مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستانهای شاهنامه/9/رستم

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: داستانهای شاهنامه/9/رستم

  1. #1
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    داستانهای شاهنامه/9/رستم

    پيوستن زال و رودابه

    مهراب را گل رخسار شكفته شد. سيندخت را پيش خواند و نوازش كرد و گفت: «راي تو نيكو بود و كارها به سامان آمد. با خانداني بزرگ و نامدار پيوند ساختيم و سرافرازي يافتيم. اكنون در گنج و خواسته را بگشاي و گوهر بيفشان و جايگاه بياراي و تختي در خور شاهان فراهم ساز و خوانندگان و نوازندگان را بخواه تا آماده پذيرائي شاه زابلستان باشيم.» چيزي نگذشت كه سام دلير با فرزند نامدار و سپاه آراسته فرارسيدند. سام چون ديده اش به رودابه افتاد او را چون بهشتي آراسته ديد و در خوبي و زيباييش فروماند و فرزند را آفرين گفت. سي روز همه بزم و شادي بود و كسي را از طرب خواب برديده نگذشت. آنگاه سام آهنگ سيستان كرد و به شادي باز گشت. زال يك هفته ديگر در كاخ مهراب ماند. آنگاه با رودابه و سيندخت و بزرگان و دليران به زابل بازگشت. شهر را آئين بستند و سام جشني بزرگ بر پا كرد و به سپاس پيوند دو فرزند زر و گوهر بر افشاند. سپس زال را بر تخت شاهي زابلستان نشاند و خود به فرمان شاهنشاه درفش برافراخت و گاه مازندران كرد.


    تولد رستم

    چندي از پيوند زال و رودابه نگذشته بود كه رودابه بارور گرديد و پيكرش گران شد. هر روز چهره اش زردتر و اندامش فربه تر مي شد، تا آنكه زمان زادن فرارسيد. از درد به خود مي پيچيد و سود نداشت. گوئي آهن در درون داشت و يا به سنگ آگنده بود. كوشش پزشكان سود نكرد و سرانجام يك روز رودابه از درد بيخود شد و از هوش رفت. همه پريشان شدند و خبر به زال بردند. زال با ديده پرآب به بالين رودابه آمد و همه را نالان و گريان ديد. ناگهام پر سيمرغ به ياد آورد و شاد شد و به سيندخت مادر رودابه مژده چاره داد. گفت تا آتش افروختند و اندكي از پر سيمرغ را بر آتش گذاشت. در همان آن هوا تيره شد و سيمرغ از آسمان فرود آمد. زال غم خود را با وي در ميان گذاشت. سيمرغ گفت «چه جاي غم و اندوه است و چرا شيرمردي چون تو بايد آب در ديده بيارد؟ بايد شادمان باشي، چه ترا فرزندي شير دل و نامجو خواهد آمد.
    كه خاك پي او ببوسد هژبر
    نيارد به سر بر گذشتنش ابر
    وز آواز او چرم جنگي پلنگ
    شود چاك چاك و بخايد دو چنگ
    زآواز او اندر آيد ز جاي
    دل مرد جنگي پولاد خاي
    ببالاي سرو به نيروي پيل
    بانگشت خشت افگنده بر دو ميل

    اما براي آنكه فرزند برومند زاده شود بايد خنجري آبگون آماده كني و پزشكي بينا دل و چيره دست را بخواني. آنگاه بگوئي رودابه را بباده مست كنند تا بيم و انديشه از او دور شود و درد را نداند. سپس پزشك پهلوی مادر را بشكافد و شير بچه را از آن بيرون كشد. آنگاه پهلویش را از نو بدوزد. تو گياهي را كه مي گويم با مشك و شير بكوب و در سايه خشك كن و بساي بر جاي زخم بگذار و پر مرا نيز بر آن بكش. آن دارو شفابخش است و پر من خجسته. رودابه به زودي از رنج خواهد رست. تو شاد باش و ترس و اندوه را از دل دور كن.»
    سيمرغ پري از بال خود كند و به زال سپرد و به پرواز در آمد. زال سخنان سيمرغ همه را به كار برد و پزشك چيره دست هم آنگاه كه سيندخت خون از ديده مي ريخت كودكي تندرست و درشت اندام و بلند بالا از پهلوي رودابه بيرون كشيد:
    يكي بچه بد چون گوي شير فش
    به بالا بلند و بديدار كش
    شگفت اندرو مانده بود مرد و زن
    كه نشنيد كس بچه پيل تن

    او را رستم نام گذاشتند و در سراسر زابلستان و كابلستان به شادي زادن وي جشن آراستند و زر و گوهر ريختند و داد و دهش كردند. هنگامي كه خبر به سام نريمان نياي رستم رسيد از شادي پيام آور را در درم غرق كرد.



    رستم از كودكي شيوه اي ديگر داشت. ده دايه او را شير مي داد و هنوز او را بس نبود. چون از شير بازش گرفتند به اندازه پنج مرد خورش مي خورد. به اندك مدتي برز و بالاي مردان گرفت و پهلواني آغاز كرد. در هشت سالگي قامتي چون سرو افراخته داشت و چون ستاره مي درخشيد. به بالا و چهره و راي و فرهنگ ياد آور سام يل بود. سام كه وصف رستم و دلاوري او را شنيد از مازندران با لشكر و دستگاه به ديدار او آمد و او را در كنار گرفت و آفرين گفت و نوازش كرد و از نيرومندي و فرو يال او در شگفت ماند. چندين روز به شادي و باده گساري نشستند تا آنگاه كه سام دستان رستم را بدرود گفت و روانه مازندران شد.
    رستم باليد و جوان شد و در دليري و زورمندي مانندي نداشت. يك شب رستم پس از آنكه روز را با دوستان به به سر آورده بود در خيمه خود خفته بود. ناگهان خروشي بر خاست. تهمتن از خواب بر جست و شنيد كه پيل سپيد زال از بند رها شده و به جان مردم افتاده. بي درنگ گرز نياي خود را بر داشت و رو به سوي پيل گذاشت. نگاهبانان راه را بر او گرفتند كه بيم مرگ است. رستم يكي را به مشت افگند و رو به ديگران آورد و همه ترسان از وي گريختند. آنگاه با گرز ، بند و زنجير را در هم شكست و بسوي ژنده پيل تاخت:
    همي رفت تازان سوي ژنده پيل
    خروشنده مانند درياي نيل
    نگه كرد كوهي خروشنده ديد
    زمين زير او ديگ جوشنده ديد
    رمان ديد از و نامداران خويش
    بر آن سان كه بيند رخ گرگ و ميش
    تهمتن يكي نعره برزد چو شير
    نترسيد و آمد بر او دلير
    چو پيل درنده مر او را بديد
    بكردار كوهي بر او دويد
    بر آورد خرطوم پيل ژيان
    بدان تا برستم رساند زيان
    تهمتن يكي گرز زد بر سرش
    كه خم گشت بالاي كه پيكرش
    بلرزيد بر خود كه بيستون
    به زخمي بيفتاد خوار و زبون

    بدینگونه تهمتن پیل را بر زمین زد و زخمی و خوار و زبون ساخت.


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/9/رستم

    دژ كوه سپند

    روز ديگر زال چون از كرده رستم آگاه شد خيره ماند، چه آن ژنده پيل سخت نيرومند بود و بسا سپاهيان كه به حمله آن پيل در رزمگاه از پا در آمده بودند. زال آنگاه دانست كه آنكه كين نريمان را بستاند رستم است. او را نزد خود خواند و سر و روي او را بوسيد و گفت «اي فرزند دلير، تو هر چند خردسالي به مردي و جنگ آوري مانند نداري. پس پيش از آنكه آوازه تو بلند شود و نامبردار شوي و دشمنان به خود آيند بايد خون نريمان، نياي خود را بخواهي و كين از دشمنان وي بستاني.
    در «كوه سپند» دژي بلند سر به آسمان كشيده است كه حتي عقاب را نيز بر آن گذر نيست و چهار فرسنگ بالا و چهار فرسنگ پهناي آنست. اندرون دژ پر از آب و سبزه و كشت و درخت و زر و دينار است و خواسته و نعمتي نيست كه در آن نباشد. مردمش بي نياز و گردنكش اند. در زمان فريدون، نياي منوچهر ، سر از فرمان شاه پيچيدند و فريدون، نريمان كه سرور دليران بود به گرفتن دژ فرستاد. نريمان چند سال تلاش كرد و به درون دژ راه نيافت. سر انجام سنگي از دژ فرو انداختند و نريمان را از پاي در آوردند . سام دلاور به خونخواهي پدر لشكر به دژ كشيد و سالياني چند راه را بر دژ بست، ولي مردم دژ نيازي به بيرون نداشتند و سرانجام سام به ستوه آمد و نوميد بازگشت و بكام نرسيد.
    اكنون اي فرزند هنگام آنست كه تو چاره اي بينديشي و تا نامت بلند آوازه نشده خود را در آن دژ بيفكني و بيخ و بن آن بدانديشان را بكني.»




    رستم در كوه سپند


    رستم دلاور گفت «چنين مي كنم.» زال گفت «اي فرزند، هوش دار! چاره آنست كه چون خود را چون ساربانان بسازي و بار نمك برداري و به دژ ببري. در دژ نمك نيست و آنجا هيچ كالائي را گرامي تر از نمك نمي شمارند. بدين گونه ترا به دژ راه خواهند داد.» رستم كارواني از شتر برداشت و بر آنها نمك بار كرد و سلاح جنگ را در زير آن پنهان ساخت و تني چند از خويشان دلير خود را همراه كرد و روانه دژ شد. ديده بان آنان را ديد و به مهتر دژ خبر برد و او كسي فرستاد و دانست نمك بار دارند. شادمان شد و رستم و يارانش را به درون دژ راه داد. رستم چرب زباني كرد و نمك پيشكش برد و مهتر را سپاسگزار خود ساخت. اهل دژ به گرد كاروان در آمدند و به خريد نمك سرگرم شدند. چون شب در آمد رستم با ياران خود بسوي مهتر دژ تاخت و با وي در آويخت:
    تهمتن يكي گرز زد بر سرش
    به زير زمين شد تو گفتي برش
    همه مردم دژ خبر يافتند
    سو رزم بدخواه بشتافتند
    زبس دارو گيرو زبس موج خون
    تو گفتي شفق زآسمان شد نگون
    تهمتن به تيغ و به گرز و كمند
    سران دليران سراسر بكند

    تا روز شد شكست در مردم دژ افتاده بود و همه در فرمان رستم در آمده بودند. رستم به گردا گرد خود چشم انداخت ديد خانه اي از سنگ خارا در دژ بنا كرده و دري از آهن بر آن نهاده اند. گرز خود را فرود آورد ودر آهنين را از جاي انداخت. ديد درون خانه بناي ديگري است: پوشيده به گنبدي، سراسر آكنده به زر و دينار و گوهر. گوئي هر چه زر در كان و گوهر در درياست در آن گرد آورده اند. بي درنگ نامه اي به پدر خود زال نوشت؛
    وزو آفرين بر سپهدار زال
    يل زابلي، پهلو بي همال
    پناه گوان ، پشت ايرانيان
    فرازنده اختر كاويان
    آنگاه پيروزي خود را باز گفت كه «به كوه سپند رسيدم و در آن فرود آمدم و تيره شب با جنگيان در آويختم و آنانرا شكست دادم و بر دژ چيره شدم و خروارها سيم خام وزر ناب و هزاران گونه پوشيدني و گستردني به دست من افتاد. اكنون فرمان پدر چيست؟» زال از مژده پيروزي رستم گوئي دوباره جوان شد. نامه نوشت و بر او آفرين خواند كه «از چون توئي چنين نبردي شايسته بود. دشمنان را در هم شگستي و روان نريمان را شاد كردي. شتر بسيار فرستادم تا آنچه به دست آمده و گزيدني است بر آنها بار كني. چون اين نامه رسيد بي درنگ بر اسب بنشين و پيش من باز گرد كه بي تو اندوهگينم.»

    رستم چنان كرد و شادان رو به سيستان گذاشت. كوي و برزن را به پاس پيروزيش آراستند و سنج و كوس را به نوا در آوردند، رستم به كاخ سام فرود آمد و آنگاه به نزديك رودابه آمد پسر بخدمت نهاد از بر خاك سر
    ببوسيد مادر دو يال و برش
    همي آفرين خواند بر پيكرش
    سپس نامه به سام نياي رستم نوشتند و او را نيز از پيروزي رستم آگاهي دادند. وي نيز شادماني كرد و فرستاده را خلعت داد و نامه اي پر آفرين و ستايش نزد رستم فرستاد:
    بنامه درون گفت كز نره شير
    نباشد شگفتي كه باشد دلير
    عجب نيست از رستم نامور
    كه دارد دليري چو «دستان» پدر
    بهنگام گردي و گند آوري
    همی شیر خواهد ازو یاوری...


    دوباره خواهيم روييد...




  5. کاربر روبرو از پست مفید RASHNO سپاس کرده است .


  6. #3
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/9/رستم

    رخش رستم

    افراسياب با لشكري انبوه از جيحون گذر كرد و بيم در دل بزرگان ايران افتاد، چه گرشاسب درگذشته بود و جانشيني نداشت و ايران بي خداوند بود. خروش از مردمان برخاست و گروهي از آزادگان روي به زابلستان نزد زال نهادند و چاره خواستند و از بيم پرياني سخن درشت گفتند كه «كار جهان را آسان گرفتي. از هنگامي كه سام درگذشت و تو جهان پهلوان شدي يك روز بي درد و رنج نبوديم. باز تا زو و گرشاسب بر تخت بودند كشور پاسباني داشت. اكنون آنان نيز رفته اند و سپاه بي سالار است. هنگام آنست كه چاره اي بينديشي.»
    زال در پاسخ گفت «اي مهتران، از زماني كه من كمر به جنگ بستم سواري چون من بر زين ننشست و كسي را در برابرم ياراي ستيزه نبود. روز و شب بر من در جنگ يكسان بود و جان دشمنان يك آن از آسيب تيغم امان نداشت. اما اكنون ديگر جوان نيستم و سالهاي دراز كه بر من گذشته پشت مرا خم كرده. ولي سپاس خداي را كه اگر من پير شدم شاخ جواني از نژاد من رسته است. فرزندم رستم اكنون چون سرو سهي باليده است. جگر شير دارد و آماده جنگ آزمائي است. بايد اسبي كه در خور او باشد براي او بگزينم و داستان ستمكاري افراسياب و بدیهائي كه از وي به ايران رسيده است ياد كنم و او را به كين خواهي بفرستم.» همه بدين سخنان اميدوار و شادمان شدند.


    گزيدن رخش


    آنگاه زال پيكي تندرو به هرسو فرستاد و به گرد كردن سپاه پرداخت و آنگاه پيش رستم آمد و گفت «فرزند، هر چه با اين جواني هنوز هنگام رزمجوئي تو نيست و تو هنوز بايد در پي بزم و شادي باشي اما كاري دشوار و پر رنج پيش آمده است كه به رزم تو نياز دارد. نمي دانم پاسخ تو چيست؟» رستم گفت «اي پدر نامدار، گوئي دليريهاي مرا فراموش كرده اي. گمان داشتم كه كشتن پيل سپيد و گشودن دژ كوه سپند را از ياد نبرده باشي. اكنون هنگام رزم و جنگ آزمائي من است نه بزم و رامش. كدام دشمن است كه من از وي گريزان باشم؟» زال گفت «اي فرزند دلير، داستان پيل سپيد و دژ كوه سپند را از ياد نبرده ام ولي جنگ آزمائي با افراسياب كاري ديگر است. افراسياب شاهي زورمند و دليري پرخاشجوست. انديشه او خواب و آرام را از من ربوده است. نمي دانم ترا چگونه به نبرد با او بفرستم.»
    چنين گفت رستم بدستان سام
    كه من نيستم مرد آرام و جام
    چنين يال و اين چنگهاي دراز
    نه والا بود پروريدن بناز
    اگر دشت كين است و گر جنگ سخت
    بود يار يزدان و پيروز بخت
    هر آنگه كه جوشن ببر در كشم
    زمانه بر انديشيد از تركشم
    يكي باره بايد چو كوه بلند
    چنان چون من آرم بخم كمند
    يكي گرز خواهم چو يك لخت كوه
    گر آيد به پيشم ز توران گروه
    سران شان بكوبم بدان گرز بر
    نيايد برم هيچ پرخاشگر
    شكسته كنم من بدو پشت پيل
    زخون رود دانم درياي نيل
    زال از گفتار رستم شاد شد و گفت «گرزي كه در خور توست گرز پدرم سام نريمان است كه از گرشاسب پدر نريمان به يادگار مانده است. اين همان گرز است كه سام نامدار در مازندران با آن كارزار كرد و ديوان آن سامان را بر خاك انداخت. اكنون آن را به تو مي سپارم.» رستم شاد شد و سپاس گذاشت و گفت« اكنون مرا اسبي بايد كه يال و گرز و كوپال مرا بكشد و در نبرد دليران فرو نماند.»
    زال فرمان داد تا هرچه گله اسب در زابلستان و كابلستان بود از برابر رستم بگذرانند تا وي اسبي به دلخواه بگزيند. چنين كردند. اما هر اسبي كه رستم پيش مي كشيد و پشتش را با دست مي افشرد پشتش را از نيروي رستم خم ميشد و شكمش به زمين ميرسيد. تا آنكه مادياني پيدا شد زورمند و شير پيكر:
    دو گوشش چو دو خنجر آبدار
    برو يال فربه، ميانش نزار
    در پس ماديان كره اي بود سيه چشم و تيز تك ، ميان باريك و خوش گام:
    تنش پر نگار از كران تا كران
    چو برگ گل سرخ بر زعفران
    به نيروي پيل و به بالا هيون
    بزهره چو شير بركه بيستون
    رستم چون چشمش براين كره افتاد كمند كياني را خم داد تا پرتاب كند و كره را به بند آورد . پيري كه چوپان گله بود گفت «اي دلاور، اسب ديگران را مگير.» رستم پرسيد «اين اسب كيست كه بر رانش داغ كسي نيست؟» چوپان گفت «خداوند اين اسب شناخته نيست و درباره آن همه گونه گفتگوست. نام آن «رخش» است و در خوبي چون آب و در تيزي چون آتش است. اكنون سه سال است كه رخش در خور زين شده و چشم بزرگان در پي اوست. اما هر بار كه مادرش سواري را ببيند كه در پي كره اوست چون شير به كارزا در ميايد. راز اين برما پوشيده است. اما تو بپرهيز و هشدار
    كه اين ماديان چون در آيد بجنگ
    بدرد دل شيرو وچرم و پلنگ
    رستم چون اين سخنان را شنيد كمند كياني را تاب داد و پرتاب كرد و سر كره را در بند آورد. ماديان بازگشت و چون پيل دمان بر رستم تاخت تا سر وي را بدندان بر كند. رستم چون شير ژيان غرش كنان با مشت بر گردن ماديان كوفت. ماديان لرزان شد و بر خاك افتاد و آنگاه برجست و روي پيچيد و به سوي گله شتافت. رستم خم كمند را تنگتر كرد و رخش را فراتر آورد و آنگاه دست يازيد و با چنگ خود پشت رخش را فشرد. اما خم بر پشت رخش نيامد، گوئي خود از چنگ و نيروي رستم آگاه نشد. رستم شادمان شد و دردل گفت «اسب من اينست و اكنون كار من به سامان آمد.» آنگاه چون باد بر پشت رخش جست و به تاخت در آمد. سپس از چوپان پرسيد «بهاي اين اسب چيست؟» چوپان گفت «بهاي اين اسب برو بوم ايران است. اگر تو رستمي از آن توست و بدان كار ايران را به سامان خواهي آورد.»
    رستم خندان شد و يزدان را سپاس گفت و دل در پيكار بست و به پرورش رخش پرداخت. به اندك زماني رخش درتيزگامي و زورمندي چنان شد كه مردم براي دور كردن چشم بد از وي اسپند در آتش مي انداختند.
    دل زال زر شد چو خرم بهار
    ز رخش نوآئين و فرخ سوار


    دوباره خواهيم روييد...




  7. کاربر روبرو از پست مفید RASHNO سپاس کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •