که محسن که از من هیکلش کوچیکتره زورشم کمتره آخه دعوا کرده بودیم چند بار پس چرا اون میتونه من نمیتونم و این شده بود سوال همیشگیه ذهنم
    منم اون روزا از فرط تنهایی با کوچیکتر از خودم بازی میکردم و از شانس من بیشترشونم دختر بودن وسفره ی خاله بازی همیشه جور جور منم که همیشه بابای خانواده بودم و کلی ادای بابای خودمو در میاوردم
    این آخریا یه سیبیل کاغذی هم با کمک بابا کشیده بودم و میزاشتمش بالا لبم که آره دیگه ما اینیم دخترای محلم کم کم چادر گل گلی مامانارو کش میرفتن و یه نفر یا دو نفر یکیشو سرشون میکردن که بگن آره ما هم اینیم بابای خانواده
    خلاصه رسید به تابستونو دوستای خوش مرام من بازم وقتشون آزاد شد و بازیامون شروع شد ولی بازم اونا از این کوچه میگذشتن و ماماناشون خریداشونم میدادن که گاهی اینا بکنن از کبریت و گاهی چند تا نون گرفته تا نمک و ماست
    منم باز تو حسرت این روزا منتظر بودم این هفت سالگی از راه برسه
    کم کم بازیهای تابستون انقدر گرمم کرد که نفهمیدم چی شد تو روزای سرد تابستون و آخرای شهریور بابا گفت بریم واست میخوام وسیله بخرم منم خوشحال که حتما بحث اسباب بازی و لباس نو دنبال بابا افتادم و رفتیم رفتیم
    ولی اینبار مغازه ها فرق داشت تازه دو زاریم افتاد که نوبت منم شده
    خلاصه تا شب نشده کلی مداد و پاک کن و تراش و کیف و هر چیزی که فکرشو بکنی خریدیم منم شب با اینکه هی مادرم میگفت دست نزن خراب میشه کلی با وسایلم ور رفتم و هی تماشاشون کردم
    عادت داشتیم همیشه صبح زود بیدار بشیم اما یه روز صبح خیلی زودتر از همیشه پاشدیم مامان کلی صبحونه درست کرده بود و چند تا لقمه هم گرفت گذاشت تو کیفم و گفت اگه گشنه شدی اینارو بخور
    بعد صبحونه هم شروع کرد به آماده کردنمو آخرشم بابا بند کفشمامو بسته و دستمو گرفت گفت بریم که مدرسه دیر نشه
    تو مسیر وقتی از کوچه میگذشتم کلی تو ذوق و شوق بودم که از این به بعد منم بزرگ شدم و از اینجا میتونم رد بشم
    رسیدم به یه در بزرگ که جلوش کلی آدم واستاده بودن و وقتی واردش شدیم دیدم اوه این همه بچه مثل من
    راستش یه جورایی مونده بودم اینا از کدوم سیاره اومدن آخه از ستاره هایی که بابا میگفت تمومی ندارن هم بیشتر بودن خودم هزار بار شمرده بودمشون اما اینا خیلی بیشتر بودن
    رفتیم آخرای حیاط واستادیم بابا از یه آقایی پرسید شروع شده و اونم جواب داد آره دارن اسمارو میخونن
    مونده بودم این همه بابا مامان و بچه اینجا چطوری اومدن که بابا گفت حواست باشه اسمتو گفت بریم بالا منم سر تکون دادم و تاییدش کردم
    جلورو نمیدیدم به بابا گفتم بغلم کن بیشتر دلیلم دیدن صدایی بود که داشت اسم صدا میکرد ولی بهانه واسه بابا خستگی بود
    اونم بلندم کرد گرفتش تو بغلش و گفت ماشالا جدی جدی بزرگ شدیا منم همه حواسمو دادم به روبرو دیدم یه آقای نسبتا پیری داره اسم میخونه بابا هم زیاد منو زیاد بالا نگه نداشت و گذاشت زمین و گفت ماشالا سنگین شدیا نمیشه چسبیدم بهشو اونم مثل همیشه دست گذاشت رو سرمو نوازشم کرد
    هی اسما خونده میشد و ما صبور منتظر بودیم که نوبت ما بشه اما انگار اسم ما نبود
    تشنه شده بودم به بابا نق میزدم که گشنمه اونم میگفت صبر کن یکم اما طاقتم از دست رفته بود بابا هم دید جدیه اوضاع به آقای کناری سپرد که حواست باشه اگه اسم مارو خوند بهمون بگی
    دستمو گرفت و برد سمت یه جایی که کلی شیر آب بود منم دست کردم تو کیفمو لیوان تاشویی که با کلی ذوق خریده بودمش در آوردم و با کمک بابا بازش کردم و آب خوردم
    برگشتیم دیدم آقاهه با دست به بابام اشاره میکرد بابام تندتر منو کشید و اونم گفت صداتون کردن بودو
    بابا هم منو انداخت جلو گفت بودو منم همینطوری تند تند دویدم و از پله ها رفتم بالا یکم جلوتر رفتم دیدم ای دل غافل بابا نیست برگشتم دیدم وای همه بچه ها هم مثل من بابا یا مامانشون کنارشون نیست
    نمیدونم ولی مات واستاده بودم که یه آقایی رسید بهم گفت چرا واستادی پسرم منم گفتم بابام گم شده
    اونم یه نگاهی بهم کرد با لبخند و گفت باشه برو جلو منم میگردم باباتو پیدا میکنم
    منم خیلی راحت گفتم قول میدی اونم دستمو گرفت و گفت آره قول
    حالا بماند که بعدا فهمیدم اون آقا ناظم مدرسه بود و کلی مهربونی و اخمش توفیر داشت
    منم رفتم جلو و سمت اتاقی که بهم نشون داد از جلوی یه خانوم مهربون رد شدم و سلام کردم و نشستم رو یه نمیکت
    همه جور بچه ای میدیم کنارم بعضیا گریه میکردن بعضیا ساکت منم به خودم میگفتم اینا هم مثل من باباشون گم شده اما به اون آقای مهربون نگفتن تا پیداش کنه.در کلاس بسته شد و اون خانم مهربون شروع کرد به حرف زدن
    منم همش به این فکر میکردم که از چند روز دیگه میتونم از کوچه تنهایی رد بشم
    اون روز گذشت و من بابای من پیدا نشد اما ظهری جاش مامانم پیدام کرد
    نمیدونم بقیه تونستن بابا مامانشونو پیدا کنن یا نه اما من که نتوسنتم بابای مفقودمو پیدا کنم

  2. 7 کاربر از پست مفید Mark Benford سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,549 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : گذر از کوچه

    ممنون از داستان قشنگت ، نمي دونم يه حال و هواي خاصي داشت ،‌يه كوچه ، روزهاي خوب بچگي ، روزهاي معصوميت !!!
    ممنون

  5. کاربر روبرو از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده است .


  6. #3
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : گذر از کوچه

    نقل قول نوشته اصلی توسط :SAYTA: نمایش پست ها
    ممنون از داستان قشنگت ، نمي دونم يه حال و هواي خاصي داشت ،‌يه كوچه ، روزهاي خوب بچگي ، روزهاي معصوميت !!!
    ممنون
    ممنون نازنین جان لطف داری منم خواستم یکم یاد کودکی بیفتم

  7. #4
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : گذر از کوچه

    مرسی مهران جان ، خیلی زیبا نوشتی .واقعا نوشتن کمک بزرگیه به آدم . حتی در موقع خاطره نویسی . اما چرا من احساس کردم یه غمی تو نوشتته ؟

  8. کاربر روبرو از پست مفید PHOENIX سپاس کرده است .


  9. #5
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : گذر از کوچه

    خیلی قشنگ بود مهران جان. اینقدر بااحساس مینویسی که به دل ادم میشینه. قشنگ از نوشته هات معلومه که چه احساس لطیفی داری. بهت تبریک میگم.
    این داستانت منو یاد خاطره روز اول دبستانم انداخت که منم گم شدم. ولی مشکل من این بود که مدرسه امون دو تا در داشت. وقتی تعطیل شدیم رفتم بیرون مدرسه تو کوچه منتظر وایستادم. نگو پدر مادرم از این در اومدن دنبالم و تو مدرسه دنبالم میگردن. خیلی گریه کرده بودم و آب دماغ و چشام قاطی شده بود. وقتی پیدام کردن کلی ناز کردم. بابام گفت هر چی دلت میخواد بگو برات بخرم. منم سوءاستفاده کردم و یک عروسک بزرگ رو که مدتها بود زاغ سیاشو چوب میزدم خواستم و بابام برام خرید. مثل فرشته ها بود.
    یادش به خیر... <:-p


    دوباره خواهيم روييد...




  10. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  11. #6
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : گذر از کوچه

    نقل قول نوشته اصلی توسط PHOENIX نمایش پست ها
    مرسی مهران جان ، خیلی زیبا نوشتی .واقعا نوشتن کمک بزرگیه به آدم . حتی در موقع خاطره نویسی . اما چرا من احساس کردم یه غمی تو نوشتته ؟
    میس آوا آبجی لطف داری
    خوب شاید واسه اینکه یکم فکر کردن به اون موقع ها با همه قشنگیش یاد چیزایی میندازدم که از دست دادمشون

  12. #7
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : گذر از کوچه

    نقل قول نوشته اصلی توسط RASHNO نمایش پست ها
    خیلی قشنگ بود مهران جان. اینقدر بااحساس مینویسی که به دل ادم میشینه. قشنگ از نوشته هات معلومه که چه احساس لطیفی داری. بهت تبریک میگم.
    این داستانت منو یاد خاطره روز اول دبستانم انداخت که منم گم شدم. ولی مشکل من این بود که مدرسه امون دو تا در داشت. وقتی تعطیل شدیم رفتم بیرون مدرسه تو کوچه منتظر وایستادم. نگو پدر مادرم از این در اومدن دنبالم و تو مدرسه دنبالم میگردن. خیلی گریه کرده بودم و آب دماغ و چشام قاطی شده بود. وقتی پیدام کردن کلی ناز کردم. بابام گفت هر چی دلت میخواد بگو برات بخرم. منم سوءاستفاده کردم و یک عروسک بزرگ رو که مدتها بود زاغ سیاشو چوب میزدم خواستم و بابام برام خرید. مثل فرشته ها بود.
    یادش به خیر... <:-p
    شما خیلی خیلی لطف دارین به من (راستی ببخشین دیر جواب میدم سایت دیروز بالا نمیومد واسم) پیش نوشته های شما که هیچی نیست
    ولی من بگما من گم نشدم بابام گم شده بود
    من فقط اون موقع ها که میخواستیم بریم آمپول بزنیم سوء استفاده میکردم هر چی میخواستم بابا میخرید

  13. #8
    خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
    .:mAysAm:. آواتار ها
    وضعیت : .:mAysAm:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : فعلاً بالای خاک
    سن: 36
    نوشته ها : 206
    سپاس ها : 175
    سپاس شده 216 در 117 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    پاسخ : گذر از کوچه

    خیلی ممتن زیبایی نوشه بودی دوست من.لذت بردم از خوندنش...علیرغم اینکه با نظر آوا در مورد غم داشتن نوشته ات موافقم ولی اینکه تونسته بودی به شیرینی بنویسی اش ، جای تبریک داره.
    موفق باشی دوست من.



  14. کاربر روبرو از پست مفید .:mAysAm:. سپاس کرده است .


  15. #9
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : گذر از کوچه

    نقل قول نوشته اصلی توسط :oneofthem: نمایش پست ها
    خیلی ممتن زیبایی نوشه بودی دوست من.لذت بردم از خوندنش...علیرغم اینکه با نظر آوا در مورد غم داشتن نوشته ات موافقم ولی اینکه تونسته بودی به شیرینی بنویسی اش ، جای تبریک داره.
    موفق باشی دوست من.
    ممنون میثم جان خوشحالم که خوشتون اومده
    راستش شاید به خاطر حال و هوای این روزهامه که یکم غم داشته در هر صورت ممنون بازم

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •