سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

  1. #1
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    دوستان عزیز ، این اولین تجربه من در داستان نویسیه ، و باید بگم که جو ادبیه سایت اینقدر قویه که حقیقتا آدم رو ناخودآگاه به سمت و سوی تجربیات جدید سوق می ده ، خصوصا حضور و وجود بانوی ادبیه سایتمون مهناز عزیز .
    بی شک نوشته ام پر از اشکال خواهد بود ، اما خیلی خوشحال می شم دوستان با انتقادات و نظراتشون کمک کنن تا دفعات بعد گامهای بهتری بردارم.داستان تقریبا نیمه واقعیه، با بال و پری که خودم بهش دادم امیدوارم مورد پسند دوستان واقع بشه .
    ----------------------------------


    خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    عصر دلپذیری بود . شیوا در آشپزخانه مشغول تهیه شام بود.صدای بازی بچه ها از اتاق پذیرایی می آمد. در حال حلقه کردن پیازها بود که امواج خاطرات آرام آرام او را از آن محیط دور کرد ...
    ------------------
    بعد از ظهری تابستانی پشت میز شرکت نشسته بود که حمید پسر شوخ و ساده ای که همکار چندین ساله اش بود با شیطنت پرسید :
    - شیوا تا حالا عاشق شدی ؟
    شیوا که از این سوال ناگهانی شوکه شده بود خودش را جمع و جور کرد و با صلابت دخترانه اش گفت:
    - کی؟ من ؟ امکان نداره ، اصولا من عاشق نمی شم .
    حمید خنده زیرکانه ای کرد و گفت :
    - نه دختر جون ، بگو تا حالا کسی عاشقم نکرده .
    و بعد نگاهی عمیق و معنی دار به شیوا انداخت که نتوانست درکش کند و بعد با خنده ای زیر لب به کارش مشغول شد . اما شیوا غرق در افکارش گشت .
    چند وقت پیش از طریق اینترنت با مردی آشنا شده بود . با هم قرار گذاشته بودند و شیوا در همان نگاه اول از مرد خوشش آمده بود و فی البداهه رابطه پر جوش و خروش و به ظاهر عاشقانه ای را شروع کرده بودند ، پر از وعده وعیدهای زیبا و هدایای رنگارنگ ، شیوا احساس کرده بود که دیگر مرد رویاهایش را یافته است ، اما چند ماه بیشتر نگذشته بود که مقاصد شوم و پلید مرد برایش آشکار گشته و این داستان خیلی برایش گران تمام شده بود و دانست که همه آن حجم احساس نه عشق که تنها هوسی زودگذر بوده است .
    نگاهی به حمید کرد ، جذابیت خاصی در چهره و تیپ ظاهریش نبود . به دلیل رابطه خانوادگی چند ساله ای که داشتند حمید برایش مثل برادری بود که نداشت .یعنی همیشه به همین دید به او نگاه کرده بود.همیشه در همه مشکلاتی که برایش پیش می آمد کمک و راهنماییش می کرد ، حمید را مرد خردمندی می دانست که هیچ گاه پا را از حدود روابط محترمانه خویش فراتر نمی گذارد .صمیمیتی خاص در هاله اي از احترام با یکدیگر داشتند. او هیچ وقت به طور جدی به حمید فکر نکرده بود.
    مدتی گذشت تا دوباره در دام رابطه دیگری اسیر شد . وقتی که برای کاری به یک اداره دولتی رفته بود ، با یکی از کارمندان آنجا آشنا شد و این آشنایی خیلی زود منجر به یک رابطه احساسی شد .علی پسر فوق العاده مهربان و عاشق پیشه ای بود ، به دلش نشسته بود.اما پس از مدتی که بحث ازدواج به میان آمد علی پا پس کشیده و تفاوتهای فرهنگی دو خانواده را بهانه کرده بود. بدجوری تو ذوق شیوا خورده و سرافکندش کرده بود.
    اما گویی هر بار شیوا در گیر و دار رابطه ای غرق می شد حمید می فهمید ، چون چند روز بعد از قطع رابطه اش حمید دوباره با همان شیطنت همیشگی اش پرسید ؟
    - شیوا تا حالا عاشق شدی ؟
    شیوا پشت چشمی نازک کرد و گفت :
    - یه بار هم قبلا پرسیدی ، گفتم که من عاشق نمی شم .
    حمید گفت :
    - آهان ، راست می گی .. اگه یادت باشه منم گفتم چون تا حالا کسی بلد نبوده که عاشقت کنه و ..خندید .
    شیوا از این که احساس می کرد حمید دستش انداخته است لجش گرفته بود . از پشت میز بلند شد و به حیاط شرکت رفت و روی پلکانی نشست. براستی چرا مردهای این دور و زمونه راه و رسم عاشقی بلد نبودند؟
    که دوباره صدای حمید را شنید که می گفت :
    - بابا عیب نداره که شیوا ، اینقدر حرص نخور .بالاخره یکی پیدا می شه که عاشقت کنه
    و خنده بلندی سر داد که همین منجر شد شیوا به شدت عصبانی شده و فنجان چایی که با خود به حیاط برده بود روی لباسش خالی کند.
    -------------------
    همچنان که بوی پیاز اشک از چشمانش سرازیر کرده بود به یاد و خاطره آن روزها می خندید .
    هیچ وقت نتوانسته بود رفتارهای حمید را درک کند . همیشه با کمکها و حمایت هایش به او محبت کرده بود ، هیچ گاه هم احساس خاصی از خودش بروز نداده بود ، حداقل از دیدگاه شیوا اینگونه بود.
    پاییز سال بعد بود که حمید به طور ناگهانی غیبش زد . در شرکت هیچ کس نمی دانست کجاست . خود شیوا از سر حجب و حیای دخترانه اش روی این را نداشت که مستقیماً از خانواده اش بپرسد تا اینکه یک روز رئیس شرکت گفت حمید از ایران رفته است!!!
    این خبر برای شیوا شوک عمیقی بود . اصلا نمی توانست باور کند که حمید اینگونه بدون خداحافظی برود .جای خالی حمید را بدجوری احساس می کرد . تا اینکه چند ماه بعد نامه ای از سویس به آدرس شرکت برایش آمد. نامه ی کوتاهی از جانب حمید :

    شیوای عزیزم سلام
    رفتم ، چون احساس کردم همیشه بودنم در کنارت ، موجب شد که هیچ وقت مرا نبینی و من دیگر نتوانستم این نا دیده شدن را تاب بیاورم . شیوا من هم نتوانستم عاشقت کنم . ببخش که هیچ گاه حیا اجازه نداد که به سادگی دیگر مردان ، به راحتی بگویم : دوستت دارم . چون همیشه معتقد بودم که عشق را نباید هجا کرد ، و تا بخواهی به کلام بیاوری و هجی اش کنی دیگر عشق نیست ، چون معتقد بودم عشق را باید در چشمها جست و باید با نگاه کشفش کرد .اما شیوا .... به خدا همیشه دوستت داشتم .
    حمید

    شیوا یادش می آمد که تا دو ماه بعد از دريافت آن نامه ، چه حال و روزی داشت ، دو ماهی که روزهایش با دلتنگی و چشم دوختن به جای خالی حمید و شبهایش با گریه هایی از سر پشیمانی می گذشت ، پشیمانی از اینکه هیچ گاه نخواسته بود بفهمد که عشق دور نیست و شاید همین نزدیکیهاست ، کافیست چشم باز کنی و ببینی .
    سرانجام تمام شهامتش را جمع کرده بود و خیلی مختصر جواب نامه حمید را داده بود :

    سرانجام مردی مرا عاشق کرد .حمید برگرد.

    --------
    ناگهان صدای زنگ در داخل خانه پیچید و رشته افکارش را ازهم گسست .سعید پسر کوچکش دوان دوان به طرف حیاط رفت و در را باز کرد و در حالی که صدای خنده اش می آمد با خوشحالی فریاد می زد : مامان بابا از سر کار برگشته.
    حالا دیگر اشکهایش به خاطر پیاز نبود ، اشک شکرگذاری بود ،اشک عشق .صدای حمید بود که با همان شیطنت همیشگی می گفت : خانوم امشب شام کربن داریم ؟بوی سوخته تا سر کوچه میاد .
    ویرایش توسط PHOENIX : 08-19-2010 در ساعت 19:33

  2. 11 کاربر از پست مفید PHOENIX سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,549 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    مرررررررسي آواااااا
    نمي دوني چقدر خوشحال شدم كه داستان مي نويسي ،‌تا آخرش نخوندم ، اول خواستم بگم ذوق زده شدم ،الان مي خوووووونم

  5. کاربر روبرو از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده است .


  6. #3
    sina2 آواتار ها
    وضعیت : sina2 آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    سن: 27
    نوشته ها : 91
    سپاس ها : 177
    سپاس شده 94 در 55 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 96 تاپیک

    پاسخ : خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    قشنگ بود خوشمان آمد
    ولي ديگه دوره عشق گذشت الان همه فقط به خاطر پول ازدواج ميكنن

  7. کاربر روبرو از پست مفید sina2 سپاس کرده است .


  8. #4
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    نقل قول نوشته اصلی توسط PHOENIX نمایش پست ها

    همیشه معتقد بودم که عشق را نباید هجی کرد ، و تا بخواهی به کلام بیاوری و هجی اش کنی دیگر عشق نیست ، چون معتقد بودم عشق را باید در چشمها جست و باید با نگاه کشفش کرد .

    هیچ گاه نخواسته بود بفهمد که عشق دور نیست و شاید همین نزدیکیهاست ، کافیست چشم باز کنی و ببینی.

    سرانجام مردی مرا عاشق کرد .[/FONT]
    عالی بود آوایی.
    خیلی ساده و روان. این دوتا جمله رو که گذاشتم خیلی خوشم اومد
    بهت تبریک می گم عزیزم. موفق باشی




  9. کاربر روبرو از پست مفید Parnian سپاس کرده است .


  10. #5
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    منم مثل پرنیان عاشق اینجاشم
    بفهمد که عشق دور نیست و شاید همین نزدیکیهاست

    مرسی آوا خیلی ساده و روان بود من که خیلی خیلی دوستش داشتم آفرین آبجی

  11. کاربر روبرو از پست مفید Mark Benford سپاس کرده است .


  12. #6
    خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
    .:mAysAm:. آواتار ها
    وضعیت : .:mAysAm:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : فعلاً بالای خاک
    سن: 35
    نوشته ها : 206
    سپاس ها : 175
    سپاس شده 216 در 117 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    پاسخ : خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    وای اینجا رو ببین...آوای داستان نویس...براوو!
    داستان خوبی بود یه جورایی مثل فیلم های هندی یا داستان های مجلات خانوادگی شیرین و خوندنی بود و دلنشین.
    پرداخت خوبی هم داشت...ادامه بده!



  13. #7
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    به به ببينيد بالاخره اوا هم داستانشو رو کرد. خوشحالم که باعث شدم قلماتونو ور دارين و هر چي تو دلتونه بريزين رو کاغذ.

    داستان خيلي قشنگي بود. احساس خيلي لطيفي داري و بعضي وقتها خوب ميتوني ازش استفاده کني مخصوصا چند جمله نامه ات. بهت تبريک ميگم. اگه يه کم تعليم ببيني ميتوني داستانهايي حرفه اي بنويسي.
    ضمنا مژده بدم که ميخوام يه کلاس داستان نويسي تو سايت راه بندازم و هرچي ياد گرفتم رو به بچه ها ياد بدم. اون اوایل که خودم رفتم کلاس فکر نميکردم نيازي باشه چيزي ياد بگيرم ولي بعدش ديدم خيلي چيزا بلد نيستم و هر کاري قواعد خاص خودشو داره و اگه حرفه اي ياد بگيريم حرفه اي هم کار ميکنيم. امروز داشتم فکر ميکردم که تاپيکشو بزنم که ديدم اينجوريه... اگه شد ميزنم و تو هم اوا جان بايد شاگرد ثابت کلاسم باشي. چون روت حساب کردم و البته خيليهاي ديگه که خودشون ميدونن


    دوباره خواهيم روييد...




  14. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  15. #8
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    مرسی مهناز جون ممنونم ، حقیقتش در کنار اساتیدی چون شما و به امید اینکه پا به پا راهنماییمون می کنید جرات نوشتن به خودمون دادیم سالهاست که دلم می خواد بنویسم ، اما هنر می خواد که آدم بتونه احساس قلبش رو از طریق دست و قلمش بریزه رو کاغذ.اما اینجا خواستم استارت رو بزنم که با راهنمایی های شما بالاخره شروع کنم .امیدوارم باعث شه بقیه بچه ها هم استارت بزنن ، که در این صورت من به شخصه با افتخار می گم که ساعاتی رو که تو این سایت می گذرونم به بطالت و بیهودگی نگذشته و یکسره درس بوده و زندگی .چیزی که تمام هدف فرخ ، من و دیگر دوستانه بوده ، قبل از اینکه این فروم حتی شکل بگیره ، فرخ می گفت دلم می خواد جایی رو درست کنم که هر کسی استعداد خودش رو پیدا کنه و شروع کنه ، یعنی واقعا این بزرگترین هدف پشت همه داستان این سایت بوده و داریم همه تلاشمون رو برای این امر می کنیم . و جدا می گم اگه احساس بشه که داریم به این مهم نزدیک می شیم نتیجه کار خودمون رو همین ابتدای کار گرفتیم .
    ویرایش توسط PHOENIX : 08-19-2010 در ساعت 19:31

  16. 2 کاربر از پست مفید PHOENIX سپاس کرده اند .


  17. #9
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خوشا آن نگاهی که از حادثه عشق ، تر است

    خوشحالم عزیزم.
    من تو اکثر بچه های سایت استعداد نوشتن دیدم و این برام خیلی لذت بخشه.
    حقیقتش قبل از اینکه این فروم باز بشه با یکی از دوستام که اموزشگاه داره صحبت کرده بودم که یک کلاس داستان نویسی راه بندازم.
    دیشب فکر کردم چرا اینجا نه؟ من که فعلا دارم اکثر وقت خودمو اینجا میگذرونم بزار یه کار به درد بخور هم انجام بدم.
    نمیگم کار بلدم و خودمم خیلی حالیمه. نه اصلا... انسان از روزی که به دنیا میاد تا لحظه مرگ باید چیز یاد بگیره. ولی خب با توجه به تجربه ام یه چیزایی یاد گرفتم که میتونم به بچه های اینجا که از من کوچیکترن یاد بدن. فقط تجربه سن و سال بیشتر. همین.
    کلاسو راه میندازم و بعد یکی دو هفته مسابقه رو ترتیب میدم. خوشحالم که همراهین


    دوباره خواهيم روييد...




  18. کاربر روبرو از پست مفید RASHNO سپاس کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •