سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه - صفحه 3

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 42
نمایش شاخه ای24علاقمندی ها

موضوع: بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

  1. #1
    ...
    stonecold آواتار ها
    وضعیت : stonecold آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jun 2013
    نوشته ها : 263
    سپاس ها : 798
    سپاس شده 760 در 270 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 297 تاپیک

    بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    مقدمه


    همه شما عزیزانی که قصد خواندن این مقاله را دارید، حتما با سریال بازی پادشاهان آشنایی داشته و از عاشقان این سریال هستید. عده بسیاری از دوستان با دیدن این سریال سوالات بیشماری برایشان از گذشته و ... پیش میاید که پاسخ این سوالات را سریال نمیدهد. به همین خاطر تصمیم گرفتم راجع به این سوالات تحقیق کنم. حالا خلاصه مسائلی را که در مطالعاتم فهمیدم و مورد نیاز دوستان است، در این مقاله مینویسم. امیدوارم شما نیز با استفاده از این مقاله به پاسخ سوالات خود برسید.
    در غیر این صورت خوشحال میشوم سوال های شمارا در رابطه با گذشته قبل از سریال جواب بدم.
    همینطور عزیزانی که فکر میکنند اطلاعات اینجا کم و یا راجع به مطلبی مسئله ای گفته نشده است، خواهشمندم که مطالب و دانسته های خودشان را در اینجا قرار داده تا هم من و هم دیگران از آنها استفاده کنیم.

    تذکر1: خواندن مطالب زیر به دوستانی که کامل 3 فصل اول سریال رو ندیدند به هیچ عنوان توصیه نمیشود.
    تذکر2: در نغمه ای از آتش و یخ برای شمردن سال (سالشمار) از تاریخ ورود اگان اول (اگان فاتح) به وستروس استفاده می‌شود که در ادامه راجع به این شخص توضیحاتی خواهم داد.
    قبل از اینکه بخواهم در رابطه با شخصیتی و یا وقایعی چیزی بنویسم لازم میدانم که در رابطه با چند گونه از موجودات وستروس( یکی از قاره های دنیای شناخته شده) صحبت بکنم...
    1.فرزندان جنگل
    آنها ساکنان بومی وستروس بودند که گاهاً به اختصار به آنها فرزندان می‌گویند. آنها بسیار شبیه به انسان و دارای قدرت‌های جادویی بودند و در اعماق جنگل ها زندگی می‌کردند.
    فرزندان، شهری برای خود نمی‌ساختند و اهل شمشیر و نیزه و سلاح نبودند و با استفاده از قدرت جادویی خود، جنگ می‌کردند و توانایی این را داشتند که بر حیوانات کنترل داشته باشند و به جسم آنها وارد شوند.
    علی‌رقم شباهتشان به انسان ولی تفاووت‌های عمده‌ای هم داشتند نظیر اینکه هر دست آنها 3 انگشت و یک شصت داشت و بلند قد ترین آنها شاید اندازه یک بچه میشد.
    مشخص نیست فرزندان از کی و کجا در وستروس زندگی میکردند، و زمانی که اندال ها حمله کردند شایعه شده است که فرزندان نیز همه یا از بین رفتند یا به اعماق جنگ شمال دیوار فرار کردند.

    2.نخستین انسانها
    نخستین انسان ها در حدود 12000 سال قبل از ورود اگان، از قاره شرقی (ایسوس) به وستروس مهاجرت کردند. زمانی که وارد سرزمین وستروس شدند شروع به قطع و سوزاندن درختان مقدسی کردند که فرزندان جنگل آنها را به عنوان خدا پرستش می‌کردند. همین عمل موجب جنگ بین فرزندان و نخستین انسانها شد. نخستین انسانها با توجه به این که پیشرفته تر از فرزندان جنگل بودند و جثه بزرگتری داشتند عملا در جنگ ها پیروز می‌شدند تا اینکه بالاخره پیمان صلحی بین فرزندان جنگل و نخستین انسانها منعقد شد که طی آن دیگر نخستین انسانها درختان مقدس را قطع نمیکردند و کنترل جنگل را به فرزندان می‌دادند و از طرفی دیگر فرزندان نیز قبول کردند که نخستین انسانها مالک باقی وستروس باشند.
    آنها پس از مدتی مذهب گذشته خود را کنار گذاشته وبه پرستش خدایان فرزندان جنگل روی آوردند.
    هنوز هم نسل نخستین انسانها در وستروس وجود دارد و بارز ترین آنها خاندان استارک هستند که هنوز هم آداب و رسوم و مذهب نخستین انسانهارو رعایت میکنند.
    پس از صلح بین نخستین انسانها و فرزندان این پیمان تا 4000 سال ادامه داشت تا آنکه آدرها از شمال به وستروس حمله کردند و به موجب این حمله فرزندان و نخستین انسانها با هم متحد شدند تا آدرها را نابود سازند.

    3.آدرها
    آدرها در شمال دیوار هستند و اهدافشان تا کنون مشخص نبوده است. گفته میشود آدرها 8000 سال پیش از ورود اگان در شمال وستروس ظاهر شدند و به وستروس حمله کردند. در راه جنوب همه را میکشتند و در تاریکی به همراه سرما و یخ به حرکت خود ادامه می‌دادند و به فرمان آنها مردگان برمی‌خیزیدند و خدمتکاران آدرها میشدند که به آنها وایت واکر می‌گویند.در آخر توسط ارتش متحد بین فرزندان جنگل و نخستین انسانها شکست خورده و عقب نشینی کردند. پس از این نبرد نخستین انسانها و فرزندان با کمک غولها دیوار بزرگ شمال را ساختند و نگهبانان شب را در دیوار گماردند تا از حمله احتمالی دوباره آدرها جلوگیری کنند.
    آدرها شمشیرزنانی ماهر و قهار هستند که از شمشیرهای کریستالی و بسیار سردی استفاده می‌کنند که گفته میشود اگر به هر جسمی بخورد سریعا خرد میشود...

    4.اندالها
    آنها از 3 قوم اصلی وستروس و نژادی دیگر از انسانها هستند و ورود آنها باعث سقوط بسیاری از پادشاهی‌های نخستین انسانها شد. آنها بیشتر فرزندان جنگل را نابود کردند و توانستند تمامی 6 پادشاهای نخستین انسانها را فتح کنند و تنها پادشاهی شمال بود که شکست نخورد. علی‌رقم اتحاد دوباره نخستین انسانها با فرزندان جنگل در مقابل اندالها شکست خوردند. به این علت که اندالها از شمشیرهایی با تیغه های فولادی و هوش بیشتر برخوردار بودند، ولی با این حال این جنگ قرنها به طول انجامید.
    اندالها تاثیرات به سزایی در فرهنگ وستروس گذاشتند و با خود مذهب هفت را وارد وستروس کردند و سنت تبدیل جنگجویان به شوالیه را رواج دادند.

    ..
    مردم آزادی که ساکن شمال دیوار بودند و به آنها وحشی گفته میشد در حدود 3000 قبل از ورود اگان به وستروس حمله کردند که با مقاومت پادشاه شمال روبرو شدند و شکست خوردند.
    پادشاه شمال (پادشاه زمستان) عنوانی بود که خاندان استارک از هزاران سال قبل برای خود برگزیدند و در شمال به حکومت می‌پرداختند تا اینکه اگان اول به وستروس حمله کرد و آخرین پادشاه شمال تورهن استارک که میدید در مقابل ارتش قدرتمند و اژدهایان اگان شانسی برای پیروزی ندارد در برابر اگان زانو زد وتسلیم شد و از آن پس شمال بخشی از هفت پادشاهی میشود و تورهن لقب لرد وینترفل ونگاهبان شمال را از اگان دریافت کرد. اما سال ها بعد راب استارک به خونخواهی مرگ پدر خود دوباره این عنوان را برای خود برمی‌گزیند و به نام پادشاه شمال شورش میکند.
    در شمال نیز 2 خاندان بزرگ وجود داشتند، یکی استارک و دیگری بولتون که در ظاهر بولتون تحت فرمان استارک بود ولی همیشه در تلاش بود تا حکومت شمال را در دست گیرد و از هزاران سال قبل با هم مشکل داشتند و چندین بار پادشاهان شمال شورش های خاندان بولتون را دفع کردند.
    ..
    در رابطه با نحوه به وجود امدن قوم والریا و بعد از آن نحوه به قدرت رسیدن تارگرین ها نیاز به مطالب بسیار زیاد و مفصلی است که در این هنگام جای مناسبی در این مقاله ندارد، تنها مطلب مورد نیاز برای دانستن این است که:
    والریایی‌ها قومی صلح‌جو بودند که در جنوب قاره ایسوس زندگی می‌کردند. زمانی که آنها در رشته کوه های آتشفشانی والریا اژدهایان را پیدا کردند و آنهارا رام کردند، با استفاده از قدرت آنها حاکمیت منطقه را به دست گرفتند و با امپراطوری گیسکار که یکی از قدرتمند ترین امپراطوری های جهان شناخته شده در قاره ایسوس بود به جنگ پرداختند و بعد از مدت ها پیروز و صاحب مطلق ایسوس شدند.
    ملکه نایمریا (مکله گیسکار) پس از شکست کامل از والریایی ها بازماندگان جنگ را گرد هم آورد و با هزاران کشتی به سمت جنوب وستروس یعنی سرزمین دورن فرار کرد و آنجا مستقر گردید و به منظور اتحاد با مورس مارتل پادشاه زمان دورن ازدواج کرد. شاهزادگان دورن در زمان حال نتیجه ازدواج این دو است.
    تارگرین ها از خانواده های برجسته والریایی بودند که کنترل یکی از جزایر مهم والریا که بعد ها به اسم دراگون استون شهرت یافت را گرفتند.
    حدود 100 سال قبل از ورود اگان والریا دچار اتفاقی شوم شد و در اثر فعالیت های آتشفشانی شدید والریا تکه تکه شد و با این کار عملا اتحاد از بین رفت و هر شهر حکومت خودمختار خود را اعلام میکرد. تا اینکه بعد از 100 سال اگان به وستروس تاخت و تاز کرد.
    ..
    ..
    تارگرین ها
    خاندان تارگرین از خاندان های برجسته و مهم نژاد والریا هستند که بعد از نابودی والریا نجات پیدا کردند و سالها در جزیره دراگون استون حکومت کردند تا اینکه اگان تارگرین و 2 خواهرش سوار بر اژدهایانشان وستروس را فتح کردند. تارگرین ها تا حدود 300 سال در وستروس حکومت می‌کردند تا اینکه در زمان شورش رابرت شکست خوردند و سرنگون شدند. پایتخت آنان شهر کینگزلندینگ (بارانداز پادشاه) بود و دراگون استون مقر وارث تاج و تخت بود.
    نشان خاندان تارگرین اژدهای 3سر سرخی است که در حال دمیدن آتش است و به اژدهایان اگان اول و دو خواهرش رینیس و ویسنیا اشاره میکند. شعار آنها نیز آتش و خون است.
    تارگرین ها موهای طلایی- نقره ای و چشمان ابی- بنفش دارند. آنها در ابتدا خدایان والریا را پرستش می‌کردند ولی بعد از مدتی به مذهب هفت که مذهب رایج وستروس بود گرویدند. ولی آنها به تمامی سنت های مذهب هفت پایبند نبودند و برای مثال با خواهران و برادران اقوام نزدیک خویش ازدواج می‌کردند، تا خودرا برتر از خاندان های اشرافی دیگر وستروس نشان دهند.
    به همین علت تمامی تارگرین ها در طول تاریخ مستعد دیوانگی هستند.

    ..
    اگان فاتح

    اگان تارگرین (اگان فاتح یا اگان اول) فاتح هفت پادشاهی وستروس و موسس خاندان تارگرین است.
    او فردی بلند قد و با موهای کوتاه طلایی- نقره‌ای و چشمانی بنفش و بسیار قدرتمند و جاه ‌طلب بود. تاج او حلقه ای ساده از جنس فولاد بود و شمشیر فولادی والریاییش هم بلک فایر نام داشت.
    اگان اهل دراگون استون بود و او باید مطابق سنت خانواده اش با یکی از درون خانواده ازدواج کند ولی او به جای ازدواج با یکی از خواهرانش با هردو خواهرش ازدواج کرد.هر سه آنها اژدها سوار بودند و با کمک هم وستروس را فتح کردند. اگان شخصیت مرموزی داشت و در بیشتر مواقع منزوی بود و تنها در مواقع مورد نیاز فرمان روایی را بدست میگرفت و بیشتر فرمان روایی را به خواهرانش میسپرد.
    او برای حمله به وستروس سال ها نقشه کشید و ارتشش را سازماندهی کرد و بعد با کمک دو خواهرش و سه اژدهایش به وستروس حمله کرد و توانست شش پادشاهی از هفت پادشاهی وستروس را فتح کند، ولی نتوانست دورن را شکست دهد و در اخر مجبور شد حکومت خودمختار دورن را بپذیرد.
    پس از جنگ، اگان شهر کینگزلندینگ و قلعه ردکیپ ( که از آنجا وارد وستروس شده بودند) را بنا کرد و کینگزلندینگ را پایتخت خود در حکومت بر وستروس انتخاب کرد. او شمشیرهای دشمنان شکسته خود را که در جنگ جمع‌آوری کرده بود، ذوب کرد و از آنها تخت اهنین (تخت پادشاهی که هنوز هم در کینگزلندینگ وجود دارد و پادشاهان بر روی آن مینشیند) را ساخت. همچنین اگان نخستین کسی بود که منصب دست پادشاه را ابداع کرد و این عنوان را به برادر ناتنی خود اوریس براتیون داد. درباره چگونگی مرگ اگان و یا خواهرانش مدرک و یا اطلاعاتی در دست نیست.
    اوریس براتیون برادر حرامزاده اگان فاتح بود که از رابطه میان پدر اگان با زنی که هویتش مشخص نیست به دنیا آمد و خاندان براتیون را بنیان گذاری کرد. به همین خاطر تارگرین ها و براتیون ها در بعضی مواقع پسر عمو زاده هم دیگر خطاب میشوند.
    ..
    پس از مرگ اگان اتفاقاتی در وستروس افتاد که در پیامد آن اگان سوم باعث شد اخرین اژدها نابود شود و همه فکر میکردند که نسل اژدهایان منقرض شده و یا اینکه در دوره ای کوتاه پادشاه دیورن بر دورن حمله کرد و توانست برای مدتی بر دورن حکومت کند و یا شورش پیروان مذهب هفت بر علیه خاندان تارگرین به منظور اعتراض به ازدواج درون خانوادگی آنها که با سنت های مذهب هفت در تضاد بود.

    ..
    ایریس دوم (پادشاه دیوانه)

    ایریس دوم که هفدهمین تارگرینی بود که قصد داشت بر تخت بنشیند در سال 262 پس از ورود اگان
    بر تخت پادشاهی نشت. او در آغاز سلطنت پادشاهی باهوش و با سیاست بود و قول صلح به مردم داده بود اما بعد از مدتی به سمت جنون کشیده شد و خود را معروف به پادشاه دیوانه کرد.
    او در جوانی بسیار خوشتیپ و جذاب بود ولی هرچقدر که بیشتر سن او افزایش میافت به طور عجیبی ظالم و خشمگین میشد و هر لحظه با جنون های ناگهانی کنترل خودش را از دست میداد.
    ایریس نوه اگان پنجم بود و در زمان نوجوانی طبق سنت های خانوادگی بر خلاف میل خود با خواهرش ریلا ازدواج کرد. ازدواجی که هیچ یک از طرفین به آن رضایت نداشت و هیچ علاقه ای به هم نداشتند. طوری که در اخر سلطنت خود از ریلا سواستفاده جنسی میکرد. با این حال حاصل این ازدواج دو پسربه نام های ریگار و ویسریس و یک دختر به نام دنریس بود. ایریس هیچگاه دختر خود را ندید زیرا دنریس بعد از مرگ ایریس به دنیا آمد.
    او تحت تاثیر سرکوب شورش کسترلی راک، تایوین لنیستر را به عنوان دست خود پادشاه برگزید. با این حال روباط بین تایوین و ایریس پیچیدگی بسیاری داشت طوری که از همان ابتدا ایریس به تایوین به خاطر شایستگی او حسادت میکرد و وقتی میدید که تایوین چقدر مدیر توانایی است و عملا تایوین بر وستروس حکومت میکند نتوانت طاقت بیاورد و اورا برکنار کرد. حتی این حسادت تا جایی پیش رفت که زمانی که قرار بود تایوین با دختر عموی خود جوانا ازدواج کند ایریاس تمایلات جنسی شدیدی به جوانا داشت.
    در سال 276 پس از ورود اگان تایوین تورنومنتی به نام پادشاه برگزار کرد و در آن ازدواج دخترش سرسی را با شاهزاده ریگار به ایریس پیشنهاد کرد که ایریس از ترس اینکه تایوین قدرت بیشتری پیدا نکند، پیشنهاد ازدواج را رد کرد و به تایوین گفت، تو خدمتکار سلطنت هستی و دختر یک خدمتکار برای ازدواج با شاهزاده ای که خون سلنطتی من را در رگهایش دارد مناسب نیست.
    تورنومنت بدون هیچ جشنی به پایان رسید و ایریس آنجا را با سردی ترک کرد و تایوین هیچوقت توهین ایریس را فراموش نکرد.
    در سال اواخر همان سال لرد دنیس دارکلین از داسکندیل مالیاتش را به سلطنت پرداخت نکرد.ایریس که مشتاق بود توانایی های خود در مدیریت را نشان دهد با ارتشی کوچک و تنها با یکی از شوالیه های گارد پادشاهی برای دستگیری لرد داسکندیل راهی شد ولی با شکست مواجه شد و اسیر شد.
    تایوین که وضعیت را بغرنج میدید، خود دست به کار شد و ارتشی را گردآوری کرد و داسکندیل را محاصره کرد. لرد دنیس تهدید کرده بود به محض دیدن ورود ارتش به شهر ایریس را میکشد.این وضعیت و اسارت ایریس شش ماه ادامه داشت تا اینکه سر باریستان سلمی شا شجاعت و نبوغ خود به شهر حمله کرد و موفق شد ایریس را نجات دهد.
    لرد دنیس تقاضای بخشش کرد ولی ایریس نپذیرفت و درعوض تمام خاندان داسکندیل و متحدانشان را نابود کرد و زنده در آتش سوزاند. در مدت شش ماهی که ایریس زندانی بود انگار دیوانگی و جنون او بیش از پیش افزایش پیدا کرده بود.
    سرباریستان بعد ها به خاطر نجات ایریس پشیمان شد و با خود گفت که شاید اگر ایریس در آنجا میمرد و ریگار به تخت پادشاهی مینشست الان وضعیت هفت پادشاهی کاملا به گونه ای دیگر بود.
    بعد از نافرمانی داسکندیل جنون ایریس به شدت افزایش پیدا کرد و او علاقه بسیاری به شکنجه کردن به وسیله آتش پیدا کرد. او و همسرش ریلا سالها در اطاق های جداگانه میخوابیدند...ولی پس از ماجرای داسکندیل ایریس هروقت کسی را اعدام میکرد بعدش ادعای حقوق ماکلیت همسرش را میکرد و وحشیانه از همسرش ریلا سواستفاده جنسی میکرد.
    روابط تایوین و ایریس، روز به روز بدتر میشد، تمایل ایریس به همسر تایوین این رابطه را حتی از قبل هم بدتر میکرد. با اینکه تایوین هنوز به ازدواج سرسی با ریگار امیدوار بود اما ایریس تصمیم گرفت که با ازدواج شاهزاده ریگار با الیا مارتل(خواهر بزرگ تر شاهزاده اوبرن) موافقت کند تا بدین وسیله دورن را نیز به تخت پادشاهی نزدیک تر سازد. و همچنین ترتیب عضویت جیمی لنیستر بزرگترین پسر تایوین در گارد پادشاهی را داد تا تایوین نتواند وارث مورد نظرش را در کسترلی راک قرار دهد و همچنین یک گروگان از طرف لنیستر ها داشته باشد.
    ایریس به مرور زمان اعتمادش را نسبت به همه از دست داد، طوری که زمانی که بر تخت اهنین مینشت اجازه نمیداد هیچکسی به غیر از گارد پادشاهی با خودش شمشیر یا سلاحی داشته باشد. با اینکه او در اواخر عمرش هنوز به چهل سالگی نرسیده بود ولی بسیار پیرتر به نظر میامد.
    در زمان شورش رابرت ایریس آنقدر دیوانه شده بود که فقط به خاطر اینکه شهر درصورت پیروزی شورشیان به رابرت نرسد میخواست که کل جمیعیت نیم میلیونی شهر را با خود به آتش بکشد که در این کار با دخالت جیمی لنیستر موفق نشد. سرانجام ایریس تارگرین دوم ملقب به پادشاه دیوانه به دست جیمی لنیستر پسر بزرگ تایوین کشته شد.

    ..
    ریگار تارگین


    شاهزاده ریگار تارگرین بزرگترین پسر ایریس دوم و وارث تاج وتخت پادشاهی بود. ریگار فردی باهوش و جذاب بود. یک نوازنده با استعداد و یک جنگجوی بسیار قوی. ریگار تحت تاثیر هنگامی که به دنیا آمد متولد شده در اندوه نام گرفت و در بیشتر مواقع افسرده به نظر میرسید. ریگار قدی بلند داشت و موهای نقره ای تارگرین هارا به ارث برده بود. افراد بسیاری احترام زیادی برای ریگار قائل بودند نظیر تایوین لنیستر و حتی ند استارک. جیمی لنیستر ریگار را به گونه ای الگوی خود قرار داده بود و حتی گفته شده یکی از دلایلی که جیمی به خدمت گارد پادشاهی در آمد این بود که فکرمیکرد روزی قرار است از ریگار محافظت کند. ریگار محبوب دل اکثر مردم بود طوری که در جایی سرسی میگوید، مردم پردم تایوین را دو برابر بیشتر از ایریس پادشاهشان تشویق میکردند و اورا دوست داشتند ولی این تشویق ها برای پدرنصف تشویق ها و علاقه ای بود که مردم نسبت به ریگار داشتند. ولی مردم معتقد بودند که او بیشتر از اینکه نیزه نبردش را دوست داشته باشد، چنگ و غمش را دوست دارد.

    ریگار بعدها براساس تصمیم پدرش با الیا مارتل، پرنسس دورن ازدواج کرد و از صاحب دو فرزند شد. یک دختر به نام رینیس و یک پسر به نام اگان.
    در تورنومنت هارنهال ریگار با شکست رقیبان بسیار معروف آن زمان پیروز مسابقات شد ولی به جای اینکه تاج رو زمستانی زیباترین بانو را بر سر همسر خود پرنس الیا قرار دهد آنرا به لیانا استارک، خواهر ند استارک و نامزد رابرت براتیون، هدیه داد و با اینکار علاقه قلبی خود به لیانا را آشکار کرد.
    یک سال بعد ریگار، لیانا را میرباید و این عمل او سرآغار شورش رابرت و نابودی تارگرین ها بود. پس از این اقدام ریگار، برندون برادر بزرگ تر ند استارک و لیانا با چند تن از اشراف زادگان و جنگجو ها به کینگزلندینگ تاختند و زمانی که دیدند ریگار در آنجا نیست از ایریس تقاضای محاکمه ریگار را کردند ولی ایریس به جرم توطئه علیه ولیعهد آنهارا زندانی کرد و سپس پدرانشان را برای ادای توضیحات به پایتخت احضار کرد. زمانی که لرد ریکارد استارک ( پدر برندون و ند و لیانا) و باقی پدران همراهان برندون رسیدند آنهارا بدون هیچ محاکمه ای به اعدام محکوم کرد و ریکارد را زنده زنده در زره خودش با اتش وحشی سوزاند و برندون را مجبور کرد تا این صحنه را تماشا کند و بعد برندون را نیز خفه کرد.
    سپس به جان ارن، دست پادشاه آن زمان دستور داد که سر لرد ادارد استارک و رابرت براتیون را برایش بیاورد. ولی جان ارن که این دو را همانند عضوی از خانواده خود میپنداشت و از کارهای ایریس خسته شده بود نپذیرفت به آن دو پیوست. بدین ترتیب خاندان های استارک و براتیون و ارن و تالی با اتحاد با هم بر علیه تخت آهنین شورش کردند و همه پشت رابرت جمع شدند کسی که خون سلطنتی به واسطه جدش در رگهایش جریان داشت و این قضیه کمک میکرد مردم نیز از آنها حمایت کنند.
    در آخر خود ریگار که جنگجویی قوی و مورد احترام بیشتر خاندان ها و سربازان بود، فرماندهی ارتش سلطنتی را به عهده گرفت و پیروزی های ارزشمندی را کسب کرد تا اینکه در نبرد ترایدنت با رابرت روبرو شد. در این هنگام نبرد تن به تن بین رابرت و ریگار آغاز شد و این دو مبارزه ای افسانه ای داشتند. ریگار علی‌رقم ضرباتی و صدماتی که به رابرت زد و میتوانست رابرت را نابود کند ولی با ضربه سنگین پتک جنگی رابرت از پای افتاد و مرد. در پی مرگ ریگار ارتش سلطنتی نیز به خاطر ضعف رهبر و تحلیل روحیه نبرد را شکست خوردند.

    در هنگام جنگ ایریس همسرباردار و شاهزاده جوان تر خود ویسریس را به دراگون استون فرستاد ولی او شاهزاده الیا و فرزندان ریگار را پیش خود نگه داشت تا از وفاداری خاندان مارتل و دورن مطمئن باشد. همین قضیه باعث شد تا زمانی که ریگار شکست خورد و کینگزلندینگ سقوط کرد همسر ریگار شاهزاده الیا به وسیله گرگور کلگان(کوه) مورد تجاوز و به قتل رسید. لورچ نیز که قصد داشت کودکان ریگار را بکشد، رینیس دختر ریگار را به زور از زیر تختی که قایم شده بود بیرون آورد و آنقدر به او خنجر زد تا اینکه رینیس مرد. بعد پسری را در اتاق دید و سر اورا به دیوار کوبید و اورا نیز کشت. او عقیده داشت که او اگان ششم پسر ریگار است در حالی که عده بسیار زیادی از مردم آنجا میگفتند که آن پسر نه اگان فرزند ریگار بلکه یک پسر بچه روستایی بوده و معلوم نیست اگان چه بر سرش آمده.
    دنریس تارگرین خواهر کوچکتر ریگار، شخصیت ریگار را میپرستد و همیشه دوست دارد مانند برادرش رفتار کند و حتی بقیه اورا با مقایسه با شخصیت ریگار میستایند و از او پیروی میکنند.

    ..
    جیمی لنیستر
    جیمی لنیستر ملقب به شاه کش، پسر بزرگتر لرد تایوین لنیستر از کسترلی راک و مادرش جوانا لنیستر است.او بیشتر عمرش را با رابطه جنسی مخفیانه با خواهر دوقلویش سرسی گذراند و از او صاحب سه فرزند به نام های جافری و تامن ومیرسلا شد. با این حال بیشتر مردم فکر میکنند که پدر آن سه فرزند شاه رابرت است. جیمی جنگجویی بزرگ و قوی وبیشتر مهارتش برعکس برادر کوچکترش در جنگ است. او بسیار خوش قیافه است و خواهرش سرسی عاشق اوست.
    او و خواهر دوقلویس سرسی از کودکی جدایی ناپذیر بودند و به اندازه ای به هم وابسته بودند که در نوجوانی با هم مسائل جنسی را تجربه کردند. در نه سالگی مادرش را بر اثر زایمان تیریون، برادر کوچکترش از دست داد ولی برعکس پدر و خواهرش به تیریون عشق میورزید و همیشه اورا دوست میداشت. او از یازده سالگی اش جنگجویی خارق العاده بود و همیشه در مبارزات پیروز میشد طوری که در یک تورنومنت در سن 15 سالگی مقام شوالیه را دریافت کرد. در راه برگشت به کسترلی راک، در کینگزلندینگ توقف کرد تا خواهرش را ببیند. سرسی به او گفت که تایوین قصد دارد جیمی را به ازدواج دختر لرد هاستر تالی در بیاورد. سرسی پیشنهاد داد برای اینکه از هم دور نشوند و درکنار یکدیگر باشند جیمی بدون اینکه تایوین بویی ببرد درخواست عضویت خود را درگارد پادشاهی خواستار شود و خودش را از ازدواج با لایسا دختر لرد تالی رها کند. جیمی در ابتدا مخالفت میورزید و سپس بعد از شبی داغ که با خواهر خود گذراند، بر اثر عشق سرسی پیشنهاد سرسی را پذیرفت و خواستار عضویت گارد پادشاهی شد. بعد از یک ماه خبری برای جیمی آمد که او از این پس عوض گارد پادشاهی است و بدین ترتیب تبدیل به جوان ترین شوالیه ای شد که در گارد پادشاهی به عضویت در میامد. بعد ها جیمی متوجه شد که قبول کردن او در گارد به خاطر سیاست ایریس بوده تا هم ضربه ای به تایوین بزند و اورا از وارث محبوبش، محروم کند، هم اینکه گروگانی از طرف لنیستر ها در پایتخت داشته باشد تا تایوین هیچگاه فکر خیانت به سرش نزند.
    در مدت خدمت جیمی در گارد پادشاهی، دیوانگی و جنون ایریس بیشتر میشد و جیمی هم با خیلی از رفتارهای ایریس مشکل داشت تا جایی که یک شب که او و یکی از اعضای گارد، جان دری بیرون خوابگاه ملکه ریلا نگهبانی میدادند، ایریس داشت به طور وحشیانه ای به ریلا تجاوز میکرد. جیمی عصبی شد و به جان گفت قسمی که ما خوردیم شامل محافظت از ملکه نیز میشود. و خواست که ملکه را از زیر دستان ایریس دیوانه نجات دهد که جان به او گفت، بله، ما قسم خورده ایم ولی نه در برابر خود ایریس و جلوی او را گرفت.
    زمانی که شورش رابرت شروع شد، لرد تایوین اعلام بی طرفی کرد و طرف هیچ یک نرفت. این قضیه باعث شد که ایریس اجازه ملحق شدن جیمی به ارتش سلطنتی را نمیداد و اورا برای تهدیدات احتمالی لنیستر ها در پایتخت نگه میداشت. ایریس نقشه ای ریخت که اگر ارتش سلطنتی در نبرد با رابرت شکست خورد کل کینگزلندینگ را به همراه مردم زنده در آتش بسوزاند تا رابرت به هیچ چیز نرسیده باشد و به خاطر همین تفکر دیوانه وار خود بسیاری از دستان باهوش خود را که با او مخالفت میکردند را اعدام کرد.
    در زمانی که شاهزاده ریگار قصد داشت ردکیپ را برای جنگ با شورشی ها ترک کرده و به سمت ترایدنت حرکت کند، جیمی در برابر ریگار زانو زد و از ریگار خواهش کرد که او را نیز با خود ببرد و به جای خود سرباریستان و جان دری را محافظ پادشاه بگذارد، ولی ریگار نپذیرفت و به جیمی گفت که پدرش به این خاطر تورا نگه میدارد تا از تهدیدات احتمالی خاندان شما یعنی لنیسترها جلوگیری کند و به جیمی قول داد که پس از بازگشتش از ترایدنت اوضاع را عوض کند و جیمی را همراه خود سازد که این اتفاق میسر نشد و ریگار در همان نبرد کشته شد. آخرین صحبت های ریگار و جیمی هیچگاه از خاطر جیمی پاک نشد و او همیشه به ریگار فکر میکند چون اورا همانند رهبری قدرتمند دوست داشت.
    پس از شکست ریگار در ترایدنت، لرد تایوین دیگر طاقت نیاورد و ارتشش را جمع کرده و به سمت کینگزلندینگ حرکت کرد. نگرانی اصلی او این بود که ایریس از لجبازی با او پسرش جیمی را که در پایتخت بود بکشد. زمانی که تایوین به دروازه های کینگزلندینگ رسید، به افراد در آنجا اطلاع داد که برای دفاع از پادشاه آمده. ایریس اول حرف تایوین را باور نکرد ولی با مشورت با یکی از مشاورانش( که این مشاور همدست تایوین بود) دستور داد دروازه هارا برای تایوین باز کند و تایوین نیز به نام رابرت تمام کینگزلندینگ را غارت کرد. جیمی که خود را آخرین گارد پادشاهی در قلعه سرخ (ردکییپ) میدید و میدانست وظیفه اوست که حالا از قلعه محافظت کند و میدانست که به هیچ عنوان این کار ممکن نیست، پیغام رسانی را برای ایریس فرستاد و از او خواهش کرد که با مخالفان به گفت و گو بپردازد شاید که کمی وقت بخرند. ولی پیغام رسان با این جواب از جانب ایریس پیش جیمی بازگشت مبنی بر این که جیمی باید سر پدرش تایوین را برای من ارسال کند تا من باور کنم که او خائن نیست.
    جیمی که میدانست ایریس قصد دارد شهر را آتش بزند سریعا خود را به تالار اهنین رساند. در راه که دست پادشاه را دید و فهمید که او میخواهد نقشه ایریس را عملی کند به او حمله کرد و اورا کشت. زمانی که به تالار رسید و ایریس، جیمی را با شمشیر خونی دید. از جیمی پرسید آیا این خون پدرت است بر روی این شمشیر که جیمی با نگاهی غمگین از سرنوشت خاندان پادشاهی گفت نه، این خون دست تو است. شاه دیوانه آنقدر ترسید که کنترل خود را از دست داد و خود را خیس کرد و خواست سریعا دستور آتش زدن شهر را صادر کند که جیمی به موقع گردن پادشاه را زد. هرچند که هنوز انگیزه جیمی برای گشتن ایریس به طور قاطعانه ای مشخص نشده است. دقیقا همان زمانی که جیمی شاه را میکشد افراد لرد تایوین و خود لرد وارد تالار میشوند و جیمی را در حین کشتن شاه میبینند و همین کار باعث شد که جیمی نتواند مسئولیت قتل شاه را بر گردن کس دیگری بیاندازد و خود فرار کند.
    زمانی که لرد کریک هال تقاضای اعلام شاه جدیدی را میکند، و میگوید شاه جدید میتواند که لرد تایوین و یا رابرت براتیون یا یک تارگرین جدید باشد، جیمی لحظه ای به فکر فرو میرود که میشود الان ویسریس را شاه اعلام کند و یا اگان پسر ریگار و پدرش را بر منصب دست پادشاه بگذارد ولی وقتی به این نتیجه میرسد که تمامی آنها خون ایریس در رگهایشان جاری است و ممکن است مثل او دیوانه باشد پشیمان شده و خود به تخت پادشاهی مینشیند تا یکی بیاید ادعای تخت را بکند. و زمانی که ادارد استارک و همراهانش وارد تالار میشوند تا ادعای تاج و تخت برای رابرت بکنند، جیمی را بر روی تخت میبینند که این کار باعث ناراحتی ادارد میشود. و بعد ها ادارد به رابرت اصرار میکند که جیمی را اعدام کند، ولی رابرت به حرف های جان ارن گوش میکند و جیمی و سر باریستان اعضای گارد پادشاهی قبلی را میبشخند و آن دو به خدمت در گارد پادشاهی رابرت مشغول میشوند. با این حال که سرسی با رابرت ازدواج میکند، ولی به خاطر اینکه در شب ازدواج خود با رابرت، او نام لیانا خواهر ند استارک را ناخواسته در گوش سرسی زمزمه میکند، سرسی از رابرت متنفر شده و رابطه پنهانی خود را با برادرش ادامه میدهد.

    ..
    توضیحات متفرقه
    پس از جنگ ادارد استارک کودکی را که یک ماه قبل از غارت کینگزلندینگ و مدتی پس از کشته شدن ریگار، به دنیا آمده بود را با خود به وینترفل میبرد و مسرانه اصرار میورزد که آن کودک را به همراه فرزندان خویش بزرگ کند و به همه میگوید که این پسر ند استارک است که در زمان جنگ از زنی بی نام و نشان به دنیا آمده است. به همین علت هویت جان اسنو نیز هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد و با مرگ ند، بیشتر در ابهام فرو رفت.
    استنیس براتیون برادر کوچکتر رابرت( 2سال کوچکتر) است که بعد از مرگ رابرت ادعای تاج و تخت میکند. حتی در زمان سلطنت رابرت نیز عملا استنیس کشور را اداره میکرد.
    دنریس دختر ایریس وخواهر ریگار است که در ابتدا برای خواسته های برادرش ویسریس خود را فدا میکند و همیشه در خودش است ولی بعد از مرگ ویسریس در قالب دختری شجاع که خون تارگرین هارا دارد ادعای تاج و تخت میکند.
    پایان..
    ویرایش توسط The.Young.Wolf : 05-01-2014 در ساعت 00:32
    The.Young.Wolf, Anti Trust, Parnian و 9 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.


  2. # ADS
     

  3. #21
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    راستی هیچی در مورد سر جورا مورمونت ننوشته بود. قبلا مشاور ایریس بوده؟

  4. کاربر روبرو از پست مفید RASHNO سپاس کرده است .


  5. # ADS
     

  6. #22
    No Country For Old Men
    The.Young.Wolf آواتار ها
    وضعیت : The.Young.Wolf آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Mar 2013
    نوشته ها : 750
    سپاس ها : 2,546
    سپاس شده 2,533 در 756 پست
    یاد شده
    در 8 پست
    تگ شده
    در 625 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط stonecold نمایش پست ها
    به همین علت تمامی تارگرین ها در طول تاریخ مستعد دیوانگی هستند.

    این جمله ی کلیدی هستش که هوادارای دنریس باید یکم نگران باشند مخصوصا بعد از اپیذود چهارم از فصل چهارم باید بپرسیم آیا نشانه هایی دیده شد؟!
    به هرحال از مارتین بعید نیست سر دنریس هم به باد بده..
    stonecold به این پست علاقمند بوده است.




  7. کاربر روبرو از پست مفید The.Young.Wolf سپاس کرده است .


  8. #23
    ...
    stonecold آواتار ها
    وضعیت : stonecold آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jun 2013
    نوشته ها : 263
    سپاس ها : 798
    سپاس شده 760 در 270 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 297 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط RASHNO نمایش پست ها
    راستی هیچی در مورد سر جورا مورمونت ننوشته بود. قبلا مشاور ایریس بوده؟
    خیر....سر جوراه پسر خاندان مورمونت بود، او به وسیله رابرت شوالیه سلطتنی اعلام شد ولی بعد تر نتوانست عنوان خودش رو نگه داره و از عنوان شوالیه ازل شد...
    او بعد از اینکه پدرش خودش رو به دیوار منتقل کرد تا پسرش فرمانروایی خاندان مورمونت رو به دست بگیره، به خاطر بعضی از ضعف ها در اهدافش شکست خورد.
    سر جوراه دو همسر داشت....همسر اول خود، که بیشتر ازدواجشان تشریفاتی و سیاسی بود نتوانست برای جوراه فرزندی به دنیا بیاره و بعد از مدتی از هم جدا شدند.
    جوراه بعد از مدتی با همسر دوم خود، لینیس هایتاور ( که زنی بسیار زیبارو بود) آشنا شد.کسی که جوراه را به نابودی کشاند....ازدواج این دو از ابتدا از روی عشق بود ولی بعد از مدتی در زندگی آنها دیگر عشقی نبود....خواسته های بسیار زیاد و گران قیمت همسر جوراه باعث شد تا جوراه دست به هرکاری بزند تا عشق همسرش نسبت به او کم نشود....به همین خاطر، زمانی که ادارد استارک، از کار ها و خلاف های جوراه که خلاف قانون و سنت ها بود، با خبر شد، جوراه را محکوم به مجازات سنتی، اعدام کرد.
    زمانی که ند به جزیره خرس رسیده بود تا حکم را اجرا کند، قبل تر جوراه به همراه همسر خویش فرار کرده بود...
    در شهر های آزاد کار هایی انجام میداد و زندگی اش را با لینیس به سر میبرد تا این که لینیس به جوراه خیانت کرد و معشوقه او باعث شد تا جوراه شهر را ترک کند...
    جوراه که غمگین و آزرده خاطر شده بود از خیانت تنها کسی که برایش مانده بود، عضو گروه جنگجویان مزدوری شد که در ازای پول میجنگیدند..
    تا اینکه در زمان ازدواج دنریس تارگرین با کال دروگوی دوتراکی، ویسریس برادر بزرگ تر دنریس، جوراه رو برای محافظت از خودش و خواهرش به خدمت میگیره. زمانی که جوراه دنریس رو میبینه، احساس وفاداری عجیبی نسبت به دنریس میکنه...
    با این حال در اوایل داستان به امید عفو سلطنتی تمامی وقایع مربوط به دنریس و برادرشو به لرد واریس در کینگزلندینگ گزارش میکنه تا اینکه رابرت دستور کشتن دنریس رو میده و برای سرش جایزه بزرگی میزاره که این نامه به دست جوراه میرسه و در نامه به جوراه توصیه کرده بودند که با کشتن دنریس، کاری کن شاید عفو سلطنتی بگیری...
    ولی جوراه که از همون ابتدا به گونه ای مشاور دنریس شده بود و دنریس در بیشتر مواقع از اون کمک میخواست نتوانست به دنریس خیانت کند و به همین علت زمانی که دنریس میخواست جام شراب سمی رو بخورد، جوراه به صحنه مشکوک شد( با توجه به نامه ای که بهش رسیده بود) و از کشته شدن دنریس جلو گیری کرد....
    جوراه به گونه عاشق و دلباخته دنریس شده بود....از رفتار و گفتارش کاملا مشخص بود....حاضر بود جان خودش رو هم برای دنریس بده...ولی دنریس نظر دیگری راجع به جوراه داشت و اونرو فقط به عنوان یک دوست خوب و مشاور قبول داشت....با این حال جورا رسما مشاور دنریس شد و بعد از جریان شراب سمی دیگر هیچوقت از دنریس گزارشی برای پایتخت نفرستاد و در حالی که دیوانه وار دنریس رو دوست داشت و عاشقش بود،رسما مطیع و فرمانبردار دنریس شد..
    RASHNO به این پست علاقمند بوده است.

  9. 3 کاربر از پست مفید stonecold سپاس کرده اند .


  10. #24
    “در این بازیگر خانه ی دنیا هر کسی یک جور بازی می کند تا هنگام مرگش برسد.” -_-
    shahin1 آواتار ها
    وضعیت : shahin1 آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jun 2013
    سن: 27
    نوشته ها : 432
    سپاس ها : 384
    سپاس شده 1,270 در 394 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 287 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    یه سوال. الان توی وستروس آندالها کیا هستن؟؟

  11. کاربر روبرو از پست مفید shahin1 سپاس کرده است .


  12. #25
    ...
    stonecold آواتار ها
    وضعیت : stonecold آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jun 2013
    نوشته ها : 263
    سپاس ها : 798
    سپاس شده 760 در 270 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 297 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط shahin1 نمایش پست ها
    یه سوال. الان توی وستروس آندالها کیا هستن؟؟
    به غیر از مردم شمال (بولتون ها و استارک ها و...) و برخی خاندان ها که با ورود تارگرین ها به وستروس وارد شدند، یا براثیون ها....باقی خانواده ها از نژاد اندال های گذشته هستند...مثل لنیستر ها یا تایرل هاو....

  13. کاربر روبرو از پست مفید stonecold سپاس کرده است .


  14. #26
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,207
    سپاس ها : 10,745
    سپاس شده 16,645 در 4,253 پست
    یاد شده
    در 65 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    مقاله‌ی جالب و جذابی بود، ممنونم!

    یه سری نکات داشت که شاید با خوندنشون آدم یه سری احتمالات رو تو ذهن خودش پرورش بده. مهم‌ترینش استعداد جنون خانواده تارگرین هستش که دنیریس عزیز باید مراقبش باشه. اتفاقن راهی رو که داره طی می‌کنه هم چندان بدون ریسک نیست. یه وقتی انقدر در مشکلات برده‌ها غرق نشه که خودش جنون پیدا کنه، از ما گفتن بود

    نکته دیگه جیمی و علاقه‌ی زیادش به ایگار برادر مرحوم دنیریس هست! بعید نیست این علاقه منجر به این بشه که زمان حمله‌ی دنریس به پایتخت، جیمی هم بهش بپیونده و یا حداقل با پدرش هم پیمان نشه.
    ضمن اینکه این وسط از خاندان دورن و کینه‌شون نباید چشم‌پوشی کرد...

    راستی خاندان استارک کم‌اهمیت‌تر از بقیه بودند انگار، شایدم همیشه انقدر در حاشیه بودند. چیزی که مشخصه خانواده‌ی اصلیِ این سریال تارگرین‌ها هستند و بس!

  15. 2 کاربر از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده اند .


  16. #27
    ...
    stonecold آواتار ها
    وضعیت : stonecold آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jun 2013
    نوشته ها : 263
    سپاس ها : 798
    سپاس شده 760 در 270 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 297 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط MiSS SAYTA نمایش پست ها
    مقاله‌ی جالب و جذابی بود، ممنونم!

    یه سری نکات داشت که شاید با خوندنشون آدم یه سری احتمالات رو تو ذهن خودش پرورش بده. مهم‌ترینش استعداد جنون خانواده تارگرین هستش که دنیریس عزیز باید مراقبش باشه. اتفاقن راهی رو که داره طی می‌کنه هم چندان بدون ریسک نیست. یه وقتی انقدر در مشکلات برده‌ها غرق نشه که خودش جنون پیدا کنه، از ما گفتن بود

    نکته دیگه جیمی و علاقه‌ی زیادش به ایگار برادر مرحوم دنیریس هست! بعید نیست این علاقه منجر به این بشه که زمان حمله‌ی دنریس به پایتخت، جیمی هم بهش بپیونده و یا حداقل با پدرش هم پیمان نشه.
    ضمن اینکه این وسط از خاندان دورن و کینه‌شون نباید چشم‌پوشی کرد...

    راستی خاندان استارک کم‌اهمیت‌تر از بقیه بودند انگار، شایدم همیشه انقدر در حاشیه بودند. چیزی که مشخصه خانواده‌ی اصلیِ این سریال تارگرین‌ها هستند و بس!
    اول از همه خواهش میکنم
    در رابطه با دنریس که باید بگم، به نظرم یکمی باید به خودش بیاد...من نگرانشم....بی رحمی هاش شبیه پدرشه ( نه به مردم عادی بلکه به دشمناش که با بدترین شکنجه ها، اونارو مجازات میکنه، به اسم عدالت)...ولی در کل هنوز خیلی جووونه که اگر هم دیوانه بشه فکر کنم قدرت اینو داشته باشه که خودشو جمع و جور کنه نا سلامتی 3 تا اژدها داره...
    ..
    در رابطه با جیمی یه جورایی منم همچین فکری میکنم....هر چند یه جایی یه اسپویل خیلی کوچلو راجع به جیمی و پدرش خوندم( نه سرنوشتشون، بلکه فقط یه گفت و گوی کوچولو) که من هم به شک انداخت راجع به این قضیه.....نه اینکه طرف دنریسو بگیره...ممکنه بیطرف باشه، میگم ممکنه چون از طرفی پادشاه پسرشه و به نظرم بیشتر منطقی میاد که تو این زمان طرف پسرش باشه.....( در کل هرکی خواست بگه واسش گفتوگو رو پیام میکنم)
    ..
    در رابطه با استارک ها هم که باید بگم، اتفاقا تاثیرات خاص خودشونو در سریال داشتند....استارکها بودند که سالها پیش آدر ها رو به شمال روندند....تا قبل از ورود اگان خودشونو پادشاه شمال میخوندن...همین جور وحشی ها رو شکست دادند....
    و در آخر به خاطر کشته شدن ریکارد و برندون استارک بود که رابرت و ند عملا به پایتخت اعلان جنگ کردند...مگر نه قبلش میخواستند با صحبت حلش کنن...

  17. 2 کاربر از پست مفید stonecold سپاس کرده اند .


  18. #28
    DarkAngel آواتار ها
    وضعیت : DarkAngel آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 3,031
    سپاس ها : 3,646
    سپاس شده 3,898 در 1,241 پست
    یاد شده
    در 23 پست
    تگ شده
    در 750 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط MiSS SAYTA نمایش پست ها
    مقاله‌ی جالب و جذابی بود، ممنونم!

    یه سری نکات داشت که شاید با خوندنشون آدم یه سری احتمالات رو تو ذهن خودش پرورش بده. مهم‌ترینش استعداد جنون خانواده تارگرین هستش که دنیریس عزیز باید مراقبش باشه. اتفاقن راهی رو که داره طی می‌کنه هم چندان بدون ریسک نیست. یه وقتی انقدر در مشکلات برده‌ها غرق نشه که خودش جنون پیدا کنه، از ما گفتن بود

    نکته دیگه جیمی و علاقه‌ی زیادش به ایگار برادر مرحوم دنیریس هست! بعید نیست این علاقه منجر به این بشه که زمان حمله‌ی دنریس به پایتخت، جیمی هم بهش بپیونده و یا حداقل با پدرش هم پیمان نشه.
    ضمن اینکه این وسط از خاندان دورن و کینه‌شون نباید چشم‌پوشی کرد...

    راستی خاندان استارک کم‌اهمیت‌تر از بقیه بودند انگار، شایدم همیشه انقدر در حاشیه بودند. چیزی که مشخصه خانواده‌ی اصلیِ این سریال تارگرین‌ها هستند و بس!
    به نظر من نمیشه گفت خانواده اصلی تارگرین ها هستند به تنهایی، به نظر من در ادامه داستان استارک ها اهمیت بیشتری پیدا خواهند کرد. این همه ارتش و اشون دنریس نهایت نهایت خلاصه میشه به اژدهاهاش و غیر از این چیزی نخواهد داشت از طرفی هم وارگ بودن برن این احتمال رو افزایش میده که بتونه اژدها رو هم کنترل کنه چون برن در بین وارگ هااینطور که توی سریال مشخصه یه سر و گردن بالاتر هستش چون بقیشون تنها میتونن حیوانات رو کنترل کنن در صورتی که برن انسان (هودور) رو تونست کنترل کنه و از این رو کنترل کردن اژدها هم دور از ذهن نیست.
    به نظر من در ادامه نقش جان اسنو و برن و آریا خیلی خیلی زیاد میشه و سرنوشت این بازی رو تغییر میده. فکرم نمیکنم در آخر چیزی گیر دنریس بیاد ) و اگر پیشبینی ها در مورد جان اسنو درست باشه اونی که داستان روش میچرخه جان اسنو باید باشه.
    راستی ما یه تاپیکی نداریم توی در مورد آینده سریال بحث کنیم؟ توی این تاپیک فکر نمیکنم درست باشه

    نقل قول نوشته اصلی توسط stonecold نمایش پست ها
    اتفاقا بیشتر بچه ها نظرشون اینه که دنریس دیگه خسته کننده شده بود....ولی هر چی ...حتی به نظر من قدرت گرفتنش غیر واقعی نیست...
    راب استارک تو یه شب از پسر لرد وینترفل که حتی فرمانده ارتش وینترفل هم از اون بالاتر بود، شد شاه شمال...رنلی براثیونی که هیچی نداشت بعد از مرگ رابرت خودشو با یه ارتش 100 هزار نفری پادشاه خواند...
    فکر نکنم از کسی که 3 تا اژدها ( موجوداتی که قرنها بود مردم فکر میکردند منقرض شدند) داره، انتظار نداشته باشیم به سرعت به قدرت برسه.....دنریس مشاوران صادقی داره که اگه این مشاور ها رو راب یا کس دیگه ای داشت، الان شاه وستروس بود....
    در رابطه با غدا باید بگم که وقتی دنریس هر شهر رو به یغما میبرد، بیشتر اربابان شهر ها رو میکشت....تو هر شهر هم مقدار خیلی زیادی آذوغه و ... در انبار ها وجود داره...به خاطر همین همیشه ارتش دنریس نگران آذوغه نیست....
    بیشتر دلایلمو در رابطه با دنریس بالا پست بالا توضیح دادم...
    حرفات درست ولی بالاخره بقیه یه چیزی داشتن و از صفر شروع نکردن ولی دنریس از صفر شروع کرد. به نظر من نویسنده بخاطر اینکه بتونه دنریس رو به بقیه برسونه سرعت قدرت گرفتن دنریس رو یه مقداری زیاد کرده.
    ولی بازم میگم قسمتهای دنریس به نظر من اصلا خسته کننده نیستش.

  19. 2 کاربر از پست مفید DarkAngel سپاس کرده اند .


  20. #29
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    خیلی از مطالب سهیل توی پستش گفت و من تکرار نمی کنم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط stonecold نمایش پست ها
    استنیس هم دیگه شورشو دراورده....معلوم نیست میخواد چی کار کنه...فقط الکی 3 فصله تو یه قلعه قایم شده تا یه زن پادشاهش کنه و داستانش همش تکراری از جر و بحث های استنیس و مشاورش در رابطه با خدا و اینجور چیزاست....
    البته استنیس هم اصلا از کاراکترهای محبوب من نیست و تا حدی باهاتون موافقم. ضمن اینکه فکر می کنم به جز جادوگر موقرمز چندشش، اگه اون دزد دریایی که اسمش هم یادم رفت، نباشه کلا باید استنیس رو گل گرفت ولی چیزی که هست، ماجراهاش خیلی کمتر از دینریس و مارمولکاش نشون داده میشه. الان همر قسمت اینا هستن و کلی هم وقت سریال رو می گیرن به جاش می شد به جنبه های دیگه داستان پرداخت، صوابش هم بیشتر بود


    نقل قول نوشته اصلی توسط stonecold نمایش پست ها
    نمیدونم دوستان بر چه اساسی میان میگن دنریس خسته کننده شده در حالی که چیزایه دیگه ای مثل استنیس و باغ چای خوری مادربزرگه که صد برابر از دنریس خسته کننده تره، مدت زمانی هم که نشون میده در هر قسمت 3 برابر دنریسه....
    البته چای خوری مادربزرگه خیلی هم خوب و جالبه و به نظر من کلی هم توش چیز میز درمیاد. حرفاش و نقشه هاش و طعنه هاش از بخش های مورد علاقه من تو سریاله




  21. 2 کاربر از پست مفید Parnian سپاس کرده اند .


  22. #30
    ...
    stonecold آواتار ها
    وضعیت : stonecold آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jun 2013
    نوشته ها : 263
    سپاس ها : 798
    سپاس شده 760 در 270 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 297 تاپیک

    پاسخ : بازی تاج و تخت : از آغاز تا پادشاه دیوانه

    نقل قول نوشته اصلی توسط Parnian نمایش پست ها
    البته استنیس هم اصلا از کاراکترهای محبوب من نیست و تا حدی باهاتون موافقم. ضمن اینکه فکر می کنم به جز جادوگر موقرمز چندشش، اگه اون دزد دریایی که اسمش هم یادم رفت، نباشه کلا باید استنیس رو گل گرفت ولی چیزی که هست، ماجراهاش خیلی کمتر از دینریس و مارمولکاش نشون داده میشه. الان همر قسمت اینا هستن و کلی هم وقت سریال رو می گیرن به جاش می شد به جنبه های دیگه داستان پرداخت، صوابش هم بیشتر بود
    البته چای خوری مادربزرگه خیلی هم خوب و جالبه و به نظر من کلی هم توش چیز میز درمیاد. حرفاش و نقشه هاش و طعنه هاش از بخش های مورد علاقه من تو سراله
    پرنیان ببین راجع به دنریس چیزی که مشخصه شما ازش با تموم وجودت متنفری....طوری که دیگه به اون اژدهایان بدبختش که هر کدوم اندازه 1000 نفره میگی مارمولک (یعنی عمق تنفرو میرسونه ها...)
    به خاطر همین حق داری اگه واست دنریس خسته کننده باشه ( با اینکه اصلا خسته کننده نیست و اشتباه میکنی)
    در کل حوادث دور و بر دنریس یکی از نکاتیه که باعث میشه آدم بیشتر به سریال توجه کنه....اینی که دنریس بالاخره تاج و تخت و که حق رسمی خودشه رو پس میگیره یا نه...
    مطمئنن نظرات ما هیچوقت یکی نیست....چون خودمونم دو آدم متفاوت هستیم..شاید اگه واقعا تو وستروس زندگی میکردیم....من میرفتم به دنریس خدمت میکردم توام یا به راب، یا میرفتی پیش عشقت باغ چای خوری مادربزرگه
    ولی من بدون طرفداری گفتم...مطمئن باش اگه همه عقیده داشتند حوادث دنریس کسل کننده شده، الان تو دنیا به 100 زبان زنده، نقد اینکه چرا حوادث دنریس خسته کننده شده، نوشته میشد...پس نتیجه میگیریم این نظر عقلیتیه که طرفدار دنریس نیستند...طوری که به اژدها به اون عظمت میگن مارمولک
    ..
    ..
    ..
    ..
    چیزی که سهیل جان گفتن و تصییح کردن صحبتشونو این بود که ایشون معتقد نیستند دنریس خسته کننده باشه، بلکه عقیده دارند که دنریس خیلی زود به قدرت رسید...
    در جواب سهیل جان باید بگم که دنریس اگه زود به قدرت رسید، یکی از دلایلش این بود که با فرمانده دوتراکی ها ازدواج کرد و کالیسی اون ها شد...یعنی یه جورایی مستقیما ملکه اونها شد که بعد از مرگ کال دروگو، قدرتشو از دست داد، ولی با اینحال افراد زیادی بهش خدمت میکردند و درست بعد از مرگ کال دروگو سه اژدهاش از تخم بیرون آمدند....زمانی که رفت برای خرید آویژه ها، هیچ پولی نداشت...شاید اگه راب زنده بود، با حماقتش هر سه تا اژدها رو میداد تا اون هارو در اختیار بگیره ولی دنریس با نبوغ خودش هم اژدهایانش رو نگه داشت و هم وفاداری قلبی اون ها رو جلب کرد..
    ...پس یه جورایی دنریس قدرت یه دفعه ای نگرفت.....بلکه با هوش خودش، برای خودش قدرت رو ساخت و پرورش داد....اما شخصی مثل راب 300 هزار نفر ارتش داشت در برابر دنریسی که 10000 نفر فقط آویژه داره، خب مسلما راب قدرت سریع تری گرفت که نتونست حفظش کنه...
    شاید اوایل سریال هیچ کس انتظار نداشت دنریس پیشرفت کنه..چون برادرش بهش دستور میداد و دنریس مثل چی از ویسریس میترسید...به خاطر همینه که اینقدر حوادث حول دنریس، درکش براتون سخته.....ولی خب وقتی یه لرد زاده خیلی سریع میشه پادشاه چرا یه شاهزاده واقعی ، نتونه برای برگردوندن تاج و تخت خودش اقدام کنه.....
    ،

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 04-27-2013, 22:23
  2. پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 04-23-2013, 00:41
  3. چهار فیلمی که حیوانات درنده در آنها نقش منفی اصلی را بازی کردند
    توسط Mobin.M در انجمن اطلاعــــــات سینمــــــــــایی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 06-01-2012, 16:51

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •