سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh بیوگرافی سینماگران جهان Bw.90- بیوگرافی آرون سورکین

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
نمایش شاخه ای20علاقمندی ها
  • 8 ارسال شده توسط quasar
  • 12 ارسال شده توسط Don Corleone

موضوع: Bw.90- بیوگرافی آرون سورکین

  1. #1
    Information is Power
    quasar آواتار ها
    وضعیت : quasar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Mar 2011
    محل سکونت : تهران.
    نوشته ها : 972
    سپاس ها : 3,395
    سپاس شده 3,197 در 699 پست
    یاد شده
    در 13 پست
    تگ شده
    در 869 تاپیک

    Bw.90- بیوگرافی آرون سورکین

    بیوگرافی آرون سورکین
    BW.90- Aaron Sorkin Biography
    تاریخ تولد
    9 جون 1961
    تاریخ مرگ
    -
    ملیت
    آمریکا
    حرفه
    بازیگر . نویسنده
    مترجم
    علی
    (Don Corleone)
    "آرون سرکین" در روستایی در حومه نیویورک به دنیا آمد. او در دبیرستان به شدت درگیر نمایشنامه و تئاتر بود. زمانی که لیسانس هنر های زیبا را در رشته تئاتر به دست آورد، به دنبال رفتن به حرفه بازیگری بود و البته چیزی نگذشت تا به عشق واقعی و استعداد ذاتیش پی برد و آن، نوشتن بود.
    اولین اجرای نقش او در تئاتر مربوط به تئاتر "Removing All Doubt" می شود، که البته موفقیت چندانی برایش نبود. اما دومین ایفای نقش او در تئاتر، بازی در نمایش "Hidden in This Picture" بود که ابتدا در سال 1988 اکران شد و درهای موفقیت را به روی او گشود. ورژن بلندتر تئاتر "Hidden in This Picture" با نام "Making Movies" آرون را در جوانی به شهرت رسانید و باعث شد که توجهات به سوی او جلب شود.
    yxla4eedcdcthxfbmnb.jpgn96633f3cz91mnczxft.jpg
    5jl8p9wcfndffwuq6tc.jpgj03rtyf2kf8e4m0lyce8.jpg
    Cinema Center Biography Group

    ویرایش توسط ScarFace : 07-31-2013 در ساعت 18:31
    ScarFace, FFKIA, The Pianist و 5 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.


  2. # ADS
     

  3. #2
    علی اصغر بیات
    Don Corleone آواتار ها
    وضعیت : Don Corleone آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2011
    محل سکونت : ساوه
    سن: 33
    نوشته ها : 1,079
    سپاس ها : 3,778
    سپاس شده 2,940 در 843 پست
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 849 تاپیک

    پاسخ : Bw.90- بیوگرافی آرون سورکین

    بیوگرافی آرون سورکین
    BW.90- Arron Sorkin Biography
    نام: آرون سورکین
    تاریخ تولد: 9 جوئن 1961
    زادگاه: نیویورک سیتی، نیویورک
    سالهای فعالیت: از 1984 تا به امروز
    همسر: جولیا بینام (1996- 2005) حاصل این ازدواج یک بچه
    دانشگاه: Syracuse University
    حرفه: فیلمنامه نویس، تهیه کننده و نمایش نامه نویس
    نام هنگام تولد: آرون بنجامین سورکین
    قد: 187 سانتی متر
    بیوگرافی
    بیوگرافی مختصر:

    "آرون سرکین" در روستایی در حومه نیویورک به دنیا آمد. او در دبیرستان به شدت درگیر نمایشنامه و تئاتر بود. زمانی که لیسانس هنر های زیبا را در رشته تئاتر به دست آورد، به دنبال رفتن به حرفه بازیگری بود و البته چیزی نگذشت تا به عشق واقعی و استعداد ذاتیش پی برد و آن، نوشتن بود.
    اولین اجرای نقش او در تئاتر مربوط به تئاتر "Removing All Doubt" می شود، که البته موفقیت چندانی برایش نبود. اما دومین ایفای نقش او در تئاتر، بازی در نمایش "Hidden in This Picture" بود که ابتدا در سال 1988 اکران شد و درهای موفقیت را به روی او گشود. ورژن بلندتر تئاتر "Hidden in This Picture" با نام "Making Movies" آرون را در جوانی به شهرت رسانید و باعث شد که توجهات به سوی او جلب شود. در 1989 او جایزه معتبر دایره منتقدین را برای نوشتن فیلمنامه A Few Good Men (1992) کسب کرد و همچنین نامزد دریافت گلدن گلوب هم شد. ایده نوشتن فیلمنامه "A Few Good Men" از صحبت بین او وخواهرش، دبرا، آغاز شد. دبرا رئیس دادگاه نظامی بود که برای یک پرونده که در مورد قتل تعدادی سرباز بود به گوانتانامو فرستاده شده بود. دبرا در مورد این قتل ها به آرون توضیح داد و او یک سال و نیم از وقتش را صرف نوشتن نمایشنامه آن کرد و بعدها اجازه داد تا فیلم آن نیز ساخته شود.
    سورکین فعالیت خود را در زمینه نویسندگی ادامه داد و تا به امروز چندین فیلم و سریال تلویزیونی را در کارنامه خود به جا گذاشته است. از مهمترین آثار نویسندگی او می توان به فیلم های سینمایی A Few Good Men (1992) و The American President (1995) و The Social Network (2010) و Moneyball و همچنین سریال هایی از جمله The Newsroom و Studio 60 on the Sunset Strip و ... اشاره کرد. همچنین استیون اسپیلبرگ برای بازبینی و بهتر شدن فیلمنامه بزرگ " Schindler's List " از او دعوت به همکاری کرد.
    بیوگرافی:

    سورکین در منهتن به دنیا آمد و در یک محله ثروتمند در نیویورک بزرگ شد. مادرش معلم مدرسه بود و پدرش نیز وکیل و مشاور حقوقی کپی رایت یا همان حق تألیف بود. برادر و خواهر بزرگتر آرون نیز هر دو به دنبال پدر راه وکالت را در پیش گرفتند. سورکین خیلی زود به بازیگری علاقمند شد. قبل از اینکه نوجوانیش را به پایان برساند، او را به تئاتر مشهور "چه کسی از ویرجینیا وولف وحشت دارد" بردند. او در دبیرستان عضو کلوپ تئاتر و موفق به بازی در نقش موزیکال Li'l Abner شد.

    در سال 1979 سورکین به دانشگاه Syracuse رفت. در اولین سال دانشجویی در یک کلاس بسیار مهم مردود شد و این یک نابودی کامل برای او بود، زیرا می خواست بازیگر شود ولی دپارتمان تئاتر اجازه نمی داد دانشجویی مدرک بازیگری بگیرد مگر اینکه در تمام کلاس های سال اول قبول شود. او در سال دوم جبران کرد و در سال 1983 فارغ التحصیل شد.

    سورکین با جولیا بینام در سال 1996 ازدواج کرد که در سال 2005 از یدیگر جدا شدند. سورکین و بینام یک دختر به نام روکسی دارند. برای سال های زیاد، سورکین با کریستین کنوٍث قرار می گذاشت. کریستین کسی است که در نقش آنابث اسکات در West Wing ایفای نقش می کرد. سورکین همچنین با ماورین داود نیز قرار های زیادی می گذاشت و البته سورکین اکنون با کریستین دیویس در رابطه عاشقانه است.

    در سال 1987 سورکین شروع کرد به مصرف ماری جوانا و کوکائین. او می گفت من در مواد دارویی راهی برای مقابله با اضطراب پیدا کرده بودم. در سال 1995 او به پیشنهاد جولیا بینام به یک مرکز ترک اعتیاد رفت تا بتواند اعتیاد به کوکائین را کنار بگذارد. در سال 2001 سورکین در فرودگاه توسط مأمورین امنیتی به دلیل همراه داشتن مواد مخدر توهم زا و ماریجوانا و کراک و کوکائین دستگیر شد. او تمام مواد را داخل چمدان خود گذاشته بود. او زمانی که می خواست پایپ را از گیت عبور دهد توسط دستگاه فلز یاب شناسایی شد و لو رفت.

    سورکین برای تئاتر، تلویزیون و فیلم می نوشت و اکثرا نوشته ها را با همکاری دیگر نویسنده ها انجام می داد. او تئاتر را زمانی که بسیار منزوی و گوشه گیر شده بود شروع کرد. او با کارگردان راب رینر و فیلمنامه نویس ویلیام گلدمن، کار در فیلم را شروع کرد و کار در تلویزیون را زمانی که به کارگردان تلویزیونی، توماس اشلام خیلی نزدیک شد، شروع کرد.
    توضیحات مختصر:

    · او در فیلم چند مرد خوب در نقش بسیار کوتاهی به عنوان مسئول بار ایفای نقش کرد.
    · او در جولای 2000، یک قرارداد چهار ساله به ارزش 15 میلیون دلار با شرکت وارنر بروس به ثبت رسانید که اولین قرارداد انحصاری و بلند مدت او بود.
    · در جوئن 2001 یک قاضی او را محکوم به اختلالات دارویی برای استفاده از ماریجوانا در هواپیمایی کالیفورنیا کرد.
    · دخترش "روکسی" در 17 نوامبر 2000 به دنیا آمد.
    · در سال 1988 در مچله "رولینگ استون" در مورد بالاترین سطح بازیگری در مدارس آمریکا نوشت.
    · خواهرش "دبرا سورکین" یک قاضی دادگاه نظامی است که به همراه دیوید ایگلسیاس روی پرونده نظامی قتل چند سرباز کار می کردند. دبرا در مورد این پرونده به آرون توضیحاتی داد و فیلمنامه "چند مرد خوب" از روی همین داستان نوشته شد. کرکتر "دمی مور" در فیلم "چند مرد خوب" کرکتر خواهر آرون یعنی "دبرا" می باشد.
    · او از حامیان محکم حزب دموکرات است.
    · آرون در ابتدا علاقه شدیدی داشت تا بازیگر شود و در اوایل بیست سالگی به استعداد نویسندگی اش پی برد.

    جملات شخصی آرون سرکین:

    · "من عاشق نویسندگی هستم ولی از شروع کردن یک داستان بسیار بیزار هستم. ورق بطور مصیبت باری سفید است و به شما می گوید: شاید با نوشتن بعضی مزخرفات تونسته باشی توجه بعضی انسان ها را جلب کنی ولی اکنون آن روز ها گذشته است. من نه مأمور تو هستم و نه مادر تو، من فقط یک برگه سفید هستم، آیا دوست داری با من برقصی؟ و من واقعا واقعا این را نمی خواهم و من سعی می کنم آرام آرام با کاغذ سفید صلح برقرار کنم."
    · "من یک نویسنده شدم چون می خواستم مثل "دونالد هالینگر" بشوم، چون او دوست دختری مثل "آن ماری" داشت."
    · "بزرگترین ترس من در زمان ترک دارو این بود که من دیگر نمی توانستم چیزی بنویسم. زیرا اگر شما یک نویسنده باشید و در بالاترین سطح باشید و روی مسیر درستی قرار گرفته باشید، دوست ندارید که هیچ چیزی در زمینه کاری شما تغییر کند."
    فیلموگرافی و جوایز
    فیلموگرافی

    سال
    نام
    سال نام
    1992 A Few Good Men 1999–2006 The West Wing
    1993 Malice 2006–2007 Studio 60 on the Sunset Strip
    1995 The American President 2007 Charlie Wilson's War
    1996 The Rock 2010 The Social Network
    1998 Bulworth 2011 Moneyball
    1998–2000 Sports Night 2012 The Newsroom

    بازی در تئاتر

    سال نام
    1984 Removing All Doubt
    1988 Hidden in This Picture
    1989 A Few Good Men
    1990 Making Movies
    2007 The Farnsworth Invention

    جوایز

    سال N/W جوایز
    -- -- Academy Awards, USA
    2011 نامزد Best Writing, Adapted Screenplay for: Moneyball
    2010 برنده Best Writing, Adapted Screenplay for: The Social Network
    -- -- Golden Globes, USA
    2011 نامزد Best Screenplay - Motion Picture for: Moneyball
    2010 برنده Best Screenplay - Motion Picture for: The Social Network
    2007 نامزد Best Screenplay - Motion Picture for: Charlie Wilson's War
    1995 نامزد Best Screenplay - Motion Picture for: The American President
    1992 نامزد Best Screenplay - Motion Picture for: A Few Good Men
    -- -- Another 52 wins & 36 nominations

    ...:::... با تشکر از پرنیان عزیز بابت ویراستاری و علی عزیز بابت تهیه بنرها ...:::...
    CinemaCenter Biography Group

    ویرایش توسط ScarFace : 08-04-2013 در ساعت 21:41
    LuCiFer, FFKIA, Scarlett و 9 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.


  4. #3
    هیچ وقت به رفقات خیانت نکن و سعی کن دهنتو ببندی (رابرت دنیرو : رفقای خوب)
    ScarFace آواتار ها
    وضعیت : ScarFace آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج . گوهردشت
    سن: 30
    نوشته ها : 11,484
    سپاس ها : 10,143
    سپاس شده 25,840 در 7,194 پست
    یاد شده
    در 50 پست
    تگ شده
    در 758 تاپیک

    پاسخ : Bw.90- بیوگرافی آرون سورکین

    از علی عزیز تشکر میکنم که اخرین کارش رو تو تیم ترجمه با بیوگرافی اولین نویسنده و فیلم نامه نویس ارائه داد
    خسته نباشید و امیدوارم هرچه زودتر دوباره تو تیم ترجمه ببینیمت ...
    مرسی

    من این نویسنده رو وقتی تو فیلم شبکه اجتماعی بود اشنایی پیدا کردم و واقعا کارش رو ستودم کاری واقعا عالی که فینچر رو هم بارها و بارها باعث شد که او را تحسین کند برای فیلمنامه ای بی نقص و جذابی که از این فیلم به جای گذاشته بود ..
    بعد این فیلم هم در فیلم مانی بال باز هم دست به کاری عالی زد و دوباره فیلم نامه ای بی نقص از خودش به جای گذاشتش ..

    علاقه عجیبی به این نویسنده پیدا کردم و امیدوارم دوباره کارهای جذابتری از ایشون ببینم

    مرسی علی جان دوباره و خسته نباشید ...
    ای خدا دمت گرم ما رو بفرست به مرحله ی بعد دیگه!! این مرحله که همش غولــــــــه!!!
    ----------
    دم ازبازی حکم میزنی!دم ازحکم دل میزنی!پس به زبان"قمار"برایت میگویم!قمار زندگی را به کسی باختم که"تک" "دل" را با"خشت"برید!جریمه اش"یک عمر" حسرت"شد!باخت ِ زیبایی بود!یاد گرفتم به "دل"،"دل" نبندم!یاد گرفتم از روی"دل"حکم نکنم!"دل"را باید" پر"زد جایش"سنگ"ریخت"که با"خشت""تک پری" نکنند.


  5. #4
    arf1396 آواتار ها
    وضعیت : arf1396 آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2017
    سن: 28
    نوشته ها : 2
    سپاس ها : 0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : Bw.90- بیوگرافی آرون سورکین

    آرون سورکین چطور «استیو جابز» را پروراند/ گفتگویی مفصل با یکی از مهمترین نویسندگان هالیوود معاصر
    والچر/ ديويد والاس ولز: اين اولين، آخرين و يا مهم‌ترين اقتباس از زندگي واقعي بنيان‌گذار شرکت اپل نيست اما شايد بتوان گفت از لحاظ ساختاري جسورانه‌ترين آنهاست. اين بار نه با يک فيلم زندگينامه‌اي از سراسر زندگي، بلکه با تصويري در سه پرده مواجهيم که هر کدامشان در طول زماني معادل زمان واقعي به پشت صحنه‌ي رونمايي يکي از محصولات اپل مي‌پردازند و مملوند از يک دوجين داستان و بحث و جدل درباره‌ي جابز. درست پيش از آغاز نمايش فيلم، نشستي داشتيم با آرون سورکين، نويسنده‌ي فيلمنامه‌ (و طراح) کار تا درباره‌ي اين صحبت کنيم که واقعا چطور اثر را خلق کرده. (لازم به توضيح است که اگر هنوز فيلم را نديده‌ايد، بخش‌هايي از گفت و گو تا حدي وارد جزئيات شده و داستان را لو مي‌دهد.)

    هميشه مجذوب استيو جابز بوديد؟
    نه. نه. همان چيزي را مي‌دانستم که عموم مردم مي‌دانند، اما فهميدم که نه به اندازه‌ي خيلي از آنها. مسئله‌ي هواداري در اين مورد باورنکردني است، از جمله مواردي که زد و خورد‌هاي مجازي بين عاشقان اپل و کساني از آن نفرت دارند اتفاق مي‌افتد. نفرت از اپل، نفرت از استيو، جوانان اين دوره و زمانه، هيپسترها و چيزهايي که به محصولات آن مربوطند را شامل مي‌شود. من نه از جوان‌هاي امروزي هستم و نه هيپسترم. همه‌ي محصولات اپل را دارم، تمام چيزهايي که تا بحال نوشته‌ام را در دستگاه مَک خودم نوشته‌ام. اولين کامپيوترم، که پولش را با هم اتاقي‌ام جور کرديم، اولين دستگاه مکينتاش با حافظه 128 کيلوبايت بود.حافظه‌اش به اندازه کارت تبريک‌هاي امروزي که موسيقي پخش مي‌کنند بود.
    محصولاتشان را خيلي ستايش مي‌کنم اما آن رابطه‌اي را که بقيه‌ي مردم با آنها دارند ندارم.

    و نظرتان شخصا درباره‌ي او چطور است؟ به عنوان يک شخصيت.
    اين واقعيت که من پدرِ يک دخترم چيزي است که کار را در آغاز برايم خيلي سخت کرد. پيش از اينکه ليزا را ببينم نمي‌توانستم رفتار استيو با او را هضم کنم. بخاطر همين، هيچکدام از دستاوردهايش برايم هيچ معنايي نداشت.
    حتي با اينکه اين را با صداي بلند مي‌گويم، واقعا با قضاوت کردنِ نحوه‌ي رفتار بقيه درنقش والدين راحت نيستم اما واقعيت اين است که زماني که مي‌دانست پدر است، وظايف پدري را انکار و حتي بعد از آن، راه‌هاي عجيبي براي آزار دادن او پيدا کرد. اصلا نمي‌توانستم با چنين چيزي ارتباط برقرار کنم. اما اگر مشغول نوشتن چنين شخصيتي هستيد، ضدقهرماني که در چند دقيقه‌ي آخر چند قدم به سمت تبديل به قهرماني واقعي برمي‌دارد، نمي‌توانيد قضاوتش کنيد. دوست دارم اين آدم‌ها را جوري بنويسم که انگار مشغول ارائه‌ي دليل قانع‌کننده‌اي به خدا براي ورود به بهشت هستند. و براي انجام اين کار بايد قادر باشم تا با آنها يکي شوم، بايد بتوانم چيزهايي از آنها را که شبيه من است و مايلم مدافعشان باشم پيدا کنم.

    چطور؟
    الان برايت مي‌گويم که چطور توانستم آن را به خودم ربط دهم. اغلب خيال مي‌کردم که بايد در شرايط بهتري قرار مي‌گرفتم - و وقتي پدر شدم اين قضيه عوض شد، و علي‌رغم پدرشدنم - به خيالم تنها بودن در اتاقي برايم بهتر بود، در آن اتاق مي‌نوشتم، نوشته‌ها را از زير در بيرون مي‌فرستادم و شخصي هم سيني غذايم را از همان‌جا برايم داخل مي‌فرستاد. براي اينکه اگر مردم فقط اين را مي‌دانستند که من مي‌نويسم و خودم را نمي‌شناختند به من تهمت معتاد بودن نمي‌زدند و از اين نسخه‌هاي مضحک من که در اينترنت موجود است خبري نبود، نسخه‌‌هايي از من که در آنها به صورت آدمها مشت حواله مي‌کنم و سرشان داد مي‌زنم - وقتي اين چيزها را مي‌خوانم خودم را به جا نمي‌آورم. اما ترجيح مي‌دهم که خوش‌برخورد و مهربان شناخته شوم. اگر شخصيت‌هايي مثل جد بارتلت و سايريني که نوشتم را بنويسيد بنظر مي‌آيد لابد آدم خوبي خوبي هستيد که چنين کاري کرده‌ايد.

    ديالوگ محبوب من در فيلم آنجايي است که وُز (استيو وزنياک) به استيو مي‌گويد "برادر، محصول تو بهتر از خودته."
    و او جواب مي‌دهد "نکته‌ش همينه، برادر." دقيقا. با خودم گفتم به گمانم استيو همينطور حس مي‌کند، اما حتي شديدتر. گمان مي‌کنم مسئله‌ي فرزندخوانده‌ بودنِ استيو تحت تأثيرش قرار داده بود - او خودش را بطرز جبران‌ناپذيري آسيب خورده مي‌ديد. جايي از فيلم به ليزا مي‌گويد "من بد تربيت شدم"، محروم از دوست داشته شدن. اما باهوش بود - نه فقط هوش مربوط به فناوري، هوشي که به او اين اجازه را مي‌داد تا به اسکولي بگويد "قلم هوشمند را فراموش کن، قدم بعدي آن نيست؛ فناوري صفحه‌ي لمسي قدم بعدي‌ست."
    حتي فرا تر، قابليتي که اين محصولات را طوري براي مردم جذاب کند که به آنها واکنش احساسي نشان دهند. او درباره‌ي تجربه‌ي باز کردن جعبه صحبت کرده بود. جوانا همه‌ي آنهايي که به اين مستطيل‌هاي با گوشه‌هاي منحني (آيفون) محتاجند را مسخره مي‌کند. اين مستطيل‌هاي گوشه‌گِرد براي استيو بطرزي باورنکردني مهم هستند، بدلايلي که خودش درک مي‌کند. چرا مهم است که کامپيوترها در برخورد اول بگويند hello؟ چون آنطور که او مي‌گويد، نياز دارد تا دوستانه باشد، هاليوود ترسناکش کرده و لازم است که دوستانه‌ و مهربانش کنيم. همين پورتِ روي دستگاه را ببين، شبيه يک لبخند مضحک روي صورتي مهربان است.
    نکته‌ي حرفم اين است که استيو مي‌توانست اين محصولات را بسازد و کاري کند که محبوب باشند، از زير در مي‌فرستادشان داخل، مردم هم در عوض سيني غذا برايش مي‌آوردند. اين کار جواب داد. حق با او بود. اين جماعتِ هوادارِ اپل، اين حجم از عشق به استيو - وقتي مرد، در سيل ابراز علاقه‌ها به او غرق شده بودم، چيزي که شبيهش را از زمان جان لنون بياد ندارم. با شما رو راستم، واقعا درکش نکردم، حتي با وجود اينکه از طرف مجله‌ي تايم درخواست کردند تا ستايشنامه‌اي برايش بنويسم و قبول کردم. با خودم گفتم چيزي اينجاست که دستگيرم نمي‌شود اما واضح است که بايد بشود، انگار چيزي هست که از قلم انداختمش.

    آيا هيچ وقت ملاقاتش کرديد؟
    تنها ارتباطم با استيو سه تماس تلفني بود، سه بار با من تماس گرفت. يک بار تماس گرفت تا بگويد چيزي که نوشته‌ام را دوست داشته. بار دوم از من درخواست کرد تا گردشي در پيکسار داشته باشم و ببينم دلم مي‌خواهد چيزي برايشان بنويسم يا نه. بار سوم هم بابت کمکي که براي سخنراني جشن فارغ‌التحصيلي استنفورد مي‌خواست. از نظر من آدم خيلي خوب و دلچسبي بود.
    اما سر صحبت خودمان که برگرديم، قادر بود به اين محصولات شخصيتي بدهد که مردم دوستش داشتند و کافي بود اين مسير را سد کنيد - کافي بود بين استيو و هدفش قرار بگيريد، اگر سعي مي‌کرديد جلوي پيشبرد آن مستطيل‌هاي گوشه‌گِرد يا صرف آن همه حافظه براي فونت‌ها (امکاني در کامپيوترهاي اپل) يا از اين دست کارها را بگيريد - لهتان مي‌کرد. اگر يک بازيگر درجه‌ دو در بازار کار بوديد، لهتان مي‌کرد. قضيه اين نبود که داشتيد محصول نهايي اپل را تهديد مي‌کرديد، در واقع داشتيد چيز بسيار شخصي‌تري را تهديد مي‌کرديد، چيزي از ديد او بسيار مهم‌تر.

    و شما با اين جنبه هم ارتباط برقرار کرديد؟
    مثال ديگري برايتان مي‌زنم. اوايل دوران کاري‌ام، براي فيلمي نوشتم که خيلي به آن افتخار نمي‌کنم. اسمش Malice بود، با بازي الک بالدوين و نيکول کيدمن. در واقع من دومين و چهارمين نويسنده‌ي آن فيلم بودم.
    يک يا دو هفته پيش از فيلمبرداري فرصت تمرين داشتيم، وقتي کارگردان تصميم گرفت که لازم است در پرده‌ي دوم فيلمنامه بين الک بالدوين و نيکول کيدمن يک صحنه‌ي رابطه‌ي جنسي وجود داشته باشد، رفتم به هتل و چهار صفحه شوخي و کنايه‌ي جنسي نوشتم که منتهي مي‌شد به "و آنها در رختخواب مي‌افتند و کات به صبح فردا، اتاقي در کمپ." هرولد [بکر، کارگردان] متن را خواند و گفت " نه، نه، نه - آنها بايد برهنه بشوند و کارشان را انجام دهند." مجبوريد اين را بنويسيد. [نظر بکر را پرسيديم و گفت "بياد ندارم که از آرون خواسته باشم صحنه‌ي عاشقانه‌ي بين نيکول و الک را تغيير بدهد چون با توجه به داستان فيلم، درست بود."]
    " و گفتم: اوه... هرولد، راستش هيچ وقت چنين کاري نکردم. من هم مثل همه طرفدار اين صحنه‌ها هستم اما دقيقا نمي‌دانم بايد چطور کارش کنم. و هيچ وقت فراموش نمي‌کنم که هرولد گفت: فقط نيکول را ببين. دقيقا چيزي را بنويس که دوست داري انجامش بدهد. و من جواب دادم: من چنين چيزي نمي‌نويسم! اول از همه اينکه به تازگي يک فيلم سينمايي (چند مرد خوب) با همسرِ او کار کرده بودم. نمي‌توانستم چيزي را که دوست دارم نيکول انجام دهد بنويسم و بعد نيکول هم آن را انجام دهد و ببينم که براي من انجامش مي‌دهد.
    دست آخر همه در کانکسِ هرولد دور هم جمع شدند و طرح صحنه‌ي معاشقه را ريختند - نيکول کمربند و بعد زيپ شلوارش را باز مي‌کند و از اين جور چيزها. وقتي اين صحنه فيلمبرداري مي‌شد، عذر خواستم و از محل فيلمبرداري بيرون زدم. هر جور بخواهيد حساب کنيد من هم طرفدار پر و پا قرص صحنه‌هاي معاشقه هستم اما - نمي‌توانم بحد کافي رويش تأکيد کنم - بدلايلي نوشتن آن برايم سخت بود و نيکول برايم تبديل به يک دوست شده بود و سر فيلمبرداري آن صحنه و با تماشاي او که لباس‌هايش را در مي‌آورد، احساس بدي پيدا مي‌کردم.
    پس آن صحنه را نديدم تا زماني که اولين نسخه‌ي تدوين شده‌ي فيلم را تماشا کردم. آن داستان زيپ و بقيه‌ي چيزها اتفاق مي‌افتد و الک مي‌گويد "مي‌خوام ببرمت طبقه‌ي بالا و همين حالا ترتيبتو بدم." و من خجالت‌زده شدم، نه لزوما به خاطر اين که ديالوگ غلطي در آن صحنه گذاشته بودند، بلکه چون همه‌ي تماشاگران فيلم فکر مي‌کردند اين چيزي بوده که گفتنش از نظر من خيلي جذاب بوده. واقعا انعکاسش را روي خودم احساس مي‌کردم، حتي با وجود اينکه آن زمان از الآن هم کمتر اهميتي مي‌دادند که من کي هستم. اما با جود اين نمي‌خواستم بقيه فکر کنند چيز جذاب و دلفريبي بوده، واقعا که حرکت زمخت و چيپي بود.
    و اينطور بود که به استيو نزديک شدم، کسي که با يکي از محصولاتش مشکل پيدا کرده. لابد او هم با خودش مي‌گفت دوست ندارم مردم خيال کنند که بنظر من داشتن اين وسيله از لحاظ هنري زيباتر از داشتن ديگري است.

    جالب است که از شما مي‌شنويم درباره‌ي فيلمي صحبت مي‌کنيد که بخاطرش سربلند نيستيد، چون اين فيلم، يعني فيلم استيو جابز هم پر است از شکست. فيلم به سادگي مي‌توانست تصويري بسيار مثبت‌تر تحويلمان دهد اما واقعيت اين است که در بررسي شخصيتِ جابز، يک جور روايت روياپردازانه به شمار مي‌آيد.
    راستش را بخواهيد... بله. درباره‌ي دستگاه‌ِ اوليه‌ي مَک (Mac) اشتباه کرد. اسکولي به او گفت تحقيقاتمان نشان نمي‌دهد که از نظر مردم قيمت دستگاه زيادي بالاست، تحقيقات نشان مي‌دهند آنها خيال نمي‌کنند که از دستگاهمان هر کاري برمي‌آيد.

    برايتان مهم بود که به شکل شخصي که سهوا دچار اشتباه شده تصويرش کنيد؟
    بله، شخصي که سهوا اشتباه کرده،‌ اما او تنها از لحاظ نتيجه‌گيري دچار اشتباه شد. مکينتاش همان چيزي بود که استيو مي‌خواست. فقط مسئله اين بود که مردم آن را نمي‌خريدند.

    فيلم، معماري بسيار غير معمولي دارد. سه پرده که هر کدام از پشت پرده‌ي رونمايي محصولي خاص، آن هم در زماني معادل زمان واقعي پرده‌برداري مي‌کنند. از ابتدا خيال داشتيد فيلم را اينطور بسازيد؟
    مي‌توانم بگويم پيش از اينکه بدانم چه کار مي‌خواهم بکنم، مي‌‌دانستم که چه کار نمي‌خواهم بکنم، و آن نوشتن يک فيلم زندگينامه‌اي بود. فيلم‌هاي زندگينامه‌اي بزرگي تا بحال ساخته شده‌اند اما آن ساختار آنقدر برايمان آشنا بود که ديده بوديم در ديگر فيلم‌ها هجو هم شده: "محکم قدم بردار: داستان دووي کاکس". اين اصلا آن چيزي نبود که مي‌خواستم در اين کار انجامش دهم.
    اما خب اين را که در عوض قرار است چه کار کنم هم نمي‌دانستم. در فيلم "شبکه‌ي اجتماعي" پرونده‌اي قانوني محوريت داشت که برايم جذاب بود. استيو جابز درگير پرونده‌هاي قانوني بسياري بود و مي‌توانستم فيلم را حول يکي از پرونده‌هاي ضد انحصاري يا چيزهاي شبيه به آن شکل دهم.

    زندگي‌نامه‌ي جابز به قلم والتر ايزاکسون را هم دم دستتان داشتيد.
    کتابِ والتر کار جامعي‌ست. او روزنامه‌نگار معتبر و کاربلدي است و به استيو دسترسي کامل داشته. کتابش اثري عالي در زمينه‌ي روزنامه‌نگاري است.
    اما درمورد اين فيلم و کتابِ والتر؛ فيلم بدون کتاب والتر به وجود نمي‌آمد اما اينها دو موجود متفاوتند.
    حدود يک سال را صرف ديدار و وقت گذراندن با افرادي کردم که استيو را به خوبي مي‌شناختند، افرادي که خيلي به او نزديک بودند، تمام آنهايي که شخصيت‌هايشان در فيلم حاضرند، بجز استيو که وقتي استارت کار را زدم فوت کرده بود و معدودي افراد ديگر.
    بخت با من آنجايي يار بود که ليزا جابز مايل نبود با والتر صحبت کند (پدرش در زمان نوشتنِ کتاب زنده بود و نمي‌خواست خودش را درگير کند) اما با من چرا.
    همينطور در مورد [مدير عامل سابقِ اپل] جان اسکولي که بعد از حدود سال 1986 و ترک اپل هرگز با کسي در اين باره صحبت نکرده بود اما او هم مايل بود تا با من حرف بزند. نه به خاطر اينکه آدم خاصي هستم، بلکه چون به تازگي با زن فوق‌العاده‌اي به اسم دايان ازدواج مجدد کرده و همسرش بوده که احساس کرده حالا وقت آن است تا از سايه بيرون بزند و روايت خودش را از داستان جابز تعريف کند. همانطور که شخصيتِ اسکولي در فيلم مي‌گويد "داستان اينکه تو چرا و چطور اپل را ترک کردي - و خيلي زود هم دارند ازش اسطوره‌سازي مي‌کنند - حقيقت نداره." اين چيزي بود که جان مي‌خواست بگويد و دايان به کمکش آمد.
    جايي در اواسط کار بود که فهميدم در مَکي که در سال 1984 معرفي شد، نتوانسته بودند کاري کنند تا کامپيوتر دستور Hello را اجرا کند، که يعني يک جاي کار ايراد داشته و کافي بود قسمت صوتيِ دموي آن را حذف کنند که مي‌شد 15 ثانيه از 2 ساعت، اما استيو اصرار داشته اين اولين کامپيوتري باشد که خودش آن را معرفي مي‌کند. برايش بي‌اندازه مهم بود که دستگاه بتواند Hello را اجرا کند. پيش از هر چيز من باب کارکرد استعاريش دوستش داشتم اما علاوه بر آن، ناگهان روش نوشتني را که با آن راحت بودم پيدا کردم و پي‌اش را گرفتم، روشي که بيشتر به نمايشنامه‌نويسي شبيه است تا فيلمنامه‌نويسي يا نوشتن براي تلويزيون. روش نوشتنم را بسته به اينکه کارگردان‌ها قادر باشند تا جذابيت‌هاي بصري را به چيزهايي که نوشته‌ام اضافه کنند، در سينما و تلويزيون به کار مي‌گرفتم. (به عنوان مثال شيوه‌‌اي که در آن بازيگران راه بروند و حرف بزنند کار من نيست و راستِ کار تام اشلم [کارگردان سريال بالِ غربي] است که يک بار مي‌گفت: بجاي نگه داشتن اين شخصيت‌‌ها داخل اتاق، آن هم در 11 صفحه، نمي‌شد بروند و يک فنجان قهوه بخورند در حالي‌ که حرف مي‌زنند؟ يا اينکه بروند سمت اتاق کپي؟)
    به خاطر اينکه فضاهاي محصور و زمان‌هاي محدود را دوست دارم، بخصوص که صداي تيک تاک ساعت هم در کار باشد و بخاطر اينکه عاشق پشتِ صحنه‌ام - در اين مورد، به معناي واقعي کلمه "پشتِ صحنه" آن هم در مکاني مثل آمفي تئاتر سن فرانسيسکو - با خودم مي‌گفتم: خب، اگر قضيه‌ي اجراي دستور Hello در پرده‌ي اول قرار بگيرد کار چطور مي‌شود؟ قصد اين بود که قرار بود اوقات منتهي به مراسم معرفي محصولات را نشان دهيم و در پشت صحنه، آنها بايد کاري مي‌کردند تا کامپيوتر دستور را اجرا کند.

    اگرچه قسمت مربوط به اجراي دستور Hello يک‌جورهايي مسئله‌اي فرعي به حساب مي‌آيد.
    در تحقيقات شخصي‌ام، نقاط اصطکاکي و حساس شروع کردند به رخ نشان دادن. به وضوح در مورد ليزا، جان اسکولي، با استيو وزنياک (يکي از مؤسسان اپل)، با اندي هرتزفلد (از آفرينندگان مکينتاش) و جوانا هافمن (عضو تيمِ مکينتاش). سوال اين بود که آيا مي‌توانم اين نقاط اصطکاک را در آن يک‌سومي از فيلم بيان کنم که قصد اين است تا کامپيوتر را Hello را اجرا کند؟
    مي‌دانستم که پرده‌هاي دوم و سوم هم قرار است در جلسات نمايش محصول بگذرند. مي‌خواستم تمام فيلم در سه صحنه و زمان‌بنديِ مطابق واقعيت اتفاق بيفتد، همچنين در پشت صحنه و لحظات منتهي به رونمايي از يک محصول.

    قضيه‌ي آن رونمايي‌ها چه بود؟ رونمايي‌هايي که نقشي حساس در فيلم دارند اما خودشان نشان داده نمي‌شوند.
    استيو عاشق نمايش دادن و صحنه‌ بود و وقت، پول و همت زيادي را صرف معرفي و رونمايي از محصولاتش مي‌کرد. شايد به خاطر استيو است که امروز مديران عامل مي‌توانند در گردهمايي‌ هاي سالانه‌ي سهامداران، آن بالا مدت زمان زيادي را فقط بايستند و صحبت کنند. در مورد رونمايي‌هايي که از خودشان در فيلم خبري نيست هم مي‌توانم بگويم در فيلمنامه، نه براي نشان ندادن چيزي، بلکه براي نشان دادنش نياز به دليل داريد. جلسات رونمايي از محصولات به همان نسبت که جذاب بودند و سرگرم کننده، جلوي صحنه از هر گونه تنش عاري بودند. تنش اصلي در پشت صحنه‌ها برقرار بود.

    آيا اين قضيه براي استوديو مسئله‌ي راحتي بود؟
    من که هرگز پيش از اين، وقتي بابت فيلمي قرارداد امضا مي‌کردم، ايده‌هايم را براي استوديو ارائه نکرده‌ام. تنها متن را به آنها مي‌دهم، اما در اين مورد قضايا خيلي متفاوت از چيزي بود که تصور مي‌کردم. انتظار داشتند تا از قبل بگويم چه برنامه‌ و طرحي در سر دارم.
    در واقع، حتي اين کار را هم نکردم، تنها فرض کردم قرار نيست اجازه‌‌ي اين کار به من داده شود. اي‌ميلي به اسکات رودين (يکي از تهيه کنندگان) فرستادم. اسکات شد نزديک‌ترين همکار و ويراستار متن‌هاي من و همچنين در کنار اينکه يکي از بهترين تهيه‌کنندگان هاليوود است، در حوزه‌ي تئاتر هم از بهترين‌هاست و اين مسئله برايم خيلي مهم است. در نامه‌ام به او نوشتم "گوش کن، اگر من همه‌کاره بودم اين کاري بود که مي‌کردم." و برايش ساختار سه‌پرده‌اي به آن شکل را توضيح دادم و پرسيدم " خب حالا مي‌تواني کمکم کني حرفم را به بقيه تفهيم کنم و اينکه واقعا قرار است چکار کنم؟" و او در جواب برايم نوشت "نه، دقيقا همين‌ کار را بکن، ايده‌‌ي خيلي خوبي‌ است." مطمئنم که شخصي در شرکت اپل پيدا مي‌شود که بتواند آن نامه را بازيابي کند، مکالمات بينمان مثل دو کامپيوتر پيش مي‌رفت.

    چه چيزِ اين ايده را دوست داشتيد؟
    اينکه با زمان واقعي پيش مي‌رفت و اصطلاحا real time بود و ترس از فضاهاي تنگ و بسته هم واقعا مهم بود. به محض اينکه چهار ديوار را کنار مي‌زني، بطرز عجيبي، اتفاق بدي برايم مي‌افتد. نمي‌دانم چطور انجامش دهم. نمي‌دانم چطور آدم‌ها را وارد صحنه کنم و چکار کنم تا خارج شوند. تقريبا شبيه اين مي‌ماند که سگي جديد گرفته باشيد، به شما جعبه‌اي مي‌دهند به اندازه‌اي که سگ فقط مي‌تواند دور خودش بگردد و نه بيشتر، چون سگ آن حس امنيت در جعبه را دوست دارد. خودم را دقيقا با آن سگ بامزه مقايسه مي‌کنم، اما اين قياس عقلاني است، درست؟

    اما در صحنه‌هاي فيلم حدود 50 تا سگ حاضرند و همه هم مشغول بازي کردنند.
    بله، در آن نامه اين را مشخص کردم که قرار نيست پرده‌ي اول درباره‌ي تعمير کامپيوتر و راه انداختنش براي اجراي دستور Hello باشد و آن موضوع تنها دليلي‌ست براي حضورمان در پشت صحنه. مي‌دانستم که اولين رونمايي بايد مربوط به Mac باشد که اولين دستگاهي بود که او کاملا خود را مالکش مي‌دانست و بناست شکست هم بخورد و وقتي که ليزا 5 سالش شده بود او هنوز سرپرستي‌اش را به عهده نگرفته بود و اين درست مربوط مي‌شد به چند روز بعد از اينکه از جلد مجله‌ي تايم معلوم شد او عنوان مردِ سال را کسب نکرده اما در عوض کامپيوتري دارد با عنوان ماشين (دستگاه) برترِ سال. اين قضيه 48 ساعت بعد از پخش شدن تبليغ [معروف با حال و هواي کتاب] 1984 اپل در فينال مسابقات بيسبال بود و مقدار زيادي غذا آنجا روي ميز قرار داشت. اسکات مي‌بايست اي‌ميل مرا به ايمي پاسکال فروارد کرده باشد چون دو دقيقه بعد اي‌ميلي از ايمي به دستم رسيد که نوشته بود "اين ايده عالي است، بايد کارش کني."
    شايد الان وقتش باشد که بگويم اين ايمي پاسکال - کسي که بيشترين حملات را، بيشتر از هر کس ديگري متحمل شد - بود که فيلم را سر و سامان داد، کسي که مرا براي نوشتن کار استخدام کرد و با اين ايده‌ي غير معمول و نه چندان تجاري موافقت کرد. واقعا متأسفم که براي خوردن کيک تولد اينجا نيست، حقش بود که باشد.
    احتمالا بعد از قضيه‌ي هک شدن کمپاني سوني اين را مي‌دانيد که من در ابتدا با انتخاب مايکل فسبندر مخالفت کردم و در مسائل شخصي اين آخرين چيزي است که انتظار داريد برايتان اتفاق بيفتد. حس خيلي بدي داشتم، گفت و گوي درازي با او کردم، صحبت‌هايي در اين باره و سعي کردم مسئله را برايش جا بيندازم که وقتي آن اي‌ميل را نوشتم، با کار او هيچ آشنايي نداشتم، هنوز "12 سال بردگي" را نديده بودم، همين طور "َشرم"‌را. به استوديو گفتم بلافاصله قرارداد را براي مايکل فسبندر بفرستند و حالا، هر شب ممنون بخت بلندم هستم که کار به دست او افتاد.

    او فوق‌العاده‌ست اما بگذاريد برگرديم به ايده‌ي سه‌پرده‌ايِ فيلم، پشت صحنه و قبل از رونمايي محصولات.
    خب، با آن ايده موافقت شد. حالا جعبه‌اي داشتم که درش احساس راحتي مي‌کردم اما خبري از سگ‌ها نبود. واضح است که قرار نيست صحنه‌ي حاويِ اکتشاف بزرگي در کار باشد، صحنه‌اي که مثلا در آن بفهمند کليد حل معما، مکينتاش يا آي‌ پاد بوده و از نظر من اينطور نبود که او را جوري نشان دهيم که قرار است بميرد. بنابراين نمي‌دانم پايان‌بندي چطور خواهد بود و براي خودم ساختاري چيدم اما با مقادير زيادي ماده‌ي خامِ حالا ديگر از دور خارج شده.

    شامل لحظات حماسي و قهرمانانه.
    بله. بطور عمومي در فيلم‌هاي زندگينامه‌اي، نزديکي‌هاي به پايان رسيدنِ پرده‌ي دوم، اتفاق بدي وجود خواهد داشت و آن اتفاق تقريبا هميشه مواد مخدر و الکل است. اگر فيلم درباره‌ي يک موسيقي‌دان باشد که شک نکنيد مسئله مخدر و الکل است، نمي‌توانم به موردي فکر کنم که جز اين بوده باشد اما حق با شماست، اين چيزي بود من هم فکرش را مي‌کردم؛ دارم آن اتفاقات خوب را حذف مي‌کنم. مي‌خواهم مطمئن شوم که برنامه اين نيست فقط استيو را نشان بدهيم که دارد سر بقيه فرياد مي‌زند "کامپيوتر را درست کنيد، لعنتي‌ها!" و از اين جور چيزها.
    اما ليزا را داشتم. عذر مي‌خواهم که در مورد او مثل يک کالا حرف مي‌زنم، بهتر است بگويم، من قصه‌ي ليزا را داشتم. ليزا زن شاخصي است. 37 سال دارد و شوکه شدم از اينکه چقد جذاب و خواستني است. ديگر درش خبري از خشم، خصومت و آسيب‌هاي کودکي نبود و چيزي که اهميت بخصوصي داشت اين بود که قرار بود قصه‌اي درباره‌ي پدرش برايم بگويد و اگر حتي داستانش داستان ستايش‌آميزي نبود، مي‌توانست به منشوري تبديلش کند و بگويد "مي‌شد گفت که واقعا دوستم داشت."
    واقعا از اين رفتارش خوشم آمد. نمي‌توانستم از رفتار استيو در قبال ليزا بگذرم، اين ليزا بود که کمکم کرد.

    فيلم را ديده؟ مي‌داند فيلم تا چه اندازه‌ گرد روايت او از رابطه‌ پدري و دختري‌شان شکل گرفته؟
    به محض اينکه تدوين اوليه انجام شد، پيشنهاد داديم تا به او نشانش دهيم اما نپذيرفت و حتي ذره‌اي هم سرزنشش نمي‌کنم. بايد تجربه‌ي واقعا غريبي باشد که نه تنها خودت، بلکه پدر و مادرت را هم در فيلم ببيني.
    چيزي که از فيلم مي‌داند محدود به گفته‌هاي من و چيزهايي‌ست که در اخبار خوانده - اينکه او مرکز احساسي فيلم است. هيچ وقت نپرسيد چه کسي نقشش را بازي مي‌کند، هيچ خودبيني و غروري در اين زمينه از خودش نشان نداد اما اي‌ميلي به من فرستاد که مي‌گفت "فقط اميدوارم در فيلم ضعيف نشان داده نشده ‌باشم." برايش توضيح دادم که در 5، 9 و 19 سالگي مي‌بينيمش و اينکه در هيچکدام از اين برهه‌ها ضعيف تصوير نشده.

    به خصوص آن سخنراني که او در اواخر فيلم خطاب به استيو مي‌کند و [تيزر تبليغاتيِ] "متفاوت بينديش" را به خاطر زبانش و پدرش را بخاطر اينکه چه پدر بدي بوده، نقد و سرزنش مي‌کند.
    متن آن قسمت را برايش فرستادم. در جواب برايم نوشت "اوه خداي من، حاضرم همه چيزم را مي‌دادم و اينها را مي‌گفتم. چيزي شبيه اين را سه سال بعد گفتم، وقتي 22 ساله بودم، اما نه دقيقا همين را." جواب دادم "ببين، مي‌توانم بازنويسي‌اش کنم، مي‌توانم درباره‌ي اين چيزها فکر کنم، هيچ کس دفعه‌ي اول کارش را تمام و کمال انجام نمي‌دهد."
    در صحنه‌ي پاياني، ليزا از استيو مي‌پرسد چرا تمام آن سالها وانمود کرده که آن کامپيوتر نامش را از او (ليزا) نگرفته؟ و در جواب مي‌شنود "راستش را بخواهي نمي‌دانم." به مايکل [فسبندر] گفتم که اين صادقانه‌ترين حرفي بود که در تمام عمرت زدي. بلوف نزدي و سعي نکردي در دفترت از سرت بازش کني. داري پيشش اعتراف مي‌کني. چيزي آنجاست که از آن بي‌خبرم، چيزي درباره‌ي من که نمي‌دانمش.

    اما مجبورش مي‌کنيد فوري جواب بدهد "کافي نيست."
    مي‌گويد "اين جوابِ بچه‌هاست" و استيو در جواب مي‌گويد "من بد تربيت شدم."

    اما از نظر خودتان آن "نمي‌دانم" مهم‌ترين جمله است؟
    از نظرم "من بد تربيت شدم" مهم‌ترين جمله‌ است. اما هنوز هم براي شاعرانه‌تر شدنش جا دارد، متوجه منظورم مي‌شويد؟ در جمله‌ي "راستش را بخواهي، نمي‌دانم" هيچ خبري از شاعرانگي و هيجان نيست، تنها يک اعتراف خشک و خالي.

    و آنجا ابدا از آن ورِ جدلي و مبارزه‌جويش که پيشتر در فيلم ديديم خبري نيست.
    نه نيست. دني [بويل] حس مي‌کرد استيو هرقدر بيشتر حرافي کند، کمتر نپخته و صاف و ساده جلوه خواهد کرد. بنابراين آن صحنه را کمي خلوت‌تر کرديم و حتا يک لحظه او را تک و تنها در تصوير مي‌بينيد، بعد از صحنه‌ي مربوط به هرتزفلد در پرده‌ي سوم که حسابي تکانش مي‌دهد - مي‌دانيد، اينکه اندي گفت ليزا بايد به ديدن يک درمانگر بروند چون به يک الگوي مذکرِ قوي و برتر احتياج دارد. استيو تک و تنهاست و تازه شروع کرده به تمرين بخشي از سخنراني‌اش درباره‌ي يک پردازنده‌ي 500 مگاهرتزي اينتل. هنوز هم مشغول پنهان‌کاري است، کارها خوب پيش نمي‌روند اما او هنوز مشغول پنهان‌کاري و سرپوش گذاشتن است.

    اين بخش در فيلم بيشتر مثل ذکر گفتن تصوير شده تا تمرين.
    دقيقا چيزي‌ست که بايد باشد. "اگر فقط خودم را اينجا نگه دارم، مشکلي ندارم."

    مي‌خواستم درباره‌ي صحنه‌ي طولانيِ پرده‌ي دوم با حضور استيو و اسکولي هم بپرسم، وقتي اسکولي استيو را سورپرايز مي‌کند و روبرويش قرار مي‌گيرد. صحنه‌ي بسيار پيچيده‌اي است که هم در زمان حال و هم در فلش‌ بک پيش مي‌رود و در زمان حال، درکنار بقيه‌ي چيزها، بحثي‌ست درباره‌ي معناي اتفاقي که فلش‌ بک رخ داده.
    همگي به آن صحنه از پرده‌ي دوم افتخار مي‌کنيم که به گمانم نشان‌دهنده‌ي نمونه‌اي از بهترين همکاري‌هاست. من صحنه‌ي خوبي نوشتم. مايکل و جف [دنيلز] عالي بودند. دني زيبا به تصويرش کشيد. تدوين‌گر کار، اليوت گراهام کسي بود که کاري کرد تا شبيه صحنه‌ي فراز از زندان يا سرقت از بانک بنظر برسد و چاشني مخصوصي به صحنه اضافه کرد.

    اما شما صحنه را جوري نوشتيد که دائما در رفت و آمد به گذشته و حال است، ساختن و نوشتن صحنه‌اي از اين طريق براي شما به عنوان يک فيلمنامه‌نويس چه جور تجربه‌اي است؟
    خب، اول از همه، برايم هيجان آور است و تا حدي شبيه بندبازي. اگر شکست بخوريد، که خيلي هم محتمل است، بد مي‌بينيد. شکستِ بي سر و صدايي نخواهد بود و به اين زودي‌ها از شرش خلاص نخواهيد شد. اين را خيلي زود مي‌توانم به شما بگويم، در نسخه‌هاي اوليه، وقتي که کيفيتش کمي از حالت فعلي پايين‌تر بود، اصلا جواب نداد، اما مي‌دانستيم که درست خواهد شد. همه مي‌دانستند. مجبوريد کمي فشار را زياد کنيد و از اين جور چيزها.

    يک دفعه بحث‌هاي زيادي در آن صحنه در مي‌گيرد. مَک و سرنوشتِ آن، آن تبليغِ 1984، اهميت نمايش دادن محصول، رايانشِ باز و بي محدوديت، وفاداري و حتي مردانگي.
    بله، مباحث زيادي است.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. گروه خبری - بیوگرافی کتایون ریاحی (اختصاصی سینماسنتر)
    توسط autumn63 در انجمن بيوگرافي هاي سينماگران ايراني ( اختصاصي سينماسنتر)
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: 09-01-2017, 19:28
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 05-04-2013, 13:12
  3. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 04-14-2013, 22:44
  4. "رسوایی" ده نمکی 400 میلیون تومانی شد!
    توسط Sherlockii در انجمن اخبار سينماي ايران - اختصاصي سينماسنتر
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-23-2013, 23:29
  5. نسخه دوم کارخانه هیولاسازی- دانشگاه هیولاها در راه است.
    توسط Sherlockii در انجمن اخـــبار سينماي جهان (اختصاصي)
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12-14-2012, 11:37

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •