سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh نگذاریم دیر شود ...

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: نگذاریم دیر شود ...

  1. #1
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    نگذاریم دیر شود ...

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو " داداشی صدا می‌کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو میکردم عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست .
    من جزومو بهش دادم بهم گفت :" متشکرم "
    می‌خوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط " داداشی "باشم . من عاشقشم .
    اما من خیلی خجالتی هستم .....
    علتش رو نمیدونم.
    تلفن زنگ زد خودش بود . گریه می‌کرد . دوستش قلبش رو شکسته بود . از من خواست که برم پیشش.
    نمی خواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم . وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم . تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه .
    بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره که بخوابه ،به من نگاه کرد و گفت :
    " متشکرم"
    میخوام بهش بگم ،‌میخوام بدونه من نمی خوام فقط " داداشی " باشم . من عاشقشم .
    اما.... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم.
    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : " قرارم به هم خورده ، اون نمی‌خواد با من بیاد ."
    من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسم همراه نداشتیم باهم دیگه باشیم ، درست مثل یه" خواهر و برادر".
    ما هم با هم به جشن رفتیم.
    جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ایستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
    آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم، به من گفت " متشکرم ،‌شب خیلی خوبی داشتیم ."
    می‌خوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط " داداشی "باشم . من عاشقشم .
    اما ....من خیلی خجالتی هستم .....علتش را نمی دونم .
    یه روز گذشت ، سپس یک هفته ،‌یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می‌کردم که درست مثل فرشته‌ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
    می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من این و می‌دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم .
    می‌خوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط " داداشی "باشم . من عاشقشم .
    اما من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی‌دونم .
    نشستم روی صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج می کنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه‌ای ازدواج کرد .
    من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی‌کرد و من اینو می‌دونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت : " تو اومدی؟ متشکرم "
    می‌خوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط " داداشی "باشم . من عاشقشم .
    اما من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی‌دونم .
    سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می‌خونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته . این چیزی هست که اون نوشته بود:
    " تمام توجهم به اون بود . آرزو می‌کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می ‌دونستم.
    من می خواستم بهش بگم ، می‌خواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه . من عاشقش هستم . اما... من خجالتی‌ام .... نمی دونم ..... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
    ای کاش
    ویرایش توسط PHOENIX : 09-16-2010 در ساعت 21:48

  2. 11 کاربر از پست مفید PHOENIX سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    خدا کند که بدانی چه قدر محتاج است، نگاه خسته ی من بر دعای چشمانت..
    .:mAysAm:. آواتار ها
    وضعیت : .:mAysAm:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : فعلاً بالای خاک
    سن: 35
    نوشته ها : 206
    سپاس ها : 175
    سپاس شده 216 در 117 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    پاسخ : نگذاریم دیر شود ...

    وای آوا! خیلی عالی بود. متفاوت!
    تبریک به تو و سینما سنتر که استعداد کاربراش رو حسابی شکوفا می کنه!



  5. #3
    این اون بود!؟ یا اون این بود!؟
    John Christopher Depp II آواتار ها
    وضعیت : John Christopher Depp II آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : فعلا ایران!
    نوشته ها : 220
    سپاس ها : 644
    سپاس شده 339 در 142 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 12 تاپیک

    پاسخ : نگذاریم دیر شود ...

    محشر ترین متنی بود که خوندم

  6. #4
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,549 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نگذاریم دیر شود ...

    ممنون آوا
    زيبا بود و مملو از احساس !
    گاهي وقت ها آدم ها تا يه چيزي ،‌يه كسي رو از دست ندن به خودشون نمي يان !
    مگه دنيا چقدر وفا كرده كه آدم بخواد تعلل به خرج بده ؟
    به قول معروف دم را غنيمت است ....

  7. 3 کاربر از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده اند .


  8. #5
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نگذاریم دیر شود ...

    نقل قول نوشته اصلی توسط :oneofthem: نمایش پست ها
    وای آوا! خیلی عالی بود. متفاوت!
    تبریک به تو و سینما سنتر که استعداد کاربراش رو حسابی شکوفا می کنه!
    دوستاااااااااان ..این متن عمرا نوشته خودم نباشه ها ، اشتباه نشه من از اول شهریور دارم برای مسابقه داستان کوتاه که وقت تا آخر شهریوره ،فکر می کنم هنوز موضوع پیدا نکردم

  9. #6
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,229 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نگذاریم دیر شود ...

    مرسی ی ی ی آوا. این داستان زیبا رو بارها و بارها شنیدم و هربار به این فکر می کنم که چرا ما ادمها قدر زمانهایی رو که در اختیار داریم نمی دونیم.
    چرا وقتی کسی رو دوست داریم این ابراز عشق رو از خودمون و اون دریغ می کنیم؟ آیا گفتن دوستت دارم اینقدر سخته؟؟؟؟
    داستان زیر رو هم یکی از دوستانم به ایمیلم فرستاده که من بسیار دوست می دارم بی شباهت به این داستان نیست:

    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
    در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.



    دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
    در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
    روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
    دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
    دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
    زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



    ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
    زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
    پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
    چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
    مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
    پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

    مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
    مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
    پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
    پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
    کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

    "معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد."




  10. 7 کاربر از پست مفید Parnian سپاس کرده اند .


  11. #7
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نگذاریم دیر شود ...

    ناگهان چقدر زود دیر می شود...

    پ.ن: تا اخر شهریور وقت داری ها...


    دوباره خواهيم روييد...




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •