سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh سری داستان های کوتاه طنز - صفحه 6

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 59 , از مجموع 59
نمایش شاخه ای67علاقمندی ها

موضوع: سری داستان های کوتاه طنز

  1. #1
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    سری داستان های کوتاه طنز

    سلام دوستان در این تاپیک قصد دارم سری داستان های کوتاه طنز را قرار دهم. و یا اگر شما هم داستانی دارید بگذارید.
    lord2012, قطره باران و Xm0on به این پست علاقمند بوده اند.

    .::: IRAN :::.

  2. 4 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #51
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان چهل و ششم : داستان طنز سه آرزو

    روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش داخل جنگل افتاد ؛ او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است. قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم.
    زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : متشکرم ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست ؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.
    زن گفت : اشکال ندارد !
    زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
    قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید که با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
    زن جواب داد : اشکالی ندارد سپس او زیباترین زن جهان شد !
    برای آرزوی دوم خود ، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
    قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می شود.
    زن گفت اشکالی ندارد چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است … و او ثروتمندترین زن جهان شد !
    سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
    من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم ……
    penn به این پست علاقمند بوده است.

    .::: IRAN :::.

  5. کاربر روبرو از پست مفید Saffar سپاس کرده است .


  6. # ADS
     

  7. #52
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان چهل و هفتم : ایرانی ها باهوش ترن!


    سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. همه سوار قطار شدند

    آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
    بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند.
    یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
    penn به این پست علاقمند بوده است.

    .::: IRAN :::.

  8. کاربر روبرو از پست مفید Saffar سپاس کرده است .


  9. #53
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان نهم : کلاغ و روباه

    کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
    می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
    کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .
    روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .
    کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند .
    روباه دهانش را باز باز کرد .
    کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
    روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
    خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد .
    روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !
    کلاغ گفت : کسی که تغاوت صدای خوب و بد را نمی داند ، تغاوت پنیر و فضله را هم نمی داند .
    penn به این پست علاقمند بوده است.

    .::: IRAN :::.

  10. کاربر روبرو از پست مفید Saffar سپاس کرده است .


  11. #54
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان چهل و هشتم : امتحان شفاهی فیزیک ....

    استاد سخت­گیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا می‌خواند و سؤال را مطرح می‌کند؛

    «شما در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان شما گرمازده شده‌اید، حال چه کار می‌کنید؟»
    دانشجوی بی‌تجربه فوراً جواب می‌دهد، من پنجره کوپه را پایین می‌کشم تا باد بوزد.
    اکنون پروفسور می‌تواند سؤال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند؛
    حال که شما پنجره کوپه را باز کرده‌اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می‌شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید:
    محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟
    تغییر اصطکاک بین چرخ‌ها و ریل؟
    آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می‌شود و اگر جواب مثبت است، به چه اندازه؟
    مطابق انتظار، دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد. همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد
    که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.
    پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می‌خواند و طبق معمول سؤال اولی را می‌پرسد؛
    «شما در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان شما گرمازده شده‌اید، حالا چکار می‌کنید؟»
    این دانشجوی خبره می‌گوید؛ من کتم را در میارم.
    پروفسور اضافه می‌کند که هوا بیش از این­ها گرمه.
    دانشجو می گه: خوب ژاکتم را هم در میارم.
    استاد: هوای کوپه مثل حمام سونا داغه.
    دانشجو: اصلا ...
    پروفسور گوشزد می‌کند که این کار خوبی نیست.
    دانشجو به آرامی می‌گوید:
    «می­دانید آقای دکتر، این دهمین باری است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می‌کنم و اگر قطار مملو از انسان هم باشد، من آن پنجره­ی لامصب را باز نمی‌کنم.»
    The Pianist به این پست علاقمند بوده است.

    .::: IRAN :::.

  12. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  13. #55
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان چهل و نهم : پیشخدمت و سوپ ....

    مردی وارد رستورانی می شود و کاسه ای سوپ سفارش می دهد. پیشخدمت سفارش او را حاضر می کند. مرد از پیش خدمت رستوران می خواهد که سوپ را بچشد.

    پیشخدمت: اما قربان، می توانم به شما اطمینان بدهم که سوپ مزه ی خوبی دارد.
    مرد همچنان اصرار می کند و می گوید: آقا خوشحال می شوم اگر ابتدا سوپ مرا شما بچشید.
    پیشخدمت: اما قربان، من نمی توانم غذاها را بچشم، رئیسم مرا تنبیه می کند.
    مرد: ببین آقا، اگر سوپ مرا نچشی، بدون پرداخت هزینه اش، اینجا را ترک می کنم.
    در این زمان پیشخدمت به اطراف نگاهی می اندازد تا مطمئن گردد که هیچکس او را نمی بیند، سپس نزدیک کاسه ی سوپ می شود تا درخواست مشتری اش را انجام دهد. اما به ناگاه با تعجب از مرد سوال می پرسد: اما قربان، قاشق تان کجاست ؟
    مرد پاسخ می دهد: دقیقا سوال من هم همین است.

    .::: IRAN :::.

  14. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  15. #56
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان شماره پنجاه : قاطر و مرد ....

    مرد کشاورزی همسری داشت که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی شکایت می کرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم می زد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسرش مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

    در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان می داد.پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
    کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق می کردم.
    کشیش پرسید، پس مردها چه می گفتند؟
    کشاورز گفت: آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه !!

    .::: IRAN :::.

  16. 2 کاربر از پست مفید Saffar سپاس کرده اند .


  17. #57
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان پنجاه و یکم : خودکشی پر دردسر .....

    روزی، مردی فردی فرانسوی به نام ژاک له فویر در زندگی خویش به پوچی رسید، لذا تصمیم به خودکشی گرفت. بالای صخره ای نوک تیز ایستاد و دور گردن خود طناب بزرگی بست. سمت دیگر طناب را به تخته سنگی بزرگ گره زد. مقداری سم نوشید و لباس خود را به آتش کشید. بلافاصله به سمت پایین پرید و در همان لحظه با هفت تیر به سوی خود شلیک کرد. گلوله به خطا رفت و طناب بالای سرش را برید. او که از خطر حلق آویز شدن جان سالم به در برده بود، به داخل آب سقوط کرد.

    آب شعله های آتش را خاموش کرد و استفراغ سم را از بدنش خارج ساخت. ‪ توسط ماهیگیری از آب خارج و به بیمارستانی منتقل شد. در بیمارستان بود که به خاطر سرمازدگی‬جانش را از دست داد.

    .::: IRAN :::.

  18. #58
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان پنجاه و دوم : دقت کردین ......

    دقت کردين ؟


    بهترين مکان براي خواب خونه ي خوده آدمه

    راحتترين لباس لباسه خوده آدمه

    خوش فرمون ترين ماشين ماشينه خوده آدمه

    بهترين جزوه جزوه ي خوده آدمه

    تميزترين دست دسته خوده آدمه

    بامزه ترين بچه بچه ي خوده آدمه

    ولي …

    خوشبوترين ادکلن ادکلنه کسيه که تو خيابون از کنارت رد ميشه !
    ویرایش توسط quasar : 04-07-2014 در ساعت 19:56

    .::: IRAN :::.

  19. #59
    .:: خــــــدا ::.
    Saffar آواتار ها
    وضعیت : Saffar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2014
    محل سکونت : خونمون
    نوشته ها : 671
    سپاس ها : 1,239
    سپاس شده 1,522 در 653 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 45 تاپیک

    پاسخ : سری داستان های کوتاه طنز

    داستان پنجاه و سوم : لیلا ... لیلا ...

    یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی ؛ اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و زیر لب میگه : لیلا … لیلا … لیلا …

    مرد میپرسه : این آدم چشه ؟

    میگن : یه دختری رو میخواسته به اسم لیلا که بهش ندادن ، اینم به این روز افتاده !

    مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن و مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه با خشم فریاد میزنه : لیلا … لیلا … لیلا …

    بازدید کننده با تعجب میپرسه : این یکی دیگه چشه ؟

    میگن : اون دختری رو که به اون یکی نداده بودن ، دادن به این !!!

    .::: IRAN :::.

صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستانی کوتاه از احمد شاملو...
    توسط LuCiFer در انجمن بخش ادبـيـــــــــات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 05-15-2013, 12:36
  2. داستان کوتاه و جالب توهم
    توسط *Shiny* در انجمن داستـــان كوتـاه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 08-08-2012, 12:17
  3. بهترین خرید زمستانی را کدام باشگاه فوتبال انجام داده ؟
    توسط SEYED AMIR در انجمن فوتبـــــــــال خارجی
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: 03-03-2011, 14:43
  4. کوتاهترین داستان جهان
    توسط Nikola در انجمن داستـــان كوتـاه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10-18-2010, 14:18

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •