سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستانهای شاهنامه/16/ سوگ سیاوش

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: داستانهای شاهنامه/16/ سوگ سیاوش

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    داستانهای شاهنامه/16/ سوگ سیاوش



    زاده شدن سیاوش


    روزي از روزها طوس پهلوان، صبح زود آن دم كه هنوز آفتاب نزده بود و فقط خروسها مي خواندند از بستر بلند شد، گيو و گودرز و چندين سوار را برگزيد و براي شكار روانه دشت شد. ساعتها كنار جويبار و هرجا كه گمان شكار بود گشتند، شكار فراواني به دست آوردند و خوشحال از آن صيد افكني تفريح مي كردند. شكارگاه ايشان به سرزمين توران بسيار نزديك بود. در راه بازگشت همانطور كه اسب مي تاختند بيشه اي نظرشان را جلب كرد. طوس و گيو و چند سوار به سوي بيشه رفتند. طوس و گيو تمام بيشه را گشتند اما به جاي شكار دختري بسيار زيبا را ميان درختها ديدند و هر دو خندان نزد او رفتند.
    طوس گفت اي ماهرو چه كسي تو را به سوي اين بيشه آورد؟ دختر گفت: راست آن است كه نيمه شب ديشب پدرم كه سخت مست شده بود به خانه آمد تا مرا ديد به سويم دويد تيغ از كمر كشيد و مي خواست سرم را از تن جدا كند. آن زمان از خانه گريختم و به اينجا آمدم. طوس پرسيد: پدر تو كيست و از كدام نژادي؟ دختر گفت من فرزند زاده گرسيوزم و نژادم به فريدون مي رسد. طوس پرسيد اين همه راه را پياده چطور آمدي؟ دختر پاسخ داد. اسبم در راه بماند و دزدان همه زر و گوهر و تاجي را كه بر سر داشتم از من ربودند و ضربه اي نيز بر من كوفتند، از بيم گريختم و اكنون در اين بيشه پناه گرفته ام به اين اميد كه چون مستي از سر پدرم بيرون رود به جستجوي من بر خواهد خواست و مادرم چون بداند همه را روانه خواهد كرد.

    پهلوانان دلشان به او مايل شد و در اين انديشه شدند كه دختر همسر كداميك از ايشان باشد. طوس گفت: نخست من او را پيدا كردم و به همين جهت بود كه تند به اين سوي آمدم. گيو گفت اي سپهدار اين سخن را بر زبان نياور كه من نخست او را يافتم، سخن بايد راست گفت و تندي نكن كه جوانمرد هرگز تندي نمي كند.

    خلاصه حرفشان تند شد و به آنجا رسيدند كه چون نمي توانند در مورد دختر توافقي داشته باشند بهتر است سرش را ببرند تا هر دو راحت شوند چون سخن به اينجا رسيد يكي از سرداران ميانجي شد و گفت: دختر را بهتر است نزد شاه ببريد به آن شرط كه هر چه بگويد قبول كنيد. سرداران دختر را برداشته و روانه خانه شاه شدند . چون به ايوان كاوس رسيدند آنچه را كه گذشته بود با وي راستي گفتند و دختر را نيز به شاه نشان دادند. كاوس چون دختر را ديد گفت اي سپهبدان رنج شما را كوتاه كردم اين دختر هر كه هست در خور حرمسراي من است. سخن را كوتاه كنيد . كاوس از دختر پرسيد از كدام نژادي؟ گفت از خاندان فريدون و گرسیوز جد من است. كاوس گفت آيا راضي هستي تو را به حرم خودم بفرستم و تو را بر زيبايان آن بزرگي دهم؟ دختر گفت: چون تو را ديدم از ميان پهلوانان تو را انتخاب كردم.

    كاووس دختر را به مشكوي خود فرستاد و قصر و زندگي برايش فراهم كرد. تختي از عاج، پيراهني از ديباي زرد و فرمان داد تاجي از زر و پيروزه بر سرش نهادند. خلاصه آنچه را كه شايسته بود به آن بانو دادند. كاووس ده اسب پر قيمت با تاجي از زر و اموالي ديگر نزد هر يك از دو سپهبد فرستاد. سالي نگذشت به كاووس خبر دادند آن دختر فرزندي آورده است. كاووس شادمان شد و نام آن پسر را سياوش نهاد، و ستاره شناسان را گفت تا نيك و بد زندگي او را ببينند. دانايان ستاره سياوش را سخت آشفته و بخت او را خفته ديدند. مدتي گذشت تا رستم به ديدار كاووس آمد. چون سياوش را ديد به كاووس گفت او را به من بسپار كه هرگز دايه اي بهتر از من براي او نخواهي يافت.

    رستم سياوش را همراه خود به زابلستان برد و در طي چند سال آنچه را معمول زمان بود به وي آموخت. تا آنجا كه در سواري، تيرندازي، كمند، گرز، مجلس نشستن، شكار كردن، داد مردم دادن، سخن گفتن، سپاه راندن سیاوش سرامد شد.

    يك روز سياوش به رستم گفت: اي پهلوان رنج بردي و هنرهاي فراوان به من آموختي اكنون زماني است كه كاووس بايد نتيجه آموزش تو را ببيند. رستم قبول كرد و اردويي شايسته براي سياوش بر پا نمود. در خزانه را باز كرد و هر چه داشت در اختيار سياوش نهاد و هر چه كم بود به دست آورد. چون سپاه آراسته شد سياوش با رستم روانه درگاه كاووس گرديد. به كاووس آگهي دادند سياوش به نزديكي شهر رسيده است. كاووس، گيو، و طوس را با سپاه فراوان به استقبال فرزند فرستاد. چون به سياوش رسيدند طوس در يك سو و رستم در سوي ديگر سياوش قرار گرفته و با هم به كاخ كاووس وارد شدند. آتش آوردند و بوي خوش سوختند زر و گوهر بر سرشان نثار كردند تا سياوش برابر كاووس رسيد. چون پدر را ديد نخست آفرين او را گفت و سپس زماني در برابر پدر سر بر خاك نهاد، سپس از جا برخواست و نزد كاووس رفت، كاوس او را بوسيد و جايش داد. سپس از رستم حال پرسيد و نوازش كرد.

    رفتار سياوش چنان بود كه همه از تربيت سياوش شگفتي كردند. بزرگان ايران همه به ديدار سياوش رفتند و سياوش هم به ديدار مادر رفت و مدتي با هم بودند تا اينكه مادر سياوش در گذشت. سياوش زاري كرد و جامه بر تن چاك نمود، خاك بر سر ريخت چنانكه روز و شب كارش گريه بود و خنده بر لب نمي آورد. يك ماه اين درد و داغ بر جگر او ماند تا كم كم خبر به بزرگان رسيد. طوس، فريبرز، گودرز، گيو، و ديگر شاهزادگان و پهلوانان نزد سياوش رفتند. سياوش چون چهره ايشان را ديد بار ديگر گريه آغاز كرد و براي از دست دادن مادر در غم شد. گودرز چون رنگ سياوش را ديد گفت: اي شاهزاده پند مرا بشنو.
    هر آنكس كه زاد او زمادر بمرد
    ز دست اجل هيچكس جان نبرد
    پهلوانان آنقدر كوشيدند تا دل سياوش را از غم كمي تهي كردند. روزگار نيز اينچنين گذشت تا آنكه روزي اين آسمان نيرنگي تازه آغاز كرد.

    عاشق شدن سودابه بر سیاوش

    كاووس هر روز با سياوش سخنها مي گفت، گاه در پنهان گاه در آشكار. يكي از روزها كه كاووس با سياوش نشسته و سخن مي گفتند سودابه همسر جوان كاووس وارد سراي ايشان شد. چون چشم سودابه به سياوش افتاد دل به او سپرد. روز بعد كسي را نزد سياوش فرستاده گفت پنهاني با سياوش بگوي اگر روز به شبستان شاه وارد شود بدون مانع است و آمدن تو شگفتي نخواهد داشت. چون فرستاده دعوت سودابه را به سياوش گفت جوان پاكدل آشفته شد و پاسخ داد: برو به او پاسخ بده كه من مرد اين سخنان نيستم. روز ديگر سودابه نزد كاوس رفت و گفت اي شاه چه شود اگر سياوش را به شبستان فرستي تا خواهران و خويشان خود را ببيند. آيا بهتر نيست به او دستور دهي كه هر چند گاه يكبار در شبستان به ديدارشان برود. چون بيايد او را آنچنان عزيز خواهيم داشت كه با ما رام شود به خصوص اكنون كه در غم از دست دادن مادر است. كاووس گفت اي سودابه سخن درست گفتي و بدان كه تو بيش از يكصد مادر بر سياوش مهر و محبت داري. يزدان پاك تو را چنان آفريده است كه دلت جز به پاكي و مهر راغب نيست و كاووس به سياوش گفت سودابه براي تو نه خواهر بلكه مادري مهربان است به مشكوي من برو، پرده نشينان و پوشيدگان را ببين و زماني با ايشان بمان.

    سياوش چون سخن كاووس را شنيد اندكي خيره خيره به او نگاه كرد و انديشيد شايد پدر مي خواهد او را آزمايش كند. با خود گفت: اگر من به شبستان بروم سودابه رهايم نخواهد كرد پس بهتر است از اين انديشه بيرون روم. پس رو به كاووس كرد و گفت: اي داناي بزرگوار آيا بهتر نيست مرا به سوي دانشمندان و بزرگان كار آزموده بفرستي و يا بگذاري تا جنگ آوري و نبرد را بهتر بياموزم و در كنار تخت تو آئين شاهي را فرا بگيرم. من در شبستان شاه چه خواهم آموخت و كدام زن در مشكوي مي تواند راهنماي من باشد؟ اما اگر دستور پدر آن است كه حتما بايد بروم خواهم رفت. كاوس گفت تو نيز شادماني مي خواهي بد نيست كه سري به شبستان بزني.

    رفتن سیاوش به شبستان شاه

    مردي هيربد نام كه دل و جانش از هر بدي پاكيزه بود كليد مشكوي كاووس را با خود داشت. كاووس او را خواست و گفت نزد سياوش برو و هر چه مي خواهد برايش انجام بده و به سودابه هم بگوي همراه با خواهران خود و ديگران، سياوش را دلخوش نگاه دارند. چون فردا صبح شد آفتاب سر زد. سياوش نزد كاووس رفت. كاووس هيربد را خواست و به سياوش گفت اينك بر خيز و به سوي شبستان برو.
    به فرمان كاووس هر دو آنها به سوي مشكوي رفتند. هيربد در را گشود پرده را برداشتند راه مشكوي باز شد و سياوش ترسان از رفتن به مشكوي قدم به شبستان نهاد. چون سياوش به شبستان رفت پردگيان حرم پيش آمدند بوي خوش ريختند، طلا بر سرش نثار نمودند و شادي كردند و سياوش را وارد سرا كردند. سياوش به آرامي پا بر ديباي چيني نهاد و آرام به درون رفت. رامشگران نواختند، خوانندگان آواز خواندند و با اين ترتيب سياوش وارد حرم خانه شد. چون درست نگاه كرد ديد بهشتي است آراسته، صدها زيبارو در كنار هم زندگي مي كنند. در بالاي شبستان چشمش بر تختي زرين افتاد. پر از پيروزه و جواهرات قيمتي. بالاي تخت فرشي از ديبا گسترده بودند و بر فراز آن سودابه چون ستاره اي تابان مي درخشيد. موهايش شكن بر شكن تا سر دوش رسيده بود، تاجي بلند بر سر داشت و دنباله گيسويش تا به ساق پا مي رسيد. خدمتكاري كفش زرين در دست سر به زير افكنده و در كنار تخت ايستاده بود چون سياوش از پرده گذشت و به چشم سودابه رسيد به تندي از تخت فرود آمد و خرامان نزد سياوش رفت. بر او سجده كرد و زماني دراز او را در آغوش گرفت و چشم و روي او را دليرانه همي بوسيد گويي از ديدار سياوش سير نمي شد.

    پس گفت: اي شاهزاده صد هزار بار يزدان را سپاس، روز و شب سه بار خداوند را نيايش مي كنم چه هيچكس را فرزندي چون تو نيست و شاه بهتر و نزديك تر از تو كسي را ندارد.

    سیاوش به تندي خود را از او را از او رها كرده و نزد خواهران خود رفت. خواهران گردش را گرفتند و كرسي از زر آوردند. سياوش نشست و زماني دراز با خواهران سخن گفت. اهل حرم دسته دسته از دور و نزديك چشمشان به او روشن شده بود همه كس سخن از سياوش مي گفت و سخن آن بود كه اين مرد چون ديگر مردمان نيست و رواني پر خرد دارد. سياوش خواهران را وداع كرد و از شبستان بيرون شد. و سپس نزد پدر رفت و گفت: تمام پرده سراي و نهفته هاي آن را ديدم. ايزد توانا همه نيكويي هاي جهان را به تو داده است. از ديگر گذشتگان ما به شمشير و گنج و سپاه و همه چيز فزوني داري. شاه از گفتار او شاد شد و دستور داد تا جشني بر پا كردند. و تا شب دير به شادي بودند و به هنگام خواب كاووس روانه شبستان شد و به نرمي با سودابه سخن گفت و از سياوش پرسيد و گفت: هر چه از او دانسته اي به من بازگو، از دانايي،از زيبايي صورت و پاكي قلب و نيكويي گفتار. به من بگو پسند تو آمد خردمند هست؟

    سودابه گفت: هرگز كسي را چون سياوش نديده ام، چرا اين راستي را بپوشم. چو فرزند تو كيست اندر جهان؟ كاوس گفت: مي ترسم چون به مردي برسد از چشم بد زيان ببيند. سودابه گفت: اگر سخن مرا بپذيري از خاندان خودم همسري به او خواهم داد تا هر چه زودتر فرزندي آورد. من دختراني از نژاد تو و پيوند تو در شبستان دارم. از نژاد كي آرش و آي پشين دختراني در مشكوي تو هستند. كاووس گفت: آنچه تو مي گويي دلخواه من است همان بكن كه دلخواه تو است. آن شب گذشت، روز ديگر شبگير، سياوش نزد پدر آمد. چون به سخن نشستند كاووس گفت آرزوئي كه داري بگو. سياوش گفت: هر چه شاه بگويد. كاووس گفت: در دل دارم كه از تو فرزندي به جهان آيد تا يادگاري باشد و رشته شهرياري ما به او پيوندد و چنانكه دل من از ديدار تو شكفته مي شود دل تو نيز از ديدار فرزندت به شادي گشوده شود. آن زمان كه به جهان آمدي ستاره شناسان گفتند تو فرزندي به جهان خواهي آورد كه در جهان يادگار خواهد بود. هم اكنون از بزرگان زني انتخاب كن، از خاندان كي پشين، از خاندان كي آرش. سياوش سر به زير افكند. گفت: اي پدر تو شاهي و من به فرمان و راي تو هستم. هر كسي را كه تو بگزيني براي من قابل قبول است. اما از تو مي خواهم اين سخنان را به سودابه هرگز نگو و مرا دگر به شبستان مفرست.

    كاوس چون سخنان سياوش را شنيد بخنديد.
    كاوس گفت: براي گزينش همسر بايد به سودابه بگوييم. از او هيچ انديشه مكن تمام گفتارش مهرباني با تو است. به جان از تو پاسباني مي كند، پسر از گفتار پدرش شاد شد اما در دل مي خواست تا از سودابه بگريزد، و آگاهانه دريافت سخنان كاوس از خودش نيست اين بود كه جانش در رنجي عميق دست و پا زدن گرفت.

    بر اين داستان چند شب گذشت. روزي از روزها سودابه تاجي از ياقوت سرخ سر نهاد و بر تخت نشست. تمام دختران حرم را جمع كرد و شبستان را چون بهشتي آراسته كرد، پس به دنبال هيربد كليد دار فرستاد. چون كليد دار آمد گفت: هم اكنون برو و به سياوش بگوي تا قدم رنجه كند و لحظه اي به شبستان در آيد. هيربد پيام به انجام رسانيد و سياوش در فكر شد و از خداوند ياري خواست با انديشه خود چاره جويي كرد اما هيچ راهي را روشن نديد پس به ناچار لرزان لرزان و خرامان به مشكوي وارد شد، سودابه از تخت به زير آمد ،نزد سياوش رفت. سياوش بر صندلي زرين نشست. و سودابه تمام دختران را در برابر سياوش به پا داشت و گفت : اي شاهزاده اين همه دختران كه در شبستان هستند بر آنها نگاه كن هر كدام را كه خواهي بر گزين. دختران هيچ يك چشم از سياوش بر نمي داشتند. پس به فرمان سودابه هر كدام سوي صندلي خويش رفتند و هر يك در انديشه آنكه بخت كداميك بلندتر خواهد بود. همه سكوت كردند. چون دختران رفتند سودابه گفت چشم باز كن و ببين از اين همه دختران كداميك را بر مي گزيني. سياوش سر به زير افكند و در پاسخ فرو ماند. در دلش گفت:

    كه من بر دل پاك شيون كنم
    به آيد كه از دشمنان زن كنم؟

    سياوش از پذيرفتن آنچه كه سودابه مي خواست سرباز زد و از اينكه دختر او را نيز به همسري بر گزيند نگران بود و داستان مكرهاي شاه هاماوران را با ارتش ايران هر لحظه به ياد مي آورد. و اين بود كه پاسخ خود را بر زبان نمي آورد. سودابه چون سكوت سياوش را بديد دست برد و پرده از رخ خود بر گرفت و به سياوش گفت اين شگفت نيست كه تو هيچيك از دختران شبستان را نپسندي، زيرا تو من را ديده اي.

    كسي كوچو من ديد بر تخت عاج
    نباشد شگفت ار به ما ننگرد
    و كس را به خوبي به كس نشمرد!!

    اي سياوش اگر تو با من پيمان كني و از عهد خود بر نگردي يكي از اين دختران را برايت برمي گزينم تا چون پرستاري نزد تو باشد. حالا با من پيمان كن و بر آن سوگند بخور كه لحظه اي نيز از گفتار من سر نپيچي. آنگاه چون كاووس از اين جهان رخت بربست تو يادگار كاووس و از آن من خواهي بود. به شرط آنكه مرا همچون جان خودت دوست بداري.

    من اينك به پيش تو ايستاده ام
    تن و جان شيرين تو را داده ام
    زمن هر چه خواهي همه كام تو
    بر آرم نپيچم سر از دام تو

    پس بدون شرم سر سياوش را به خود گرفت و بر آن بوسه داد. صورت سياوش از شرم گلگون شد خون بر چهره اش دويد و اشك از مژگانش چون خون آب روان شد. در دل گفت: خدايا اين كار ديو است. اي پروردگار زمين و آسمان مرا از گزند آن دور دار. من هرگز با پدرم راه خطا و گناه نخواهم پيمود و هرگز با اين اهريمن دوستي نخواهم كرد. سياوش لحظه اي انديشه كرد و با خود گفت اگر با اين بيشرم و شوخ چشم سخن سرد بگويم آتش خشم در دلش شعله خواهد زد آنگاه در نهان دشمني خواهد كرد و كاووس را به دشمني با من وا خواهد داشت. پس بهتر است از اين شبستان آزاد شوم. چرب و نرم با او سخن بگويم. آنگاه به سودابه گفت: خوب مي دانم كه در جهان زني ديگر چون تو نيست اما اكنون همان كه دخترت همسر ما شود بس است و همين انديشه را با كاووس در ميان بگذار. ولي آنچه كه با من گفتي رازي خواهد بود در دل من و بدان كه در انديشه من و تو چون مادري مهربان و عزيز هستي. چون سخن به اينجا رسيد سياوش از جا بلند شد و از شبستان بيرون رفت. دمي بعد كاووس به شبستان آمد. سودابه پيش دويد و گفت: سياوش به شبستان آمد تمام پردگيان را بديد و فقط دختر من را پسنديد. كاوس بسيار شاد شد و فرمان داد تا در گنج خانه را گشادند. گوهرها و ديباي زربفت، كمر زرين، دستبند، تاج، انگشتر، تخت و آنچه را كه لازم مي نمود به سودابه داد و گفت آن را براي سياوش به كار ببر و به او بگو اين اندكي است از آنچه كه به تو خواهم داد. دو صد گنج مانند اين را نثار تو خواهم كرد. اين بگفت و به ايوان خود رفت.

    سودابه فقط در اين انديشه بود كه اين همه طلا و جواهر كه به سياوش خواهد رسيد چه بهتر كه از آن من باشد و خود سياوش نيز من را بگزيند چه پس از كاوس، او شاه خواهد شد.
    هر كاري چه بد و چه نيك چاره اي دارد كه گاه چاره آن آشكار و گاه در نهان است. اگر سياوش از آرزوي من سرپيچي كند خود دانم كه چگونه روزگارش را تيره نمايم.

    (ادامه دارد)


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 8 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/17/ سوگ سیاوش (1)

    رفتن سياوش بار ديگر به شبستان

    سودابه روز ديگري بر تخت نشست. تاج زرين بر سر نهاد، گوشواره از گوش بياويخت و فرمان داد تا سياوش را بخوانند. چون سياوش آمد از هر در با او سخن گفت و گفت: شاه گنجي براي تو فرستاده است كه هيچ انساني مانند آن را به چشم نديده است. بيش از دويست پيل بار است از زر و گوهر و عاج و پيروزه و طلا. دخترم را نيز به تو مي دهم. اي سياوش چشم بگشا و بر برو رو و قد و بالاي من نگاه كن و زيباييم را ببين. چرا مرا انتخاب نمي كني؟ آخر بهانه تو چيست كه از مهر من مي گريزي در حالي كه تا من تو را ديده ام مرده ام، روشنايي روز را نمي بينم و خورشيد در چشمان من سياه شده، هفت سال است كه بر چهره ام به جاي اشك خون مي دود. اگر از آشكار مي ترسي بيا در نهان مرا شاد كن تا جواني را از نوآغاز كنم. بارها بيش از آنچه كاووس تو را داد من بر آن خواهم افزود. سياوش تمام سخنان را شنيد ولي همچنان ساكت ماند.

    سودابه گفت اي سياوش اين را نيز بدان كه اگر از فرمان من سربپيچي و دلت بر آرزوي من مايل نشود ماه و خورشيد را در چشمانت تيره مي كنم و شاهي را بر تو تباه خواهم كرد. بلايي بر سرت مي آورم كه در جهان داستان شود. سياوش به آرامي گفت: من كسي نيستم كه از بهر گناه دل دين و شرفم را به باد دهم. اين از مردانگي به دور است كه با پدرم بي وفايي كنم. تو انديشه كن كه بانوي كيكاوسي و خورشيد اين شبستان، اين گناه را تو چگونه بر شرف خود هموار خواهي كرد. سپس با خشم از تخت بر خواست و به سوي در شبستان رفت. سودابه چنگ بر گردن و دامن او زد و گفت اي نابكار من پيش تو راز دل گفتم، بي انديشه از نهاد بدانديش، تو اكنون مي خواهي مرا رسوا كني؟ نه هرگز چنين نخواهد شد. تا سياوش رفت سودابه دست بر گردن جامه خود برد و آن را پاك بدريد و با ناخن روي خود را بخراشيد به دنبال فرياد سودابه از شبستان او غوغا شد. فريادها از ايوان به كوچه رسيد، كاخ پر آشوب شد و خبر به كاووس دادند. از تخت به زير آمد و به شبستان رفت. چون سودابه را آنچنان بديد در انديشه شد. پردگيان همه سخنان سودابه را تكرار كردند و كسي واقعيت كردار آن سنگدل را به راستي ندانست. سودابه در پيش كاووس زانو بر زمين زد. اشك ريخت و موي كند و گفت: جان و تن من پر از مهر توست. بيهوده از من پرهيز مي كني و من جز تو هيچكس را نمي خواهم. در كشمكش بوديم كه تاج از سرم بر زمين افتاد و جامه ام اين چنين چاك شد. كاووس سخن او را پذيرفت و انديشه كرد چنان كه راست مي گويد سياوش را بايد سر بريد. بعد انديشه كرد پس از آن چه خواهند گفت. لحظه اي نشست همه را بيرون كرد. سياوش و سودابه را نزد خود خواند. پس با سياوش گفت هر رازي كه هست از من پنهان مدار. اين بدي را من پايه نهادم و تو را به شبستان فرستادم كه اكنون غمي بزرگ براي من و بند و زندان براي تو به بار آورده است. اكنون راست بگوي و هرآنچه شده از من پنهان مدار. سياوش آنچه گشته بود تمام را گفت و تمام سخنان سودابه را كه به راز گفته بود آشكار كرد. سودابه فرياد زد كه راست نمي گويد او از تمام زنان مشكوي تو فقط مرا خواست. من به او گفتم كاوس چه مرحمت ها به او كرده و من خود فرزندم را به همسريش مي دهم. گفتم بر آنچه شاه داده است چندين برابر خواهم افزود.سياوش گفـت:سودابه خواست مرا به زور به چنگ آورد. پس دو دست خود را بر من چون سنگ تنگ كرد اما شاها من فرمانش نبردم. پس چنگ در مويم زد و روي مرا خراشيد. سودابه گريه كرد و گفت اي شاه كودكي از تو در وجود من است كه ديگر نخواهد ماند.

    كاووس نتوانست داوري كند و ندانست از آن دو چه كس گناهكار است و پس بلند شد دست و تن سياوش را بو كرد. سپس سودابه را بوئيد. از سياوش بوي انسان به مشامش رسيد از سودابه بوي مي و مشك، انديشه كرد اگر سياوش او را پسوده باشد آن بوي گلاب در دست و اندام وي نيز بايد باشد. پس غمگين شد و با خود گفت سودابه گناهكار است بايد بفرمايم تا با شمشير بدنش را ريز ريز كنند. دمي بعد از شاه هاماوران كه پدر سودابه بود انديشه كرد كه اگر چنان كند. آشوب و جنگ از نو آغاز خواهد شد و گذشته از آن دلش از مهر لبالب بود و ديگر آنكه كودكان كوچكي از سودابه داشت. پس با خود گفت غم خرد را خرد نتوان شمرد و دانست كه سياوش در آن داستان بی گناه است پس با وي گفت از این موضوع با کس سخن نگوید.

    سودابه و چاره گري زن جادو

    سودابه دانست كه كاوس بر او بد گمان شده و اگر دير بجنبد زياني بزرگ خواهد كرد. اين بود كه در كار زشت خود حيران شد و بالاخره راهي تازه براي بد نامي سياوش به دست آورد.
    در شبستان سودابه زني بود پر مكر و فريب كه تمام سخن و اندیشه اش جادو و افسون بود. آن زن در شكم خود بچه داشت و كم كم بارش سنگين شده بود. سودابه او را خواست و نوازش كرد و به او گفت: با تو سخني دارم كه اول بايد با من پيمان كني تا آنچه را كه با تو مي گويم هرگز به ياد خودت هم نياوري. چون زن با او پيمان بست زر فراوانش داد و سپس گفت اكنون دارويي به دست آور تا كودك خود را قبل از آنكه به جهان بيايد بيافكني و چون چنين كردي به هوش باش كه رازيست ميان من و تو كه هرگز نبايد كسي از آن آگاه شود. شايد دروغ من با افكندن بچه تو فروغي بگيرد.

    چون بچه افكنده شد به كاووس مي گويم كه من بچه افكنده ام و سياوش مايه آن شده است. اگر چنين كني هر چه خواهي خواهم داد و اگر سخن من نشنوي نزد كاووس بي آبرو خواهم شد و او مرا از مشكوي خود بيرون خواهد راند. اما اگر كاووس فرزند مرده ببيند كين سياوش را بر دل خواهد گرفت. زن كه پول و مال چشمش را خيره كرده بود گفت: من تو را بنده ام هر چه گويي همان خواهم كرد. زن از شبستان بيرون شد و داروئي فراهم آورد و چون شب تيره فرارسيد آن دارو را خورد و فردا بچه او مرده به جهان آمد. نه فقط يك كودك بلكه دو كودك. سودابه فرمان داد تشتي از زر را آوردند و آن دو كودك را در تشت نهادند چون خيالش راحت شد صدا به فرياد بلند كرد و جامه بر تن پاره كرد. زن را از مشكوي بيرون فرستاد و خود در بستر بخفت. فغانش تمام كاخ را فرا گرفت و به دنبال آن هر كس كه در شبستان بود نزد سودابه رفت او نيز هر بار دو كودك مرده را به مردم نشان مي داد. صداي شيون و فريادها به كاخ كاووس رسيد. او كه خفته بود از خواب پريد پرسيد چه شده؟ تمام داستان را با وي گفتند. كاووس بر جاي خودآرام گرفت. آن روز را نيز در كاخ خود باقي ماند شب بعد به شبستان رفت.

    سودابه را خفته در بستر و شبستان را آشفته ديد. دو كودك مرده را در تخت زرين نشانش داد. سودابه هر زمان نعره مي زد و اشك مي ريخت و به كاووس مي گفت: آيا دليل ديگر هم مي خواهي مرگ اين كودكان از آفتاب روشن تر است. هر چه كرده بود به تو گفتم تمام بدي هايش را بر شمردم، آنگاه تو بر گفتار دروغ سياوش دل سپردي. كاووس بار ديگر بر سياوش بد گمان شد و با خود گفت: اين ديگر دروغ نيست پس بهتر است از اختر شناسان ياري بگيرم. كاووس به بارگاه خود رفت و ستاره شناسان را نزد خود خواند. بزرگان نيز نزد او جمع شدند. تمام داستان را به ايشان گفت. همچنين از دو كودك مرده، دانشمندان به خورشيد و ستارگان نظر كردند يك هفته مهلت خواستند، سر انجام پاسخ آوردند كه مرگ كودكان به نيروي زهر است و ديگر آنكه پدر دو كودك كاووس نيست و سوم آنكه كودكان نه فقط از كاووس نيستند بلكه به سودابه نیز تعلق ندارند. چه اگر از نژاد كيان بودند يافتن سرنوشت ايشان آسان بود. شگفتي اين است كه از اين دو كودك نه اثري در آسمان است و نه رازي در زمين كه آن را بگشائيم. ستارگان مي گويند مادر اين كودكان زنيست با چنين نشاني و حتما سودابه مادر آنها نيست. چون خبر به سودابه رسيد بار ديگر فغان برداشت و گفت مي دانم شاه مي خواهد مرا سرنگون كند و رحمي به دل من كه از رنج كشته شدن فرزندانم هر زمان آرزوي مرگ دارم نمي كند و من تا آن زمان كه جان از تنم بيرون رود از غم كودكان رها نخواهم شد. كاووس به سودابه گفت اي زن آرام گير و اين سخن ها را كه شايسته بانويي چون تو نيست بر زبان نياور.

    فرداي آن روز كاووس پاسبانان روز و شب شهر را بخواند. نشان آن زن پليد و فرزندكش را به ايشان داد و گفت تمامي شهر را بگرديد آن زن را يافته و به تندي نزد من آوريد. پاسبانان روز و شب جستجو كردند تا زني را با آن نشان كه ستاره شناسان گفته بودند يافتند. خبر به دانشمندان دادند. آنان به ديدار زن رفتند نشانه ها درست بود و بدبخت زن را به راه خواري بردند نزديك شاه. كاووس به آرامي از زن پرسش كرد، اميد ها داد ولي زن اقرار نكرد. چند روزي گذشت، كاووس خسته شد و او را به دست دانايان سپرد. زن را بردند. اما هيچ افسوني بر زن كارگر نيامد. به زن گفتند اگر راست نگويي سر و كارت يا با شمشير است يا از دار آويزان مي شوي و يا در چاه خواهي افتاد. زن بدكش آرام بر ايشان نگاه كرد و گفت من بي گناهم چگونه مي توانم به شاه دروغ بگويم. نتيجه را به كاوس گفتند. او به دانايان گفت نزد سودابه رويد. اختر شناسان به سودابه گفتند هر دو كودك كه مرده اند از زني جادوگر هستند، پدرشان نيز از ريشه اهريمن است. سودابه چون سخن ايشان را شنيد به كاووس پيغام داد و گفت: اخترشناسان راست نمي گويند آنها از بيم سياوش اين دروغ را سر هم كردند. آنها مي دانند پشت سياوش جهان پهلوان رستم ايستاده و من نيز جز همواره گريستن كاري نمي توانم كرد.
    حال تو به سخن اختر شناس گوش مي كني و خود غم اين دو كودك نورس را نداري، حال كه چنين انديشه مي كني داوري را نزد خداوند و آن جهان خواهم برد. كاووس به تلخي گريست و نزد سودابه آمد و هر دو با هم گريستند. فرداي آن روز كاووس موبدان را نزد خود خواند. داستان سودابه را با ايشان گفت، موبد گفت: اي شاه اگر چه فرزند بس عزيز و ارجمند است و از سوي ديگر در برابر فرزند تو دختر شاه هاماوران قرار گرفته و هر دو سرسخت و لجوج قدمي واپس نمي نهند بايد بر قانون دين بهي، سوگند بخورند و يكي از ايشان بايد از آتش فروزان گذر كند. فرمان يزدان پاك چنان است كه آتش نيز بر بي گناه گزندي نمي رساند.

    كاووس سودابه را نزد خود خواند و سياوش را نيز در جاي ديگر نشانيد. چون سخن ها سر انجام نيافت گفت دل من نسبت به هيچيك از شماها روشن نيست. فقط آتش است كه گنهكار را بزودي رسوا خواهد كرد. سودابه گفت من از آغاز راست گفتم و دو كودك را كه بدست سياوش مرده به جهان آمده بودند به شاه نشان دادم آيا گناهي بيش از اين و دليلي روشن تر از دو كودك مرده براي راستگويي من مي تواند وجود داشته باشد؟ شاه بايد سياوش را وادارد تا كردار بدش را با آتش بيازمايد. كاووس رو به سياوش كرد گفت: چه مي گويي؟ سياوش پاسخ داد: اگر آتش دوزخ باشد، اگر كوهها شعله ور شوند براي پاك كردن اين ننگ از آن خواهم گذشت.

    سرد گشتن آتش بر سیاوش


    كاوس فرمود تا صد كاروان شتر سرخ موي هيزم گرد آوردند و از آن دو كوه بلند برپا كردند و همـﮥ شهر به تماشا شتافتند و بر زن بدكيش نفرين فرستادند.
    سپس شاه دستور داد تا نفت سياه بر چوبها ريختند و آتش افروزان شعله به آسمان رساندند چنانكه شب از روشني چون روز گشت. همـﮥ مردم از كار سياوش گريان شدند. سياوش با كلاه خود زرين و جامـﮥ سفيد و لبي پرخنده از اميد بر اسب سياه نشسته پيش شاه شتافت. پياده شد و نيايش كرد و چون پدر را شرمگين ديد گفت:
    پدر اندوهگین مباش که اگر بيگناهم رهايي مراست. پس به سوي آتش روانه شد و با داور پاك راز گفت و زاري نمود و اسب برانگيخت. سودابه از سوي ديگر به بام آمد و به آتش نگريست و در دل آرزو كرد كه بر سياوش بد رسد. مردم همه چشم به كاووس دوخته بودند و خشمگين مي‌ گريستند.
    سياوش با اسب خود را به ميان آتش انداخت و چنان در ميان شعله ‌ها مي ‌تاخت كه گويي اسبش با آتش سازش دارد، اما آتش چنان زبانه مي‌ كشيد كه اسب و سياوش را در خود پنهان كرد.

    يكي دشت با ديدگان پر زخون
    كه تا او كي آيد زآتش برون

    پس از لحظه ‌اي سياوش با لبان پرخنده از آتش بيرون آمد، همينكه چشم جهانيان به او افتاد از شادي خروش برآوردند.
    كمترين اثري از آتش در لباس و اسب و تن سياوش ديده نمي ‌شد. همه به يكديگر مژده مي‌ دادند كه خدا بر بيگناه بخشيد، اما سودابه از خشم موي مي‌ كند و اشك مي ‌ريخت. همينكه سياوش پيش پدر رفت و كاووس اثري از دود و آتش و گرد و خاك در او نديد از اسب فرود آمد و تنگ به برش گرفت و با او به ايوان شتافت و سه روز به شادي نشستند.
    پس از آن در كار سودابه با ايرانيان شور كرد. همه او را سزاوار مرگ دانستند. شاه با دلي پردرد و رنگ رخساري زرد فرمان به دار آويختن او را داد. سياوش انديشيد كه روزي شاه از اين كار پشيمان مي ‌شود و او را مسبب اندوه خود مي داند پس از شهريار خواست تا سودابه را به او ببخشد شايد پند بپذيرد و از اين راه برگردد. شاه او را بخشيد و به شبستان فرستادش. چون روزگاري گذشت دل شاه بر سودابه گرمتر گشت.

    اما سودابه باز جادويي ساخت تا دل شاه بر سياوش بد شود. كاووس از گفتار او در گمان افتاد و اين راز را با كسي نگفت تا حادثــﮥ تازه اي پيش آمد و آن لشكر كشي افراسياب بود. كاووس از اين خبر بسيار تنگدل شد و خود را آمادﮤ كارزار كرد، اما مـﺅبدان پندش دادند كه او خود به جنگ نرود و اين كار را به پهلواني دلير واگذارد.

    (ادامه دارد)


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 5 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  6. #3
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/17/ سوگ سیاوش

    رفتن سیاوش به جنگ افراسیاب

    سیاوش از پدر خواست كه او را به جنگ افراسياب بفرستد. پدر همداستان شد و او را نواخت و دلشاد گشت. رستم را خواند و سياوش را به او سپرد. تهمتن با جان و دل پذيرفت. شاه در گنج گشاد و شمشير و گرز و سنان و سپر و دليران جنگي و گردان نام آور و همه چيز و همه كس را در اختيار سياوش گذاشت و خود با ديدگان پرآب تا يك روز راه با او همراه شد. سرانجام يكديگر را در آغوش گرفتند و چون ابر بهار گريستند و زاري كردند.

    گواهي همي داد دل در شدن
    كه ديدار از اين پس نخواهد بدن

    بدين ترتيب پدر و پسر از يكديگر جدا شدند و سياوش و تهمتن با سپاه روي به جنگ افراسياب نهادند و آنقدر پيش رفتند تا به بلخ رسيند. از آن سو خبر به افراسياب رسيد كه سياوش و تهمتن با سپاهي ‌گران پيش آمدند. شاه توران گرسيوز را مأمور كارزار كرد و در دروازﮤ بلخ جنگ در گرفت. تا سه روز جنگ كردند و روز چهارم سياوش با لشكر‌ گران به شهر بلخ در آمد و نامه ‌اي به كاووس فرستاد و از پيروزي و پيشرفت سخن گفت:

    به بلخ آمدم شاد و پيروز بخت
    به فر جهاندار با تاج و تخت
    كنون تا به جيحون سپاه من است
    جهان زير فر كلاه من است

    از سوي ديگر افراسياب از خبر جنگ سياوش و پيروزيش خشمگين گشت و نامداران را خواست و دستور كمك داد و شب با سري آشفته به خواب رفت،, چون بهره‌اي ازشب گذشت افراسياب خروشي برآورد و از تخت بر زمين در غلطيد، همه از فرياد و غوغايش از خواب برخاستند. گرسيور نزد برادر آمد، چون او را لرزان ديد از حالش پرسيد. افراسياب پس از آنكه اندكي بهوش آمد گفت: خواب هولناكي ديده‌ام كه سخت پريشانم ساخت: بياباني پر مار ديدم و زمين و زمان را پر گرد و خاك. سراپردﮤ من در بيابان برافراشته بود و گردا گردش را سپاهي از پهلوانان فراگرفته بودند، ناگهان بادي برخاست و درفش مرا نگونسار كرد و سراپرده و خيمه سرنگون گشت. سپاهي از ايران برمن تاخت. از تخت به زيرم كشيدند و با دستهاي بسته پيش كاووس بردند. جواني چون ماه نزد كاووس بود. برمن حمله كرد و از كمر بدو نيمم كرد، من ناليدم و از خروش درد از خواب بيدار گشتم.
    پس از آن اختر شناسان و مـﺅبدان را خواست تا خواب را تعبير كنند. ايشان پس از زنهار خواستن از او، حمـلـﮥ سپاه بيکران ايرانيان به سر كردگي شاهزادﮤ دلاور و راهنمايي جهانديده ‌اي آگاه ساختند و او را از كشتن شاهزادﮤ جوان بر حذر داشتند، زيرا فرجام اين كار را جز ويراني و تباهي نديدند. افراسياب آشفته دل گشت و راي خويش را از جنگ و كين برگرداند و به آشتي مبدل كرد و مصمم شد كه سرزميني را كه از دست داده است به ايرانيان واگذارد و بلا را از خود دور كند. پس گرسيوز با اسبان تازي و نيام زرين و شمشير هندي و تاج پر گوهر و صد شتر بار گستردني و غلام كنيز براه افتاد تا به لب جيحون رسيد و فرستاده‌ اي نزد سياوش گسيل داشت و پس از آن با كشتي از آب گذشت تا به بلخ در آمد. سياوش او را با محبت و نوازش پذيرفت و نزد خويش نشاندش. گرسيوز پس از تقديم هديه ‌ها درخواست صلح افراسياب را به گوش رستم و سياوش رساند. رستم هفته ‌اي مهلت خواست و با سياوش دور از انجمن به شور پرداخت. سرانجام قرار بر اين نهادند كه براي رفع بدگماني از افراسياب گروگاني از نزديكان خود بخواهد و سرزمين هايي كه از ايران در دست تورانيان بوده است به ايشان واگذارد و خود به توران زمين برود. افراسياب هردو پيشنهاد را پذيرفت. از خويشان نزديك صد نفر گروگان فرستاد و شهرهاي ايران را به ايشان واگذاشت.
    پس از آن رستم با نامه ‌اي از طرف سياوش به درگاه كاووس شاه رفت. چون شاه از مضمون نامه اطلاع يافت خشمگين گشت و از وضع آنها برآشفت و رستم را سرزنشها كرد. رستم با هيچ دليل و برهاني نتوانست شاه را خرسند سازد تا آنكه كاووس گناه اين كار را به گردن او انداخت و به تنبلي نسبتش داد.

    كه اين در سر او تو افكنده‌ اي
    چنين بيخ كين از دلش كنده‌ اي
    تن آسايي خويش جستي در اين
    نه افروزش تاج و تخت و نگين
    ترا دل به آن خواسته شاد شد
    همه جنگ در پيش تو باد شد

    فرمود تا طوس به جاي رستم به جنگ برود. رستم غمگين شد و پر از خشم از پيش كاووس بيرون رفت و روي به سيستان نهاد. كاووس از طرف ديگر نامه اي هم به سياوش نوشت و او را سرزنش كرد.

    تو با ماهرويان بياميختي
    ببازي و از جنگ بگريختي

    و او را به فرستادن گروگانها به دربار ايران و شكستن پيمان برانگيخت و او را نزد خود خواند.
    سياوش چون از نامه و خشم پدر بر رستم و گسيل داشتن طوس آگاه شد. بسيار خشمگين گشت و انديشيد كه اگر صد مرد گرد و سوار را كه همه از خويشان افراسياب هستند به دربار ايران بفرستد همه به فرمان پدر به دار آويخته مي ‌شوند و اگر هم پيمان را بشكند و با شاه توران بجنگد، زبان سرزنش به رويش گشاده مي ‌گردد، همه او را از عهد شكني ملامت مي كنند و خدا هم اين كار بد را نمي ‌پسندد و اگر جز اين كند و سپاه را به طوس بسپرد و نزد پدر باز گردد از او و سودابه هم جز بدي نخواهد ديد. سياوش با دل تيره اين راز را با سرداران خود در ميان نهاد و از بخت بد خود ناليد و روزگار گذشته را به یاد آورد و از پيمان شكستن‌ و به جنگ‌ گراييدن با پيش پدر بازگشتن سرباز زد و تنها چاره را در گوشه گيري دانست.

    شوم گوشه‌ اي جويم اندر جهان
    كه نامم زكاووس ماند نهان

    دستور داد تا گروگان و خواسته ها همه را نزد افراسياب بفرستند و او را از پيش آمد آگاه گردانند،, هرچه دلاوران پندش دادند و از چشم پوشي از تخت و تاج بازش داشتند، سودمند نيفتاد و خود را به افراسياب وفادار نشان داد و نوشت:

    از اين آشتي جنگ بهر من است
    همه نوش تو درد و زهر من است
    ز پيمان تو سر نكردم تهي
    و گرچه بمانم زتحت مهي

    از او راه خواست تا به شهر امني برود و زماني آسوده و از خوي پدر در امان باشد.
    افراسياب كه حال را چنان ديد پر درد گشت و با پيران به شور پرداخت و درمان كار خواست. پيران از سياوش و فرهنگ و شايستگي و خردش سخنن گفت و او را به خوي خوش و درستي پيمان ستود و چنان ديد كه شاه در كشور خود جايش بدهد و با ناز و آبرو نگهش دارد تا چون كاووس درگذرد و تاج شاهي به سياوش برسد و هردو كشور از آن او گردد. افراسياب پسنديد و نامه ‌اي به سياوش فرستاد و در آن از تيرگي دل پدر با پسر تأسف خورد و به مهر خود دلگرمش ساخت:

    تو فرزند من باش و من چون پدر
    پدر پيش فرزند بسته كمر
    سپاه و زر و گنج و شهر آن تست
    به رفتن بهانه نبايدت جست

    رفتن سیاوش پیش افراسیاب


    چون نامه به سياوش رسيد، از سويي شاد گشت و از سويي ديگر دردمند شد كه دشمن اگرچه به ظاهر دوست شود جز دشمني از او نيايد. سرانجام نامـﮥ گله آميزي به پدر نوشت و با ديدگان پر اشك از جيحون گذشت. پيران با سپاه و پيل و تخت پيروزه و درفش پرنياني و صد اسب گرانمايه و شكوه بسيار به پيشبازش آمد و سراپايش را بوسيد. سياوش از آنهمه ناز و نوازش شاد شد ولي مهر ايران و دوري از سرزمين خويش همچنان غمگين و آزرده خاطرش مي داشت.
    پيران كه او را چنان دردمند ديد به مهر خود و افراسياب دلگرمش ساخت:

    مگردان دل از مهر افراسياب
    مكن هيچگونه به رفتن شتاب
    فداي تو بادا همه هرچه هست
    كز ايدر كني تو به شادي نشست

    سياوش از گفته ‌هاي پيران شاد شد و از انديشه آزاد گشت.

    به خوردن نشستند با يكديگر
    سياوش پسر گشت و پيران پدر

    پس از آن با خنده و شادي براه افتادند و جايي درنگ نكردند. از سوي ديگر افراسياب پياده به پيشباز رفت. سياوش به ديدن او از اسب فرود آمد و يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسه ‌ها بر چشم و سر هم زدند. افراسياب از اين آشتي آرام گشت و به سياوش مهربانيها كرد و فرمود يكي از ايوانها را با فرش زربفت پوشاندند و تخت زريني نهادند و سياوش را بر آن نشاندند، جشني ترتيب دادند و به شادي پرداختند و شبگير افراسياب هديه ‌هاي بسيار برايش فرستاد. هفته‌ اي به شادي گذشت. تا روزي افراسياب عزم گوي و چوگان كرد و با سياوش به دشت بيرون رفت. تا شب به بازي سرگرم شدند و شادان به كاخ بازگشتند، افراسياب كه از پهلواني و رشادت سياوش خيره گشته بود باز هديه ‌ها برايش فرستاد و عزيزش داشت و هر روز چنان دل به او گرم مي‌ داشت كه جز با او با ديگري شاد نبود.
    سالي بدين ترتيب گذشت تا روزي كه پيران و سياوش با هم نشسته و به گفتگو پرداخته بودند، پيران سخن را به اينجا كشاند كه از سويي شاه جز بر تو بركسي نظري ندارد:

    چنان دان كه خرم بهارش تويي
    نگارش تويي غمگسارش تويي

    از سوي ديگر پسر كاووس هستي و بر همـﮥ هنرها چيره، پدر پير است و تو برنايي, نبايد كه از تاج كياني جدا ماني.
    پس از آن گفت شهريار و گرسيوز هر كدام سه ماهرو در پس پرده دارند، من هم چهار دختر دارم كه همه بندﮤ تواند. بزرگتر جريره نام دارد كه ميان خو برويان بي‌ نظير است، يكي را برگزين.
    سياوش ميل خود را به دختر پيران نشان داد و گفت:

    زخوبان جريره مرا درخور است
    كه پيوندم از جان تو بهتر است


    پيران باشادي به خانه رفت و كار جريره را آماده كرد.

    بيار است او را چو خرم بهار
    فرستاد در شب بر شهريار

    اما حشمت و جاه سياوش بر درگاه افراسياب هر روز افزونتر مي‌گرديد. چندي هم بدين منوال گذشت تا روزي كه پيران به سياوش گفت مي ‌داني كه شاه از وجود تو سرافزاز است.
    اگر چه دختر مرا داري به فكر كم و بيش تو هستم و سزاوار تو مي دانم كه از دامن شاه گوهري جويي تا برگاه خود بيفزايي، فرنگيس از همـﮥ دخترانش خوبروتر و بهتر است. اگر بخواهي اين راز با شاه در ميان بگذارم تا با او پيوند كني. سياوش از مناعت طبع و نجابت و پاكي دل به اين كار تن در نداد و نخواست كه جريره را آزرده خاطر سازد. پس پاسخ داد:

    وليكن مرا با جريره نفس
    برآيد نخواهم جز او هيچكس
    نه در بند گاهم نه در بند جاه
    نه خورشيد خواهم نه روشن كلاه
    بسازيم با هم به نيك و به بد
    نخواهم جز او گر به من بد رسد

    اما پيران او را از جانب جريره آسوده خاطر ساخت. سياوش از اصرار پيران راضي گشت و گفت: ‹‹حال كه از ايران جدا ماندم و ديگر روي پدر و رستم دستان و پهلوانان را نخواهم ديد و بايد كه به توران زمين خانه گزينم پس بدين باش و اين كدخدايي بساز."
    پيران نزد افراسياب شتافت و دخترش را براي سياوش خواستگاري كرد. افراسياب نخست به بهانـﮥ آنكه ستاره شناسان او را از داشتن نبيره ‌اي از نژاد كيقباد و تور بر حذر داشته اند از درخواست پيران سر باز زد. اما پيران گفتار ستاره شناسان را ناچيز دانست و افراسياب را راضي كرد كه فرنگيس را به سياوش بدهد. پس با شادي بسيار بازگشت و سياوش را خبر كرد تا آمادﮤ كار شود. سياوش همچنان از عروسي تازه شرمگين بود، چون دل پاكش به او اجازﮤ بيوفايي به جريره را نمي داد.

    سياووش را دل پر آزرم شد
    زپيران رخانش پر از شرم شد
    كه داماد او بود بر دخترش
    همي بود چون جان و دل در برش

    پيران كليد گنج را به گلشهر بانوي خويش سپرد. او هم طبقهاي زبرجد و جامهاي پيروزه و افسر شاهوار و بارﮤ گوشوار و شصت شتر از گستردنيها و پوشيدنيهاي زربفت و تخت زرين و نعلين زبر جد نگار و صد طبق مشك و صد طبق زعفران با سيصد پرستار زرين كلاه آماده كرد و با عماريهاي زرين نزد فرنگيس برد و نثارش كرد. پس از آن فرنگيس را نزد سياوش فرستادند و مدتي چون ماه و خورشيد در بر يكديگر نشستند.
    يك هفته سراسر كشور در جشن و شادي بود و مردم از مي و خوان سير گشتند.

    (ادامه دارد)


    دوباره خواهيم روييد...




  7. 4 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  8. #4
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/17/ سوگ سیاوش



    افراسياب كشور پهناوري را تا چين به سياوش سپرد. سياوش شاد گشت و با فرنگيس و پيران روان شدند تا به مكاني رسيد كه از سويي به دريا و از سوي ديگر به كوه راه داشت. آنجا را براي بناي عظيمي سزاوار دانست و فرمود تا كاخ و ايوان باشكوهي بنا كنند. پس از رنج بسيار گنگ دژ ساخته شد. بنايي به وجود آمد كه در شكوه و عظمت و خرمي و صفا بي نظير بود.
    سياوش روزي با پيران به كاخ رفت و آن را از هر جهت آراسته ديد. چون برگشت, ستاره شناسان را خواست, از ايشان پرسيد كه آيا از اين بناي با شكوه بختش به سامان مي‌ رسد يا دل از كرده پشيمان مي شود. اختر شناسان آن را فرخنده ندانستند. سياوش دل غمگين داشت و از آيندﮤ بد، تيره و دژم گشت. اين راز را با پيران درميان گذاشت كه اين كاخ و سرزمين آباد به ديگر كسان مي رسد و خود از آن بي بهره خواهد ماند. پيران آرامش كرد و چون به شهر خود بازگشت مدتها از آن كاخ و دستگاه با افراسياب سخن گفت. افراسياب كه از اين خبر شاد گشت هر چه از پيران شنيده بود با گرسيوز در ميان نهاد و او را به رفتن نزد سياوش و ديدن آن دستگاه وا داشت و به او سپرد كه با نظر بزرگي و احترام بدو بنگرد.

    به پيش بزرگان گراميش دار
    ستايش كن و نيز ناميش دار

    گرسيوز با هديه و پيغام افراسياب براه افتاد. سياوش چون شنيد پيشباز آمد و يكديگر را در برگرفتند و به ايوان رفتند و به شادي نشستند. آنگاه گرسيوز به كاخ فرنگيس رفت. او را بر تخت عاج با فر و شكوه فراوان ديد. به ظاهر شاديها كرد، اما در دل از حسد خونش به جوش آمد.
    از حسد برخود پيچيد و رخسارش زرد گشت. آن روز به شادي نشستند و روز ديگر سياوش آهنگ ميدان و گوي كرد. گرسيوز با او همراه گشت و به بازي پرداختند. هر بار كه گرسيوز گوي مي ‌انداخت، سياوش به چالاكي آن را مي‌ ربود. سواران ترك و ايران نيز به هم آميختند و از هر سوي اسب مي تاختند. اما پيوسته دلاوران ايراني از تركان گوي مي‌ ربودند. سياوش كه از ايرانيان شاد گشته بود فرمود تا تخت زرين نهادند و با گرسيوز به تماشا نشستند. گرسيوز سياوش را به زور آزمايي خواند و گفت:

    بيا تا من و تو به آوردگاه
    بتازيم هر دو به پيش سپاه
    بگيريم هر دو دوال كمر
    بكردار جنگي دو پرخاشگر
    گرايدون كه بردارمت من ز زين
    ترا ناگهان بر زنم بر زمين
    چنان دان كه از تو دلاور ترم
    به مردي و نيرو ز تو برترم
    وگر تو مرا بر نهي بر زمين
    نگردم بجايي كه جويند كين

    سياوش از بزرگواري دعوتش را نپذيرفت. به ظاهر خود را كوچك شمرد و سزاوار زور آزمايي با او نديد، اما در واقع نخواست با گرسيوز كه برادر شاه و مهمان او بود بجنگد. از او خواست كه پهلوان ديگري را به نبرد با او بفرستد. گرسيوز دو پهلوان يل را بنام گروي زره و دمور كه در جنگ بي همتا بودند برگزيد و به ميدان فرستاد.
    سياوش هماندم دوال كمر گروي را گرفت و بي ‌آنكه به گرز و كمند نيازي يابد او را به ميدان افكند. پس به سوي دمور رفت،, گردنش را گرفت و از پشت زين برداشت و مانند آنكه مرغي به دست دارد پيش گرسيوز بر زمين نهادش و خود از اسب به زير آمد و دوستانه دستش را فشرد و با خنده و شادي به كاخ بازگشتند.
    گرسيوز پس از هفته ‌اي درنگ، آهنگ بازگشت كرد. در راه از سياوش و هنر نماييهايش سخن گفت،َ اما از ننگ شکست شرمگین بود و كينـﮥ سياوش را به دل گرفت و چون به درگاه افراسياب رسيد، به بيگانه پرداخت و سخن سياوش را به ميان كشيد و بد گفتن آغاز كرد كه گاه گاه از كاوس شاه فرستاده اي نزدش مي ‌آيد و از چين و روم پيامها برايش مي فرستند‌، به ياد كاووس جام به دست مي‌ گيرد و از شاه توران يادي نمي‌ كند. دل افراسياب از اين سخنان دردمند شد و گفت: «در اين باره سه روز مي‌ انديشم.» اما روز چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آساني از سياوش دل برگيرد. پس به گرسيوز گفت:
    بهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسيوز رأي او را برگرداند و گفت: اگر به ايران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج و درد نصيب ما نخواهد كرد .

    نداني كه پروردگار پلنگ
    نبيند ز پرورده جز درد جنگ

    آنقدر گرسيوز از سياوش و فرنگيس و نخوت و غرور و بيوفايي و ناسپاسيشان سخن گفت تا دل افراسياب پر درد و كين شد و سرانجام گرسيوز را به آوردن سياوش و فرنگيس برگماشت. گرسيوز با دلي پر كينه نزد سياوش شتافت و پيام افراسياب را برد كه چون ما را به ديدار تو نياز است با فرنگيس برخيز و نزد من آي و چندي با ما شاد باش و همين جا به نخجير پرداز.
    چون به درگاه سياوش رسيد و پيغام را رساندـ سياوش شاد گشت و دعوت را پذيرفت. اما گرسيوز انديشيد كه اگر سياوش با اين شادي و خرد پيش افراسياب برود، دل شاه بر او روشن مي شود و دروغ وي آشكار مي ‌گردد. پس چاره اي كرد و از چشم اشك فرو ريخت. سياوش از غم و دردش پرسيد گفت: افراسياب اگرچه به ظاهر مهربانست، اما بايد پيوسته از خوي بدش بركنار بود. برادرش را بيگناه كشت و چه بسيار نامور به دستش تباه شدند. اكنون اهريمن دلش را از تو پر درد و كين كرده است. من دوستانه ترا مي ‌آگاهانم تا چارﮤ كار خود كني. و چون سياوش او را آسوده خاطر ساخت كه دل پر مهر را بر رويش مي‌ گشايد و جان تيره‌ اش را روشن مي‌ كند، گرسيوز پاسخ داد: اين كار مكن و روزگار گذشتـﮥ او و رفتار ناپسنديده اش را با خويشان و پهلوانان در نظر بيارر و فريبش را نخور. صلاح در آن است كه به جاي رفتن نامه اي نويسي و خوب و زشت را پديدار كني. اگر ديدم كه سرش از كينه تهي گشت سواري نزدت مي‌ فرستم و جان تاريكت را روشن مي‌ كنم و اگر سرش را پر پيچ و تاب ببينم باز ترا مي‌ آگاهانم تا چارﮤ كار بكني.
    سياوش فريب گفتار او را خورد و نامه اي به افراسياب نوشت كه از دعوتت دلشادم، اما چون فرنگيس رنجور است به بالينش هستم تا بهبود يابد. همينكه رنجش سبكتر شد به درگاهت مي ‌شتابم.
    گرسيوز نامه را گرفت و شتابان شب و روز مي‌ رفت تا راه دراز را در سه روز پيمود. چون به درگاه رسيد افراسياب از شتابش در شگفت ماند. گرسيوز زبان به دروغ برگشاد و گفت: سياوش به پيشباز من نيامد و به من نگاهي نينداخت و پاي تخت به زانو نشاندم. سخنم را نشنيد و نامه ام را نخواند. از ايران نامه ‌هاي فراوان بر او فرستاده مي‌ شود و شهرش بروي ما بسته مي‌ گردد.

    تو بر كار او گر درنگ آوري
    مگر باد از آن پس به چنگ آوري
    اگر دير سازي تو جنگ آورد
    دو كشور بمردي به چنگ آورد

    از سوي ديگر سياوش با دل خسته نزد فرنگيس رفت و آنچه شنيده بود باز گفت: فرنگيس روي خراشيد و موي كند و گفت: چه مي ‌كني كه پدرم از تو دل پر درد دارد و از ايران هم سخني نمي تواني گفت، سوي چين نمي ‌روي كه از اين كار ننگست. پس

    زگيتي كه را گيري اكنون پناه
    پناهت خداوند و خورشيد و ماه

    سياوش او را تسلي داد و گفت:

    به دادار كن پشت و انده مدار
    گذر نيست از حكم پروردگار

    سه روز از اين واقعه گذشت. نيمه شب چهارم سياوش ناگهان از خواب پريد و لرزان خروش برآورد. فرنگيس شمعي افروخت و سبب پرسيد. گفت: در خواب ديدم كه رود بيكراني مي ‌گذرد كه در سوي ديگرش كوهي از آتش برپاست. جوشن وران بر لب آب جا گرفته اند و به پيش همه افراسياب بر پيل نشسته است. چون مرا ديد روي دژم كرد و آتش بردميد. گرسيوز آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگيس او را دلداري داد. اما چون دو بهره از شب گذشت خبر رسيد كه افراسياب با سپاه فراوان از دور تازان مي ‌آيد و سواري از طرف گرسيوز رسيد و پيام آورد كه نتوانستم دل افراسياب را روشن كنم، گفتارم سودي نبخشيد و از آتش جز دود تيره ‌اي نديدم. اكنون ببين چه بايد كرد. فرنگيس سياوش را پند داد كه بر اسبي نشيند و سرخويش گيرد و آني درنگ نكند. اما سياوش دانست كه خوابش راست گشته و زندگيش سر آمده است. خود را براي جنگ آماده كرد. با فرنگيس وداع كرد و گفت: تو پنج ماه آبستني. فرزندي به دنيا مي آوري كه شهريار ناموري خواهد شد. او را كيخسرو نام كن و چون بخت من به فرمان افراسياب بخواب رود

    ببرند بر بيگنه اين سرم
    به خون جگر برنهند افسرم
    نه تابوت يابم نه گور و كفن
    نه بر من بگريد كسي ز انجمن
    بمانم بسان غريبان به خاك
    سرم گشته از تن به شمشير چاک

    پس از آن پيران ترا از پدرت مي‌ خواهد و به ايوان خويش مي‌ برد و همانجا بارت را بر زمين مي‌ نهي و چون روزگاري سر آمد و خسرو بزرگ شد پهلواني از ايران مي ‌رسد بنام گيو كه پنهاني ترا با پسر به ايران زمين مي ‌برد و او را بر تخت شاهي مي‌ نشاند. از مرغ و ماهي به فرمانش در مي‌آيد و پس از آن لشكري گران به كين خواهي من برمي‌ خيزد و سراسر زمين را پر آشوب مي‌ كند.
    سياوش با فرنگيس بدرود كرد و او را با دل پردرد و رخساري زرد بر جاي گذاشت.
    سياوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازي گفت و به ميدان جنگ روي نهاد. چون با ايرانيان نيمه فرسنگي راه رفتند به سپاه توران برخوردند. ايرانيان آمادﮤ خون ريختن شدند، اما سياوش به افراسياب گفت: چه شده است كه عزم جنگ كردي و بيگناه كمر بر كشتنم بستي؟
    گرسيوز ناگهان فرياد زد: اگر بيگناهي پس چرا با زره و كمان نزد شاه آمدي؟
    سياوش دانست كه كار كار اوست. جواب داد:

    به گفتار تو خيره گشتم ز راه
    تو گفتي كه آزرده گشتست شاه

    پس از آن رو به افراسياب كرد و گفت :

    نه بازيست اين خون من ريختن
    ابا بي گناهان در آويختن
    به گفتار گرسيوز بدنژاد
    مده شهر توران و خود را به باد

    گرسيوز نگذاشت كه افراسياب با سياوش به گفت و شنود بپردازد، بلكه وادارش كرد تا جنگ را شروع كند و سياوش را دستگير نمايد. سياوش كه با افراسياب پيمان آشتي بسته بود دست به تيغ و نيزه نزد و كس را اجازﮤ پاي پيش گذاشتن نداد. اما افراسياب دستور داد تا همگي كشتي بر خون نهند. سپاهيان ايران همه كشته شدند و دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سياوش به زير باران تير دشمنان خسته شد و از پاي در آمد و بر خاك در افتاد. گروي زره دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پياده به زاري زار تا پيش افراسياب كشاندش. شاه توران فرمود:

    كنيدش به خنجر سر از تن جدا
    به شخمي كه هرگز نرويد گيا
    بريزيد خونش بر آن گرم خاك
    ممانيد دير و مداريد باك

    سپاهيان زبان به اعتراض گشادند و پيلسم برادر پيران نيز او را پند داد و از ين كار زشت بازداشت و شتابزدگي را كار اهرمن دانست. كين خواهي كاووس و رستم و پهلوانان ايران را گوشزد كرد و صواب آن دانست كه حالي به بندش دارند تا روزي كه فرمان كشتنش را بدهد. همينكه شاه نرم گشت، گرسيوز بيشرمانه كين افراسیاب را برنگيخت و سياوش را چون ماري زخمي دانست كه ماندنش صدبار خطرناكتر خواهد شد.
    گروي و دمور هم به اين ترتيب سخناني گفتند و به خون ريختن سياوش او را واداشتند.
    افراسياب در انديشه فرو ماند. چون هم خون ريختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.

    رها كردنش بدتر از كشتن است
    همان كشتنش رنج و درد منست

    فرنگيس كه اين خبر را شنيد بيمناك و خروشان نزد پدر رفت و خاك بر سر ريخت و از پدر آزادي سياوش را درخواست كرد و او را از كين پهلوانان ايراني برحذر داشت و به نفرين خلق گرفتارش دانست.

    كه تا زنده‌ اي بر تو نفرين بود
    پس از مردنت دوزخ آيين بود
    به سوك سياوش همي جوشد آب
    كند چرخ نفرين بر افراسياب

    پس از آن به سياوش رو كرد و اشك از ديده روان ساخت.

    هر آنكس كه يازد به بد بر تو دست
    بريده سرش باد و افكنده پست
    مرا كاشكي ديده گشتي تباه
    نديدي بدين سان كشانت به راه
    مرا از پدر اين كجا بد اميد
    كه پر دخته ماند كنارم ز شيد

    افراسياب كه از گفتار فرزند، جهان پيش چشميش سياه گشت چشم دختر خود را كور كرد و به روزبانان فرمود تا كشان كشانش به خانه‌ اي دور ببرند و در سياهيش اندازند و در به رويش ببندند. آنگاه دستور داد تا سياوش را هم به جايي ببرند كه فريادش به كسي نرسد. گروي به اشارﮤ گرسيوز پيش آمد و ريش سياوش را گرفت و بخواري به خاكش كشاند. سياوش ناليد و از خدا خواست تا از نژادش كسي پديد آيد كه كين از دشمنانش بخواهد. پس روي به پيلسم كرد و پيامي به پيران فرستاد:


    درودي ز من سوي پيران رسان
    بگويش كه گيتي دگر شد بسان
    مرا گفته بود او با صد هزار
    زره ‌دار و برگستوان و سوار
    چو بر گرددت روز يار توام
    به گاه چرا مرغزار توام
    كنون پيش گرسيوز ايدر دمان
    پياده چنين خوار و تيره روان
    نبينم همي يار با من كسي
    كه بخروشدي زار بر من بسي

    همچنان پياده مويش را كشاندند تا به جايگاهي رسيدند كه روزي سياوش و گرسيوز تير اندازي كرده بودند. آنگاه گروي در همانجا طشت زرين نهاد و سر سياوش را چون گوسفندان از تن جدا كرد.

    جدا كرد از سرو سيمين سرش
    همي‌رفت در طشت خون از برش

    پس طشت خون را سرنگون كرد و پس از ساعتي از همانجا گياهي رست كه بعدها خون سياوشانش ناميدند.
    از مرگ سياوش خروش از مرد و زن برخاست. فرنگيس كمند مشكين كند و بر كمر بست و رخ چون گلش را به ناخن خراشيد. چون نالـﮥ زار و نفرينش به گوش افراسياب رسيد به گرسيوز فرمود تا از پرده بيرونش كشند و مويش را ببرند و چادرش بدرند و آنقدر با چوب بزنند تا كودكش تباه گردد.

    نخواهم زبيخ سياوش درخت
    نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت

    ازسوي ديگر چون خبر به پيران رسيد از تخت افتاد و بيهوش گشت.

    همه جامه ‌ها بر برش كرد چاك
    همي كند موي و همي ريخت خاك
    همي ريخت از ديده ‌ش آب زرد
    به سوك سياوش بسي ناله كرد

    اما به او گفتند كه اگر دير بجنبد دردي بر اين درد افزون گردد، چون افراسياب بي مغز رأي تباه كردن فرنگيس را دارد. پيران تازان به درگاه رسيد و زبان به سرزنش برگشود و از فرجام كار بيمناكش ساخت.

    بكشتي سياووش را بي ‌گناه
    بخاك اندر انداختي نام و جاه
    بران اهرمن نيز نفرين سزد
    كه پيچيده رايت سوي راه بد
    پشيمان شوي زين به روز دراز
    بپيچي همانا به گرم و گداز
    كنون زو گذشتي به فرزند خويش
    رسيدي به آزار پيوند خويش
    چو ديوانه از جاي برخاستي
    چنين روز بد را بياراستي

    پس او را از آزار فرنگيس باز داشت و خواست تا دختر را به او بدهد و همينكه كودك به دنيا آمد به درگاه ببرد تا شاه هرچه خواهد با او بكند. افراسياب تن در داد و فرنگيس را به پيران سپرد. پيران هم فرنگیس را پناه داد و از او مراقبت کرد.


    دوباره خواهيم روييد...




  9. 4 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  10. #5
    asdf آواتار ها
    وضعیت : asdf آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Feb 2011
    نوشته ها : 1
    سپاس ها : 0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/17/ سوگ سیاوش

    چرا نمیشه پرینت گرفت

  11. #6
    خـادم سینمــاسنتـر
    1CHAMPION آواتار ها
    وضعیت : 1CHAMPION آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : دروازه کویـر
    سن: 32
    نوشته ها : 7,429
    سپاس ها : 15,219
    سپاس شده 12,848 در 4,447 پست
    یاد شده
    در 30 پست
    تگ شده
    در 953 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/17/ سوگ سیاوش

    نقل قول نوشته اصلی توسط asdf نمایش پست ها
    چرا نمیشه پرینت گرفت
    سلام دوست عزیز
    برای پرینت گرفتن،ابتدا باید به بالای صفحه بری و روی گزینه ابزارهای موضوع کلیک کنی
    بعد روی گزینه اول،پرینت این صفحه کلیک کنی و بعد از روی گزینه file مرورگر خود دکمه پرینت رو بزنی
    ▆ ▅ ▄ ▃ ▂ شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ▂ ▃ ▄ ▅ ▆

  12. #7
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/16/ سوگ سیاوش

    داستان سیاوش یکی از غم انگیزترین داستان هاییه که تو عمرم خوندم... هر بار هم که مرورش می کنم اون حس غم و اندوهش برام تازگی داره.
    زمانی برای یکی از پروژه های درسیم، روی شاهنامه کار می کردم و از جمله داستان سیاوش... از اون زمان این بیت شعر از داستان بدجوری توی ذهنم حک شده:

    سیاوخش لشکر به جیحون کشید
    به مژگان همی از جگر خون کشید.

    این بیت شعر فکر کنم اوج اندوه داستان سیاوشه، لحظه ای که مجبور میشه ایران رو ترک کنه و به توران پناه ببره... حتی دردناک تر از مرگ سیاوشه




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •