سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh سری داستان های کوتاه طنز - صفحه 2

صفحه 2 از 6 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 60
نمایش شاخه ای67علاقمندی ها

موضوع: سری داستان های کوتاه طنز

  1. #1
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    سری داستان های کوتاه طنز

    سلام دوستان در این تاپیک قصد دارم سری داستان های کوتاه طنز را قرار دهم. و یا اگر شما هم داستانی دارید بگذارید.
    lord2012, قطره باران و Xm0on به این پست علاقمند بوده اند.

  2. 4 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #11
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان نهم : بدون شرح ....


    انسان : یه میلیون سال چقدره؟


    خدا : برای من یک دقیقه ست.

    انسان : یه میلیون دلار چقدره؟

    خدا : برای من یک پنی ئه.

    انسان: پس یه پنی به من بده!

    خدا : یک دقیقه صبر کن.
    LuCiFer و Xm0on به این پست علاقمند بوده اند.

  5. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  6. # ADS
     

  7. #12
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان دهم : سوتی وحشتناک شوهر ....

    همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟

    شوهر: قطعا نه!
    همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟
    شوهر: خوب معلومه که میخوام
    همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟
    شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم
    همسر: ازدواج میکنی واقعا؟
    شوهر: ……!؟
    همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟
    شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه
    همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟
    شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه
    همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟
    شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟
    همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟
    شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه
    همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟
    شوهر: نه سایزش 38 هست
    همسر: [سکوت]
    شوهر: [گند زدم!]
    ویرایش توسط Saffar : 02-11-2014 در ساعت 09:28
    LuCiFer و Xm0on به این پست علاقمند بوده اند.

  8. 4 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  9. #13
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان یازدهم : کشیک و ولگرد ...

    کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟ کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی بی بند و باری است مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟ مردک گفت من روماتیسم ندارم اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!!!!!!!
    LuCiFer به این پست علاقمند بوده است.

  10. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  11. #14
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان دوازدم : مرد و چاله ... ( طنز نیست البته شاید از نظر شما باشه ولی بیشتر واقعیته )

    روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...



    یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!


    یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!


    یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!



    یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!



    یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!



    یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!



    یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!



    یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!




    یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!


    سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!
    LuCiFer به این پست علاقمند بوده است.

  12. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  13. #15
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان سیزدهم : یک زوج موفق ...

    یک روز از یک زوج موفق سوال کردم:


    دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟

    آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

    گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.

    حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

    آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره، مسائل بی‌اهمیتی مثل این که

    ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

    گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟

    آقاهه گفت: من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم

  14. 3 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  15. #16
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان چهاردهم : پیک نیک ......

    یه نفر(!) با زنش میرن پیک نیک


    زن: بشینیم زیر اون درخت

    مرد میگه نه! همین وسط جاده امن‌تره! زود پتو رو بنداز! ـ

    زن: آخه اینجا ماشین میزنه بهمون!ـ

    ولی مرده با اصرار وسط جاده پتو رو پهن می‌کنه و می‌شینند وسط جاده! ـ

    بعد از مدتی یه کامیون میاد طرفشون هر چی بوق میزنه، اونا از جاشون تکان نمیخورن، کامیونه هم فرمونو میپیچونه میره تو درخت.

    مرد به زنش میگه: دیدی گفتم وسط جاده امن‌تر! اگه زیر اون درخت بودیم الان هر دومون مرده بودیم!!!

  16. 3 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  17. #17
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان پانزدهم : غذاخوری ....

    یکی از غذاخوری‌های بین‌راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
    شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
    راننده‌ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش‌جان کرد
    بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش
    سبز شده است. با تعجب گفت:
    مگر شما ننوشته‌اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
    خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه‌تان خواهیم گرفت،
    ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست!!!

  18. 3 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  19. #18
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان شانزدهم : استفاده از موقعیت ...


    مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.


    وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

    مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

    سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت.

    او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

    مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید.

    نکته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده کنید

  20. 3 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  21. #19
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان هفدهم : گربه و مرد ....


    مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد.


    ولی تا رسید به خانه، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه فلان فلان شده ..... خونه هست؟

    زنش گفت: آره

    مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!!

  22. کاربر روبرو از پست مفید Saffar سپاس کرده است .


  23. #20
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان هجدهم : امتحان داماد ...

    زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
    یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
    یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
    دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
    فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
    داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
    نوبت به داماد آخرى رسید.
    زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
    امّا داماد از جایش تکان نخورد.
    او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
    همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
    فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»!!!!!


  24. کاربر روبرو از پست مفید Saffar سپاس کرده است .


صفحه 2 از 6 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •