سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh بیوگرافی فردوسی

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14
نمایش شاخه ای6علاقمندی ها

موضوع: بیوگرافی فردوسی

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    بیوگرافی فردوسی

    حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.
    فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید.
    همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.
    چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.
    او خود می گوبد:
    بسی رنج بردم بدین سال سی
    عجم زنده کردم بدین پارسی
    پی افکندم از نظم کاخی بلند
    که از باد و باران نیابد گزند
    بناهای آباد گردد خراب
    ز باران و از تابش آفتاب
    فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.
    اَلا ای برآورده چرخ بلند
    چه داری به پیری مرا مستمند
    چو بودم جوان برترم داشتی
    به پیری مرا خوار بگذاشتی
    به جای عنانم عصا داد سال
    پراکنده شد مال و برگشت حال
    بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.
    اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد.
    علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.
    عضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.
    ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.
    به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".
    گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.
    تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند.
    فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.


    در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.
    اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند.
    از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.
    شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.
    فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد.
    او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

    ویژگیهای هنری شاهنامه
    "شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.
    اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ارد بزرگ متفکر شهیر کشورمان می گوید : ایرانیان نیک نامی و پاکی تبار گذشتگان خویش را در شاهنانه فردوسی می بینند و در هر دودمانی که باشند برآن راه خواهند بود .
    ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.
    شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.
    فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد.
    در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد.
    زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.
    حکیم فردوسی خود توصیه می کند:
    تو این را دوغ و فسانه مدان
    به یکسان روش در زمانه مدان
    از او هر چه اندر خورد با خرد
    دگر بر ره رمز معنی برد
    شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.
    جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.
    تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد.
    زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.
    برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است.
    پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند.
    شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است.
    آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند.
    قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد.
    اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.
    نگاهی به پنج گنج نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.


    تصویرسازی
    تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.
    تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.
    چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:
    چو خورشید از چرخ گردنده سر
    برآورد بر سان زرین سپر
    ***
    پدید آمد آن خنجر تابناک
    به کردار یاقوت شد روی خاک
    ***
    چو زرین سپر برگرفت آفتاب
    سرجنگجویان برآمد ز خواب
    و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:
    چو خورشید تابنده شد ناپدید
    شب تیره بر چرخ لشگر کشید
    موسیقی
    موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند.
    علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد.
    اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.
    برآمد ز هر دو سپه بوق و ###
    هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
    چو برق درخشنده از تیره میغ
    همی آتش افروخت از گرز و تیغ
    هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
    ز بس نیزه و گونه گونه درفش
    از آواز دیوان و از تیره گرد
    ز غریدن ### و اسب نبرد
    چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
    ز خون یلان دشت گشت آبگیر
    زمین شد به کردار دریای قیر
    همه موجش از خنجر و گرز و تیر
    دمان بادپایان چو کشتی بر آب
    سوی غرق دارند گفتی شتاب

    منبع داستانهای شاهنامه
    نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود.
    این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته ایران به حساب می آید.
    اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است.
    علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد.
    پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را شروع کرد.
    دقیقی زردشتی بود و در جوانی به شاعری پرداخت.
    او برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفت و از آنها جوایز گرانبها دریافت کرد.
    دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد.
    دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.
    فردوسی استاد و هشمهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد.
    از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.

    بخش های اصلی شاهنامه
    موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت ساسانیان به دست اعراب است و کلاً به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.
    دوره اساطیری
    این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان تکوین می یابد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن در این دوره صورت می گیرد.
    در این عهد جنگها غالباً جنگ های داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگ ترین مشکل این عصر بوده است. (بعضی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که با آریایی های مهاجم همواره جنگ و ستیز داشته اند)
    در پایان این عهد، ضحاک دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام پس از هزار سال فریدون به یاری کاوه آهنگر و حمایت مردم او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.
    دوره پهلوانی
    دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر، گرشاسب به ترتیب به پادشاهی می نشیند. جنگهای میان ایران و توران آغاز می شود.
    پادشاهی کیانی مانند: کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد دلاورانی مانند: زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.
    سیاوش پسر کیکاووس به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود.
    مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود، شغاد از بین می رود و سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد، و با مرگ رستم دوره پهلوانی به پایان می رسد.
    دوره تاریخی
    این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند.
    در این زمان اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا را که همان داریوش سوم است می کشد و به جای او بر تخت می نشیند.
    پس از اسکندر دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آن گاه حمله عرب پیش می آید و با شکست ایرانیان شاهنامه به پایان می رسد.




    LuCiFer به این پست علاقمند بوده است.


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 9 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    افسانه های مردمی در باره فردوسی

    روایت نخست

    بود، نبود: حکیمي بزرگی از اهالی طوس خراسان بود که تاریخ شاهان و پهلوانان را می­نوشت. مردم به ایشان فردوسی و برخی هم حکیم فردوسی مي گفتند. فردوسی سال­های سال در «باغ فردوسی» در شهر غزنی در گوشه­ای می­نشست و کتابی را که وعده داده بود می­نوشت. فردوسی نام کتابش را شاهنامه گذاشته بود. وي برای نوشتن شاهنامه از طوس به غزنی آمده بود. سلطان محمود غزنوي به او گفته بود که در قبال هر شعر، یک سکه طلا خواهد گرفت؛ اما فردوسی به وعده­های سلطان دل نبسته بود. او از گذشتۀ نیاکانانش مي نوشت كه آرام آرام فراموش می­شد.


    در روزهای اول که فردوسی به غزنی آمده بود؛ سلطان و وزیرش با حکیم به خوبی رفتار می­کردند و احترام او را داشتند؛ اما در اثر شکایات عده­ای از خدا بی­خبر رابطه سلطان و وزیرش با فردوسی بد شد. از آن پس نه کسی از فردوسی خبر نمی­گرفت و نه كسي به او سر نمی­زد. فردوسی تنهای تنها مانده بود. کهولت سن، دوری از خانواده و دوستان و بی­رحمی­های روزگار فردوسی را در تنگنا قرار داده بود. روزها می­گذشت حکیم هر روز، پیر و پیرتر می­شد و شاهنامه بزرگ و بزرگ­تر؛ تا اینکه كم كم به پایان شاهنامه نزدیک شد. خلاصه حکیم خیلی خسته شده بود و تصمیم گرفت سرایش شاهنامه را کنار بگذارد و به طوس برگردد. شبی که فردای آن عازم سفر بود. در خواب دید که در کنار رود هیرمند؛ بر تخته سنگی نشسته و مرغزاران را می­نگرد. هیرمند آرام بود و دشت­های سرسبز اطراف رودخانه بی پایان. آهوان و گوره خران در چرا بودند و شکارچیان در پی شکار، ناگهان از گوشه­ای گرد و غباری پیدا شد. دشت کوتاه و کوتاه تر شد و از میان گرد و غبار، سواری پیل تن نمایان گشت. سوار دشت را چرخید و در کنار فردوسی از اسپ پیاده شد. فردوسی مردی را دید که یال و کوپال بی مانند داشت. سینه­ای ستبر، ریش دو شاخ و کاسه­ای سر دیو بر سر؛ نشانه­ای بود که فردوسی را به تفکر واداشت. "نکند او رستم باشد". فردوسی رستم دستان را چنین تصویر کرده بود. اما رستم رشته تفکر او را برید و با صدای پهلوانانه گفت: سلام بر حکیم بزرگ طوس، سراینده شاهنامه و زنده کننده تاریخ نیاکان ما؛ منم رستم دستان، فرزند زال، فرزند سام و فرزند نریمان. خم شد و دست فردوسی را بوسید. فردوسی بر دو پا بلند شد و شانه­ مردانه رستم را بوسه داد. رستم دست فردوسی را گرفت و با هم شروع به قدم زدن در کنار رود هیرمند کردند. فردوسی از سختی کار و از بی مروتی سلطان محمود گفت؛ و از اینکه از خانواده­اش دور افتاده است؛ و او را از ناتمام گذاشتن شاهنامه آگاه کرد.
    رستم با نگاه مهربانانۀ به فردوسی او را تشویق به پایان دادن شاهنامه کرد. القصه رستم و فردوسی ساعت­ها کنار رودخانه هیرمند قدم زدند و از تاریخ باستان گفتند. فردوسی بسیاری از قصه­های ناتمام و گنگ شاهنامه را از رستم پرسید و یادداشت برداشت و پایان شاهنامه را به کمک رستم به خوبی بست. تا اين كه هنگام خداحافظی رسيد. در وقت پدرود، رستم رو به فردوسی کرد و گفت: حکیم طوس! در اتاقی که شاهنامه را می­سرايي، گوشه­ای است که بلندتر از گوشه­های دیگر. آن را بكن تا به صندوقچه­ای ­برسی که کمربند من در آن است. کمربند را که طلاست، بفروش و از پول آن شاهنامه را پایان بده و با پول باقی مانده، به طوس برگرد.
    داستان که به این جا رسید، فردوسی از خواب پرید؛ لحظۀ در فکر فرو رفت، سپس کلنگی برداشت و گوشۀ اتاق را تند، تند کند. پس از یک متر خاکبرداری به صندوقچه­ای رسید که در درون آن کمر طلایی بزرگی گذاشته شده بود. فردوسی خداوند را شکر گفت. فردا به سرای طلافروشان رفت، کمربند را فروخت و با پول آن، شاهنامه را پایان داد. حکیم از پول باقي مانده، خرج سفرش را برداشت و باقی را بین شاعران و نویسندگاني تقسيم کرد که مورد بی مروتی و بی رحمی سلطان محمود قرار گرفته بودند. وقتی کارها فرجام یافت. فردوسی یک نسخه از شاهنامه را به دربار فرستاد و نسخه اصلی را با خود برداشت و نهانی به طوس برگشت. وقتی سلطان محمود از رفتن فردوسی با خبر شد. سواران چندی فرستاد تا او را برگردانند، اما فردوسی از راه فرعی با کمک دوستانش به طوس برگشته بود.
    خلاصه حكيم ما باقی عمر را به خوشی و شادمانی در طوس گذراند. اگر چند از مال دنيا چيزي زيادي برايش باقي نمانده بود. از طرف دیگر سلطان محمود و وزیرش از بی مروتی با حکیم طوس پشیمان شد، اما پشیمانی دیگر سودی نداشت.

    روايت دوم

    به باور هزاره هاي غزنين فردوسي بزرگ كه‌ در اين‌ سالها با عسرت‌ و تنگدستي‌ همراه‌ بود پس‌ از اتمام‌ شاهكار بزرگ‌ خود به‌ ناچار و براي‌ گذراندن‌ زندگي‌ رو به‌ دربار سلطان‌ محمود غزنوي آورد و با عرضه‌ شاهنامه‌ خويش‌ نظر سلطان‌ را به‌ سوي‌ آن‌ جلب ‌كرد. سلطان‌ محمود پادشاهي‌ ترك‌ زبان‌ و بي‌علاقه‌ به‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بزرگ و افغانستان كنوني بود ولي‌ در ابتداي‌ حكيم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد اما در پايان روي‌ خوشي‌ به‌ فردوسي‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگويي‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حكيم‌ نيز بي‌تأثير نبود و آنان‌ پير طوس‌ را رافضي‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سني‌ متعصب‌ عليه‌ فردوسي‌ شيعي‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداري‌ كردند. تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ ميمندي وزير بافرهنگ‌ شاه‌ نيز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بيت‌ نغز و دلكش‌ و حماسي‌ دستور داد معادل‌ همين‌ مقدار معين‌ در ازاي‌ هر يك‌ بيت‌ يك‌ درهم‌ به‌ شاعر بدهند واين‌ توهيني‌ بزرگ‌ بود براي‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا كه‌ او بخوبي‌ به‌ قدر و قيمت‌ شاهكار بزرگ‌ خود آگاه‌ بود. فردوسي‌ مأيوس‌ و سرشكسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌اي‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ كه‌ بيرون‌ آمد فقاعي‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در كمال‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ حمامي‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشيد و در كسوتي‌ ناشناس‌ از بيم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گريخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مايه‌ كه‌ نشان‌ از بي‌اعتنايي‌ شاعر بزرگ‌ ما به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پي‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسي‌ نيز كه‌ از خشم‌ و غرور سلطان‌ محمود آگاه‌ بود به زاوول سپس به قندهار و فراه و سرانجام به هرات رسيد. چندي‌ در هرات‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ از آنجا به‌ نزد شهريار بن‌ شروين‌ حاكم‌ طبرستان‌ كه‌ مرد پاك‌ نژادي‌ بود رفت‌ و هجويه‌اي‌ صد بيتي‌ نيز عليه‌ شاه محمود سرود. شهريار حكيم‌ را سخت‌ گرامي‌ داشت‌ وهجويه‌ صد بيتي‌ او را نيز به‌ يكصد هزار درم‌ خريد و مانع‌ از انتشار آن‌ شد. استاد سخن‌ فارسي‌ سپس‌ رهسپار ديار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حيات‌ گفت‌. گويند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسي‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در يكي‌ از لشكركشي‌هاي‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ ياد حكيم‌ مي‌افتد و پشيمان‌ از كرده‌ ناصواب‌خود دستور مي‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دينار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسي‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولي‌ هديه‌ سلطان‌ زماني‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسيد كه‌ جنازه‌ حكيم‌ را از يكي‌ ديگر از دروازه‌هاي‌ آن‌ شهر تشييع‌ مي‌نمودند. صله‌ سلطاني‌ را به‌ تنها يادگار فردوسي‌ دخترش‌ كه‌ همچون‌ پدر انساني‌ آزاده‌ و بلند طبع‌ بود سپردند ولي‌ او آن‌ را نپذيرفت‌ و شصت‌ هزار دينار وقف‌ ساختن‌ عمارت‌ رباط چاهه‌ كه‌ بر سر راه‌ طوس‌ به‌ نيشابور و مرو بود گشت‌. جنازه‌ حكيم‌ نيز مورد جفاي‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و يكي از عالمان‌ قشري‌ و متعصب‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ فردوسي‌ عمر خود را به‌ ستايش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانيده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از اين‌ روي‌ جسد شاعرگران‌ مايه‌ در باغ‌ طبران‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسي‌ بود دفن‌ گرديد.

    روايت سوم

    مي گويند كه فردوسي ژوليده، با لباس كهنه و رنج سفر به غزني فرود آمد و يكسره به باغي رفت كه سه شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود: عنصري‌ و عسجدي‌ و فرخي دور هم گردآمده بودند. وقتي فردوسي خواست به در باغ نزديگ شود، او را به تندي راندند. به ناچار از راه آبراهه وارد باغ شد. وقتي سه ‌شاعر بزرگ‌ دربار او را ديدند با خنده گفتند: زمين تركيد برون شد كله خر- فردوسي فوري جواب داد: بوي ماده شنيده آمده نر. ادامه افسانه همان است كه در نوشته ها و اشاره هاي دولت شاه ثمرقندي آمده است. براساس‌ اين‌ افسانه‌ سه‌ شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود عنصري‌ و عسجدي‌ و فرخي‌، روزي‌ در غزنه‌ گردهم‌ نشسته‌ و سرگرم‌ گفتگو بودند. در اين‌ حال‌ مردي‌ بيگانه‌ از نيشابور بدان‌ جا رسيد و چنان‌ مي‌نمود كه‌ آهنگ‌ مجلس‌ آنان‌ دارد. عنصري‌ كه‌ از ورود اين‌ روستايي‌ بيگانه‌ دلخوش‌ نبود و او را مخل‌ مجلس‌ انس‌ مي‌ديد، گفت‌: (اي‌ برادر، ما شاعران‌ دربار شاهيم‌ و جز شاعران‌ هيچكس‌ را در اين‌ مجلس‌ راه‌ نيست‌. اينك‌ هر يك‌ از ما مصراعي‌ بر قافيه‌اي‌ يكسان‌ مي‌سرائيم‌. اگر تو نيز مصراع‌ چهارم‌ آن‌ رباعي‌ را ساختي‌ در جمع‌ ما تواني‌ بود.) فردوسي‌ (كه‌ همان‌ روستايي‌ بيگانه‌ بود) اين‌ امتحان‌ را پذيرفت‌، و عنصري‌ از روي‌ عمد قافيه‌اي‌ برگزيد كه‌ بگمان‌ وي‌ تنها سه‌ مصراع‌ بر آن‌ ميشد ساخت‌ و آوردن‌ مصراع‌ چهارم‌ ممكن‌ نبود. مصراع‌ اول‌ كه‌ عنصري‌ گفت‌ اين‌ بود: چو عارض‌ تو ما ه‌ نباشد روشن‌ / عسجدي‌ مصراع‌ دوم‌ را چنين‌ ساخت‌: مانند رخت‌ گل‌ نبود در گلشن‌ / فرخي‌ گفت‌: مژگانت‌ همي‌ گذر كند از جوشن‌/ و فردوسي‌ با اشاره‌ به‌ يكي‌ از افسانه‌هاي‌ قديم‌ كه‌ چندان‌ معروف‌ نبود، مصراع‌ چهارم‌ را بدينسان‌ آورد: مانند سنان‌ گيو در جنگ‌ پشن‌ / هنگامي‌ كه‌ حاضران‌ مجلس‌ در باره‌ تلميحي‌ كه‌ فردوسي‌ در اين‌ شعر آورده‌ بود استفسار كردند، وي‌ چنان‌ وقوفي‌ در باب‌ داستانها و افسانه‌هاي‌ قديم‌ ايران بزرگ‌ از خود نشان‌ داد كه‌ عنصري‌ بنزد سلطان‌ محمود رفت‌ و گفت‌ كه‌ عاقبت‌ اكنون‌ كسي‌ پيدا شده‌ است‌ كه‌ مي‌تواند داستانهاي‌ ملي‌ را كه‌ بيست‌ يا سي‌ سال‌ پيش‌ دقيقي‌ براي‌ يكي‌ از شاهان‌ ساماني‌ آغاز نهاده‌ به‌ پايان‌ برد.

    روايت چهارم

    اين روايت همان است كه: از امير معزي‌ كه‌ او گفت‌ از امير عبدالرزاق‌ شنيدم‌ به‌ طوس‌ كه‌ گفت‌، وقتي‌ محمود به‌ هندوستان‌ بود از آنجا بازگشته‌ بود، و وي‌ به‌ غزنين‌ نهاده‌ مگر در راه‌ او متمردي‌ بود و حصاري‌ استوار داشت‌ و ديگر روز محمود را منزل‌ بردر حصار او بود. پيش‌ او رسولي‌ بفرستاد كه‌ فردا بايد كه‌ پيش‌ آيي‌ و خدمتي‌ بياري‌، و بارگاه‌ ما را خدمت‌ كني‌، و تشريف‌ بپوشي‌ و بازگردي‌. ديگر روز محمود بر نشست‌ و خواجه‌ بزرگ‌ بر دست‌ راست‌ او همي‌ راند، كه‌ فرستاده‌ بازگشته‌ بود و پيش‌ سلطان‌ همي‌ آمد. سلطان‌ با خواجه‌ گفت‌، چه‌ جواب‌ داده‌باشد، خواجه‌ اين‌ بيت‌ فردوسي‌ را بخواند: اگر جز به‌ كام‌ من‌ آيد جواب/ من‌ و گرز و ميدان‌ وافراسياب‌ / محمود گفت‌: اين‌ بيت‌ كراست‌ كه‌ مردي‌ از او همي‌ زايد. گفت‌ بيچاره‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ راست‌ كه‌ بيست‌ و پنج‌ سال‌ رنج‌ برد و چنان‌ كتابي‌ تمام‌ كرد و هيچ‌ ثمر نديد. محمود گفت‌ سره‌ كردي‌ كه‌ مرا از آن‌ يادآوري‌. كه‌ من‌ از آن‌ پشيمان‌ شده‌ام‌. آن‌ آزادمرد از من‌ محروم‌ ماند. به‌ غزنين‌ مرا ياد ده‌ تا او را چيزي‌ فرستم‌. خواجه‌ چون‌ به‌ غزنين‌ آمد بر محمود ياد كرد. سلطان‌ گفت‌ شصت‌ هزار دينار ابوالقاسم‌ فردوسي‌ را بفرماي‌ تا به‌ نيل‌ دهند و با شتر سلطاني‌ به‌ طوس‌ برند و از او عذر خواهند. خواجه‌ سالها بود تا در اين‌ بند بود. آخر آن‌ كار را چون‌ زر بساخت‌ و اشتر گسيل‌ كرد و آن‌ نيل‌ به‌ سلامت‌ به‌ شهر طبران‌ رسيد. از دروازه‌ رودبار اشتر در مي‌شد و جنازه‌ فردوسي‌ به‌ دروازه‌ رزان‌ بيرون‌ همي‌ بردند. در آن‌ حال‌ مذكري‌ بود در طبران‌، تعصب‌ كرد و گفت‌: من‌ رها نكنم‌ تا جنازه‌ او در گورستان‌ مسلمانان‌ برند، كه‌ او رافضي‌ بود. و هرچه‌ مردمان‌ بگفتند با آن‌ دانشمند در نگرفت‌. درون‌ دروازه‌ باغي‌ بود از آن‌ فردوسي‌. او را در آن‌ باغ‌ دفن‌ كردند. گويند از فردوسي‌ دختري‌ ماند سخت‌ بزرگوار. صلت‌ سلطان‌ خواستند بدو سپارند قبول‌ نكرد و گفت‌: بدان‌ محتاج‌ نيستم‌...) و آنان پشيمان و سرشكسته به غزنين بازگشتند. سلطان محمود تا دم مرگ از اين نا جوان مردي و پيش آمد ياد مي كرد. وقتي هم مرد. در دم مرگ چشمانش به سقف ديوار خيره بود و مي گفت: از طابران خبري نيست.

    روايت پنجم

    گويند پس‌ از آنكه‌ شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از نماز خواندن‌ بر جنازه‌ حكيم‌ امتناع‌ ورزيد در شب‌ فردوسي‌ را به‌ خواب‌ ديد كه‌در بهشت‌ مقامي‌ بلند يافته‌ است‌. از او پرسيد كه‌ چگونه‌ بدين‌ مقام‌ رسيدي‌؟ گفت‌ به‌ سبب‌ اين‌ بيت‌ كه‌ در آن‌ از يكتايي‌ خداي‌تعالي‌ سخن‌ گفته‌ام‌: جهان‌ را بلندي‌ و پستي‌ تويي/ ندانم‌ چه‌اي‌، هر چه‌ هستي‌ تويي‌ / شيخ آشفته از خواب برخواست و روانه باغ فردوسي شد كه خود در آن دفن بود. در راه به عارفي بر خورد و از او پر سيد كه در اين ناوقت شب چه مي كند.گفت: از زيارت قبر فردوسي مي آيد كه خدايش او را بس بزرگ داشته است. وقتي كمي بيشتر رفت به صوفي برخورد كه شعر هاي فردوسي از بر مي خواند. گفت: صوفي ما چه مي خواند گفت:پاره هاي از حكمت عجم. در ادامه به فقهي رسيد كه با خود زمزمه مي كرد. شيخ گفت: فقيه ما چه زمزمه مي كند. گفت: آيه هاي از قرآن كه در حكمت نامه حكيم طوسي آمده اند. تا اين كه شيخ بر مزار فردوسي رسيد و آن را معطر يافت. دعايي خواند و طلب بخشاييش كرد.
    ویرایش توسط FFKIA : 08-29-2010 در ساعت 11:47


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 5 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  6. #3
    "بهترين چيز نگاهيست كه از معجزه عشق تر است"
    M.Night آواتار ها
    وضعیت : M.Night آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 36
    نوشته ها : 208
    سپاس ها : 1,370
    سپاس شده 661 در 177 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 18 تاپیک

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    فكر ميكنم جاي اون شعر مشهور اين جا خاليه .

    رفتم كه نگه به مرد ابله نكنم
    تكرار وضو به آب خندق نكنم

    البته مسلما پاسخ فردوسي ناگفتنيه

    فردوسي بنده خدا يكمقدار عصبي بود. تند برخورد ميكرد !!!

  7. 5 کاربر از پست مفید M.Night سپاس کرده اند .


  8. #4
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    الهی من قربون اون بنده خدای عصبی بشم. کاش دوران فردوسی زندگی میکردم میرفتم به زور باهاش ازدواج میکردم


    دوباره خواهيم روييد...




  9. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  10. #5
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 40
    نوشته ها : 7,505
    سپاس ها : 11,203
    سپاس شده 25,636 در 4,555 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    فردوسي دختر خوبي هم داشته . حيف شد . منم تو اون دوره بودم حتما ميرفتم داماد فردوسي ميشدم .
    بعد با شما فاميل ميشديم . البته هنوز نميتونم بگم واكنش فردوسي چي بود!!!
    شايد ميداد بچه هاي طوس با سكه هاي سلطان محمود ما رو بزنن
    Они говорят: "Зло преобладает, когда хорошие люди не в состоянии действовать."
    Что они должны сказать, "Evil преобладает"



    امروز می‌خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.
    تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می آید.
    تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
    عوام خدایش را میبینند،
    و اهل معرفت ابلیسش ...
    و چه خون دلها خورد علی (ع) از این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.
    تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند،
    پس از تسلیم، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست.
    یا ایها الذین آمَنو ...آمِنو

    سخنان پایانی مختار در جمع مردم کوفه


    مرکز شبکه و امنیت پارت شبکه پرداز
    دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت
    دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه , هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته


  11. 4 کاربر از پست مفید FFKIA سپاس کرده اند .


  12. #6
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,549 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    ممنون رشنوي عزيز ، هر چي از فردوسي گفته بشه ، كمه !!
    احيانا ايشون پسري نداشتن ؟ ناتني هم باشه قبوله
    اما كلا ميدون فردوسي رو كه مي بينيم ،‌ارزش گذاري رو متوجه مي شيم ،‌به قول يه بنده خدايي ميدان فردوسي ، ميدان مبادله دلار

  13. 2 کاربر از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده اند .


  14. #7
    "بهترين چيز نگاهيست كه از معجزه عشق تر است"
    M.Night آواتار ها
    وضعیت : M.Night آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 36
    نوشته ها : 208
    سپاس ها : 1,370
    سپاس شده 661 در 177 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 18 تاپیک

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    نقل قول نوشته اصلی توسط MISS SAYTA نمایش پست ها
    ممنون رشنوي عزيز ، هر چي از فردوسي گفته بشه ، كمه !!
    احيانا ايشون پسري نداشتن ؟ ناتني هم باشه قبوله
    اما كلا ميدون فردوسي رو كه مي بينيم ،‌ارزش گذاري رو متوجه مي شيم ،‌به قول يه بنده خدايي ميدان فردوسي ، ميدان مبادله دلار
    نازنين خانم يعني مرحوم فردوسي با دلار فروشهاي فردوسي در ارتباطند ؟
    يعني شما فردوسي رو متهم به دلار فروشي ميكنيد ؟

  15. #8
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    پدرم همیشه یه روایت از فردوسی تعریف میکنه نمیدونم تا چه حد صحت داره، میگه:
    فردوسی اخر شاهنامه رو ننوشت و سلطان محمود اونو زندانی کرد. فردوسی بازم لجبازی کرد و گفت نمینویسم. سلطان دستور داد فردوسی رو با یه پیرمرد احمق هم بند کنن. یه روز فردوسی داشت غذا میخورد پیرمرد شروع کرد به گریه. فردوسی پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرمرد پاسخ داد وقتی دارید غذا میخورید ریشتون میجنبه. یاد بزم افتادم که اونم ریشش به هنگام خوردن علف میجنبید. فردوسی از این حرف براشفته شد و به سلطان گفت اخر شاهنامه رو مینویسم منو از کنار این ابله دور کنید!!
    پدرم همیشه در مورد هم نشینی با انسانهای احمق این روایتو به کار میبره. که هم نشینی با این انسانها از زندان هم سخت تره.


    دوباره خواهيم روييد...




  16. 3 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  17. #9
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,549 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    نقل قول نوشته اصلی توسط Night-Killer نمایش پست ها
    نازنين خانم يعني مرحوم فردوسي با دلار فروشهاي فردوسي در ارتباطند ؟
    يعني شما فردوسي رو متهم به دلار فروشي ميكنيد ؟
    مي گن پشت سر مرحوم نبايد حرف زد ، اما خوب تا نباشد چيزكي ....
    ديگه فرخ جان قضيه سكه و اينا رو گفتن ، منم پرده از واقعيت برداشتم اندكي

  18. کاربر روبرو از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده است .


  19. #10
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : بیوگرافی فردوسی

    نظامی عروضی و داستان بی مقدار او درباره ی فردوسی و سلطان محمود غزنوی/1 (پرویز رجبی)




    درباره ی فردوسی بیشتر از همه ی شاعران گذشته ی ایران سخن رفته است، اما بیشتر و یا حتی همه ی پردازندگان به فردوسی حکایتی را که نظامی عروضی درباره ی فردوسی آورده است کم و بیش پایه ی حدس و گمان های خود کرده اند و تقریبا همه دست کم بخشی از داستان نظامی را در چهار مقاله پذیرفته اند. [1]
    شاید هیچ نوشته ی دیگری را نتوان یافت که به اندازه ی داستان نظامی به آن تکیه شده باشد. واقعا اعتماد زیادی که به این آبشخور سطحی و کدر شده است حیرت انگیز است. بنا براین ناگزیریم یک بار دیگر و با همدیگر این داستان را بی کم و کاست بخوانیم :
    «استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود. از دیهی که آن دیه را باژ خوانند. و از ناحیت طَبَران است. بزرگ ْدیهی است. و از وی هزار مرد بیرون آید. فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت. چنانکه به دخل آن شیاع از امثال خود بی نیاز بود. [2] و از عقب یک دختر بیش نداشت. و شاهنامه به نظم همی کرد. و همه ی امید او آن بود که از صله ی آن کتاب جهاز آن دختر بسازد. [3] بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد که آن کتاب تمام کرد. و الحق هیچ باقی نگذاشت. و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت به ماه معین رسانید. و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است ؟ در نامه ای که زال همی نویسد، به سام نریمان به مازندران، در آن حال که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد ؟
    یکی نامه فرمود نزدیک سام سراسر درود و نوید و خرام
    نخست از جهان آفرین یاد کرد که هم داد فرمود و هم داد کرد
    وزو باد بر سام نیرم درود خداوند شمشیر و کوپال وخود
    چماننده ی چمانه هنگام گرد چراننده ی کرکس اندر نبرد
    فزاینده ی باد آوردگاه فشاننده ی خون ز ابر سیاه
    به مردی هنر در هنر ساخته سرش از هنر گردن افراخته


    من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی بینم. و در بسیاری از سخن عرب هم. چون فردوسی شاهنامه تمام کرد، نساخ او علی دیلم بود. و راوی او ابودلف و وشکر (؟) حی ّ قتیبه که عامل طوس [ توس ] بود و به جای فردوسی ایادی داشت و نام این هرسه بگوید :
    ازین نامه از نامداران شهر علی دیلم و بودلف راست بهر
    نیامد جز احسنتشان بهره ام بکـَفت اندر احسنتشان زهره ام
    حی قتیبه است از آزادگان که از من نخواهد سخن رایگان
    نیم آگه از اصل و فرع خراج همی غلطم اندر میان دواج


    حی قتیبه عامل طوس بود و این قدر او را واجب داشت و از خراج فرو نهاد، لاجرم نام او تا قیامت بماند. و پادشاهان همی خوانند. [4] پس شاهنامه علی دیلم [5] در هفت مجلد بنوشت. و فردوسی بودلف [6] را برگرفت و روی به حضرت نهاد به غزنین. [7] و به پایمردی خواجه ی بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد. [8] و سلطان محمود از خواجه منت ها داشت که پیوسته خاک تخلیط در قدح چاه او همی انداختند. محمود با آن جماعت تدبیر کرد که فردوسی را چه دهیم ؟ گفتند : پنجاه هزار درم [9] و این خود بسیار باشد که او مردی رافضی است و معتزلی مذهب و این بیت بر اعتزال او دلیل کند که او گفت : [10]
    به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را

    و بر رفض او این بیت ها دلیل است که او گفت :
    خردمند گیتی چو دریا نهاد برانگیخته موج از او تندباد
    چو هفتاد کشتی درو ساخته همه بادبان ها برافراخته
    میانه یکی خوب کشتی عروس برآراسته همچو چشم خروس
    پیمبر بدو اندرون با علی همه اهل بیت نبی و وصی
    اگر خلد خواهی به دیگر سرای به نزد نبی و وصی گیر جای
    گرت زین بد آید گناه منست چنین دان و این راه راه منست
    برین زادم و هم برین بگزرم یقین دان که خاک پی حیدرم


    و سلطان محمود مردی متعصب بود. [11] درو این تخلیط بگرفت و مسموع افتاد. در جمله بیست هزار درم به محمود رسید و او به غایت رنجور افتاد. [12] و به گرمابه رفت و برآمد و فقاعی (شربت انگور) بخورد و آن سیم میان حمامی و فقاعی قسم فرمود. [13] سیاست محمود دانست، به شب از غزنین برفت. [14] و به هری، به دکان اسماعیل وراق پدر ازرقی فرود آمد و شش ماه در خانه ی او متواری بود. تا طالبان محمود به طوس رسیدند و بازگشتند. [15] و چون فردوسی ایمن شد، از هری روی به طوس نهاد و شاهنامه برگرفت [16] و به طبرستان شد. به نزدیک سپهباد شهریار که از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود. و آن خاندانی است بزرگ، نسبت ایشان به یزدگرد شهریار پیوندد. [17] پس محمود هجا کرد در دیباچه، بیتی صد و بر شهریار خواند و گفت من این کتاب را از نام محمود با نام تو خواهم کردن که این کتاب همه اخبار و آثار جدان تست. [18] شهریار او را بنواخت و نیکویی ها فرمود و گفت یا استاد محمود را بر آن داشتند. و کتاب ترا به شرطی عرضه نکردند و ترا تخلیط کردند و دیگر تو مرد شیعیئی و هر که تولی به خاندان پیامبر کند او را دیناوی به هیچ کار نرود که ایشان را خود نرفته است. محمود خداوندگار من است. تو شاهنامه به نام او رها کن و هجو او به من ده تا بشویم و ترا اندک چیزی بدهم. خود محمود ترا خواند و رضای تو طلبد و رنج کتاب تو ضایع نماند. [19] و دیگر روز صدهزار درم فرستاد و گفت هر بیتی به هزار درم خریدم. [20] آن صد بیت به من ده و با محمود دل خوش کن. فردوسی آن بیت ها فرستاد. بفرمود تا بشستند. فردوسی نیز سواد بشست. و آن هجو مندرس گشت. و از آن جمله این شش بیت بماند : [21]
    مرا غمز کردند کان پرسخن به مهر علی و نبی شد کهن
    اگر مهرشان من حکایت کنم چو محمود را صد حمایت کنم
    پرستارزاده نیاید به کار وگر چند باشد پدر شهریار [22]
    ازین سخن چند رانم همی چو دریا کرانه ندانم همی
    به نیکی نبُد شاه را دستگاه وگرنه مرا برنشاندی به گاه
    چو اندر تبارش بزرگی نبود ندانست نام بزرگان شنود


    الحق نیکو خدمتی کرد شهریار مر محمود را و محمود از او منت ها داشت. [23] در سنه ی اربع عشره ی خمسمایه به نیشابور شنیدم از امیر معزی که او گفت از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس که او گفت وقتی محمود به هندوستان بود و از آن جا بازگشته بود و روی به غزنین نهاده، مگر در راه او متمردی بود و حصاری استوار داشت و دیگر روز محمود را منزل بر درِ حصار او بود. پیش او رسولی بفرستاد که فردا باید که پیش آیی و خدمتی بیاری و بارگاه ما را خدمت کنی و تشریف بپوشی و بازگردی. دیگر روز محمود برنشست و خواجه ی بزرگ [24] بر دست راست او همی راند، که فرستاده بازگشته بود و پیش سلطان همی آمد. سلطان با خواجه گفت : چه جواب داده باشد ؟ خواجه این بیت فردوسی بخواند :[25]
    اگر جز به کام من آید جواب من و گرز و میدان و افراسیاب

    محمود گفت : این بیت کراست که مردی ازو همی زاید ؟ گفت : بیچاره ابوالقاسم فردوسی [26] را که بیست و پنج سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیج ثمره ندید. محمود گفت : سره کردی که مرا از آن یاد آوردی، که من از آن پشیمان شده ام. آن آزادمرد از من محروم ماند. به غزنین مرا یاد ده تا او را چیزی فرستم. خواجه چون به غزنین آمد بر محمود یاد کرد. سلطان گفت : شصت هزار دینار [27] ابوالقاسم فردوسی را بفرمای تا به نیل دهند و به اشتر سلطانی به طوس برند و از او عذر خواهند. خواجه سال ها بود تا در این بند بود. [28] آخر آن کار را چون زر بساخت و اشتر گسیل کرد. و آن نیل به سلامت به شهر طبران رسید. از دروازه ی رود بار اشتر در می شد و جنازه ی فردوسی به دروازه ی رزان بیرون همی بردند. [29] در آن جا مذکری بود در طبران، تعصب کرد و گفت : من رها نکنم تا جنازه ی او در گورستان مسلمانان برند که او رافضی بود. و هرچند مردمان بگفتند با آن دانشمند در نگرفت. درون دروازه باغی بود ملک فردوسی. او را در آن باغ دفن کردند. امروز هم در آن جاست و من در سنه ی عشر خمسمایه آن خاک را زیارت کردم. گویند از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار. صلت سلطان خواستند که بدو سپارند، قبول نکرد. و گفت : بدان محتاج نیستم. صاحب برید به حضرت بنوشت و بر سلطان عرضه کردند. مثال داد که آن دانشمند از طبران برود بدین فضولی که کرده است و خانمان بگذارد. و آن مال به خواجه ابوبکر اسحاق کرامی دهند تا رباط چاهه که بر سر نیشابور بر مرو است، در حد طوس عمارت کند. چون مثال به طوس رسید فرمان را امتثال نمودند و عمارت رباط چاهه از آن مال است.»[30]
    فکر می کنم امروز خوانندگان غیر متخصص نیز نمی توانند به این داستان بهای چندانی بدهند. متاسفانه سده های پی درپی هرکه را هوس پرداختن به فرودسی در سر افتاده است، راست رفته است بر سر این داستان. به گونه ای که امروز با تیشه و کلنک هم نمی توان رسوب آن را از کتاب ها و مقاله های مربوط به تاریخ ادب زدود. همچنان که در این گفتار نیز به تفصیل ناگزیر از پرداخت به آن شدیم.
    من در این جا آهنگ پرداختن به فردوسی را ندارم. تنها به ضرورت ناگزیر از اشاره هایی چند هستم. ما در این سرزمین صدها شاعر نامدار داریم که هم به سبب «شعرذلیل» بودنمان دوستشان داریم و هم به خاطر زخم های کهنه و نو تنمان از آن ها رنجوریم و در گله، که چرا فرمانروایان بی شرم ما را از دم ستوده اند. بنا براین دروغ خواندن داستان های مربوط به فردوسی، تا آن جا که موضوع مربوط به فردوسی باشد، چندان دردی را دوا نمی کند. تکفیر و تقدیس شاعران گذشته، با معیارهای امروزی و با اطلاعات ناچیز و اغلب نادرستی که داریم، نمی تواند ما را به برداشتی درست نزدیک کند.
    مساله، افتادن در راهی نو برای شناختن تاریخ سده های گمشده ی ایران است.
    واقعیت این است که توانایی ما در دروغ سنجی به پایین ترین سطح ممکن رسیده است. گاهی ناگزیر از تن دادن به دروغ بوده ایم و گاهی راه گریز را برای پرهیز از دروغ مستحب شمرده ایم و حتی آن را مکروه دانسته ایم. در حالی که امر مستحب کاملا در نقطه ی مقابل امر مکروه قرار دارد !
    اگر فردوسی خود را دربست به سلطان محمود غزنوی فروخته باشد هم ما این حق را نداریم که پس از گذشت ده سده ی گمشده، گناه ناکامی هایمان را نثار خاک گمشده ی جسد او کنیم. اما حق داریم که از خود بپرسیم که در حالی که برخی از تحصیل کرده های امروز ما، حتی آنان که شغلشان دبیری ادبیات در دبیرستان ها است، یک بار شاهنامه را از اول تا آخر نخوانده اند، چگونه سلطان محمود می توانسته است از خواندن شاهنامه لذت ببرد، که لابد فارسی را به زحمت می فهمیده است [31] و با مواد داستانی و اساطیری شاهنامه بیگانه بوده است و نمی توانسته است مهری به گذشته ی ایران داشته باشد ؟ [32]
    البته فردوسی می توانسته است با محفل های ادبی دربار سلطان محمود، که بیشتر برکشیده ی وزیران او برای فراهم آوردن شکوه برای دربار بوده اند، تماس هایی داشته باشد. ولی چنین نیست که فکر کنیم که سلطان محمود بدون فردوسی نمی توانسته است نفس بکشد و یا در دفتر کار او چاپ های متعددی از شاهنامه وجود داشته است و در همه ی میهمانی های فرهنگی دربار، فردوسی در میان رایزن های فرهنگی کشورهای دور و نزدیک می درخشیده است !


    منبع


    دوباره خواهيم روييد...




  20. کاربر روبرو از پست مفید RASHNO سپاس کرده است .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •