سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh Swa.05- بررسی و تحلیل وقایع اپیزود ششم فصل ششم لاست (Sundown)

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: Swa.05- بررسی و تحلیل وقایع اپیزود ششم فصل ششم لاست (Sundown)

  1. #1
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 39
    نوشته ها : 7,504
    سپاس ها : 11,200
    سپاس شده 25,632 در 4,554 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    Swa.05- بررسی و تحلیل وقایع اپیزود ششم فصل ششم لاست (Sundown)

    با سلام خدمت همه دوستان عزیز, قبل از اینکه تحلیل اپیزود Sundown را آغاز کنیم باید نکته ای رو خدمت همه عزیزان بگم . متاسفانه متوجه شدم که تحلیل هایی که در این سایت انجام مدیم بدون قید منبع انتشار و نویسنده در سایتهای متعددی استفاده شده و بعضی از دوستان کم لطفی کردند و حتی مطلب رو به اسم خودشون منتشر کردند .
    نمیدونم چه اسمي روی این کار میشه گذاشت . امیدوارم که این عمل تکرار نشه و اگر در سایت دیگه ای از این نوشته استفاده میشه , حداقل لطفی که بنده میتوانند بکنند این باشد که مشخصات منبع نوشته را هم ذکر کنند .
    متشکرم

    اپیزود ششم فصل جدید لاست به نمایش درآمد و همان طور که در تحلیل قبلی نوشته بودم , روال داستان از اپیزود چهارم روندی رو به بالا داشت و این روند در اپیزود پنجم بی نقص تر و بهتر شد . توقع این بود که اپیزود ششم به نوعی قله این حرکت باشد و یا تکمیل کننده مسیر طی شده در 2 اپیزود 4 و 5 .
    اکنون بررسی میکنیم که در این اپیزود چه گذشت
    .

    زندگی سعید

    همان طور که دراپیزودهای قبلی مشاهده کردید در هر بخش از سری جدید لاست مانند فصل اول به زندگی یکی از افراد داستان پرداخته میشه . البته این نمایشها رو دیگه نه ميتوان فلاش بک و نه فلاش فوروارد ناميد . چون اینها نه گذشته کسی هستند و نه آینده کسی .
    زندگی سعید در سالی که احتمالا همان 2004 باشد در حالی سپری میشود که سعید صاحب هیچ یک از چیزهایی که باید باشد نیست .
    سعید همچنان بدون خانواده , بدون کار مشخص و حتی بدون زن مورد علاقه اش در حال گذران زندگی است . بر عکس بار گذشته برای پیدا کردن نادیا به لوس آنجلس نیامده , در واقع اصلا نادیا را گم نکرده که بخواهد پیدایش کند .
    اتفاقی که برای سعید افتاده چیزی بیشتر از یک اتفاق است . او زن رویاهایش و کسی را که در تمام عمر دوستش داشته را به سمت فرد دیگری فرستاده . این فرد که در واقع همان عمر برادر اوست مدتهاست که با نادیا زندگی تشکیل داده و صاحب فرزندانی نیز شده است .
    سرنوشت سعید چیزی محتوم تر از آنچه قبلا به او گذشته بود به نظر میرسد , زیرا سعید در زندگی اگر هر چه بود لااقل عشق به نادیا را داشت . اما اکنون این عشق متعلق به شخص دیگریست . شخصی که با این که برادر اوست اما در هر صورت جسماء و روحاء صاحب همان زندگی ای است که سعید باید صاحبش باشد .
    در این بخش از داستان کیفیات زندگی گذشته سعید را نمی دانیم . آنچه خود او میگوید اینست که به کار ترجمه متونی که مربوط به قرار دادهای نفتی است مشغول است .
    اما ما کیفیات بیشتری از این کار او میدانیم . کیفیاتی که هر چند معنی خاصی برایمان ندارد اما وجودش قطعیست . فرض را بر آن بگیریم که موضوع پاسپورت ایرانی سعید یک گاف نبوده و سعید به دلایلی پاسپورت ایرانی دارد . این احتمال که اصلا تا این جای داستان قابل رد نیست , میتواند ما را از کاری که سعید انجام میدهد بیشتر مطلع کند .
    عمر برادر سعید و همان پسرکی که حاضر به کشتن مرغی در کودکی خود نبود اکنون صاحب مغازه ای ایست و به تازگی مغازه دومی را هم افتتاح کرده واز این حیث آدم متمولی به نظر میرسد .
    چیزی که در این بخش از داستان نمود کاملی دارد , عشقیست که بعد از ازدواج نادیا و عمر همچنان میان سعید و نادیا وجود دارد و این را میتوان از عکس نادیا که در ساک سعید است و یا نامه هایی که نادیا به سعید نوشته است متوجه شد .
    نگاههایی که عمر بعد از پیدا شدن عکس به سعید می اندازد در ظاهر میتواند به نوعی تعصب عمر تعبیر شود , اما در عمق این نگاهها مفاهیم دیگری غیر از تعصب هم قابل تشخيص است .

    شکنجه گران

    سعید در ادامه وقایع جزیره به سراغ دوگان میرود . دلیل آن مشخص است , سوالی که در ذهن سعید برای فهمیدن دلایل شکنجه شدن توسط دوگان وجود دارد به راحتی از بین نخواهد رفت .
    سوال و جوابی که میان دوگان و سعید برقرار میگیرد در واقع مسیریست که آخر آن را همه میدانیم . یک زد و خورد از نوع درجه اول که نشان از پرداخت خوب کارگردان و طراحان این صحنه دارد .
    قبل از زد و خورد اما دوگان ماهیت آن دستگاه عجیب را مشخص میکند .
    دستگاهی که اکنون میدانیم وسیله ای برای سنجش شرارت آدمهاست . واقعا نمی توانم بگویم که انسان شرور چطور توسط این دستگاه میتواند میزان شرور بودنش مشخص شود و یا میزان خیر بودنش ، اما در هر حال این دستگاه با تمام پرداخت ساده لوحانه ای که داشته کارش اینست که برآورد خیر و شر کند .
    با این که میدانیم برنده این نزاع کسی نباید باشد جز دوگان , اما به انتظار پایان کاری میمانیم که به زنده ماندن سعید و در حقیقت رحم کردن دوگان به او میانجامد .
    چیزی که باعث نجات سعید میشود همان توپ بیسبالی است که قبلا در دست دوگان دیده بودیم . زمین خوردن توپ , حسی را در دوگان بیدار میکند که باعث میشود تا دست از سعید بدارد وفقط او را از اردوی پناهندگان معبد اخراج کند .
    این که چه رمزی در این توپ بیسبال نهفته است را نمیدانیم . اما میدانیم که به هر دلیل دوگان ترجیح داد که سعید را نکشد . دیگر نمی دانم باید از زنده ماندن سعید خوشحال باشیم ویا ناراحت . سعید که زمانی در میان سه نفر آدم محبوب و مثبت این سریال بود اکنون روال منفی بودن را به خوبی پیموده و هر لحظه نسبت به لحظه قبل بیشتر به داخل ساید نیروی تاریک جزیره میخزد .
    به یاد گفته بن میافتم که به سعید میگفت : تو یک قاتل بلفطره هستی .

    Dark Side

    - آماده هستی ؟
    - چرا من باید این کار را انجام بدم ؟
    اینها اولین جملات گفتگویی دونفره هستند, دو فرد از سوی تاریک داستان , اين دو را به خوبی میشناسيم . یکی از این دو دودسیاه و دیگری سرسپرده اش است . در واقع همان كلير .
    کلیر به عنوان کسی که در طی 3 سال تحت سیطره دودسیاه بودن, بیشترین میزان شرارت را در میان آدمهای دیگری که روح خود را به دود فروخته اند داراست , باید به عنوان نماینده او به میان مردمي برود كه محکوم به نابودی هستند . "ديگران"
    مردمی که میدانیم چکیده تمام آدمهایی هستند که جیکوب به جزیره آورده و یا به نحوی دیگر به جزیره آمده اند .
    مردمی که زمانی به گفته بن توسط همین نیرو مورد قضاوت قرار میگرفتند .
    واقعا به جمله بالا فکر کنید . بن برای کشتن دخترش گفت که باید به دیدن هیولا برود و در آنجا مورد قضاوت قرار گیرد . شاید این همچنان معمای بزرگی باشد که در فصل پنجم طرح شد و همچنان لاینحل مانده . اگر مردم دیگران دود سیاه را به قضاوت قبول داشتند , پس جیکوب در جزیره چه میکرد ؟
    دودسیاه شاید مسئول عذاب باشد اما قضاوت و محاکمه , هرگز .
    تقریبا میبینیم که نیروهای تاریکی به هم میپیوندند و دسته ای بزرگ را برای نابود کردن باقی مانده لشگر شکست خورده جیکوب تجهیز میکنند .
    کلیر از دودسیاه میپرسد که چرا به جای او سویر و جین را نفرستاده است . این خود به اندازه کافی قضایا را روشن میکند . میدانیم که سویر با تائید خودش به دسته دودسیاه پیوست و جین هم بدون تائید خودش در همین مسیر قرار گرفته است .
    اینها خواه و ناخواه آدمهای نیروی تاریک جزیره هستند . دودسیاه توانسته همان آدمهایی را به خود جلب کند که شاید در ذات خودشان هم میشد به پایه های سست عنصری و گناه رسید .
    دودسیاه درست در پشت خط خاکسر ایستاده . پشت خطی که مشخصا نمی تواند از آن عبور کند . دلیل این عدم توانایی مشخص نیست . اما با وجود مرگ جیکوب هم همچنان خاکستر آبی رنگ خاصیت خود را دارد . این خاکستر که دورتا دور معبد را کاملا پوشش داده مانعیست که مانع بودن آنرا حضور یک شخص در میان معبد تضمین میکند . در این باره بیشتر خواهم گفت .
    آخرین جملات دودسیاه همان چیزیست که از اپیزود اول منتظرش هستیم . تسویه حساب های دودسیاه تمام نشده و شاید مهمترین آن معبد باشد .

    ماجرای یک بدهکار..

    زندگی سعید را در حالی ادامه میدهیم که هنوز خیلی از سوالاتمان پیرامون نحوه زندگی او در حدود سال 2004 به همان وضعیت سابق باقی است .
    اما با اتفاقی که می افتد امکانی برای سنجش سعید میابیم . سعید در خانه نادیا و عمر در خواب است که توسط عمر بیدار میشود . رفلکس سریعی که حتی در خواب دارد بیش از این که باعث تعجب عمر شود بیننده را متعجب میکند ..
    چرا یک مترجم متون نفتی با هر نوع پیشینه نظامی باید اینچنین حاضر به درگیری باشد و بتواند حتی در خواب هم از خود اینچنین واکنش نشان دهد ؟
    پاسخ این سوال شاید در میان همان پاسپورت ایرانی او باشد . سعید مسلما آنچه نمایش میدهد نیست . کما این که هیچ وقت هم نبوده . سعید ذاتا یک قاتل و تبه کار است و در هر زمانی هم که باشد نمی تواند ذات خود را عوض کند , حتی اگر که تاثیرات جیکوب وجود نداشته باشد .
    چیزی که در این صحنه جالب توجه است این است که سعید به شکل عجیبی از زمان دقیق در همان لحظه با خبر است و بعد از آن واکنش استثنایی به عمر میگوید که در چه ساعتی قرار دارند .
    برادر سعيد هم ظاهرا موافق ما فكر ميكند . او هم نمي تواند سعيد را يك مترجم تصور كند و توقعي كه از او دارد مانند چيزيست كه بوناسه را درپدرخوانده از دون كورلئونه ميخواست .
    برادر سعيد فرديست كه با يك آدم شرور درگيرست و دامنه شرارت اين فرد در حال فرا گرفتن كل زندگي اوست . انتظاري كه از سعيد دارد بسيار جالب است ، او از سعيد ميخواهد كه با پيشينه اي كه در بازپرسي در گارد عراق دارد به قانع كردن طلبكار بپردازد . چيزي كه در واقع كار سعيد نيست . احتمالا منظور عمر همان است كه سعيد اقدام به محو اين آدمها كند و يا چيزي نظير اين .
    عمر حتي در اين بين از علاقه سعيد به ناديا هم مايه ميگذارد و اين خود به اندازه كافي نشانگر فشاريست كه به او وارد شده است .
    رد كردن خواسته عمر توسط سعيد شايد براي عمر قابل باور باشد ، اما مسلما بينندگان مثل عمر فكر نمي كنند .

    اخراج شده

    سعيد از اردوگاه اخراج شده است . با اين كه خودش همچنان در دودلي به سر ميبرد كه آيا واقعا شرارت در او از خوبي سبقت گرفته يا نه ..
    اين سوال كه چرا ديگران او را نجات دادند در وجودش همچنان شعله ميكشد . با گفته هاي مايلز حتي اين دو دلي بيشتر ميشود . مايلز مشخصا او را در جريان هرآنچه گذشته ميگذارد . اكنون همه ميدانيم كه چيزي كه باعث نجات جان سعيد شد ديگران نبودند . درست است كه تاثيرات چشمه شفا بخش در اين ميان تاثير گذار بوده . ولي اين چشمه هم مانند دو نيروي متخاصم جزيره تاثيراتي خوب و بد دارد .
    ميدانيم كه بن هم از اين چشمه معصوم خارج نشد و شايد بهتر باشد كه بگوييم شرور خارج شد . بن به همان وضعي به زندگي برگشت كه اكنون سعيد برگشته . انساني متقلب و ناراست . فردي كه اينقدر فريب ميدهد كه سمت خير و شر داستان را گم ميكنيد .
    سعيد هم در چنين وضعي به نظر ميرسد . هر چند كه شرارت در او هنوز غالب نشده ، اما دليل بر اين نيست كه غالب هم نخواهد شد .
    با وارد شدت كلير به داخل معبد وقايع رنگي جديد به خود ميگيرد . دودسياه دوگان را به بيرون از معبد فرا خوانده و همين نشان از ضعفي دارد كه دود همچنان به آن دچار است . در بخش Dark Side خدمت دوستان عرض كردم كه خاكستر آبي رنگ مانعيست كه ماهيت مانع بودنش به نوعي به وجود يك شخص وابسته است . با مرگ جيكوب مسلما اين شخص جيكوب نيست .
    اكنون با پيامي كه دودسياه براي دوگان فرستاده متوجه ميشويم كه دود سياه در حال برنامه ريزي براي نابودي همان مانعيست كه عرض شد .
    اين مانع كسي غير از خود دوگان نميتواند باشد و در واقع بايد گفت كه كسي ديگر با اهميتي بيشتر از دوگان زنده نمانده كه بتواند در برابر دود مانعي باشد . داخل معبد غير از عده اي مردم بي دفاع و مسلح به تفنگهايي غير كارا ، فرد ديگري وجود ندارد . هوگو و جك كه توسط جيكوب از مهلكه گريختند و ديگر داوطلبان كه به اردوي دود سياه پيوسته اند .
    دوگان با مشكل جديدي روبروست . جستجوي او براي يافتن جك و هوگو بي فايده است . آنها مايلها از اين مكان فاصله گرفته اند و ديگر براي هيچ كس در معبد كمكي نيستند .
    دوگان انديشناك است و مضطرب از آينده اي كه پيش روي خودش و مردم معبد قرار دارد .اگر دوگان بيرون خط خاكستر برود توسط دودسياه كشته خواهد شد و در عين حال ميداند كه دود سياه دير يا زود مفر خود را خواهد يافت ، همان طور كه درباره جيكوب يافته بود .كلير در اين بين راه حلي پيش پاي او ميگذارد .
    - چطور است كسي را بفرستي كه او نتواند بكشد .
    دوگان راه حلهاي زيادي پيش رو ندارد . به دستور او كلير به سياه چال ميرود ، اما اين هم مشكلي را از دوگان حل نخواهد كرد .
    دوگان را شايد بتوان بهترين مديري دانست كه تا كنون در لاست ديده ايم . بيخود نيست كه جيكوب او را به رهبري آخرين نقطه امن جزيره گمارده است . دوگان سريع العمل است و متفكر . كمترين ميزان تاثير گيري را در بين مديران جزيره دارد . درك صحيحي از شرايط پيرامون خود دارد و هدفي كه در ذهن دارد در جايگاهي محكم تر از هر كس ديگر است . شايد اين كه جيكوب او را در معبد نگاه داشته اشتباهي بزرگ بوده ، شايد بايد از دوگان در راس افراد خارج از معبد استفاده ميكرد و شايد در اين حالت هيچ وقت شاهد به پا خيزي دود سياه نبوديم .

    دوگان در اين برهه هم مجبور به گرفتن تصميمي سريع است و ناچار به استفاده از تمام پتانسيلي كه در اطرافش وجود دارد و با اين تفاضيل سعيد بهترين گزينه است .
    داستان دود سياه را براي بار چندم است كه اين بار از زبان دوگان ميشنويم . مردي كه زنداني بوده و در منتها اليه شر قرار دارد . شيطاني تغيير يافته و در تلاش براي رهايي .
    رفتار دوگان را در اين بخش از داستان يكي از زيباترين حركات فريبنده داستان ديدم . او با رفتاري سامورايي وار شمشير كوتاهي را از داخل يك گلدان قديمي بيرون مي آورد و در همان حال از دودسياه براي سعيد ميگويد . رفتار دوگان كاملا قانع كننده است ، او از نابودي احتمالي تمام موجودات زنده جزيره به دست دودسياه سخن مي گويد و در همين حال با نگاههاي نافذش سعي ميكند تا سعيد را از لحاظ ذهني آماده اين ماموريت بزرگ كند .
    كشتن دود سياه .
    در اين راه دوگان با دادن مشخصات حال حاضر دودسياه به سعيد او را از هر حيث به مرز آمادگي ميرساند .
    سوالي كه ما سعيد در ذهن داريم همانست كه چرا بعد از اين همه شكنجه و عذاب و اقدام براي كشتن ، سعيد بايد كاري براي دوگان و ديگران انجام دهد ؟
    دوگان جواب اين سوال را هم از پيش آماده كرده : گفتي كه در وجودت هنوز خوبي هست ... پس ثابت كن

    حادثه اي براي شروع

    سعيد مجددا در حالت بحراني قرار ميگيرد .
    رفتار او با برادر زاده هايش و بهتر بگويم فرزندان ناديا به خوبي از علاقه خاص او به آنها حكايت ميكند .
    لحظاتي نمي گذرد كه به حادثه اي كه براي عمر اتفاق افتاده پي ميبريم .
    اين حادثه كه در واقع همان چيزيست كه قبلا عمر درباره آن صحبت كرده بود ، به مانند همان كبريتيست كه در انبار باروت افكنده باشند .
    سعيد كه شايد عمق ماجرا را در اين حد تصور نميكرد ، اكنون خود به خود حالت جنگي گرفته است .
    ناديا اما مانع از افروختن اين آتش است . سعيد كه حتي مشخص نيست با آن عصبانيت اوليه به كجا ميخواهد برود توسط ناديا بازداشته ميشود .
    سعيد خود به خود هيچ وقت كاري را انجام نميدهد . اما در ميان امواج به خوبي موج سواري ميكند . فقط بايد كسي او را در اين وادي بيندازد .
    خواه اين فرد دوگان باشد ، خواه دودسياه و خواه عمر برادرش ..

    ارباب تاريكي

    سعيد خود را براي كشتن دودسياه آماده ميكند . او ميخواهد ثابت كند كه هنوز اهريمن كامل نيست و ميتواند از قدرت نيمه خوبش استفاده كند . قدم در راه ميگذارد و در اولين حركت با كيت روبرو ميشود . كيت كه ديگر مبدل به فردي شده كه هيچ كس جدي اش نمي گيرد ، اين بار هم توسط سعيد جدي گرفته نمي شود و سعيد به سرعت او را از سر خود باز ميكند . ادامه اين صحنه بسيار جالب است . بعد از گذشت يكي دو روز از آغاز وقايع و جنگل گردي بي جهت كيت او به معبد باز ميگردد و نكته جالب را در همين جا بايد جستجو كرد .
    مايلز كه معمولا روال خوبي در رك گويي دارد در اولين برخورد حرفي را به كيت ميزند كه شايد خود كيت خيلي به آن فكر نكرده بوده .
    گفتن اين حقيقت كه سوير، كيت را به راحتي رها كرده شايد براي كيت خوشايند نباشد . اما حقيقتيست كه او بايد با آن كنار بيايد و البته باز اين كل حقيقت ماجرا نيست . سوير ديگر به گروه تاريك ماجرا پيوسته و اكنون كيت براي اين كه با سوير در يك اردو باشد چاره اي ندارد جز پيوستن به نيروي تاريكي و يا همان دود سياه .
    مايلز اما حقيقتي ديگر را براي كيت روشن ميكند ، حقيقتي كه به باور خود كيت دليل اصلي آمدن او به جزيره است .
    كلير برگشته ، اين موضوعي نيست كه كيت بتواند از كنار آن به راحتي بگذرد .
    .................................................. .............................
    ميدانيم كه سرعت وقايع در حال تندتر شدن است و همين باعث ميشود كه هر لحظه منتظر حضور دود سياه در اطراف سعيد باشيم .
    انتظار ما به درازا نمي انجامد و دودسياه اين بار شايد هيجان انگيز تر از بارهاي قبل به ديدن سعيد ميرود .
    بيچاره سعيد براي آخرين بار در زندگيش مي خواهد نيمه خوب خود را تست كند و اتفاقا اين بار موفق هم ميشود . او فرصت صحبت هم به دودسياه نمي دهد و شمشيري را كه دوگان به او داده بود را به قلب دودسياه ميزند .
    حتي براي خود من نيز جالب بود كه ببينم نتيجه چه ميشود . دوگان به حدي نقش خود را خوب ايفا كرده است كه حتي بيننده هم باور ميكند كه اين شمشير يك شمشير سحر شكن است و عنقريب است كه دودسياه را نقش زمين ببينيم .
    با اين حركت ، سعيد از آخرين آزمون براي خوب بودن موفق بيرون مي آيد ، اما با نمردن دودسياه حتي موفقيت هم براي سعيد طعم موفقيت ندارد . شمشير سلاحي نيست كه بتواند دود سياه را از ميدان به در كند . حركت دوربين بر روي تيغه اي كه حتي خون آلود نيست ، نشان از اين دارد كه اين موجود چيزيست وراي تصور و غير قابل نابودي توسط يك سلاح سرد ساده ..
    دود كه باور نميكرد اين دست پرورده از راه دورش اينچنين قصد جانش را كرده باشد و از طرفي دليلي براي اين كار نميبيند ، سعي ميكند كه در جملاتي ضمن اين كه سعيد را منكوب خويش كرده است ، منطق كار او را به باد استهزا بگيرد .
    سعيد بار ديگر و شايد براي هزارمين بار در زندگيش فريب خورده و البته اين بار فريب كسي را خورده كه ميخواسته بزرگترين خدمت را به او بكند و براي هميشه او را به ديار باقي بفرستد .
    دوگان با اجراي پرده آخر هنر خود ، تمام تلاشش را كرد كه اگر شده حتي يك نفر و شايد خطرناكترين نفر اردوي آينده دودسياه را نابود كند . اما خوب دوگان تنها آدم باهوش و با صعه صدرماجرا نيست . دودسياه صبري بيش از ايوب پيامبر دارد و خود استاد برنامه ريزيست .
    به صحنه مهمي از داستان رسيده ايم . صحنه اي كه در آن استاد و شاگرد با هم ديدار ميكنند . سعيد از جمله افراديست كه كمتر با خود دود سياه برخورد داشته ، اما براي اولين بار است كه ميتواند مبناي شرارت خود را ببيند . به نظر بنده در هر حال مبناي تيرگي در سعيد سرمنشايي از دود سياه دارد . حتي اگر اين تيرگي از سوي بنجامين لاينوس و ديگر اشخاص به سعيد رسيده باشد . اما بازهم منشا از خود دودسياه است .
    گفتم كه دودسياه سعيد را به استهزا گرفت . به قول او شرم بر تو كه همچنان فريب همه را ميخوري و واقعا هم شرم . سعيد در كليت داستان همان طور كه بارها هم گفتم مانند نهاليست كه با هر بادي به سمتي متمايل ميشود .
    كسي نياز ندارد كه سعيد را قانع كند ، او بدون اين كه در اعماق وجودش از چيزي قانع شده باشد به سادگي به وادي اجرا ميرود . سعيد از اين حيث سطحي ترين است ، چرا كه اعمالي كه در اين مسير انجام ميدهد كه هر بار تعدادي را به كشتن داده و هربار مردماني را به خاك و خون كشيده . اكنون سعيد درست در پيش روي كسي ايستاده كه حداقل از او تيره تر است و بلافاصله خوشايند ترين حسيات را در چهره سعيد ميبينيم .
    سعيد به وضوح با ديدن دودسياه متحول شد ، براي اولين بار به نظر رسيد كه سعيد (با بازي خوب نويين آندروز)
    از يك نوع آسايش خيال بهره مند شده . لبخند بر لبانش نشست و به راحتي به دودسياه اطمينان كرد . سعيد از اين هم فراتر رفت و قبل از اين كه دود حرفي بزند خودش داوطلب كاري شد كه دود هنوز از او نخواسته بود .
    انگار كه دودسياه همان فرد گمشده ايست كه ميتواند به سعيد آرامش دهد و تمام افكار ناراحت كننده را از ذهن او بزدايد . سعيد به مفهوم كاملي در اين صحنه تسخير شد . تسخير همان عاملي كه سالها بود منبعش را نمي يافت .
    سعيد براي دودسياه ارزشي جداگانه خواهد داشت . سعيد شبيه هيچ كس نيست ، نه سوير و نه جين و نه حتي كلير .
    سعيد فرديست كه حتي در كودكي هم به راحتي ميكشت و جان موجودات زنده را ميگرفت .
    او در زندگي همه چيز بوده ، تروريست ، آدمكش ، شكنجه گر و ....حضور چنين فردي در گروه تاريك ، منتهاي آرزوي دود سياه است .
    اكنون اين نيروي خبيث در اختيار رهبر شرارت پيشه جزيره قرار دارد و كاري كه از او مي خواهد بردن يك پيام است .
    دودسياه براي سعيد روشن ميكند كه باز هم فريب خورده و اين كه چرا دوگان او را براي كشتن دود فرستاده بود .
    اكنون سعيد به اندازه كافي انگيزه براي انجام مقصود ارباب تاريكي دارد ...
    اما يك نكته باقي ميماند و شايد بشود گفت كه مهمترين نكته ..
    سعيد از دوگان پرسيد كه چرا بايد برود و دود سياه را بكشد . جواب دوگان هر چند كه سعيد را قانع كرد ، اما شايد كمتر توانست بيننده را هم قانع كند .
    دراينجا هم موضوع بسيار شبيه است . دودسياه به سعيد قولي ميدهد كه بعيد ميدانم عملي پشت آن باشد . دودسياه تا كنون از اين دست قولها به افراد ديگر هم داده است . به كلير قول داد كه فرزند او را از آنان پس بگيرد ، كاري كه ميدانيم نخواهد توانست چون آرون در اختيار ديگران نيست . در مورد سعيد هم ماجرا به همين شكل است . اما سعيد ديگر كارش از اين حرفها گذشته ، او آنقدر در تسخير دود قرار گرفته كه حرفي كه دوگان زد را كاملا فراموش ميكند .
    - اين مرد متوقف نمي شود تا تمام موجودات جزيره را از بين برده باشد ..
    و اين پايان كار سعيد هم هست .

    تكه هاي شكسته يك عشق

    با بازگشت ناديا به منزل به پيگيري روابط سعيد و ناديا مي رسيم . سعيد در حال چسباندن يك چيني شكسته است .
    ناديا نيز كاري نظير اين را در بيمارستان دنبال كرده . عمر كه هنوز مشخص نيست چرا كارش به بيمارستان كشيده ، اكنون در وضعيت پايدارتري است .
    با گفته هاي ناديا بيشتر با عمق موضوع عمر آشنا ميشويم . اين كه عمر شايد به خاطر طمع درباره راه اندازي يك فروشگاه جديد گرفتار اين مخمصه شده . اما عمق اندوه ناديا از چيز ديگريست . اين كه چرا سعيد او را به سمت عمر فرستاد و چرا با وجود علاقه اي كه همچنان در وجود سعيد قرار دارد ، سعيد حاضر نشده كه به زندگي مشترك با او بپردازد .
    جوابهاي سعيد حرفهاي جديدي نيست . مشكل بزرگ سعيد همانست كه بن به او گوشزد كرده بود . اين كه او يك قاتل بلفطره است و از اين ذات خودش نيز هيچ گريزي نيست . سعيد ميتواند بهانه هاي مختلف بياورد و از 12 سال تلاشش براي پاك كردن كارهاي به قول خودش وحشتناكش بگويد . اما سعيد از هيچ كدام از آن كارها به اندازه كافي پشيمان نيست . در فصل اول ودوم لاست هم ما اين را به عينه ديديم كه با وجود تمام تاسف ها و پشيماني ها ، سعيد هم سوير و هم بن را شكنجه داد .
    سعيد هيچ وقت پشيمان نيست و همين باعث ميشود كه هيچ وقت اين خط شرارت در او تمام نشود .
    سعيد به ناديا ميگويد من لايق تو نيستم . احتمالا منظورش اينست كه او لايق هيچ كس نيست . شايد بزرگترين گزينه براي او در دنياي خارج از جزيره ، رها كردن خويش در دست هيولايي مانند دود سياه باشد .

    براي غروب چه كسي مي آيد ؟

    سعيد به معبد باز ميگردد . روبروي درب ورودي معبد دوگان را ميبينيم كه درياچه روبروي معبد مي نگرد . دوگان كه ديگر آخرين تير تركش خود را هم انداخته اكنون با سعيدي روبرو ميشود كه بازگشتش براي هيچ كس خبر خوبي نيست .
    دوگان ميداند كه بازگشت سعيد به مفهوم شكست او در نقشه اش است و ميداند كه بايد به زودي در انتظار حركت تلافي جويانه دود سياه باشد .
    سعيد بلافاصله به رساندن پيامي كه حاملش است مي پردازد . پيامي كه براي همه افراد معبد مشخص ميكند كه ديگر در محل امني نيستند و زمان زيادي هم براي گريز از اين وضعيت ندارند .
    اين همه ماجرا نيست .
    گزينه هاي افراد معبد هم زياد نيست .
    آنها بايد از ميان مردن و رفتن در پي دود سياه يكي را انتخاب كنند ، سعيد از زبان دود به مردم ميگويد كه او در حال ترك جزيره است و هر كس ميخواهد با او برود بايد تا غروب آفتاب معبد را ترك كند .
    شايد باراني كه در حال باريدن است بتواند اندكي از اندوه اين مردم از مرگ جيكوب و در نتيجه بلاتكليفي آنان را نشان دهد . اما آنچه در چهره دوگان ميتوان ديد چيزي بيشتر از اينهاست . او ميداند كه دشمن بر اين جماعت دست خواهد يافت و در هر حال پاياني خونين در انتظار آنان است .
    .................................................. ...............................
    كيت كه در تصوراتش در خيال برگرداندن كلير است ، بلاخره امكان اين را مي يابد كه با كلير ملاقات كند . البته در اين را يكبار هم مرد عينكي را به ديوار معبد مي كوبد . رفتارهاي هجو كيت زياد قابل تحمل نيست اما هر چه هست باعث ميشود تا مرد عينكي او را به ديدن كلير ببرد .
    اين ديدار چندان ديدار خوشايندي براي هيچ كدام نيست . كلير با فهميدن اين كه آرون را كيت بزرگ كرده مشخصا چهره اش تغيير ميكند و كيت هم به نوبه خود نمي تواند بفهمد كه چرا كلير نيازبه نجات ندارد .!!
    ماجراي آرون در اين بخش بسيار پيچيده تر از چيزي كه هست به نظر مي آيد . اين كه كلير حتي اگر ديوانه باشد چرا به بزرگ شدن فرزندش در بيرون جزيره و به دست شخص ديگري اينقدر حساس است . آيا در اين سالهاي مصاحبت با دود چيز جديدي درباره آرون متوجه شده؟
    يا اين كه ماهيت آرون براي وضعيت حال حاضر كلير اهميت حياتي دارد ؟
    جواب هر چه كه باشد آينده كيت در مواجهه با اين دختر عصباني زياد جالب به نظر نميرسد .
    خصوصا كه كلير نويد آمدن دودسياه را به كيت ميدهد .
    .................................................. ...............................
    با وارد شدن به فضاي عمومي معبد همه افراد ديگران را در حال تكاپو ميبينيم . عده اي كه در حال گريزند و عده اي ديگر كه در حال محكم كردن مواضعند براي برخورد احتمالي با دودسياه ..
    با ورود سعيد اين فضا آشكارا ملتهب تر هم به نظر ميرسد . مرد عينكي سعيد را مورد شماتت قرار ميدهد كه چرا سعي در ترساندن مردم داشته .
    تلاش مرد عينكي براي متوقف كردن مردم بي نتيجه است و شخصي مثل سيندي كه اكنون خود مبدل به هدايت كننده مردمان شده سعي ميكند كه آدمها را از آن مكان دور كند و البته به تحت لواي دودسياه ببرد .
    خوب ميدانيم كه سعيد چيزي جز واقعيت نگفته و همان طور كه خودش ميگويد رفتار مردم ارتباطي با او ندارد . اما يك نكته هنوز براي همه سوال است . چرا دود همچنان نمي تواند از خاكستر عبور كند ؟
    در حالي كه ديگر نه جيكوب وجود دارد و نه عامل ديگري براي ممانعت .
    اين سواليت كه دودسياه به خوبي پاسخ آنرا ميداند و بلافاصله متوجه ميشويم كه سعيد كارش هنوز در معبد تمام نشده . پاسخ او به مايلز در بر گيرنده همين پاسخ است .
    او بايد شمشير را به صاحبش برگرداند .

    دنياي شيرين مارتين كيمي

    به يكي از صحنه هايي ميرسيم كه در اين اپيزود داراي بيشترين پتانسيل براي نقد شدن است .
    در ادامه وقايع زندگي بيرون جزيره ، سعيد را ميبينيم كه در حال رفتن به مدرسه بچه هاست و يا همچين چيزي .
    در همان ابتداي راه اتوموبيل سياه رنگي جلوي راه سعيد را ميگيرد . فردي از ماشين پياده ميشود و در برابر سعيد مي ايستد . زماني طول نكشيد تا به خاطر بياورم كه اين مرد را كجا ديده ام .
    بله . همان مرد عرب تبار گروه مارتين كيمي . البته ما او را در جزيره با لباس نظامي ديده بوديم . مرد ديگري كه از ماشين پياده ميشود هم از افراد همين گروه است .
    اينها در يك حركت مافيايي سعيد را دعوت به سوار شدن به اتوموبيل ميكنند .
    سعيد هم شايد حدس ميزند كه اينها ممكن است چه كساني باشند و با آنان همراه ميشود .
    سعيد به يك آشپزخانه برده ميشود و تا اين جاي ماجرا هم داستان خيلي جذاب به نظر ميرسد . در اينجاست كه متوجه ميشويم كه اشتباه نكرده بوديم . رهبر اين گروه مثلا خطرناك كه امان از عمر گرفته بودند همان مارتين كيميست . ماتين كيمي كه دختر بن را كشت و خيلي هاي ديگر در جزيره را .. مارتين كيمي كه كاپيتان كشتي ويدمور را در حالي كه به سمتش اسلحه گرفته بود طوري كشت كه نفهميد چطور مرده ..
    درست است . اين همان مارتين كيمي است . اما خوب اكنون به نظر ميرسد كه آن آدم خطرناك سابق نيست .
    چون بعد از اين كه مدتي با سعيد به حرفهاي شنيده شده ميپردازد و نمايش آشپزي ميدهد با يك حركت فوق العاده از سعيد به همراه كل گروهش به ديار باقي ميشتابد .
    خيلي عجيب است كه چطور گروه حرفه اي مارتين كيمي به اين راحتي اسير دست سعيد ميشوند . شايد اگر در حال ديدن سري فيلمهاي جيمز باند بوديم ايم حركت چندان عجيب نمي نمود . اما در اين وضعيت و اين شرايط نمي توان ارزيابي مشخصي از اين حركت سازندگان ارائه داد .
    سعيد اما همچنان نشان ميدهد كه در جايگاهي با فاصله اي بعيد از يك مترجم قرار دارد . از مقايسه صحنه اي كه در اين جا ميبينيم و همچنين صحنه اي كه در سكانس بعدي ديده ميشه ميتوان به اين جمع بندي رسيد كه سعيد حتي بدون تاثيرات جزيره و جيكوب همچنان همان سعيد خطرناك و شكنجه گر و شرور است .
    مارتين كيمي اما به راحتي از داستان حذف ميشود . شايد اگر در زماني كه ويدمور به سراغ مارتين رفت و گفت كه بايد به جزيره برود ميدانست كه در اين جزيره شخصي به نام سعيد جراح حضور دارد قيد كل كار را يكجا ميزد . اما سوال اصلي داستان در اين بخش در جايي ديگر بناست طرح شود .
    حضور جين در سردخانه آشپزخانه مارتين كيمي ....؟؟!!

    تنوره ديو...

    اين كه چرا اسم اين بخش رو تنوره ديو گذاشتم يك جور اداي دين بود به داستانهاي قديمي مادربزرگم درباره ديو هايي كه تنوره ميكشيدند و به آسمان ميرفتند . حقيقتش الان ديگه وقتي به دود سياه نگاه ميكنم همش همين ماجرا به ذهنم ميرسه و فكر ميكنم چقدر تعبيير خوبي بوده درباره ديوها ..

    سعيد جراح با همان شمشيري كه از دوگان گرفته بود به داخل بناي چشمه مي آيد . در اين جا با دوگان بيشتر آشنا ميشويم و در همين جاست كه به تفاوت او با ديگران پي ميبيريم . بر خلاف تمام داوطلبان جزيره ، دوگان فرديست كه طي يك معامله به جزيره آمده و باز بر خلاف تمام افراد ديگر ، دوگان توانسته با جيكوب حرف بزنه و توسط خود جيكوب به جزيره آورده شده . دوگان با اطلاع كامل به اين مكان وارد شده و هر چيزي كه در درون او وجود دارد براي جيكوب بسيار ارزشمند بوده كه از ابتدا صادقانه سراغ و رفته و دوگان را به جزيره آورده است .
    دوگان در اين صحنه همچون فرمانده اي شكست خورده است و راز بزرگ زندگي اش را در حالي براي سعيد بيان ميكند كه ميداند تا زمان غروب آفتاب بدون شك دود سياه راه خود را براي ورود به معبد هموار خواهد كرد .
    داستان اين تاجر موفق اوزاكايي براي همه شنيدني و جالب است غير از سعيد كه همچنان منتظر فرصتيست تا آنچه خود ميخواهد را انجام دهد .
    سعيد مطمئنا آنچنان مسخ دود است كه نمي تواند بفهمد كه در لحظاتي كه نا اميدترين و تنهاترين رهبر جزيره را كشت ، به صورت تمام و كمال تحت تسخير دودسياه قرار داشت .
    دود سياه از سعيد نخواست كه جر بردن پيام كاري ديگر انجام دهد . اگر سعيد اقدام به كشتن دوگان و مردعينكي ميكند و در نهايت هم عنوان ميكند كه ميدانسته كه با مردن دوگان راه دود را باز كرده است ، تنها و تنها به خاطر اين است كه ديگر در اختيار خود نيست . انجام خواسته دودسياه مانند چشيدن زهريست كه ديگر بعد از آن چيزي در اختيار سعيد نخواهد بود و هر دم بيشتر از قبل به وادي فنا كشيده خواهد شد .
    با مرگ دوگان ، همان طور كه مرد عينكي گفت و بعد هم توسط سعيد به قتل رسيد ، راه ورود به معبد باز ميشود .
    ديگر خاكستر تاثيري بر روي دود ندارد و بلافاصله بعد از مردن دوگان است كه صداي خوفناك دود را از بيرون معبد ميشنويم .
    در تحليل اپيزود دو فصل ششم بخشي بود به نام واي برمغلوبين . اين نام از يك ماجراي تاريخي گرفته شده و منظور من در همون تحليل رسيدن به همين ماجراها در اپيزود ششم بود و زماني كه دودسياه با فراق بال به سراغ مردم معبد خواهد آمد .
    بلاخره زماني فرا رسيد كه دود سياه مدتها منتظرش بود . حمله دود به مردم بازمانده در معبد يكي از تاثير گذار ترين صحنه هاي تا به حال لاست به حساب مياد . زماني كه آخرين بازمانده هاي اين مردم داوطلب و ناچار از زندگي در اين مكان ، به خاك و خون كشيده ميشوند .
    فرار از دست اين اهريمن بدكردار براي كسي ميسر نيست . كيت كه همچنان به دنبال رهايي كلير است به سراغ او ميرود . صحنه اي كه كيت خود را به داخل سياه چال مي اندازد و دود سياه در حال عبور و نابود كردن مردمان است بسيار تاثير گذار از آب درآمده .
    با اين كه همه انتظار رسيدن به چنين زماني را ميكشيديم اما باز هم از مردن مردم ديگران متاثر ميشويم . مردمي كه ديگر هيچ مامني براي نجات ندارند و به دست گروهي افتاده اند يكي از ديگري خبيث تر و شرور تر است .
    گروه ايلانا و بنجامين و بقيه در ميان همين قصابي هاي دود سياه به معبد ميرسند و البته از ريچارد هم اثري در معبد نمي بينيم .
    ايلانا سعي ميكند كه آخرين بازماندگان افراد اوشينك و احتمالا كساني كه داوطلب هستند را نجات دهد . اما به خوبي ميدانيم كه داوطلبان يا به اردوي دود پيوسته اند و يا توسط روح جيكوب به فانوس دريايي منتقل شدند.
    آخرين تلاشها را از طرف بن ميبينيم كه ميخواهد سعيد را نجات دهد .
    اما سعيد ديگر چنان در لذت اين كشتار بي امان فرو رفته كه خود هم اعتقادي به نجات ندارد . جواب او به بن كه مي گويد راهي به بيرون سراغ دارد جواب جامعيست .
    - براي من نه ..!!
    لبخند سعيد شرورانه تر از هر زمان ديگري شده و در حقيقت بايد گفت آنچه در مسير كل سريال براي سعيد پيش مي آمد ، مسيري از تيرگي بود كه او اكنون به قله آن رسيده .
    ارباب تاريكي جزيره همچنان به قلع و قمع معبد نشينان ادامه ميدهد تا حتي يك تن از آنان باقي نماند .
    ايلانا ، مايلز ، سان و لاپيدوس ثانيه اي قبل از رسيدن دود از گذرگاه مخفي عبور ميكنند و نجات ميابند .
    بنجامين لاينوس به محلي كه ما نمي دانيم ميرود . به محلي كه به سعيد گفت براي خروج سراغ دارد .
    و .........

    ستاره ها را بگير و ....

    نمايش كشته شدگان نبرد يك طرفه دودسياه ، با موسيقي زيباي ساخته شده بر آن شايد مرثيه اي باشد بر تمام آنچه كه ديگران بودند .
    ديگراني به رهبري مردي به نام جيكوب ، كه سالها از اين جزيره محافظت كردند . زيبايي ها و در عين حال حس افسوس ما براي اين صحنه بي اندازه است .
    شايد از اين حيث ما در اپيزود سان داون به همان اوجي كه داستان بايد بعد از دو اپيزود قبلي ميرسيد رسيده باشيم .
    اين بخش از داستان را شايد بتوان فينالي زود رس براي فصل ششم لاست دانست . فينالي كه هر چند مشخص كننده قهرمان نيست . اما قهرماني ديگر را از صحنه حذف ميكند .

    تنوره ديو تاريكي هاي جزيره گمشدگان به مفهوم كشته شدن افرادي تمام ميشود كه به نوعي همان محافظان جزيره اند . اكنون جزيره بي محافظ ،به محلي مبدل خواهد شد، كه ديو در هر جاي آن تنوره ميكشد يا نه .... بحثيست كه بايد ماند و صبر كرد و ديد .
    تجمع افراد بازمانده از ديگران در بيرون معبد در حالي كه دودسياه در راس آنان ايستاده يكي از صحنه هاي فوق العاده ماجرا از آب درآمده .
    شكل گيري دارك سايد با سعيد و كلير و دودسياه و البته در جايي ديگر سوير و جين .
    نگاههاي آشناي سعيد و كلير را با نگاه كاملا غريبه كيت مقايسه كنيد تا بفهميد كه تفاوت تا كجاست .
    صحنه اي كه كيت آن اسلحه را از زمين برميدارد ، بي اختيار به ياد تنهايي و بي پناهي او مي افتيم . ميدانيم كه براي كيت اين اسلحه هيچ امنيتي به ارمغان نخواهد آورد . اما تنها چيزيست كه به ذهن او ميرسد .
    نگاه دودسياه در قالب جان لاك به كيت هم در نوع خود ديدنيست . دود حتي وقتي را براي نابودي او صرف نمي كند .
    در پايان همه افراد دنباله رو دودسياه هستند ....
    .................................................. ..........................
    خارج از تحليل

    اپيزود Sundown به پايان رسيد . قبل از اين كه به نكات مهم اين قسمت بپردازم سعي ميكنم كه نگاهي داشته باشم كلي به آنچه در اين اپيزود گذشت .

    سان داون يا غروب خورشيد در واقع نمايشيست از پايان يك اسلوب مديريت در اين جزيره . با تمام شدن كار ديگران در اين بخش ما بومي ترين و در عين حال مرموزترين آدمهاي داستان را از دست داده ايم . اما نكته اي كه در اين بخش داستان به نظرم رسيد چيزي است كه شايد جدا از بدنه اصلي تحليل باشد .
    Sundown را بيش از هر چيز شبيه اپيزود سوم جنگ ستارگان يافتم . شايد متوجه شديد كه در حين تحليل با كلماتي نظير دارك سايد و يا ارباب تاريكي برخورد كرديد .
    آنچه كه در انتقام سيت ديديم تقريبا همان چيزيست كه در سان داون هم ميتوان مشاهده كرد . فقط كافيست كه به جاي معبد جزيره بگيم معبد جداي و يا به جاي ديگران بگوييم شواليه هاي جداي و دودسياه را دارك سيديوس و سعيد را لرد ويدر يا همان دارت ويدر بناميم .
    آنوقت است كه با مشاهده انتقام سيت متوجه ميشويد كه اين اپيزود تا چه حد شبيه داستان اپيزود سوم جنگ ستارگان شده .
    مسيري كه سعيد در اين اپيزود طي ميكند به شكل ناباورانه اي شبيه چيزيست كه در جنگ ستارگان طي شد .
    آناكين اسكاي واكر كه براي نابودي دارك سيديوس ميرود و مي خواهد او را بكشد در نهايت در يد قدرت او قرار ميگيرد و تبديل به دارت ويدر ميشود و از سويي شاهد نابودي شواليه هاي جداي و قتل عام بزرگ و كوچك آنها در معبد جداي هستيم .
    عمق تاريكي روحي دارت ويدر در لحظه اي كه اقدام به كشتن افراد معبد ميكند با همين خباثت در سعيد برابري ميكند و نابودي شواليه هاي جداي و گريز تني چند از آنان شباهتي مشخص به كشته شدن دوگان و جيكوب و ديگران و باقي ماندن تني چند از افراد داوطلب نظير جك و هوگو و .... دارد .
    شايد در داستان بارها و بارها هم از زبان هوگو چيزهايي درباره جنگ ستارگان شنيديم . ...
    بگذريم .

    روي هم رفته اپيزود سان داون اپيزود زيباييست . من از 10 به اين اپيزود 8 نمره ميدهم و با اين حال اين اپيزود را يكي از موفق ترين اپيزودهاي لاست ميدانم . چيزي كه خيلي زياد در اين اپيزود قابل ستايش است ، انتقال حسيست كه كارگردان در آن كاملا موفق عمل كرده و بايد گفت از حيث كارگرداني و بازيگري اين اپيزود نمره خوبي بدست مي آورد .
    .................................................. ..............................

    نكات مهم داستان ...

    - سعيد زن مورد علاقه اش را به سمت برادرش عمر ميفرستد . اين در حاليت كه سالهاي زيادي از عمرش را به دنبال همين زن گشته بود .
    - صحنه مبارزه سعيد و دوگان يكي از صحنه هاي هيجان انگير و در عين حال كار شده اين اپيزود است .
    - كيت براي اين كه با سوير در يك اردو باشد چاره اي ندارد جز پيوستن به نيروي تاريكي و يا همان دود سياه ، شايد به همين خاطر است كه همراه دودسياه ميشود .
    - داستان دوگان به عنوان رهبر معبد تا اين جاي كار تمام است . اما در خاطر داشته باشيد كه دوگان و مردعينكي در داخل چشمه حيات بخش كشته شدند !!
    - در حين حركت دود از بالاي سر كيت و كلير ، چيزهايي در ميان دود ديده ميشود كه ميتوان از آنها تعبيرات مختلفي كرد .
    - بنجامين لاينوس در جايي از معبد ناپديد شد .

    اميدوارم كه از اين تحليل استفاده لازم رو كرده باشيد
    فرخ

    قوانین : با توجه به عدم رعایت کپی رایت توسط برخی افراد , هر گونه کپی از این مطالب منوط به کسب اجازه مستقیم از نویسنده خواهد بود .

  2. 5 کاربر از پست مفید FFKIA سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    اول تشکر فراوان برای دقت نظر، گذاشتن وقت باارزش و تبادل افکار با دیگر دوستان.
    دوم نظرات خودم.
    _ به نظر من زندگی جدید سعید در فلش ساید تنها دستاوردی که داشته زنده ماندن نادیاست. چون سعید اینقدر نادیا رو دوست داشت که به هیچ قیمتی حاضر نبود اونو ترک کنه و به جزیره برگرده و جیکوب مجبور شد به هر نحوی شده اونو به جزیره برگردونه.(من بر خلاف نظر بقیه دوستان که اعتقاد دارن جیکوب جون سعیدو نجات داد اعتقاد دارم جیکوب با پرت کردن حواس سعید باعث مرگ نادیا شد). دلیل اینکه سعید چرا نادیایی رو که اینقدر دوست داشت به طرف برادرش هول داد شاید این باشه که تحت تاثیر حس پنهانی اتفاقی که قبلا براش افتاده بود(مرگ نادیا) بهتر دید اونو ازین بازیها دور کنه و زندگیشو به خطر نندازه. همون حس مخفی که تو وجود جک قرار داره که دزموندو میشناسه (که به نظر من اینبار دزموند و جک همدیگه رو تو ورزشگاه ملاقات نکردند چون همسر جک سارا نیست) پس همون حس مخفی که جک نمیدونه از کجا اومده باعث میشه سعید نادیا رو از خطر دور نگه داره و اونو به سمت برادرش سوق بده تا بتونه حداقل گهگاهی ببیندش. ممکنه این حس پنهان در وجود همه کاندیداها به نوعی وجود داشته باشه.
    _ نمیدونم چرا ولی من هر چه تو این سریال به جلو میرم به این نتیجه میرسم که قدرت جیکوب و مرد سیاهپوش (هنوز نتونستم تو ذهنم برای این موجود به یک اتفاق نظری برسم و هر دفعه اونو با یک نام متفاوت نام میبرم) موازی هم بوده تا زمانیکه مرد سیاهپوش این بالانس رو با قتل جیکوب به هم زده. اونا هر دو با هم در اتفاقات جزیره نقش داشتن. جیکوب دستور قتل افراد دارما رو صادر میکنه( بن خودش گفت که جیکوب خواست تا ما اینکارو بکنیم) در حالیکه دود سیاه به بن در حمله افراد مارتین کیمی کمک میکنه، یا بن به زیرزمین معبد میره تا از دود قضاوت بخواد. ظاهرا جیکوب و مرد سیاهپوش با هم جریانات رو رهبری میکردن. ولی قدرت جیکوب بیشتر بوده چون اجازه خروج از جزیره رو داشته. و مرد سیاهپوش به همین دلیل به جیکوب نارو میزنه.
    _ جریان مرگ سعید در اپیزود اول و صحنه تردید مایلز در اون لحظه یکی از ضعفهای کارگردانی بود. در اپیزود ششم شاهد بودیم که مایلز به سعید گفت تو واقعا مرده بودی. پس چه دلیل داشت که او لحظه مرگ سعید با شک به جسد او نگاه کنه؟! جز این بود که سازندگان لاست میخواستند بیننده رو به شک بندازن که سعید نمرده؟ آیا تو این سریال با این وسعت معما نیازی بود که با این کلک یه سوال دیگه برای بیننده ایجاد بشه؟ به نظر من اینکار کمی لوس بود. چون بینندگان بعد از دیدن تصویر شک مایلز دچار حدس و گمانهای زیادی شدند.


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 3 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. Swa.08- بررسی و تحلیل وقایع اپیزود نهم فصل ششم لاست (Ab Aeterno)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 07-27-2010, 22:20
  2. Swa.10- بررسی و تحلیل وقایع اپیزود یازدهم فصل ششم لاست (Happy Ever After)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 07-26-2010, 00:35
  3. Swa.07- بررسی و تحلیل وقایع اپیزود هشتم فصل ششم لاست (Recon)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-22-2010, 17:54
  4. Swa.03- بررسی و تحلیل وقایع اپیزود چهارم فصل ششم لاست (The Substitute)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-22-2010, 14:14
  5. Swa.02- بررسی و تحلیل وقایع اپیزود سوم فصل ششم لاست (What Kate Does)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-22-2010, 09:37

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •