مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh زندگی نامه مل گیبسون : بالاخره عشق را یافت

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: زندگی نامه مل گیبسون : بالاخره عشق را یافت

  1. #1
    هیچ وقت به رفقات خیانت نکن و سعی کن دهنتو ببندی (رابرت دنیرو : رفقای خوب)
    ScarFace آواتار ها
    وضعیت : ScarFace آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج . گوهردشت
    سن: 33
    نوشته ها : 11,496
    سپاس ها : 10,173
    سپاس شده 25,850 در 7,202 پست
    یاد شده
    در 50 پست
    تگ شده
    در 758 تاپیک

    زندگی نامه مل گیبسون : بالاخره عشق را یافت

    به تعبير فروغ فرخزاد خب معلوم است كه هر آدمي


    يك تاريخ تولدي دارد،در يك شهر يا روستايي هم به دنيا آمده،كودكي كرده،مدرسه رفته،عاشق شده،ازدواج كرده و بالاخره با توجه به حرفه‌اي كه برگزيده كارهايي هم كرده و دل‌مشغولي‌هايي داشته است.اصلا زندگي‌نامه يعني چي؟!حالا حكايت نگارنده است و سامان دادن يك زندگي‌نامه‌ي درست و درمان براي مل گيبسون.انديشيدم كه كم‌تر سينما دوستي هست كه از چند و چون زندگي و كارنامه‌ي حرفه‌اي گيبسون مطلع نباشد و در ايران هم كه به واسطه‌ي يكي دو فيلم جنجالي و عامه‌پسندش،در ميان مردمان كوي و برزن هم مخاطباني دارد! اين شد كه بر آن شدم تا به جاي ارائه‌ي يك زندگي نامه‌ي خشكِ رسمي،به گونه‌اي ديگر كار و بار و زندگي مل گيبسون را پيش رو بگشايم. آن چه خواهيد خواند در دو بخش تنظيم شده است كه بخش اول حكايتي‌ست دل‌نشين و طنازانه كه روايتش را به آقاي پل هاروي منتسب كرده‌اند؛پل هاروي مجري يك برنامه‌ي جذاب راديويي در آمريكا بود كه در يكي از آيتم‌هاي برنامه‌اش با عنوان" باقي داستان" با توجه به حواشي زندگي افراد مشهور داستان‌هايي شنيدني نقل مي‌كرد. او دو هزار تایی داستان در بارة مل گیبسون روایت کرده است؛ماجراهایی بی اهمیت از زمان جوانی این بازیگر-کارگردان و مربوط به زد و خوردهای خشن کافه‌اي‌ش که منجر به لت و پار شدن و زخمی و خونین بر جای ماندنش می‌شده است.در بخش دوم هم گريزي زده‌‌ام به واقعيت زندگي مل گيبسون و اين كه چه كرد و چه‌گونه شد كه با سينما عقد خويشاوندي بست و باقي قضايا كه اميدوارم خواندني شده باشد.

    (1)
    پسری که تسلیم نشد!
    سال ها پیش مرد سخت‌كوشي به همراه خانواده‌اش از نیویورک به استرالیا رفت به امید این که در آن جا کار و بارش بهتر شود.این مرد پسری داشت خوش قد و بالا که خیلی دلش می‌خواست در یک سیرک به کار مشغول شود و بند بازی یا بازیگری پیشه کند.پسر که در یک کارگاه کشتی سازی در بدترین قسمت شهر کار می کرد،گوش خوابانده بود تا یک شغل سیرکی یا کارگری صحنة نمایش گیرش بیاید.
    یک روز غروب که داشت از کار به خانه بازمی گشت،پنج لات بی سر و پا بر سرش ریختند و قصد چاپیدنش را داشتند.پسر تسلیم نشد و به جای این که پول‌هايش را بدهد حسابی مقاومت کرد.خب آن ها هم کم نیاوردند و حسابی او را خٌرد و خمیر کردند.با چکمه‌هايشان صورتش را له و لورده کردند و به وحشیانه‌ترين شکل ممکن با چماق به جانش افتادند و همان جا رهایش کردند تا بمیرد.پلیس که او را کنار جاده یافت به خیال این که مرده است،نعش کش خبر کرد.در راه سردخانه بودند که نفس نفس زدن هایی توجه پلیس را جلب کرد و بی‌درنگ او را به بخش اورژانس بیمارستان رساندند و در آن جا بود که پرستار با دیدن مردی که اندک زمانی‌ست چهره اش را از دست داده،وحشت زده شد.چشم ها در چشم‌خانه‌اش در هم کوبیده شده،جمجمه‌اش شکسته،دماغش از صورتش آویزان و تمام دندان هایش خرد شده بود.ظاهرا عمر پسر به دنیا بود و بیش از یک سالی را در بیمارستان گذراند و سرانجام جراحاتش التیام یافت ولی چهره اش از ریخت افتاده بود و دیگر آن جوان برازنده ای که تحسین همگان را برمی انگیخت نبود.
    دوباره مرد جوان جست و جویش را برای یافتن کار آغاز کرد ولی چهره اش حال همه را به هم می زد؛تا این که یک کارفرمای تازه کار به او پیشنهاد کرد به سیرک ملحق شود تا دربخش نمایش موجودات عجیب‌الخلقه به عنوان مردی بدون چهره از او استفاده کنند.خب چارة دیگری نداشت و مدتی را به این کار گذراند.از این کار خسته شد ولی همچنان مشکلش پا برجا بود و همه او را به خاطر چهره اش پس می زدند و هیچ کس خواهان همکاری با او نبود.هر از گاه فکر خودکشی به سرش می زد و با چنین اوضاع و احوالی پنج سال سپری شد.
    یک روز از سر اتفاق گذرش به کلیسا افتاد و تسکین و آرامش خاطر خود را طلب کرد.کشیشی که آن اطراف بود مردی را دید که زانو زده و هق هق گریه‌اش فضا ر ا آکنده است.کشیش دلش سوخت و او را با خودش به خانه برد و یک دل سیر با هم حرف زدند.کشیش چنان متاثر شد که گفت حاضر است هر کاری بکند تا او منزلت از دست رفته اش را باز یابد و به زندگی بازگردد؛به شرط این که او نیز قول دهد به یک کاتولیک دو آتشه تبدیل شود و برای رهایی از زندگی بغرنج‌اش به رحمت خداوند امیدوار باشد.
    مرد جوان هر روز در آیین عشای ربانی حاضر می شد و پس از ستایش پروردگار،برای این که زندگی دوباره ای به او بخشیده است،آرامش خاطرش را طلب می کرد و خواهان این بود که بندة شایستة خداوند باشد.
    یکی از دوستان صمیمی کشیش که متخصص جراحی پلاستیک در استرالیا بود،پذیرفت که بی هیچ هزینه ای چهرة مرد جوان را رو به راه کند.پزشک متخصص هم تحت تاثیر مرد جوان قرار گرفت؛مرد جوانی که مرارت های فراوانی را تجربه کرده بود و با این همه،دیدگاه امروزش نسبت به زندگی سرشار از حس عشق و خٌلق و خوی خوش بود.
    موفقیت این جراحی به معجزه می مانست.امور مربوط به دندان هایش به بهترین شکل ممکن انجام شده بود.از آن پس مرد جوان بر سر تمامی قول هایی که به خداوند داده بود ایستاد.او همچنین از نعمت زنی زیبا رو و بی نظیر برخوردار و صاحب اولاد شد و در پیشه ای که برگزید به چنان موفقیتی دست یافت که روزگاری برایش بسیار دور از ذهن و دست نایافتنی می نمود؛ و این همه را از لطف خدا و محبت مردم داشت.حالا وقتش رسیده است که این مرد جوان را معرفی کنیم:مل گیبسون
    زندگی اش الهام بخش فیلمی شد به نام " مرد بدون چهره" که خودش ساختنش را بر عهده گرفت.او تحسین ما را به عنوان مردی خدا ترس،سیاستمداری محافظه کار و نمونة واقعی یک شجاع دل بر می انگیزد!
    (2)
    باشگاه مشت زنی مل گیبسون
    داستان واقعی زندگی گیبسون ممکن است برای طرفدارنش جالب باشد ولی چیز دندان گیری ندارد که به آن ارزش دراماتیک بدهد.در سال 1956 در پیکسکیل نیویورک به دنیا آمده،دوازده ساله بوده که خانواده اش به استرالیا کوچ کرده اند و به اعتراف خودش بیش از آن که دلش بخواهد به سیرک ملحق یا هنرپیشه شود،یک آدم تک پَر و باده‌گساري قهار بوده است بی هیچ هدف مشخصی در زندگی‌اش.
    گیبسون خواهری داشته از خودش بزرگ‌تر که یک روز تصمیم می گیرد بدون این که از قبل به برادرش اطلاع دهد ،فرم درخواستی را به نام مل گیبسون پر کند و به نشانی موسسة ملی هنرهای دراماتیک سیدنی بفرستد.گیبسون که غم چندانی برای از دست دادن چیزی ندارد،سرخوشانه به آزمون موسسه تن می دهد و جالب است که پذیرفته می شود و جهان سینما به استقبال یک هنرپیشة با استعداد می رود.
    در سال 1979 بخت با او یار می شود و به عنوان نقش اصلی در فیلم مكس دیوانه-فیلمی محصول استرالیا که با بودجة کم به ثمر رسید- برگزیده می شود و این فیلم، عشاق سینه چاک خود را می یابد.
    خب البته گیبسون با اعترافاتی که می کند به اندازة کافی گزک به دست افسانه بافان هم می دهد.حدود یک هفته قبل از آن آزمون بزرگ،در ضیافتی کذایی مست و پاتیل می شود و به سرش می زند که یک باشگاه مشت زنی راه بیاندازد و با سه نفر درگیر می شود و در زیر ضربات مشت و لگد چنان بلایی بر سرش می آورند که چاره ای نمی ماند به جز این که بی هوش به بیمارستان منتقل شود.خودش در مصاحبه اي در سال 1995 چنین می گوید: " به هوش که آمدم،دیدم که در یک بیمارستان گند هستم.سرم را بخیه زده بودند،دماغم خرد و خاکشیر شده بود،فکم از جایش در رفته بود و از همه بدتر خون می شاشیدم." گیبسون با چنین حال و روزی در آن آزمون حاضر می شود و طنز قضیه این جاست که-البته به ادعای خودش-آن صورت از ریخت افتاده اش سبب می شود تا توجه جورج میلر-کارگردان مكس دیوانه-جلب وبه عنوان گزینة نهایی برای ایفای نقش آن ضد قهرمان پسا آخر الزمانی انتخاب شود.
    او نه یک سال از وقتش را در بیمارستان گذراند تا توانش را بازیابد و نه به مدت پنج سال از ریخت افتاده باقی ماند تا به عنوان موجود عجیب الخلقه در سیرک خدمت کند و نه سرگردان شد و نه افسرده از نوع حادش.او به سرعت بهبود یافت و همان سال سر فیلمبرداری مكس دیوانه حاضر شد.
    گیسون مدت ها بعد در سال 1993 فیلمی را با بازی خودش کارگردانی کرد به نام مرد بدون چهره که اقتباسی بود از رمان ایزابل هٌلند به همین نام و نقش معلم مردم گریزی را داشت که چهره اش در یک تصادف وحشت‌ناك به طرز موحشی زخم برداشته بود. فیلم‌نامه هیچ ربطی به زندگی شخصی گیبسون نداشت .حقیقت این است که رمان مرد بدون چهره نخستین بار در سال 1972 منتشر شد و مل گیبسون در آن زمان شانزده سال بیش تر نداشت.
    نتیجه گیری اخلاقی: حواس مان به زندگی مان باشد تا مردم از آن افسانه نسازند!

    سینماسنتر را در فضای مجازی دنبال کنید






    ----------------------
    دم ازبازی حکم میزنی!دم ازحکم دل میزنی!پس به زبان"قمار"برایت میگویم!قمار زندگی را به کسی باختم که"تک" "دل" را با"خشت"برید!جریمه اش"یک عمر" حسرت"شد!باخت ِ زیبایی بود!یاد گرفتم به "دل"،"دل" نبندم!یاد گرفتم از روی"دل"حکم نکنم!"دل"را باید" پر"زد جایش"سنگ"ریخت"که با"خشت""تک پری" نکنند.
    تحصیل پزشکی و دندانپزشکی در روسیه
    گروه بین المللی ستاره داوود

    ---------------

  2. 5 کاربر از پست مفید ScarFace سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,207
    سپاس ها : 10,748
    سپاس شده 16,645 در 4,253 پست
    یاد شده
    در 65 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    پاسخ : زندگی نامه مل گیبسون : بالاخره عشق را یافت

    عجب حكايتي بود اين مرد بدون چهره !
    چقدر فراز و نشيب داشت ! اما جمله آخري كه نوشتي واقعا حق مطلب رو ادا كرد : اجازه نديم از زندگي مان افسانه بسازند !‌

    سینماسنتر را در فضای مجازی دنبال کنید






اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •