سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh دلتنگی روزهای دور مدرسه

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 15
نمایش شاخه ای1علاقمندی ها

موضوع: دلتنگی روزهای دور مدرسه

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    دلتنگی روزهای دور مدرسه

    صدای بوق اتومبیلها یکی پس از دیگری بلند شده است. اتومبیل جلویی خاموش شده و هر چه استارت میزند روشن نمی شود. به زحمت از کنارش راه میگیرم و رد میشوم و با سرعت از چراغ راهنما میگذرم. زرد است. شاید هروقت دیگر بود می ایستادم اما امروز خیلی عجله دارم. میدان صادقیه را رد میکنم اما پشت ترافیک بعد از میدان قرار میگیرم. فکر کنم با این ترافیک نیم ساعت دیگر هم به میدان پونک نرسم.
    دیروز شماره ناشناسی به تلفن همراهم زنگ زد و در کمال ناباوری فریبا بود که بعد از پنج سال صدایش را میشنیدم. از من خواست به دیدارش بروم و من با تمام دلخوریهایی که از غیبت پنج ساله اش داشتم پذیرفتم تا هرچه زودتر او را ببینم.
    به همسرم گفته ام احتمال دارد تا دیروقت برنگردم.

    شاید خواستیم کمی بیشتر با هم بمانیم شاید هم شامی مختصر. با فریبا شش سال پیش در اینترنت آشنا شدم. زمانی که اشعارم را در وبلاگ مینوشتم و هر دو جزو اولین وبلاگ نویسها بودیم. مدتی بود که برای نوشته های هم نظر مینوشتیم، مانند دیگر دوستان مجازی در اینترنت بدون اینکه آنها را بشناسی یا بدانی نویسنده آن مطالب به درستی خود را معرفی کرده است یا نه. روزی برای یکی از مطالبم این را نوشت: به من ایمیل بزن، میخواهم بیشتر بشناسمت، اگر دلت خواست. و آدرس ایمیل خود را نوشته بود.
    از نوشته هایش خوشم می آمد. نام وبلاگش دلتنگیهای روزهای دور مدرسه بود. بسیار زیبا مینوشت و هربار با خواندن مطالب و اشعارش وجود من پر از احساس میشد. به او ایمیل زدم و رابطه واقعی ما در دنیای واقعی شروع شد.
    اول تلفن و بعد قرار ملاقات. اولین بار با او در مجتمع بوستان قرار داشتم. چند سالی از من جوانتر بود و کمی لاغرتر، چهره ای نمکین و سبزه داشت و موهای بلوندش را تا آنجا که امکان داشت از روسری بیرون گذاشته بود. بسیار سرزنده بود و به صدای بلند قهقهه میزد به طوریکه توجه افراد اطرافمان را به خود جلب میکرد و با اینکه این رفتارش را دوست نداشتم به زودی تحت تاثیر کلام شیرینش قرار گرفتم. و بعد از مدت کوتاهی دوستانی صمیمی شدیم.
    با هم بیرون میرفتیم، از ادبیات میگفتیم و از مشکلات زندگی مشترک. ازدواج کرده بود و فرزندی نداشت اما به اندازه من که دو فرزند داشتم از تربیت بچه ها میدانست. مشکلات فراوانی در زندگی مشترک داشت و با اینکه اوایل از من پنهان میکرد این موضوع به خوبی از چهره اش پیدا بود. لااقل من که بسیار ریزبین بودم این را از همان اول فهمیدم. دوستیمان یک سال ادامه داشت تا اینکه ناگهان غیبش زد. همزمان تلفن همراهش را واگذار کرد، محل کارش را ترک کرد و دیگر در وبلاگش ننوشت. شماره تلفن آپارتمانش را نداشتم، به گفته خودش آنجا تلفن نداشت.
    تلاشهای من برای یافتن او در اینترنت هم فایده ای نداشت و من نتوانستم از او اثری پیدا کنم. به این نتیجه رسیده بودم که او به عمد خودش را از من پنهان کرده است، شاید محل کارش را ترک نکرده بود و این را به دروغ به من میگفتند. در مورد تلفن همراهش هم همین گمان را داشتم. به هر حال همانطور که ناگهانی به زندگی من وارد شده بود ناگهانی زندگی مرا ترک کرد اما هرگز نتوانستم در ذهنم دلیلی برای این کارش پیدا کنم. کم کم خاطره اش را فراموش میکردم و در ذهن من از او یک دوست دروغگو بر جای می ماند...
    تا اینکه دیروز دوباره غافلگیرم کرد. گفت که این مدت بیمار بوده است و وقت ندارد تلفنی ماجرا را برایم تعریف کند و همه چیز را هنگام ملاقاتمان خواهد گفت. از من خواهش کرد که به دیدارش بروم و من که از یافتن او بسیار شاد و شگفت زده شده بودم برای امروز زمانی را مشخص کردم و او هم پذیرفت.
    به میدان پونک رسیده ام. با اینکه ترافیک خیابان آل احمد سنگین بود چیزی از آن در خاطرم نمانده است. فریبا تمام فکرم را مشغول کرده است و اکنون که فکر میکنم میبینم که بیماری دلیلی قانع کننده نیست برای اینکه پنج سال دوستت را از خودت بیخبر بگذاری. احساس میکنم بازیچه دست او شده ام. بعد از اینهمه مدت آمده است و میگوید وقت ندارم تلفنی برایت توضیح دهم ، میخواهم ببینمت، میشود؟ و من هم با کمال میل پذیرفته ام و اینگونه بیصبرانه به دیدارش شتافته ام. در پارکینگ مجتمع اتومبیلم را پارک میکنم و پله های پارکینگ را به سرعت بالا میروم. محل قرارمان را به خوبی میشناسم. بارها و بارها با هم آنجا قرار گذاشته ایم. جلوی کتابفروشی طبقه همکف می ایستم. فریبا هنوز نیامده است.زنی لاغر و تکیده پشت به من کتابهای پشت ویترین را تماشا میکند. به نظر نمیاید فریبا باشد. هنوز چند قدمی به او مانده است که برمیگردد. درچهره رنگپریده و لاغرش لبخند اوست، دستها را از هم باز میکند و من او را در آغوش میکشم، انگار که هرگز از او دلخور نبوده ام. با یک دست موهای همیشه بلوندش را از روی روسری نوازش میکنم و دست دیگر روی پشت استخوانی و لاغرش میکشم.
    از نرمی موهایش خبری نیست. پوست سرش را زیر انگشتانم احساس میکنم. مو ندارد. خودم را عقب میکشم تا بهتر براندازش کنم. شقیقه هایش را زیر کش پهنی پنهان کرده است اما نتوانسته بیماری را زیر آرایش صورتش پنهان کند. تمام بدنش را برانداز میکنم ... چیزی بیش از یک بیماری ساده است...جای خالی سینه هایش از زیر مانتواش معلوم است...
    _ با خودت چیکار کردی فریبا؟
    _ شیمی درمانی جواب نداد، مجبور شدم جراحی کنم. یکی بعد اون یکی، اما مثل اینکه اینم فایده نداشته... گفتم این روزای آخر دوستای قدیمی مو ببینم... یاد تو هم افتادم ... تو چه میکنی؟ همه چی ردیفه؟ اوضاع خوب پیش میره؟
    به شیشه کتابفروشی تکیه میدهم تا نیفتم ، قلبم درد میگیرد و نفسم تنگ میشود.
    _ کاشکی هیچوقت یادم نمی افتادی فریبا، مثل همیشه خودخواهی ...
    آرام آرام پشت به شیشه ویترین کتابفروشی سر میخورم و مینشینم...
    ویرایش توسط RASHNO : 08-24-2010 در ساعت 23:17
    *Дыхание* به این پست علاقمند بوده است.


    دوباره خواهيم روييد...





  2. # ADS
     

  3. #2
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,549 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه

    ممنون رشنو خانوم
    چقدر تلخ !
    چقدر ملموس
    دوستي هاي ناب و خالصي كه تو عصر دود و ماشين كميابه ،‌روزهاي دور مدرسه......

  4. کاربر روبرو از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده است .


  5. #3
    :MRB:. آواتار ها
    وضعیت : :MRB:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 23
    نوشته ها : 28
    سپاس ها : 235
    سپاس شده 80 در 32 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه

    خیلی قشنگ بود
    بعضی موقع ها درباره ی کسی قضاوت میکنیم اما نمیدونیم شاید درست نباشه .

  6. کاربر روبرو از پست مفید :MRB:. سپاس کرده است .


  7. #4
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه

    زیبا بود اما دلم گرفت

  8. کاربر روبرو از پست مفید Mark Benford سپاس کرده است .


  9. #5
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه

    عاااالی بود.تلخ اما جذاب و گیرا.....
    چقدر عالی این حس رو به من منتقل کردین مهناز جون.
    الان دلم هوای بعضی از دوستام رو کرد که مدتهاست ازشون خبری ندارم.




  10. کاربر روبرو از پست مفید Parnian سپاس کرده است .


  11. #6
    Everybody Lies
    Amélie آواتار ها
    وضعیت : Amélie آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 27
    نوشته ها : 891
    سپاس ها : 3,781
    سپاس شده 1,501 در 597 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 413 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه

    چقدر تلخ بود مهناز جون
    یاد حرف یکی از دوستام افتادم که همیشه وقتی از بی معرفتی بقیه دوستانم پیشش شکایت می کنم میگه هیچ وقت نگو که نخواسته سراغی ازت بگیره بگو نتونسته!

  12. کاربر روبرو از پست مفید Amélie سپاس کرده است .


  13. #7
    .:Se7eN:. آواتار ها
    وضعیت : .:Se7eN:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ahwaz
    نوشته ها : 572
    سپاس ها : 561
    سپاس شده 359 در 207 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه


    چقدر غم انگیز بود

  14. کاربر روبرو از پست مفید .:Se7eN:. سپاس کرده است .


  15. #8
    خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
    .:mAysAm:. آواتار ها
    وضعیت : .:mAysAm:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : فعلاً بالای خاک
    سن: 35
    نوشته ها : 206
    سپاس ها : 175
    سپاس شده 216 در 117 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه

    خیلی داستان تامل برانگیزی بود.آدم رو به فکر وا میداشت. یه جورایی تقابل بین دنیای تلخ بی وفایی و دنیای شیرین دوستی های خالص و ناب.
    کمی هم واقعی به نظر می رسید یعنی من حداقل احساسم اینه که واقعی هست اما مهم نیست و تاثیری در نفوذ کلام نداره.
    در کل داستان های تلخ بیشتر خودشون رو واقعی نشون می دن تا داستان های شیرین.
    می شه یه نتیجه گیری کرد از این داستان برای داستان دنباله دار شبح!!! که فکر نکنم اینجا جای نوشتنش باشه ولی یه جورایی داره افق های ذهنی نویسنده دستمون میاد با داستان های گوناگون و زیباش.
    ممنون خانم مهناز! مثل همیشه گل کاشتید.



  16. کاربر روبرو از پست مفید .:mAysAm:. سپاس کرده است .


  17. #9
    SEYED AMIR آواتار ها
    وضعیت : SEYED AMIR آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : ......
    نوشته ها : 1,732
    سپاس ها : 2,628
    سپاس شده 2,279 در 865 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 494 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه

    من الان یه مشکلی دارم
    می خواستم بدونم این داستان واقعی هستش یا خیالی


  18. #10
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : دلتنگی روزهای دور مدرسه

    نقل قول نوشته اصلی توسط fernando torres نمایش پست ها
    من الان یه مشکلی دارم
    می خواستم بدونم این داستان واقعی هستش یا خیالی
    دوست من.
    داستان همیشه از یک ایده ای شکل میگیره. میتونه یه جرقه باشه. مهم اینه که تو داستانتو طوری بنویسی که واقعی جلوه کنه و این شک رو تو دل خواننده بندازه که این واقعی هست یا نه. البته این بیشتر درمورد داستان کوتاه صدق میکنه.
    این الان یک داستان کوتاهه. با تمام پارامترهای اون. ممکنه یک جرقه کوچک درش وجود داشته باشه اما واقعی نیست.
    ........................................
    ولی من واقعا نفهمیدم شما چرا با این موضوع مشکل داری


    دوباره خواهيم روييد...




  19. کاربر روبرو از پست مفید RASHNO سپاس کرده است .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •