سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو - صفحه 2

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 24
نمایش شاخه ای6علاقمندی ها

موضوع: به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

  1. #1
    .:MILAD:. آواتار ها
    وضعیت : .:MILAD:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 61
    سپاس ها : 624
    سپاس شده 129 در 54 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 13 تاپیک

    به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    بیانیه‌ی كانون نویسندگان ایران
    به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو


    هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
    اگرچه دستان‌اش از ابتذال شكننده‌تر بود.
    هراسِ من - باری- همه از مردن در سرزمینی‌ست
    كه مزد گوركن
    از بهای آزادی آدمی
    افزون باشد . . .


    یك دهه از سكوت سرشار از ناگفته‌های شاعر سترگ ما، بامداد شعر معاصر ایران، می‌گذرد؛ و ما هنوز هم‌چنان همه در انتظارِ چیدن سپیده‌دم آزادی و عشق و انسان از لابه‌لای عاشقانه‌ها، شبانه‌ها، سرودها، غزل‌های ناتمام، هجرانی‌ها و دیگر نجواهای او روزان و شبان را یكی پس از دیگری در نبودِ او تجربتی مكرر داریم.

    شاعری كه عشق مضمون اصلی آثار اوست، سراینده‌ی ستایش‌گرِ عشق به انسان، آزادی و عدالت اجتماعی. شاعری كه هماره ستیز بی‌امان با آزادی‌كُشی،‌ اختناق و سركوب جوهره‌ی كلام اوست، و سالیان خود همه به پاسداری از حرمتِ قلم و بیان سپری كرد.

    حتی عنوان آثار و اشعار شاملو از دغدغه‌های بی‌دریغ او- عشق، آزادی، انسان، بهروزی مردم و ارزش‌های انسانی- حکایت دارد: آهن‌ها و احساس (۲۹-۱٣۲۶) که در لهیب آتش برافروخته‌ی فرمانداری نظامی وقت ضبط و سوزانده شد؛ مرثیه‌های خاک (۱٣٣۰) که بارها به تیغ سانسور گرفتار آمد و، شرحه‌شرحه از دلِ خاک، جوانه‌های آن در سبک‌ِ نوِ هوای تازه (٣۵-۱٣۲۶)، باغ آینه (٣۹-۱٣٣۶) و لحظه‌ها و همیشه (۴۰-۱٣٣۹) سر برمی‌آوَرَد و او را در مقام شاعری بزرگ برای همیشه در پهنه‌ی سخن‌سُفته‌گی و سخن‌سنجی جاودانه می‌سازد.
    آن‌گاه عشق و انسان و آزادی بار دیگر در پیکر آیدا در آینه (۴٣-۱٣۴۱)، آیدا،‌ درخت و خنجر و خاطره (۴٨-۱٣۴۵)، ققنوس در باران (۴۵-۱٣۴۴)، مرثیه‌های خاک (۴٨-۱٣۴۵)، شکفتن در مه (۴۹-۱٣۴٨)، ابراهیم در آتش (۵۲-۱٣۴۹)، دشنه در دیس (۵۶-۱٣۵۰)، ترانه‌های کوچک غربت (۵۹-۱٣۵۶)، مدایح بی‌صله (تا ۱٣۶۹)، در آستانه (۷۶-۱٣۶۴)، و حدیث بی‌قراریِ ماهان (۷٨-۱٣۵۱جلوه می‌کند و به اوج کمال و شکوفایی می‌رسد.

    اما شاملو، در كنار این همه، از طریق پلِ ارتباطی زبان به مرزها و عرصه‌های ادبی و زبانی فرهنگ‌های دیگر نیز ره می‌پوید و بر مخاطبان و علاقه‌مندان راه می‌نماید: غزلِ غزل‌های سلیمان را بازسرایی می‌كند، هایكوهای ژاپنی را به ارمغان می‌آورد، از زبان لنگستون هیوز اعماق سیاه آفریقا را درمی‌نوردد و دردها و رنج‌های تاریخی آن را با صدایی رسا فریاد می‌زند. ترانه‌های میهن تلخ را از زبان یانیس ریتسوس و دیگر گرفتارآمدگانِ حكومت سرهنگان یونان بیان می‌دارد؛ و از زبان گارسیا لوركا در ترانه‌های شرقی افشای چهره‌ی قداره‌بندان و پاگون‌به‌دوش‌ها و مرتجعان را بازمی‌سراید. در تمامی این آثار گویی تمهیدی اندیشه‌ورزانه در كار است تا این شرایط را با اوضاع زادبومِ خویش هم‌خوان بیابد و به بازسرایی آن‌ها بنشیند، ناگفته‌ها را از دل سكوت طولانی مارگوت بیكل بیرون بكشد و به چیدن سپیده‌دمان عشق و آزادی برخیزد.

    شاملو شعر را برای مردم می‌سرود، مردمی كه ستم‌باره‌گان و زورمداران هماره در درازنای تاریخ تسمه از گرده‌ی آنان كشیده‌اند و ردّی طولانی و عمیق از زخم‌های شلاق بر گونه‌ها و پشت آنان نهاده‌اند؛ پس به افشای ستم و سیاهی دست برآورْد. شاعری كه هرگزش هراس از مردن به اقلیم او راه نبود مگر «مردن در سرزمینی كه مزد گوركن از بهای آزادی آدمی افزون باشد»؛ شاعری كه فقر را به‌درستی نقطه‌ی پایان هر گونه شرف و عزت می‌دانست: "دریغا كه فقر چه به‌آسانی احتضارِ فضیلت است"، اما هرگز "نواله‌ی ناگزیر را گردن خم نكرد."
    "نان را در سال بی‌باران"، چون یارانه، "جُل‌پاره‌یی به رنگِ بی‌حرمتِ دل‌زدگی و به طعمِ دشنامی دُشخوار و آغشته به بوی تقلب" می‌دید؛ هم‌ از این‌رو ترجیح می‌داد چنین نام و "نانی را هرگز نبوید و نپوید و نچشد، و گرسنه به بالین سرنهادن را گواراتر از فرو دادن آن" می‌دانست. ستم و خودكامه‌گی را نیز احتضار و مرگِ آزادی و انسانیت می‌خوانْد؛ و این همه را مایه‌ی نكبت و حقارت و وهنِ انسان! زیرا انسان نزد او چنان جایگاهی داشت كه به‌صراحت سرود:

    در غیابِ انسان
    جهان را هویتی نیست!


    پس گریه‌ی سلاخانِ دل‌سپرده به قناری‌های كوچك و به مسلخِ بردن‌شان،‌ و كبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس در معركه‌ی دست‌افشانی و پای‌كوبی و گردن‌فرازی پس از پیروزی را دگرگونه سرودی ساخت زیبِ اِفشای سیمای كریه و صدای انكرِ ستم‌كاران و سیاه‌اندیشان. گرچه با خشم و درد حتی "كریه" و "انكر" را صفاتی ابتر می‌دانست زیرا به‌تنهایی گویای خون‌تشنگی آنان نیست، گویی برای توصیف دقیقِ آنان باید همه‌ی واژه‌های پلشت را به خدمت گرفت!
    در تعریض به نابكاران تاریخ كه خود را دوست‌دار و مهرورز و غم‌خوارِ مردم معرفی می‌كنند، "دوست داشتن" را "بسوده‌ترین كلام" می‌دانست و معیار سنجش انسان‌ها را "آن‌چه دوست می‌دارند:"

    رذل
    آزارِ ناتوان را
    دوست می‌دارد
    لئیم
    پشیز را و
    بزدل
    قدرت و پیروزی را


    پس بیهُده نیست كه "دهانِ ‌بسته" را حكایتِ وحشتِ فریبكار از لو رفتن، و "دستِ بسته" را بازداشتنِ آدمی از اعجازش می‌دید، اما خون‌ِ‌ ریخته را حرمتی به مزبله‌افكنده و مابه‌ازای سیرخواری شكم‌باره‌گان و رجاله‌گانِ قدرت‌مدار.

    . . . و از نگاه او، در هجوم درد و اندوه، شادی‌ِ لبخند تنها بهره‌ی كسانی بود كه بزرگ‌ترین جا را به خود اختصاص نمی‌دهند و جای كافی برای دیگران دارند، و كلام و كلمه‌ی عفو بر زبان‌شان جاری است.

    برای گرامی‌داشتِ یاد احمد شاملو، شاعر بزرگ آزادی، در دهمین سالگرد درگذشت او، روز ۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۴ بعدازظهر آرامگاه‌ او را گلباران می‌كنیم.

    كانون نویسندگان ایران
    ۳۰ تیرماه
    ۱۳۸۹



    ** اشعار برگزیده این شاعر رو میتونید در اینجا قرار بدید تا دیگران هم بتونن استفاده کنن. **
    mokabber, narges. و SHANI-TINY به این پست علاقمند بوده اند.

  2. 10 کاربر از پست مفید .:MILAD:. سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #11
    Reality is your perception
    Amélie آواتار ها
    وضعیت : Amélie آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 29
    نوشته ها : 910
    سپاس ها : 3,829
    سپاس شده 1,528 در 607 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 413 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    یکی بود یکی نبود.
    جز خدا هیچ‌چی نبود
    زیر ِ این تاق ِ کبود،

    نه ستاره
    نه سرود.

    عموصحرا، تُپُلی
    با دو تا لُپ ِ گُلی
    پا و دست‌اِش کوچولو
    ریش و روح‌اِش دوقلو
    چپق‌اِش خالی و سرد
    دلک‌اِش دریای ِ درد،
    دَر ِ باغو بسّه بود
    دَم ِ باغ نشسّه بود:

    «ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

    «ــ لب ِ دریان پسرام.

    دخترای ِ ننه‌دریارو خاطرخوان پسرام.
    طفلیا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پاکشون
    خسته و مرده، میان
    از سر ِ مزرعه‌شون.
    تن ِشون خسّه‌ی ِ کار
    دل ِشون مُرده‌ی ِ زار
    دسّاشون پینه‌تَرَک
    لباساشون نمدک
    پاهاشون لُخت و پتی
    کج‌کلاشون نمدی،
    می‌شینن با دل ِ تنگ
    لب ِ دریا سر ِ سنگ.

    طفلیا شب تا سحر گریه‌کنون
    خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس می‌رونن
    توی ِ دریای ِ نمور
    می‌ریزن اشکای ِ شور
    می‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز می‌خونن! ــ:

    «ــ دخترای ِ ننه‌دریا! کومه‌مون سرد و سیاس
    چش ِ امید ِمون اول به خدا، بعد به شماس.

    کوره‌ها سرد شدن
    سبزه‌ها زرد شدن
    خنده‌ها درد شدن.

    از سر ِ تپه، شبا
    شیهه‌ی ِ اسبای ِ گاری نمیاد،
    از دل ِ بیشه، غروب
    چهچه ِ سار و قناری نمیاد،

    دیگه از شهر ِ سرود
    تک‌سواری نمیاد.

    دیگه مهتاب نمیاد
    کرم ِ شب‌تاب نمیاد.
    برکت از کومه رفت
    رستم از شانومه رفت:
    تو هوا وقتی که برق می‌جّه و بارون می‌کنه
    کمون ِ رنگه‌به‌رنگ‌اِش دیگه بیرون نمیاد،
    رو زمین وقتی که دیب دنیارو پُرخون می‌کنه
    سوار ِ رخش ِ قشنگ‌اِش دیگه میدون نمیاد.

    شبا شب نیس دیگه، یخ‌دون ِ غمه
    عنکبوتای ِ سیا شب تو هوا تار می‌تنه.

    دیگه شب مرواری‌دوزون نمی‌شه
    آسمون مثل ِ قدیم شب‌ها چراغون نمی‌شه.

    غصه‌ی ِ کوچیک ِ سردی مث ِ اشک ــ
    جای ِ هر ستاره سوسو می‌زنه،
    سر ِ هر شاخه‌ی ِ خشک
    از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو می‌زنه.

    دلا از غصه سیاس
    آخه پس خونه‌ی ِ خورشید کجاس؟

    قفله؟ وازش می‌کنیم!
    قهره؟ نازش می‌کنیم!
    می‌کِشیم منت ِشو
    می‌خریم همت ِشو!

    مگه زوره؟ به خدا هیچ‌کی به تاریکی‌ی ِ شب تن نمی‌ده
    موش ِ کورم که می‌گن دشمن ِ نوره، به تیغ ِ تاریکی گردن نمی‌ده!

    دخترای ِ ننه‌دریا! رو زمین عشق نموند
    خیلی وخ پیش باروبندیل ِشو بست خونه تکوند

    دیگه دل مثل ِ قدیم عاشق و شیدا نمی‌شه
    تو کتابم دیگه اون‌جور چیزا پیدا نمی‌شه.

    دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،
    برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مُرده‌س و گور.

    نه امیدی ــ چه امیدی؟ به‌خدا حیف ِ امید! ــ
    نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیز ِ خوبی می‌شه دید؟ ــ
    نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون‌تشنه‌ی ِ هم! ــ
    نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگه راه‌اِش می‌ده غم؟ ــ:

    داش آکل، مرد ِ لوتی،
    ته خندق تو قوتی!
    توی ِ باغ ِ بی‌بی‌جون
    جم‌جمک، بلگ ِ خزون!

    دیگه دِه مثل ِ قدیم نیس که از آب دُر می‌گرفت

    باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می‌گرفت:

    آب به چشمه! حالا رعیت سر ِ آب خون‌می‌کنه
    واسه چار چیکه‌ی ِ آب، چل‌تارو بی‌جون می‌کنه.
    نعشا می‌گندن و می‌پوسن و شالی می‌سوزه
    پای ِ دار، قاتل ِ بی‌چاره همون‌جور تو هوا چِش می‌دوزه

    ــ «چی می‌جوره تو هوا؟
    رفته تو فکر ِ خدا؟...»

    ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
    شالی از خشکی درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:
    اگه بارون بزنه!
    آخ! اگه بارون بزنه!».

    دخترایِ ننه‌دریا! دل ِمون سرد و سیاس
    چِش ِ امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

    اَزَتون پوست ِ پیازی نمی‌خایم
    خود ِتون بس ِمونین، بقچه‌جاهازی نمی‌خایم.

    چادر ِ یزدی و پاچین نداریم
    زیر ِ پامون حصیره، قالی‌چه و قارچین نداریم.

    بذارین برکت ِ جادوی ِ شما
    دِه ِ ویرونه‌رو آباد کنه

    شب‌نم ِ موی ِ شما
    جیگر ِ تشنه‌مونو شاد کنه
    شادی از بوی ِ شما مَس شه همین‌جا بمونه
    غم، بره گریه‌کنون، خونه‌ی ِ غم جابمونه...»



    پسرای ِ عموصحرا، لب ِ دریای ِ کبود
    زیر ِ ابر و مه و دود
    شبو از راز ِ سیا پُرمی‌کنن،
    توی ِ دریای ِ نمور
    می‌ریزن اشکای ِ شور
    کاسه‌ی ِ دریارو پُردُر می‌کنن.

    دخترای ِ ننه‌دریا، تَه ِ آب
    می‌شینن مست و خراب.

    نیمه‌عُریون تن ِشون
    خزه‌ها پیرهن ِشون
    تن ِشون هُرم ِ سراب
    خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب
    لب ِشون تُنگ ِ نمک
    وصل ِشون خنده‌ی ِ شک
    دل ِشون دریای ِ خون،
    پای ِ دیفار ِ خزه
    می‌خوونن ضجه‌کنون:

    «ــ پسرای ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات
    صدتا هجرون واسه یه وصل ِ شما خمس و زکات!
    دریا از اشک ِ شما شور شد و رفت
    بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت.
    راز ِ عشقو سر ِ صحرا نریزین
    اشک ِتون شوره، تو دریا نریزین!
    اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده
    ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده.
    دیگه اون‌وخ تا قیامت دل ِ ما گنج ِ غمه
    اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
    پرده زنبوری‌ی ِ دریا می‌شه بُرج ِ غم ِمون
    عشق ِتون دق می‌شه، تا حشر می‌شه هم‌دَم ِمون»!



    مگه دیفار ِ خزه موش نداره؟
    مگه موش گوش نداره؟ ــ

    موش ِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:
    ننه‌دریا، کج و کوج
    بددل و لوس و لجوج،
    جادو در کار می‌کنه. ــ
    تا صداشون نرسه
    لب ِ دریای ِ خزه،
    از لج‌اِش، غیه‌کشون ابرارو بیدار می‌کنه:

    اسبای ِ ابر ِ سیا
    تو هوا شیهه‌کشون،
    بشکه‌ی ِ خالی‌ی ِ رعد
    روی ِ بوم ِ آسمون.
    آسمون، غرومب‌غرومب!
    طبل ِ آتیش، دودودومب!
    نعره‌ی ِ موج ِ بلا
    می‌ره تا عرش ِ خدا;
    صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.
    دخترا از دل ِ آب داد می‌زنن:

    «ــ پسرای ِ عموصحرا!
    دل ِ ما پیش ِ شماس.
    نکنه فکر کنین
    حقه زیر ِ سر ِ ماس:
    ننه‌دریای ِ حسود
    کرده این آتش و دود»!


    پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی ِ باد
    هیچ صدای ِ دیگه‌ئی
    به گوشاشون نمیاد! ــ
    غم ِشون سنگ ِ صبور
    کج‌کلاشون نمدک
    نگاشون خسته و دور
    دل ِشون غصه‌تَرَک،
    تو سیاهی، سوت و کور
    گوش می‌دن به موج ِ سرد
    می‌ریزن اشکای ِ شور
    توی ِ دریای ِ نمور...



    جُم جُمَک برق ِ بلا
    طبل ِ آتیش تو هوا!
    خیزخیزک موج ِ عبوس
    تا دَم ِ عرش ِ خدا!
    نه ستاره نه سرود
    لب ِ دریای ِ حسود،
    زیر ِ این تاق ِ کبود
    جز خدا هیچ‌چی نبود
    جز خدا هیچ‌چی نبود!

  5. کاربر روبرو از پست مفید Amélie سپاس کرده است .


  6. # ADS
     

  7. #12
    .:Se7eN:. آواتار ها
    وضعیت : .:Se7eN:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ahwaz
    نوشته ها : 572
    سپاس ها : 561
    سپاس شده 359 در 207 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    به کجا چنین شتابان
    گون از نسیم پرسید
    دل من گرفته زینجا
    ز غبار این بیابان
    هوس سفر نداری؟
    به کجا چنین شتابان
    گون از نسیم پرسید
    دل من گرفته زینجا
    ز غبار این بیابان
    هوس سفر نداری؟
    همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم
    چه کنم که بسته پایم
    به کجا چنین شتابان؟
    به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم
    سفرت به خیر اما
    تو و دوستی خدا را
    چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
    به شکوفه ها به باران
    برسان سلام ما را
    برسان سلام ما را
    برسان سلام ما را

  8. #13
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    من فكر می كنم
    هرگز نبوده قلب من
    این گونه
    گرم و سرخ:

    احساس می كنم
    در بدترین دقایق این شام مرگزای
    چندین هزار چشمه خورشید
    در دلم
    می جوشد از یقین؛
    احساس می كنم
    در هر كنار و گوشه این شوره زار یاس
    چندین هزار جنگل شاداب
    ناگهان
    می روید از زمین.
    ***
    آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
    در بركه های آینه لغزیده تو به تو!
    من آبگیر صافیم، اینك! به سحر عشق؛
    از بركه های آینه راهی به من بجو!
    ***
    من فكر می كنم
    هرگز نبوده
    دست من
    این سان بزرگ و شاد:
    احساس می كنم
    در چشم من
    به آبشر اشك سرخگون
    خورشید بی غروب سرودی كشد نفس؛

    احساس می كنم
    در هر رگم
    به تپش قلب من
    كنون
    بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
    ***
    آمد شبی برهنه ام از در
    چو روح آب
    در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
    گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

    من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
    (( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))




  9. #14
    .:Se7eN:. آواتار ها
    وضعیت : .:Se7eN:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ahwaz
    نوشته ها : 572
    سپاس ها : 561
    سپاس شده 359 در 207 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    مفسده ی گل

    صبح چو انوار سرافکنده زد
    گل به دم باد وزان خنده زد
    چهره برافروخت چو اختر به دشت
    وز در دل ها به فسون می گذشت
    ز آنچه به هر جای به غمزه ربود
    بار نخستین دل پروانه بود
    راه سپارنده ی بالا و پست
    بست پر و بال و به گل بر نشست
    گاه مکیدیش لب سرخ رنگ
    گاه کشیدیش به بر تنگ تنگ
    نیز گهی بی خود و بی سر شدی
    بال گشادی به هوا بر شدی
    در دل این حادثه ناگه به دشت
    سرزده زنبوری از آنجا گذشت
    تیزپری ،‌ تندروی ،زرد چهر
    باخته با گلشن تابنده مهر
    آمد و از ره بر گل جا کشید
    کار دو خواهنده به دعوا کشید
    زین به جدل خست پر و بال ها
    زان همه بسترد خط و خال ها
    تا که رسید از سر ره بلبلی
    سوختهای ، خسته ی روی گلی
    بر سر شاخی به ترنم نشست
    قصه ی دل را به سر نغمه بست
    لیک رهی از همه ناخوانده بیش
    دید هیاهوی رقیبان خویش
    یک دو نفس تیره و خاموش ماند
    خیره نگه کرد و همه گوش ماند
    خنده ی بیهوده ی گل چون بدید
    از دل سوزنده صفیری کشید
    جست ز شاخ و به هم آویختند
    چند تنه بر سر گل ریختند
    مدعیان کینه ور و گل پرست
    چرخ بدادند بی پا و دست
    تا ز سه دشمن یکی از جا گریخت
    و آن دگری را پر پر نقش ریخت
    و آن گل عاشق کش همواره مست
    بست لب از خنده و در هم شکست
    طالب مطلوب چو بسیار شد
    چند تنی کشته و بیمار شد
    طالب مطلوب چو بسیار شد
    چند تنی کشته و بیمار شد
    پس چو به تحقیق یکی بنگری
    نیست جز این عاقبت دلبری
    در خم این پرده ز بالا و پست
    مفسده گر هست ز روی گل است
    گل که سر رونق هر معرکه است
    مایه ی خونین دلی و مهلکه است
    کار گل این است و به ظاهر خوش است
    لیک به باطن دم آدم کش است
    گر به جهان صورت زیبا نبود

  10. #15
    .:Se7eN:. آواتار ها
    وضعیت : .:Se7eN:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ahwaz
    نوشته ها : 572
    سپاس ها : 561
    سپاس شده 359 در 207 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    سرگذشت
    مي خروشد دريا.
    هيچكس نيست به ساحل دريا.
    لكه اي نيست به دريا تاريك
    كه شود قايق
    اگر آيد نزديك.

    مانده بر ساحل
    قايقي ريخته شب بر سر او ،
    پيكرش را ز رهي نا روشن
    برده در تلخي ادراك فرو.
    هيچكس نيست كه آيد از راه
    و به آب افكندش.
    و دير وقت كه هر كوهه آب
    حرف با گوش نهان مي زندش،
    موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
    قصه يك شب طوفاني را.

    رفته بود آن شب ماهي گير
    تا بگيرد از آب
    آنچه پيوندي داشت.
    با خيالي در خواب

    صبح آن شب ، كه به دريا موجي
    تن نمي كوفت به موجي ديگر ،
    چشم ماهي گيران ديد
    قايقي را به ره آب كه داشت
    بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر.
    پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
    به همان جاي كه هست
    در همين لحظه غمناك بجا
    و به نزديكي او
    مي خروشد دريا
    وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
    از شب طوفاني
    داستاني نه دراز.
    مرغ معما

    دير زمانی است روی شاخه اين بيد
    مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
    نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
    چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
    گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
    مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
    روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
    بام و در اين سرای می‌رود از هوش.
    راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
    قالب خاموش او صدايی گوياست.
    می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار،
    پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست.
    رسته ز بالا و پست بال و پر او
    زندگی دور مانده: موج سرابی
    سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
    پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
    خيره نگاهش به طرح خيالی
    آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
    دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
    چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
    ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ:
    آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
    دارد با شهرهای گمشده پيوند:
    مرغ معما در اين ديار غريب است

  11. #16
    .:Se7eN:. آواتار ها
    وضعیت : .:Se7eN:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ahwaz
    نوشته ها : 572
    سپاس ها : 561
    سپاس شده 359 در 207 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    اي همه سيماها

    در سراي ما زمزمه اي ، در كوچه ما آوازي نيست.
    شب، گلدان پنجره ما را ربوده است.
    پرده ما ، در وحشت نوسان خشكيده است.
    اينجا، اي همه لب ها ! لبخندي ابهام جهان را پهنا مي دهد.
    پرتو فانوس ما ، در نيمه راه ، ميان ما و شب هستي مرده است.
    ستون هاي مهتابي ما را ، پيچك انديشه فرو بلعيده است.
    اينجا نقش گليمي ، و آنجا نرده اي ، ما را از آستانه ما بدر برده است.
    اي همه هشياران ! بر چه باغي در نگشوديم ، كه عطر فريبي به تالار نهفته ما نريخت ؟
    اي همه كودكي ها ! بر چه سبزه اي ندويويم، كه شبنم اندوهي بر ما نفشاند ؟
    غبار آلوده راهي از فسانه به خورشيديم.
    اي همه خستگان ! در كجا شهپر ما ، از سبكبالي پروانه نشان خواهد گرفت ؟
    ستاره زهر از چاه افق بر آمد.
    كنار نرده مهتابي ما ، كودكي بر پرتگاه وزش ها مي گريد.
    در چه دياري آيا ، اشك ما در مرز ديگر مهتابي خواهد چكيد؟
    اي همه سيماها ! در خورشيدي ديگر، خورشيدي ديگر.

  12. #17
    .:Se7eN:. آواتار ها
    وضعیت : .:Se7eN:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ahwaz
    نوشته ها : 572
    سپاس ها : 561
    سپاس شده 359 در 207 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    بيراهه اي در آفتاب

    اي كرانه ما ! خنده گلي در خواب ، دست پارو زن ما را بسته است.
    در پي صبحي بي خورشيديم، با هجوم گل ها چكنيم ؟
    جوياي شبانه نابيم، با شبيخون روزن ها چكنيم؟
    آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.
    وزيديم، و دريچه به آيينه گشود.
    به درون شديم، و شبستان ما را نشناخت.
    به خاك افتاديم ، و چهره "ما" نقش "او" به زمين نهاد.
    تاريكي محراب ، آكنده ماست.
    سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.
    از لبخند ، تا سردي سنگ : خاموشي غم.
    از كودكي ما ، تا اين نسيم : شكوفه - باران فريب.
    برگرديم ، كه ميان ما و گلبرگ ، گرداب شكفتن است.
    موج برون به صخره ما نمي رسد.
    ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.
    ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟
    ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟
    برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند.

  13. #18
    Nikola آواتار ها
    وضعیت : Nikola آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Rasht
    نوشته ها : 26
    سپاس ها : 177
    سپاس شده 71 در 18 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 135 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    مرا تو بی سببی نیستی
    به راستی
    صلت کدام قصیده ای
    ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی
    به آفتاب
    از دریچه ی تاریک؟
    کلام از نگاه تو شکل می بندد
    خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی
    ! پس پشت مردمکانت
    فریاد کدام زندانی است، که آزادی را
    به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟
    ورنه،
    ا ین ستاره بازی
    حاشا
    چیزی بدهکار آفتاب نیست
    نگاه از صدای تو ایمن می شود
    .چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!
    و دلت
    کبوتر آتشی ست،
    در خون تپیده
    به بام تلخ.
    با این همه
    چه بالا
    چه بلند
    پرواز می کنی

  14. کاربر روبرو از پست مفید Nikola سپاس کرده است .


  15. #19
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    لبانت
    به ظرافت شعر
    شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
    که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
    تا به صورت انسان دراید

    و گونه هایت
    با دو شیار مّورب
    که غرور تو را هدایت می کنند و
    سرنوشت مرا
    که شب را تحمل کرده ام
    بی آن که به انتظار صبح
    مسلح بوده باشم،
    و بکارتی سر بلند را
    از رو سپیخانه های داد و ستد
    سر به مهر باز آورده ام


    هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
    که من به زندگی نشستم!

    و چشمانت از آتش است

    و عشقت پیروزی آدمی ست
    هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

    و آغوشت
    اندک جائی برای زیستن
    اندک جائی برای مردن
    و گریز از شهر
    که به هزار انگشت
    به وقاحت
    پاکی آسمان را متهم می کند


    کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
    و انسان با نخستین درد

    در من زندانی ستمگری بود
    که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
    من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

    توفان ها
    در رقص عظیم تو
    به شکوهمندی
    نی لبکی می نوازند،
    و ترانه رگ هایت
    آفتاب همیشه را طالع می کند

    بگذار چنان از خواب بر ایم
    که کوچه های شهر
    حضور مرا دریابند
    دستانت آشتی است
    ودوستانی که یاری می دهند
    تا دشمنی
    از یاد برده شود
    پیشانیت ایینه ای بلند است
    تابنک و بلند،
    که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
    تا به زیبایی خویش دست یابند

    دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
    تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
    تا عطش
    آب ها را گوارا تر کند؟

    تا آ یینه پدیدار آئی
    عمری دراز در آن نگریستم
    من برکه ها ودریا ها را گریستم
    ای پری وار درقالب آدمی
    که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
    حضور بهشتی است
    که گریز از جهنم را توجیه می کند،
    دریائی که مرا در خود غرق می کند
    تا از همه گناهان ودروغ
    شسته شوم
    وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
    quasar به این پست علاقمند بوده است.




  16. #20
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    پاسخ : به بهانه دهمین سالمرگ احمد شاملو

    زنده یادان احمد شاملو و منوچهر آتشی دو تن از آخرین شاگردان بلاواسطه نیما یوشیج - بنیان گذار شعر نو - بودند. هنگامی که شاملو (1304-1379) درگذشت، آتشی (1310-1384) مطلبی در ستایش از یار از دست رفته اش نوشت که به نحو آشکاری پرده از راز پایداری زبان فارسی برمی دارد. این نوشته را در زیرتقدیم شما می کنیم:


    پاسداران زبان فارسی

    یکی از دوست داران شعر فارسی جایی نوشته یا گفته بود که: "یکی از ویژه گی های زبان شعر شاملو این است که به ابتذال تن نمی دهد و یاوه گویی را برنمی تابد." شاید این سخن در نظر اول ساده بنماید. اما من در این کلام دقیق شدم و دریافتم که در این مدعا، برجسته ترین و روشن ترین خصوصیت زبان شاملو بیان شده است و اصلا هم ساده نیست. این مدعا ما را به عمق تاریخ ادب سرزمین خودمان می برد و ما را متوجه این حقیقت می کند که از ریگ ودا و گاتاهای زرتشت تا امروز این خصلت بارزترین و مهم ترین ویژگی زبان شعری ما بوده است که اگر در گذشته، در زبان شعری ما - جز در موارد معدودی مثل تاریخ بیهقی، تفسیر طبری و تفسیر عتیق نیشابوری و...- تجلی نداشته، خوشبختانه در نثر جدید ما، در رمان ها و داستان های کوتاه نویسندگانی چون دولت آبادی، احمد محمود، گلشیری، مندنی پور، ابوتراب خسروی و بسیاری از نویسندگان دیگر که ذکر نام شان باعث تطویل کلام می شود، به همان روشنی و زیبایی زنده شده و به جلوه گری پرداخته است و در نقدها، مقوله ها و ترجمه ها نیز همین خصوصیت را می بینیم.

    اما یک نکته بدیع و دقیق فراموش مان نشود: "بزرگان شعر ما، ازرودکی تا نیما و شاملو و اخوان و فروغ و سیمین و مختاری و دیگران، به سادگی و از روی هوس به این توفیق دست نیافتند." به سرگذشت و سرنوشت هر کدام شان که بپردازیم به این حقیقت خواهیم رسید که: "چه خون دل ها خوردند، چه تازیانه هایی برجسم و روح شان فرود آمد، چه گرسنگی ها کشیدند، تا توانستند کاری کنند که پیکر در خون غلتیده جغرافیای ایران، با نام خودش و مردم ایران با نام ایرانی، از آن همه شور بختی تاریخی، جان سالم به در برند و امروز و فردا و تا همیشه، ایرانی باقی بمانند. برای این که به اطناب نگرایم، سخن کوتاهم را با مثالی واقعی روشن می کنم. یکی از دوستان من روان پزشکی است که در ردیف پزشک های برون مرز، کار می کند و هم اکنون در مصر - و گاهی سوییس - به سر می برد. او شاعر است و با استادان فارسی خوانده مصری هم رفاقت دارد. به من می گفت که روزی یکی از این استادان که در کار ترجمه شعر معاصر فارسی به زبان عربی با او همکاری دارد، از من سؤالی کرد. او پرسید: "شما یک راز را برای من فاش کنید. آن راز این است که شما ایرانی بودید و مسلمان شدید، ما هم مصری بودیم و مسلمان شدیم، اما چرا ما مصری ها که عرب نبودیم، عرب شدیم و امروزه هم در ردیف کشورهای عربی هستیم، اما شما مسلمان شدید ولی هم چنان ایرانی ماندید و زبان تان فارسی ماند؟" دوست من به او جواب داده بود که: "این راز را رودکی، فردوسی، سنایی، عطار، نظامی، مولانا، سعدی، حافظ، نیما، شاملو، اخوان، فروغ، دولت آبادی، گلشیری، سیمین بهبهانی و شاگردان اینها می توانند برای شما فاش کنند."

    بیش از این جایز نیست شما مردم هوشیار را به این مساله حل شده و موضوع روشن مشغول دارم. تنها این نکته می ماند که شاعران و نویسنده گان بدانند و در خلوت خود به خود بقبولانند که: "ایران، اگر توانسته از گردنه ها و گردبادهای مهیب تاریخی سالم عبور کند و امروز و فردا و پس فردا هم ایرانی بماند، به خاطر این بوده که برای حفظ و ارتقای زبانی که ابتذال بر نمی تابد و همواره در همه پیچ و خم های تاریخی، با مردم و در جان مردم، حرکت کرده و روح ملی ما را از زخم زارها عبور داده، رنج ها کشیده و هرگز اجازه نخواهد داد که بازیچه هوس بازی ها و گاه خیانت های هوس بازان شود و به ابتذال تن بسپارد. شاملو سمبل چنین افتخاری بود و به همین سبب در دل و جان مردم ماند و هرکس بخواهد به چنین افتخاری برسد، باید حقیقتی را که بازگفتم - و بسیار گفته اند - آویزه گوش خود کند."
    والسلام

    برگرفته از کتاب بامداد همیشه - یادنامه احمد شاملو- به کوشش آیدا سرکیسیان

    Anti Trust و quasar به این پست علاقمند بوده اند.




  17. 4 کاربر از پست مفید Parnian سپاس کرده اند .


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •