سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 52
نمایش شاخه ای13علاقمندی ها

موضوع: روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

  1. #1
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 40
    نوشته ها : 7,505
    سپاس ها : 11,203
    سپاس شده 25,636 در 4,555 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    به نام خدا

    این اثر تحت کپی رایت سایت سینماسنتر منتشر شده است لذا هر گونه کپی از این نوشته بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر CinemaCenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد

    مقدمه ...

    داستان روش سولیو در سال 1377 در ذهن من شکل گرفت و بلافاصله تحقیقات برای نگارش آن را شروع کردم. اما تحقیقات بیش از آنکه به نظر میرسید سخت بود. در آن زمان منابع درباره مافیای سیسیلی بسیار محدود بود و اینترنت نیز در این باره خیلی جواب گو نبود.
    به همین دلیل تقریبا تحقیقات من در این باره بیش از یک سال به طول انجامید و تنها در سال شهریور ماه 1378 بود که نگارش جلد یکم آنرا آغاز کردم.
    این داستان برای 5 جلد برنامه ریزی شده بود که تا سال 1380 سه جلد اول نوشته شد و البته در حال برنامه ریزی برای دو جلد پایانی هستم.

    داستان روش سولیو از چهارم آوریل 1946 آغاز میگردد.
    بنیاد اتفاقات داستان کاملا واقعی بوده ولی اسامی و نام مکانها تغییر یافته اند.
    داستانی که در پیش رو دارید پرداختی عمیق دارد به آنچه که با نام مافیای سرزمین مادری شناخته میشود, با پایان جنگ جهانی دوم خانواده پاسکواله ها به یکی از تعیین کنندگان اصلی مافیای ایتالیا بدل میشوند و از یال سال 1965 به قدرت بلامنازع این عرصه تبدیل میشوند. خوانندگان همواره باید دقت داشته باشند که آنچه در این ماجرا مطرح شده است بخشی از حقیقتی است که در سیستم اجتماعی, سیاسی و قضایی ایتالیا جریان داشته و هنوز هم این سیستم عاری از آن نیست.
    شاید اگر خوانندگان بدانند که بین سالهای 1950 تا 1995 بیش از 10 هزار نفر در درگیری های خیابانی, انتقام جویی ها جان خود را از دست داده اند بهتر بتوانند فضای واقعی این داستان را تجسم کنند. تنها در سال 1990 که سال قدرتنمایی مافیا نامیده میشود, 2000 نفر کشته شدند که در میان آنها میتوان افرادی را از اعضای دولت, پلیس, نمایندگان مجلس, مقامات قضایی و نهایتا اعضای مافیا را نام برد.

    مافیا ققنوسی است که هر دم که گمان به نابودی آن میرود از خاکستر خود به پا میخیزد و به راس باز میگردد. شاید به همین دلیل باشد که با دستگیری وسیع سران در سالهای 1984 تا 1989 همچون گره کو ها, لجیو ها, مارکه زه ها, اسپادوراها, ری ایناها و محکومیت آنها سازمان با قدرت به پیش رفت و شاهد این عقیده انتقام جویی بزرگ سال 1990 است.
    در سال 1992 با انفجار پل محل عبور قاضی فالکونه این حقیقت ثابت شد که ضد مافیا در برابر مافیا راهی جز شکست در پیش ندارد. ولی آنچه از جامعه شرافتمند میماند همان مسئله شرافت است که به قول الکساندر دومای پدر مردم سیسیل تفسیری شاعرانه از آن دارند.



    قلب من همچون دریاچه ای فراخ است,
    دل من از دریا سرشارتر است,
    در دلم رازهای زیادی نهفته دارم,
    و من, از کودکی سخنی بر لب نرانده ام!

    آنتونیو کوتره (1900)

    روش سوليو
    جلد 1 : اتحـــــــــــــــــــــا د



    چهارم آوريل 1995 پالرمو

    خيابانهاي شلوغ وپر رفت و آمد پالرمو هميشه براي گردشگران اين منطقه مرموز و عجيب به نظر ميرسند ، چون اينجا پايتخت مافياست شهري كه هر 30 ساعت يك جنايت در آن به وقوع مي پيوندد ، اما براي دن اسپنسر پاسكواله كه ذره ذره وجودش با اين شهر در هم آميخته است اين موضوع نه تنها وحشت آفرين نيست بلكه يادآوري كننده اين مطلب است كه او هنوز پر قدرتترين رئيس مافياي سيسيل و ايتالياست .
    دن اسپنسر ميداند كه هر لحظه ممكن است آخرين لحظه زندگي او باشد ، آدمكشهاي خانواده هاي رقيب بارها و بارها سعي كرده اند از دها ديوار قدرتمند حفاظتي و امنيتي عناصر وفادار به خانواده سوليو پاسكواله بگذرند اما مدتهاست كه ديگر آنها هم فهميده اند دسترسي به فرمانده مافياي سيسيلي كاريست نه غير ممكن كه بسيار دشوار و هزينه بر .
    برناردو پسر عموي دن و قاضي كل استان پالرمو بارها به دن اسپنسر هشدار داده است كه ادامه اين رويه سرنوشت بهتري از پدر،برادر و بسياري ديگر از اعضاي كشته شده خانواده را براي او رقم نخواهد زد ، اما هر بار صداي لوئيجي براگا در گوش دن طنين مي اندازد كه مي گفت :
    _ مرد شرافتمند فقط با مرگ است كه از جامعه شرافتمند خارج خواهد شد .
    برناردو ميداند كه اين عقيده مورد علاقه دن اسپنسر است .
    براي شناختن گذشته خاندان سوليو پاسكواله بايد به گذشته هاي دور بازگشت ، به سالهاي بعد از جنگ جهاني دوم و درست به چهارم آوريل 1946 ...

    فصل اول : برانكاچو

    برانكاچو يكي از قديمي ترين محلات پالرمو است ، اگر سالهاي استانداري چزاره موري ضدمافياي مشهور تمام دورانهاي سيسيل را از تاريخ آن حذف كنيم اين محل همواره پرتنش ترين منطقه مافيا بوده است .
    راننده دن دانيل مانيجتي طبق عادت راس ساعت هشت صبح اتوموبيل آلفا رومئوي سياه رنگ دن را جهت بردن او به دفترش آماده مي كند او
    بعد از تميز كردن و مطمئن شدن از سلامت اتوموبيل آن را براي حركت دن به مقابل ويلاي بزرگ واقع در سانتاپو مي برد .
    دن دانيل در ميان سالي هنوز عادات جواني خود مثل دويدن در صبح گاه و شكار را حفظ كرده است كه در هر دو مورد سحر خيزي عامل مهمي است . دن دانيل پس از ورزش هر روزه و گرفتن دوش براي رفتن به دفتر كارش آماده مي شود ، راننده كه از اطراف غافل شده با ضربه آرام كارلو براتسو محافظ شخصي دن به خود مي آيد و دن را در حال رسيدن به اتوموبيل ميبيند ، او به سرعت درب اتوموبيل را مي گشايد و پس از سلام كردن به دن دانيل و جاي گرفتن دن در اتوموبيل در آن را مي بندد و در حالي كه او پشت رل مستقر ميشود كارلو براتسو هم كنار دست او مي نشيند . با حركت اتوموبيل افراد دن درب ويلا را مي گشايند و راننده به سرعت از ويلا خارج مي شود .
    دن دانيل مانيجتي با پايان جنگ جهاني دوم و برقراري مجدد قانون ارباب و رعيتي در مناطق تحت پوشش باغهاي زيتون سيسيل به قدرتي به مراتب بالاتر از ديگر خانواده ها دست يافت ، او با خريدن 80 درصد باغهاي زيتون استانهاي باگه ريا و كالتانيستا خيلي زود به جمع سه خانواده برتر سيسيل پيوست و تا جايي پيش رفت كه بعد از خانواده بزرگ جرووزيني به رهبري دن كالو در مكان دوم گنبد استاني ايستاد و البته بايد گفت كه كسي جرات ايستادن در مكان راس حرم را نداشت و علت اين موضوع چيزي نبود جز تفوق كامل دن كالو بر كميسيون كه تنها رئيس مافيايي بود كه همزمان از نفوذ دولتي زيادي هم بهره ميبرد .

    با فرا رسيدن ژوئيه 1943 قدرت دن كالو به حد نهايت رسيد ، در اين تاريخ نيروهاي متفقين كه براي ورود به جنوب اروپا بايد از سيسيل عبور مي كردند دچار مشكلي به نام مقاومت مردمي و خرابكاري هاي فزاينده شدند و اوضاع به حدي وخيم شد كه با پخش اطلاعيه جدايي طلبانه مافيا ورود هر نيروي خارجي غير ممكن مي شد . در اين زمان دن كالو برگ برنده خود را رو كرد و با ارتباط با چارلي لاكي لوچييانو رئيس مافياي آمريكا و فرمانده خانواده هاي برنده دهه 30 آمريكا زمينه پياده شدن متفقين را در جنوب ايتاليا فراهم آورد . اين كار در 14 ژوئيه 1943 با به اهتزاز در آمدن پرچم l سياه رنگ بر روي زمينه زرد ( علامت تجاري لاكي لوچييانو ) توسط هواپيماهاي آمريكايي انجام گرفت و آمريكاييان در نهايت آرامش وارد سيسيل شدند ، بلافاصله دن كالو شهرداري بيل آلبا را بدست آورد و ديگر اعضاي خاندان او نيز پستهاي مهم و كليدي ديگر منطقه را تحت كنترل گرفتند تا بدين ترتيب كسي قدرت مقابله با اين خاندان را پيدا نكند . هنوز مدتي از اين موفقيت دن كالو نگذشته بود كه او از طرف همه روساي مافياي سيسيل به مقام رياست كل كوزانوسترا در سيسيل و كل كشور رسيد .

    دن كالو جروزيني هميشه از خشونت دوري ميجست و حامي اصلي خانواده هاي صلح طلب به حساب مي آمد. تا سال 1946 هيچ اعتراضي به رياست دن كالو نبود اما در 21 مارس 1946 دن دانيل مانيجتي پيشنهاد دوره اي شدن گنبد استاني را در كميسيون مطرح كرد همه حاضرين در جلسه از اين پيشنهاد احساس خطر كردند اما تا 24 مارس صلح همچنان ادامه يافت و كسي هم به پيشنهاد دن دانيل پاسخي نداد ، در 24 مارس 1946 دن دانيل پيغامي توسط مورنو سوليرا كاپو جنگ طلب و قدرتمند خود براي دن كالو فرستاد ، متن پيام اين بود :
    دن كالو عزيز به نظرم رسيد كه كسي را براي فرستادن جواب من نيافته ايد ، مورنو سوليرا از هر جهت براي آوردن پاسخ شما شايسته است .

    پيام واضح بود فرستادن مورنو سوليرا كه در اوان جواني به علت جنگ طلبي به تمپسا (طوفان) شهرت پيدا كرده بود هيچ جوابي جز جنگيدن نمي توانست داشته باشد .

    دن كالو زيرك تر از آن بود كه به سوليرا مستقيما جواب جنگ بدهد و به همين جهت به او گفت : از طرف من به دن دانيل بگوييد اگر تا 10 روز بر سر تصميم خود بود براي تعيين وضعيت جديد گنبد استاني را تشكيل مي دهيم .

    اكنون ده روز گذشته بود و طبق پيام دن كالو ساعت 4 بعد از ظهر كميسيون در محل منزل دن فرانسيسكو ماتارلا رئيس خاندان ماتارلا برگذار ميشد.

    اتوموبيل دن دانيل بعد از يك ربع ساعت به محل دفتر دن در برانكاچو مي رسد و به علت شلوغي بيش از حد خيابان به آرامي طول آن را مي پيمايد و پس از چند لحظه به روبروي دفتر دن دانيل در نبش تقاطع سوم ميرسد . كارلو براتسو به سرعت پياده مي شود و درب اتوموبيل را براي پياده شدن دن باز ميكند . در فاصله 6 تا 7 متري يك گاري تك اسبه با بار سبزيجات در حال عبور از خيابان است كه با ديدن اتوموبيل دن توقف ميكند ، در اين لحظه اتفاق عجيبي مي افتد از مغازه كنار دفتر دن يك مرد كه در حال بگو مگو با صاحب مغازه است بيرون ميايد و سرانجام با دشنامي كه بر زبان ميراند به سوي ديگر خيابان به راه مي افتد اما در وسط خيابان ناگهان از جعبه اي كه بدست دارد مسلسل كوچكي كه مخصوص پياده نظام ارتش آلمان است بيرون ميكشد ، كارلو براتسو كه متوجه اين حركت شده به سرعت در حال بيرون كشيدن اسلحه خود است كه با صداي وحشتناك شليك يك لوپارا (اسلحه مخصوص شكارچيان سيسيلي ) سينه اش گشوده ميشود كارلو براتسو چندين متر به جلو پرتاب ميشود . اين صداي لوپاراي گارچي است كه از پشت كارلو را هدف قرار داده و قفسه سينه او را از هم دريده است ...
    كار كارلو با همان گلوله اول تمام شده است اما مرد مسلسل به دست چيزي را به شانس وا نمي گذارد و چند گلوله ديگر نثار كارلو مي كند ، دن دانيل كه مبهوت شده زماني به خود مي آيد كه با شليك دوم مرد گاريچي به داخل اتوموبيل فرو ميرود و قدرت شليك به حدي است كه دن دانيل به درب سمت ديگر اتوموبيل كوبيده مي شود و سرش پس از شكستن شيشه سمت ديگر اتوموبيل از كادر شيشه خارج ميشود .اكنون نوبت راننده خود دن دانيل است كه خيانت خود را آشكار كند و با اسلحه كمري دو بار به سر دن دانيل مانيجتي شليك كند و مغز او را بروي سنگفرش خيابان بپاشد.
    خيابان برانكاچو به سرعت خلوت ميشود و اتوموبيل ديگري كه نظاره گر جريان بوده از راه ميرسد و هر سه نفر را سوار كرده و از محل دور ميشود ، البته گاريچي قبلا با گذاشتن گاري در وسط خيابان راه تعقيب آدمهاي از همه جا بيخبر دن دانيل را بسته است . هر چند آدمهاي دن قبل از پايان دقيقه اول حادثه به خيابان ميرسند اما در همان 30 ثانيه اول كل داستان به پايان رسيده است و افراد خانواده مانيجتي حتي موفق به ديدن اتوموبيل آدمكشها نمي شوند و اين برنامه ريزي دقيق مهاجمين را ميرساند .

    همه ميدانند كه با اين عمل جلوي جنگ بزرگي ميان سران مافيا گرفته شد براي ناظران هم قاتل مشخص است هم دليل كشته شدن دن دانيل .

    در زمانی کمتر از یکساعت این خبر در تمام پالرمو پیچید, پیامهای تسلیت خانواده های دیگر پشت سر هم به ویلای دن دانیل ارسال میشود. در ویلای دن دانیل هم اوضاع بهتر از بیرون نیست, به دستور برادر دن دانیل, آلفردو مانیجتی میبایست کلیه رهبران گروههای مختلف خانواده بعد از ظهر در ویلای سیراکو, محل استقرار دن دانیل تشکیل جلسه دهند تا وضعیت و موضع خانواده هر چه سریعتر مشخص گردد و همچنین تکلیف رهبر جدید خاندان.

    آلفردو مانیجتی طی پیامی برای فرانسیسکو ماتارلا, اطلاع میدهدکه خانواده مانیجتی در جلسه بعد از ظهر گنبد استانی شرکت نخواهد کرد. قبل از این که سران خانواده مانیجتی تشکیل جلسه دهند طی پیامی دن کالوجرو وزینی اعلام میکند که به خاطر درگذشت ناگهانی و تاسف بار دوست عزیزش دن دانیل مانیجتی جلسه گنبد استانی را ملغی کرده است.

    خبری دلنشین برای برای خاندان مانیجتی!!


    سانتاپو (ویلای خانوادگی مانیجتی, سیراکو)

    سران خاندان مانیجتی خود را از دورترین و نزدیکترین مکانها به محل تشکیل جلسه می رسانند. ویلای دن دانیل اکنون پذیرای تعداد زیادی از آدمهای خانواده و دیگر کسانی است که برای عرض تسلیت به خانواده دن به خانه وی آمده اند دراین میان تعدادی از نمایندگان دیگر خانواده ها نیز دیده می شوند که برای رسانیدن پیام تسلیت روسا به سیراکو آمده اند باغ بزرگ اطراف ویلای دن به غیر از ویلای اصلی دارای یک عمارت کوچکتر نیز هست که تقریباً به صورت سالن اجتماعات ساخته شده و با 6- 7 پله وارد فضای اصلی باغ می شود یک گاراژ مترکه نیز پشت ساختمان وجود دارد که باغبانها از آن برای نگهداری آلات و ادوات باغبانی استفاده می کنند .اکنون روبروی پله های این ساختمان 2 تن از مردان خانواده مانیجتی ایستاده اند اولی که همان کاپوی مشهور دن یعنی مورنو سولیرا است رو به دومین نفر که مشاور اول خانواده می باشد می کند و می گوید :

    -واقعا باید به شما تبریک بگویم فکر کنم شما هم شنیده اید که گلوله آخرین و اصلی را بونتی شلیک کرده .

    آلدوبرتالینی: فریب احمقانه ای بود دن مفت قافیه را باخته من دیروز در آخرین ملاقاتمان به او گفتم تا زمان آغاز جلسه به هیچ عنوان از منزل خارج نشود, دیروز هم به ماسیمو گفتم محافظان منزل را دو برابر کند اما مگر میشد آن عادت جهنمی را از سر او بیرون کرد!!

    مورنو می گوید: من به اصل قضیه مشکوکم به گفته آدمهای من که پس از ماجرا تحقیق کرده اند در لحظه فرار مهاجمان در خیابان پرنده هم پر نمی زند, آن کارلو احمق چطور نفهمیده که اوضاع مشکوک است در این که دن کالو جوابش را ارسال کرده و خیال دیگر خانواده ها را جهت جنگ راحت کرده بود بحثی نیست اما این اقدام بدون یک جاسوس داخلی غیر قابل اجرا بود همین قضیه راننده یکی از دلایلم است.

    آلدو : باید کمی صبر کنیم من به فئودور گفتم سریعا اوضاع راننده را مورد بررسی قرار دهد در ضمن وضعیت ریاست خاندان خودش معضلی بزرگ است ضمن این که من به هیچ کدام از کاپوها به غیراز تو و سرجیو اطمینان ندارم.

    در این لحظه یک کالسکه 2 اسبه وارد ویلای شود و درست جلوی ویلای اصلی می اییستد و یک مرد تقریباً 35 ساله با موهای فرزده روغنی و کت شلوار آبی رنگ پیاده می شود, او با پشت پا یک کمی خاکهای روی زمین را این طرف و آن طرف می کند و با لحن مسخره ای به نگهبان جلوی درب ویلا می گوید : هی سولا رئیس جمهور جدید تعیین شده یا این که برای رای نهائی منتظر من مانده اند.

    نگهبان که با دیدن او کمی رنگ خود را باخته با ترس می گوید: خیر قربان هنوز همه نیامده اند .

    مورنو که از فاصله ای دورتر در حال تماشا کردن رفتار مرد آبی پوش است, نگاه اندوهباری به فرد تازه وارد می کند و میگوید:
    -نمی دانم چرا هیچ وقت از این احمق خوشم نیامده هر وقت می بینمش انگار دشمن خونی ام را دیده ام .

    آلدو میگوید: لااقل بگذار خون دن خشک شود بعد به فکر حل و فصل اختلافات شخصی ات باش.

    مورنو زیرکانه به آلدو نگاه می کند و می گوید: امیدوارم مشکل فقط همین یک مورد باشد , شاید هم اگر بگردیم راننده های وفادار دیگری هم در این جمع بیابیم.

    آلدو که مشخصا از رفتار مورنو ناراحت به نظر میرسد می گوید : تو رو خدا مورنو دست بردار, بگذار این جلسه تمام شود بعد با هم صحبت می کنیم, سپس برای این که موضوع را عوض کند می گوید: راستی تو لئونی را ندیده ای نمی دانم چرا هنوز پیدایش نشده تو نگران نیستی؟

    مورنو با کنایه می گوید : اگر او هم با راننده رفته بیرون, مطمئن باش که خیلی نگرانم!!

    آلدو که دیگر از کنایه های مورنو خسته شده به سمت ویلای اصلی حرکت میکند و بدنبال او مورنو هم به راه می افتد.

    درست وقتی این دو به درب اصلی ساختمان می رسند آلفردو برادر دن دانیل از ساختمان خارج می شود و پشت سر او آسوالدو دیراسی دیگر کابوی خاندان و همچنین ارنستو کارلوتا که او هم از اعضای جدید است به بیرون می آیند.
    جلوی درب ناگهان آن مرد آب پوش که از کالسکه پیاده شده بود با حالتی ناشی از تاثر و تاسف می گوید : دن آلفردو واقعاً برایتان متاسفم و این را بدانید تا زمانی که یک نفر از قاتلین زنده است یک دم را برای انتقام از دست نخواهم داد.

    آلفردو که از دن خطاب کردن خودش حس خوشایندی پیدا کرده با لحن ارباب و رعیتی می گوید: شما مثل برادر من هستید و من برای شما احترام زیادی که قائلم راحت باشید ماسیمو راحت باشید.
    فردی که اسمش ماسیمو است با احترام فراوان بوسه بردست آلفردو می زند و می گوید:

    -دن آلفردو من همچون برادرتان مرحوم دن دانیل, به شما و خاندان محترمتان وفادارم این را از صمیم قلب می گویم.

    آلدو برتالینی و مورنو سولیرا که شاهد این صحنه اند نگاه معنی داری به هم می اندازند اما قبل از این که فرصت کنند با هم صحبتی بکنند ارنستو کارلوتا با صدای بلند میگوید: از همه دوستان متشکریم که با حضورشان روح مرحوم دن دانیل رو شاد کردند, ضمن این که از افراد خانواده خواهش میکنم که برای شرکت در جلسه خصوصی خانواده به درخواست دن آلفردو به ویلای قدیمی بروند.
    هنوز لحظاتی از پایان صحبت کارلوتا نگذشته که یک اتوموبیل فیات خاکستری رنگ با سرعت وارد ویلا میشود. با ورود این اتوموبیل چشمان آلدو برتارلینی برقی میزند و با خوشحالی به سولیرا می گوید: خدا را شکر سرجیو بلاخره اومد.

    مورنو سولیرا هم تقریبا با حالتی شبیه به آلدو و البته با کنایه میگوید: ببین خودش راننده است وگرنه دیگر نمی آمد!!

    از اتوموبیل یک 7-26 ساله پیاده میشود که کاملا مشخص است که جذبه خاصی دارد, او که با موهای مشکلی و سبیل باریکش شباهت زیادی با کلارک گیبل دارد, لباسی سیاه به تن کرده و کاملا مشخص است که در میان این جمع از بقیه افراد غمگین تر و عزادارتر است.
    نکته دیگری که در میان افراد حاضر در ویلا مشخص است این است که تنها کسی که لباس سیاه عزا به تن کرده همین جوان جدید الورود است.
    این مرد سرجیو لئونی است. فردی که یکی از افراد مورد اعتماد دن دانیل محسوب میشد و دن روی او و وفاداریش حساب خاصی باز میکرد.
    اکنون میبینیم که این اعتماد دن دانیل به سرجیو بی سبب نیست. در میان تمام افرادی که همه ابراز ناراحتی و اندوه میکنند تنها کسی که به شکل مشخصی عزادار به نظر میرسد سرجیو است. این در حالی است که حتی برادر دن دانیل نیز فراموش کرده که عزادار است و رفتارش کاملا معمولی به نظر میرسد.

    با بررسی این شرایط خیلی راحت میتوان برآورد کرد که شرایط خاندان مانیجتی بحرانیست.
    به دنبال صحبتهای ارنستو کارلوتا همه به سمت بنای قدیمی ویلا به راه می افتند.
    سرجیو لئونی پس از گفتن تسلیت به آلفردو مانیجتی به جمع دو نفره آلدو و مورنو اضافه میشود و بلافاصله رو به آلدو میکند و میگوید: مثل این که من خیلی دیر آمدم, خبری که نبود؟

    قبل از این که آلدو بتواند جوابی بدهد این مورنو سولیراست که با عصبانیت میگوید: غیر از این که ماسیمو پاگانین رهبر خانواده را تعیین کرد, هیچ اتفاق دیگری نیفتاد.
    سپس مورنو رو به آلدو میگوید: نظرت چیه آلدو, همین طور نبود؟

    آلدو هم با چهره ای رنگ پریده و نگران میگوید: مورنو درست میگه, من هم از این ماجرای دن خطاب کردن

    آلفردو توسط ماسیمو خوشم نیومد, آن هم در حالی که هنوز وارد جلسه هم نشده ایم.

    لئونی نگاهی به مورنو می اندازد و میگوید: شما هیچ صحبتی نکردید؟

    مورنو به سمت بنای قدیمی ویلا راه می افتد و در همان حال میگوید: شاید اگر بگذارند بعدا صحبت کردیم...

    آلدو سری تکان میدهد و به سرجیو میگوید: از بابت مورنو خیلی نگرانم, الان خیلی آرام به نظر میرسد, البته با احتساب اخلاق جهنمی اش اینو میگم. ولی شک دارم که اوضاع به همین ترتیب پیش برود. مخصوصا که
    آلفردو از زمان انتشار خبر کشته شدن دن دانیل هنوز با من یک کلمه هم حرف نزده, به هر حال من مشاور دن بودم و این رفتار عجیب به نظر میرسه!!

    لئونی: شاید پست تو را تحویل کس دیگری داده باشند, در این صورت باید خیلی مراقب خودت باشی. شاید هم آلفردو تو رو مقصر میدونه در این ماجرا؟!

    آلدو در حالی که به سمت محل جلسه به راه می افتد میگوید: فکر نمیکنم کسی در اصل وفاداری من به خانواده مانیجتی شک داشته باشد.
    - شاید همه مثل من و مورنو فکر نکنند آلدو ... بهتر نیست که کمی مراقب خودت باشی ؟
    - نمی دونم, شاید تو درست بگی. اما هر چی باشد در این جلسه مشخص میشود.

    افراد خانواده وارد جلسه میشوند و در اطراف میز دن دانیل در کتابخانه او گرد هم می آیند. با ورود سران خانواده به محل کتابخانه نگهبانان از هر سو سالن را غیر قابل نفوذ میکنند تا کسی وارد جمع محرمانه خاندان نشود.

    این جلسه از چند جهت برای دیگر خانواده های سیسیلی نیز مهم است. اول اینکه بدانند رهبر جدید خانواده مانیجتی چه کسی خواهد بود, دیگر این که مشخص گردد آیا آلدو برتارلینی همچنان مشاور ارشد خانواده خواهد بود یا خیر و سوم و از همه مهمتر این که آیا مورنو سولیرا به عنوان جنگ طلبترین عضو حال حاضر مافیا و خانواده مانیجتی مبدل به افسر اول خانواده خواهد شد و یا ماسیمو پاگانین جای او را خواهد گرفت.
    اما آنچه برای هیچ کس قابل پیش بینی نبود, دقیقا اتفاقی بود که داخل این جلسه افتاد. اتفاقی که بعدها سیستم قضایی ایتالیا از آن به عنوان آغاز کار اتحاد آهنین نام برد!

    جلسه ...

    در ابتدای جلسه آلفردو شروع به صحبت میکند و بعد از کلی اظهار تاسف از مرگ برادر بدون این که کوچکترین نظری از سران خانواده بخواهد, ماهیت خود را به عنوان رئیس آشکار میکند.
    او خطاب به افراد خانواده میگوید: دوستان عزیز, هر چند با مرگ برادرم لطمه بزرگی به منافع خانواده وارد آمده است, اما من با تعیین وضعیت جدید خانواده چه از حیث نظامی و چه کاری, آینده پرباری را پیش روی خانواده میبینم.
    سپس ادامه میدهد: من واقعا از آلدو سپاسگذارم که در همه سختی ها در کنار خانواده ماند و همیشه یک فرد قابل اعتماد و مطمئن بود ولی او هم مثل همه ما نیاز به استراحت دارد و من خیال ندارم او را از حق مسلمش محروم کنم. در مورد مشاور جدید هنوز تصمیمی نگرفته ام اما تا آن زمان ماسیمو به عنوان مشاور در کنار من خواهد بود, البته ما از تجربیات آلدو مسلما استفاده خواهیم کرد، خانواده ما همانطور که همه اطلاع دارید درگیر یک جنگ شاید بزرگ با دیگر خانواده های پالرمو شده است, بنابر این باید مواظب خودمان باشیم. به همین جهت تصمیم گرفته ام تا زمان صلح مجدد یک گارد حفاظتی برای خود تشکیل دهم ریاست این گارد را کسی جز مورنو نخواهد داشت دیگران هم مثل کارلوتا و دیراسی سر پست سابق خود تا اطلاع بعد من خواهند بود. امیدوارم با همکاری یکدیگر بتوانیم خانواده را به مکان اصلی آن که ریاست بر دیگر خانواده هاست برسانیم.

    در تمام این مدت مورنو مثل یک آدم بی مسئولیت نشسته بود و به حرفهای آلفردو گوش می داد, او با خود فکر می کرد که حتما آلفردو قبلا با ماسیمو به توافق رسیده است.
    در صورتی که چنین توافقی روی داده آیا این دو از مرگ دن دانیل سود نمی برده اند. به غیر از این قضیه راننده خود یک معمای لاینحل می نمود, راننده ای که در کمال خونسردی یک گلوله در مغز رئیس خاندان شلیک می کند و بعد همراه قاتلین از محل می گریزد. آلفردو در کلیه حرفهایش هیچ اشاره ای به سرجیو لئونی نکرده بود. مگر می شد کسی مثل سرجیو را از یاد برده باشد. کما اینکه وضعیت جدید آلدو برتارلینی هم شباهت زیادی به اخراج داشت.

    آلفردو دقیقا کلیه مخالفان خود را از خانواده کنار گذاشته بود. این کار باید با پشتوانه ای قوی صورت گرفته باشد. چون در وضعیت فعلی خانواده کنار گذاشتن مردان جنگی آن ممکن بود خانواده را تا سرحد نابودی ببرد. این پشتوانه قطعا ماسیمو پاگانین نبود. چون او ضعیف تر از آن بود که حتی پنج روز مقابل دیگر خانواده ها دوام بیاورد. پس این پشتوانه که میتوانست باشد. فکر مورنو بدینجا که رسید حرفهای آلفردو هم به پایان رسیده بود و مورنو فکر کرد الان بهترین موقعیت برای بیرون کشیدن خودش از قضایاست و برای اینکه در جمع ذهنیتی ایجاد نکند با احترام اما خونسرد گفت:

    دن آلفردو از لطف شما بابت واگذاری ریاست گاردتان به من واقعا سپاسگذارم ولی چیزی که اکنون برایم مهم است مطلبی است که خدمتتان عرض میکنم. من مدتها بود که میخواستم به دن دانیل بگویم تا مرا به کل از کار خانواده کنار معاف کنند. اما به جهت قبول نکردن دن دانیل موضوع را مسکوت گذاشتم. هرچند که می دانم به من نیاز دارید ولی اگر اجازه بدهید اکنون این درخواست را مطرح کنم. چون با توجه به کشته شدن اندوه بار دن دانیل دیگر دین ایشان را به گردن خودم احساس نمی کنم. امیدوارم که شما موافقت کنید.

    آلدو و لئونی با تعجب به سولیرا نگاه می کردند و نمی فهمیدند منظور مورنو از این صحبت چیست. چون ممکن بود آلفردو هم موافقت کند ولی موافقت او هم به معنی امضای حکم مرگ سولیرا بود و این همواره یک قانون بود که یک مافیوزی تنها با مرگ از سازمان خارج میشود.

    آلفردو کمی فکر کرد سپس زیر چشمی نگاهی به جمع انداخت و بعد لحنی که عصبانیت و تمسخر در آن مشهود بود گفت: مورنو من واقعا متأسف خواهم شد که تو از جمع ما خارج شوی چون به تو در این درگیری نیاز شدید داریم ولی رضایت تو هم شرط است من نیازی به یک عنصر ناراضی ندارم ولی به هر حال اگر قصد نهاییت این باشد من نیز حرفی ندارم و امیدوارم جای خالی تو به سرعت پر شود.

    مورنو در جواب گفت: از لطفتان واقعا ممنونم البته من اعتقاد دارم بدون من اصولا جنگی اتفاق نخواهد افتاد و اگر هم افتاد خیلی زود حل خواهد شد و سپس سرجایش نشست.

    منظور مورنو کاملا مشخص بود و همین باعث شد تا ماسیمو و آلفردو نگاه خشمگینی به او بیندازند. او در حقیقت به آنها طعنه زده بود که از توافق پشت پرده آنها خبر دارد و همین جمله اوضاع مورنو را خطرناک می کرد.

    آلفردو جلسه را پایان داد و به ماسیمو رو کرد و گفت: ماسیمو با تو چند لحظه ای کار دارم.

    فردا همه جا خبر جدا شدن مورنو و تقریبا اخراج آلدو برکارلینی پخش شده بود. واکنش به این خبر بسیار شدید بود مخصوصا از طرف دن کالوجه. دن کالو می دانست که دن دانیل به هیچ عنوان طرفدار جنگ با دیگر خانواده ها نبود. تنها عاملی که او را به جنگ علیه خانواده دن کالوجه تحریک می کرد همین مورنو سولیرا بود که دن مانیجتی شدیدا به او متکی بود و حس می کرد که مورنو از هر جنگ نابرابری پیروز می آید. این تفکر دن دانیل چیزی بود که آنرا سولیرا به او ثابت کرده بود. به همین جهت دن کالو شدیدا از طرف سولیرا نگران بود. و به همین منظور عده ای را مأمور کرد تا ببینند قصد اصلی مورنو از جدا شدن از خانواده چیست و حتی دستور داد تا اگر لازم شد او را به هر ترتیب که می دانند از میان بردارند.

    این ماجرا از دید خانواده مانیجتی صورت دیگری داشت. آنها باید طبق سنت, عضو متعرض را از میان بر می داشتند. برای اجرای این کار آلفردو به پاگانین ماموریت داد تا هرچه سریعتر قال قضیه مورنو را تا کار دستشان نداده بکنند. البته پاگانین باید به افرادش یک مأموریت دیگر هم می داد و آن هم از میان برداشتن آلدو برکارلینی بود که اکنون برای خانواده خطر ساز بود.

    آلدو هیچگاه با آلفردو توافق نداشت و در زمان حیات دن دانیل بارها دست او را برای دن رو کرده بود و فعالیتهای خارج از خانواده آلفردو را در حضور دن دانیل بر ملا کرده بود, به همین خاطر آلفردو از او کینه شدیدی داشت و سعی کرد با ماسیمو پاگانین کنار بیاید. البته این کار به حرف کار راحتی بود, زیرا از میان برداشتن مورنو سولیرا خود کار خطرناک و پر دردسری بود.

    مورنو از جواب مثبت آلفردو مطمئن بود او می دانست که آلفردو یک روز هم او را تحمل نمی کند و اگر او را مثل آلدو اخراج نکرده از ترسش است نه اینکه از او خوشش بیاید. در حقیقت آلفردو از پیشنهاد مورنو داشت بال در می آورد و خود را به هر ترتیب که بود نگاه داشت. اما اینکه واقعا چه چیزی باعث این همه ترس از مورنو سولیرا شده بود خود قصه ای طولانی است...

    تمپســــــا!!!

    مورنو 13 سال داشت که پدرش او را برای کار پیش برادرش گذاشت. عموی مورنو کشاورز بود و روی زمین های ارباب منطقه کار می کرد. مورنو در کارش آنقدر جدیت داشت و موفق بود که در 17 سالگی به عنوان مباشر ارباب انتخاب شد. 2 سال بعد با استانداری چزاره موری در سیسیل درگیری اربابان با استاندار به جای باریک کشید.
    کاستل داچا (کاستل وترانو) محل تولد مورنو یکی از استانهای همیشه مشکل دار با دولت و مافیا بود. اینان نه با مافیا می ساختند و نه با دولت. یک زمان شورشی هم در اینجا رخ داد که سرکوب شد. در مورد راه نیامدن اربابان منطقه با مافیا, این یک افتخار بزرگ برای ایشان شده بود. آنها حتی یک لیر برای حمایت به باجگیران مافیایی نمی پرداختند. یک بار هم که نمایندگان خواستند از راه زور آنها را به راه بیاورند یک درگیری بزرگ رخ داد که به کشته شدن 12 نفر انجامید.

    از آن به بعد دست مافیا از سر آنان کوتاه شد. اهالی کاستل داچا با چزاره موری هم درگیر شدند. اما موری مثل مافیا دست از سر آنان بر نداشت. او با تهدید و ارعاب و دستگیری عده زیادی از ساکنین سعی کرد در این ایالت رخنه کند و اهالی را مجبور به همکاری نماید ولی قضیه بدتر شد عده ای از ساکنین مسلح شده و فرار کرده و سر به کوه و بیابان گذاشتند و عده ای هم به راهزنی مشغول شدند که معروفترین آنها جولیانو راهزن بود.

    در این اثنا مورنو با نام مستعار تمپسا به معنای طوفان به دسته جولیانو پیوست و تمام مدت استانداری چزاره موری را به مدت 9 سال در کوه و بیابان گذرانید. مورنو 28 سال داشت که موری از سمت استانداری برکنار شد و جولیانو در کاستل داچا و چند استان دیگر صاحب ارج و قربی مثال زدنی شد در این احوال مورنو سولیرا به یکی از اعضای مهم گروه دست جولیانو تبدیل شد اما همه چیز با قضیه پدر مورنو تغییر کرد.

    پدر او که دارای یک رستوران کوچک در یکی از روستاهای کاستل داچا بود به خاطر بی توجهی به فرمان یکی از اربابان که حالا خود به سازمان مافیایی تبدیل شده بودند کشته شد. از قضا شکایت مورنو پیش جولیانو به جایی نرسید چون ارباب فوق الذکر یکی از اقوام جولیانو بود پس خود مورنو دست به کار شد و طی یک حمله شبانه با سه تن از دوستانش ارباب را به همراه 13 نفر از اعضای خانواده اش به آن دنیا فرستاد. از فردای آن روز مورنو ناپدید شد و شش ماه بعد با اسم اصلی خودش سر از پالرمو درآورد. در پالرمو هیچ کس حاضر نبود به او کاری بدهد چون تا آن زمان یک کاستلی که مافیایی هم باشد پیدا نشده بود.
    سرانجام دن دانیل او را دید و استخدامش کرد. در این هنگام مورنو سی سال داشت. دن دانیل خیلی زود فهمید که مورنو یک جنگجوی ذاتی است. این فکر با اولین مأموریت مورنو با ثبوت رسید. اواخر سال 43 بود که دن دانیل تصمیم گرفت مقدار زیادی زمین که به صورت باغ های زیتون بود را از یک خانواده اسپانیایی تبار بخرد. اما خانواده مذکور به هیچ عنوان حاضر نشد که املاک خود را حتی با دو برابر قیمت واگذار کند. دن دانیل یک نماینده تام الاختیار فرستاد تا زمین ها را از آنان اجاره کند ولی آنها نه تنها حاضر به معامله نشدند بلکه پس از یک درگیری لفظی با نماینده دن او را به قتل رساندند. جسد او دو روز بعد با بینی و لب های بریده نزدیک محل سکونت دن پیدا شد.

    دن دانیل از سر ناچاری مورنو را برای بستن قرارداد فرستاد اما مشخص بود که باید کمی زور چاشنی قضیه میشد. اتفاقی که افتاد از دید همه خانواده ها منحصر به فرد بود. رییس خاندان مذکور خوان سوارز نام داشت. یک روز دوشنبه که باید او رأس ساعت 9 در محل دفترش حضور می یافت تا ساعت 11 نیامد. ساعت 10 مورنو سولیرا برای مذاکره به دفتر او آمد. افراد خانواده سوارز هر چه تماس گرفتند در منزل خوان سوارز کسی جواب تلفن را نمی داد. نهایتا مجبور شدند عده ای را برای روشن شدن موضوع بفرستند. فرستادگان نیم ساعت بعد تماس گرفتند و گفتند که بر فراز خانه به جای پرچم جسد دو تن از نگهبانان آویزان شده و جسد خوان سوارز در حالیکه بینی و لبانش بریده شده از لوستر خانه آویزان شده است و آن سوتر محافظ خوان سوارز با بیش از سی گلوله سوراخ سوراخ شده است. اما مطلب مهم دیگر غایب شدن هفت نگهبان و محافظ دیگر محل سکونت رییس خانواده سوارز بود. این موضوع با رسیدن پلیس حل شد. آنها با دیدن بهم خوردگی قسمتی از خاک های باغ محل را مورد کاوش قرار دادند و بالاخره هفت جسد دیگر را یافتند در حالیکه هر کدام با یک گلوله کلت آن هم در مغز به قتل رسیده بودند به گفته کارشناسان پلیس ابتدا آنها را مجبور کرده بودند که یک گودال بزرگ را بکنند و سپس همه آنها را جمع کرده و با یک گلوله در سر آن ها به زندگی شان خاتمه داده بودند.
    مطلب دیگر این بود که هیچ کدام از همسایه ها حاضر نشدند به هیچ عنوان حتی یک کلمه به پلیس و نمایندگان مافیا در این زمینه توضیح دهند و تنها اظهار کردند اصولا چنین اتفاقی غیر ممکن است چون آن ها صدای یک تیر را هم نشنیده اند. مورنو سوليرا که در دفتر خانواده سوارز بود وقتی موضوع را از کارمندان خانواده شنید گفت:
    - به برادران آقای سوارز از طرف رئيس خانواده ما تسلیت بگوئید و همچنان بگوئید من آخر هفته برای اخذ جواب ایشان مراجعت می کنم.

    جواب مشخص بود خانواده سوارز کلیه زمین های خود را بدون دلیل فروختند و بعد هم به وطن اصلیشان بازگشتند. البته این قضیه از نمایندگان مافیا پنهان نماند و آنها بالاخره فهمیدند که پشت کل جريان مونرو سویرا بوده است. این ماجرا اسباب اعتبار بزرگي براي خاندان مانيجتي گرديد، اعتباری که خیلی زود خانواده مانيجتي را در ميان 3 خانواده اول مافیای پالرمو قرار داد.
    موضوعي ديگر نيز در اين بين اسباب شهرت فوق العاده مورنو سوليرا گرديد و آن هم قضیه آنتوان بروسکا افسر مبارزه با مواد مخدر پالرمو بود. افسر مذکور در اواسط سال 1944 موفق شد چند باند مواد مخدر که مسير فعاليت آنها از ترکیه به آمریکا امتداد داشت و سر راه از سیسیل و کرس هم عبور می کرد را کشف کند و نابود كند. اما موردی که کاردست این افسر داد، خوشحالی زیاد از حدش بود او طی مصاحبه ای با چند روزنامه ایتالیایی و رادیو پالرمو اعلام کرد که روزگار مافیا رو به آخر است و او موفق شده پشت مافیا و کوزانوسترا را به خاك برساند.
    اصولا اين ماجرا هيچ ارتباطي با مافياي سيسيلي نداشت و آنتوان بروسكا بيجهت خود را با مافيوزي ها درانداخت. گفته هاي آقای بروسکا در چند مرحله تکرار شد و باعث شد تا سران خانواده ها برای این معضل به دنبال راه حلي بگردند. حل این مسئله بر عهده خانواده مانیجتی و شخص سوليرا گذاشته شد. روش كار ميبايست بسيار مشخص و پر سرو صدا ميبود تا درسي باشد براي ديگر مامورين دولت.

    مورنو مديريت كار را بدست گرفت و ابتدا یک سو قصد تقلبی برای بروسکا ایجاد کرد بعد از این سو قصد بروسکا درخواست محافظ شخصی نمود و 3 محافظ به او دادند، سپس مونرو به نقش یک خبرنگار درآمد و با مدارک جعلی خواستار وقت مصاحبه شد. بروسكای عاشق مشهور شدن نيز این مصاحبه رو پذیرفت. روز مصاحبه مونرو به منزل بروسکا آمد محافظان او را گشتند اما اثری از اسلحه گرم یا سلاح دیگري نیافتند، پس ورود او بلامانع بود. نیم ساعت بعد ناگهان از درون اتاق مصاحبه صدای گلوله بلند شد.
    وقتی محافظان رسیدند بروسكا با پنج گلوله لوپارا تقريبا تكه تكه شده بود، اين آخر ماجرا نبود، محافظان بروسكا نيز لحظاتي بعد غافلگير شدند و توسط آدمهاي مورنو به قتل رسيدند.
    از نظر رهبران خانواده ها كار با بزرگنمايي خوبي به سرانجام رسيده بود.
    قضیه بسیار عالی طراحی شده بود، خدمتکار مخصوص جناب بروسکا با دریافت مبلغ کلان 20 هزار دلار حاضر شد یک اسلحه لوپارا برای مونرو داخل اطاق مطالعه جاسازی کند. جسد این خدمتکار 3 روز بعد در یک کیلومتری محل قتل بروسکا پیدا شد. روی جسد بروسکا پلاکاردی بود که روی آن نوشته بودند از ظرف دوستانت در ترکیه و آمریکا.
    خانواده مانيجتی جز 2 خانواده اول قرار گرفت و مونرو به عنوان کاپوی اول و قدرتمند خاندان بدون هیچ رقيبي جای خود را محکم کرده بود. این دقیقا همان چیزی بود که دشمنان مونرو از آن می ترسیدند آنها می دانستند مونرو با وجود دن دانیل مانيجتي تا حد زيادي مهار شده بود اما بدون وجود دن او یک دردسر بزرگ برای همه به حساب مخواهد آمد و همین اصل بود که دن کالوجه و آلفرد مانیجتی را بر آن داشت تا دستور قتل وی را صادر کنند.

    بخش پنجم

    آلدو برتالینی از خبر اخراج خود از یک سو خوشحال بود و از یک سو دیگر نگران. از این جهت خوشحال بود که مجبور نبود دیگر زیر دست دن جدید خانواده آلدو که اصولا او را قبول نداشت خدمت کند, مخصوصا که موضوع او با سولیرا متفاوت بود و آنها خود او را نخواسته بودند پس به همین دلیل احتمالا در پی نابود کردنش نیز نبودند. اما نگرانی آلدو از مساله ای دیگری بود و آن این بود که او می دانست با این وجود خاندان مانتیجی به راحتی دست از سر وی برنخواهند داشت, در هر حال آلدو برتارلینی بسیاری از رازهای مگوی خاندان را میدانست و از این حیث به نظر نمیرسید که او بتواند با خیال راحت پی کار خویش برود, زیرا برای خانواده مانیجتی این یک نقطه تاریک بود.
    آلدو از طریق چند تن از دوستانی که در خانواده مانتیجی داشت متوجه شد که دستور قتل سولیرا به آسوالدو دیراسی داده شده است اما در مورد او و لئونی دستوری داده نشده بود.

    آیا او را به حال خود رها کرده بودند؟
    این موضوع برای آلدو قابل هضم نبود. 5 روز از قتل دن وانیل گذشته بود که سولیرا طی پیغامی برای آلدو و لئونی آنها را برای نشستی به بریستو محل حضور نیروهای تحت فرمان مونرو دعوت کرد. آنها هم ساعت 3 بعد از ظهر به بریستو آمدند سولیرا که معلوم بود مدتی منتطر آنها بوده جلوی خانه اش به پیشواز آنها آمد و پس از احوال پرسی از آنها به اتفاق وارد خانه شدند. مونرو آنها به محل دفتر خصوصی خودش هدایت کرد و پس از ریختن نوشیدنی برای آلدو و سرجیو صحبت را آغاز کرد.
    مونرو کمی فکر می کند و سپس با کمی مکث می گوید:
    - یک مقدار از کار های آلفردو نگرانم از اینکه نمی دانیم برنامه اش برای آینده و مخصوصا ما چیست البته از بابت خودم نگرانی ندارم, چون می دانم باید مراقب باشم. اما از طرف شما مخصوصا لئونی خیلی نگرانم.
    آلدو با تعجب میگوید: از طرف لئونی نگرانی؟ او از من و تو بی مشکل تر است کسی که تا به حال حرفی از لئونی به میان نیاورده!
    لئونی که خود از این گفته مونرو سولیرا خیلی متعجب شده است با خونسردی می گوید:
    - آنطور که من از دوستانم شنیدم آلفردو دستور قتل تو را داده تو باید بیشتر نگران خودت باشی تا من, آنها با من کاری ندارند اما شاید بخواهند با آلدو به توافقات جدیدی برسند چون در مورد او دستوری صادر نشده است.

    مونرو در حالی که با عصبانیت راه می رود می گوید: همین که تو با کاری ندارند فکر مرا مشغول کرده چرا آنها تو را فراموش کرده اند در تمامی صحبت های که در جلسه شد یک کلمه در مورد سرجیو صحبت نکردند. انگار اصلا همچین شخصی در خانواده حضور حضور نداشته است!

    آلدو می گوید : تو از بابت خودت نگران نیستی؟

    مونرو با راحتی می گوید : نه چرا باید نگران باشم؟

    آلدو: مگر حرف لئونی را نشنیدی آنها از بابت کشتن تو خیالشان را راحت کرده اند..؟

    مونرو: تو واقعا فکر می کنی اونا چقدر عرضه دارند اون دیراسی را قبل از این که به خودش بجنبد مثل سگ تو خیابون می کشن.

    لئونی با کمی نگرانی می گوید: خوب حرف تو درست, به نظر درست تو برنامه آنها برای من چیست؟ چه بلایی می خواهند سرم بیاورند؟

    مونرو به راه رفتنش در اتاق ادامه می دهد و جلوی پنجره می ایستد و با کمی فکر ادامه می دهد: 2 حالت ممکن است وجود داشته باشد یکی این که آنها روی تو برنامه ریزی کرده باشند و بعد از مدتی به سراغت بیایند و از تو به عنوان یک یهودا برای من و آلدو استفاده کنند, دوم اینکه در نهایت بی فکری اصلا تو را از محاسبه خودشان خارج کرده باشند البته یک راه سومی هم هست و آن اینکه یک روز تو خیابان که راه می روی یک نفر بیاید و یک گلوله در سرت خالی کند که به نطر من این راه سوم منتفی است چون تا من و آلدو زنده ایم کسی به یا تو نمی افتد.

    سرجیو که از حرفهای مونرو ناراحت شده با دلخوری می گوید: از خودم نا امید شدم یعنی اینقدر احمق بوده ام که مرا به عنوان یک یهودای بی ارزش و یک جسد حساب کرده اند؟

    آلدو که تا بحال به گفته های مونرو و سرجیو گوش می داد میگوید مونرو درست فکر کرده, آنها دقیقا همین حساب ها را پیش خودشان کرده اند ولی اشتباه فکر فکر کرده اند شاید بزرگترین اشتباه زندگیشان را.

    مونرو همونطور که جلوی پنجره ایستاده می گوید ما باید برای خودمان یک فکر اساسی بکنیم من مشکلی ندارم چون چند نفر رو گذاشته ام مرتب حرکات آنها را چک کند اما شما میخواهیدچکارکنیدهمینطورمن تظرقضاوقدرمیمانید؟

    آلدو میگوید: خوب تو چه نظری داری چکار می توانیم بکنیم؟

    لئونی که از این همه راه رفتن مونرو خسته شده میگوید: تو را به خدا بیا یک دقیقه بنشین ببینیم چکار از دستمان بر می آید.

    سولیرا در حالی که به سمت صندلی راحتی مخصوص خودش می رود می گوید: ما باید دسته مخصوص خودمان رو تشکیل بدهیم چون بلاخره تک تک ما را راحت از بین میبرند مخصوصا که دن کالو و فرانسیسکو ماتارلا هم با آنها همدست شده اند. البته من به این اصل همدستی هم مشکوکم به نظر من بعد از اینکه ما را از دور خارج کردند, کار آلفردو و ماسیمو را هم یکسره می کنند. ما باید با هم یک اتحاد تشکیل دهیم و خیلی زود هم خودمان را میان بقیه مطرح کنیم تا مجبور شوند با ما کنار بیایند نه اینکه به فکر از میان برداشتنشان باشند.
    بعد از گفتن این مسائل مونرو منتظر تائید گفته های خود ماند اما همه ساکت ماندند و هیچکس در خودش این توانایی را نمی بیند که سخن بگوید.

    سرانجام مونرو خودش دوباره آغاز می کند و می گوید: چرا ماتتان برده کوه که نمیخواهید بکنید یک آره یا نه تکلیف را روشن می کند.
    آلدو که از فکر بیرون آمده می گوید: تو خیلی جریانات را ساده دیده ای, ممکن است دیگر خانواده ها با خبر دار شدن از این قضیه دست به دست هم بدهند و قال قضیه را بکنند و قبل از هر حرکتی همه ما را نابود کنند. اون وقت چی برای اون موقع چه فکری کرده ای؟

    مونرو با خونسردی میگوید: آنوقت قال تمام خانواده ها را با هم میکنیم!!

    این حرف سولیرا آنقدر مسخره است که آلدو و سرجیو به شدت شروع به خندیدن می کنند تا جایی که مونرو با عصبانیت می گوید: اصلا خنده نداره!!
    -اگر کمی فکر کنید می بینید که شدنی است.
    از این حرف شدت خندیدن آلدو و سرجیو بیشتر می شود تا بالاخره مورنو با فریاد می گوید: بهتر است به جای خندیدن از مغزتان استفاده کنید.
    آلدو در حالیکه هنوز به آرامی می خندد می گوید: که چی با کل مافیای سیسیل در بیفتیم. واقعا که یک کاستل داچایی تمام و کمال هستی.

    لئونی در ادامه صحبت آلدو می گوید: تو را به خدا مورنو تمامش کن. ما همین طوری کارمان به یک ماه نمی رسد چه برسد به آن موقع که با یک لشکر عظیم مافیایی دربیفتیم.

    مورنو با کمی مکث ادامه می دهد: پس صبر می کنیم تا قال قضیه شما را که کندند بعد خودم یک فکری می کنم.

    آلدو و لئونی ناگهان ساکت می شوند آنها به خوبی پیام گفته مورنو را دریافته اند. او بدون آنها یا با آنها برنامه خود را اجرا می کند و در حقیقت آنها باید سریع تصمیم بگیرند که با او بمیرند یا بدون او و این تصمیم گیری است که کار را مشکل می کند. آلدو از شوک ناشی از این گفته ناگهان به وضعیت وخیم خود پی می برد. خانواده مانیجتی صد در صد کار او را خواهند ساخت و او باید فکری اساسی به حال خود بکند وگرنه دیر یا زود به دست عوامل مانیجتی نابود خواهد شد.

    لئونی نیز به شدت به فکر فرو رفته. او با خود فکر می کند ایا باید با رگبار گلوله به ملاقات دشمنان برود یا آنان با چنین وضعی به دیدن او بیایند. بالاخره او تصمیم خود را می گیرد و رو می کند به مورنو و می گوید:

    - هرچند من آینده همکاری با تو را خوش نمی بینم اما غیر از این هم وضعیت مناسبی نخواهم داشت، می توانی تا حدودی روی من حساب کنی اما نه اینکه در پالرمو راه بیفتیم و آدم بکشیم منظورم مسائل کاری است.

    آلدو که می بیند لئونی هم نظرات مورنو را پذیرفته، ناچار می شود جواب خود را ابراز کند هر چند كه او هم می داند عاقبت خوبی در پیش نخواهد داشت.

    آلدو با دستپاچگی به مورنو می گوید: ببین مورنو من نمی توانم تصمیم بگیرم کمی صبر کن فردا بعد از ظهر جواب قطعی ام را خواهم داد باشد.

    مورنو می گوید به نظر من از دست دادن یک لحظه هم به ضرر ماست. اما هر طور که راحت تری اگر فکر می کنی با گذشت زمان می توانی خود را قانع کنی قبول است فکر کن، اگر دیگر صحبتی ندارید می توانیم ختم جلسه کنیم.

    پایان جلسه آلدو سوار اتوموبیل خود می شود و به سوی خانه اش به راه می افتد، در بین راه مرتب به فکر صحبت های مورنو سولیرا است.

    بخش ششم

    آلدو در جاده با سرعت به سوی پالرمو می رود. با وارد شدن به پالرمو آلدو تصمیم می گیرد سری هم به دفتر دن دانیل بزند تا مقداری از وسایلی که آنجا دارد مثل قاب عکس و وسایل شخصی خود را جمع کند. در دفتر او با دوستانش ملاقات می کند و از آنها می شنود که ماسیمو پاگانین در حال استخدام یک سری افراد جدید برای کنترل محله های از دست خارج شده خانواده در این چند روز است. بعد از پایان کارش در دفتر او به سمت منزل به راه می افتد اما در خیابان فولتاموری یک خیابان مانده به منزلش با فئودور برونری دوست قدیمیش برخورد می کند.


    آلدو که در یک نانوایی فئودور را دیده متوجه می شود که او هم از خانواده مانیجتی اخراج شد. فئودور که همان کسی است که آلدو برای بررسی اوضاع راننده دن دانیل فرستاده بود.

    فئودور به آلدو می گوید كه متوجه شده آلفردو مانیجتی در مرگ دن مستقیما دست داشته است و می گوید مدارک مستدلی برای همکاری پاگانین با خانواده ماتارلا نیز پیدا کرده است.

    فئودور به آلدو خبر می دهد که راننده فراری دن راهی آمریکاست و در مقابل 10000 دلار حاضر است این مدارک را به آنها بدهد. او از آلدو پول می خواهد تا به راننده بدهد و اطلاعات را بگیرد. آلدو كه ميداند با اين مدارك ميتواند توجه افسران خانواده را به سمت مورنو برگرداند، تصميم به خريد اين مدارك ميگيرد. اما آنقدر پول همراه ندارد، آلدو به او می گوید که یک ساعت دیگر پول را در همین جا به او خواهد داد. آلدو به سمت خانه می رود و بلافاصله به مورنو تلفن می کند، اما مورنو در منزل نیست به همین جهت برای او پیغام می گذارد که تا آمد به او زنگ بزند بعد به سرجيو لئونی تلفن می کند.

    سرجيو با فهميدن موضوع به آلدو می گوید اگر لازم است او را در محل قرار همراهي كند. اما آلدو با اطمینان به او می گوید که با وجود فئودور نیازی به او نیست. آلدو می گوید فردا صبح برای تحول مدارک به ویلای محل اقامت سولیرا خواهد رفت. نیم ساعت بعد او به سمت نانوایی راه می افتد، باراني كه از صبح همان روز شروع شده اكنون شدت پيدا كرده است و خیابان پر از آب شده و هوا هم در حال تاریک شدن است. 10 دقیقه از قرار گذشته که یک اتوموبیل از راه می رسد، از درون آن برونری دست تکان می دهد و آلدو سوار ماشین می شود فئودور تنهاست او میگوید پول را آوردی یا نه؟

    آلدو جواب می دهد: بله اما شاهد تو کجاست؟

    -جای دوری نیست او را به خانه ام برده ام و جایش امن است.

    آلدو می گوید: من زود باید به خانه ام برگردم همسرم منتظر است.

    - باشد زیاد طول نمی کشد مشکل این بود که او بدون پول حاضر نبود اسناد را بدهد.

    چند دقیقه بعد به منزل فئودور در چند خیابان بالاتر می رسند باران همچنان در حال بارش است و هوا کاملا تاریک شده است آنها پیاده می شوند و داخل منزل فئودور می روند.

    در داخل منزل برونری آلدو ميگويد: فئودور پس راننده کجاست؟

    فئودور جواب داد: نمی دانم کجا رفته حتما داخل یکی از این اتاق هاست بیا بگردیم.

    آلدو گفت: من منتظر می مانم تو برو پیداش کن و بیاورش اینجا.

    فئودور رفت وقتی آلدو تنها شد با خود فکر کرد نکند تمام این موضوع کلک بوده تا او را به دام بیاندازند اما با وجود برونری این غیر ممکن بود چون آن دو با هم خیلی دوست بودند و آلدو از هر جهت به او اطمینان داشت.

    هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای چند نفر از بیرون در آمد آلدو ترس برش داشت و خواست از درون کیفش اسلحه روولور کوچک خود را درآورد اما یادش آمد که کیفش را همراه نیاورده است ناچارا منتظر شد تا ببیند چه پیش می آید.

    در سالن منزل برونری با صدای ناله بلندی باز شد و با ورود اولين نفر تازه آلدو فهمید که اطرافش چه می گذرد. کسی که داخل شد کسی نبود جز آلفردو مانیجتی که به دنبال او ماسیمو پاگانین و ارنستو کارلوتا داخل شدند و آخر سر هم فئودور برونری و زاسو بونتی راننده دن دانیل وارد می شوند.

    بخش هفتم (پايان كار آلدو)

    آلدو دیگر تکلیف خود را می داند و می فهمد که با پای خود درون چه دام وحشتناکی پا گذاشته او سعی می کند از آخرین قدرت خود یعنی سخن گفتن استفاده کند و به آلفردو می گوید: از دیدنتان خوشحالم حال اینکه منتظر دیدن شما در اینجا نبودم.

    آلفردو با لحن مسخره ای می گوید: آره باید به منزلت می آمدم اما باید ببخشی آلدو وقتم زیاد نبود.

    آلدو با خود فکر می کند که کارش تمام است و بهتر است لااقل آنچه حق آلفردو است به او بگوید بنابر این می گوید: متأسفم دن آلفردو که بهترین دوستم را درست نشناختم وگرنه از شما پذیرایی بهتری می کردم.

    ماسیمو با حالتی ناشی از گرفتاری و کمبود وقت به آلدو می گوید: آلدوی عزیز ما برای شنیدن این حرفهای مضحک اینجا جمع نشده ایم. ما آمده ایم تا ببینیم شما بعد از ظهر در ویلای بریستو چه چیزهایی به هم گفته اید.

    آلدو كه ديگر شانسي براي خود قائل نيست به قصد خرد كردن هر چه بيشتر اعصاب آلفردو و ماسيمو با خنده می گوید: صحیح، پس شما آمده اید تا ببینید مورنو چه نقشه ای برایتان کشیده، همین طور نیست؟

    آلفردو ميگويد: آلدو ما وقت نداریم وضعیت تو معلوم است. دوست داری راحت بمیری یا برایت جشن بگیریم.

    آلدو گفت: بهتر است اعصابمان را خرد نکنیم من به شما حرفی ندارم که بگویم.

    آلفردو رو کرد به کارلوتا و ميگويد: بچه ها بهتر است شروع کنیم تا ببینیم این رفیقمان چقدر دل دارد.

    آلدو با خود فکر می کرد که چکار می تواند بکند تا از این مهلکه فرار کند اما هیچ راهی نبود سرانجام با خود فکر کرد کاری کند که آنها مجبور شوند با گلوله او را بکشند. به همین جهت پارچ فلزی که روی میز بود را برداشت و با شدت به سمت آلفردو پرتاب کرد آلفردو جا خالی داد و پارچ به صورت فئودور برونری برخورد کرد و یک شکاف روی گونه اش ایجاد نمود کارلوتا و بونتی به سوی او دویدند ولی او سریع میله بخاری را برداشت و آن را با حالتی تهدید آمیز به سوی آنها گرفت و گفت بیایید جلو دوستان، بیایید جلو چی فکر کردین، خیال کردین کشتن من به همین راحتی هاست، آره؟ آلدو آدم تنومند و جنگجویی نبود ولی در این لحظه قدرت عجیبی پیدا کرده بود.

    کارلوتا گفت: آلدو بهتر است عاقل باشی و بیخودی سعی نکنی برای خود کار درست کنی.

    بونتی ناگهان به سمت آلدو دوید ولی آلدو با آخرین قدرت میله بخاری را بر عکس تصور زاسو توی شکم او فرو کرد. شدت ضربه به حدی بود که میله یک وجب توی بدن بونتي فرو رفت و او روی زمین افتاد کارلوتا که دید آلدو به هیچ وجه قصد ندارد دست از مقاومت بردارد، رو کرد به ماسیمو و گفت: رئیس مثل اینکه نمی خواهد آدم شود.

    بونتي همین طور به روی زمین داشت به خودش می پیچید و فئودو هم صورتش پر از خون شده بود.

    ماسیمو اسلحه خود را بیرون آرود و گرفت سمت آلدو و آرام آرام به سمت او به راه افتاد آلدو فهمید آنها به فکر اینند که او را به گیر بیاندازند بنابراین به سمت ماسیمو دوید تا میله را حواله سر او کند ولی با شلیک گلوله کلت کمری ماسیمو به عقب پرت شد گلوله به بازویش خورده بود آلدو دوباره میله را با یک دست گرفت و به سمت پنجره رفت کارلوتا نزدیک او شد و خواست میله را بگیرد که با ضربه آلدو به سرش به عقب پرتاب شد و خون چهره اش را پوشاند. آلدو مجددا سعی کرد که به سمت ماسیمو حمله برد اما هنوز به چند قدمی او نرسیده بود که گلوله پاگانین او را به عقب پرتاب کرد و متعاقب آن گلوله سوم و چهارم به شکم و سینه اش اصابت کرد.آلدو دیگر بیهوش شده بود ولی در همان حال احساس کرد او را روی زمین می کشند و حس کرد دارند از جایی او را به پایین می برندش بعد بوی تندی به مشامش رسید او این بو را می شناخت سپس احساس کرد بلندش می کنند و بعد داخل مایعی انداختند ناگهان تمام وجودش یکپارچه شروع به سوختن کرد. کار آلدو تمام شده بود.

    ادامه دارد ....
    ویرایش توسط FFKIA : 10-19-2010 در ساعت 00:02
    ADoLF به این پست علاقمند بوده است.
    Они говорят: "Зло преобладает, когда хорошие люди не в состоянии действовать."
    Что они должны сказать, "Evil преобладает"



    امروز می‌خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.
    تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می آید.
    تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
    عوام خدایش را میبینند،
    و اهل معرفت ابلیسش ...
    و چه خون دلها خورد علی (ع) از این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.
    تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند،
    پس از تسلیم، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست.
    یا ایها الذین آمَنو ...آمِنو

    سخنان پایانی مختار در جمع مردم کوفه


    مرکز شبکه و امنیت پارت شبکه پرداز
    دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت
    دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه , هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته



  2. # ADS
     

  3. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    فکر کنم باید منتظر یک پدرخوانده دیگر بود.
    شروع خیلی خوبی بود فرخ جان. ترور دن مانیجتی در اول داستان، ما رو به نقطه اوج میبره و نوید یک داستان مهیج و پر از افت و خیز رو میده.
    اما به نظرم این داستان برای پاورقیه زیادیه فرخ... نظر خودت این نبود؟
    ویرایش توسط RASHNO : 08-27-2010 در ساعت 01:16


    دوباره خواهيم روييد...




  4. #3
    "بهترين چيز نگاهيست كه از معجزه عشق تر است"
    M.Night آواتار ها
    وضعیت : M.Night آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 36
    نوشته ها : 208
    سپاس ها : 1,370
    سپاس شده 661 در 177 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 18 تاپیک

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    فرخ جان خیلی جالب بود.
    حقیقتش من کمی غافلگیر شدم. این داستان اگه 3 جلدش رو نوشتی چرا برای چاپش اقدام نکردی ؟
    این با شاخصه هایی که من در اولش میبینم پتانسیلهای یک کتاب قوی رو داره!
    میشه بگی که هر جلدش چقدره ؟

  5. #4
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 40
    نوشته ها : 7,505
    سپاس ها : 11,203
    سپاس شده 25,636 در 4,555 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    والا جلد اولش که نزدیک 400 صفحه میشه . نمیشه دیگه کمتر از این بذارم آخه ... اون طوری دیگه تا ابد طول میکشه.
    این که چرا چاپ نشده رو مهناز جان میدونن, اما شاید زمینه ای ایجاد بشه که چاپش کنم .
    امیدوارم که برای خوانندگان جالب باشه .
    Они говорят: "Зло преобладает, когда хорошие люди не в состоянии действовать."
    Что они должны сказать, "Evil преобладает"



    امروز می‌خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.
    تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می آید.
    تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
    عوام خدایش را میبینند،
    و اهل معرفت ابلیسش ...
    و چه خون دلها خورد علی (ع) از این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.
    تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند،
    پس از تسلیم، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست.
    یا ایها الذین آمَنو ...آمِنو

    سخنان پایانی مختار در جمع مردم کوفه


    مرکز شبکه و امنیت پارت شبکه پرداز
    دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت
    دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه , هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته


  6. #5
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    نقل قول نوشته اصلی توسط FFKIA نمایش پست ها
    والا جلد اولش که نزدیک 400 صفحه میشه . نمیشه دیگه کمتر از این بذارم آخه ... اون طوری دیگه تا ابد طول میکشه.
    این که چرا چاپ نشده رو مهناز جان میدونن, اما شاید زمینه ای ایجاد بشه که چاپش کنم .
    امیدوارم که برای خوانندگان جالب باشه .
    منظور من از این جمله ولی این داستان برای پاورقی زیادیه مقدارش نبود فرخ. منظور من ارزش داستان بود و به قول مهرداد پتانسیل بالاش. میدونی که مقوله پاورقی داستانای سطح پایینتر رو در بر میگیره. منظور من این بود که حیفه!


    دوباره خواهيم روييد...




  7. 4 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  8. #6
    "بهترين چيز نگاهيست كه از معجزه عشق تر است"
    M.Night آواتار ها
    وضعیت : M.Night آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 36
    نوشته ها : 208
    سپاس ها : 1,370
    سپاس شده 661 در 177 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 18 تاپیک

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    من با مهناز خانم موافقم کاملا, این حرکتت برای سایت خیلی آوانگارد محسوب میشه, یک جورایی به نظرم اومد که خیلی حیفه اگه این داستان کپی بشه و به سایتهایی بره که اصلا ارزش این کار رو نمیدونن.
    نمیدونم چی تو ذهنته فرخ, اما با این زحمتی که کشیدی براش من شاید بودم هیچ وقت این کار رو نمی کردم.
    ویرایش توسط M.Night : 08-27-2010 در ساعت 01:57

  9. 5 کاربر از پست مفید M.Night سپاس کرده اند .


  10. #7
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    خوشحالم که بالاخره داستانتون رو دارم می خونم.
    منم با مهناز جون و آقا مهرداد موافقم.
    حیفه که این داستان چاپ نشده اینجا قرار گرفت.
    اینجا تنها چیزی که اهمیت نداره حقوق نویسندگان و رعایت قانون کپی رایته....




  11. 3 کاربر از پست مفید Parnian سپاس کرده اند .


  12. #8
    .:MILAD:. آواتار ها
    وضعیت : .:MILAD:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 61
    سپاس ها : 624
    سپاس شده 129 در 54 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 13 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    فرخ جان واقعا خسته نباشید ... کار بزرگیه انصافا
    من یه سوال دارم فرخ جان ... چه چیزی باعث شد که چند سال برای این کتاب وقت صرف گذاشتید و نه یک جلد بلکه 5 جلد کتاب رو شروع به نوشتنش کردید؟ یعنی بیشتر یه علاقه شخصی بود یا حس کردید اطلاعات تاریخی از این دوره ایتالیا کمه؟
    با نظر دوستان هم در مورد اینکه داستانو اینجا قرار ندید شدیدا موافقم ...

    در هر صورت امیدوارم موفق باشید
    خورشید به آسمان و زمین روشنی مىبخشد و در سپیده دمان زیباست, ابرها باران به نرمی مىبارند, دشت‌‌ها سبز است. گزندی نیست, شادی هست, دیگران راست. آنک البرز بلند است و سر به آسمان میساید و ما در پای البرز به پای ایستاده‌ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما, با لبخند زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند:

    آرش باز خواهد گشت.


  13. 4 کاربر از پست مفید .:MILAD:. سپاس کرده اند .


  14. #9
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 40
    نوشته ها : 7,505
    سپاس ها : 11,203
    سپاس شده 25,636 در 4,555 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    والا میلاد جان داستانش طولانیه . اما سعی میکنم به اختصار بگم .
    من سال 76 پدر خوانده رو خوندم . همه چیز از تاثیر این کتاب شروع شد.
    من بعد از دو سه بار خوندن این کتاب به نظرم رسید که موضوع مافیا برام خیلی هیجان انگیزه.
    نتیجتا رفتم سراغ اطلاعات تکمیلی تر درباره مافیای آمریکا. اما خوب این آخر ماجرا نبود .
    از اون جایی که همه چیز به خود سیسیل بر میگرده من رفتم سراغ منابعی که درباره این مافیا وجود داشت و نتیجه این شد که میزان جذابیتی که در اون بخش دیدم فوق العاده بود.
    موقعی که دوران تحقیقات به پایان رسید من حس کردم که خیلی خوب میتونم در این باره یک داستان بنویسم و اطلاعاتی که کسب شده رو منتقل کنم.
    این بود که با سرعت هر چه تمامتر 3 جلد ابتدایی به نگارش درومد.
    این 3 جلد که نتیجه نوشتن شبانه روزی من بوده در عرض حدود 1.5 سال تموم شد. اما بعد به دلیل تغییراتی که در جلد سوم دادم اون رو در سال 80 یکبار دیگه بازنویسی کردم .
    این تقریبا مختصری بود از کلیت داستان و علاقه من به ماجرا ...
    LuCiFer به این پست علاقمند بوده است.
    Они говорят: "Зло преобладает, когда хорошие люди не в состоянии действовать."
    Что они должны сказать, "Evil преобладает"



    امروز می‌خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.
    تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می آید.
    تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
    عوام خدایش را میبینند،
    و اهل معرفت ابلیسش ...
    و چه خون دلها خورد علی (ع) از این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.
    تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند،
    پس از تسلیم، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست.
    یا ایها الذین آمَنو ...آمِنو

    سخنان پایانی مختار در جمع مردم کوفه


    مرکز شبکه و امنیت پارت شبکه پرداز
    دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت
    دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه , هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته


  15. 11 کاربر از پست مفید FFKIA سپاس کرده اند .


  16. #10
    این اون بود!؟ یا اون این بود!؟
    John Christopher Depp II آواتار ها
    وضعیت : John Christopher Depp II آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : فعلا ایران!
    نوشته ها : 220
    سپاس ها : 644
    سپاس شده 339 در 142 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 12 تاپیک

    پاسخ : روش سولیو جلد اول (پاورقی هفتگی)

    فرخ جان ضمن ارادت فراوانی که خدمت شما دارم
    و ضمن ارادت بیشتری که باز هم خدمت شما دارم
    شما رو تهدید میکنم که اگه چاپش نکنی!
    فقط اگه چاپش نکنی!
    ....بماند!

    دو حالت داره!:
    یا داستان رو چاپ میکنی!
    یا چاپ میکنی داستان رو همین!

  17. 3 کاربر از پست مفید John Christopher Depp II سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 6 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •