مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh مجموعه مقالات روانشناسي

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: مجموعه مقالات روانشناسي

  1. #1
    MOHAMMAD آواتار ها
    وضعیت : MOHAMMAD آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 132
    سپاس ها : 486
    سپاس شده 352 در 105 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 152 تاپیک

    مجموعه مقالات روانشناسي

    روابط عمیق و با دوام چگونه بوجود می آید؟


    شاید بهترین راه برای رسیدن به یک جواب عملی و ریشه دار در وجود ما، نوعی درون نگری و تعمق در روابط واقعی زندگی خودمان باشد. شاید اگر با کمی تمرکز و رها سازی احساس از اسارت وقایع روزمره باین سئوال مهم پاسخ بدهیم که عمیق ترین رابطه ی ما با چه کسی بوده و چرا؟ نشانه ها و علائم مهمی برایمان کشف و آشکار شود.

    سپس سئوال خوب دیگر این است که چرا و با کدام ویژگی ها، این رابطه ی بخصوص عمق و دوام بیشتری پیدا کرده است؟

    شما چند لحظه چشم خود را ببندید و به عمیق ترین رابطه ی انسانی خود فکر کنید. رابطه ای که صمیمی است و به شما اجازه می دهد که با برهنگی عاطفی و رفتاری در این رابطه پَرسه بزنید. رابطه ای که اعتماد از ارکان مهم آنست. رابطه ای که رفت و آمد در آن انرژی زیاد مصرف نمی کند و معمولاً حال خوش را خوشتر و حال بد را بهتر می کند.
    نمی دانم در این چند لحظه ای که چشم رویهم گذاشتید چه کسی به ذهن شما وارد شد، مادر، پدر، خواهر و برادر، همسر، دوست، یک معلم، روانشناس، همسایه، همکار یا...

    حالا در پاسخ باین سئوال که چرا او و نه دیگری؟، قلمی به دست بگیرید و ویژگی های آن فرد بخصوص را یادداشت کنید و یادداشت را کنار بگذارید.
    حالا به یافته های علمی توجه کنید و ببینید آیا تجربه ی شما و نتایج حاصله از مطالعات رفتار شناسی با هم تناسب دارند یا نه؟
    روانشناسی و عصب شناسی رفتار بر این باور است که شرط اول برقراری روابط عمیق و بادوام، تجربه ی اولیه کودک در رابطه با مادر و پدر یا کسی که این نقش را ایفاء می کند است. نوعی از دلبستگی و دلبندی یا که دلبستگی امن یا خوانده می شود وقتی بین کودک و جهان عاطفی او بوجود می آید که والدین دارای ثبات رفتاری - خوش رفتاری و مهربانی - هم حسی و توان درک احساس کودک و تلاش در راه برآوردن نیازهای او را داشته باشند و لذا کودک خود را در جهانی مهربان و فراهم ساز و قابل پیش بینی بیابد. در این صورت است که «اطمینان» یا اعتماد در کودک بوجود می آید و کودک با اشتیاق به تماشای جهان و آدمهای جهان می رود و مشتاق و رابطه گرا می شود.
    اما اعتماد کردن جسارت و شهامت می خواهد. بخصوص آنهائی که در دوران اولیه ی عمر از رابطه چیزی جز ترس و درد و رنج و بی ثباتی ندیده اند در تمام طول عمر حسرت نزدیک شدن به دیگران را در دل و وحشت از این نزدیکی را در ذهن، تواماً تجربه می کنند.

    آگاهی از اینکه کجا و به چه کسی باید اعتماد کنیم راحت نیست. ما با احساس و لطافت و امید و خیالات شیرین، وارد رابطه می شویم ولی شوک خیانت، بی وفائی، طرد شدن، بطور ناگهانی احساس تعلق و اعتماد ما را ضربه ای کاری می زند، و درد و اضطراب و آشوب ناشی از این ضربه، به ما هشدار می دهد که دیگر به کسی اعتماد نکنیم.

    همیشه برای از بین رفتن و یا آسیب دیدن اعتماد، ما به ضربه ای کاری نیاز نداریم. گاه یک عدم تفاهم کوچک، انتخاب کلمه ای آزار دهنده، کج خلقی و حتی تغییر صوت و صدا می تواند احساس اعتماد ما را آسیب بزند. البته گاه ما تظاهر می کنیم که تغییری در احساس ما بوجود نیامده است، اما لایه های عمیق تر حس ما این «تلنگر» را یادداشت کرده است.
    احساس اعتماد و «اطمینان» با ما به دنیا نمی آید، زندگی آموزگاران متعددی را سر راه ما قرار می دهد. والدین ما، یک پرستار، یک معلم، اعضاء دیگر خانواده، یک دوست، یک همکار و بالاخره یک همسر.
    خوب یا بَد کودکی سپری می شود و یا ما، در کودکی می آموزیم که اعتماد کنیم و یا بر عکس هر دوی این حالات، یادگرفته های ما بعنوان کودک است و ما هم اعتماد و هم بی اعتمادی را در دوران بزرگسالی باید دوباره بررسی و ارزیابی کنیم.

    بزرگترین دشمن اعتماد که ضمناً می تواند ما را از تجربیات خوب نیز محروم کند ترس های ماست. ترسها، ما را به تظاهر و وانمود سازی می برند، یکی باین دلیل که وحشت از طرد شدن در ما کمتر می شود و دوم اینکه کسی خود واقعی ما را نمی بیند که حمله کند و ما بسیار دلشکسته شویم.
    در دنیای واقعی باید اعتماد اصل روابط انسانی و خیانت غیر عادی باشد. ولی در واقعیت بسیاری از مواقع وقتی اولین تجربیات ما از رابطه:
    * خشونت
    *وحشت
    *بی توجهی و سردی
    *انتقاد و مقایسه
    *شرم و سرافکندگی
    *طرد و وانهادگی
    *بی مهری
    * چگونه باید اعتماد کنیم.
    «اطمینان» چیست؟
    * آیا اعتماد یک احساس است؟
    * آیا یک واژه است؟
    آیا یک تجربه است که در حافظه جای گرفته؟
    * آیا یک مهارت است و می شود کسب کرد؟
    * آیا انواع مختلف دارد؟

    خانم «سینتیا وال» در کتاب
    The Courage to Trust
    می نویسد:
    اعتماد در درون خویشتن ما یا «Self» ما تجربه می شود. ولی باید بدانیم که ما سه هسته ی اصلی در خویشتن داریم.
    اول کودک درونی ما که باین دلیل اعتماد می کند که کودک وار به دنبال رابطه، خوشی و بازیگوشی با دیگری است. احساس تعلق برای این «کودک درون» نقش حیاتی و تنازع بقائی دارد و بهمین دلیل است که خوش خیال در رابطه بازیگوشی می کند. کودک درون ما مایل است این خوش خیالی در همه ی عمر ادامه پیدا کند و بهمین دلیل وقتی در رابطه خِلل یا نشانه ای منفی ظاهر می شود این بخش از «خویشتن ما»، به دوست داشتنی بودن خود شک می کند و شرم و ترس او را محاصره می کند.
    بخش دوم خویشتن ما که خویشتن حفاظتی ماست، وقتی «کودک درون» را ترس و شرم و تردید محاصره کرد، فوراً وارد عمل می شود و با خشم طرف مقابل را عقب می زند تا جلوی آسیب را بگیرد. این بخش از وجود ما برای حفاظت از تکرار این درد، یک نقاد درونی نیز می آفریند که دائم به ما هشدار بدهد که دلت را برای همه باز نکن. وقتی این محافظ درونی خیلی درد تجربه کند گاه بفکر «خود کشی» می افتد که ما را در برابر دردِ غیر قابل تحمل این ضربه، محافظت کند.

    بخش سوم خویشتن ما بخش بالغ و بزرگسال است که تلاش می کند، رابطه را حفظ کند و البته این تلاش بخصوص وقتی کودک درون خیلی درد و آزردگی تجربه می کند، همیشه موفق نیست. ولی بهترین بخش از وجود ماست که تلاش می کند ما را به واقع بینی و مصلحت اندیشی راهنمائی کند. وقتی که ما حتی در ضربه های سخت ارتباطی، اعتماد و حرمت به خویش را فراموش نمی کنیم، ما به شیوه ای تسلیم بخش بالغ خود شده ایم و به کنترل او در آمده ایم. بخش بالغ ما، کودک درون و مراقبت درونی را پیوسته احتیاج دارد، تا به حیات خود ادامه دهد. نیاز و هدف هر بخش از خویشتن ما با یکدیگر متفاوت است ولی هر سه بخش با هم در داد و ستد است.
    سه بخش خویشتن ما هر کدام تعریفی و تفسیری از اعتماد «Trust» و لذا ما با سه نوع اعتماد و سیستم اعتمادی سر و کار داریم.
    سه گونه اعتماد عبارتست از «اعتماد به خود»، «اعتماد به آینده ی بهتر» و بالاخره اعتماد به دیگران.
    ضعف در هر یک از این سه سیستم اعتماد، سبب می گردد که ما به اشکال مختلف به بی اعتمادی گرفتار بشویم.
    بعنوان مثال وقتی که ما به خودمان اعتماد نداریم و به آینده هم خوشبین نیستیم، گرفتار ترس و تردید بسیار می شویم و اگر به دیگران اعتماد نداریم گرفتار سیستم ملامت و سرزنش و مقصر دانستن دیگران می شویم.
    سوی دیگر این سیستم وحشت از این است که دیگران ما را ملامت و یا سرزنش کنند.سیستم اعتمادی ما می تواند سیستمی سالم و یا ناسالم باشد. سیستم نا سالم اعتمادی می تواند ما را بیک زندگی پر تنش و روابط پرخطر عاطفی بکشاند.



    Dr.Farnoody
    DrFarnoody.com


    ویرایش توسط MOHAMMAD : 10-11-2010 در ساعت 16:34

  2. 4 کاربر از پست مفید MOHAMMAD سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    MOHAMMAD آواتار ها
    وضعیت : MOHAMMAD آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 132
    سپاس ها : 486
    سپاس شده 352 در 105 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 152 تاپیک

    حرمت ذات،اعتماد به نفس و خود پذيري


    حرمت ذات،اعتماد به نفس و خود پذيري




    اگر سوال کنید که چرا بحث حرمت و ذات و اعتماد بنفس را با سازمان مغز و شیوه عملگرد تجربه و ژن آغاز کردم، پاسخ این است که مطالعات جدید روانشناسی اعصاب، پاسخ های تازه ای در شناخت رشد سالم و شروع اختلالات عاطفی، رفتاری در اختیار ما گذاشته است. بسیاری از تئوری های روانشناسی از طریق فعل و انفعالات شیمیایی مغز بازبینی و فهمیده می شوند. متخصص امروزی پاسخ های روشن تری دارد که چرا وقتی کودک محبت می بیند وامنیت احساس می کند، آزادی های مناسب در اختیارش گذاشته می شود ، در خانواده ای آرام و مراقب بزرگ می شود، اعتماد بنفس دارد و انعطاف پذیری بیشتری در برابر مسائل زندگی از خود نشان می دهد. حافظه فردی در رابطه با رخ دادهای زندگی که بیوگرافی کودک یا حافظه بیوگرافیک Autobiographical Memoryخوانده می شوددر پایان سنین کودکستانی فرم می گیرد و کودک با قصه زندگی خود ارتباطی با ثبات پیدا می کند. این حقیقت را نباید فراموش کنیم که این قصه زندگی و تصویر ما از خویشتن که حاصل تجربیات زندگی و اثر آن بر عملکرد دستگاه اعصاب ماست، در طول زندگی در حال تحول و شکل پذیری است. تجربیات دردناک، توام با فشار و استرس، تاثیر متفاوتی بر حافظه و خاطره انسان دارد و حوادث تلخ می توانند جلوی عملکرد عادی حافظه را بگیرند و یا نشانه سازی های غیرعادی حافظه را سبب گردند. بعنوان مثال یک حادثه دردناک می تواند در سطح حافظه اولیه یا Implicit تجربه شود ولی جلوی فعالیت حافظه ثانویه که در «هیپوکامپوس»صورت می پذیرد بگیرد.
    چنین حوادثی می تواند موجب ترشح و تولید مداوم هورمون فشار و استرس شوند و بر پیام آوران شیمیائی مغز یا Neurotransmitters اثر بگذارند و این وضیعت شیمیایی مغز راه را بر فعالیت «هیپوکامپوس» که کارش برقراری ارتباط و فهم پدیده های واقعی است، می بندد. دریافت های حافظه اولیه یا خام بدون دخالت و حضور حافظه ثانویه منبع اصلی چیزی است که Flashbacks یا یادآوری خودکار صحنه های دردناک خواند می شود. در موارد خفیف تر تجربیات ناخوش آیند، موجب نوعی انجماد ذهنی، کله شقی و انعطاف ناپذیری در فرد می شوند.
    این انعطاف ناپذیری و نوعی انجماد در زمان و مکان خاص، یکی از دلائل بسیار مهم کاستن از حساسیت و حضور عاطفی فرد است و اگر این فرد مادر و پدر باشند، این خاصیت ذهنی سبب می شود که والدین قادر نباشند که حال و احساس فرزند خود را دریابند و ارتباطی حسی با او داشته باشند.
    این حالت والدین برای کودکان بسیار یاس آور و دردناک است زیرا تماس حسی و فهمیده شدن از جانب والدین، از بزرگترین نیازهای کودک غیر کلامی است (کودکی که هنوز زبان باز نکرده).
    موضوع بسیار مهم در زندگی انسان این است که درک ما از واقعیت چگونه صورت می گیرد. پاسخ روانشناسی علمی و مدرن این است که حوادث و قصه های زندگی ما از آن حوادث، درک ما را از واقعیت رقم می زنند. در زندگی فردی و حتی زندگی قومی، قصه های ما یا معنایی که به حوادث می دهیم واقعیت های ذهنی ما می شوند.
    بگذارید مثالی بزنم: دوستی با ما قرار ملاقات دارد و نیمساعت از ساعت مقرر می گذرد و او هنوز در محل موعود حاضر نشده است.
    فردی که انتظار می کشد، این تاخیر را به چند نوع می تواند معنا کند و هر معنا عاطفه ای خاص در او ایجاد خواهد کرد و لذا رفتاری خاص از او ناشی خواهد شد. مثلا اگر در مدتی که او انتظار می کشد، این افکار در ذهن او حضور داشته باشند که علت تاخیر این است که دوست، اهمیت چندانی به او نمی دهد، برای او احترام قائل نیست،موجودی از خود راضی و متکبر است، شوق دیدار او را ندارد، احساس خشم، کینه، و میل به انتقام و مقابله به مثل، واقعیت ذهنی و عاطفی فرد می شود. در حالیکه اگر افکار شخص منتظر، فقط متوجه این باشد که حتما اتفاقی افتاده که شخص بر خلاف میل و خواسته خود در محل حاضر نیست، احساس نگرانی و همدردی ذهن فرد را تسخیر می کند.
    چرا فردی این تاخیر را به شکل نمونه اول تجربه می کند و فرد دیگر به امکان دوم می اندیشد،تجربیات قبلی و قصه های زندگی فردی ماست. تک تک ما انسان ها، قصه ای داریم یگانه و یکتا و همین تجربیات و قصه ها هستند که درک ما را از «خویشتن» و روابط ما را با دیگران رقم می زنند. حوادثی که برای ما اتفاق افتاده و اثری که آن حادثه در دنیای درونی ما بر جای گذاشته است، عاملی بسیار موثر در شکل بخشیدن به رفتارهای ماست. و خوشبختانه هر قدر در فهمیدن این حوادث و تجربیات دقت کنیم و زوایای تاریک آنرا با ذهنی باز و بالغ بازبینی کنیم، قصه ها و شرح حال زندگی ما رشد و تکامل پیدا می کند.
    کودکان سعی می کنند که حوادث زندگی و تجربیات خود را بفهمند، ولی بزرگترین عامل یاری دهنده در این فهم و تجربه، وجود بزرگسالی حساس، حامی، فهمیده و مهربان است که به کودک جرأت و دلگرمی روبرویی با تجربیات گنگ و مبهم زندگی را می دهد. بدون حضور و حمایت این جفت عاطفی بالغ، کودک می تواند در برابر حوادث ناخوش آیند زندگی آشفته و پریشان و یا شرمنده و خجالت زده بشود.
    مغز انسان حتی از طفولیت قادر است که تجربیات تکراری را به ذهنیت تبدیل کند. مدل های ذهنی نقش کانال های خبری و یا عدسی هایی را بازی می کنند که ناخودآگاه، ادراک ما را از دنیای اطراف شکل می بخشند، آن ها نمایندگان حوادث قبلی هستند که حوادث حال و آینده را برای ما معنا می کنند.
    همین عدسی های عاطفی است که در ما باور، تعصب، نگرش و طریقی که ما به دنیا نگاه می کنیم را سبب می گردد. این مدل های ذهنی، بخش بنیادی حافظه اولیه و فطری است و برای همین است که ما آگاهی از عملکرد آن نداریم، ولی عوارض آنرا در عمل مشاهده می کنیم.
    تنها راه رهایی از این قدرت های مرموز و ناشناخته درونی، رسیدن به واقعی ترین قصه از حوادث گذشته زندگی است. آگاهی، ما را از سایه های مزاحم گذشته آزاد می کند، زیرا این آگاهی منجر به درک عمیق تر ما از واقعیات و بیرون آمدن از تخیل، توهم، انکار و سرکوب واقعیات می شود، کاری که خودشیفته بعنوان تنها طریق زیست می شناسد. مطالعات بازشناسی حافظه نشان می دهد طریقی که ما ادراک می کنیم بستگی به تجربیات ما در زندگی دارد. این ادراک هم به گذشته و هم به حال و هم به پیش بینی آینده بستگی دارد. به همین دلیل است که دریافت های کودک انسان از اولین تجربیات ارتباطی با مادر و پدر و یا کسی که این نقش را ایفا می کند، سهم مهمی در ادراکات او از دنیا در بقیه عمر دارد. اما خوشبختانه تجربیات مثبت زندگی در هر دوره ای از عمر می تواند ادراکات جدیدی را ایجاد و ذهنیت فرد را فرمی نوین ببخشد. این تغییر بدنبال برداشت نوینی از پدیده های دنیای اطرف صورت می گیرد که موجب تغییراتی در شیمی مغز و شکل ارتباطات عصبی است.
    در سال ۱۹۹۹ بود که برای اولین بار انسان به این راز بزرگ پی برد که بر خلاف تصور قدیمی،انسان با تعداد ثابتی از سلول های مغزی بدنیا نمی آید، و تا میانسالی سلول های جدید عصبی از ساقه عصبی جدا و پس از بلوغ به سمت بخش خاکستری مغز یا کورتکس می رود و لذا سلول های تولید شده قادرند که بر ارتباطات عصبی مغز اثر بگذارند.
    باین ترتیب باید گفت که اگر چه حوادث دوران کودکی بسیار مهم هستند و طرح ارتباطات سلولهای مغزی را می ریزند و بیوشیمی مناسب با آن طرح را تولید می کنند، ولی انسان هرگز قربانی، محکوم، اسیر و گرفتار گذشته نیست و از طریق بازبینی حوادث و فهم متفاوت از قصه زندگی خود، قادر است به آگاهی جدیدی برسد که این آگاهی بر عواطف و معنا سازی او از پدیده های زندگی اثر می گذارد.
    در این ماه در واقع شالوده بحثی را ریختیم که در ماه آینده بما یاری خواهد کرد تا تشکیل و تغییر حرمت ذات و اعتماد بنفس را بهتر بفهمیم و به اصول اولیه پرورش کودکانی با اعتماد به نفس و خود پذیر، آشنا شویم.


    Dr.Farnoody
    DrFarnoody.com


  5. 2 کاربر از پست مفید MOHAMMAD سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •