سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh نتایج مسابقه داستان نویسی

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 44
نمایش شاخه ای1علاقمندی ها

موضوع: نتایج مسابقه داستان نویسی

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    نتایج مسابقه داستان نویسی

    با سلام و تشکر فراوان از دوستانی که دراین مسابقه شرکت کردند.

    متاسفانه از هفت نفری که اعلام آمادگی کرده بودند تنها چهار نفر داستانهای خود را به من ارسال کرده اند.

    به زودی در این تاپیک نتایج مسابقه داستان نویسی اعلام خواهد شد.

    ******************

    داستان كاربر
    .:MILAD:.

    بولدوزر


    علی چند روزی بود که هر روز بعد از مدرسه جلوی تنها مغازه اسباب بازی شهر می ایستاد و با حسرت بولدوزر زرد رنگ و کنترل از راه دور پشت ویترین را نگاه می کرد.
    خانواده او هم وسع مالی چندانی نداشتند. پدرش هم مجروح جنگی بود و کمتر کار می کرد و خرجشان با مقرری اندکی که از دولت میگرفتند میچرخید. ولی او تمام فکر و ذکرش خریدن این بولدوزر بود تا جایی که حتی قید خوراکی زنگ تفریح را می زد و ذره ذره پول جمع می کرد تا شاید روزی بتواند آن را به دست آورد.
    چیزی که پشت ویترین مغازه اذیتش می کرد نه قیمت زیاد بولدوزر بلکه نگاه همکلاسی اش بود. همکلاسی ای که هر روز همراه پدرش با ماشینی مدل بالا از همان خیابانی که مغازه اسباب بازی داخل آن قرار داشت رد می شد.پسرک انعکاس ماشین و نگاه سنگین همکلاسی اش را در شیشه مغازه می دید ولی همزمان نمیتوانست عشقش به بولدوزر را نیز نادیده بگیرد.
    چند ماهی گذشت و پولی که لازم داشت مهیا شده بود. صبح بعد از مدرسه میخواست بولدوزر را بخرد. خوابش نمیبرد و دلش غنج میرفت. بعد از مدرسه خود را به سرعت جلوی مغازه رساند. باورش نمی شد ... هر چه ویترین را با چشمانش زیر و رو کرد نتوانست بولدوزر را پیدا کند. در حالی که بغض گلویش را می فشرد وارد مغازه شد و از مغازه دار جویای بولدوزر شد. مغازه دار هم بی تفاوت به پسرک گفت که دیشب آن را فروخته ام. علی با نامیدی از مغازه بیرون آمد و در حالی که میدانست دیگر خبری از بولدوزر نیست راهی خانه شد.
    چند روزی بعد هنگام برگشت از مدرسه در جلوی در خانه متوجه ماشین همکلاسی اش شد. سراسیمه زنگ در را زد و پدرش را در حال خداحافظی از پدر همکلاسی اش دید. پدر خطاب به علی گفت : پسرم آقا رضا هستن. از دوستای قدیم من و پدر دوستت سعید.
    سلام کرد و بلافاصله با همان لحن کودکانه خداحافظ گفت و واردخانه شد. سر سفره ناهار که بودند پدر برای مادر علی، از رضا تعریف کرد : اگه رضا نبود معلوم نبود من الان چه وضعی داشتم. بنده خدا سالی چند دفعه میره خارج واسه درمان ... آخرین باری که دیدمش بدجوری زده بود به ریه هاش. از سعید، پسرش، شاگرد اول کلاسو جویا شده بود. سعیدم بهش اسم و فامیل علی رو گفت و فهمید که ما هم تو همین شهریم.
    علی دیگر آن حس بد را نسبت به سعید نداشت حتی دیگر بولدوزر هم برایش مهم جلوه نمیکرد. نهار که تمام شد پدر علی برای کار کوچکی که خارج از خانه داشت لباس به تن کرد. کناردر هنگامیکه کفش خود را با فشار زیاد داخل پایش میکرد رو به کرد و گفت : داشت یادم میرفت. آقا رضا ازطرف سعید یه کادو برات خریده. گذاشتمش رو طاقچه.

    ******

    داستان كاربر Amin

    زندانی


    زن دوباره با قدرت تمام دیگ را بلند کرد و از روی اجاق برداشت ، دیگر به فضای اطرافش عادت کرده بود ، به این آشپزخانه سوت و کور ، به اتاق خواب خیلی کوچکی که بیرون از اینجا برایش تهیه کرده بودند ، به سرباز هایی که همیشه اطارفش بودند و به دریچه ای که از آن غذا را به بیرون میداد ...
    آشپزی کردن در ازای جای خواب منصفانه به نظر می آمد ولی نه برای زندانیان ، آن هم زندانیان مرد. هیچ کس باور نمی کرد او برای یک زندان مردانه آشپزی می کند ، حضور یک زن در میان آن همه مرد، آن هم نه مرد های عادی مردانی که همه مجرم بودند و از نگاه هایشان می شد ماهیتشان را فهمید...و دیدگاهشان را نسبت به یک زن، و این منصفانه نبود ، ولی او با خود می گفت مگر همه چیز دنیا منصفانه استزنگ زندان به صدا در آمد ، دستکش هایش را دستش کرد ، اماده شد، سرباز از طریق بلند گو وقت غذا را اعلام کرد ، کم کم زندانی ها نمایان شدند ، مثل همیشه ، سرد خشن ، با نگاه هایی هیز و زننده ، دیگر عادت کرده بود ، به نگاه ها و به حرف ها می دانست ، اینجا زندان مردانه است اما مردی در آن وجود ندارد ، یکی یکی می آمدند ظرف غذا را می گرفتند و می رفتند ، به قیافه ها عادت کردت کرده بود ، کم پیش می آمد چهره جدیدی به چشمش بخورد ، شاید چون همه آنها یک شکل بودندولی امروز یک چهره جدید در بین زندانیان توجهش را جلب کرد. یک مرد ، که بدون صدا و حتی نگاه کردن به او غذایش را برداشت و دور شد ، نمی دانست چرا آن مرد عجیب تر به نظر می آمد ، چه فرقی با دیگران داشت؟؟ شاید چون اولین کسی بود که با وارد شدن به زندان از وجود یک زن به عنوان آشپز تعجب نکرده بود و نگاهش نکرده بود...نمی دانست چه بود ولی هر چه بود فرق داشت دو هفته از دیدن اولین بار آن مرد گذشته بود ، اون همچنان بدون اینکه به کسی کار داشته باشد غذا می گرفت و می رفت ، فهمیده بود چرا او با بقیه فرق داشت ، نوع نگاه کردنش بود ... آن نگاه را می شناخت ؛ نگاه خودش بود ، نا امید از همه ، بی تفاوت به زندگی، آمده روزانه این مرد برایش عادت شده بود ، دوست داشت ، هر روز او را ببیند ، حس عجیبی بود ، ولی می دانست خاص آن مرد بود ...وقتی او برای غذا نزدیک می شد می ترسید ، مرد متوجه حس او بشود ولی مرد مثل همیشه غذا را می گرفت و می رفت ، خودش هم نفهمیده بود در این دو هقته چقدر کیفیت پخت غذایش بهتر شده است ، شاید چون انگیزه داشت ، انگیزه دیدن مرد ، مردی که می دانست حتما آدم کثیفی بااید باشد که در زندان است، پس چرا احساس بدی به او نداشت ؟؟کنجکاو شده بود دلیل زندانی شدن مرد را بداند ، از طرفی هم دوست نداشت ، چون شاید دانستن جزییات باعث می شد او هم برایش مثل بقیه شود، زن از این تغییر حس خوشحال بود ، نمی خواست از دستش بدهد،تنهایی را بیش از پیش احساس می کرد، نیاز به هم صحبت را مدت ها بود حس نکرده بود، ولی الان تنهایی آزارش می داد، از طرفی نمی خواست این حس عجیبش را به کسی بگوید، هیچ کس حرف هایش را منطقی نمی دانست، ولی با خود می گفت مگر همه چیز دنبا منطقی است؟؟یک ماه گذشته بود ، دیدن همه روزه مرد عادتش شده بود ، با خود تصور می کرد فقط برای او غذا می پزد ، بارها تصمیم گرفته بود توجه مرد را جلب کند ، یا معطلش می کرد یا ، غذایش را بیشتر و کمتر می ریخت اما او حتی اعتراض هم نمی کرد ، این باعث کنجکاوی بیشتر زن ، تمایل برای شناخت او می شد ، حتی شنیدن صدای مرد برایش معما شده بود ، از او سوال می کرد ، ولی مرد فقط با بله یا نه مختصر جواب می دادزندگی زن در آن آشپزخانه کلا تغییر کرده بود ، غذا پختنش ، کار کردنش ، هیچ وقت با خود فکر نمی کرد که یک روز ممکن ممکن است برای آمدن به آشپزخانه اشتیاق داشته باشد یا از فکر کردن درباره زندان مردان لذت ببرد، با عقل جور در نمی آمد یک زن از رفت و آمد در زندان مردان لذت ببرد ، ولی با خود می گفت مگر همه چیز دنیا با عقل جور در می آید؟؟یک بار تصمیمی گرفت ؛ خواست هر طور شده ، به مرد بفهماند که حسی نسبت به او دارد ...تصمیم گرفت دفعه بعد که او را دید به او بگوید ، اما با یک هفته تلاش نتوانست یک کلمه هم حرف بزند، دیگر صبح تا شب به این قضیه فکر می کرد، تا اینکه روزی فکری به ذهنش رسید، شب قبل از خواب سمت دفتری رفت، شروع به نوشتن متنی کرد، اما یا از نوشته خوشش نمی آید ، یا یک دفعه از خود عمل نوشتن منصرف می شد ، بالاخره متنی 10 خطی را نوشت و فهمید نوشتن همین 10 خط 3 ساعت زمان برده است صبح مثل همیشه زن به آشپزخانه رفت ، شروع به پختن کرد ، همه چی امروز برایش عجیب بود ، بالاخره زنگ به صدا در آمد و زندانی ها یکی یکی آمدند، با چشمش مرد را در صف پیدا کرد ، یک ظرف را زود تر از همه پر کرد ، کاغذ را جوری که مشخص نباشد در زیر برنج قرار داد و اماده نگه داشت ، صف طولانی تر از همیشه به نظر می آمد ، تا نوبت به مرد رسید، دستانش می لرزید ولی می خواست خودش را بی تفاوت نشان دهد، ظرف حاوی نامه را به مرد داد ، مرد مثل همیشه بی تفاوت ، ظرف را گرفت و دور شد ، تا به حال چنین دلهره ای نداشت، محل خوردن غذا با دریچه آشپزخانه فاصله داشت اما توانست ، با عوض کردن فرم نشستن ، دیدش را نسبت به آنجا پیدا کند، بعد از مدتی نگاه به اطراف مرد را پیدا کرد، آرام و بی صدا غذایش را می خورد ، فهمید چشم مرد به نامه افتاده و دارد نامه را باز می کند، زن نتوانست بقیه را ببیند ، پنجره آشپزخانه را بست و روی زمین نشست ولی باز طاقت نیاورد سرش را از پنجره بیرون آورد و دنبال مرد گشت ، رفته بودتمام شب نتوانست بخوابد ، به عکس العمل مرد فکر می کرد، مطمئن بود او نامه را خوانده است ، دلبستن به یک زندانی ، می دانست برای هیچ کس قشنگ نیست، ولی با خود می گفت مگر همه دنیا قشنگ است صبح شد ، به نظرش خیلی دیر صبح شد ، بدنش می لرزید ، در دلش احساس سنگینی می کرد، ضربان قلبش را حس می کرد، نمی دانست با چه برخوردی روبرو خواهد شد ، بالاخره زنگ به صدا در آمد، هیچ وقت اینقدر استرس نداشت ، تا زندانیان آمدند، با چشم دنبال مرد گشت، اما پیدایش نکرد ، این کار را چند بار دیگر انجام داد اما خبری نبود، ترسش بیشتر شد ، یعنی چرا نیامده بود، سه روز گذشت از مرد خبری نبود، زن داشت دیوانه می شد، نمی توانست تحمل کند ، برای اولین بار از سرباز نگهبان را صدا کرد و پرسید، "یک مردی آرومی همیشه میومد غذا می گرفت دیگه خبری ازش نیست ، چی شد پس" نگهبان بعد از مدتی کلنجار رفتن متوجه شد خطاب زن به کیست و بعد با لحنی تاسف بار گفت "آها اون آشغال رو می گی که زن و بچه اش رو کشته بود؟؟ فرستادنش انفرادی آخه پس فردا می خوان اعدامش کنن، آخه آدم چقدر می تونه عوضی باشه" ، زن میخکوب شد ، اصلا فکرش رو هم نمی کرد این حرف ها را بشنود ، با این که جرم مرد را فهمیده بود از لحن سرباز برای خطاب این مرد ناراحت شد ،کل شب ذهنش درگیر حرف های سرباز بود ، زن و بچه اش را کشته است ، نمی توانست باور کند مردی با آن نگاه ، با آن آرامش ، بتواند کسی را بکشد ، به هیچ وجه نمی توانست قبول کند ، همه اش دنبال راهی می گشت کار مرد را توجیه کند، با خودش داستان می ساخت، ولی باز هم دلیلی پیدا نمی کرد، آخر سر با خود می گفت مگر همه کار های دنیا دلیل دارد؟؟؟صبح روز بعد ، اصلا دل به کار نمی داد ، انگار یک چیزی کم داشت ، می دانست آن یک چیز یک قاتل بوده است، که مثل هزار ها زندانی دیگر آمده است و رفته است ، همه چیز مثل همیشه بود ولی نمی توانست کار کند ته گرفتن برنج و شور شدن خورشت و اعتراض زندانیان تثبیتی بر این قضیه بود ، از همه بدش می آمد تحمل هیچ کس را نداشت ، حتی نگهبانی که در مورد مرد حرف زده بود....
    شب به خانه رفت ، باز هم نمی توانست بخوابد بی اختیار گریه می کرد انگیزه برای خواب هم نداشت، بالاخره تصمیمش را گرفت ، صبح یکم دیرتر به آشپزخانه رفت بطری که سعی کرده بود پنهانش کند را یواشگی زیر کمد آشپزخانه پنهان کرد، موقع پختن ، ابتدا دو دل شد ، سپس تصمیمش را یکباره گرفت ، بطری را در ظرف خورشت خالی کرد، و ظرف بطری را در سطل زباله انداخت، دوباره زنگ و اعلام و آمدن زندانی ها ، زن اول برای خودش غذا کنار گذاشت وقتی همه غذایشان را گرفتند، سمت غذایی که برای خود کشیده بود رفت خواست خورشت را در دهانش بگذارد ولی دو دل شد ، غذا را به عقب کشید، بالاخره تصمیمش را گرفت همه غذا را خورد و با خود گفت مگر همه دنیا زندگی است....
    ******
    داستان كاربر PHOENIX

    مسافر

    امروز اولین روز است .
    سه روز دیگر موعد آخرین دادگاه من و رویاست و ما با هم قرار گذاشته ایم این سه روز آخر را با خود خلوت کنیم و آخرین تصمیم هایمان را بگیریم .سكوت ديوانه اي كننده اي در خانه موج مي زند ، سکوتی که قرار است از این پس همدم و همنشین من باشد .چهار سال زندگی مشترک داشته ايم که این دو سال آخر یکسره به مشاجره گذشته و این فکر که سرانجام این جر و بحث های روشنفکرانه به اتمام خواهد رسید برایم لذت بخش است .
    اینها مطالبی بود که در وبلاگم نوشتم ، و حوصله بیشتر نوشتن نیز نداشتم .لپ تاپم را بستم و رفتم چیزی برای ناهار درست کنم .می دانم که چند ساعت بعد انواع و اقسام نظرات دوستان وبلاگیم سرازیر خواهد شد ، کسانی که همواره در حال نصحیت کردن هستند و گویی هیچ گاه نمی توانند جای نصیحت تنها همدلی کنند و چیزی نگویند.در بین تمام کسانی که برایم نظر می گذارند ، نظرات یک نفر را ویژه دوست دارم چون هیچ وقت لب به اندرز باز نمی کند ، درکم می کند و در بدترین شرایط بهترین چیزها را می گوید .
    ماندن در خانه با هجوم خاطرات دیوانه ام می کند ، تصمیم می گیرم به دیدن یکی از دوستان بروم تا روزم بگذرد ، هر چند به رویا قول داده ام تمام سه روز را در خانه بمانم و به این قضیه فکر کنم اما در توانم نيست .
    عصر دوباره به سراغ وبلاگم می آیم ..او برايم نظر گذاشته ، همان دوست وبلاگیم که همیشه با نام « مسافر» برایم نظر می گذارد .چنین نوشته :
    - حمید عزیز این بهترین کاریست که می توانید بکنید ، سه روز شامل دقایق و ثانیه های بسیاریست که ممکن است مسیرتان را عوض کند.در این سه روز خاطرات شیرینی که با هم داشتید مرور کنید شاید بتوانید مجدداً نقطه اتصالی پیدا کنید .
    نقطه اتصال ؟امکان ندارد .هر چه فکر می کنم می بینم رابطه من و رويا اینقدر ناپایدار و به قول معروف لق شده است که هیچ جای آن را نمی توان جوش داد تا به نقطه اتصال تبدیل شود.در همین فکر هستم که چشمم به تابلوی روی دیوار می افتد.همین پاییز گذشته ، شمال ، من و رویا ، چقدر همه چیز عالی بود .رویا همان روسری قرمز گلدارش را سر کرده بود که من خیلی دوست داشتم .کلا رنگ قرمز چهره اش را بسیار جذاب تر می کند و دوست داشتنی تر می شود .ای بابا ، باید این خاطرات را دور بریزم . از دو روز دیگر من و او رسماً غریبه ایم .چه تلخ - غريبه - وقتی به این واژه فکر می کنم قلبم به درد می آید.

    امروز دومین روز است .
    در وبلاگم چنین می نویسم :
    - تنها یك روز دیگر باقیست .از فردا ، رهایی ، آرامش ، آسایش ، زندگی مجردی . شاید حتی وبلاگ جدیدی باز کنم که دیگر در آن اثری از رویا نباشد .در اولین فرصت باید یک سفر مجردی با دوستانم بروم که حسابی مزه می دهد.عشق است تجرد.
    راستی چرا من و رویا هیچ وقت نتوانستیم حتی در سفر با هم خوب باشیم ؟چرا نتوانستیم با هم خوب حرف بزنیم ؟ مشکل ما تنها در همین حرف زدن بود. کاش به همین سادگی که اینجا می نويسم می توانستم با او هم حرف بزنم .
    چند ساعت بعد به سراغ باکس نظراتم می روم و در بین آنها مثل همیشه نظر «مسافر » را مي يابم .
    - حمید جان رویا این قدر بد بود؟
    جمله ي سوالی بسیار کوتاهی که مرا برای ساعتها به فکر فرو برد . نه ، رویا بد نبود ، که اتفاقاً شاید زیادی خوب بود ، اینقدر خوب که من نمی توانستم درکش کنم .در ابتدا روابط عاشقانه ایده آلی داشتیم اما از یك زمانی به بعد دیگر نتوانستیم حرفهای هم را بفهمیم .چیزی بین ما گم شد ، چیزی مثل عشق .رویا بد نبود ، من هم نبودم ، ما تنها نمی توانستیم حرف هم را بفهمیم .همین .

    امروز سومین روز است .
    ای خدا ، یک لباس تمیز در کمد لباسم نیست . از وقتی رویا اینجا را ترک کرده در این خانه شلختگی حرف اول را می زند .رویا، رویا ، رویا ... پسر فراموش کن ، از فردا دیگر رویایی نیست . بغض گلویم را مي فشارد، مثل همیشه برای تخلیه بغضم به سراغ لپ تاپ و نهایتاً وبلاگم می روم .
    - باید خاطرات را در زباله دان تاریخ بریزم.آب می خواهم .... رویا .شام می خواهم..... رویا ، لباس تمیز می خواهم... رویا.خوب سخته ، باور کنید سخته. اون هم پس از چهار سال زندگی مشترك .دیشب آلبوم عکسمان را ورق می زدم. درهمه عکسها خنده به پهنای صورت هر جفتمان پخش است .کاش زندگی هم به شیرینی همین آلبومها بود و کاش می توانستیم تنها لحظات شیرین را در آن ثبت کنیم .به یکی از عکسها بسیار زل می زنم .تولد سال گذشته من ، موهای رویا آن موقع کوتاه بود ، مدل قشنگی داشت و من چقدر آن مدل مویش را دوست داشتم .هر چند که این را هیچ وقت به او نگفتم.بعد از آن گذاشت تا موهایش بلند شود، به خیال خودش زیباتر مي شد .اما من اصلا دوست نداشتم .چرا هیچ به او نگفتم ؟
    تمام روز را به فیلم نگاه کردن می گذرانم تا تمام شود.رویا ذهنم را ترک نمی کند.امروز « مسافر » برایم نظري نگذاشته است ، یک جورایی به نظرهايش وابسته شده ام.دلم می خواهد او را بیشتر بشناسم . شاید پس از رفتن رویا آزادی بیشتری برای اینطور کارها داشته باشم .
    روز آخر
    تمام شد ، همه چیز بین من و رویا تمام شد .قبل از تمام شدن از من پرسید :
    - خب نتیجه ؟نتیجه سه روز خلوتت ؟
    - معلومه ، جدایی
    حقیقتاً دلم این را نمی خواست ، اما غرور مردانه هم چیزی نبود که به راحتی بتوان از سر آن گذشت.پرسیدم تو چی ؟ در جواب فقط پاکت نامه کوچکی به من داد و گفت كه حرفهايش را در آن نوشته است و به تصمیم من براي جدايي احترام می گذارد و تنها درخواست کرد که آن برگه را بعد از اتمام کار و در خلوت و تنهایی بخوانم .
    و حالا در خانه هستم ، جلوی لپ تاپم و می خواهم آخرین نوشته وبلاگم را بنویسم که یاد آن پاکت می افتم ، پاكتي كه رويا داده بود .آن را از جیب کتم در می آورم ، کمی مچاله شده است و تنها دو خط در آن به چشم مي خورد :
    - کاش می گفتی موهای کوتاهم را بیشتر دوست داری ، آن وقت هرگز نمی گذاشتم بلند شود ، تنها به خاطر تو .راست می گویی حمید ، ما فقط نتوانستیم با هم درست حرف بزنیم ..همین.
    امضا:مسافر


    داستان کاربر Mark Benford
    پنجره

    بارها خواستم بنويسم از اين روزها ،از اين آرزوها از اين که روزها ميگذرد و من هنوز، گاهي به اين داستان فکر ميکنم که روزي من هم همه ي پنجره هاي اين شهر را دوست داشتم. به ياد اين که روزي ،من هم شب نگاهي ميکردم از پشت پنجره به اميد ديدن آخرين ستاره هاي اين شهر .ابري ميشدم با ابري شدن، ميباريدم با باريدنش .سرد ميشدم با دانه هاي برف و پاک ميشدم در بارش باران و برف.ياد روزهايي که شب هنگام از پشت پنجره جاروي رفتگري را که زمين را باز با صداي نوازش جارويش از آلودگي ها پاک ميکرد با چشم هاي بسته نگاه ميکردم.خدا ميداند چند بار از پشت اين پنجره ماه مسافر لحظه هايم بود ،چند بار اين جاده ي تاريک شب را با نگاه ماه از شرق به غرب تا صبح سفر کرده ام و چقدر ستاره را به نام همه ي بهترينهاي زمين کرده ام.
    پنجره ي من هميشه رو به آسمان باز بود، بوي ياس ميگرفت از عطر درختان حياط ، عطر شبنم ميگرفت از سحر خيزي مارپيچ هاي نيلوفر کنار ديوار،که پنجره ام را روزي به آسمان ميرساندند.همه چيز اين شهر دلگير براي من پشت پنجره اي دلباز فراموش ميشد.براي خود دنيايي داشتم، پر از عشق پر از گنجشکهايي که غذايم را با آنها تقسيم ميکردم و صدايشان به من خبر از صبح ميداد .آنجا پر بود از مهرباني آفتاب که صبح ، مرا با گرمايش بيدار ميکرد و ميگفت بيدار شو.
    اما روزي آمد که نميدانم چرا آمد. پشت پنجره ايستاده بودم که اورا ديدم داشت گلدانهاي جلوي پنجره را آب ميداد. لبخندي به چهره داشت و انگار محبتش به گلدانها تمامي نداشت ،نميدانم چرا اينگونه مبهوتش شدم شايد چون دوست داشتني بود ،شايد باور کرده بودم که اين پنجره تنها به زيباييها باز ميشود.
    نگاهم تمام نميشد و او مرا ديد با خجالت سرم را کشيدم کنار و به خود گفتم خدا کند که نديده باشدم.
    زير زيرکي که نگاه کردم نبود، رفته بود اما اين رفتن تازه آغاز بود، تمام آن شب به او فکر ميکردم.به خود ميگفتم عاشق شده ام؟ آدم احساساتي بودم ،اما هرگز فکر نميکردم در لحظه اي عاشق شوم، اما انگار احساسم اورا ميخواست.مانده بودم در حال خودم .نخوابيدم ،نخوابيدم ،حتي وقتي خواسنم نتوانستم بخوابم.با خود گفتم اين پنجره هميشه زيباست پس جز زيبايي به من نميدهد.هر روز کارم شده بود اينکه جلوي پنجره بنشينم و منتظر آمدنش شوم همه کارهايم را رو به پنجره ميکردم ،حبس شده ي آن اتاق بودم که او را ببينم تا اينکه آمد.نميدانم اما حس ميکنم نگاهم را حس کرده بود، ميدانست که نگاهش ميکنم ،تبسمي زير لب داشت انگار زيرزيرکي مرا ميپاييد. من هم يواشکي از کنار پنجره با کلي شرم نگاهش ميکردم ،نميدانم شايد نميخواستم او بداند که من نگاهش ميکنم، شايد اينطوري بيشتر و راحتتر بتوانم تماشايش کنم.آن روز نيز گذشت و من درمانده بودم در اينکه چطور حسم را برايش بگويم؟ اصلا کار درستيست که دختري چون من اينگونه احساسش را ابراز کند؟ در برزخ مانده بودم نميدانستم بين خواستن و نتوانستن چه کنم، اما تصميمم را گرفتم با خود گفتم يا رومي رومي يا زنگي زنگي، اما نميدانم چرا از روز تصميم ساعتها سخت و بد ميگذشتند ،هزار بار فکرهايم را مرور کردم که چه بايد کرد.
    تا روزي که دوباره آمد.مشغول آب دادن گلدانها بود که من با همه ي اضطرابم جلوي پنجره ايستادم ،انگار که دوست دارم بداند که من هم هستم ،من هم ميبينمش ،او سعي کرد که اول نشان دهد نگاهم نميکند، اما کارش که تمام شد دقيقا رو به من کرد نگاهم کرد و لبخند زد فوري پس کشيدم ،روي تختم نشستم و هزار بار نگاهش را در ذهنم تداعي کردم با خود ميگفتم او مرا دوست دارد؟ نميدانستم ،نميدانستم.
    فرداي آنروز بي اختيار کنار پنجره نشسته بودم و به کارهايم ميرسيدم که حواسم کامل پرت شده بود از فضاي زمان و مکان و همه ي حواسم گرم کار بود، که ناگهان سنگيني نگاهي را حس کردم. به خود که آمدم ديدم او به تماشايم نشسته و همان تبسم هميشگي را زير لب دارد نميدانم چرا اما بي اختيار لبخند زدم، نگاهم از نگاهش کنده نميشد تا لحظه اي که رفت و من هنوز به آنجا نگاه ميکردم.دوستش داشتم اين را دلم گواهي ميداد.روزها گذشت و داستان همينگونه بود تا روزي که کاغذي در دست گرفت، چيزي نوشت و از پنجره پرتش کرد درون حياط خانه ي ما .نميدانم چرا حتي صبر نکردم که ديدنمان تمام شود فوري به سمت حياط دويدم تا نکند که دست نوشته اش جز من صاحبي داشته باشد به هر زحمتي بود پيدايش کردم چيزي جز يک شماره نبود او ميخواست با من حرف بزند؟ اين تنها فکري بود که در ذهنم بود.
    با همه ي وجودم بي صبري ميکردم براي بيشتر شدن اين آشنايي. دلم را ازآن او ميدانستم شب نشده زنگ زدم گوشي را برداشت اسمش را دوست داشتم صدايش را دوست داشتم اصلا نميدانم اين صدا براي کسي ديگر هم زيباست يا نه اما براي او زيبا بود کلي حرف زدم و حرف شنيدم از خودم گفتم از آرزوهايم از علايقم او هم گفت اما سر بسته تر از من .به او گفتم دوستش دارم بي اختيار گفتم و اي کاش نميگفتم.
    حرفها که تمام شد با کلي شادي خوابيدم اما از فردا او نيامد روزهاي ميگذشت و اورا نميديدم. اولين روزها ميگفتم شايد از من خوشم نيامده شايد نبايد به اين زودي ميگفتم دوستش دارم شايد او فکر کرده من دختري هستم که هر روزم اينگونه صرف پسري ميشود.
    ناراحت بودم غصه همه ي وجودم را پر کرده بود دل و دماغ هيچ کاري را نداشتم تا روزي که او را ديدم اما نه آن جلو از پشت پنجره ديدمش .تنها نبود آه او تنها نبود دختري را کنارش ديدم که جاي لبخند حالا با او ميخنديد دلم بد گرفت اما با خود گفتم او اين کار را نميکند شايد داستان چيز ديگري است شايد او خواهري فاميلي چيزيست.آن شب او زنگ زد حتي نگذاشت کمي در شک اينکه اشتباه ميکنم دلم را شکسته بندي کنم زنگ و زد همه چيز را گفت.گفت او نامزديست که چند روز ديگر همسرش ميشود گفت نميداند چرا خواسته با من حرف بزند. شايد تنها براي اينکه هر دو اين را ميخواستيم.گفت چيزي نشده و ما کاري نکرده ايم پس بهتر است به کسي فکر کنم که لايق من است.روزها ميگذشت و من غمگينتر از اين ميشدم که بودم آزين ها بسته شد خانه چراغاني شد و من آخرين بار اورا با عروسي ديدم که درون خانه کنارش ايستاده بود.پنجره را بستم و پرده هارا کشيدم و ديگر هيچوقت از آن پنجره به بيرون نگاه نکردم. ظلمت درون خانه را به آن لحظه هاي دردناک بيرون پنجره ترجيح ميدادم.
    و تا روزي که شريکي واقعي پيدا نکردم آن پنجره هميشه بسته بود و روزي که داستان را براي او گفتم خواست که پنجره را باز کنيم. با کلي شک و ترديد پرده هارا کشيدم و شريک هميشگي و اين روزهاي من گفت.شايد بايد هميشه با کسي بود که از يک پنجره با او همه ي زيباييهارا ديد شايد بايد يک دل و يک خانه و يک پنجره باشيم که عشقمان واقعي و هميشگي باشد و من با حسرت روزهاي بي پنجره تازه فهميدم ايراد از پنجره نيست ايراد از رابطه اي بود که تنها يک طرف داشت.
    حالا هر روز من و يک هم دل همه ي زيباييهارا از پنجره ي خانه خودمان با هم نگاه ميکنيم و گنجشکها شريک غذاهاي شريکانه ي ما ميشوند.





    ویرایش توسط RASHNO : 09-27-2010 در ساعت 15:53


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 9 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    دوستان عزیز

    داستانهای شما را خواندم و از هر کدام بیشتر از دیگری لذت بردم.

    برای انتخاب داستان برتر عناصر داستان را امتیاز بندی کرده و جمع امتیازها برای هر داستان اعلام خواهد شد.

    عناصر امتیازها/ هر کدام ده امتیاز/ مجموع: پنجاه امتیاز

    1/موضوع
    2/جمله بندی صحیح
    3/علامت گذاری
    4/پایان داستان یا نقطه اوج (در داستان کوتاه پایان داستان همان نقطه اوج داستان است.)


    ضمن اینکه چون انتخاب برایم کمی سخت شده است تصمیم گرفتم ده امتیاز هم برای خوانندگان در نظر بگیرم. اینگونه که خوانندگان بعد از خواندن داستانها به هر کدام از آنها از ده امتیاز، امتیاز مورد نظر خود را در این تاپیک اعلام کنند. پس از پایان امتیاز بندیها میانگین امتیازها را برای هر داستان در نظر میگیریم.
    اینگونه هیچ شبهه ای هم در انتخاب داستان برتر به وجود نمیاید.

    پس نویسندگان داستانها، آنها را برای خواندن بقیه دوستان در این تاپیک قرار خواهند داد و بعد از امتیازات دوستان به داستانها، من امتیازهای خود را اعلام میکنم و در نهایت برنده اعلام خواهد شد.

    با تشکر فراوان از همکاری همه دوستان عزیز

    دوستان اگه فکر میکنید داستانتون نیاز به ویرایش داره هم میتونید در این تاپیک انجام بدین. مخصوصا از نظر علامتگذاری.
    ویرایش توسط RASHNO : 09-26-2010 در ساعت 22:45


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 6 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  6. #3
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    دوستان عزیز
    بعد از قرار دادن داستانهای آوا، مهران، امین و میلاد عزیز آنها را مطالعه کنید و سپس برای هر کدام از آنها، امتیاز مورد نظر خود را در همین تاپیک اعلام کنید.

    توجه:
    دوستان عزیز لطفا بعد از ارسال داستان از ویرایش آن خودداری نمایند.

    ویرایش توسط RASHNO : 09-26-2010 در ساعت 22:37


    دوباره خواهيم روييد...




  7. 4 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  8. #4
    .:MILAD:. آواتار ها
    وضعیت : .:MILAD:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 61
    سپاس ها : 624
    سپاس شده 129 در 54 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 13 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    به علت به همریختگی حروف مجبور شدم داستانو به صورت عکس قرار بدم.

    بولدوزر

    علی چند روزی بود که هر روز بعد از مدرسه جلوی تنها مغازه اسباب بازی شهر می ایستاد و با حسرت بولدوزر زرد رنگ و کنترل از راه دور پشت ویترین را نگاه می کرد.
    خانواده او هم وسع مالی چندانی نداشتند. پدرش هم مجروح جنگی بود و کمتر کار می کرد و خرجشان با مقرری اندکی که از دولت میگرفتند میچرخید. ولی او تمام فکر و ذکرش خریدن این بولدوزر بود تا جایی که حتی قید خوراکی زنگ تفریح را می زد و ذره ذره پول جمع می کرد تا شاید روزی بتواند آن را به دست آورد.
    چیزی که پشت ویترین مغازه اذیتش می کرد نه قیمت زیاد بولدوزر بلکه نگاه همکلاسی اش بود. همکلاسی ای که هر روز همراه پدرش با ماشینی مدل بالا از همان خیابانی که مغازه اسباب بازی داخل آن قرار داشت رد می شد.پسرک انعکاس ماشین و نگاه سنگین همکلاسی اش را در شیشه مغازه می دید ولی همزمان نمیتوانست عشقش به بولدوزر را نیز نادیده بگیرد.
    چند ماهی گذشت و پولی که لازم داشت مهیا شده بود. صبح بعد از مدرسه میخواست بولدوزر را بخرد. خوابش نمیبرد و دلش غنج میرفت. بعد از مدرسه خود را به سرعت جلوی مغازه رساند. باورش نمی شد ... هر چه ویترین را با چشمانش زیر و رو کرد نتوانست بولدوزر را پیدا کند. در حالی که بغض گلویش را می فشرد وارد مغازه شد و از مغازه دار جویای بولدوزر شد. مغازه دار هم بی تفاوت به پسرک گفت که دیشب آن را فروخته ام. علی با نامیدی از مغازه بیرون آمد و در حالی که میدانست دیگر خبری از بولدوزر نیست راهی خانه شد.
    چند روزی بعد هنگام برگشت از مدرسه در جلوی در خانه متوجه ماشین همکلاسی اش شد. سراسیمه زنگ در را زد و پدرش را در حال خداحافظی از پدر همکلاسی اش دید. پدر خطاب به علی گفت : پسرم آقا رضا هستن. از دوستای قدیم من و پدر دوستت سعید.
    سلام کرد و بلافاصله با همان لحن کودکانه خداحافظ گفت و واردخانه شد. سر سفره ناهار که بودند پدر برای مادر علی، از رضا تعریف کرد : اگه رضا نبود معلوم نبود من الان چه وضعی داشتم. بنده خدا سالی چند دفعه میره خارج واسه درمان ... آخرین باری که دیدمش بدجوری زده بود به ریه هاش. از سعید، پسرش، شاگرد اول کلاسو جویا شده بود. سعیدم بهش اسم و فامیل علی رو گفت و فهمید که ما هم تو همین شهریم.
    علی دیگر آن حس بد را نسبت به سعید نداشت حتی دیگر بولدوزر هم برایش مهم جلوه نمیکرد. نهار که تمام شد پدر علی برای کار کوچکی که خارج از خانه داشت لباس به تن کرد. کناردر هنگامیکه کفش خود را با فشار زیاد داخل پایش میکرد رو به کرد و گفت : داشت یادم میرفت. آقا رضا ازطرف سعید یه کادو برات خریده. گذاشتمش رو طاقچه.

    ویرایش توسط RASHNO : 09-27-2010 در ساعت 09:42
    خورشید به آسمان و زمین روشنی مىبخشد و در سپیده دمان زیباست, ابرها باران به نرمی مىبارند, دشت‌‌ها سبز است. گزندی نیست, شادی هست, دیگران راست. آنک البرز بلند است و سر به آسمان میساید و ما در پای البرز به پای ایستاده‌ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما, با لبخند زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند:

    آرش باز خواهد گشت.


  9. 11 کاربر از پست مفید .:MILAD:. سپاس کرده اند .


  10. #5
    خـادم سینمــاسنتـر
    1CHAMPION آواتار ها
    وضعیت : 1CHAMPION آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : دروازه کویـر
    سن: 32
    نوشته ها : 7,429
    سپاس ها : 15,219
    سپاس شده 12,848 در 4,447 پست
    یاد شده
    در 30 پست
    تگ شده
    در 953 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    من به داستان قشنگ میلاد نمره 6 میدم از ده
    ▆ ▅ ▄ ▃ ▂ شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ▂ ▃ ▄ ▅ ▆

  11. 2 کاربر از پست مفید 1CHAMPION سپاس کرده اند .


  12. #6
    Amin آواتار ها
    وضعیت : Amin آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 255
    سپاس ها : 294
    سپاس شده 754 در 236 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    زندانی
    زن دوباره با قدرت تمام دیگ را بلند کرد و از روی اجاق برداشت ، دیگر به فضای اطرافش عادت کرده بود ، به این آشپزخانه سوت و کور ، به اتاق خواب خیلی کوچکی که بیرون از اینجا برایش تهیه کرده بودند ، به سرباز هایی که همیشه اطارفش بودند و به دریچه ای که از آن غذا را به بیرون میداد ...
    آشپزی کردن در ازای جای خواب منصفانه به نظر می آمد ولی نه برای زندانیان ، آن هم زندانیان مرد. هیچ کس باور نمی کرد او برای یک زندان مردانه آشپزی می کند ، حضور یک زن در میان آن همه مرد، آن هم نه مرد های عادی مردانی که همه مجرم بودند و از نگاه هایشان می شد ماهیتشان را فهمید...و دیدگاهشان را نسبت به یک زن، و این منصفانه نبود ، ولی او با خود می گفت مگر همه چیز دنیا منصفانه است
    زنگ زندان به صدا در آمد ، دستکش هایش را دستش کرد ، اماده شد، سرباز از طریق بلند گو وقت غذا را اعلام کرد ، کم کم زندانی ها نمایان شدند ، مثل همیشه ، سرد خشن ، با نگاه هایی هیز و زننده ، دیگر عادت کرده بود ، به نگاه ها و به حرف ها می دانست ، اینجا زندان مردانه است اما مردی در آن وجود ندارد ،
    یکی یکی می آمدند ظرف غذا را می گرفتند و می رفتند ، به قیافه ها عادت کردت کرده بود ، کم پیش می آمد چهره جدیدی به چشمش بخورد ، شاید چون همه آنها یک شکل بودند
    ولی امروز یک چهره جدید در بین زندانیان توجهش را جلب کرد. یک مرد ، که بدون صدا و حتی نگاه کردن به او غذایش را برداشت و دور شد ، نمی دانست چرا آن مرد عجیب تر به نظر می آمد ، چه فرقی با دیگران داشت؟؟ شاید چون اولین کسی بود که با وارد شدن به زندان از وجود یک زن به عنوان آشپز تعجب نکرده بود و نگاهش نکرده بود...نمی دانست چه بود ولی هر چه بود فرق داشت
    دو هفته از دیدن اولین بار آن مرد گذشته بود ، اون همچنان بدون اینکه به کسی کار داشته باشد غذا می گرفت و می رفت ، فهمیده بود چرا او با بقیه فرق داشت ، نوع نگاه کردنش بود ... آن نگاه را می شناخت ؛ نگاه خودش بود ، نا امید از همه ، بی تفاوت به زندگی، آمده روزانه این مرد برایش عادت شده بود ، دوست داشت ، هر روز او را ببیند ، حس عجیبی بود ، ولی می دانست خاص آن مرد بود ...وقتی او برای غذا نزدیک می شد می ترسید ، مرد متوجه حس او بشود ولی مرد مثل همیشه غذا را می گرفت و می رفت ، خودش هم نفهمیده بود در این دو هقته چقدر کیفیت پخت غذایش بهتر شده است ، شاید چون انگیزه داشت ، انگیزه دیدن مرد ، مردی که می دانست حتما آدم کثیفی بااید باشد که در زندان است، پس چرا احساس بدی به او نداشت ؟؟
    کنجکاو شده بود دلیل زندانی شدن مرد را بداند ، از طرفی هم دوست نداشت ، چون شاید دانستن جزییات باعث می شد او هم برایش مثل بقیه شود، زن از این تغییر حس خوشحال بود ، نمی خواست از دستش بدهد،تنهایی را بیش از پیش احساس می کرد، نیاز به هم صحبت را مدت ها بود حس نکرده بود، ولی الان تنهایی آزارش می داد، از طرفی نمی خواست این حس عجیبش را به کسی بگوید، هیچ کس حرف هایش را منطقی نمی دانست، ولی با خود می گفت مگر همه چیز دنبا منطقی است؟؟
    یک ماه گذشته بود ، دیدن همه روزه مرد عادتش شده بود ، با خود تصور می کرد فقط برای او غذا می پزد ، بارها تصمیم گرفته بود توجه مرد را جلب کند ، یا معطلش می کرد یا ، غذایش را بیشتر و کمتر می ریخت اما او حتی اعتراض هم نمی کرد ، این باعث کنجکاوی بیشتر زن ، تمایل برای شناخت او می شد ، حتی شنیدن صدای مرد برایش معما شده بود ، از او سوال می کرد ، ولی مرد فقط با بله یا نه مختصر جواب می داد
    زندگی زن در آن آشپزخانه کلا تغییر کرده بود ، غذا پختنش ، کار کردنش ، هیچ وقت با خود فکر نمی کرد که یک روز ممکن ممکن است برای آمدن به آشپزخانه اشتیاق داشته باشد یا از فکر کردن درباره زندان مردان لذت ببرد، با عقل جور در نمی آمد یک زن از رفت و آمد در زندان مردان لذت ببرد ، ولی با خود می گفت مگر همه چیز دنیا با عقل جور در می آید؟؟
    یک بار تصمیمی گرفت ؛ خواست هر طور شده ، به مرد بفهماند که حسی نسبت به او دارد ...تصمیم گرفت دفعه بعد که او را دید به او بگوید ، اما با یک هفته تلاش نتوانست یک کلمه هم حرف بزند، دیگر صبح تا شب به این قضیه فکر می کرد، تا اینکه روزی فکری به ذهنش رسید، شب قبل از خواب سمت دفتری رفت، شروع به نوشتن متنی کرد، اما یا از نوشته خوشش نمی آید ، یا یک دفعه از خود عمل نوشتن منصرف می شد ، بالاخره متنی 10 خطی را نوشت و فهمید نوشتن همین 10 خط 3 ساعت زمان برده است
    صبح مثل همیشه زن به آشپزخانه رفت ، شروع به پختن کرد ، همه چی امروز برایش عجیب بود ، بالاخره زنگ به صدا در آمد و زندانی ها یکی یکی آمدند، با چشمش مرد را در صف پیدا کرد ، یک ظرف را زود تر از همه پر کرد ، کاغذ را جوری که مشخص نباشد در زیر برنج قرار داد و اماده نگه داشت ، صف طولانی تر از همیشه به نظر می آمد ، تا نوبت به مرد رسید، دستانش می لرزید ولی می خواست خودش را بی تفاوت نشان دهد، ظرف حاوی نامه را به مرد داد ، مرد مثل همیشه بی تفاوت ، ظرف را گرفت و دور شد ،
    تا به حال چنین دلهره ای نداشت، محل خوردن غذا با دریچه آشپزخانه فاصله داشت اما توانست ، با عوض کردن فرم نشستن ، دیدش را نسبت به آنجا پیدا کند، بعد از مدتی نگاه به اطراف مرد را پیدا کرد، آرام و بی صدا غذایش را می خورد ، فهمید چشم مرد به نامه افتاده و دارد نامه را باز می کند، زن نتوانست بقیه را ببیند ، پنجره آشپزخانه را بست و روی زمین نشست ولی باز طاقت نیاورد سرش را از پنجره بیرون آورد و دنبال مرد گشت ، رفته بود
    تمام شب نتوانست بخوابد ، به عکس العمل مرد فکر می کرد، مطمئن بود او نامه را خوانده است ، دلبستن به یک زندانی ، می دانست برای هیچ کس قشنگ نیست، ولی با خود می گفت مگر همه دنیا قشنگ است
    صبح شد ، به نظرش خیلی دیر صبح شد ، بدنش می لرزید ، در دلش احساس سنگینی می کرد، ضربان قلبش را حس می کرد، نمی دانست با چه برخوردی روبرو خواهد شد ، بالاخره زنگ به صدا در آمد، هیچ وقت اینقدر استرس نداشت ، تا زندانیان آمدند، با چشم دنبال مرد گشت، اما پیدایش نکرد ، این کار را چند بار دیگر انجام داد اما خبری نبود، ترسش بیشتر شد ، یعنی چرا نیامده بود،
    سه روز گذشت از مرد خبری نبود، زن داشت دیوانه می شد، نمی توانست تحمل کند ، برای اولین بار از سرباز نگهبان را صدا کرد و پرسید، "یک مردی آرومی همیشه میومد غذا می گرفت دیگه خبری ازش نیست ، چی شد پس" نگهبان بعد از مدتی کلنجار رفتن متوجه شد خطاب زن به کیست و بعد با لحنی تاسف بار گفت "آها اون آشغال رو می گی که زن و بچه اش رو کشته بود؟؟ فرستادنش انفرادی آخه پس فردا می خوان اعدامش کنن، آخه آدم چقدر می تونه عوضی باشه" ، زن میخکوب شد ، اصلا فکرش رو هم نمی کرد این حرف ها را بشنود ، با این که جرم مرد را فهمیده بود از لحن سرباز برای خطاب این مرد ناراحت شد ،
    کل شب ذهنش درگیر حرف های سرباز بود ، زن و بچه اش را کشته است ، نمی توانست باور کند مردی با آن نگاه ، با آن آرامش ، بتواند کسی را بکشد ، به هیچ وجه نمی توانست قبول کند ، همه اش دنبال راهی می گشت کار مرد را توجیه کند، با خودش داستان می ساخت، ولی باز هم دلیلی پیدا نمی کرد، آخر سر با خود می گفت مگر همه کار های دنیا دلیل دارد؟؟؟
    صبح روز بعد ، اصلا دل به کار نمی داد ، انگار یک چیزی کم داشت ، می دانست آن یک چیز یک قاتل بوده است، که مثل هزار ها زندانی دیگر آمده است و رفته است ، همه چیز مثل همیشه بود ولی نمی توانست کار کند ته گرفتن برنج و شور شدن خورشت و اعتراض زندانیان تثبیتی بر این قضیه بود ، از همه بدش می آمد تحمل هیچ کس را نداشت ، حتی نگهبانی که در مورد مرد حرف زده بود....
    شب به خانه رفت ، باز هم نمی توانست بخوابد بی اختیار گریه می کرد انگیزه برای خواب هم نداشت، بالاخره تصمیمش را گرفت ، صبح یکم دیرتر به آشپزخانه رفت بطری که سعی کرده بود پنهانش کند را یواشگی زیر کمد آشپزخانه پنهان کرد، موقع پختن ، ابتدا دو دل شد ، سپس تصمیمش را یکباره گرفت ، بطری را در ظرف خورشت خالی کرد، و ظرف بطری را در سطل زباله انداخت، دوباره زنگ و اعلام و آمدن زندانی ها ، زن اول برای خودش غذا کنار گذاشت وقتی همه غذایشان را گرفتند، سمت غذایی که برای خود کشیده بود رفت خواست خورشت را در دهانش بگذارد ولی دو دل شد ، غذا را به عقب کشید، بالاخره تصمیمش را گرفت همه غذا را خورد و با خود گفت مگر همه دنیا زندگی است....
    ویرایش توسط Amin : 09-26-2010 در ساعت 21:24
    *Дыхание* به این پست علاقمند بوده است.

  13. 11 کاربر از پست مفید Amin سپاس کرده اند .


  14. #7
    rigel آواتار ها
    وضعیت : rigel آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 26
    سپاس ها : 23
    سپاس شده 65 در 24 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    به داستان میلاد 7 از 10 می دم!
    ساختار داستانش رو دوست داشتم! اگه بخوام اشکالاتی که به ذهن من ,به عنوان یک مخاطب عام,رسیده رو بگم, یکیش عدم کاربرد علامت های نگارشی در برخی قسمت ها بود که باعث ابهام مقطعی می شد! به عنوان مثال عبارت "پسرم آقا رضا هستند" رو در نظر بگیرید, با توجه به عدم شناخت قبلی نسبت به این شخصیت,از این عبارت میشه برداشت های مختلفی کرد! بهتر این بود که با توجه به نقش ندا, یه علامت تعجب یا ویرگول بعد از "پسرم" قرار می گرفت! یا مثلاً عبارت "صبح بعد از مدرسه..." و ...
    یا یه چند تا نکته ی جزئی که میشه بهش اشاره کرد ,اینه که یه جور پارادوکس جزئی در رابطه ی پدر علی با رضا وجود داشت! طرز صحبت کردن پدر علی و نقل خاطراتش برای مادر علی( و شکل گیری این ذهنیت در خواننده که مادر علی هم رضا رو نمیشناسه) و از طرف دیگه اطلاعات پدر علی راجع به سعید مثل درمانش و رفت و آمدش یه جورایی اذیت می کرد! البته قابل توجیهه ها! ولی ترجیح می دادم این ارتباط شفاف تر معرفی می شد!
    یا فرم صحبت کردن عامیانه ی پدر علی با گفتن عبارت " جویا شده بود" یه کم به هم میریزه! کلاً بابای علی پارادوکسه:دی
    سیستم آشنایی اینا با هم دیگه, هم باز اذیت می کرد یه هم! مطمئناً راه های جذاب تر و مخاطب پسند تری هم از " پرسیدن اسم شاگرد اول کلاس" برای ایجاد این آشنایی وجود داشت!
    و نکته ی دیگه اینه که من اگه بودم سعی می کردم پایان داستانم یه کم شاکینگ تر باشه و از طرفی وقتی یه اسم خاص برای داستان انتخاب می کردم( بولدوزر) ..سعی می کردم یه جورایی دلیل این انتخاب رو هم توضیح بدم! متاسفانه من نمی دونم چرا علی مثل اکثر بچه ها عاشق اسباب بازی های کلاسیک تر و عام تر نشده بود!

    اما همونطور که گفتم ساختار داستان میلاد رو خیلی دوست داشتم! یعنی غیر از این چیزایی که به ذهنم رسید کاملاً احساس می کردم یه داستان کوتاه حرفه ای رو دارم می خونم!
    به میلاد تبریک می گم و مطمئنم اگه قصد ادامه دادن این کار رو داشته باشه موفق تر هم خواهد شد!
    ----
    به داستان امین هم 7 می دم از 10
    اشکال عمده ای که در این داستان به ذهنم رسید,توصیفات بیش از حد بود! با ساختار داستان نویسی زیاد آشنا نیستم ولی فکر نمی کنم وجود این همه توصیف ( صحنه و شخصیت) برای یه داستان کوتاه لازم باشه! شخصاً ,وقتی داستان کوتاه می خونم دنبال کرکتریزیشن خیلی فوق العاده نیستم! دنبال یه ساختار شکیل تا رسیدن به نقطه عطف داستان هستم!
    مشکل علامت گذاری و استفاده ی زیاد از ویرگول, که در خیلی از موارد به جای نقطه استفاده می شد یه کم اذیت می کرد. ضمن اینکه فکر می کنم در نگارش داستان اعداد رو اگه به حروف بنویسیم بهتر باشه!
    قابل پیش بینی بودن داستان هم یکی از دلایلی هست که من اون سه نمره رو ندادم!

    اما در مورد امین ادبیات و احساسی که نوشته ش داشت رو خیلی دوست داشتم! واژگان به کار رفته کاملاً متناسب بود با احساسی که باید منتقل می شد! این توانایی , در هر کسی وجود نداره! تبریک می گم به امین!

    ----
    ضمن اینکه نظر من کاملاً به عنوان یک مخاطب عام که از داستان نویسی کوچکترین اطلاعاتی نداره بیان شد!

  15. 8 کاربر از پست مفید rigel سپاس کرده اند .


  16. #8
    خـادم سینمــاسنتـر
    1CHAMPION آواتار ها
    وضعیت : 1CHAMPION آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : دروازه کویـر
    سن: 32
    نوشته ها : 7,429
    سپاس ها : 15,219
    سپاس شده 12,848 در 4,447 پست
    یاد شده
    در 30 پست
    تگ شده
    در 953 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    داستان قشنگ امین یجورائی بنظرم اومد که شبیه فرار از زندان بود ولی با تغییراتی زیاد
    من به داستان امین از ده نمره 8 میدم
    ▆ ▅ ▄ ▃ ▂ شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ▂ ▃ ▄ ▅ ▆

  17. 2 کاربر از پست مفید 1CHAMPION سپاس کرده اند .


  18. #9
    .:MILAD:. آواتار ها
    وضعیت : .:MILAD:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 61
    سپاس ها : 624
    سپاس شده 129 در 54 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 13 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    نقل قول نوشته اصلی توسط rigel نمایش پست ها
    به داستان میلاد 7 از 10 می دم!
    ساختار داستانش رو دوست داشتم! اگه بخوام اشکالاتی که به ذهن من ,به عنوان یک مخاطب عام,رسیده رو بگم, یکیش عدم کاربرد علامت های نگارشی در برخی قسمت ها بود که باعث ابهام مقطعی می شد! به عنوان مثال عبارت "پسرم آقا رضا هستند" رو در نظر بگیرید, با توجه به عدم شناخت قبلی نسبت به این شخصیت,از این عبارت میشه برداشت های مختلفی کرد! بهتر این بود که با توجه به نقش ندا, یه علامت تعجب یا ویرگول بعد از "پسرم" قرار می گرفت! یا مثلاً عبارت "صبح بعد از مدرسه..." و ...
    یا یه چند تا نکته ی جزئی که میشه بهش اشاره کرد ,اینه که یه جور پارادوکس جزئی در رابطه ی پدر علی با رضا وجود داشت! طرز صحبت کردن پدر علی و نقل خاطراتش برای مادر علی( و شکل گیری این ذهنیت در خواننده که مادر علی هم رضا رو نمیشناسه) و از طرف دیگه اطلاعات پدر علی راجع به سعید مثل درمانش و رفت و آمدش یه جورایی اذیت می کرد! البته قابل توجیهه ها! ولی ترجیح می دادم این ارتباط شفاف تر معرفی می شد!
    یا فرم صحبت کردن عامیانه ی پدر علی با گفتن عبارت " جویا شده بود" یه کم به هم میریزه! کلاً بابای علی پارادوکسه:دی
    سیستم آشنایی اینا با هم دیگه, هم باز اذیت می کرد یه هم! مطمئناً راه های جذاب تر و مخاطب پسند تری هم از " پرسیدن اسم شاگرد اول کلاس" برای ایجاد این آشنایی وجود داشت!
    و نکته ی دیگه اینه که من اگه بودم سعی می کردم پایان داستانم یه کم شاکینگ تر باشه و از طرفی وقتی یه اسم خاص برای داستان انتخاب می کردم( بولدوزر) ..سعی می کردم یه جورایی دلیل این انتخاب رو هم توضیح بدم! متاسفانه من نمی دونم چرا علی مثل اکثر بچه ها عاشق اسباب بازی های کلاسیک تر و عام تر نشده بود!

    اما همونطور که گفتم ساختار داستان میلاد رو خیلی دوست داشتم! یعنی غیر از این چیزایی که به ذهنم رسید کاملاً احساس می کردم یه داستان کوتاه حرفه ای رو دارم می خونم!
    به میلاد تبریک می گم و مطمئنم اگه قصد ادامه دادن این کار رو داشته باشه موفق تر هم خواهد شد!
    خیلی ممنونم دوست من که وقت گذاشتی و این نکاتو گفتی ...
    تقریبا با اکثر صحبتات موافقم و خودم هم حس میکردم شاید یه مقدار بعضی جاها گویا نباشه ولی چون خیلی با عجله داستانو نوشتم و اینکه تجربه ای هم تو این زمینه نداشتم باعث شد که خیلی مطلوب نباشه.
    در مورد اسم داستان و علاقه علی به بولدوزرباید بگم که من خودم تو بچگی به اسباب بازیهای کنترلی علاقه داشتم مخصوصا بولدوزر و جرثقیل و از این جور چیزا :دی
    ولی دلیل اصلی انتخابم این بود که بولدوزر یه وسیله عمرانیه و علی هم دوران بعد از جنگ رو سپری میکنه، پدرش مجروح جنگیه و کشورش ویران شده. در واقع بولدوزر به عنوان یه نماد، آرزوی علی و همدوره های علی برای ساخت و آبادانی کشوره هر چند که شاید این آرزو رو محقق شده نمیبینن.
    خورشید به آسمان و زمین روشنی مىبخشد و در سپیده دمان زیباست, ابرها باران به نرمی مىبارند, دشت‌‌ها سبز است. گزندی نیست, شادی هست, دیگران راست. آنک البرز بلند است و سر به آسمان میساید و ما در پای البرز به پای ایستاده‌ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما, با لبخند زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند:

    آرش باز خواهد گشت.


  19. 4 کاربر از پست مفید .:MILAD:. سپاس کرده اند .


  20. #10
    .:Se7eN:. آواتار ها
    وضعیت : .:Se7eN:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ahwaz
    نوشته ها : 572
    سپاس ها : 561
    سپاس شده 359 در 207 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : نتایج مسابقه داستان نویسی

    من هر دو دایتان رو خوندم
    هر 2 تا داستان بسیار زیبا بود و لذت بردم
    من به امین 9 
    و به میلاد 7  میدم
    هر دو از 10

  21. 3 کاربر از پست مفید .:Se7eN:. سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •