سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh جایگاه انسان در ادبیات مدرن

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: جایگاه انسان در ادبیات مدرن

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    جایگاه انسان در ادبیات مدرن

    «آن‌چه مردم بیش ازهر چیز از آن می‌ترسند برداشتن گامی نو و یا گفتن کلامی تازه‌است.»
    این سخن را داستایوسکی از زبان راسکولنیکف می‌گوید؛ و همان‌گونه که نیچه معتقد است، سفر به وادی مدرن مخاطره‌های عمیق و مخصوص به خود را دارد، راسکولنیکف نیز با جنایت خود این گام تازه را برداشت! این حرکت یا اولین گام، نیازمند اضطراب و دلهره‌ای جدی است تا بتواند انسان آسیب پذیر و مضطرب را معرفی کرده و جهان فکری نوینی را برای او بنا کند .
    برای ورود به دنیایی مدرن و یا هر جهان فکری نوینی می‌بایست از ارزش‌هایی که بشر در برهه‌ای از زمان ابتدا آگاهانه آن‌ها را به کار گمارده و پس از چندین نسل، کورکورانه به آن‌ها احترام می‌گذارد و سر فرو می‌آورد به عبارت دیگر به «لاشه مقدسات» تبدیل شده‌اند شجاعانه گذر کرد . به گفته دیگر چون آن‌ها به خودی خود از بین نمی‌روند باید آن‌ها را سر برید .
    نیچه معتقد بود، خدا را باید کشت و ابر انسان را جایگزینش کرد ! اما کسی نمی‌تواند در جایگاه انسان کامل قرار گیرد مگر آنکه جسارت و شجاعت به قتل رساندن سنت‌هایی را داشته باشد که مانعی برای رشد او شده‌اند . البته منظور نیچه، کشتن آن خدایی‌ست که به مرور زمان توسط مردم از اصل خود تغییر شکل داده است . خدایی که به تعداد علایق و سلیقه‌های آدمی تکثیر شده است. این تغییر و کنش تاریخی همیشه اتفاق افتاده و خواهد افتاد چرا که هنجارهای اجتماعی هم‌چنین سنت‌های اجتماعی به مرور زمان کارآیی خود را از دست می‌دهند و «زندگی» عناصر پیش برنده‌ی خود را دوباره جایگزین آن‌ها می‌کند، و داستایوسکی در جنایت و مکافات، چنین می‌کند؛ معانی موجود را شکسته و تعاریف نویی از آن‌چه در شعور یک جامعه‌ی پیر و فرتوت موجود است را ارائه می‌دهد. از همین است که منتقدین یکی از اولین رمان‌هایی که به طرح تفکر مدرن می پردازد را جنایت و مکافات می‌دانند .
    از دیگر نویسندگانی که به دغدغه‌های آدمی در عصر شروع تکنولوژی و روشن‌گری می‌پردازد می‌توان به ویلیام فاکنر، جیمز جویس، فرانتس کافکا، بورخس و همین‌طور، مارسل پروست اشاره کرد.به قول کامو، کافکا را می‌توان یکی از قوی‌ترین نویسندگان پست‌مدرن به‌شمار آورد. نگاه متفاوت کافکا به داستان و استفاده‌ی گسترده و راهبردی وی از سبک و بازی‌های زبانی در خلق یک اثر داستانی، و به حاشیه کشیدن گره‌های داستان است که موجب می‌شود از دیگر نویسندگان هم‌عصر خود متمایز افتد. وجه تمایز نزدیکی را می‌توان درآثار بورخس و کافکا قائل شد. در آثار بورخس به عنوان نویسنده‌ای پست‌مدرن، می‌توان رد پاهایی ازادگارآلن پو را نیز مشاهده کرد. آلن پو معتقد بود که انسان نباید خود را دراختیار موقعیت‌های روزمره و صرف زندگی قرار دهد. او روزمره‌گی را از تخیل تهی می‌دانست. البته مارسل پروست نیز به عنوان نویسنده‌ای مدرن نیز چنین می‌کند. پروست با ساختن چند گره‌ی کوچک، از گره اصلی داستان دورشده اما برای گشودن آن دوباره به گره‌ی اصلی برگشته و شروع به طرح و گسترش موضوع می‌کند. هرچند که پروست بیشتر نوشته‌هایش را خود تجربه کرد اما پیش از نوشتن آن‌ها روی کاغذ ابتدا زمان و مکان معمول را درهم شکسته، دوباره با مهارت و به گونه‌ای نو عنصر زمان را بازسازی می‌کند. به نظر بورخس، یک اثرادبی می‌باید از تجربه‌های شخصی فراتر رود. نویسنده باید بتواند تجربه‌های شخصی و روزمره‌ای که هر روز در کنارش جریان دارد را ابتدا ذخیره کرده و سپس از پتانسیل به دست آمده، ‌آن‌ها را با رویدادهای مهم و شگفتی که می‌توانند مستقل و تاثیر گذار هم باشند، در یکدیگر تنیده و به چالش بکشد. شاید فقط دراین‌جا بتوان تفاوت و قابلیت مهم رمان پست‌مدرن با رمان نو که هستی را تا مرتبه اشیاء و نمونه‌برداری دیکته‌وار از طبیعت تنزل می‌دهد، و یا رمان‌هایی به سبک رئالیسم‌جادویی را شناخت.
    کافکا، با طرح معما و راز در داستان‌های خود فعل نوشتن را از جبرگرایی یک جامعه‌شناختی یا روان‌شناختی که می‌کوشد نویسندگی را با منابع مادی و فیزیکی توضیح دهد رها سازد. او رؤیا و خوابگونه‌های خود را به واقعیت تبدیل کرده و خواننده‌اش را وا دار می‌کند تا دنیایی که او خلق کرده را با منطق مختص به خود بپذیرد. خواننده به این خاطر می‌پذیرد که یک انسان می‌تواند به حشره تبدیل شود چون گریگور، حشره بودن خود را باور می‌کند! به عبارت دیگر منطق داستانی وی به درستی سر جای خودش نشسته است.
    درمکتب رئالیسم‌جادویی، سحر و جادو به گونه‌ای با عناصر جادویی کنار هم قرار می‌گیرند که نیاز و خاستگاه شخصیت و کاراکتر رمان را ارضاء کنند . به بیان دیگر، او عناصر فیزیکی را آن‌گونه که شخصیت‌های داستان در مخیله خود دوست داشته و تصور می‌کنند دراختیار آن‌ها قرار می‌دهد . به گونه‌ای که واقعیت و جادو با هم مخلوط شده و با کمک یکدیگر، زمان و مکانی مطلوب را پی‌ریزی کنند. اما شخصیت‌های کافکا، رها از نیازهای روزمره،‌ خود تبعید شده‌هایی هستند که می‌توانند تمام مرزها، اعم ازاخلاقی، قانونی، فرهنگی و روانی را در نوردند. برای انسان مدرن هیچ مدینه‌ی فاضله‌ای وجود ندارد. انسان درهیاهوی این قرن ‏، اسیر در حجم‌های سیمانی و زمخت، غریب است؛ غریبه‌ای که مانند پرومته، خود به خود توان و لیاقت آن را دارد که صاحب همه‌ی ارزش‌ها باشد. انسان مستوجب احترام است. هیچ نیرویی حق آن را ندارد که انسان را ولو در پست‌ترین نقطه از هستی، تحقیر کند . با این‌همه او خدایی‌ست محکوم، که در پست‌ترین درجات هستی عذاب بودن را تحمل می‌کند.
    زنده به گور صادق هدایت نیز چنین است. قهرمان زنده به گور به مرگ دست نمی‌یابد و نمی‌میرد. به دنبال مرگ می‌گردد و شجاعانه او را به مبارزه می‌طلبد ! صادق هدایت در زنده به گور همان سزیوفی است که زنده‌گی رهایش نمی‌کند .
    زندگی، سنگ قبری‌ست که بر او فشار می‌آورد. به هر دری می‌زند تا مرگ را به اسارت در آورده و بر او پیروز شود. از تریاک و سیانور کمک می‌گیرد اما مرگ از او می‌گریزد! عنصر زندگی، خود هیولایی‌ست که خداوند برای عذاب او به نگهبانیش گمارده است !
    از میان نویسندگان معاصر آمریکایی، می‌توان به اچ . دی . سلینجر اشاره کرد. درون مایه‌ی داستان‌های سلینجر، تنهایی عمیق و بی‌رنگ انسان‌هاست. البته جنس این تنهایی، متفاوت و خاص است. او با خلق این گونه شخصیت‌ها فقط حس همدردی خواننده را تحریک می‌کند. به همین ترتیب می‌توان‏، آکاکی گوگول را در داستان شنل مثال زد.
    آکاکی کارمندی‌ست که هیچیک از همکارانش او را نمی‌فهمند. مسخره‌اش می‌کنند و مثل یک دلقک به وی خندیده و با او رفتار می‌کنند. تا جایی که آکاکی تصمیم می‌گیرد خودش را زیر یک شنل نو مخفی کرده و با توسل جستن به شنل احترام جامعه را به‌خود جلب کند!در شنل، تنها کسی که خواننده نمی‌تواند با او همزاد پنداری کند، آکاکی‌ست. البته این ترس و یا مسخرگی آکاکی نیست که به داستان نمود می‌دهد بلکه موقعیت شغلی و محیط کارمندی اوست که حقیر و سیاه جلوه می‌کند. آکاکی التماس می‌کند تا همکارانش او را اذیت نکنند. برای رهایی خود از موقعیت و لحظه‌ای که طبیعت و یا سرنوشت برای او پیش آورده التماس می‌کند، در صورتی‌که شخصیت‌های کافکا از نظر روحی بسیار قدرتمند و نسبت به دوزخی که در آن قرار داده شده‌اند آگاهند تا جایی‌که هیچ‌کسی یا چیزی نمی‌تواند برای سئوال‌هایی که طرح می‌کنند پاسخی در خور شاًن و مرتبت‌شان ارائه دهد ! البته انسان‌های کافکا، این قدرت و توان را دارند که تمامی مرزها و هویت‌های مادی را به جریان‌هایی سیال تبدیل کنند.
    این انسان‌های هوشیار و دردمندی که جامعه آن‌ها را پس می‌زند در طول زمان تغییر می‌کنند، تا جایی که می‌خواهند از دنیای پیرامون خود انتقام بگیرند و اینکار را با فرار کردن به کنج اتاقی کوچک(مسخ) و یا زیر ظاهری فریبنده (شنل) انجام نمی‌دهند بلکه همچون اسکار، در طبل حلبی، مثل دیگران رشد نمی‌کند. او مایل نیست بزرگ شود. اسکار می‌خواهد کودک بماند تا بتواند دیگران را که فکر می‌کنند بزرگ شده‌اند به تمسخر بگیرد!
    تغییر در نگرش و نگاه نویسنده از تغییر جامعه و نگاه انسان است که شکل می‌گیرد.
    نوع زبان و زاویه‌ی نگاهی که نویسنده از آنجا به پیرامون خود می‌نگرد نویسنده‌ی قرن آینده را وا می‌دارد تا زبانی متفاوت با آینده را بکار گیرد. و این زبان نیازمند نگهداری، ترمیم و تکمیل است. همان‌گونه که هنریک ایبسن نمایشنامه‌نویسمی‌گوید: «زندگی کردن، راه رفتن با اشباح است اما نوشتن، به معنی اندیشیدن».
    گاهی وقت‌ها به راستی عمر کلمه‌ها طولانی‌تر از زمان نشده است؟ به راستی آیا ما سعی نمی‌کنیم تا کلمه‌ها را به بردگی بکشیم؟ کلمه‌ها در مقایسه‌ی با زمان مثل کودکان و پیرمردان به نظر می‌آیند. زمان ( جان انسانی) سرشار از انرژی است ولی واژه‌ها از کار افتاده و یا کند حرکت می‌کنند. انسان در برابر پاسخ به نیازهای درونی‌اش در چاله‌های تفهیم افتاده است. به قول لکان: «صحبت کردن در بالاترین مرحله‌اش نوعی پارازیت است.»
    ای‌کاش آدم‌های مرده می‌توانستند بنویسند!



    (عباس موذن)


    به نقل از نشریه الکترونیک جن و پری


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •