سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh افسانه تروا

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: افسانه تروا

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    افسانه تروا

    هومر، در داستان "ایلیاد" که مجموعه 24 قسمتی از اشعار حماسی است، چنین افسانه سرایی می کند:
    "هکوب، همسر پریام، شاه تروا در انتظار فرزندی بود. پیش از انکه کودک متولد شود، پیشگویان خبر دادند که او سرنوشت شومی خواهد داشت و سبب نابودی و ویرانی کشور تروا خواهد شد. هکوب، نام فرزند خود را که پسر بود، پاریس گذاشت اما پریام دستور داد که پاریس را دور از چشم مادر بربایند و بر کوه "آیدا" بگذارند تا طعمه حیوانات وحشی شود. ولی این کودک رها شده را چوپانان یافتند و بزرگش کردند. پاریس در هوای مطبوع و جانبخش کوهستان آیدا رشد کرد و در ورزشهای گوناگون استاد شد، چندان که آوازه نیرومندی و برازندگی او در همه جا پیچید و به گوش پدر و مادرش رسید. پریام، فرزند را به حضور طلبید و چون او را جوانی نیرومند و باهوش یافت، برای یک ماموریت مهم به دربار منلاس، فرمانروای "اسپارت" فرستاد.
    پاریس در دربار منلاس، "هلن" را دید که در زیبایی بی همتا بود. هلن و پاریس از دربار منلاس گریختند و به تروا رفتند. این ماجرا بر منلاس گران آمد و شکایت به نزد برادر خود، "آگاممنون" سلطان قدرتمند "مسینا" برد. آگاممنون، نیز نتوانست چنین توهینی را به خود و برادرش بپذیرد. پس دستور داد تا سرداران و فرماندهان سراسر یونان با لشکریان خود جمع شوند و به قصد انتقام، راه تروا را در پیش گیرند.
    بزودی سپاهی عظیم از یونانیان انتقامجو سوار بر کشتیهای جنگی به حرکت در امد، از دریای اژه گذشت و قدم به ساحل تروا، در مدخل تنگه "داردانل" نهاد. از آن سو جنگجویان تروا به فرماندهی "هکتور" برادر بزرگتر پاریس، دروازه بزرگ قلعه تسخیر ناپذیر را بستند و برای دفاع آماده شدند.
    در جنگ تروا، یونانیان با سردارانی همچون "آشیل، اولیس، نستور و پاتروکل" قصد نابودی تروا و انتقامگیری را داشتند که... بر خلاف انتظار انها، در نخستین روزهای جنگ، پاتروکل به دست هکتور سردار یونانیان کشته شد. به خونخواهی پاتروکل، آشیل قدم به میدان نهاد و هکتور را به مبارزه تن به تن طلبید. هکتور از قلعه بیرون آمد، اما خبر نداشت که آشیل رویین تن است و هیچ اسلحه ای به او کارگر نیست. مادر آشیل چون هنگام تولد فرزندش از پیشگویان شنیده بود که این کودک در جنگ تروا کشته خواهد شد، فرزند خود را را به سوی رود "ستو" برد و در آبهای جادویی رود شستشو داد تا هیچ اسلحه ای به او کارگر نشود. اما، آب به پاشنه آشیل که در میان دو انگشت مادر بود نرسید و بدینسان تنها از همانجا می شد به آشیل اسیب رساند.
    جنگ هکتور و آشیل از وقایع هیجان انگیز "حماسه ایلیاد" است. این نبرد تن به تن و طولانی، سرانجام به پیروزی آشیل و کشته شدن هکتور انجامید، آشیل به انتقام پاتروکل، پاهای هکتور را با طناب به ارابه خود بست و در حالی که اهالی تروا شیون کنان از بالای دیوار قلعه به صحنه دلخراش می نگریستند، پیکر بی جان هکتور را به هر سو می کشید.
    کاهن معبد تروا، راز آشیل را برای پریام و پاریس فاش کرد و گفت که او را فقط با هدف قرار دادن
    پاشنه پایش می توان کشت. روز بعد پاریس به خونخواهی برادر به میدان رفت و آشیل را به مبارزه طلبید. آشیل، مطمئن به میدان رفت و پیکار آغاز شد، پاریس جنگ و خونریزی را به قدری ادامه داد که سرانجام فرصتی یافت و نیزه را با تمام قدرت به پاشنه آشیل کوبید و... بدین ترتیب آن سردار بزرگ را کشت.
    این جنگ سالها طول کشید. برج و باروی بسیار محکم تروا اجازه نمی داد سربازان یونانی بتوانند فکر ییروزی را در سر بپروانند. کسی نمی دانست که عاقبت این جنگ چه میشود و چگونه پایان می پذیرد. سربازان، خسته و سرداران نا امید شده بودند.
    در این مدت، اولیس نقشه ای زیرکانه در سر می پروراند. او که فرمانروای ایتاکا بود و از رهبران جنگ تروا به شمار می رفت در خردمندی شهرت داشت.




    هومر ، شاعر و اسطوره پرداز نابینای یونان

    هومر در منظومه ادیسه، داستان سرگردانی اولیس را در بازگشت از جنگ تروا، با بیانی شور انگیز و گیرا آورده است. نقشه اولیس این بود که با حیله ای زیرکانه، گروهی از جنگجویان یونانی را به درون قلعه تروا بفرستند تا آنها دروازه را بر روی سپاهیان یونانی بگشایند. پس، هزاران سرباز یونان دست بکار شدند و در حالی که مدافعان تروا از بالای دیوار به کار آنها می نگریستند، رفته رفته پیکر یک اسب چوبی بسیار بزرگ در برابر نگاه مبهوت آنها شکل گرفت.
    این کار که پایان یافت، جنبش در میان لشکریان یونانی افتاد. آنها چنان نشان می دادند که دیگر از این جنگ بی حاصل خسته شده اند و آهنگ بازگشت به وطن خود دارند.
    سربازان یونانی، گروه گروه راه ساحل را در پیش گرفتند و پس از سوار شدن بر کشتی، در افق دریا ن
    اپدید شدند. سرور و شادی اهالی تروا از این واقعه، پایان نداشت.
    به زودی دشتی خالی در برابر انها بود و اسبی چوبین که یونانیان به یادگار گذاشته بودند. اهالی تروا دروازه شهر را گشودند و شادی کنان، انچه را که از لشکریان یونانی به جای مانده بود، به غنیمت برداشتند، از جمله اسب چوبین را به غنیمت برداشتند و آن را با طناب به داخل کشیدند، غافل از آن که سی جنگجوی یونانی به فرماندهی اولیس در داخل اسب پنهان شده اند، آن را به شهر بردند تا تقدیم خدایان کنند.
    شب هنگام، زمانی که اهالی تروا خسته از جشن و پایکوبی به خوابی خوش رفته بودند، جنگجویان یونانی به چابکی از داخل اسب چوبی پایین امدند و دروازه بسیار محکم شهر را بر روی دیگر جنگجویان یونانی که در دل تاریکی شب بازگشته بودند، گشودند.
    شهر تروا بدست یونانیان افتاد و پس از تاراج به اتش کشیده شد. بدینسان همانگونه که پیشگویان خبر داده بودند، پاریس موجب نابودی وطن شد... و قرنها، همه گمان می کردند که جنگ تروا افسانه ای بیش نبوده که هومر، این حماسه سرای بزرگ یونانی، آن را به یاری اندیشه توانای خود ساخته و نظم در اورده است...






    دوباره خواهيم روييد...




  2. 3 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : افسانه تروا

    کشف تروا

    در صبح روز عید کریسمس سال 1829 میلادی، در دهکده ای در کشور آلمان "هاینریش شلیمان (Heinrich Schliemann) هشت ساله، از پدر خود هدیه ای دریافت کرد. این هدیه، یک کتاب داستان بود، قصه ای از افسانه های یونان باستان که دارای نقاشی های بسیار زیبایی بود. داستانهای شگفت انگیز این کتاب، هاینریش را بر بال خیال به گذشته های بسیار دور می برد، به دنیای پرماجرایی که "هومر" شاعر و اسطوره پرداز نابینای یونان باستان در قالب قصه ای شیرین سراییده بود. این قصه درباره شهر "تروا" و جنگی بود که در پای دروازه محکم و دیوارهای بلندش در گرفت
    .
    هاينريش شليمان از همان کودکي بر اين باور بود که داستاني چنين زيبا نمي تواند سراسر غير واقعي و ساخته و پرداخته يک نفر باشد. پدر او که تنها معلم مدرسه دهکده بود، وقتي شگفتي فرزند خود را نسبت به افسانه ايلياد ديد، با لبخند مهر آميزي گفت: " ين افسانه را با آنکه بسيار دلنشين و گيراست، نبايد جدي گرفت."
    هاينريش همانطور که بزرگتر مي شد، آرزو مي کرد که روزي برسد تا او بتواند به مکاني که شهر ترواي باستاني قرار دارد، برود و در ساحلي قدم بگذارد که روزگاري سرداران يوناني و تروا در آن نبرد کردند. او که در آرزو ديدن سرزمينهاي دور بود، در جواني، با سري پرشور و روحيه اي اميدوار از روستاي خود بيرون آمد و ملوان کشتي شد. دست سرنوشت حوادث بسياري براي او رقم زد . طي چند سال دريانوردي، کشتي هاينريش گرفتار طوفانهاي سختي شد و دوبار در هم شکست . اما هر دو بار، او او به شکلي معجزه آسا از مرگ نجات يافت. يک بار نيز از زلزله هولناک شهر سانفرانسيسکو جان سالم به در برد. او بعدها به عربستان رفت تا مکه را ديده و آئين مسلمانان را از نزديک تماشا کند.





    هاينريش در همه حال از مطالعه و تحقيق باز نمي ماند. رفته رفته چندين زبان، از جمله يوناني را فرا گرفت. در سن 46 سالگي موفق شد براي نخستين بار به سرزمين آرزوهاي خود، يعني يونان قدم بگذارد، به سرزميني که افسانه ايلياد آغاز شد و دامنه آن به ساحل تروا کشيده شد.
    هاينريش هميشه از خود مي پرسيد که ساحل تروا کجاست؟
    با کمي مطالعه و انگاه پرس و جو از سالخوردگان محل، دريافت که تروا مرکز ناحيه " تروآس " در منطقه "داردانوس" بوده که تنگه "داردانل" نيز از همين نام گرفته شده است. بنابراين، دريافت که پاسخ پرسشهايش را بايد در آن سوي درياي اژه و در خاک ترکيه، يعني در ساحل داردانل بيابد.
    به فاصله ده کيلومتر از مدخل تنگه داردانل، دهکده اي کوچک اما بسيار قديمي به نام بونارباشي قرار دارد. ايا اين دهکده همان تروا نيست؟
    هاينريش افسانه ايلياد را به خاطر آورد. به گفته هومر در اين افسانه، قلعه تروا در وسط يک دشت بزرگ بنا شده و فاصله آن از دريا چنان بود که يک جنگجوي يوناني مي توانست در يک روز ، چند بار ميان لشکر گاه و کشتيهاي لنگر انداخته در ساحل رفت و آمد کند. هاينريش محاسبه کرد که اگر بورنارباي همان ترواي باستان باشد، يونانيان بايد روزي 50 کيلومتر ميان لشکرگاه و ساحل رفت و آمد کرده باشند و چنين کاري به سادگي ممکن نبود. بنابراين، تروا بايد در جايي باشد نزديکتر از بورنارباشي به دريا.
    با کمي تحقيق، هاينريش متوجه شد در آن حوالي تپه اي هست که اهالي آن محل آن را "حصارليق" مي نامند. فاصله حصار ليق از دريا حدود دو ساعت پياده روي بود و ديوارهاي مخروبه و تخته سنگهاي بزرگ و کوچک آن منطقه، از وجود يک مکان تاريخي حکايت مي کرد.
    هاينريش بر آن شد که دست از تجارت و بازرگاني و مسافرت به اين سو و انسوي جهان بردارد و همه ثروت و تجربه خود را صرف کاوش و حفاري در آن منطقه کند. پس، گروهي کارگر به استخدام هاينريش در آمدند و عمليات خاک برداري آغاز شد. اين واقعه در سال 1870 ميلادي اتفاق افتاد.
    دو سال از حفاري گذشت. در اين مدت با انکه برخي ابزار فلزي، ظروف سفالي و سنگي کشف شد، اما هيچ نشانه و دليلي که ثابت کند، تپه حصارليق همان ترواي باستانيست، بدست نيامد. در اين زمان، هاينريش به 50 سالگي رسيده بود. هاينريش چون دلبستگي شديدي به يونان و تمدن باستاني آن داشت، همسر خود را از يونان برگزيده بود، که او نيز زني بود شيفته تمدنهاي باستاني و کاوش در فرهنگ گذشتگان.






    اين زوج جستجوگر، با اميدواري بسيار به حفاري در تپه حصارليق ادامه مي دادند. هاينريش اطمينان داشت که هر چه هست، در زير انبوه خاک و سنگي است که از قرنها قبل در ان منطقه روي هم انباشته شده بود.
    او عمليات خاکبرداري را به کمک همسر خود، در منطقه اي وسيع ادامه داد و هدايت کرد. در ان ايام هنوز شيوه خاکبرداري از مکانهاي تاريخي به شکل امروز و به صورت علمي و اصولي نبود و ابزارهاي خاص خود را نداشت. علاوه بر اين، هاينريش نيز در اين زمينه تازه کار و ناآشنا بود و فقط از افسانه ايلياد و اشعار هومر الهام مي گرفت.
    کارگران با وسايل ابتدايي و ناقص خود، خاکهاي برداشته شده و کلنگ خورده را در کيسه مي کردند و بر گاريهايي که با شتر يا گاو کشيده مي شدند، به محلي دور تر مي بردند. چشم هاينريش پيوسته به دنبال ديوار سنگي عظيمي بود که از برج و باروي شهر تروا حکايت کند. اما هيچ نشانه اي نبود. نه ستوني، نه سنگي، نه دروازه شکسته اي و نه شمشير و سپري، هر چه بود، خاک بود و خاشاک و چيزي کم ارزش و بي نشان.
    با سپري شدن يکسال ديگر از عمليات خاکبرداري، لايه اي ضخيم از خاک و سنگ در منطقه اي وسيع از تپه حصارليق برداشته شد. از روي انواع ابزارها و لوازم کشف شده، به تدريج به اين نتيجه رسيدند که طي قرنها و هزاره ها، چندين بار در اين منطقه ويراني و اتش سوزي رخ داده است و هربار نسلهاي بعدي دوباره بر ان شهري تازه ساخته اند.
    هاينريش مصمم بود به کمک کارگران خود، انقدر خاک و سنگ از روي تپه حصارليق بردارد که سرانجام به شهر آرزوهاي خود، يعني "تروا" برسد. شبها که همه جا را سکوت و آرامش فرا مي گرفت، او مانند اشباح در ويرانه ها قدم مي زد و افسانه ايلياد را زمزمه مي کرد و از خود مي پرسيد: "کجاست آن شکوه و عظمتي که هومر از شهر طلايي تروا بازگو کرده بود؟ چرا هيچ نشاني از ديوارهاي عظيم قلعه تروا نيست؟ پنج ماه ديگر سپري شد، باز هم کاوش ها به نتيجه قابل توجهي نرسيد. هاينريش در يادداشهاي روزانه خود نوشت: "من حتي اگر به چيزي دست نيابم ، باز هم خوشحالم. زيرا که عمر و ثرت خود را وقف زنده نگه داشتن روياهاي کودکيم کرده ام . پس، تا وقتي که زنده ام، نا اميد نخواهم شد و به کار خود ادامه خواهم داد.





    در ماه مه سال 1873 ميلادي، يعني پس از سه سال کاوش بي نتيجه، کارگران هاينريش به آثار آتش سوزي وسيع و بزرگي رسيدند که رفته رفته از دل خاک نمايان مي شد. خيلي زود به ديواري بسيار عريض از سنگ و ساروج برخوردند و پس از آن، با دروازه اي سوخته و شکسته که الوارها و ميخهاي قطور فلزي داشت رو به رو شدند. آ يا اين همان دروازه دست نيافتني و بزرگي نبود که هومر در اشعار خود به آن اشاره کرده بود؟ هاينريش به خود گفت: "اگر چنين باشد، ويرانه هاي قصر پريام شاه نيز در همان نزديکي است."

    خاک برداري شدت يافت. در پانزدهم ماه ژوئن 1873 ميلادي، موقعي که کارگران مشغول حفاري در گودال بزرگي بودند و هاينريش و همسرش بر کارها نظارت مي کردند، ناگهان برقي از دل خاک به چشم هاينريش خورد و او را به سوي خود جلب کرد. چيزي در زير تابش آفتاب مي درخشيد. هاينريش به کارگران دستور داد که کار را تعطيل کنند، او به بهانه اينکه آن روز، روز تولدش است، مزد همه را داد و انها را به خانه هايشان فرستاد. وقتي محوطه کارگاه تعطيل شد، هاينريش و همسرش در همان نقطه اي که برقي درخشان ديده بودند، دست به کار شدند و... هنوز چند کلنگ نزده انبوهي سکه طلا و دستبند و گردنبند از لابه لاي خاک بيرون آمد. اين بي ترديد بخشي از گنجينه افسانه اي پريام شاه بود، گنجينه اي شامل بيش از 9 هزار قطعه اشياء عتيقه و سکه هاي طلا و سنگهاي قيمتي.






    به راستي اين ماجرا که چگونه فردي ناآشنا به اصول باستانشناسي و بي آنکه در اين راه تحصيل کرده يا تجربه اي به دست آورده باشد، صرفا با تکيه بر حدس و گمان و به پيروي از افکار و آرزوهاي خود بتواند به گنجينه اي چنين گرانبها برسد و از آن مهمتر، پرده از روي بخشي ديگر از تاريخ باستان بردارد، خود به افسانه اي شگفت انگيز و باور نکردني شباهت دارد.
    بله، آن محل، در حقيقت همان ترواي باستاني بود که به راهنمايي افسانه پردازي چون هومر و پشتکار مردی با اراده همچون هاينريش شليمان از ژرفاي افسانه ها هويدا شد و به واقعيت پيوست.
    بعدها بررسي هاي علمي انجام شده روي يافته هاي تپه حصارليق ثابت کرد که جنگ معروف تروا در 12 قرن پيش از ميلاد مسيح به وقوع پيوسته است و خلاف آنچه هومر مي پنداشت، دليل واقعي آن، نه افسانه پاريس و هلن، بلکه اهميت نظامي و تجاري آن نقطه از تنگه داردانل در روزگار باستان بوده است. در واقع، يونانيان مي خواستند حاکميت خود را بر تجارت و داد و ستد آن منطقه تثبيت کنند.
    با درگذشت هاينريش شليمان، در سال 1882 ، حفاري تپه حصارليق نيز متوقف ماند و بيش از نيم قرن ديگر، پرده سکوت و فراموشي بر تروا افتاد.
    اما در سال 1932 ، بخش باستانشناسي دانشگاه سن سيناتي ( آمريکا ) بر آن شد عمليات کاوش در آن منطقه را از سر گيرد و کار ناتمام هاينريش شليمان را به اتمام برساند.





    بازدید از کشفیات هاینریش شلیمان



    پس از چندين مرتبه خاکبرداري علمي و بررسي لايه هاي خاک و سنگ و يافتن انواع ظروف، سکه، سلاح هاي جنگي و اسکلت انسان، دانشمندان دريافتند که: آن منطقه از 3500 سال پيش، محل سکونت انسان و تمدنهاي مختلف بوده است. در واقع، تروا نه يک شهر، بلکه چندين شهر بوده است.
    نخستين تروا، در حدود سال 1500 قبل از ميلاد ساخته شد که مردمي با شرايط زندگي ابتدايي و خانه هايي ساخته شده از چوب و پوشال در آن مي زيستند. اين شهر با آتش سوزي از ميان رفت.
    دومين تروا، که روي خاکسترهاي شهر نخست ساخته شد، در تهاجمي سنگين و بي رحمانه نابود شد. ترواي سوم، شهري بود با کوچه هاي تنگ و خانه هايي که سقف کوتاه داشتند. در ترواي چهارم، زندگي به شکل راحت تري جريان داشت و در هر خانه، تنوري براي پختن نان و گرم کردن خانه وجود داشت. ترواي پنجم را حمله و تهاجم سواره نظام نابود کرد. و ترواي آخر ديوارهاي بلند و محکم و جنگجوياني دلاور داشت که به تدريج به يک مرکز داد و ستد و تمدن بزرگ در دوران باستان تبديل شد. همين امر حسادت يونانيها را برانگيخت، تا انجا که در قرن 12 قبل از ميلاد به آن حمله ور شدند و پس از سالها محاصره ان، سرانجام دروازه اش را گشودند. و آن را با خاک يکسان کردند. اين همان جنگي بود که 300 سال بعد، يعني در قرن نهم قبل از ميلاد، هومر به افسانه سرايي درباره اش پرداخته و دليل وقوع جنگ را هلن و پاريس دانسته است.
    آخرين و بالاترين لايه اي که از تپه حصارليق برداشته شد، متعلق به ويرانه هاي شهري است که از تمدني مشابه تمدن روم بهره مند بود. اين امر ثابت مي کند که ترواي ششم در قلمرو امپراطوري روم باستان قرار داشته است.
    پس، اگر هومر افسانه اي چنان زيبا درباره جنگي که 300 سال پيش از او در تروا به وقوع پيوسته بود، نمي سراييد...
    اگر افسانه ايلياد به هر زبان ترجمه نمي شد و در سراسر جهان انتشار نمي يافت...
    و اگر بچه اي در روستايي دور افتاده در آلمان، افسانه هومر را فقط به صورت قصه اي مينگريست که بايد مطالعه کرد و به سادگي از آن گذشت، به اين زودي و شايد هم هرگز نقاب از چهره يک تمدن گمشده باستاني برداشته نمي شد.

    افسانه ايلياد، چراغي بود که به دست هومر برافروخته شد تا فراروي هاينريش شليمان باشد و به هدايت آن، تا اعماق تاريخ پيش برود و براي آيندگان خبر بياورد.
    افسانه ايلياد، اگر قرنها با نام سرداراني همچون هکتور، پاريس، آشيل، اوليس، نستور و پاتروکل همراه بود، امروز براي مردم جهان ياد آور نامي ديگر نيز هست:
    نام هاينريش شليمان (1882-1821)، که بعدها "پرده گشاي افسانه ها" لقب گرفت.


    (برگرفته از کتاب "کاوش در گذشته" نوشته "هوشنگ فتحی")

    ویرایش توسط RASHNO : 09-11-2010 در ساعت 23:55


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 5 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •