سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh خاطراتي از لاست

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
نمایش شاخه ای5علاقمندی ها
  • 4 ارسال شده توسط FFKIA
  • 1 ارسال شده توسط 1CHAMPION

موضوع: خاطراتي از لاست

  1. #1
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 39
    نوشته ها : 7,504
    سپاس ها : 11,200
    سپاس شده 25,632 در 4,554 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    خاطراتي از لاست

    با سلام ...

    يادمه كه حدود دو سال و اندي پيش بود، همون موقعي كه تازه فصل چهارم لاست تموم شده بود، من هنوز لاست رو نديده بودم اما در موردش از خيلي از دوستان شنيده بودم. البته همه اونها از لاست تعريف نميكردن، يكسري كه اونو بهترين سريال و بهترين ساخته تصويري دست بشر ميدونستن و يك عده ديگه هم اونو تخيلي و پرت و پلا ميدونستن.
    حقيقتش منم ديدم همون پرت و پلا بود.
    يكروز يكي از دوستان كه خيلي هم برام عزيزه و در رشت زندگي ميكنه، بهم زنگ زد و گفت كه اگه كسي رو ميشناسم براش 4 تا فصل لاست رو بخرم و بفرستم رشت.
    منم كه با بچه هاي اهل فيلم و سينما (فيلم فروشهاي عزيز) زياد دوست بودم به يكيشون گفتم كه برام 4 فصل رو بياره.
    اين دوست ما هم فردا برداشت با خودش آورد محل كار من.

    من - سلام منوچهر، آوردي اين لاست رو؟
    منوچهر – آره فرخ آوردم، اما فصل 2 يكي از ديسكاش فكر كنم بد كپي شده .
    من – يعني نميخونه؟
    منوچهر- يكم شطرنجي ميشه اونم آخراي ديسك 2
    من – اشكالي نداره بابا، ميخوام واسه يكي از بچه ها بفرستم، حالا چند دقيقه هم شطرنجي بشه دنيا خراب نميشه كه ...
    منوچهر – حالا گفتم بهت بگم، اگه ميخواي كه صبر كن فردا برات سالمش رو بيارم، امروز 5 سري همراهم بود همرو فروختم، اصلا ياد تو نبودم يكدفعه يادم افتاد تو هم ميخواستي.
    من – مرسي منوچهر، دمت گرم، همين رو هم لطف كردي.
    منوچهر – نه بابا اين چه حرفيه وظيفه بود.

    آقا منوچهر تشريف بردن و بنده هم 4 تا فصل ابتدايي رو برداشتم بردم خونه، اون روز سه شنبه بود و منم كه آدم فراموشكاري هستم، لاست رو خونه گذاشتم و يادم رفت براي دوستم بفرستم.
    چهارشنبه و پنج شنبه هم گذشت و رسيديم به جمعه، دوستم ساعت 2 بعد از ظهر جمعه تماس گرفت كه حال من رو بپرسه و من با خوشحالي بهش گفتم كه لاست رو براش گرفتم و شنبه براش ميفرستم.
    تماس رو قطع كردم و با خودم گفتم همين الان كه يادمه اينها رو بذارم تو كيفم كه فردا صبح يادم نره بفرستمشون. كل پكيج رو برداشتم و حقيقتش رو بخواهيد تا دم كيف هم بردم. بعد به خودم گفتم، بذار يك نگاهي بكنم ببينم اصلا چيه اين لاست.
    باز مردد بودم كه dvd ها رو بذارم تو كيف يا نذارم كه بابام صدام كرد.

    - فرخ جان بابا، اين كانال .... قطع شد...
    - بابا حتما باد زده، به خدا خسته شدم بس كه اينو درست كردم...
    - خوب بيا ديگه، الان اخباره ...

    حسابي كلافه شده بودم، اما بابام هم كه علاقه شديدي به اخبار داره، اونم از نوع خارجيش، دست بردار نبود. بلاخره راضيش كردم كه نيم ساعت ديگه برم آنتن رو درست كنم، ديسكهاي لاست رو برداشتم و كنار كامپيوتر گذاشتم. ديسك اول رو برداشتم و گذاشتم تو درايو و ...


    ساعت 6 صبح شده بود، ديگه چشمام باز نميشد، چشمام در حد فجيهي قرمز شده بود و همچنان به شكل ميخ مانندي به مانيتور خيره شده بودم. تقريبا اپيزود 15 يا 16 فصل يك بود و داستان رو هيچ جوري نميشد رها كرد. ديگه داشتم از خسته گي ميمردم، اما خوب همه ميدونن كه دارم از چي صحبت ميكنم.
    بابا كه صبح زود به محل كارش ميره اومد تو اتاق و ديد من نشستم پاي سيستم.

    بابا – فرخ چي كار داري ميكني؟ چرا چشمات كاسه خونه؟
    من – هيچي بابا دارم چيزي ميبينم. داره تموم ميشه!!!
    بابا – چي داره تموم ميشه، ساعت 6 صبحه، مگه نميري شركت؟
    من – ميرم ميرم، شما برو...
    بابا – يك آنتن رو كه واسه ما درست نكردي، حالا تا صبح ميشيني فيلم ميبيني؟
    من – بابا كار داشتم خوب ..
    بابا – چي كار؟ همين فيلم نگاه كردن؟
    من – نه .... كار ديگه داشتم بابا جان... شما كارتون دير نشه؟
    بابا – نه آقاجون من كارم دير نميشه، تو يك فكري به حال خودت كن..
    من – چشم چشم ... يك فكري ميكنم .. چشم ...

    بلاخره بابام دست از سرم برداشت و رفت. اما داستان همچنان ادامه داشت. ديگه بايد كم كم ميرفتم سر كار، از طرفي هم نميشد لاست رو ول كرد.
    ساعت 9 صبح شده بود. موبايل رو برداشتم و دفتر رو گرفتم.

    من – سلام داريوش..
    داريوش – سلام آقا فرخ ..
    من – داريوش كي ميرسي دفتر؟
    داريوش – آقا فرخ من دفترم الان ... مگه دفتر زنگ نزدين؟!!
    من – هااااا ، چيزه .... چرا چرا ... ببين داريوش جان.... من يك مشكلي واسم پيش اومده امروز نميتونم بيام، به ..... بگو حواسش به كارا باشه، با حسابدار چك كن و بانك رو پر كن، چك داريم.
    داريوش – آقا فرخ مگه خودت 5 شنبه پول نريختي به حساب؟
    من – من پول ريختم؟
    داريوش – آقا فرخ چيزي شده؟ انگار حالت خوب نيست!!!
    من – نه نه ... خوبم... پس حله ديگه ... من باز بهت زنگ ميزنم.
    داريوش – كاري داشتي بگو آقا فرخ...
    من – مرسي داريوش جان مرسي ... نه خودم يكاريش ميكنم، ممنون از لطفت.
    داريوش – باشه آقا فرخ، به هر حال تعارف نكني يك وقت.
    من – نه نه ... فعلا خداحافظ ...

    گفتم بذار اين فصل 1 رو تموم كنم و بعد بگيرم بخوابم.
    ساعت 3 بعد از ظهر شده بود و هنوز فصل 1 تموم نشده بود. البته آخراش بود، اما تا تموم شدن يك قسمت ديگه مونده بود.

    شريكم بعد از ظهر زنگ زد به موبايلم.

    من – سلام رضااااا خوبي ؟
    رضا – سلام فرخ، چي شده چرا سر كار نيومدي؟
    من – چيزه ... والا حال بابام خوب نبود... بردمش بيمارستان...
    رضا – فرخ خوبي؟
    من – آره خوبم... چطور مگه؟
    رضا – بابات كه شركت بود. مگه نگفتي واسه چاپ تقويمها برم اونجا ....!!!
    من – هااااا .... گفتم بابام؟ ....آها ... فكر كردم گفتم مامانم... حواسم نبود... اعصابم به هم ريخته از صبح .... آره آره مامانم حالش بد بود.
    رضا – حالا اگه كاري داري من بيام.
    من – نه رضا جان ... قربونت... آخراشه ديگه داريم مياييم بيرون از بيمارستان..

    خلاصه اين كه شريك رو پيچونديم ... اما ديگه كاملا غير هوشيار بودم... فصل اول رو به هر بدبختي اي بود تموم كردم و مثل نعش افتادم رو تخت و قبل از اين كه بفهمم خوابم برد.

    نه براي ناهار بيدار شدم و نه براي شام، لازم به توضيحه كه ما معمولا زودتر از ساعت 4 بعد از ظهر ناهار نمي خوريم. ساعت 11 از خواب بيدار شدم و بلافاصله مثل زامبي ها رفتم سراغ كامپيوتر...

    ديسك اول فصل دو رو تا گذاشتم تو درايو، مامانم اومد سراغم .

    مامان – فرخ، چرا اين آنتن رو درست نميكني؟ چرا سر كار نرفتي؟
    من – بابا يك كاري دارم انجام ميدم، يك طرحيه... بايد تمومش كنم!!!
    مامان – تو كه داري همش فيلم ميبيني!!!
    من – هااا ... نه اين چيزه ... مربوط به همون كاره ..
    مامان – نمي دونم والا ... عجيب غريب شدي !!
    من – نه نه ... تموم ميشه ...
    مامان – بيا شام بخور ...
    من – نه ..... گرسنه ام نيست ... حالا شما بخورين ... منم ميام...

    شام هم تعطيل شد و من همچنان در حال ديدن فصل دوم بودم. آنچنان در عمق ماجرا فرو رفته بودم كه به سختي ميشد من رو از داستان كشيد بيرون.
    ساعت 6.30 صبح بود كه به آخراي ديسك دوم فصل دو رسيدم.
    درست جايي كه شانون و سعيد از يك سمت و آنا لوسيا و بقيه از سمت ديگه با صداي زمزمه ها به هم نزديك ميشن...
    يك دفعه تصوير رفت ... اي بابا ... هي بزن عقب بزن جلو ... Dvd رو بشور... همه بلاهايي كه بلد بودم سرش آوردم اما نشد كه نشد...
    اعصابم در حد وسيعي درب داغون شده بود و نميدونستم بايد چي كار كرد.
    ساعت 7 شده بود. ديگه داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم.
    تلفن رو برداشتم و شماره منوچهر رو گرفتم ...

    من – الو ... منوچهر..
    منوچهر با صدايي كاملا خواب آلود – بفرمائيد ... شما ؟
    من – منم ...منوچهر ..
    منوچهر – تو كي هستي خوب؟
    من – فرخم بابا ...
    منوچهر – ساعتت رو نگاه كردي؟
    من – بابا ول كن منوچهر ... اين ديسك دوئه خرابه ... منوچهر اين چيه به من دادي .. بابا ... آخه تو نبايد نگاه كني ؟؟!
    منوچهر – چي ميگي، اول صبحي ... نا خوش احوالي انگار؟
    من – من ناخوش احوالم يا تو؟ اين چيه ميدي دست مردم؟
    منوچهر – داري اعصابمو خورد ميكني ها ... برو بابا حوصله ات رو ندارم.

    از عصبانيت داشتم ديوونه ميشدم و در عين حال ميدونستم كه نبايد ساعت 7 صبح به منوچهر زنگ ميزدم.

    من – منوچهر من كارم گيره ... خونتون كجاست منوچهر؟
    منوچهر- به خونه ما چيكار داري ... برو ... خدا روزيتو جاي ديگه حواله بده..
    من – مسخره كردي خودتو ؟ ... من اين ديسك دوم رو الان ميخوام ..
    منوچهر – برو بابا ديوونه ... آدم بي جنبه كه ميگن همينه هاااا...صد دفعه گفتم به تو فيلم ندمااا ...

    منوچهر گوشي رو قطع كرد.
    مونده بودم چه خاكي به سرم بريزم. رفتم سراغ اينترنت و به هر فلاكتي بود، اون اپيزود رو پيدا كردم و ...


    يكشنبه و دوشنبه هم كارو زندگي تعطيل شد. ساعت 3 صبح دوشنبه بود كه بلاخره فصل چهارم هم تموم شد و من تونستم بخوابم. اين چهار روز واقعا ديوانه كننده بود.
    اما ماجرا دقيقا از روز پنجم شروع شد.
    حالا من بدون اين كه خودم بهش فكر كرده باشم، طرفدار پرو پا قرص لاست شده بودم و فكر ميكردم كه بايد همه نظراتمو در مورد لاست با اينو و اون در ميون بذارم.
    اما اين مسئله عاقبت خوشي نداشت.
    تو همكارا و اطرافيان غير از من هيچ كس لاست رو نديده بود. جريان مسخره اي شده بود. انگار همچين سريالي در جهان ساخته نشده !!!

    من – محمد لاست رو ديدي؟
    محمد – لاست؟ ‌آره ديدم، همون كه دختر ژنراله رو كشته بودن؟
    من – كدوم ژنرال؟
    محمد – همون كه باباش سرهنگ بازنشسته بود ديگه ...
    من – نه بابا ... جان لاك سرهنگ نبود... رندي با اين سر لج افتاده بود و هي ...
    محمد – رندي كيه؟
    من – همون مدير لاك !!
    محمد – لااااااااك؟!!!
    من – هيچي بابا ... بي خيال ...
    -----------------------------
    من – ابراهيم لاست رو ديدي؟
    ابراهيم – اره اما بيخوده ... چرتو پرته ...
    من – بابا درست نديدي ... چي چرتو پرته؟
    ابراهيم – فرخ ديوونه اي هااا... فرار از زندان باحاله ...
    من – فرار از زندان رو با اين مقايسه نكن ... اين اصلا فلسفش فرق داره ..
    ابراهيم – بابا فرخ تخيليه ... من 1 فصل ديدم ديگه نديدم ... راستي معلوم شد اون فيله تو جزيره چي كار ميكرد؟
    من – فــيـــــــــــــــــــل؟ !!!!!!
    ابراهيم – همون كه زوزه ميكشيد ديگه ... تو جنگل بود..
    من – بابا اون فيل نيست ابراهيم اون دوده ...
    ابراهيم – اينا ميگم چرته... دود مگه زوزه ميكشه؟
    من – نه بابا اون يك جريان ديگه اي داره ....

    راستش اون موقع خودمم نميدونستم دود چه جرياني داره و همين دست آويزي شده بود كه ابراهيم راه به راه مارو مسخره كنه ...

    چند روز بعد...

    ابراهيم – فرخ او فيلت خوبه .... هه هه هه هه

    ---------------------------
    من – بهنام لاست رو ديدي؟
    بهنام – چي هست؟
    من – سريال آمريكاييه..
    بهنام – از يانگوم بهتره؟
    من – نه ...معلومه كه يانگوم بهتره ... فعلا ...

    ---------------------------

    من – آقا مهرداد لاست رو ديدين؟
    آقا مهرداد – گمشده رو ميگي؟
    من- بله بله ...
    آقا مهرداد – فكر ميكني قشنگه؟
    من – بله آقا مهرداد خيلي قشنگه ...
    آقا مهرداد – بيار منم ببينم ، تعريفش رو زياد شنيدم.
    من – ميارم براتون ...(با ذوق و شوق بسيار زياد)

    چند وقت گذشت و در اين مدت من با همه دوستان و همكاران سر لاست بحث ميكردم. حتي تو خونه هم اين بحثها تمومي نداشت . شبيه آدم معتادي شده بودم كه هيچ كس حرفشو نميفهميد.
    بابا، مامان، شريك، داريوش، ابراهيم و ....
    يكروز 5 شنبه به هر بدبختي اي بود نشوندم تا بابا و مامان اپيزود 1 رو ببينن.
    ساعت 3 شب فردا جمعه مامانم منو بيدار كرد.

    مامان – فرخ جان ..
    از خواب ناز بيدار شدم و گفتم – بله .. چي شده؟
    مامان – فرخ اين ديسك دوم فصل دومش خرابه!!!

    تازه يادم اومد كه خودم هم اينو دانلود كردم و ديدم و اون dvd همچنان خراب مونده بود.

    من – اين ايراد داره من تو كامپيوتر دارم اين قسمت رو ...

    خوب ميتونم بگم كه اتفاقي كه افتاد رو همه ميتونين حدس بزنين. مجبور شدن نصفه شبي كامپيوتر رو روشن كنم و مامان و بابام بالاي سرم بشينن اون قسمت رو نگاه كنن.
    دردسرتون ندم. بابام شنبه و يكشنبه رو خونه موند و سر كار نرفت تا لاست تموم بشه. اونم باباي من كه آخرين مرخصيش از سر كار مال 4 سال پيشش بود كه خواهرم بايد تو بيمارستان عمل ميشد!!!

    من در كمال نامردي همه اين آدمهاي بي اعتقاد به لاست رو معتاد كردم و به خاك سياه نشوندمشون.
    الان شبيه مواد فروش لعنتي اي شدم كه بايد مواد همه اين آدمها رو تامين كنه .

    شريكم كه همون موقع دعواي مفصلي سر نرفتن من باهاش كرده بودم امسال عيد بيچاره شد و يك هفته تعطيلات عيدش رو سر لاست گذاشت و هر اپيزود كه مياد به سرعت مياد سراغ من و سراغ موادش رو ميگيره ..

    مامان الان اولين كسيه كه تحليل ها رو بدون ويرايش ميگيره و ميخونه و بعد هم مثل قصه هاي هزار و يك شب يكبار با صداي بلند براي بابام ميخونه .

    خواهرم كه تهران نيست و بايد براش لاست رو هفته به هفته پست كنم .

    بهنام اين هفته بايد جاي من شركت باشه تا من 4 شنبه و 5 شنبه خونه بمونم و تحليل كنم، اما اگه دوشنبه لاست نميومد بايد شركت ميموندم، چون تا لاست رو بهش ندم ولم نميكنه.

    با آقا مهرداد اما وضعيتمون از همه عالي تره، چون خارج از كشوره و مجموعه 5 تا فصل رو به صورت بلوري خريده و احتمال ميدم كه يك نسخه هم براي من گرفته باشه.

    همه اين آدمها يكبار براي اون ديسك خراب به من بد و بيراه گفتن و ...
    اما هيچ كدوم هم درباره تحليل لاست چيزي نميدونن...

    اما منوچهر...

    منوچهر الان كاناداست . اينقدر از اين لاست فروخت تا رفت كانادا ...

    چند روز پيش ساعت 5 صبح تلفنم زنگ زد...

    من – بفرمائيد...
    ناشناس – منم فرخ !!!
    من – شما؟
    ناشناس – چطوري تخيل .... هه هه هه ...
    من – آقا من شما رو ميشناسم؟
    ناشناس – ديوونه اي هاااا منم بابا ...
    من – خوب تو كي هستي؟
    ناشناس – اوووووووو اووووووووووو
    من – چرا زوزه ميكشي؟
    ناشناس – بابا فيلتم ديگه ... دارم تو جنگل زوزه ميكشم. هه هه هه هه
    من – ابراهيم خيلي مسخره اي ...!!!
    ابراهيم – فيلت خوبه؟
    من – زهر مار ... اين موقع صبح چي كار داري زنگ زدي؟
    ابراهيم – فصل شش لاست رو ميخوام فرخ الان فصل پنجم تموم شد ...تو كف موندم ...!!!!!!!!
    من – اي بابا .... مش مريم تو چرا؟؟؟؟

    اينم از خاطره ما از لاست ...
    1CHAMPION, ADoLF, AloneDreamer و 1 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.

  2. 13 کاربر از پست مفید FFKIA سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    خـادم سینمــاسنتـر
    1CHAMPION آواتار ها
    وضعیت : 1CHAMPION آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : دروازه کویـر
    سن: 31
    نوشته ها : 7,429
    سپاس ها : 15,219
    سپاس شده 12,847 در 4,447 پست
    یاد شده
    در 30 پست
    تگ شده
    در 953 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خاطراتي از لاست

    به به عجب تاپیک جالبی،چرا تا حالا ندیده بودیم
    یعنی فرخ جان،یه ساعته دارم به این خاطراتت میخندم،این باید تو بخش طنز باشه که
    بابا فیلتم دیگه
    حالا فرخ جان آخر سر برای اون دوستت فرستادی یا نه؟
    FFKIA به این پست علاقمند بوده است.
    ▆ ▅ ▄ ▃ ▂ شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ▂ ▃ ▄ ▅ ▆

  5. کاربر روبرو از پست مفید 1CHAMPION سپاس کرده است .


  6. #3
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 39
    نوشته ها : 7,504
    سپاس ها : 11,200
    سپاس شده 25,632 در 4,554 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خاطراتي از لاست

    نقل قول نوشته اصلی توسط CHAMPION نمایش پست ها
    به به عجب تاپیک جالبی،چرا تا حالا ندیده بودیم
    یعنی فرخ جان،یه ساعته دارم به این خاطراتت میخندم،این باید تو بخش طنز باشه که
    بابا فیلتم دیگه
    حالا فرخ جان آخر سر برای اون دوستت فرستادی یا نه؟
    آره . مجبور شدم فصل ششم رو براش رایت کنم و ببرم
    هنوز هم به اون ماجرا میخندیم
    Они говорят: "Зло преобладает, когда хорошие люди не в состоянии действовать."
    Что они должны сказать, "Evil преобладает"



    امروز می‌خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.
    تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می آید.
    تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
    عوام خدایش را میبینند،
    و اهل معرفت ابلیسش ...
    و چه خون دلها خورد علی (ع) از این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.
    تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند،
    پس از تسلیم، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست.
    یا ایها الذین آمَنو ...آمِنو

    سخنان پایانی مختار در جمع مردم کوفه


    مرکز شبکه و امنیت پارت شبکه پرداز
    دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت
    دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه , هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته


  7. کاربر روبرو از پست مفید FFKIA سپاس کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •