سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh فال تاروت

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: فال تاروت

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    فال تاروت

    - میشه برام یه فال تاروت بگیری؟ خیلی حالم بده.
    - معلومه، امروز صبح که تو کلاس بهت گفتم هروقت دوست داشتی میتونی زنگ بزنی تا برات فال بگیرم...
    در حالی که گوشی تلفن را بین سر و شانه ام نگه داشته بودم توی کشو مشغول جستجوی کارتها شدم. صدای تنفسش بلند ونامنظم بود و توی گوشی میپیچید.. ورقها را پیدا کردم و شروع کردم به برزدن.
    - خیلی حالم بده.
    - سعی کن خودتو کنترل کنی، هیچی ارزش اینو نداره که آدم اینقدر خودشو داغون کنه.
    - راست میگی ولی دست خودم نیست. تمام بدنم داره میلرزه...
    تقریبا میدانستم چه اتفاقی افتاده است، این اولین بار نبود که کسی اینطور مضطرب از من میخواست برایش فال بگیرم. فرشته در این مدت به نظر من زن قوی و محکمی میامد و حالا این زن آنقدر شکسته بود که صدایش اینطور میلرزید. یادم آمد روزی که آقای محمدی آن آبروریزی را به راه انداخت او بسیار قوی بود و هیچگونه ضعف در رفتارش دیده نمیشد. آنروز او با افتخارحلقه نقره ای ساده ای را که به انگشت کرده بود نشانم داد و گفت نامزد دارد و قرار است چند سال بعد با نامزدش ازدواج کند.
    ورقها را روی میز پهن کردم و پرسیدم :
    - نیت کردی؟
    و از بین کارتها یکی را انتخاب کردم.
    - برگ سفره، گوش کن تا توضیحاتشو برات بخونم.
    و شروع کردم به خواندن مطالب کتاب راهنمای فال.
    همه ما انسانها در سفر هستیم. مهم اینست که میرویم. رسیدن مهم نیست. فکر کن یک کوهنوردی وبعد از آنهمه سختی به قله رسیده ای، حالا چه؟ چکار میخواهی بکنی؟ پس مقصد مهم نیست، رفتن مهم است...
    - یعنی منظورش اینه که من یه مسافرت در پیش دارم؟
    - نه دوست من، منظورش اینه که ما باید همیشه در راه باشیم. رسیدن به هیچ کجا و هیچکس اصلا مهم نیست، مهم خود مسیره. جوابتو گرفتی؟
    - نه میدونی چیه؟ من یه جواب احساسی میخواستم.
    - این کارت دقیقا همینو میگه. من متوجه هستم تو الان چته، میتونم کاملا حدس بزنم چی شده، اینم میگه اصلا مهم نیست که میخواستی به اون برسی و حالا نرسیدی، مهم اینه که همیشه باید تو راه باشی. امید به هدف از خود هدف مهمتره...
    صدای هق هق آرامش را شنیدم و دلم گرفت، دلم نیامد همینطوری رهایش کنم، از مدتها پیش حس کرده بودم میل دارد با من دوست بشود و تلاش میکند راهی برای ورود به پوسته سخت دوستی من پیدا کند.
    - اگه کاری از دست من برمیاد میتونی رو کمکم حساب کنی...
    - از دست کسی کاری برنمیاد.
    - منظورم اینه اگه دلت میخواد با من حرف بزنی من به حرفات گوش میدم، هر جور راحتی...
    - نه منظورم این نبود، دوست دارم با شما درددل کنم اما میترسم مزاحم وقتت بشم...
    - نه اصلا اینطور نیست... من سرتاپا گوشم، درضمن دلم نمیخواد منو شما خطاب کنی... ما با هم دوستیم، با من راحت باش. خب من گوش میکنم. چی شده؟ ترکت کرده؟
    بغضش ترکید. صدای هق هقش هر لحظه بلندتر میشد. کاری از دستم بر نمیامد. نمیدانم چه زمانی او گریه کرد و من ساکت بودم. باید صبر میکردم تا آرام شود.
    یاد حرفهای چند روز پیشش افتادم که با چه آب و تابی برای من از شیرینی عشق میگفت و این که احساس میکند بال درآورده و میتواند پرواز کند.
    روزهای اول که می دیدمش فکر می کردم متاهل است. چون از تمام خانمهای کلاس مسن تر بود و به نظر میامد مادر چند فرزند باشد. اما روزی که آقای محمدی به او پیشنهاد عقد موقت داد و او آموزشگاه را روی سرش گذاشت تازه فهمیدم اوضاع از چه قرار است و من چقدر پرت هستم.
    چهل و شش سال داشت و تا به حال ازدواج نکرده بود. تنها زندگی میکرد و تنها همدمش سگش بود. به دلایلی که به هیچکس نگفته بود ازخانواده اش جدا شده بود و با آنها اصلا رابطه نداشت. تازه نامزد کرده بود و نامزدش از افراد مشهور و مهم مملکت بود و قول داده بود به محض اینکه کمی کارهایش روبه راه شد با هم ازدواج کنند.
    گریه اش آرامتر شده بود. گفتم :
    - میتونی ادامه بدی؟ اگه ناراحتت کردم منو ببخش. میخوای قطع کنم؟
    - نه نه ... الان آرومترم، میتونم صحبت کنم.
    - خب چرا این اتفاق افتاد؟
    - مجبور بود ترکم کنه، فکر کنم یه باربهت گفتم، اون یکی از پستهای کلیدی این مملکت رو داشت. از اول گفته بود هر آن باید منتظر این جدایی باشم...
    - چند روز پیش که گفتی نامزد کردید.
    - نه میدونی چیه؟ من بهش پیشنهاد دادم که نامزد کنیم، اونم گفت همین الانم نامزدیم،
    و منم این انگشتر نقره رو دستم کردم، میدونی که زنهای تنها امنیت ندارن، جریان آقای محمدی که یادته؟
    توی دلم آشوب شد.
    - چند وقت بود با هم بودید؟
    - تقریبا شش ماه. یکسال بود میشناختمش ولی رابطمون از شش ماه پیش شروع شد.
    با خود فکر کردم شش ماه زمان مناسب و کافی است برای اینکه یک مرد از یک زن سیر شود.
    - خب تو که تلاشتو برای حفظ این رابطه کردی، مگه نه؟ نشده دیگه، حتما براش امکان ادامه رابطه وجود نداشته، شاید واقعا گناهی نداره.
    و حالم به هم خورد از دفاع بی جایی که از آن مرد میکردم و چاره ای نداشتم، او اینطور میخواست. زنگ زده بود تا از آن مردک دفاع کنم، نه اینکه چهره اش را خراب کنم و من مجبور بودم به عشق او احترام بگذارم گرچه از نظرعلم روانشناسی کارم غلط بود.
    - آره معلومه که گناهی نداره. اون خیلی مهربونه، بهترین مرد روی زمین، آقا، مودب، فهمیده. میدونی چیه؟ شعور ذاتی خاصی داره.
    تا به آنروزتوجه نکرده بودم که فرشته همیشه اینقدر پرت و پلا میگفت یا الان حالش بد است و نمیداند چه میگوید.
    - اینقدر دوستم داشت که حاضر بود به خاطرم هر کاری بکنه ولی دیگه نمیتونست. دیشب گفت که مجبوره یه مسافرت چند ماهه به خارج بره و بهتره که همینجا تمومش کنیم چون من طاقت ندارم این دوری رو تحمل کنم. به منم پیشنهاد کرد یه مسافرت برم تا یه کم حالم بهتر بشه.
    - پیشنهاد خوبیه، چرا اینکارو نمیکنی؟
    - در حال حاضر امکان مالیشو ندارم.
    - یه سوال دارم، این آقای محترم مجرده؟
    چند لحظه سکوت بین ما برقرار شد. جواب سوالم را گرفتم.
    - میدونی من به این چیزا فکر نمیکردم. هرگز ازش نپرسیدم. فقط دوستش داشتم و دارم. در این رابطه هم اصلا احساس گناه نمیکنم حتی اگه زن داشته باشه. اونم منو خیلی دوست داشت، الانم داره. به نظر تو حالا که ترکم کرده کم کم فراموشم میکنه؟ بهم قول داده هیچوقت فراموشم نکنه.
    - آره حتما همینطوره، معلومه که دوست داره. اصلا میتونی بعضی وقتا بهش زنگ بزنی تا عادتت کم کم برطرف بشه.
    - نه نمیتونم، آخه شماره تلفنشو ندارم. همیشه اون بهم زنگ میزد، شماره اش رو گوشیم نمیفتاد، گفتم که اون آدم مهمیه و مجبوره مسائل امنیتی رو رعایت کنه.
    - یعنی تو این مدت تو یک بار هم بهش زنگ نزدی؟ هیچوقت پیش نیومد کار واجبی داشته باشی؟
    - خب چرا داشتم ولی وقتی شمارشو نداشتم چاره ای نداشتم جز اینکه صبر کنم تا خودش زنگ بزنه. آخه عادت کرده بودم.
    دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. از فرشته عصبانی بودم. از او بدم می آمد. از همه زنها بدم میامد. بهتر بود این مکالمه را تمام کنم. صد رحمت به آقای محمدی که همان اول رفته بود سر اصل مطلب.
    - پس سعی کن الان هم عادت کنی. حالت الان بهتره؟
    - آره ممنون. خیلی بهترم. آروم شدم باهات حرف زدم.
    - شرمنده که باید قطع کنم. مهمون دارم، الانا دیگه میرسن.
    - ببخش منو. مهمون داشتی مزاحمت شدم ؟
    - نه خوشحال شدم اگه کمکی کردم. مواظب خودت باش. یه آرام بخش بخور بگیر بخواب.

    حالا حال من خراب شده بود. رفتم زیر پتو دراز کشیدم، دلم میخواست بدون مزاحم ساعتها در مورد این مسئله فکر کنم. خوب شد واقعا مهمان نداشتیم.
    نمیدانم چند دقیقه در همان حال به سقف خیره شده بودم و به فرشته فکر می کردم که صدای چرخیدن کلید در قفل در را شنیدم. همسرم بود. دلم نمیخواست ببینمش. از او بدم میامد. از همه مردها بدم میامد. از کجا معلوم او هم برای خود یک سرگرمی نداشته باشد؟ این اضافه کاریها و ماموریتهای گاه به گاه.
    - سلام عزیزم، خوبی؟ چرا خوابیدی؟
    - اشکالی داره؟ تا حالا کجا بودی؟
    - چته؟ چرا عصبانی هستی؟
    - پرسیدم کجا بودی تا الان؟
    - دفتر دوستم، گفتم که باید واسه نقشه ها برم اونجا.
    - چرا یه زنگ نزدی بهم؟ میمردی یه زنگ بزنی حالمو بپرسی؟
    - تو چت شده؟ حالت خوب نیست عزیزم؟
    - به تو هیچ ربطی نداره خوبم یا نه. من یه زنم که باید مثل همه زنهای بدبخت نگران زندگیم باشم. دیگه چیکار داری که حالم خوبه یا نه؟...

    و در میان بهت و تعجب بیش از حد او سرم را زیر پتو پنهان کردم و های های گریستم ...


    ویرایش توسط PHOENIX : 08-21-2010 در ساعت 12:11


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 3 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
    .:mAysAm:. آواتار ها
    وضعیت : .:mAysAm:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : فعلاً بالای خاک
    سن: 35
    نوشته ها : 206
    سپاس ها : 175
    سپاس شده 216 در 117 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    پاسخ : فال تاروت

    ممنون.داستان جالبی بود که جذبه داستانی هم داشت و حتی قابلیت تبدیل شدن به داستان بلند و حتی فیلمنامه رو هم داره چون مطلب قابل پرداختی داره و تم روانشناسی هم درش قرار داده شده.فکر می کنم نویسنده این داستان (با توجه به داستان های دیگه شون هم می گم.)کلاً با روانشناسی خیلی سر و کار داشتند چون در مابقی داستان ها هم این چاشنی تا حدی دیده می شه ولی این یکی یه جورایی شبیهه به یه مشاوره روانشناختی.اما مطلب دیگه ای که خواستم بگم اینه که این داستان بیش از اینکه یه داستان باشه یه نهیب یا یه حمله ناگهانی فمینیستی هست به دنیای مردان جایی که شخصیت (شاید) بی گناه و بیکاره داستان هم آماج این حمله قرار می گیره و در همون اوج که مخاطب نمی تونه تصوری از گناه کرده یا نکرده اون داشته باشه داستان تمام می شه که البته شاخصه داستان کوتاه هست و نویسنده خواسته به اصول و قواعدش پابند بمونه.



  5. 2 کاربر از پست مفید .:mAysAm:. سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •