سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستانهای شاهنامه/5/ فریدون و پسران

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: داستانهای شاهنامه/5/ فریدون و پسران

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    داستانهای شاهنامه/5/ فریدون و پسران






    جشن مهرگان

    ‌فريدون نخستين روز مهرماه به تخت نشست و تاج کياني بسر گذاشت. مردم به شاهنشاهي او دل آسوده شدند و شادي کردند و آتش افروختند و باده نوشيدند و جشن به پا کردند و آن روز را عيد خواندند و اين عيد ساليان دراز در ميان ايرانيان بنام «جشن مهرگان» پايدار ماند.
    فرانک، مادر فريدون، هنوز از به تخت نشستن فرزندش آگاه نبود. چون آگاه شد خداوند را نيايش کرد و سرو تن را شست و به پيشگاه فريدون آمد و سر بر آستان گذاشت و خداوند را سپاس گفت و شادماني کرد و آنگاه به چاره نيازمندان پرداخت. درويشان و تهيدستان را در نهان مال و خواسته داد و تا هفت روز بخشش مي کرد، چنانکه تهيدستي نماند. آنگاه ساز بزم کرد و خواني آراسته انداخت و بزرگان و فرزانگان را به سپاس برافتادن ضحاک مهمان کرد. سپس گنج هائي را که تا آن زمان پنهان داشته بود بگشود و جامه و گوهر و زين افزار و سلاح و کلاه و کمر بسيار با خواسته فراوان به فرزند تاجدارش ارمغان کرد.
    گردن فرازان و بزرگان به شکر، فريدون و فرانک را ستايش کردند و سپاس گفتند و زر و گوهر را بهم آميختند و برتخت شاهنشاه فرو ريختند و آفرين يزدان را برآن تاج و تخت رنگين خواستار شدند و براي پادشاه برومندي و جاوداني خواستند.
    فريدون چون پادشاهيش استوار شد به گرد جهان برآمد تا در آباداني زمين بکوشد و دست بدي و زشتي را کوتاه کند. فريدون پانصد سال زيست. در روزگار وي جهان، خرم و آباد و آراسته شد و ويراني هاي ضحاک ناپديد گرديد.

    فرزندان فريدون

    ‌فريدون در پنجاه سال نخستين زندگي سه فرزند يافت:


    به بالا چو سرو و برخ چون بهار
    به هر چيز ماننده شهريار


    چيزي نگذشت که پسران فريدون باليدند و جوان شدند. فريدون برآنها نظر کرد، هر سه را برومند و دلير و در خور تاج و تخت ديد. در انديشه پيوند آنان افتاد.
    فريدون وزیری آزموده و خردمند به نام جندل داشت. وي را پيش خواند و انديشه خود را با وي درميان گذاشت و گفت پسران من بزرگ شده اند و هنگام پيوند ايشان است. بايد دختراني درخورد ايشان جست. تو که خردمند و فرزانه اي جستجو کن مگر سه خواهر از يک پدر و مادر که نيک چهره و فرخ نژاد باشند بيابي.
    جندل چند تن از ياران نيکخواه خود را برداشت و سير و سفر آغاز کرد و از هرکس جويا مي شد تا آنکه به يمن رسيد و وصف دختران پادشاه يمن را شنيد. خوب جستجو کرد و دانست که سزاوار پسران فريدون اين دختران اند.

    جندل و شاه يمن


    به دربار پادشاه يمن رفت و بار خواست. پادشاه مقصود او را جويا شد. جندل زمين را بوسه داد و پادشاه را آفرين خواند و گفت من پيامي از فريدون شاهنشاه ايران دارم. فريدون ترا درود فرستاده است و مي گويد که در جهان گرامي تر از فرزند نيست و من سه فرزند دارم که آنها را چون ديدگانم عزيز مي دارم و اکنون هنگام پيوند ايشان است و خردمندان هيچ چيز را براي فرزندان برتر از پيويند شايسته نمي دانند. مرا کشوري آباد و شايسته هست و سه فرزندم خردمند و با دانش و در خور تاج و گاه اند. شنيدم که تو اي پادشاه سه دختر خوب چهره و پاکيزه خو داري. ازين مژده شادکام شدم و مي بينم که اين گوهران سزاوار يکديگرند و شايسته آنست که به فرخندگي و خجستگي پيوند آنان را سامان دهيم.
    پادشاه يمن چون گفتار جندل را شنيد رخسارش پژمرده شد و در دل با خود گفت که دختران من نورديدگان من اند و در هرکار دستگير و انباز من. اگر در کنار من نباشند روز من چون شب تار خواهد شد. پس نبايد در پاسخ شتاب کنم تا چاره اي بينديشم.
    فرستاده فريدون را جايگاهي شايسته بخشيد و از او خواست درنگ کند تا پاسخ بايسته بشنود. آنگاه سران آزموده را پيش خود خواند و راز را با آنان در ميان نهاد و گفت فريدون دختران مرا براي فرزندان خود خواسته است و مي دانيد اين دختران تا چه اندازه در دل من جا دارند. نمي دانم ازين دام چگونه بگريزم. اگر بگويم مي پذيرم راست نگفته ام و دروغ از شاهان پسنديده نيست، و اگر دخترانم را به وي سپارم با آتش دل و آب ديده و غم دوري چکنم، و اگر سرباز زنم از آزار او چگونه ايمن باشم. فريدون شهريار زمين است و شنيديد که با ضحاک چه کرد. کين وي را به خود خريدن آسان نيست. اکنون راهنمائي شما چيست؟
    دلاوران يمن پاسخ دادند که ما درست نمي دانيم که تو به هر بادي از جاي بجنبي. اگر فريدون شهرياري تواناست ما نيز بنده و افتاده نيستيم.

    سخن‌گفتن وبخشش آئين ماست
    عنان و سنان تافتن دين ماست
    به حنجر زمين را ميستان کتيم
    به نيزه هوا را نيستان کنيم


    اگر فرزندان فريدون را مي پسندي و ارجمند مي شماري بپذير و لب فروبند. اما اگر در پي آني که چاره اي سازي و از کين فريدون هم ايمن باشي، ازو آرزوهائي بخواه که انجام دادنش دشوار باشد.
    آنگاه پادشاه يمن جندل را پيش خود خواند و با وي فراوان سخن راند و گفت فريدون را درود برسان و بگو که من کهتر شهريارم و آنچه را او فرمان دهد به جان مي پذيرم. اگر کام شهريار اينست که دختران من به اين پيوند سرافراز شوند من به فرمان وي شادم. اما همانگونه که پسران شاهنشاه نزد وي ارجمندند دختران من نيز جگر گوشه من اند و اگر شاهنشاه سرزمين مرا و تاج و تخت مرا و يا ديدگان مرا مي خواست مرا آسان تر از آن بود که دخترانم را از خود دور کنم. با اين همه چون فرمان شاهنشاه اين است کار جز به کام او نخواهد بود، جز آنکه فرمان دهد فرزندان وي به يمن نزد من آيند تا چشمان من به ديدارشان روشن شود و داد و راستي آنها را بشناسم و دست آنان را به پيمان بدست بگيرم و آنگاه نور ديدگان خود را به آنها بسپارم.


    جندل تخت را بوسه داد و درود گفت و با پيام پادشاه يمن رهسپار درگاه فريدون گرديد و آنچه را شنيده بود باز گفت.

    اندرز فريدون


    فريدون پسران خود را پيش خواند و آنچه را رفته بود با آنان در ميان گذاشت و گفت «اکنون شما بايد آهنگ يمن کنيد و با دختران پادشاه يمن که از آنان خوبروتر وپسنديده‌تر نيست باز آئيد. اما بايد هشيار باشيد و پاکيزه و آراسته سخن بگوئيد و پارسائي و پاکديني و خردمندي خود را آشکار کنيد که پادشاه يمن پادشاهي ژرف بين و روشندل و با دانش است و گنج و لشکر بسيار دارد. نبايد که شما را کند و زبون بيابد و افسوني در کار شما کند. وي نخستين روز بزمي خواهد ساخت و سه دختر خود را آراسته و پر از رنگ و نگار در برابر شما برتخت خواهد نشاند. اين سه ماهرو ببالا و ديدار يکي اند و جز چند تني نمي دانند بزرگتر و کوچکتر از آنها کدامند. اما دختر کهين پيش مي نشيند و دختر مهين در پس و دختر ميانه در ميان. از شما آنکه کوچکتر است نزد دختر کهين بنشيند، و آنکه بزرگتر است نزد دختر مهين، و آنکه ميانه است نزد دختر ميانه. پادشاه يمن از شما خواهد پرسيد که ازين دختران بزرگتر و کوچکتر و ميانه کدام است؟ و شما چنانکه دريافته ايد پاسخ گوئيد، تا هوشمندي شما آشکار شود.»


    پسران، شاد و پيروز از پيش پدر بيرون آمدند و خود را آماده ساختند و لشکري گران آراستند و رو به درگاه شاه يمن نهادند.
    پادشاه يمن با لشکري انبوه به پيشباز آمد و مردم يمن از مرد و زن براي ديدن شاهزادگان بيرون آمدند و زر و گوهر و مشک و زعفران نثار کردند و جام باده را به گردش درآوردند. چنان شد که يال اسبان به مي و مشک آغشته شد و مردم بر زر و دينار افشانده راه مي رفتند.
    پادشاه يمن شاهزادگان ايران را در کاخي پرشکوه فرود آورد و روز ديگر چنانکه فريدون گفته بود بزمي ساخت و دختران خود را آراسته بيرون آورد، بدان اميد که شاهزادگان آنها را از يکديگر نشناسند و پادشاه ناداني آنان را بهانه سرپيچي کند.
    اما پسران که افسون او را مي دانستند به خردمندي پاسخ گفتند و دختران را چنانکه از پدر آموخته بودند به درستي بازشناختند. شاه يمن و بزرگان درگاه وي درشگفت ماندند و دانستند که نيرنگ در کار پسران نمي‌توان کرد. چون عذري نماند پيوند فرزندان فريدون را با شاهزادگان يمن پذيرفتند و دختران زيبا روي به خانه باز رفتند.

    افسون پادشاه يمن


    اما پادشاه يمن که جادو و افسون مي دانست تاب جدائي نداشت. چاره اي ديگر انديشيد و برآن شد تا فرزندان فريدون را به افسوني ديگر بيازمايد تا اگر به افسون گرفتار شدند دخترانش آزاد شوند و نزد وي بمانند. تا دل شب در بزم به شادي پيوند نو باده خورده بودند. هنگامي که مي برخردها چيره شد و آرزوي خواب در سرمهمانان پيچيد، پادشاه فرمود تا بستر آنان را در بوستان زير درختان گل افشان، درکنار آبگيري از گلاب گستردند.
    چون شاهزادگان به خواب رفتند پادشاه يمن از باغ بيرون آمد و افسوني آراست و ناگاه بادي دمان برخاست و سرمائي سخت بر باغ و چمن چيره شد و همه چيز بيفسرد و از جنبش باز ايستاد. شاهزادگان ايران که افسون گشائي را از پدر آموخته بودند ناگهان از خواب برجستند و به نيروي فرّه ايزدي که رهنمون خاندان شاهي بود راه را برجادو بستند و از زخم سرما در امان ماندند.
    روز ديگر چون خورشيد سر از تيغ کوه برزد، پادشاه افسونگر به گمان آنکه سه شهزاده را يخ زده و کبود چهره و بي جان خواهد يافت به باغ آمد. اما با شگفتي ديد که سه شاهزاده چون ماه نو برتخت نشسته اند. دانست که افسون وي کارگر نخواهد شد و دختران وي از آن فرزندان فريدون اند. چون چاره نماند رضا داد و به شايستگي به بستن بار عروسان پرداخت. در گنجينه هاي کهن را باز کرد و زر و گوهر بسيار بيرون آورد و با خواسته فراوان بر پشت هيون بست و دختران خود را به آئين و فر همراه شاهزادگان کرد و رهسپار دربار فريدون ساخت.
    چون پسران به درگاه پدر نزديک شدند فريدون که افسونگري مي دانست براي آنکه فرزندان خود را بيازمايد خود را بصورت اژدهائي خروشان و آتش بيز درآورد و راه را بر شاهزادگان گرفت. فرزندان به نوبت، خردمندي و دليري و هشياري خود را آشکار کردند و از زيان اژدها در امان ماندند. فريدون خشنود شد و بازگشت و پدروار پيش آمد و دست فرزندان خود را به مهرباني گرفت و آنان را نوازش کرد و درود و آفرين گفت.
    آنگاه دختران پادشاه يمن را نام پارسي بخشيد: همسر سلم را که پسر بزرگتر بود «آرزو» نام کرد و همسر تور پسر ميانه را «ماه» و همسر ايرج را که پسر کهتر بود «سهي» خواند.


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 4 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •