سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh سفر به ديگر سوي تاريكي (گمشده از ديدگاهي ديگر)

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
نمایش شاخه ای4علاقمندی ها
  • 2 ارسال شده توسط FFKIA
  • 1 ارسال شده توسط FFKIA
  • 1 ارسال شده توسط FFKIA

موضوع: سفر به ديگر سوي تاريكي (گمشده از ديدگاهي ديگر)

  1. #1
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 39
    نوشته ها : 7,504
    سپاس ها : 11,200
    سپاس شده 25,632 در 4,554 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    سفر به ديگر سوي تاريكي (گمشده از ديدگاهي ديگر)

    با سلام خدمت همه دوستان عزیر و علاقمندان به لاست .

    در حال حاضر که این تاپیک شروع میشه شش اپیزود از لاست گذشته و داستان به جایی رسیده که میتونم موضوعی که مدتها در ذهن داشتم رو به یک تاپیک تبدیل کنم و بتونیم با هم درباره اون صحبت کنیم . بخصوص که اپیزود فردا صبح بناست یکی از اپیزودهای تعیین کننده لاست باشه .
    ایده ای که مطرح میشه فقط نظر شخصی بنده است و حسی که نسبت به یکسری مسائل در جزیره دارم که ممکنه هیچ وقت نمایش داده نشه و برخی از اونها برای همیشه از خاطر سازندگان بره و یا واقعیت اصولا چیز دیگه ای باشه . از این طرح طرفداری نمی کنم . اما خوشحال میشم نظر دوستان رو بدونم . حتی اگه 100 درصد مخالف باشه . پیشاپیش متشکرم .


    در این تاپیک میخوام دوستان رو به فصل یک داستان ببرم و دقیقا به اپیزود یکم داستان . جایی که یک هواپیما در جزیره سقوط میکنه .
    اما باید ماجرا را ازمدتها قبل تراز سقوط هواپیما شروع کنم .

    دو مرد ...

    داستان ما از خیلی گذشته شروع میشه .ازجایی دور و محلی که دو نیروی با ضدیت کامل در آن روزگار میگذراندند . این دو که یکی با رنگ روشن و دیگری با رنگ تیره نمایش داده میشد با هم درگیر یک جدال باستانی بودند . جدالی که هیچ وقت یکی از این دو نمیتوانست در آن بر علیه دیگری پیروز باشد .
    چرا که معادله ای در بین بود .
    نابودی یکی از نیروها در واقع نابودی طرف دیگر هم بود . موجودیت اینها بدون هم ممکن بود اما منتهی به نابودی یک کلیت . کلیتی که این دو در آن میتوانستند به روزگار خود ادامه دهند .
    یکی از این دو کسی بود که روزگار را در آفرینش میگذراند .
    دومی امورات خود را به نابودی سپری میکرد .
    سالهای سال گذشت . تنهایی این دو دیگر تبدیل به یک موضوع آزار دهنده برای هر دو شده بود .
    طرف روشن داستان همیشه با خود فکر میکرد که اگر طرف تیره از این مکان خارج شود , چه بر سر مردمان آزاد زمین خواهد آورد ؟؟
    طرف تیره هم با خودش فکر میکرد که چرا درگیر این همزیستی غیر مسالمت آمیز است , او با خود می اندیشید که چرا نباید از این مکان خارج شود و چرا باید روزگار خود را صرف گذراندن وقت با طرف روشن کند .
    او خود را نمی دید و نمی توانست درباره خود قضاوت کند . چرا که ذات او ویرانگر بود .
    اما طرف روشن که طرف تاریک را میدید میدانست که او از ذات خود غافل است و نمی تواند برآورد درستی از خود در ذهن داشته باشد .
    طرف روشن اما میتوانست به خاطر ذات قابل ارتباط ترش با بقیه ساکنان زمین برخورد داشته باشد .
    اما او نیز برای زندگی با آنان ساخته نشده بود و گاهی که با دیگر ساکنان زمین مرتبط میشد , متوجه میشد که اینان کاملا متفاوتند و مردمی هستند با نگاهی نزدیک بین و این چیزی نبود که او بتواند برای مدتهای طولانی تحملش کند .
    بلاخره طرف روشن ماجرا یک روز این قائده را بر هم زد ..
    او تعدادی همنشین برای خود از دیگر ساکنان زمین برگزید و به آن مکان آورد . شاید این اشتباهی بود که نباید هیچ وقت مرتکب میشد . اما طرف روشن تصمیم خود را گرفته بود و باید تبعات آنرا نیز قبول میکرد . از سویی طرف روشن باید میفهمید که طرف تاریک چه برخوردی با دیگر موجودات زمین میکند .
    شاید میخواست ببیند که طرف تاریک با این مردم سازش خواهد کرد یا نه ..
    آن مکان از هیچ رو شبیه به دیگر نقاط زمین نبود و مردم نمی توانستند به راحتی دیگر مردم جهان در آن مکان زندگی کنند .
    طرف تاریک ماجرا با دیدن برهم خوردن قائده به خود قول داد تا نگذارد این مردمان به راحتی به زندگی خود ادامه دهند و از این رو به اجرای آنچه در ذاتش بود پرداخت .
    نابودی , نابودی و نابودی ...
    زندگی برای ساکنان سخت شد . آنها شکایت به طرف روشن بردند که چه نشستی که آن دیگری ما راهرروز بیش از روز قبل نابود میسازد !!
    طرف روشن ماجرا اندیشناک شد .. چه باید میکرد ؟ چطور باید امنیت این اجتماع کوچک که دعوتی های خود او بودند را تامین میکرد .
    بلاخره راهی به ذهنش رسید . همه آنان را دعوت کرد و به آنان گفت :
    - وقت آن شده که از خود مراقبت کنید . وقت آن شده که شبیه دیگر زمینیان زندگی کنید .
    اما چگونه این مهم میسر بود ؟
    طرف روشن راه را مشخص کرد . باید برای حفظ جان خود شروع به ساختن پناهگاه کنید .
    مردم که گلچینی بودند از تمدنهای مختلف و فرهنگهای گوناگون , شروع کردند به ساختن . با معبدی شروع کردند که بر روی چشمه زیبا و بخصوصی بنا شد . فانوسی ساختند که چراغ راه افراد جدید دعوت شده باشد .
    مجسمه ای باستانی ساختند که نماد حضور طرف روشن داستان باشد و از دور دستها دیده شود و در آن اقامتگاهی نیز برای او بنا کردند .
    آنها به فرمان طرف روشن داستان بر همه جای معبد داستان این کدورت را نوشتند و جایگاهی نیز برای طرف تاریک ساختند تا شاید او از آنان دلخوش شود و بر آنان رحم کند .
    مکانها پشت سر هم ساخته شد و طرف روشن از میان مردم شخصی را به رهبری آنان برگزید . شاید میخواست که مردم خود تعیین کننده سرنوشت خود باشند و خود بر خود صاحب اختیار .
    نیروی روشنی فردی را برگزید که رابطی باشد برای ارتباط او با مردمش .
    نیروی روشنی همان طور که پیشتر گفتم نمیتوانست مصاحبت طولانی مردم را تحمل کند , پس نیاز به چنین رابطی داشت تا هر دم با مردم روزگار نگذراند .
    از دید او هم مردم جهان افرادی عمیق نبودند و باید از آنها دوری میجست .
    طرف تاریک اما مدتی بیشتر نتوانست از نابودی آنان چشم پوشی کند و باز ذاتش بر او غلبه کرد و به میان آنها حمله برد .
    تعداد زیادی از مردم نابود شدند و به خاک افتادند و اندوه تمام آن مردم را فرا گرفت .
    همه جمع شدند و به حضور طرف روشن رفتند که ای بزرگ ما دیگر روزگار برما تنگ شده . دیگر توان ماندن نداریم . در ایم مکان مارا امکان زاد و ولد نیست و فرزندانی که داشتیم را نیروی تاریک از ما گرفت .
    برما چاره ای کن و یا مارا اجازه مرخصی بده .
    طرف روشن به فکر فرو رفت و عاقبت منبعی از خاکی را نشان آنها داد که وابسته بود به قدرت اتحادشان . این خاک میتوانست تا زمانی که با هم متحد بودند از آنها در برابر تاریکی محافظت کند .
    تا زمانی که کارگذار او در معبد آن مکان حضور داشته باشد و تا زمانی که بتواند همه مردم را متحد در این آخرین سرپناه نگاه دارد .
    سالها از پی هم گذشتند و مردمان قدیم عمرشان پایان میگرفت و کسان جدیدی به آن مکان آورده میشدند .

    وسوسه تاریک ...

    اما ارباب تاریکی چه شد ؟
    او دیگر با اتحاد مردم نمی توانست درمیانشان نفوذ کند و آنان را به خاک افکند . نیروی تاریک روز به روز اندوهناک تر و مغبون تر میشد . چه باید میکرد ؟
    او بیشتر از هر زمان دیگری خود را زندانی این مکان میدید . پس تصمیمی گرفت و به سمت ساحل دریا رهسپار شد .
    به پای مجسمه عظیم رسید و به دریا نگریست . از آنچه میدید اندوهگین تر شد , در میان دریا کشتی ای دید که آخرین دعوت شدگان طرف روشن در آن بودند . آخرین کسانی که او به آن مکان دعوت کرده بود .
    در عزم خود برای آنچه که در سر داشت مصمم تر شد و به نزدیک مردی رفت که بر خلاف او لباسی روشن به تن داشت .
    نیروی تاریکی در این زمان برای آخرین بار با طرف روشن ماجرا حجت را تمام کرد و او را نوید فرا رسیدن روزی داد که در خون خود خواهد غلطید .
    مرد سفید پوش اما دیگر او را در حدی نمی دید که بتواند کاری از پیش ببرد .
    پس به او گفت که منتظر روز انتقام او خواهد نشست و با این حرکت گفته های مرد سیاه پوش را به تمسخر گرفت.
    نیروی تاریکی اما انتظار این گفته را داشت . زیرا مدتها بود که مرد سفید پوش را دوست دوران قدیم تنهایی هایشان نمیدید .
    پس به او گفت : سرانجام راهی خواهم یافت .
    مرد تیرگی ها برای آخرین بار از ساحل دور شد ...
    او در میان مردم دعوت شده به آن مکان چیز جدیدی یافته بود . برخی از آنها شباهتهای عجیبی با او داشتند . برخی از آنها مانند او بودند و نمی خواستند همه چیز به صلح و صفا بگذرد .
    برخی از آنان مانند او نیروی تاریکشان بر نیروی روشنشان غلبه میکرد و این بود که جرقه جدیدی را در ذهن او زد .
    چرا او نیز مردمان خود را نداشته باشد ؟
    نیروی تاریکی به وسوسه گری پرداخت و با استفاده از نفس تیره بسیاری از همین مردم گروهی را طرفدار خود ساخت .
    او در میان مردم طرفدار نیروی روشن شکاف انداخت و کاری کرد که آنان دو دسته شدند و به یکدیگر تاختند .
    فساد چنان شد که دیگررهبر نیروهای روشنی را ناگزیر از کمک خواستن از مرد سفید پوش کرد .

    مصلحت ...

    مکان مرموز داستان ما یک سرزمین بزرگ بود که از چهار طرف با آب پوشیده شده بود .
    جنگ در این جزیره بالا گرفته بود و آنقدر سهمگین شد که از بناهای آن جز خرابه هایی باقی نماند . مردم آن هر روز نابودی دیگری می آفریدند . یک روز خانه هایشان در کنار صخره ها ویران شد و روز دیگر مقر رهبریشان و دیگر روز نیروهای تاریکی مجسمه بزرگ را به دریا انداختند .
    باید چاره ای اندیشیده میشد .
    نیروی روشن داستان ما چاره ای ندید جزاین که این نیروی مخوف را به شکلی محدود کند . پس یکی از برگزیدگانش را به نزد او فرستاد . همان فردی که رابط او بود با مردمش و البته فردی که نیروی تاریکی به او عمری طولانی داده بود .
    به مردم گفت تا برای زمان مذاکره او کلبه ای در میان جنگل بسازند . جایی که نه قلمرو سفیدی باشد و نه تیرگی .
    کلبه ساخته شد و روز موعود رسید .
    مرد سیاه پوش و مرد سفید پوش در این کلبه دوباره به هم رسیدند .
    صحبت طولانی نشد.
    مرد سفیدپوش گفت : تو هیچ گاه نمی توانی آزاد باشی .
    مرد سیاه پوش پاسخ داد : چه کسی مرا محدود خواهد کرد .
    مرد سفید پوش گفت : ذات تو , همه چیزی که تو هستی نابودی است . پس ذات تو محدودت میکند .
    مرد سیاه پوش گفت : ذات تو چیست ؟
    مرد سفید پوش گفت : مصلحت . این همان چیزیست که تو را در بند خواهد کرد .
    مرد سفید پوش منتظر پاسخ ارباب تاریکی نماند . او به بیرون از محدوده رفت . محدوده ای که طرفدارانش به وسعت زیادی دور کلبه درست کرده بودند , مسیری که هرچند کوچک نیست اما محدوده تاریکیست .
    محدوده ای از خاکستر آبی رنگ ..
    فریادهای مرد سیاه پوش مو را به تن هر موجودی راست میکرد . اما او محدود شده بود .
    طرفداران نیروی تاریک در یک تسویه حساب بزرگ نابود شدند و عده ای انگشت شمار هم توانستند از راهی که نیروی تاریکی در گذشته نشانشان داده بود از جزیره بگریزند .
    آنها در قایقی کوچک جزیره را ترک میکردند و در همان حال از نیروی تاریکی میگفتند , از آخرین رازی که او برایشان آشکار کرده بود .
    آخرین فریادهای مرد سیاه پوش از اعماق جنگل در میان پایکوبی مردم روشنایی گم شد .

    جایگزین ...

    سالها از پی هم می گذشت . آدمهای مختلفی به آن جزیره آمدند و رفتند . همه جور اتفاقی در این میان می افتاد . صلح , جنگ , دوستی و دشمنی .
    مردمی که به جزیره می آمدند از اعماق جزیره چیزهای مختلفی کشف میکردند و روز به روز طالبان این مکان بیش از قبل میشد .
    دیگر این مکان شکل قدیمش را نداشت . پرشده بود از تاسیسات آزمایشگاهی , دهکده , اسکله و کلی چیزهای دیگر ...
    چندین بار نیروی روشنایی مجبور به پاکسازی این مکان از آدمهایی شد که خودش آورده بود و این به ذات آدمها بازمیگشت .
    انسانها به گفته نیروی تاریکی , همواره در حال فساد بودند و این روال تمام ناشدنی بود .
    نیروی روشنایی می دانست که گفته مرد سیاه پوش روزی عملی خواهد شد و او از بندگاه خود خواهد گریخت و در آن روز کسی حریف او نخواهد بود . پس باز به فکر افتاد .
    به جای جای جهان رفت . او گروهی را میخواست که آخرین افرادی باشند که به جزیره می آیند . گروهی که بتوانند روزی جایگزین او شوند .
    نیروی روشنایی داستان ما دیگر توان سابق را نداشت . انسانها او را خسته کرده بودند . ولی در عین حال چاره ای هم جز کمک گرفتن از آنان نداشت . چون شبیه او هیچ موجودی در جهان نبود .
    افراد زیادی انتخاب شدند و به جزیره آورده شدند . آنها کمک کردند و باز هم خوب و بد در میان آنها بود . اکنون جزیره را در بیرون از آن هم کسانی می شناختند .
    نیروی روشنایی نتوانسته بود کارهای مثبت تری انجام دهد . زیرا که انسانها ذهنی بازتر از این که بود نداشتند .
    تنها حرکت مثبت او محبوس نگاه داشتن نیروی تاریکی در آن محدوده بود .
    هرچند که در همین محدوده هم اگر کسی پا میگذاشت از دست او گریزی نداشت . اما باز امکان گریز را از او میگرفت . مهمترین نکته این بود که در این محدوده او نمی توانست کسی را بفریبد .
    زیرا در این محدوده او نمی تواند جسمیت انسانی داشته باشد .
    محدوده های مختلفی در جزیره ایجاد شده بود . انسانها پا به هر جا بگذارند یا محدود میکنند و یا نابود . محدوده معبد , محدود تاریک , محدوده ....

    گمشدگان ...

    برمیگردیم به شروع داستان . سالها باید طول میکشید تا نوبت به آخرین گروه جایگزینان برسد . اما این بار یک تفاوت دیگر هم وجود داشت . در میان آخرین گروه فردی بود که سالها بود ارباب تاریکی در انتظارش بود .
    هواپیمای اوشینک 815 در جزیره سقوط کرد .
    افرادی کشته شدند . افرادی زنده ماندند . در میان زندگان , گروهی بودند که باید بعد از این داوطلب نامیدشان و از این میان یک نفر همان کسی است که در جایگاه مرد سفید پوش و خسته جزیره خواهد نشست .

    در گوشه ای دیگر از این جزیره یک تابوت افتاده . صدای ریزش آب از نزدیکی تابوت به گوش میرسد . تابوت به آرامی تکان میخورد . شاید اگر آدمی آنجا بود از ترس قالب تهی میکرد .
    تابوت آنقدر تکان میخورد تا دربش باز میشود .
    لحظاتی بعد یک مرد به آرامی از داخل تابوت بیرون می آید . با آرامش لباسش را مرتب میکند و نگاه مسخ شده اش اطراف را از نظر میگذراند .
    سپس با خونسردی مسیر مستقیمی را به یک سمت انتخاب میکند و به راه می افتد .

    سالها قبل در یک قایق ...

    قایق از جزیره دور میشود و افراد به وادی سکوت فرو رفته اند . بلاخره یکی از قایق نشینان به حرف می آید .

    نفر اول - چطور میتوان او را نجات داد ؟
    نفر دوم نگاهی به سومین نفر انداخت و با اشاره به مرد سوم گفت :
    - به او گفت ..
    نفر سوم که در جلوی قایق نشسته بود و به دریا نگاه میکرد بدون این که برگردد گفت :
    - وقتی که مرده باشیم .
    نفر اول - کریسچن , چطور باید مرده باشیم ؟
    نفر سوم (کریسچن) – در واقع باید اسمشو فداکاری گذاشت ...
    .................................................. .....................................

    شب اول ...

    افراد اوشینک در کنار ساحل نشسته اند .
    جک مشغول توضیح دادن شرایط سقوط به کیت است .
    ناگهان صدای غریبی از داخل جنگل به گوش میرسد . درختان تکان میخورند و از جا کنده میشوند . صدایی شبیه سوت کشتی و همزمان ضربه های متوالی به گوش میرسد .
    هواپیما شکستگان با تعجب به سمت صدا نگاه میکنند ...

    پایان

    نوزدهم اسفند ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
    تهران . فرخ . ف
    SEYED AMIR و Sherlockii به این پست علاقمند بوده اند.

  2. 8 کاربر از پست مفید FFKIA سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 39
    نوشته ها : 7,504
    سپاس ها : 11,200
    سپاس شده 25,632 در 4,554 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : سفر به ديگر سوي تاريكي (گمشده از ديدگاهي ديگر)

    فكر كنم ديگه چيزي تو لاست نبوده كه دربارش فكر نكرده باشيم .
    اين هم روزگاريه كه بين تاريكي و روشنايي جزيره گذشته !!
    شايد بشه دليل نابودي جيكوب رو هم توش كشف كرد!
    Sherlockii به این پست علاقمند بوده است.
    Они говорят: "Зло преобладает, когда хорошие люди не в состоянии действовать."
    Что они должны сказать, "Evil преобладает"



    امروز می‌خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.
    تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می آید.
    تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
    عوام خدایش را میبینند،
    و اهل معرفت ابلیسش ...
    و چه خون دلها خورد علی (ع) از این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.
    تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند،
    پس از تسلیم، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست.
    یا ایها الذین آمَنو ...آمِنو

    سخنان پایانی مختار در جمع مردم کوفه


    مرکز شبکه و امنیت پارت شبکه پرداز
    دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت
    دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه , هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته


  5. #3
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,545 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : سفر به ديگر سوي تاريكي (گمشده از ديدگاهي ديگر)

    كامل و زيبا
    چقدر دل نشين تمام اين اتفاقات از جلوي چشمانمون عبور كرد با اين نوشته ت !‌
    يه مرور بي نقص ‌!
    واقعا اين همه جنگ و هلاكت و نابودي براي چي ؟
    نيروي روشن ،‌رفتار روشني نداشت
    نيروي تاريك قرباني شد ،‌چون تاريك مطلق نبود
    چون از ابتدا تاريك نبود ،‌اشتباه نيروي رقيب اون رو نابود كرد
    ممنون فرخ

  6. کاربر روبرو از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده است .


  7. #4
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 39
    نوشته ها : 7,504
    سپاس ها : 11,200
    سپاس شده 25,632 در 4,554 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : سفر به ديگر سوي تاريكي (گمشده از ديدگاهي ديگر)

    نقل قول نوشته اصلی توسط MISS SAYTA نمایش پست ها
    كامل و زيبا
    چقدر دل نشين تمام اين اتفاقات از جلوي چشمانمون عبور كرد با اين نوشته ت !‌
    يه مرور بي نقص ‌!
    واقعا اين همه جنگ و هلاكت و نابودي براي چي ؟
    نيروي روشن ،‌رفتار روشني نداشت
    نيروي تاريك قرباني شد ،‌چون تاريك مطلق نبود
    چون از ابتدا تاريك نبود ،‌اشتباه نيروي رقيب اون رو نابود كرد
    ممنون فرخ
    الان كه دوباره داشتم اين داستان رو ميخوندم به نظرم رسيد كه اين ماجرا با كمي تغيير ميشه بنياد داستان لاست.
    البته تغييراتش در محتوي نيست در نوع بيان ماجراست.
    به طور كلي لاست از جايي كه شروع ميشه و تا جايي كه به پايان ميرسه داستان يك سمت خوب و يك سمت بد رو تصوير ميكنه.
    حال مشكلي كه پيش مياد اينه كه اين سمتهاي خود وبد آيا از ابتدا در داستان بودند يا نه....

    با توجه به اتفاقات فصل ششم و اپيزود پانزدهم بايد گفت كه شر از ابتدا در ماجرا نبوده و يا اگر بوده در همان چشمه محصور و زنداني بوده است.
    با ورود جيكوب و برادرش به مناسبات جزيره داستان سمت و سوي مشخص تري پيدا كرده است.
    اين رو ميشه از رنگ لباس اين دو هم دريافت.
    اين كه چرا به صورت پيش فرض دو رنگ سفيد و سياه براي اين ها در نظر گرفته شده و اين كه چرا از ابتدا برادر جيكوب اسم نداره مسئله ايه كه همچنان لاينحله ...
    اما بايد اين طوري در نظر گرفت كه در هر حال اين پديد آمدن شر در داستان با ورود اين دو برادر ايجاد مشه ..
    Sherlockii به این پست علاقمند بوده است.
    Они говорят: "Зло преобладает, когда хорошие люди не в состоянии действовать."
    Что они должны сказать, "Evil преобладает"



    امروز می‌خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.
    تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می آید.
    تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
    عوام خدایش را میبینند،
    و اهل معرفت ابلیسش ...
    و چه خون دلها خورد علی (ع) از این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.
    تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند،
    پس از تسلیم، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست.
    یا ایها الذین آمَنو ...آمِنو

    سخنان پایانی مختار در جمع مردم کوفه


    مرکز شبکه و امنیت پارت شبکه پرداز
    دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت
    دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه , هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته


  8. کاربر روبرو از پست مفید FFKIA سپاس کرده است .


  9. #5
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : سفر به ديگر سوي تاريكي (گمشده از ديدگاهي ديگر)

    نقل قول نوشته اصلی توسط FFKIA نمایش پست ها
    الان كه دوباره داشتم اين داستان رو ميخوندم به نظرم رسيد كه اين ماجرا با كمي تغيير ميشه بنياد داستان لاست.
    البته تغييراتش در محتوي نيست در نوع بيان ماجراست.
    به طور كلي لاست از جايي كه شروع ميشه و تا جايي كه به پايان ميرسه داستان يك سمت خوب و يك سمت بد رو تصوير ميكنه.
    حال مشكلي كه پيش مياد اينه كه اين سمتهاي خود وبد آيا از ابتدا در داستان بودند يا نه....

    با توجه به اتفاقات فصل ششم و اپيزود پانزدهم بايد گفت كه شر از ابتدا در ماجرا نبوده و يا اگر بوده در همان چشمه محصور و زنداني بوده است.
    با ورود جيكوب و برادرش به مناسبات جزيره داستان سمت و سوي مشخص تري پيدا كرده است.
    اين رو ميشه از رنگ لباس اين دو هم دريافت.
    اين كه چرا به صورت پيش فرض دو رنگ سفيد و سياه براي اين ها در نظر گرفته شده و اين كه چرا از ابتدا برادر جيكوب اسم نداره مسئله ايه كه همچنان لاينحله ...
    اما بايد اين طوري در نظر گرفت كه در هر حال اين پديد آمدن شر در داستان با ورود اين دو برادر ايجاد مشه ..
    حالا من از یه دید دیگه بهش نگاه میکنم.
    بردار جیکوب از ابتدا شر نبود. اینقدر لباس سیاه تنش کردند و بهش تلقین کردند تا تبدیلش کردند به نیروی اهریمنی...
    یه جورایی همیشه از این بابت تو لاست دلخورم که چرا برادر باهوش و فهمیده و باشعور تبدیل بشه به نیروی شر و برادر احمق نفهم ساده نیروی خیر؟


    دوباره خواهيم روييد...




  10. کاربر روبرو از پست مفید RASHNO سپاس کرده است .


  11. #6
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,545 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : سفر به ديگر سوي تاريكي (گمشده از ديدگاهي ديگر)

    نقل قول نوشته اصلی توسط FFKIA نمایش پست ها
    الان كه دوباره داشتم اين داستان رو ميخوندم به نظرم رسيد كه اين ماجرا با كمي تغيير ميشه بنياد داستان لاست.
    البته تغييراتش در محتوي نيست در نوع بيان ماجراست.
    به طور كلي لاست از جايي كه شروع ميشه و تا جايي كه به پايان ميرسه داستان يك سمت خوب و يك سمت بد رو تصوير ميكنه.
    حال مشكلي كه پيش مياد اينه كه اين سمتهاي خود وبد آيا از ابتدا در داستان بودند يا نه....

    با توجه به اتفاقات فصل ششم و اپيزود پانزدهم بايد گفت كه شر از ابتدا در ماجرا نبوده و يا اگر بوده در همان چشمه محصور و زنداني بوده است.
    با ورود جيكوب و برادرش به مناسبات جزيره داستان سمت و سوي مشخص تري پيدا كرده است.
    اين رو ميشه از رنگ لباس اين دو هم دريافت.
    اين كه چرا به صورت پيش فرض دو رنگ سفيد و سياه براي اين ها در نظر گرفته شده و اين كه چرا از ابتدا برادر جيكوب اسم نداره مسئله ايه كه همچنان لاينحله ...
    اما بايد اين طوري در نظر گرفت كه در هر حال اين پديد آمدن شر در داستان با ورود اين دو برادر ايجاد مشه ..
    يه سوال كه برام پيش اومده بود رو دوباره مطرح كردي
    به اين فكر مي كردم كه نيروي شر تا قبل از ماجراي جيكوب و برادرش تو جزيره وجود نداشت يا اگر هم بخوايم تصور كنيم كه اون نيرو زنداني بود ،‌بايد بگيم جيكوب و برادرش آزادش كردند ، اما چطوري مي شه اين رو توجيه كرد كه خير يا شر بودن اون نيروي محبوس چشمه چطوري قابل دركه ؟ اينكه پيش فرض سياه يا سپيد بودن لباس ها مي تونه مبدا باشه براي تمايز خير و شر رو باور كنيم ؟ اينم از اون سوالاس كه شايد نتونيم براش جوابي پيدا كنيم كه بر مي گرده به مبدا جزيره !
    قديمي ترين زمان مشخص تاريخي كه از جزيره ديديم مربوط به اپيزود آنسوي درياس ‌، و ما اطلاعي از گذشته تر از اين تاريخ نداريم
    فكر مي كنم نمي تونيم به قطعيت از وجود يا عدم وجود نيروي شر تو جزيره قبل از جيكوب بگيم !!

  12. 2 کاربر از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •