مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh تحلیل و بررسی فیلم تاریخی جنجالی 300

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: تحلیل و بررسی فیلم تاریخی جنجالی 300

  1. #1
    SHAHIN آواتار ها
    وضعیت : SHAHIN آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Nov 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 402
    سپاس ها : 556
    سپاس شده 1,014 در 296 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 262 تاپیک

    تحلیل و بررسی فیلم تاریخی جنجالی 300



    با عرض سلام خدمت دوستان محترم با امید به اینکه نقد فیلم 300 مورد استفاده شما عزیزان قرار بگیرد توجه شما را به این نقد جلب می نمایم.
    مقدمه

    تاریخ حاصل ذهن اسطوره پرداز ما است.آنچه که از وقایع تاریخی بعنوان یک رخداد بدست ما میرسد، چیزی نیست جز محصول تفکر و ذهن تاریخ نویس که آن حادثه را رنگی از زیبایی یا زشتی می بخشد. هر چه یک حادثه، بیشتر در ژرفای تاریخ جای داشته باشد، اسطوره های اطراف آن، جایگاهی آسمانی تر (یعنی دور تر از زمین خاکی) پیدا می کند. به عبارت دیگر هرچه در تاریخ دورتر می رویم، این اسطوره ها پررنگ تر و پررنگ تر می شوند. آنچه که یک واقعه تاریخی را برجسته تر از سایر رخدادها نشان می دهد، نه آن واقعیتی است که سینه به سینه نقل شده و یا احیاناً نگاشته شده، بلکه آن برداشتی است که ذهن تاریخ نویس، از آن رخداد دارد و یا میخواهد که آن رخداد همان گونه که او دوست دارد، روی داده باشد. از همین جهت است که یک رخداد تاریخی از دیدگاه قومی، حماسه ملی خوانده می شود و از منظر قومی دیگر، مایه شکست و سرافکندگی. مثال بارز چنین دوگانگی ای، چنگیرخان است که از نظر یک تاریخ نویسِ چینی قهرمان ملی به حساب می آید و از منظر ایرانیان، جبار و خونریز و تجاوزگر. به این ترتیب در طرح مباحث تاریخی، مشکلی بنیادین رخ می نماید و آن چگونگی دستیابی به حقایق وقایع تاریخی بر پایه ذهنی بی طرف است. ما ایرانیان از اقوامی هستیم که کمترین تاریخِ مکتوبِ باستان را در بین سایر ملل دارا می باشیم. آنچه از رخدادهای باستان برای ما باقی مانده، وجوه اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی آن دوران را بازتاب نمی دهد. تاریخ نگاران ما نوعاً در خدمت شاهان بوده و تمام هم و غم خود را صرفِ نوشتنِ جزئیات بیحاصل نموده اند. بنابراین ما تنها آن چیزهایی را درباره گذشته خود می دانیم که دیگران درباره ما نوشته اند! حتی نمادهای ما از شخصیت هایی شکل گرفته اند که محصول ادبیات شفاهی و عام ما می باشند. به عبارت دیگر آنچه را که اکنون از گذشته تاریخی خود می شناسیم چیزی نیست جز متون به جای مانده اسطوره ای کهن و یا نوشته های دیگران (به خصوص غربی ها).به همین خاطر داستانی دردناک برای تاریخ ما به جا مانده و آن این است که از منظر تاریخ نویس غربی، وجوه منفی شخصیت ایرانی بر رویکرد مثبت او غلبه دارد! متاسفانه پژوهنده ایرانیِ معاصر نیز به خاطر نبودن اسناد مکتوب به سختی می تواند از تاریخ خود دفاع کند و به همین دلیل اکثرا در برابر آن به انفعال و سکوت می افتد. و آنچه که در مورد فیلم 300 شاهدش بودیم، همین انفعال و سکوت بود و یا حد اکثر فریادی از سر رنج، اما متاسفانه میان تهی! آیا به راستی جز این نمی توانستیم انجام بدهیم؟ با این همه و در کنار این واقعیت تراژیک، که دست ما را بسته، حقیقت جالب توجه دیگری وجود دارد و آن اینکه اگر بنا به سنت شفاهی تاریخی، داشته های مکتوب ما درباره خودمان بسیار اندک است، اما آن چنان هم دستان ما خالی از مستندات نیست. اگر هرودت شرح وقایع تاریخی خود را بر پایه شنیده ها از این و آن روایت می کند _و اغراض خود را نیز در لابه لای آن می گنجاند_ ما متقابلا می توانیم بر پایه اسناد باقی مانده از آن دوران، عالمانه به مقابله با اینگونه تحریفگران تاریخ برویم. به نظر من، کاربرد این منطق در پژوهشهای تاریخی، فرصتی را برای ما فراهم می آورد تا موج نوینی را در برابر امواج و تاریخ نگاران مغرض غربی، پدید آوریم و گرد و غبار از چهره ی شخصیت های تاریخی مان بزداییم. در اینجا نگارنده با همین منطق، به سراغ کتیبه های هخامنشی و به ویژه خشایارشا می رود و به مدد این اسناد _که مورد پذیرش جهانیان هم هست_ چهره ی خشایارشا _که فیلم 300 عمدتا حول او شکل گرفته_ را به نحوی واقعی تر نشان خواهد داد. سنگ نبشته ای بنام خشایارشا پادشاه هخامنشی است که در سال 1345 هجری شمسی در نزدیکی تخت جمشید کشف گردید .این سنگ نبشته همراه با سایر کتیبه های کشف شده در تخت جمشید، شوش، دامنه کوه الوند همدان، و بر روی دیوار قصر وان در ترکیهمنتسب به خشایارشا وجود دارد. به گفته ویل دورانت،خشایارشا مردی بلند قامت و ورزیده بود. به سراغ ابعاد مختلف شخصیت فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی خشایارشا شاه به استناد کتیبه فوق می رویم: قانون گرایی، پرستش ایزد واحد، ثبت کننده کارنامه حکومت، ثبت کننده ی کشورهای تحت قیمومت، پایبندی به دیانت در حکومت، پایبندی به دعا و طلب یاری از خداوند.

    داستان تولید فیلم ۳۰۰ :

    در می ۲۰۰۳ تولید فیلم ۳۰۰ با تهیه پیش‌نویس ۱۲۱ صفحه‌ای آن آغاز شد، درژوئن ۲۰۰۴، زاک اسنایدر برای کارگردانی فیلم استخدام شد و سپس فرانک میلر به عنوان مشاور به تیم دست‌اندرکار پروژه پیوست.مانند فیلم "شهر گناه" فیلم ۳۰۰، اقتباسی کامل و صحنه به صحنه ازکمیک استریپ فرانک میلر است. البته این موضوع استثنائاتی هم دارد، برای افزودن به جذابیت‌های فیلم، اسنایدر شخصیت ملکه «گورگو» را به فیلم اضافه کرد، کاراکتر زنی که از شوهرش، شاه لئونیداس حمایت می‌کند. مورد دیگر اضافه شدن نریشن به فیلم است. دو ماه طول کشید تا نیزه‌ها، سپرها و لباس‌ها و شمشیرهای مورد نیاز ساخته شود، البته در مواردی از وسایل فیلم‌های تروی و الکساندر، هم استفاده شد. در همین دو ماه تیم انیمیشن فیلم، سرگرم ساختن یک گرگ و ۱۳ اسب دیجیتال شدند. در ۱۷ اکتبر ۲۰۰۵، فیلم وارد مرحله تولید فعال خود در مونترال شد، فیلم‌برداری فیلم ۶۰ روز طول کشید. بودجه ۶۰ میلیون دلاری فیلم را کمپانی برادران وارنر تأمین کرد.جالب است بدانید تقریبا تمام صحنه‌های این فیلم در داخل استودیو و به وسیله تکنیکی به نام digital backlot فیلم‌برداری شد، یعنی در تمام مدت بازیگران در برابر پرده‌های آبی نقش بازی می‌کردند و بعد صحنه‌های پشت زمینه اضافه می‌شد. بعد از فیلم برداری، فیلم مورد ویرایش دیجیتالی قرار گرفت و تقریبا ۲۵۰ جلوه ویژه به آن اضافه شد، ۷۰ هنرمند انیماتور در این مرحله با پروژه فیلم همکاری می‌کردند.

    رويدادهاي پيش از نبرد

    یونانی ها در آن زمان با حمله های شبانه به مرزهای غربی ایران، به سرقت و دزدی از مردم می پرداختند و این یكی از دلایل لشكركشی به سرزمین های غربی بوده است.داريوش بزرگ در سال هاي پاياني عمر خود به يونان لشكركشي كرد. در اين زمان بخش بزرگي از آسياي كوچك جزو قلمرو ايران بود. با اين حال تعدادي از فرمانروايان آن نواحي سر به شورش برداشته بودند. در اين شورش شهرهاي يوناني كه مشهورترين آنها آتن و اسپارت بودند دست داشتند. شورشيان به همراهى يونانيان ساكن آسياي كوچك و آتني‏ها سارد را در محاصره گرفتند و چون سپاهى در آن نبود تسخيرش كردند. داريوش به يونان لشكركشي كرد تا به تنبيه شورشيان بپردازد. هنگامي كه سپاهيان او به آتن رسيدند مردم آتن به پايداري پرداختند. در اين نبرد كه به نبرد ماراتن معروف است آتني ها توانستند از سقوط شهرشان جلوگيري كنند. داريوش به سپاهيان دستور داد تا بازگردند. او قصد داشت سال بعد دوباره به يونان لشكركشي كند اما بعد از مدتي درگذشت.همزمان با روي كار آمدن خشايارشا پسر و جانشين داريوش، وی تصميم گرفت نقشه پدر را براي حمله دوباره به يونان عملي سازد.

    تحلیل فیلم300

    Virtual studio)- 300) اینها کلماتی هستند که تیتراژ ابتدایی فیلم را تشکیل می دهد و آسمانی تیره با ابرهای متراکم، پس زمینه این نوشته ها می باشد که خبر از یک فیلم تیره و خشن را به بیننده میدهد. (در پوستر اين فيلم نيز از نام فيلم «300» با طراحی خاصی مشابه كلمه انگليسي باغ وحش (ZOO) استفاده شده است.) كارشناسان سينمايي ساخت اين فيلم و نمايش آن در چنين زمان حساسي را همراه با اهداف سياسي دولت آمريكا قلمداد مي‌كنند و بر اين باورند كه نمايش اين فيلم در نهايت به تحريك افكار عمومي بر ضد ايران و فرهنگ و تمدن ايران زمین منجر خواهد شد.

    سکانس اول:

    تجمع جمجمه ها در انتهای یک دره به تصویر در میاید. یک مرد سالخورده به طرز غریبی نوزادی را بر بلندای کوه بالای همین دره در دستانش بررسی می کند. ما داستان را از زبان یک راوی می شنویم و گمان میبریم که باید داستان یک افسانه تاریخی باشد.
    راوی: "وقتی به دنیا اومد. مثل بقیه اسپارتها بررسی شد اگر ضعیف، بدقیافه، بیمار بود از بین برده میشد".
    از همین جمله راوی متوجه می شویم که با یک جامعه سنتی و با عقایدی خرافاتی مواجه هستیم و جمجمه های ته دره مربوط به کودکانی بی گناه می باشد که فدای یک عقیده قدیمی و باطل شده اند.

    سکانس دوم:

    راوی: "از وقتی تونست راه بره با آتش جنگ تعمید داده شد" یک قوم جنگ طلب که از سنین رشد فقط جنگ را می آموزند اما به عقیده راوی جنگجو و نترس هستند. اسپارتها بچه ها را از 10 الی 12 سالگی برای جنگجو شدن آموزش میدادند. در اینجاست که به بی تمدنی و بربریت این جامعه پی میبریم ولی راوی سعی میکند با وسط کشاندن کلماتی مثل شجاعت، آزادی و... این جامعه را نماینده حق طلبی معرفی کند. پسربچه هایی که از دامان مادر جدایشان میکنند و به آنها آموزش جنگیدن را می دهند و به طرز خشونت باری با آنها رفتار میشود تا سخت کوش بار بیایند. در حقیقت ما با مردمی آشنا می شویم که کشته شدن در جنگ بالاترین آمال آنها محسوب میشود. پسربچه رشد میکند و در مبارزه با استاد خود ضربه ای به لبش وارد میشود و طعم خون را برای اولین بار احساس میکند و خوی کشتن را یاد میگیرد.
    راوی: "مرگ در میدان جنگ بزرگترین افتخاریه که میتونه یک اسپارتان به دست بیاره و تسلیم شدن یک ننگ برای اسپارتان هست" بالطبع هر شخصی که عرق ملی داشته باشد برای کشور خودش چنین احساسی را دارد و این در کل عالم مصداق دارد و فقط مختص به اسپارتها نیست. ولی برای اسپارت که زندگیش وقف آموزش جنگیدن و کشتن همنوع میشود مرگ در جنگ بهتر از این زندگی نکبت بار میتواند باشد، چون اسپارتها یا از طبقه برده بودند یا جنگجو و در جامعه هویت دیگری نداشتند تا وقتی که به سنین خاصی می رسیدند که ازدواج کنند و حتی قبل از ازدواج حق عاشق شدن را هم نداشتند.
    راوی: "در سن هفت سالگی فرزند اسپارت رو از مادر جدا می کردند" جدایی کودک از مادر به محض راه رفتن و آموزش برای جنگجو شدن اینها تربیت پسربچه های اسپارت رو تشکیل میدادند. پسرها به خودشان هم رحم نمیکنند و در هنگام آموزش یکدیگر رو بطرز خشونت باری مورد ضرب و شتم قرار میدهند. و به مثابه حیوانات وحشی به جان یکدیگر میفتند.
    راوی: "رسیدن به هدف پسر رو وادار به جنگ میکنه و اون رو تشنه نگه میداره، مجبورش میکنه دزدی کنه و اگرم لازم باشه به قتل برسونه" اینها صفات یک قهرمان اسپارتان هست. تنبیه پسران با شلاق تا یاد بگیرند بی رحم باشند و درد و رحم را از خودشان بروز ندهند، "برای آزمایش به شکار حیوانات وحشی میرفت، و بهش اجازه داده میشه در برابر خشم طبیعت از هوش و حسش استفاده کنه" گویی که از قبل اجازه فکر کردن و تعقل هم از آنها سلب شده بود.
    اغراق در داستان از اینجای داستان اوج می گیرد، پسر بچه ای به شکار یک حیوان وحشی میرود که مشخص نیست خرس است یا گرگ؟؟ بهرحال حیوانی نمایش داده میشود که تابحال در خلقت دیده نشده و فقط در افسانه ها میتوان آنها را یافت. راوی باز هم غلو میکند "گرگی با پنجه هایی مثل فولاد سیاه و پوستی به تیرگی شب" گویا ما در حال گوش کردن به قصه ای هستیم که پدر بزرگمان برایمان تعریف میکند. پسرک از بچگی شانس خوبی هم در قرارگرفتن در موقعیت های خاص دارد چون از حالت خاص و باریک صخره ها استفاده کرده و گرگ را میکشد. با کشتن یک گرگ حالا او یک اسپارتان واقعی نامیده می شود( البته اگر قوانین اینچنین باشد بچه های ده ما هم که تبحر خاصی در کشتن گرگ دارند ظاهراً همگی اسپارتان هستند). اسپارتها به خاطر همین شجاعتش از همان بچگی او را پادشاه آینده می نامند و ما قهرمان شهر را می شناسیم، پسرک کسی نیست بجز لئونیداس پادشاه اسپارتها.
    اسپارتها دور هم جمع شده اند و شخصی که سردمدار بقیه است خبر از حادثه بدی که قرار است اتفاق بیفتد میدهد. هیولا و گرگی در راه یونان است، کسی که قرار است آخرین امید جهان را برای ایجاد عدالت قطع کند. مردی که از اسب و شمشیر و خنجر ساخته شده و ارتشی از برده ها را به همراهش دارد.

    چندین سال بعد...


    چند سوار با سرعت زیادی رهسپار شهر اسپارتها هستند. از گامهای اسبهای آنها میتوان دریافت که حامل پیام مهم و فوری برای اسپارت می باشند. با ورود سواره ها به شهر و دیدن چهره آنها که سیاه پوستند و با پوششی که شبیه عربها هستند گمان میبریم که فرستادگانی از سوی اعراب برای اسپارتها خبری آورده اند. مردی که با قامت بلند در جلوی سواره ها قرار دارد چند جمجمه به هم متصل شده را از داخل خورجینش بیرون میاورد و آنها را به همگان نشان می دهد تا رعب و وحشتی در دل اسپارت ها ایجاد کند.

    در نمایی دیگر یک پدر اسپارت مشغول آموزش جنگ طبق سنت به پسر بچه اش می باشد و چیزی که بین این دو پدر و پسر می گذرد این نکته را در نزد بیننده تداعی میکند که چرا سنت های دیرین اسپارت رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته است؟ زیرا پدر برخلاف کودکی خودش بسیار با ملایمت با پسرش رفتار میکند و بیشتر به نظر می رسد مشغول بازی هستند تا آموزش جنگ. پدر به پسرش میگوید: "باید با مغزت بجنگی" در حالیکه مادر به فرزندش میگوید"اول باید با قلبت بجنگی". در اینجا متوجه دخالت زنان در این دوره در آموزش بچه هایشان میشویم، چیزی که در گذشته به هیچ وجه مورد پذیرش اسپارت ها نبود. آیا این یک گاف در داستان است یا قوانین در این سی سال تغییر کرده اند؟ در همین حین خبر میرسد که فرستاده هایی از ایران منتظر ورود هستند. برای بیننده در اینجا سوالی مطرح میشود که چرا نماینده های ایران سیاه پوست و در لباس عربها هستند؟ و ما در چه دوره ای هستیم؟ مردی که دیده ایم شاه اسپارت لئونیداس است .لئونیداس یکم نام پادشاه اسپارتیپسر آناکساندرید دوم بود که پس از مرگش او را نیم خدا خواندند و در اسپارت بطور ناگهانی شاه شد. دو برادر بزرگ‌تر از خود داشت. ولی چون اُمن (برادر وی) مرد و پسری نداشت و دُریهبرادر دیگر نیز در سیسیلفوت کرد پادشاهی به وی رسید. از این موضوع میتوان نتیجه گرفت که دوره پادشاهی خشایار شاه است.

    شهردار ترون سردسته نماینده ها را همراهی میکند و به ملکه میگوید مشغول سرگرم کردن مهمانان بوده است. برخورد شهردار با نماینده ها نشانه علاقه او به سفرای ایران و بالطبع ایرانی هاست. ولی این موضوع برای شاه اسپارتها اصلاً خوشایند نیست و گویا نفرتی قدیمی از ایرانی ها در دل دارد که مسلماً از کودکی به مغز او القا شده است (مثل جامعه کنونی ما که از بدو تولد با دشمنان سیاسی خود آشنا میشویم). شاه با غرور خاصی که در چهره دارد که البته مختص هر اسپارتی است و لحنی مغرورتر با نماینده ها صحبت میکند. فرستاده درخواست شاه ایران، که آب و خاک اسپارت است را مطرح می کند، ولی ظاهراً ملکه درجه ای بالاتر از شاه پیدا کرده است و بی اجازه جواب سفیر را میدهد آنهم با لحنی بسیار زننده که شایسته ملکه نیست و سفیر ایران را احمق دانسته و میگوید: "هیچ کدوم اینها رو ما نداریم" فرستاده که از دخالت بیجای ملکه در خصوص مسائل مهم مملکتی متعجب شده است میگوید: "چی باعث میشه این زن فکر کنه میتونه با مردها حرف بزنه؟" اینبار هم مجدداً ملکه جواب میدهد" برای اینکه فقط زنهای اسپارت میتونن مردهای واقعی به دنیا بیارن" احتمالاً غرور ملکه بیشتر از پادشاه است و از این حرف استنباط میشود که محدودیت ها و تفکرات غلط قومی باعث این طرز تفکر در نزد زنان اسپارت شده است.
    لئونیداس فرستاده را به آرامش دعوت میکند، فرستاده از قدرت خشایارشاه و سپاهیانش میگوید که حرکتشان زمین را به لرزه در می آورد و عظمت لشگر ایران که می توانند آب یک رودخانه را بخورند. اغراق برای ترساندن اسپارتها از حرفهای فرستاده مشخص می باشد. لئونیداس میگوید: "شایعه شده آتنیهای فیلسوف و بچه ننه شما را شکست داده اند" جالب است که اسپارتها دو قدرت آن زمان جهان را به همین سادگی نادیده گرفته اند. شهردار ترون به راه حل مسالمت آمیز برای حل مشکل اشاره ای میکند ولی دعوت به سکوت می شود البته به اجبار و جمله بعدی لئونیداس اوج تناقض در حرفها و گفتار اسپارتهاست "اسپارتانها به داشتن منطق مشهورن" در طول تاریخ جایی از منطقی بودن اسپارتها صحبتی نشده است. سفیر، لئونیداس را به احتیاط بیشتر برای انتخاب جملات بعدیش دعوت میکند، چون ممکن است آخرین کلماتش باشند. سفیر با این حرف تهدیدی نیش دار علیه شاه ابراز میکند و شاه از این جمله سفیر به خشم آمده و لحظاتی کوتاه به کشورش و مردمش و آینده آنها فکر میکند و با نیم نگاهی کوتاه که گویی از همسرش اجازه میگیرد تصمیمی را میگیرد که بی فکری او را مجدداً به اثبات میرساند و سفیر را با لگدی به درون چاهی عمیق پرتاب میکند و نفرات دیگر نیز به چنین سرنوشتی دچار میشوند. تصمیمی که از روی غرور و احساسات توسط یک شاه برای مملکتش گرفته میشود. سفیر قبل از این عمل شاه به او گوشزد میکند که در هیچ جایی از دنیا که قاصد با صلح وارد می شود اینگونه رفتار نمیشود ولی در کشور اسپارتها گویی قوانین خارج از عرف جهان بوده است و جالب ترین قسمت پاسخ پادشاه اسپارت به سفیر اشاره به بی احترامی آنها به ملکه اش است و کشته شدن عده ای از اسپارت ها توسط ایرانی ها که از همین سخن او میتوان نتیجه گرفت تصمیم وی از روی کینه نیز بوده است. در واقع لئونیداس با این حرکتش به خشایار اعلام جنگ میکند. نکته دیگر در این سکانس نوع آرایش نمایندگان ایران است که از بینی و لب خود اشیای قیمتی و تزئینی آویزان کرده اند ولی چنین چیزی آن زمان در بین ایرانیان مرسوم نبوده است و در بین آفریقایی ها بوده و هست. و لباس آنها شبیه لباس عربها می باشد.
    لئونیداس بالای کوهی میرود که با شیب 90 درجه، صعود را برای هر انسانی غیر ممکن میسازد ولی به هرحال او یک اسپارت است و به بالای کوه میرود. در بالای کوه یک نفر شبیه به کشیش ها منتظر اوست. افورها کشیش های خدایان بودند که با چهره ای کریه نمایش داده میشوند (گویا هرکسی با اسپارت مخالف است در برابر آنها به شکل شیطان در میاید). راوی:" افورها موجوداتی بد ذات و بیشتر از انسان بودند، افرادی که حتی لئونیداس باید بهشون احترام میگذاشت و هیچ شاه اسپارتانی بدون دعای اونها به جنگ نرفته بود". چطور موجوداتی بد ذات و کریه الچهره را به عنوان مقدسین قبول داشته اند و دعای آنها برای جنگ لازم الاجرا بوده است؟
    لئونیداس از سپاه ایران برای افورها میگوید و نقشه خود را برای آنها بازگو میکند ولی کشیش ها میگویند ماه اگوست جشن مقدس در راه است و اسپارتها در زمان کارینا نمی جنگند. لئونیداس باز هم خشمگین میشود و بر سر کشیش ها فریاد میکشد و از اسارت و بردگی زنها و بچه ها میگوید. لئونیداس میخواهد با بازسازی یک دیوار بزرگ به اسم فوشان، جلوی سپاه ایران را در دالانی تنگ به نام تنگه داغ که تعداد مهاجمین در این قسمت تاثیری نخواهد داشت بگیرد. کشیش ها میگویند باید با خدای خود اوراکل حرف بزنند و نحوه ارتباط افورها با اوراکل جالب است. زیباترین زنان اسپارت را مست رایحه گیاهی کرده و از زبان وی حرف میکشند که با یک نظر میتوان فهمید این ترفند فریبی بیش نبوده و در اصل حرفهای خود افورها به مردم منتقل میشده است( در طول تاریخ با توسل به دین و مذهب بصورت های گوناگون از مردم سوء استفاده های زیادی شده است و این هم یک نوع آن می باشد).

    راوی: " هیچ اسپارتانی بر قانون برتری نداشت رسومات بی معنی بودند"
    افورها میگویند:" به خدایان اعتماد کن"
    لئونیداس:" ترجیح میدهم به منطقتون اعتماد کنید"
    لیونیداس که ظاهراً عاقل تر از بقیه نشان میدهد میداند که اینها سیاه بازی بیش نیست و خرافات است، پس این حرف را میزند. در واقع رأی اعتماد گرفتن از مذهبیون در جامعه آن روز، گرفتن رأی اعتماد مجلس سنا بود و به همین دلیل لئونیداس مجبور بود اعتماد آنها را جلب کند. در نمایی دیگر پس از خروج لئونیداس می بینیم که خشایار توسط رابطش ترون، کشیش ها را نیز با پول تطمیع کرده است. فرستاده خشایار، باز هم با چهره آفریقایی و ترسناکی، به همراه ترون، برای رشوه دادن به افورها آمده اند. سکه های ضرب شده ایرانی با چهره خشایار روی هوا برق میزند و راوی واژه های بی ارزش، بیمار، بدذات، کثیف را به زبان می آورد. تصویر خشایار و واژه کثیف به هم پیوند میخورند و تصویر روی عکس خشایار ثابت میماند.

    سیصد نفر از بهترین جنگجوهای اسپارت داوطلب شده اند که برای دفاع از میهن به جنگ بروند و خائنین هم نمیتوانند آنها را متوقف کنند چون لئونیداس ارتش را همراهش نمیبرد. سیصد نفر را به اسم محافظ شخصی خودش از آنجا خارج میکند. (در مورد 300 نفر، ويل دورانت مي‌نويسد كه اين اعداد اغراق آميز است و بيشتر آرماني است؛ يعني معني‌اش اين نيست كه در اين جنگ، 300 اسپارتي حضور داشته‌اند.) سکانس بعدی وداع یک پدر با همسر و فرزندش را نشان میدهد که وداعی تلخ است.

    ملکه: "وقتی میای یا سپرت روی دستات باشه یا خودت روی سپرت باش"
    راوی: "در اسپارتا جایی برای مهربانی نیست، فقط قوی ها میتونن اسپارتا باشن"
    در نمای دور یک مرد گوژپشت به تصویر در میاید. در طول مسیر یک دسته از یونانیها برای ملحق شدن به اسپارتها و کمک به آنها آمده اند ولی با دیدن نفرات کم متعجب میشوند گویی سرشان کلاه رفته است. لئونیداس با یادآوری شجاعت و شهادت طلبی اسپارت، یونانیها را خجالت زده می کند. شب شده است و هیچکس خواب به چشمانش ندارد حتی پادشاه. در حقیقت ترس از دشمن خواب را از چشمان اسپارتها ربوده است. گوژپشت همچنان در تعقیب دسته است و در نمایی دور یک روستا به آتش کشیده شده نمایش داده میشود، اسپارت ها وارد روستا میشوند که فقط خرابه ای از آن به جای مانده است. رد پاهای عجیبی بر روی زمین دیده میشود. یک سایه غول پیکر در حال نزدیک شدن به اسپارتهاست. ترس در چهره تک تک افراد مشهود است ولی راوی چیزی از این ترس بر زبان نمی آورد. فقط کودکی زخمی که سایه اش توهمی رعب انگیز ایجاد کرده وارد صحنه میشود. و در نمای دیگر یک درخت که مردم شهر به شاخه های آن آویزان شده اند و به خاک و خون کشیده شده اند نمایی وحشی و بیرحم از ایرانیان میدهد. کودک در حال احتضار از روح های ایرانی حرف میزند و از ارتش سیاهی و تاریکی که نمیشود آنها را شکست داد. ورود این کودک با این حال و اوضاع و به نمایش درآوردن صحنه درخت برای منزجر کردن بیننده از ایرانی ها به کار برده شده است و هرچه داستان رو به جلو میرود این احساس در بیننده بیشتر می شود. در ميانه فيلم، وقتی اسپارت ها در دریا به جوار صخره ها میرسند زئوس مي‌آيد و كشتي‌هاي ايراني را غرق مي‌كند. کشتی ها با یک طوفان همگی درهم شکسته میشوند.

    در شهر ملکه سعی میکند با بزرگان شورا ملاقات کند و اعتمادشان را برای کمک فرستادن به شوهرش جلب کند. در نمایی دیگر دو سرباز اسپارت و یونانی از بالای کوه در حیرت از سپاه عظیم ایرانی ها هستند و سرباز اسپارت شجاعت را که برگ برنده آنهاست به سرباز دیگر که یونانی است گوشزد می کند.
    نماینده ای از طرف سپاه ایران به سمت اسپارت ها می آید، مردی چاق و بدهیبت با تخت روان و شلاقی در دست به سمت دیوار فوشان می آید. جایی که تعدادی سرباز اسپارت مشغول ترمیم دیوارها هستند. فرستاده با دیدن جسد سربازان ایرانی که از آنها برای ملات دیوار استفاده کرده اند به خشم می آید و میگوید: "شما نتیجه بربریت خودتون رو می بینید" و شلاقش را به طرف اسپارت ها پرتاب میکند ولی یک سرباز اسپارتی با پرشی خارق العاده به مانند قهرمانان المپیک از بالای شلاق دست او را قطع میکند و ایرانی ها فرار میکنند. مرد گوژ پشت نزد لئونیداس می آید و از او درخواست میکند که در جنگ علیه ایران حضور یابد و ضمناً راز یک راه مخفی را برای آنها بازگو میکند. در حقیقت مردی که نقص عضو دارد به دنبال تحقق بخشیدن به آمال و آرزوهای پدرش می باشد که میخواسته پسری جنگجو داشته باشد ولی پسری علیل نصیبش شده است که در ارتش اسپارت جایی ندارد و اینکه چطور او زنده مانده جای تعجب است. لئونیداس از گوژپشت میخواهد سپرش را تا جایی که میتواند بالا بیاورد ولی او به دلیل نقص عضو نمیتواند سپر را زیاد بالا بیاورد و بهمین خاطر پذیرفته نمیشود و البته لئونیداس به خاطر به هم نخوردن نظم ارتش کوچکش او را همراه نمیکند ولی این برای افالیتس بهانه ای بیش نیست و او خشمگین شده و سپر و شمشیر خود را به پایین کوه پرتاب میکند و زندگی سالمی را که تا به حال داشته است ترک میکند و به روح پدر و مادرش میگوید که اشتباه میکرده اند.

    ارتش ایران به حرکت در آمده است، یک اسپارت گمان می کند که زلزله آمده است ولی لئونیداس متوجه میشود که جنگ شروع شده است. اسپارتها در دهانه تنگه داغ موضع می گیرند. اولین یورش ایرانی ها را شاهد هستیم که سربازانی از دیگر کشورهای آسیایی اعم از هندی، عرب، آفریقایی در اولین دسته حضور دارند ولی با مقاومت سخت اسپارت ها مواجه میگردند و متعاقب آن شاهد یورش اسپارت ها و کشتن سربازان لشکر خشایار یکی پس از دیگری هستیم. در نهایت عده ای که باقی مانده اند توسط اسپارت ها به اعماق پرتگاه هدایت میشوند تا پیروزی اسپارت ها در یورش اول شکل بگیرد. هنوز سربازهای اسپارت مست پیروزی هستند که ناگهان آسمان تیره میشود و اسپارت ها با فریاد فرمانده پشت سپر خود مخفی می شوند. سیلی از تیرهای لشکر ایران آسمان را سیاه می کند ولی اسپارت ها حتی یک کشته هم نمی دهند و حتی در دقایقی در پشت سپرهای خودشان لبخندی هم از سر مسرت به لبانشان جاریست. نوبت به گروه بعدی مهاجمین است که حمله ای جدید را آغاز کرده اند، راوی: "هیچ اسپارتی امروز نمیمیره" گروه سواره نظام یورشی را آغاز کرده است. راوی: "ما چیزی رو انجام میدیم که باهاش بزرگ شدیم، فقط جنگ، نه رحم نه اسارت" (سعی شده است موسيقي جذاب و تركيب مناسب با صحنه‌هاي كامپيوتري نبردها تصاوير تابلوهاي نقاشي را تصویرسازی کند).

    در نمایی دیگر ملکه همچنان به دنبال جلب نظر اعضای شورا می باشد و در این راستا توسط یکی از اعضای شورا با شهردار ترون ملاقات می کند که نفوذ زیادی در شورا دارد. ترون که قبلاً هم مشخص شده بود از لئونیداس دل خوشی ندارد به ملکه پیشنهادی سربسته میدهد که به دلیل زیبایی ملکه دور از ذهن نمی باشد. همزمان این نما با یک نمای دیگر از صحنه پایان جنگ در تنگه داغ پیوند میخورد. پس زمینه قرمز رنگ دیوار با رنگ قرمز شنل لئونیداس که ما را از یک نما به نمایی دیگر میبرد، رنگ قرمز خون را در ذهن تداعی میکند. سربازان سواره نظام ایرانی توسط اسپارت ها کشته شده اند و اسپارتها مشغول کشتن زخمی ها هستند و تیر خلاص را بر پیکر آنها وارد می کنند. شاه لئونیداس و سپاه فداکار و جان بر کفش با وجود تمام آزادی ‌خواهی هیچ رحم و مروتی ندارند و اصولا از انسانیت فقط همین آزادی‌اش را بیان کرده و سخت به دنبال آدم کشی هستند. در خیلی از صحنه‌های فیلم، شاه لئونیداس و بقیه‌ ارتش 300 نفره با آزادی و دموکراسی تمام مشغول تکه تکه کردن سربازهای ارتش خشایار شاه هستند. در همین صحنه از فیلم، ارتش جان بر کف اسپارت، با لذت تمام مجروح‌ها و زخمی‌های ارتش ایران را می‌کشند، شاه لئونیداس هم بالای سرشان سیب گاز می‌زند.

    راوی: "یونانی ها اجازه میخوان بجنگن" لئونیداس فقط بیست نفر از بهترین های آنها را قبول میکند. در همین لحظه قاصد خبر میاورد که تعدادی ایرانی به سمت آنها می آیند ولی تعدادشان بسیار کم می باشد. لئونیداس در میابد که برای مذاکره آمده اند. کرکس ها بر فراز آسمان اوج گرفته اند و آسمان تیره تر از همیشه نمایشی از روزگاری تیره تر میدهد.
    لئونیداس برای مذاکره نزد دسته ایرانی میرود. مردی با چهره ای زنانه و بلند قد و البته نحیف، ایستاده بر تخت روان با اندامی برهنه که فقط تن پوشی پائین تنه اورا پوشانده است به مانند رهبران قبیله های آفریقایی و با زیور آلاتی که از تمامی نقاط بدنش آویزان است برای مذاکره پادشاه آمده است. از تخت بزرگ و هیبت و برده هایی که به جای پلکان مورد استفاده قرار می گیرند میتوان حدس زد که شخص بلندمرتبه ای از ایرانیان است. مرد ایرانی در برابر لئونیداس قرار میگیرد که با نیشخندی به استقبال او می آید.
    لئونیداس حدس می زند: "تو باید خشایارشا باشی" بیننده ای که اندک اطلاعاتی از تاریخ داشته باشد حتماً در این لحظه شگفت زده خواهد شد. خشایارشاه که چهره اش بر کتیبه ای در تخت جمشید موجود می باشد چطور به چنین شکلی درآمده است؟ خشایارشاه در این فیلم یك غول سیاه 5/2 متری است كه حلقه های مثلاً تزئینی از گوش و بینی و گونه و چانه اش آویزان است و تزئینات فلزی بدنش را پوشانده، با صدایی دیو مانند و البته آرایشی غلیظ!سربازان یا سیاه هایی با چهره های طالبانی هستند یا نقاب بر صورت دارند تا چهره های سوخته و زشتشان دیده نشود. لباسهای آنها همه متعلق به اعراب است. خشایار خودش را خدای بخشنده می نامد. چطور ممکن است که ایرانیان یکتاپرست خود را خدا بنامند؟ خشایار به لئونیداس پیشنهادات خوبی میدهد به شرطی که در مقابل او زانو بزند ولی لئونیداس نمی پذیرد. خشایار خشمگین شده و او را تهدید می کند. لئونیداس به او میگوید که آیندگان از آنها به عنوان شهید یاد خواهند کرد و به اردو برمیگردد. نیمه شب ارتش جاویدان هجومش را آغاز می کند. در میان این ارتش یک غول عجیب و بدهیبت زنجیرشده قرار دارد که فقط مانند آن را در فیلمهای تخیلی می توان یافت. چهره سربازان ارتش جاویدان نیز دست کمی از غولشان ندارد. لباسهایشان شبیه به نینجاها می باشد و زمانی که نقاب از چهره های آنان برداشته می شود انسانی دیده نمی شود و فقط اسکلت جمجمه باقی مانده است که استعاره از افسانه جاویدان بودن آنها دارد و باز هم غلو و بزرگ کردن اسپارت ها نمود پیدا می کند زیرا که آنها سربازانی را که جاویدان هستند و شکست ناپذیر، شکست می دهند. در همین بین غولی که به علت کم هوشی زنجیر شده است، به یکباره هوشمند می شود و از سربازی ایرانی درخواست میکند که زنجیرهای او را پاره کند تا به جنگ برود ولی غول که تا مرز کشتن لئونیداس پیش میرود توسط وی کشته می شود. در این لحظه من یاد بازیهای کامپیوتری افتادم که وقتی غول مرحله آخر را شکست می دهیم به مرحله بعدی پای می گذاریم و این صحنه بی شباهت به آن بازیها نیست. عصر همان روز تهاجمی دیگر آغاز میگردد. این بار ما شاهد سربازان مغول در ارتش ایران هستیم که به همراه ماموت هایی که فقط در عصر حجر یافت میشده است به اسپارت ها هجوم میاورند. اگر در این صحنه از سربازان هندی استفاده میشد قابل باورتر بود و میتوانستیم به جای ماموت فیل را تصور کنیم و با یک درجه تخفیف به خودمان بقبولانیم که همان فیل است که اروپایی ها آن را ندیده بودند و آنها را به جای ماموت اشتباه گرفته اند. باز هم غلو در این تصاویر به حد اعلی رسیده است هنوز یک سرباز اسپارت هم کشته نشده است. در تهاجمی دیگر جادوگرها هم حمله میکنند و به گفته راوی یکطرفه داستان "تمام ارتش آسیا حمله میکنه" و تمام آنها توسط 300 سرباز اسپارت شکست میخورند.

    خشایارشا فرماندهانی را که شکست خورده اند گردن میزند و جلادی که از غول و ماموت به مراتب موجودی عجیب تر است. مردی بدهیبت و فربه که به جای دست تیغه هایی شبیه به گیوتین دارد. در اینجا هم به یاد کارتون هاچ زنبور عسل افتادم که در صحنه ای ملخی با دستهای اینچنینی به دنبال هاچ افتاده بود. آیا نویسنده از آن الهام گرفته است؟ (در فيلم 300 نيز ما تنها ايران را نمي‌بينيم بلكه اعراب، مغول‌ها، چيني‌ها و همه شرق را در برابر همه غرب مي‌بينيم و به جز انسان‌ها، موجوداتي مانند اجنه و هيولاهاي آخرالزمانی را هم مي‌بينيم. البته اين هيولاها از تورات و بخشي از مكاشفات يوحنا آمده‌اند اما اصل دليل وجود آنها حتي در دهه 80 جنبه‌ سياسي دارد). جنگ ادامه پیدا میکند حمله ای دیگر و بالاخره کارگردان راضی می شود که یکی از سربازان اسپارت که جوان ترین آنها نیز می باشد در مقابل چشمان پدر کشته شود. احتمالا ً آنهم بدلیل کم تجربگی و جلب کردن احساس عاطفی بیننده به نمایش در آمده است. مذهبیون گفته اند، که منظورشان از این صحنه امام زمان (عج) بوده است. اسب سفيدي در فيلم ديده‌ مي‌شود و از آنجايي كه ما معتقديم منجي ما با اسب سفيد مي‌آيد، اين مي‌تواند نمادي از امام زمان(عج) باشد. اين مرد، زيباترين جوان اسپارتي را از پشت گردن مي‌زند و مي‌رود. در حقيقت اينجا غرب مي‌خواهد ترس و نفرتي جهاني نسبت به چيزي كه از امام زمان(عج) داريم به‌وجود بياورد. اين سكانس پيشينه و پس زمينه ندارد و اصرار دارد كه مرد را بدون چهره نشان بدهد، مردي كه بي‌گناه‌ترين و معصوم‌ترين سرباز اسپارتي را از پشت گردن میزند.

    در چادر خشایار شاه…

    همه نوع آلات زننده در این چادر به چشم میخورد. صدای موسیقی به همراه زنانی هرزه گرداگرد منظره چادر را تشکیل میدهند. افالیتس نزد خشایار شاه آمده است. در مقابل پول، زن و مقام این شخص علیل مگر چاره ای به جز خیانت هم دارد؟ و او در مقابل خشایارشا سر تعظیم فرود میاورد. و خشایار که به زعم نویسنده داستان، عقده زانو زدن او را کشته است کمی راضی بنظر می رسد. خشايارشا شبيه به هم جنس‌بازان غربي به تصوير درآمده و حتي شكلي تمثيلي از يك بز شاخدار كه مظهر شيطان است، در حرمسراي وی ديده مي‌شود.
    ملکه با ترون در خوابگاه شاه خلوت کرده است گویی تسلیم خواسته او شده است و ترون به کام دلش میرسد. یونانیها خبر میاورند که راه مخفی لو رفته است و عنقریب است که همه کشته شوند ولی لئونیداس خودش به کام مرگ آمده است. یونانی ها اورا ترک میکنند و تنها اسپارتها باقی می مانند ولی یکی از کسانی که زخمی شده به درخواست لئونیداس به سوی شهر برمیگردد تا افسانه رشادت آنها را برای سایرین نقل کند. کسی که ما در نهایت متوجه میشویم راوی داستان همین شخص است. ملکه در شورایی که به درخواست او تشکیل شده است برای متقاعد کردن اعضاء کوشش بسیاری می کند ولی ترون که یک خائن خود فروخته است با هرزه خطاب کردن ملکه او را مورد سرزنش قرار می دهد و به اعضا می گوید که ملکه خودش را به وی به عنوان رشوه واگذار کرده است و این جوابی است که وقتی ملکه از شرف حرف میزند ترون به او میدهد. ملکه با یک حرکت محیر العقول موفق میشود خنجری را در شکم ترون فرو کند و همین باعث می شود سکه های ضرب شده ایرانی به زمین بریزد و همگان متوجه نیت ترون بشوند. در حالیکه ملکه موفق میشود نظر شورا را در ارسال ارتش برای کمک به پادشاه جلب کند لئونیداس آخرین درخواست خشایارشاه را برای تسلیم شدن و زانو زدن رد می کند. خشایارشاه از اسپارت ها به خاطر شجاعانه جنگیدنشان تقدیر میکند. لئونیداس در فکر تسلیم شدن نیست و ذهنش به 30 سال پیش رفته است زمانی که پسربچه ای بود و گرگی را کشت و میخواهد این حماسه اش را تکرار کند گویی که قهرمان شدن تنها خواسته این افراد است. سپر و کلاه خود را می اندازد و زانو میزند ولی نه برای تسلیم شدن بلکه به خاطر اینکه سبک تر شده و نیزه ای را به قصد کشتن خشایار پرتاب کند. از قضا تیر او خطا رفته و فقط لب خشایار را پاره می کند و نصیب اسپارت ها تیرهایی است که مثل باران بر روی آنها می بارد.

    سکانس پایانی

    همسری که به انتظار شوهرش است ولی خبر مرگ او را برایش میاورند. راوی که به شهر برگشته است پیام شاه را آورده است "فقط ما را به یاد داشته باشید" این تنها آرزوی او بوده است. در انتهای فیلم شاهد متحد شدن یونانیها و اسپارت ها هستیم که بخاطر رشادت های 300 تن به نبرد امیدوار شده اند. لشکری 30000 نفری گرد هم آمده اند و در مقابل لشکر میلیونی ایرانی ها قرار گرفته اند و راوی داستان حالا فرمانده آنهاست و با یادآوری حماسه 300نفر آنها را تهییج میکند تا بر ظلم وستم خشایار پیروز بشوند و دنیا را از شر بربرهای ایرانی نحات بدهند.

    نتیجه گیری

    بطور کلی تحریف حوادث تاریخی یک امر تازه ای نیست . به خصوص در جامعه ما، و ما با این نوع از تحریف تاریخی بیگانه نیستیم. دو شیوه و رویکرد در تحریف تاریخی وجود دارد، یکی تعارض با بخشی از واقعیت هایی از تاریخ که عده ای سعی می کنند آن را قیچی کنند و از اساس منکرآن واقعیت ها می شوند. و این هم مختص دشمنان نیست بلکه عده ای در خود ایران نیز هم همین کار را می کنند و معتقدند اصلا جریان تاریخی سلسه مادها و هخامنشیان وجود نداشته است و یا داشته و نافی وابستگی تاریخی ما می شوند. این فیلم هم این رویکرد را با نفی تاریخ هخامنشیان دنبال کرده است. در این فیلم لشگر پارسی را در هم و برهم و آشفته به تصویر می کشد حال آنکه امپراطوری هخامنشی شهرت جهانی اش به مدیریت سیاسی و تقسیم بندی کشوری برای انتظام بهتر ساختار تشکیلاتی بوده است و چنین امپراطوری که از مدیترانه تا سند را اداره می کرده است حتما شایستگی بهتری برای آرایش نظامی و چیدمان سپاهیانش به کار می گرفته است. عین این رویکرد را در دولت ازبکستان امروزی هم می بینیم. آنها تاریخ خودشان را پس از سلسه سامانیان مطرح می کنند و دوران ایران باستان را به طور کلی نفی می کنند. این فیلم مسئله برده داری را به ایرانیان نسبت می دهد در صورتی که نکته افتخار آمیز ایرانیان اینکه در ایران برده داری نبوده و به عکس در یونان باستان طبقه بردگان وجود داشته است. البته در ایران نظام طبقانی بوده اما هیچگاه برده داری وجود نداشته است.در این فیلم ایرانیان را اقوامی ناتمدن جلوه داده اند در حالی که سپاهیان ایران در زمان هوخشتره (سکزارس) پادشاه ماد قبل از هخامنشیان آرایش نظامی داشته اند. یعنی نیروها را براساس نوع اسلحه طبقه بندی میکرده اند. پیاده نظام، سواره نظام سنگین اسلحه، سواره نظام سبک اسلحه و ارابه رانان، که با اینکار آشوری ها را شکست داده و آنگاه بابلیهای دو قبیله اسرائیلی را به اسارت می گیرند و بقیه بنی اسرائیل که از این جنگ رهایی بخش نجات می یابند و به سهم مادها می رسند را در اصفهان و همدان مستقر می کنند. من شخصا اعتقاد دارم که عوامل فیلم خود به خوبی از اصل واقع تاریخی خبر داشته اند و قصدشان از ساختن این فیلم فقط اشاره به آن حادثه نبوده بلکه منظورشان را در قالب این فیلم رسانده اند. هدف سازندگان این فیلم فقط نشان دادن حکومت های اسلامی امروزی به خصوص ایران و نشان دادن چهره خطرناک این حکومتها به این طریق بوده است و به همین خاطر خشایار را دستمایه قرار داده اند تا غیرمسقیم به خطری که جوامع اسلامی دنیا را تهدید می کند اشاره کنند وگرنه آنها نه با خشایار مشکلی داشته اند نه با کورش. لشکری که میلیونی معرفی می شود نمایانگر مسلمانانی هستند که درصدر آنها بن لادن و القاعده قرار دارند و بعد از آن حماس و متعاقباً حکومت دولتی ایران جزو اهداف این پروژه بوده اند. برخلاف برداشتي كه داريم، فيلم 300 عجولانه و شتابزده ساخته نشده است. در اين فيلم، در حقيقت اسپارتي‌ها نماينده ارتش آمريكا هستند و يونان نمادي از انگليس. هاليوود همچنين به خيال خود، سپاه هخامنشي را (با گستردگي‌ عظيمي كه از ليبي تا مرز چين دارد و شامل 42 قوم مي‌شود) به عنوان نمادي از ایران کنونی و مسلمانان جهان به كار برده است. جمعيتي عظيم كه به يك بينش مشترك رسيده‌اند و نمادي از جهاني سازي به شمار مي‌رفته‌اند. برای اولین بار فیلم در جشنواره «ونیز» اكران شد. باور كنید اگر ماجرایی مثل ۱۱ سپتامبر به وقوع نمی پیوست، هیچ گاه هالیوود به دنبال اقتباس سینمایی از «۳۰۰» نمی رفت، اما خب آن حادثه هنوز از یاد آمریكایی ها نرفته و یافتن مقصران آسیایی هنوز هم دغدغه آنهاست! اما در طی دو سال اخیر، تفاوتی كه این ماجرا كرده است، نشانه رفتن پیكان حملات از سمت عربها به سوی ایرانیان است. اگر تا ۵ سال پیش تصویر عرب تروریست و مسلمان بد بر پرده سینماها نقش می بست، حالا «ایرانی بد» است كه سوژه اصلی هالیوود شده است!فیلم» تماماً با همین هدف ساخته شده«. اگر ما موقع اكران «اسكندر» ساكت شدیم و به طمع به تصویر كشیدن تخت جمشید، آن نمایش اسف بار از دربار ایران را نادیده گرفتیم، حالا دیگر باید سرمان را پایین بیندازیم و افسوس بخوریم كه یك فیلم خوش ساخت و پر رنگ و لعاب خوب (و انصافاً با نورپردازی و رنگ بندی و گرافیك تصویری بالا) چه طور گذشته ما را به سخره گرفته است. البته هنوز هم هست. ۲ فیلم دیگر ضد ایرانی در هالیوود تولید شده كه به همین زودی اكران می شوند ولی آیا به غیر از اعتراض و نقد نوشتن و افسوس خوردن چه كار دیگری می توان كرد؟! در دهه 50 و 60 ميلادي فيلم‌هاي تاريخي زيادي ساخته شد كه بعضي از آنها هم جنبه ضد ايراني داشتند كه از جمله آنها مي‌توان به اسكندر كبير محصول 1956 و فيلم سيصد اسپارتي محصول 1962 اشاره كرد كه در اين فيلم براي اولين بار بحث مقاومت يك اقليت در برابر اكثريت ايراني درشت‌نمايي شده است. فيلم "ارباب آرزو محصول سال 1997 ميلادي يكي از بدترين فيلم‌هايي است كه در اين زمينه ساخته شده و در آن، يك جن فارسي بازمانده از زمان زرتشت كه در يك ياقوت محبوس بوده، بعد از هزاران سال آزاد مي‌شود و چهار سال قبل از 11 سپتامبر، كارهايي مثل تخريب آسمانخراش و منفجر كردن هواپيما در آسمان را انجام مي‌دهد و بر اساس ديدگاه فيلم، اين شري است كه از ايران آمده است! خشایارشاه طبق همین تاریخ نوشته یونانی ها، زیباترین شاه هخامنشی بوده كه در بین تمام سربازان خودی و دشمن، بهترین و برازنده ترین لباس، جواهرات و چهره را داشته است. این همه اشتباه تاریخی در یك فیلم نوبر است. كاملاً جهت دار بودن این تصویرسازی در تك تك پلانها موج می زند. وحشی جلوه دادن نژاد فارسی و ایرانی و تصویرسازی طالبانی برای توجیه خیلی چیزها... این وسط اما سربازان اسپارت به رهبری لئونیداس یك سری آدمهای خوش تیپ، خوش عضله، با مرام و جنگنده هستند كه هر چند صحنه یك بار دور هم جمع می شوند، شعار می دهند، از حفظ سرزمین و اتحاد می گویند و اینكه تا پای جان می ایستند و بعد هم مثل ماشین شخم زنی دشمن را می كشند.باور كنید كاری كه اسپارتی های «۳۰۰» می كنند، از عهده یك لشگر آرنولد و ترمیناتور و رمبو و سوپرمن هم برنمی آید. هر اسپارتی به تنهایی هزاران ایرانی را می كشد و در پایان هر جنگ نیز كوهی از كشته ها درست می كنند و باز فریاد غرور سر می دهند. جالب است كه این وسط برای به تصویر كشیدن قدرت بیش از حد اسپارت ها، ارتش فیلهای عظیم و كرگدن های غول مانند ایرانی ها نیز توسط دو سه نفر آنها نابود می شود!فیلم، معجونی مزخرف است دارای گاف های ناجور. به شدت معتقدم اسپارت ها نماینده آمریكایی ها هستند كه می خواهند پس از حادثه ۱۱ سپتامبر انتقام خود را از ایرانی و عرب و مسلمان بگیرند. برای همین از هیچ چیزی دریغ نمی كنند. متأسفانه دستاویز دیگر سازندگان اثر، مذهبی و دینی جلوه دادن اسپارت ها در برابر بی دینی ایرانیهاست. تقریباً موقع هر جنگ لئونیداس و ارتشش از خدایان و الهه ها كمك می گیرند، اما در آن طرف، ایرانی ها نه تنها هیچ اعتقاد مذهبی ندارند، بلكه اعتقادات اسپارتی ها را هم به سخره می گیرند.هیچ كس نیست نداند حتی همان موقع هم ایرانیها تنها ملتی بودند كه به خدای واحد اعتقاد داشتند و پیرو پیامبری الهی بودند و این یونانی ها بودند كه به اندازه انگشتان دست و پا خدا و دو برابر آن الهه داشته اند! از دیدگاه مذهبیون، جاي خالي مفاهيمي مثل شهادت و كربلا در فرهنگ غرب خالي است و هاليوود با ساخت فيلم 300 به نوعي در پي ايجاد نوعي كربلا به روايت يوناني‌ها و عليه ايران بوده است. موسيقي فيلم كاملاً بي‌هويت است. بخشي از آن حماسي است و بخشي از آن هم موسيقي هاردراك آمريكايي است كه اين موسيقي در زمان حمله اسپارتي‌ها به ايران پخش مي‌شود و كاملاً معلوم است كه منظور از اين ارتش، آمريكا است، چون موسيقي هاردراك كاملاً در سراسر جهان شناخته شده است. همزمان با اين فيلم، فيلم ديگري به نام "شبي با شاه " به نمايش درآمد كه در آن فيلم خشايارشا، شخصيت مثبت فيلم است و دليل آن هم اين است كه او عاشق يك دختر يهودي به نام حديثه مي‌شود و او را ملكه خود مي‌كند. در فیلم از دمکراسی اسپارتی ها صحبت کرده است که مغایر مستندات تاریخی است. دمکراسی در آتن بوده ونه در اسپارت. و برخلاف آتن، اسپارت یک جامعه کاملا توتالیتر و میلیتاریزه بوده است. غیر ممکن است شما در اسپارت رواقیون، ‌افلاطون یا ارسطو پیدا کنید. اسپارتها یک زندگی دولتمدار و نظامیگری سخت را شاهد بودند. اصطلاح اسپارتین لایف اصطلاح جهانی است و معرف زندگی منضبط و خشک نظامی است. شاه لئونیداس، قهرمان داستان و نقش نخست است و اصولا روی روال چنین فیلم هایی خوش تیپ، شجاع، چشم آبی است و با ارتش با معرفت اسپارتا که همه آنها هیکلی ساخته و پرداخته مانند ورزشکاران کشتی‌کج دارند. اصولا جمع دو متغیر عقل (و سایر عواملی مثل قدرت استدلال و این جور‌چیزها) و هیکل برای همه انسان‌ها یک عدد ثابت است. بنابراین همانطوری که تصور حضور یک بدن ساخته در میادین علمی کار خیلی خیلی سخت و عجیبی است، شنیدن کلماتی مثل آزادی و این جور چیزها (که حداقل به 5 دقیقه فکر کردن نیاز دارند) از این غول هایی مانند شاه لئونیداس و به اصطلاح ورزشکاران اسپارتی کمی عجیب است. آیا نباید بیشتر غصه این واقعیت را بخوریم که دولت خودمان سالهاست چهره کشورمان را کریه به جهان نشان داده؟ همه ما، چه آنهایی که انواع و اقسام دزدی و کلاه برداری مدرن و سنتی را مرتکب می شویم، چه آنهایی از ما که از ایرانی جماعت، فراری هستیم و چه آنهایی که به اسم مذهب، ایران را با زور تفنگ و چاقو به کام گروهی ابله ریختند و قهرمانان را به نیستی کشاندند و چه آنهایی از ما که انرژی هسته ای را حق مسلم خود می دانیم و هر روز به دنیا فحش داده ایم و پرچم شان را سوزانده ایم، و چه آنهائی که هر روز مردم آزاده را به غل و زنجیر میکشند و چه رژیم مان که کارش نابودی آثار تاریخی ما بوده و هست... چه آنها که سکوت میکنند. اگه راست میگوییم و عرضه داریم باید دشمن اصلی را از خانه هایمان بیرون کنیم.. آنها را که هنوز در همین لحظه در حال تاراج ما و کشورمان هستند.. اگر قهرمان نیستیم، حد اقل آزاده باشیم. تاریخ پرشکوه و پرافتخار ایران زمین، سرشار از فراز و نشیب ها است. آنچه که تمدن یک ملت را می سازد، ترکیب تکه های جدا از هم تاریخ است که در کنار یکدیگر، دوره های پرعظمت گذشته را می سازند. ما مجموعه ی تاریخ خود را با تمام غم ها و شادی ها و با تمام اندوخته ها و باخته هایش در کوله بار خود داریم. افتخار ما همان چیزی است که تاریخ تمدن ما را رقم زده؛ هرچند این بلندای رفیع، لبریز از فرازها و فرودهاست. بنابراین اگر ادعای غریبان در مواردی درست هم باشد _که البته در قضیه فیلم 300 برخلاف آن ثابت شد_ بلندای رفیع این تمدن بزرگ را با خُردنگری ها و عقده گشایی های شوونیستی خود، کوچک نتوانند ساخت. و این رفعت، آفریننده همان احساسی است که هر ایرانی در هنگام لمس آن، از درون می لرزد و به آن و به هویت ایرانی خود افتخار می کند.جنگ ترموپيل تنها برخورد کوچکي بوده است، ولي در طول قرن‌ها، اين نبرد به افسانه بنيادين تمدن غربي تبديل شده است. داستان‌هايي بر اين جنگ به مانند دروازه‌ي آتشين از ويليام گولدينگ و دروازه‌هاي آتش از استيون پرسفيلد نوشته شده است. به نظر می‌رسد با سوءاستفاده‌هایی لذیذی که یونانی ها با کمک هالیوودی‌ها در این سالها در فیلم‌های تولیدی از فرهنگشان برده‌اند، ما تنها نشسته و تماشا کرده‌ایم و به رغم توانمندی‌های مناسب سینما، تلویزیون و هنرمندان ایرانی برنامه‌ای برای ساخت اثرهای تاریخی در مورد ایرانیان هزاران سال پیش نداریم و این ضعف موجود فضایی مناسب برای سوءاستفاده معاندان تاریخی با گذشته درخشان ایرانیان شده است. گذشته از این که باید به نقش بسیار ضعیف بخش‌های فرهنگی کشور در حمایت و گسترش شاخص‌های میراث فرهنگی اشاره کرد، باید دید نقش دستگاه‌های فرهنگی مانند سازمان ارتباطات اسلامی، وزارت ارشاد اسلامی و سایر دستگاه‌های فرهنگی برای احقاق و اثبات حقوق ایرانیان چیست و چه راهکارهای مناسب اطلاع رسانی به مردم جهان پیش‌بینی شده است.

    كتاب:

    فرانك میلر استاد كتابهای كمیك، پرطرفدارترین كتابها در آمریكای شمالی و حتی اروپاست. چندسال پیش رابرت رودریگوئز اقتباسی سینمایی از كتاب مصور «شهر گناه» او ساخت كه فیلم خوبی از كار درآمد. ویژگی كار «میلر» توجه بسیار زیاد بر روی گرافیك، تصویرسازیها و شخصیت پردازیهای كتابهایش است و همین باعث می شود قصه و داستان در آن نقش كمرنگ تری داشته باشد. اصلاً این خصلت كلی كمیك بوك هاست كه به جای پرداختن به پررنگ داستانی، در خلق شخصیتهای افسانه ای و سوپر قهرمانان به شیوه تصویری پرطرفدار عمل می كنند مثل بتمن، سوپرمن، هالك، مرد عنكبوتی و خود فرانك میلر می گوید پس از دیدن یك فیلم دهه شصتی درباره نبرد ترموپیل، به مصور كردن این واقعه علاقه مند شده و كتابی به نام «۳۰۰» را به بازار عرضه كرده است. یك روایت شخصی كه لااقل در شخصیتهایش هیچ عقبه تاریخی را رعایت نكرده و ماحصل تخیل و شخصیت سازی نویسنده است؛ شخصا به عنوان دوستدار آثار قبلی "فرانک میلر" نا امید شدم، مخصوصا با اثر زیبای "شهر گناه" و اعتقاد دارم او با این نمایش غلط یک سویه از ارتش (چه پیروز و چه شکست خورده) بدون در نظر گرفتن دیدگاه بی طرف از واقعه ای تاریخی، حیثیت نویسندگی اش را زیر سوال برده است. البته باز هم می گویم نباید از یك كمیك بوك توقع داشت واقعی باشد كه فانتزی و تخیلی بودن لازمه اصلی این دست كتابهاست

    نکات خاص:

    برادران وارنر با اشاره به شائبه سیاسی بودن فیلم ادعا کرده است: ما این فیلم را صرفا برای سرگرمی مخاطبان ساخته ایم و هیچ پیام سیاسی در آن نیست زیرا 300، یک تریبون سیاسی محسوب نمی شود .
    اعظم علی، هنرمند ایرانی مقیم لس آنجلس، خواننده آواز فیلم جنجال برانگیز 300 است.

    نقاط ضعف فیلم:

    گرچه کلیت تولید فیلم یک نقطه ضعف بزرگ است و تناقضات تاریخی در اکثر موارد در داستان بسیار دیده می شود ولی به دو گاف دیگر که در فیلم مشاهده شد اشاره ای نیز می شود:
    صحنه ای که داخل چادر خشایارشا به نمایش در می آید، وسط همه‌ این ماجراها یک قلیان هم می‌بینید. باز صد رحمت به معرفت کارگردان که هوای خشایار ‌شاه را داشته و با وجود این‌که قلیان در آن زمان‌ هنوز اختراع نشده بوده برایش یک قلیان هم چاق کرده است!
    آخر فیلم آن جایی که شاه لئونیداس با ارتش خود روی زمین افتاده‌اند، اگر کمی دقت کنید متوجه خواهید شد که لباس های زیرشان خیلی شبیه به لباس های امروزی‌است. طوری که حتی دوخت‌‌های ریز روی آنها هم شبیه به مدل های امروزی است.
    با تشکر از تمامی دوستانی که منت گذاشتند و این مطلب را مطالعه کردند و با تشکر از فرخ عزیز مدیر بخش نقد و بررسی سایت و خانم رشنوی عزیز بابت همکاری جهت تکمیل هرچه بهتر نقد فیلم 300.
    سی و یکم خردادماه سال یکهزار و سیصدو هشتادو نه سایت
    شاهین(SHAHIN)


    شاهین WWW.SHAHIN27.BLOGFA.COM
    ویرایش توسط FFKIA : 11-09-2010 در ساعت 09:30

  2. 6 کاربر از پست مفید SHAHIN سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    SHAHIN آواتار ها
    وضعیت : SHAHIN آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Nov 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 402
    سپاس ها : 556
    سپاس شده 1,014 در 296 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 262 تاپیک

    پاسخ : تحلیل و بررسی فیلم تاریخی جنجالی 300

    بخش خارج از تحليل

    مستندات تاريخي ماجراي 300


    مطالب تاریخی مرتبط با فیلم 300

    فیلم در نهم مارس 2007 اکران شد. فيلم محصول سال 2007 است و با بودجه 60 ميليون دلاري کمپانی برادران وارنر آمريكا ساخته شده است. ژرارد باتلر در نقش لئونیداس ایفای نقش داشته است. وقتی تیزر فیلم "سیصد" پخش شد بلا استثنا برای تمام بیننده ها بسیار جذاب و حیرت آور بود. این تیزر پیغام را به بیننده میداد که نبردی عظیم و با شکوه را در فیلم خواهند دید. در اولین اکران فیلم، بینندگان برای 20 دقیقه منتظر آغاز نبرد با شکوه بودند و عالی هم شروع شد. تا به اینجای فیلم آنچه که در تیزر بود به بیننده عرضه می شود. این بخش از فیلم چیزی بود که انتظارش را داشتند ولی فیلم نشان دهنده چگونه شکل گیری دشمن (پارس ها) نبود و تنها به نشان دادن سمت "اسپارت ها" بسنده می کند و هیچ سر نخی نشان نمی دهد که بزرگترین ارتش چند میلیون نفری بشر در تاریخ باستان از کجا آمده بود؟ چه سازمانی این ارتش بزرگ را کنترل می کرد؟ چگونه برنامه می ریختند و چگونه حرکت می کردند؟ حتی "پیتر جکسون" هم زمانی را برای نمایش شکل گیری ارتش دشمن اش اختصاص داد و بلکه ذره ای از جرات را هم در دشمن خود نشان داد. چیزی که در ارتش پارس ها "صفر" نمایش داده شده بود. اما آیا یک نفر هم در بین آن دو میلیون و هفتصد هزار نفر (به نقل از هرودوتوس) نبود که ذره ای جرات داشته باشد؟ چگونه می شود مردم متمدن دنیای امروز این را از فیلم بپذیرند؟ "زک اسنایدر" هر آنچه در چنته داشت، شاید به غیر از یک یا دو مورد، در تیزر نمایش داده بود و این عامل، دلیل شاهکار فروش فیلم در گیشه شد. ولی آیا این فروش یک ماه بعد از آن هم دوام آورد؟ نه نویسنده و نه کارگردان حتی یک جستجوی ساده در گوگل هم در تحقیق برای ساخت فیلم انجام نداده بودند. یک جستجوی ساده در بخش عکس سایت گوگل برای خشایار (Xerxes) شامل نتیجه های زیادی می شود که پیدا نکردن عکس اصلی خشایار شاه آن در صفحه اول غیر ممکن است. که خشایار با ریشی دراز با کلاهی سیلندری به سبک شرقی (که اغلب مشکی رنگ بوده است) و لباسی که تمام بدن را پوشش می داده است و اصلا عریان هم نیست. عکس آن هم خود سندی است که بر دیوار های کاخ های پرسپولیس حکاکی شده است. به گفته یکی از دوستان چینی الاصل که فیلم را تماشا کرده بود: "خشایار شاه بسیار شبیه چراغ جادوی علی بابا بود." به نقل از ویلیام دورانت، هخامنشی ها زرتشتی بوده اند و خدای یگانه را می پرستیدند و هیچ نوشته و تاریخ نگاری، حتی از جناح یونانی ها این چنین ننوشته است که خشایار شاه یا هیچ یک از پادشاهان هخامنشیان چنین ادعاهایی کرده باشند. هیچ تکنیکی از ارتش پارس ها نشان داده نشد و فیلم مانند یک مشت دروغ هیچ صحبتی از عبور ارتش پارسها با ایجاد پل شناور برروی تنگه بسفور نمی کند که بزرگترین پل شناور تاریخ باستان را با کمک هزاران مهندس و متخصص آن زمان ساختند که ارتش چند میلیونی با اسب ها و فیل ها از روی آن عبور کنند.( واکنش های ایرانیان سراسر جهان به فیلم ضدایرانی 300، سازندگان این فیلم را به عقب نشینی آشکار واداشت.

    اوضاع و احوال يونان :

    وقتي خبر لشكركشي ايران به يونان رسيد، آتني ها بيشتر از ساير يوناني ها دچار ترس و وحشت شدند چرا كه مي دانستند هدف اصلي ايراني ها آتن است. بعضي ها فكر كردند ترك وطن بكنند و به ايتاليا بروند ولي اكثر يوناني ها در آنجا ماندند و كشتي جنگي ساختند. زماني كه خشايارشا در سارد بود، يوناني ها جاسوساني را به آنجا فرستادند تا از وضعيت سپاهيان و نيروي دريايي ايران كسب اطلاع كنند. ايراني ها فهميدند كه آنها جاسوس هستند، بنابراين آنها را به نزد خشايارشا بردند. ولي خشيارشا نه تنها آنها را مجازات نكرد بلكه به آنها كل ارتش ايران را نشان داد و گفت كه به يونان برگرديد و به يوناني ها بگوييد كه عده نفرات سپاه ايران و تعداد كشتي ها چقدر است. چون خشايارشا فكر مي كرد كه اگر آنها از تعداد زياد كشتي هاي ايران اطلاع پيدا كنند، جنگ را بي مورد مي دانند و تسليم خواهند شد. يوناني ها سفيراني را نزد پادشاه سيسيل مي فرستند و از او تقاضاي كمك مي كنند. او مي گويد كه سيسيلي ها به يوناني ها كمك مي كنند ولي تقاضاي فرماندهي لشكر يونان را هم دارند، كه مورد موافقت اسپارتي ها و آتني ها قرار نمي گيرد. در نتيجه پادشاه سيسيل هم به يوناني ها كمك نمي كند.

    خشایارشا:

    نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است. داریوش پسران بسیاری داشت که بزرگترین آنها آرتابرزن بود که از دختر گئوبرو، همسر نخست داریوش بود، ولی خشایارشا را که بزرگترین فرزند آتوسا، دختر کورش بود به جانشینی برگزید. خشایارشا در 34 الی 36 سالگی به شاهنشاهی رسید. در کتاب مقدس عهد عتیق از استر بعنوان همسر یهودی خشایارشا (اخشورش) نام برده شده است.

    اسپارتها:

    اسپارت یا اسپارته یا اسپارتا یا لاسدمون، شهر مشهور باستانی در شبه‌جزیرهٔ موره واقع در یونان است. این شهر مرکز و پایتخت ناحیهٔ لاکونیا واقع در منتهای جنوبی شبه‌جزیرهٔ مذکور است و در محلی ناهموار و کوهستانی در ساحل رود اوروتاس جای دارد. در نزدیکی این شهر پرتگاهی موسوم به باراترون وجود داشت. اسپارتی‌ها اطفال سقط شده و علیل و ناتوان را در آنجا می‌افکندند. اهالی اسپارت به سه طبقه: حاکم، محکوم و برده تقسیم می‌شدند. اهالي دلاور و ساده منش آن از آرايش و پيرايش بيزار بودند، فقط چند پرستشگاه مخصوص به بتهاي خود و يک ميدان اسب دواني در خارج دروازه شهر داشتند. حرفه ی آنان جنگیدن بود و زندگی خود را از این رهگذر می گذراندند. اسپارتی ها جامعه ی خود را بر طبق قوانین لوکورگوس اداره می کردند.پادشاهان دو گانه اسپارت دارای قدرت مطلق نبودند و فقط در اجرای مراسم قربانی، سرپرستی قوه قضایی و فرستادن سپاه در زمان جنگ، کمک می کردند و در همه کارها از مجلس سنا تابعیت می نمودند. قدرت اسپارت، حول محور ارتشی قوی و منظم می چرخید؛ از این رو مردان نظامی در سخت ترین شرایط تربیت می شدند. آنان از کودکی از خانواده جدا می شدند و با انضباطی سخت پرورش می یافتند. پدران، حق کشتن فرزندان نوزاد خود را داشتند. تمام کودکان را نزد شورای بازرسان دولتی می بردند و هر کودکی که به نظر ناقص می آمد، را از بالای صخره های قله تائوگتوس به زیر می افکندند و یا در معرض حوادث ناملایم و پر خطر قرار می دادند. دختران و پسران می بایست هنگام انتخاب همسر دقت کنند تا همسری سالم اختیار نمایند. حکومت، شوهران را تشویق می کرد که زنان خویش را به مردان فوق العاده نیرومند عاریه بدهند تا کودکان نیرومند به دنیا بیاورند. کودکان را در هفت سالگی از خانواده جدا می کردند و دولت، عهده دار پرورش آنها می شد. آموزش هر گروه از کودکان به عهده یک کودک پــرور (پایدونوموس) بود. این کودک پــرور، تواناترین و دلیر ترین کودک بود که رهبری گروه را بر عهده می گرفت و همه ی افراد گروه می بایست از رهبر فرمان می بردند و اگر درباره ی آنان کیفری مقرر می دانست، به حکم او گردن می نهادند. هدف مدارس نظامی اسپارت بر خلاف مدارس آتن، پرورش بدنی زیبا و ورزیده نبود. در مدارس اسپارت صرفاً می کوشیدند که افرادی شجاع و جنگجو بار آورند. اگر کودکی لحظه ایی به ترس می افتاد، زمانی دراز مورد خفت قرار می گرفت. همه می بایست در مقابل درد و سختی ساکت و آرام باشند. همه ساله، در معبد آرتمیس، بعضی جوانان منتخب را چندان تازیانه می زدند تا خونشان روی سنگ ها بچکد. کودکی که به دوازده سالگی می رسید، از پوشیدن جامه ی زیرین ممنوع بود و تمام سال را با یک جامه می گذرانیدند. نوجوانان اسپارتی حمام نمی رفتند؛ زیرا به نظر اسپارتیان بدن بر اثر شستشو و نظافت نرم و سست می شود؛ در صورتی که هوای سرد و پاکیزه، بدن را تقویت می کند. به همین جهت نوجوانان اسپارتی، زمستان و تابستان در فضای باز می خوابیدند و بسترشان از شاخه های درختانی که در ساحل رود می روئید، ساخته می شد. نوجوانان در خواندن و نوشتن به اندازه ای آموزش می دیدند که از شمار بیسوادان خارج شوند. به منظور آماده کردن جوانان برای دشواری های جنگ، گاهی آنان را به دشت ها می فرستادند تا با دست خالی، خوراک خود را بیابند یا گرسنگی بکشند؛ در اینگونه موارد دزدی برای جوانان مجاز بود؛ ولی اگر جوانی در حین دزدی دستگیر می شد، با تازیانه کیفرش می دادند. جوان اسپارتی پس از طی دشواری های دوره جوانی و رسیدگی به سی سالگی بر همه حقوق دست می یافت و می توانست با بزرگتران همسفره شود. دختران تابع قوانین دولت بودند. آنان در پاره ای از بازی های خشن مانند: دو، کشتی، گرده پرانی و تیر اندازی شرکت می جستند. پیکر های خود را سالم و نیرومند می کردند تا برای مادری، شایستگی پیدا کنند. آنان موظف بودند در مجالس رقص و برخی از اجتماعات عمومی آزادانه ظاهر شوند تا اگر نقصی در تن دارند، آشکار شود. اهالی اسپارت به تربیت فکری دختران اهمیت نمی دادند. مردان پیش از ازدواج از آزادی فراوانی بهره مند بودند؛ از این رو فحشا رواجی نداشت. بر طبق قانون، مجرد زیستن، جرم شناخته میشد؛ تا آنجا که مردان از حق شرکت در انتخابات و در اجتماعات و جشن های عمومی، محروم بودند. فرزند نداشتن نیز خود ننگ به شمار می رفت. داماد، عروس خود را از خانه ی پدری می ربود و بدین گونه زناشویی خود را اعلام می کرد. قانون اسپارت به مردان اجازه نمی داد که زندگی خود را در خانه ها روی نیمکت های گران قیمت و میز های مجلل و با خوردن خوراک های لذتبخش سپـــری کنند؛ زیرا به تدریج نیروی بدنی و عقلانی خود را بر اثر این گونه تن آسانی ها از دست داده، و به خواب طولانی و استحمام با آب گرم و بیکاری خو می گرفتند.

    نبرد واقعی ترموپيل:

    نبرد ترموپيل (۴۸۰ قبل از میلاد) يكي از نبردهاي ايران و يونان است كه در تنگه ترموپيل بين سپاهيان لئونيداس پادشاه اسپارت و سپاهيان خشايارشا هخامنشي در گرفت. مدارك اين جنگ متأسفانه يكطرفه است زيرا هر چه ما در باره اين جنگ مى دانيم مطالبى است كه هرودوت تاريخ نويس يوناني ذكر كرده است و در مدارك شرقى كلمه اى وجود ندارد. ظاهراً جنگ خشايارشا و يونان به تحريک يوناني هاي ساكن ايران اتفاق افتاده بود. مثلا دمارت پادشاه سابق اسپارت كه در زمان داريوش به ايران پناهنده شده بود، به خشايارشا مي گفت كه اگر شما به يونان حمله كنيد، به آساني مي توانيد پلوپونس را بگيريد و مرا پادشاه آنجا بكنيد. البته در اين صورت او دست نشانده ايران مي شد. مشابه اين تحريكات را خانواده هاي با نفوذ تسالي (نام منطقه اي در يونان) و افراد ديگر هم انجام مي دادند. بدين ترتيب بود كه خشايارشا مجلس مشورتي برپا داشت و نظرات بزرگان و درباريان ايران را خواستار شد. در اين مجلس خشايار شا گفت از آنجايي كه يونان سرزمين حاصل خيزي است، پول و ثروت زيادي به طرف ايران سرازير مي شود. همچنين ما مي توانيم به اروپا نفوذ كنيم و كشورهاي زيادي را به تابعيت دولت ايران در بياوريم. در تاييد سخنان او مردونيه هم مطالبي گفت، ولي اردوان (ارتابان) عموي خشايارشا با او به مخالفت برخواست و گفت كه من به پدرت داريوش گفته بودم كه به كشور سكاها نرو چون موفق نمي شوي. حالا يوناني ها مردمي جنگجوتر از سكاها هستند و پيروزي بر آنها كار مشكلي است. ولي خشايارشا از سخنان اردوان ناراحت شد و او را تهديد به تنبيه شدن كرد. سپس هرودوت درمورد خواب ديدنهاي خشايارشا و اردوان مي نويسد كه درنهايت منجر به قبول لشكركشي ايران به يونان از طرف اردوان مي شود.

    حركت لشكر ايران به طرف داردانل:

    خشيارشا حدود چهل سال سرگرم جمع آوري تداركات لازم براي لشكركشي به يونان بود و توانست كه بزرگترين سپاه را تا آن زمان، براي حمله به يونان آماده كند. او توانست نيروي دريايي از كشتي هاي تريرم (Triremes) (نوعي كشتي پارويي است كه پاروزنان آن در سه رديف روي هم، در هر دو طرف كشتي قرار مي گرفتند.) و پارويي را آماده نبرد با يوناني ها كند. او همچنين آذوقه زيادي را با كشتي به تركيه و مقدونيه انتقال داد تا سپاهيانش دچار كمبود غذا نشوند. پياده نظام ايران از كريتال واقع در كاپادوكيه حركت كرد و به طرف سارد رفت. سپس خشايارشا در آنجا به سپاهيانش پيوست و لشكر او از رود هاليس (قزل ايرماق فعلي) گذشت و داخل فرنگيه شد. لشكر ايران براي عبور از تنگه داردانل يا هلس پونت كشتي هاي بزرگ را در دو رديف اتصال دادند تا اينكه كشتي هاي كوچك بتوانند از ميان آنها عبور كنند. آنها همچنين پل هايي را بر روي تنگه ساختند.
    عبور لشكر ايران از هلس پونت (داردانل):
    در كنار هلس پونت خشايارشا خواست كه از لشكر خود سان ببيند. به حكم او اهالي محل قبلا روي يك تپه، تختي از مرمر سفيد ساخته بودند. سپس شاه بر روي آن قرار گرفت و از نبروي دريايي و سپاهياني كه روي خشكي قرار داشتند سان ديد. او براي آنها سخنراني كرد و آنها را به مقاومت و جنگ تشويق كرد. پس از دعا و نيايش به دستور خشايارشا عبور لشكر از داردانل شروع مي شود. از روي يكي از پلها پياده و سواره نظام عبور مي كرد و از روي پل ديگر كه بطرف درياي اژه بود چهارپايان باري و خدمه عبورمي كردند. لشكر خشيارشا شامل ملت هاي گوناگوني مثل اعراب، مادها، پارسها، هندي ها، سكاها، تراكي ها (اهالي تركيه) و… بودند. در محل هلس پونت، پس از صحبت هاي طولاني كه خشايارشا با اردوان عموي خود مي كند، او را به شوش مي فرستد تا حكومت پارس را موقتا اداره كند.
    حركت خشايارشا به طرف يونان و تصرف شهرهاي شمالي آن كشور:

    مطابق نوشته هاي هرودوت خشايارشا از دريسك به طرف يونان رفت. اين نواحي را تا منطقه تسالي مگابيز و پس از آن مردم مردونيه را مطيع كردند و همگي به خشايارشا باج مي دادند. سپس خشايارشا از شهرهاي مختلف يونان عبور كرد و به اكانت رسيد. تمام اهالي شهر به او احترام گذاشتند. در اين محل بود كه خشايارشا قبلا دستور حفر كانالي را داده بود كه هرودوت از آن بنام كانال اتس ياد مي كند و نيروي دريايي ايران از داخل آن عبور كرد. در مسير اين كانال چند شهر قرار داشت، كه ايراني ها از آنها چند كشتي به عنوان كمك گرفتند. از اين مسير خشايارشا وارد شمال يونان وشهر تسالي مي شود. اطراف منطقه تسالي را كوههاي بلند احاطه كرده اند، كه از جمله مي توان كوه المپ را نام برد. از راه يك تنگه لشكر خشايارشا وارد تسالي مي شود و آنها فورا تسليم مي شوند.

    تنگه ترومپيل و فتح آنجا توسط خشايارشا :

    پس از اينكه اهالي تسالي تسليم لشكريان ايران شدند، يوناني ها به ناحيه ايستم برگشتند. در اين ناحيه بود كه اسكندر مقدوني (پدربزرگ اسكندر مقدوني معروف) به يوناني ها پيشنهاد كرد كه در تنگه ترومپيل مستقر شوند. چون اين منطقه باريك است و راه عبور لشكر ايران را مي توان به راحتي سد كرد. او همچنين گفت كه نيروي دريايي يونان در آرت ميزيوم مستقر شود، چرا كه در نزيكي ترومپپل بود و در نتيجه نيروي دريايي و زميني به راحتي مي توانستند به يكديگر كمك كنند. كشتي هاي ايراني از ترم حركت خود را آغاز كردند و به آرت میزيوم رسيدند، در آنجا به تعقيت كشتي هاي يوناني پرداختند و توانستند يكي از آنها را بگيرند. بقيه كشتي هاي يوناني هم عقب نشيني كردند. بنابر نوشته هاي هرودوت وقتي كه نيروي دريايي ايران به ساحل ماگنزي رسيد ، در آنجا دريا طوفاني شد و تعدادي از كشتي هاي ايراني صدمه ديدند. ديده بانان آتني خبر آسيب ديدن كشتي هاي ايراني را به آتن انتقال دادند و آتني ها بسیار خوشحال شدند. خشايارشا در مليان اردو زد و يوناني ها تنگه ترومپيل را اشغال كردند. خشايارشا جاسوساني را به طرف لشكر يونان فرستاد تا كسب اطلاع كنند. سپس خشايارشا جنگ را چهار روز به تاخیر انداخت تا شايد يونانيها تسليم شوند ولي اين اتفاق نيفتاد. سپس جنگ شروع شد ولي سربازان ايراني نتوانستند تنگه را بگيرند. تا اينكه يك نفر يوناني به طمع پاداش بزرگي كه خشايارشا وعده آن را به او داده بود، به سپاهيان ايران پيشنهاد كرد كه شبانه و با مشعل از يك كوره راه كوهستاني تنگه ترومپيل را دور بزنند و پشت سپاهيان يوناني قرار بگيرند. سپاهيان يونان كه ديدند ايراني ها از كوه هاي پر از جنگل سرازير مي شوند، همگي فرار كردند و فقط اسپارتي ها مقاومت كردند كه آنها هم كشته شدند. بدين ترتيب ايراني ها توانستند از دو جناح به يوناني ها حمله كنند و ديواري را كه يوناني جلوي تنگه ساخته بودند، خراب كنند. ايراني ها درنهايت پيروز شدند. این حرکت "لئونیداس" یونانی ها را متحد می کند تا در مقابل ارتش پارس ها متحد شوند. ویل دورانت به حقیقت مهمی اشاره می کند که پرده از یکی از زوایای نبرد ترموپیل بر می دارد. بنا بر نظر ویل دورانت، دلیل اصلی حمله شاهان هخامنشی (داریوش و خشایارشا) به یونان این بود که آنان نگران بودند که ممکن است از یونان و مستعمرات آنان یک امپراطوری سر برآورد و یا میان یونانیان و دیگر ملل پیمانی بسته شود و تسلط ایران را بر مغرب آسیا به خطر اندازد و به عبارت دیگر عمق استراتژیک ایران را مورد تهدید قرار دهد. بی تردید، کنش داریوش و خشایارشا در این خصوص از لحاظ سیاسی قابل تحسین است، هرچند این دو پادشاه ظاهراً در طی جنگ های ماراتن و یا سالامیس به قول مورخان غربی، شکست خوردند، اما واقعیت این است که اقدامات نظامی داریوش و خشایارشا، از جنبه استراتژیک کاملاً موفقیت آمیز بود زیرا به مدت یک قرن، توازن قدرت را میان این قدرت ها برقرار نمود. نکته دیگر در مورد این نبرد داستان آن 300 اسپارتی است که بسیار با اسطوره ها آمیخته شده و کوشیده شده تا از آنها قهرمانان بزرگ بسازند! این در حالی است که به روایت خود هرودت، اینان از ابتدا هم نقش قهرمان و پیروز نداشته (آنان اصلاً جانیانی بودند که بین گزینه اعدام و جنگ با ایرانیان، لاجرم جنگ با ایرانیان را انتخاب کرده بودند)، و نقش ایشان تنها آن بود که در حرکت سپاه خشایارشا، تأخیر پدید آورند. شخصیتی همچون ویکتور دیویس هانسون (Victor Davis Hanson) مورخ تاریخ کلاسیک نیز در مورد این نبرد می گوید که در این جنگ نه تنها اسپارتی ها پیروز نشدند بلکه این نبرد بزرگ ترین شکست تاریخی یونانیان در طول تاریخ بوده و از مراتبی است که طی آن یک سپاه آسیایی بر اروپا استیلاء یافته است. در واکنش به این شکست سرافکنده ساز است که حافظه تاریخی یونانیان در راستای نهادن مرهمی بر زخم این شکست این 300 تن بخت برگشته را به مثابه اسطوره های شجاعت و غیرت، به تصویر می کشد! البته این ژاژگویی یونانیان، بی سابقه نیست زیرا تاریخ نویسان یونانی همواره کوشیده سرانجام هر جنگی بین دو کشور قدرتمند آن روزگار را، از ماراتون گرفته تا سالامیس، به نفع خود بپرورند، و اگر در جنگی بین آن دو قدرت، شکست آشکار خورده اند، بهتر آن دیده اند که صحنه هایی از آن نبرد را به مدد اسطوره پردازی، بازبیارایند و بدینسان از شکست خود، گونه ای پیروزی بزایانند!

    هرودوت:

    بیشتر این آتشها از گور یك مورخ یونانی به نام «هرودت» بلند می شود. آقای هرودت جزو آن دسته تاریخ نویسانی است كه هیچ اتفاقی از زیر دستانش در نرفته و معلوم نیست چه طور توانسته این همه رویدادهای تاریخی را مثل فرفره بنویسد! پر واضح است كه طی سالها به حجم كتاب هرودت اضافه شد و غربی های مستأصل در برابر شرقی ها (آن سالها)، تنها كاری كه می توانستند بكنند افزودن افسانه ها و آرزهایشان بر صفحات این كتاب تاریخ بوده است. شاید آنها تصور نمی كردند همین دروغ ها و خیال پردازی ها روزی بشود سند تاریخی و حتی در مدارس ایران و چین و ایتالیا و مكزیك تدریس شود! آنچه در تاریخ هرودت آمده، روی مضحك دیگری دارد. اول اینكه در چندین منبع، تعداد ارتش ایرانیها با اعداد مختلفی ذكر شده؛ از حداقل ۲۸۰ هزار نفر تا ۲ میلیون و ۳۰۰ هزار نفر! در یكی از روایتهای هرودتی، این رقم آخر به علاوه ۵ هزار كشتی مجهز جنگی مثل مور و ملخ می ریزند بر سر یونانی ها!! این بیشترین تعداد سرباز برای یك جنگ تاریخی است كه جناب هرودت زحمت نگارش آن را كشیده اند؛ آن هم در مقابل ۳۰۰ اسپارتانی. البته در منابع واقعی تر، تعداد مدافعان حتی تا ۵۰۰۰ نفر هم ذكر شده، ولی حتی اگر قبول كنیم آقایان فقط ۳۰۰ نفر بوده اند؛ اما این تعداد لشگریان ایرانی، دست افسانه ها را هم از پشت می بندد. همین جا بد نیست یك گاف تاریخی را بگوییم و آن اینكه اسپارت و یونان دو دشمن همسایه قدیمی بوده اند و دائم با هم در حال جنگ. اسپارت یكی از سرزمینهای مجاور یونان (مثل تسپانی و لاسمونی) بوده كه همیشه به دلیل دادن باج و خراجهای زیاد با دولت حاكم مشكل داشته و برای همین هر مرد اسپارتی باید یك جنگجو می شده تا شر یونانی ها را كم كند. حالا چه می شود كه آنها برای نجات سرزمین یونان طی ۳ روز جان خودشان را فدا می كنند، باید از آقای هرودت پرسید!

    لباس ایرانیان باستان:

    به گواه همگان لباس ایرانیان باستان ازلحاظ آراستگی و زیبایی در دنیای قدیم همتایی نداشته است، چنانکه لباس ایرانی هدیه‌ای بسیار با ارزش در آن زمان محسوب می‌شده است. به طور کلی لباس ایرانیان باستان عبارت بود از یک بالاپوش شبیه شنل و یک دامن پرچین، که بالا پوش و دامن در محل کمر دارای یک کمربند چرمی بوده است. بالا پوش پوششی مانند شنل بوده است در بعضی جلوی آن باز و در بعضی بسته بوده است. بلندی بالا پوش به اندازه بالا تنه بوده است. در قسمت کمر به شکل لیفه تمام چینهای پشت بالا پوش جلو باز روی چال گردن بوسیله دکمهای به هم وصل می شده است. دامن ایرانیان بر دو نوع بوده است: نوع اول یک راسته چین و دومی دارای دوراسته چین. ایرانیان لباس خود را از پارچه های نقشدار با رنگهای گیرا و پرشکوه تهیه میکردهاند. کلاه ایرانی از جنس نَمد بوده است. (مگر کلاه های جنگی که از آهن و مُفرُغ ساخته می شده است).

    اما آریوبرزن سردار بزرگ ما:

    آریو برزن، یکی از سرداران بزرگ و دلیر ایران در زمان داریوش سوم است که در یورش اسکندر به ایران پاسدار دربند پارس بود. با 25000 سپاهی مانع ورود اسکندر به پارس شد و شکست سختی بر سپاهیانش وارد ساخت به گونه ای که اسکندر ناچار شد، از گذرگاه واپس نشیند. ولی چوپانی، سپاه اسکندر را به پشت سپاهیان ایرانی راهنمایی کرد. پارسیان بی درنگ جنگ افزار کشیدند و تاختند، اما اندکی بعد، روشن شد که یونانیان گرداگردشان را گرفته اند و نه راه پیش دارند و نه راه پس. آریوبرزن با 40 سوار و 5000 پیاده، خود را بی پروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از آنها را کشت و کشتگان بسیاری هم داد اما در پایان توانست از سپاه مقدونی بگذرد و چون از محاصره بیرون جست، خواست به کمک پایتخت بشتابد. ولی سپاه اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بود مانع او شد و وی به مخاطره افتاد اما تسلیم نشد، پس از جان گذشته، خود را به سپاه مقدونی زد و چندان جنگید تا خود و همراهانش شرافتمندانه به خاک افتادند. امروزه چند ایرانی "آریوبرزن" این دلاور مرد ایرانی را می شناسند؟ کجا میدان یا خیابانی به نامش کرده ایم؟ کجا و چه زمانی از وی به نیکی یاد کرده ایم؟ گردشگرانی که به یونان میروند سری میزنند و از تندیس و سنگ نگاشته او بازدید می کنند. خارجی ها هم با نام و هم کار وی آشنا شده اند ولی ما برای آریو برزن که برای ایران جان داد تا ایرانی بماند، چه کردیم؟ جز این که او را نمی شناسیم و هیچ نشانی از او نداریم. چه زود همه چیز را فراموش میکنیم. آریوبرزن به تاریخ ایران پیوسته ولی ما از وی بی خبریم. دریغا هیچکس با خود چنین نمی کند که ما می کنیم. آريو برزن و مردانش 90 سال پس از ايستادگي لئونيداس در برابر ارتش خشايارشا در ترموپيل، كه آن هم در ماه اوت روي داد مقاومت خود را به همان گونه در برابر اسكندر آغاز كرده بودند. اما شوربختانه تفاوت ميان مقاومت لئونيداس و آخرين ايستادگي «آريو برزن» در اين است؛ كه يونانيان در ترموپيل، در محل برزمين افتادن لئونيداس، يك پارك و بناي ياد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته و آخرين سخنانش را بر سنگ حك كرده اند تا از او سپاسگزاري شده باشد، ولي از «آريو برزن» ما جز چند سطر ترجمه از منابع ديگران اثري در دست نيست.چرا؟؟؟

    گردآوري و نگارش شاهين SHAHIN

    ویرایش توسط FFKIA : 11-09-2010 در ساعت 10:33

  5. 6 کاربر از پست مفید SHAHIN سپاس کرده اند .


  6. #3
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : تحلیل و بررسی فیلم تاریخی جنجالی 300

    شاهين جان دستت درد نکنه. نقد خيلي خوبي نوشتي و من از خواندن و ويرايشش لذت بردم.
    و اما نقد 300
    ماجراي فيلم 300 از چند جهت قابل بررسي است.
    اول اينکه سازندگان فيلم به اصطلاح غربي هستند و ما ايرانيها شرقي. اينکه دلشان بخواهد داستان فيلم را بر اساس حس غرب گرايي خويش پيش ببرند امري عادي است.
    دوم اينکه در حال حاضر ايران کشوريست که داراي ايدئولوژي خطرناک نابودي غرب است و غربيها از سلاحهاي تبليغاتي خود حداکثر استفاده را خواهند برد تا خطر ايران را به دنيا گوشزد کنند و اين را بگويند که اين کشور از اول داراي مردمي وحشي و خونريز بوده و هرگز صاحب تمدن باشکوهي که خود ادعا ميکند نبوده است.
    اما سومين نکته و به نظر من مهمترين آن اين است که به قول ضرب المثل معروف، مرغي که در خانه کيشش کنند در کوچه سنگش زنند، داستان جديدي شروع شده است که بر پايه اي بنا نهاده شده است تا فرهنگ غني گذشته را ايرانيان خود، زير سوال برند و ان را نفي کنند، چه انتظاريست از ديگران که براي ما دل بسوزانند و به نفع ما فيلم بسازند؟!!!
    امروز در ايران شاهديم که قلم به دستان به ظاهر ايراني به اصلاح تاريخ ايران پرداخته اند و آن را دستکاري ميکنند و شاخه هايي از اين درخت عظيم را اره ميکنند غافل ازينکه بر شاخه نشسته اند و بن ميبرند...
    پس به سازنده امريکايي خورده نگيريد که بعد از اينهمه سال "مرگ" شنيدن در فکر احياي عظمتي باشد که ما خود کمر به نابودي آن بسته ايم و برگهايي از دفتر تاريخ پر نشيب و فرازمان را ميکنيم و به دور ميريزيم که پربارترين برگهاي دفتر تاريخ کشورمان هستند به بهانه قطور بودن کتاب درسي تاريخ کودکانمان... و روزگاري کودکان اينده ايران بايد تاريخ کشورمان را از فيلمهايي چون 300 بياموزند... اينطور که ما به ظاهر ايرانيان خود در پيش گرفته ايم...
    و افسوس و صد افسوس!!!!



    دوباره خواهيم روييد...




  7. 4 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •