سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh سری داستان های کوتاه طنز - صفحه 3

صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 60
نمایش شاخه ای67علاقمندی ها

موضوع: سری داستان های کوتاه طنز

  1. #1
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    سری داستان های کوتاه طنز

    سلام دوستان در این تاپیک قصد دارم سری داستان های کوتاه طنز را قرار دهم. و یا اگر شما هم داستانی دارید بگذارید.
    lord2012, قطره باران و Xm0on به این پست علاقمند بوده اند.

  2. 4 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #21
    Skyfly آواتار ها
    وضعیت : Skyfly آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Oct 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 1,882
    سپاس ها : 4,547
    سپاس شده 7,228 در 1,439 پست
    یاد شده
    در 22 پست
    تگ شده
    در 778 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان نوزدهم: قورباغه و خرچنگ

    روزی خرچنگی دسته گلی می‌خرد و به خواستگاری قورباغه‌ای می‌رود. قورباغه به تقاضای او جواب رد می‌دهد.
    خرچنگ می‌پرسد: «شغل آبرومندانه ندارم که دارم. قیافه ندارم که دارم، پس چرا زنم نمی‌شوی؟»
    قورباغه می‌گوید: «برای این‌که تعادل نداری و کج راه می‌روی.»
    خرچنگ می‌گوید: «تعادل جسم مهم نیست،‌ آدم باید تعادل روحی داشته باشد.»
    قورباغه می‌گوید: «به هر حال همین است که گفتم.»
    خرچنگ می‌گوید: «بشر قابل اصلاح است. اگر من عیبم را برطرف کنم، زنم می‌شوی؟»
    قورباغه می‌گوید: «ببینیم و تعریف کنیم.»

    روز دیگر خرچنگ به خودش عطر و ادکلن می‌زند، شیک و پیک می‌کند و به خانه‌ قورباغه می‌رود.
    قورباغه می‌گوید: «به من قول داده بودی که دیگر یک وری راه نروی.»
    خرچنگ می‌گوید: «خودم را اصلاح کرده‌ام. از خانه‌ات که بیرون رفتم می‌توانی از پنجره، راه رفتنم را ببینی.»
    قورباغه از او پذیرایی می‌کند. وقتی خرچنگ خداحافظی می‌کند و از در بیرون می‌رود، قورباغه کنار پنجره می‌آید،
    پرده را پس می‌زند و نگاه می‌کند. با کمال تعجب می‌بیند خرچنگ دارد درست راه مي رود، خوشحال مي شود.

    روز سوم، قورباغه با تقاضای ازدواج خرچنگ موافقت می‌کند عروسی سر می‌گیرد و بزن و بکوب راه می‌افتد و قورباغه خوشحال و خندان به خانه‌ بخت می‌رود. ماه عسل به خیر و خوشی می‌گذرد. قورباغه از خرچنگ چیزی به جز راستی نمی‌بیند.


    با پایان ماه عسل، مرخصی خرچنگ هم تمام می‌شود. روزی که قرار است به اداره برود، زودتر از خواب پا می‌شود، اصلاح می‌کند، صبحانه‌اش را می‌خورد، کیف سامسونت‌اش را برمی‌دارد و از در بیرون می‌رود. قورباغه کنار پنجره می‌آید تا با نگاهش او را بدرقه کند. با کمال تعجب می‌بیند خرچنگ دارد کج کج راه می‌رود. بغی گلویش را می‌فشارد و می‌زند زیر گریه.


    عصر که خرچنگ، خسته و کوفته از سر کار برمی‌گردد، قوباغه گریه کنان می‌گوید: «تو مرا فریب داده‌ای. به من گفته بودی اصلاح شده‌ای، اما من دیدم که باز هم کج کج راه می‌روی.»

    خرچنگ می‌گوید: «عزیزم، من نمی‌توانم هر روز نوشابه‌ غیربهداشتی بخورم!»

    نتیجه اخلاقی:

    حالا حکایت ماست با این روزگار وارونه، نمی‌دانیم ما کج راه می‌رویم یا فلک بر مداری کج می‌چرخد. دو راه بیشتر نداریم، یا باید کاری کنیم که روزگار با ما راست باشد یا باید کاری کنیم که خودمان کج بشویم تا روزگار کج مدار به نظرمان راست بیاید. اما آن قدر روزگار آشفته است که نمی‌دانیم چه چیزی راست است و چه چيزي كج تا خودمان را با آنها ميزان كنيم.
    Saffar و قطره باران به این پست علاقمند بوده اند.

  5. 6 کاربر از پست مفید Skyfly سپاس کرده اند .


  6. # ADS
     

  7. #22
    هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را با او بزند، آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت.
    Wolverine آواتار ها
    وضعیت : Wolverine آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Sep 2013
    محل سکونت : مشهد
    نوشته ها : 1,822
    سپاس ها : 4,009
    سپاس شده 4,810 در 1,751 پست
    یاد شده
    در 15 پست
    تگ شده
    در 145 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    حالا همیشه داستان میذارین من ایندفعه یک شعر میذارمپدری با پسری گفت به قهر
    که تو آدم نشوی جان پدر

    حیف از آن عمر که ای بی سروپا
    در پی تربیتت کردم سر

    دل فرزند از این حرف شکست
    بی خبر از پدرش کرد سفر

    رنج بسیار کشید و پس از آن
    زندگى گشت به کامش چو شکر

    عاقبت شوکت والایی یافت
    حاکم شهر شد و صاحب زر

    چند روزی بگذشت و پس از آن
    امر فرمود به احضار پدر

    پدرش آمد از راه دراز
    نزد حاکم شد و بشناخت پسر

    پسر از غایت خودخواهی و کبر
    نظر افکند به سراپای پدر

    گفت گفتی که تو آدم نشوی
    تو کنون حشمت و جاهم بنگر

    پیر خندید و سرش داد تکان
    گفت این نکته وبرون شد ز در

    «من نگفتم که تو حاکم نشوی
    گفتم آدم نشوی جان پدر»

    جـــامـــی
    The Pianist, Saffar و قطره باران به این پست علاقمند بوده اند.



  8. 6 کاربر از پست مفید Wolverine سپاس کرده اند .


  9. #23
    هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که حرف های خود را با او بزند، آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت.
    Wolverine آواتار ها
    وضعیت : Wolverine آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Sep 2013
    محل سکونت : مشهد
    نوشته ها : 1,822
    سپاس ها : 4,009
    سپاس شده 4,810 در 1,751 پست
    یاد شده
    در 15 پست
    تگ شده
    در 145 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    کشاورزي مشغول پاشيدن بذر بود


    مرد مغروري به او رسيد و با تکبر گفت:


    - بکار! بکار که هر چه بکاري ما ميخوريم!!!


    کشاورز نگاهي به او انداخت و گفت:


    - دارم يونجه ميکارم!!!!
    1CHAMPION, Saffar و autumn63 به این پست علاقمند بوده اند.



  10. 4 کاربر از پست مفید Wolverine سپاس کرده اند .


  11. #24
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان بیستم : مغز ...

    پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد. بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی …



    پزشک جراح در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه.این عمل، کاملا در مرحله أزمایش، ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین.”


    اعضاء خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردند. بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :”خب، قیمت یه مغز چنده؟”


    دکتر بلافاصله جواب داد :”۵۰۰۰$ برای مغز یک زن و ۲۰۰$ برای مغز یک مرد.” موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می کردند نخندند و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نکنه، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند !


    بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که :چرا مغز خانمها گرونتره؟”


    دکتر خیلی ارام جواب داد : اخه مغز اقایون کار کرده است و دست دومه ولی مغز خانوما کار نکرده است و بخاطر همین گرونه .

    امید وارم خوشتون بیاد ! البته خانم ها هم به دل نگیرند
    Xm0on به این پست علاقمند بوده است.

  12. کاربر روبرو از پست مفید Saffar سپاس کرده است .


  13. #25
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان بیست و یکم : چرچیل و راننده

    چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می‌رفت.


    هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

    راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

    چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

    راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!”
    Xm0on به این پست علاقمند بوده است.

  14. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  15. #26
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان بیست و دوم : آرزوی یک بنده

    یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد.

    نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟ ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده محبوب من؟مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت: - اى خداى کریم! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد که:- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا برآورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود؟ من همه اینها را مى توانم انجام بدهم، اما آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى؟ مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت:- اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟صدایی از جانب باریتعالى آمد که: اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟؟!!
    autumn63 و Xm0on به این پست علاقمند بوده اند.

  16. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  17. #27
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان بیست و سوم : دروغ مردان

    هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.


    وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟


    هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.


    فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"


    هیزم شکن جواب داد: "نه"
    فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
    دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
    فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
    جواب داد: آره.
    فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
    روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
    فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
    فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
    هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.


    نکته اخلاقی:

    هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده
    autumn63 و Xm0on به این پست علاقمند بوده اند.

  18. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  19. #28
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان بیست و چهارم : چند دروغ رایج بین ما ....

    1- کار که عار نیست!
    2- همه ادما زیبایی خاص خودشون رو دارن
    3- پول که شخصیت نمیاره
    4- علم بهتر از ثروته
    5- فکر کردی چی ، مملکت قانون داره
    6- تن آدمی شریفست به جان آدمیت, نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
    7- تلاش کنی به هرچی که بخوای میرسی
    8- پول چرک کف دسته
    9- پدر مادر بچه هاشون رو به یک اندازه دوست دارن
    10- خدا ادم ها رو برابر افریده
    11- بچه دختر ، پسرش فرق نمیکنه
    12- از هر دست بدی از همون دست میگیری ...

    کدوم شماره دروغ نیست؟
    Xm0on به این پست علاقمند بوده است.

  20. کاربر روبرو از پست مفید Saffar سپاس کرده است .


  21. #29
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان بیست و پنجم : جملات قصار آقای جواد خیابانی هنگام بازی فوتبال ....

    کسی که لیزر انداخته قطعا توی استادیومه...!


    استقلال ۱...چون یه گل زده...پرسپولیس ۰...چون یه گل نزده...!


    ایگواین حمله میکنه... البته کاکا هستش چون ایگواین ۲۰ دقیقه پیش تعویض شد!


    مسی خیلی بهتر از کریس رونالدو هست؛ ولی انصافاً رونالدو هم چیزی از مسی کمتر نداره


    حالا دیگه با بودن هاشمیان در زمین قدرت سرزنی نوروزی هم بالا میره..!!


    نقطه پنالتی رو میبینیم که در محوطه جریمه قرار گرفته!!


    دوربین داره ساق پای بازیکن‌ها رو نشون میده :...
    خستگی رو میشه از ساق پای بازیکنا دید
    ویرایش توسط quasar : 02-19-2014 در ساعت 22:27
    Xm0on به این پست علاقمند بوده است.

  22. کاربر روبرو از پست مفید Saffar سپاس کرده است .


  23. #30
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 666
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان بیست و ششم : عمل جراحی قلب و....

    دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم ؟

    پسر: آره عزیز دلم . . .
    دختر: منتظرم میمونی ؟
    پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند و گفت ، منتظرت میمونم عشقم . .
    .
    .
    بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت ، به هوش می آمد ، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد ..
    پرستار : آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی . .
    دختر: ولی اون کجاست ؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت ؟
    پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت ؛ میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده ؟
    دختر: بی درند که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد .. آخه چرا ؟؟؟؟؟!!
    چرا به من کسی چیزی نگفته بود .. بی امان گریه میکرد . .
    پرستار: شوخی کردم بابا !! رفته دستشویی الان میاد


    Xm0on به این پست علاقمند بوده است.

  24. 3 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •