مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستانهای شاهنامه/11/رستم و کیقباد

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: داستانهای شاهنامه/11/رستم و کیقباد

  1. #1
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    داستانهای شاهنامه/11/رستم و کیقباد


    رستم و کیقباد



    چون رستم آماده پيكار با افراسياب شد زال لشكري از جنگيان شيردل فراهم آورد و با سپاهي رزمجو از زابلستان رو به افراسياب گذاشت. رستم، پهلوان جوان، پيش رو بود و از پس او پهلوانان كهن ميامدند. بانگ طبل و كوس و آواز اسبان و سپاهان رستاخيز را بياد مياورد.

    به افراسياب خبر رسيد كه زال با سپاهي دلاور به سوي وي ميايد. دژم شد و بي درنگ سپاه خود را به سوي ري كشيد. از آنسو لشكر زابلستان نزديك ميشد تا آنكه ميان دو لشكر بيش از دو فرسنگ نماند. آنگاه زال بزرگان و خردمندان سپاه را نزد خود خواند و گفت «اي بخردان و كار آزمودگان، ما لشكري انبوه آراسته ايم و در نيكي و رستگاري كوشيده ايم. اما دريغ كه تخت شاهنشاهي ايران تهي است و ايران بي سر و سرور و سپاه بي سالار است. از اينرو كارمان به سامان نميايد. بياد داريد كه پس از كشته شدن نوذر چون «زو» به تخت شاهي نشست چگون فراخي پديد آمد و جهان آسوده شد؟ اكنون نيز ما نيازمند پادشاهي با فره و خردمنديم و آنكه به شاهي درخور است پهلواني با فر و برز و دادگر و خردمند بنام كي قباد است كه از فريدون نژاد دارد.»


    رفتن رستم از پي كي قباد



    آنگاه زال رو به رستم كرد و گفت «فرزند، بايد تازان به البرز كوه بروي. كي قباد در آنجاست. پيام پهلوانان و بزرگان ايران را برسان و بگو كه تخت شاهنشاهي تهي است و سپاه جز تو را در خور شاهي نديدند. پس به پادشاهي تو همداستان شدند و تاج و تخت را به نام تو آراستند. هنگام آنست كه بي درنگ نزد ما آيي و به دستگيري ما بشتابي.»

    رستم بي درنگ رهسپار البرز كوه شد. طلايه تورانيان در راه بودند و راه را بر رستم گرفتند. رستم جوان گرز گاو سر را بدوش بر آورد و در ميان دشمنان افتاد. چيزي نگذشت كه تورانيان بي تاب و توان شدند و هراس در دل آنان افتاد و رو به گريز نهادند و خبر به افراسياب بردند و از رستم ناليدند. افراسياب در خشم فرو رفت و يكي از پهلوانان بي باك و زيرك خود «قلون» را پيش خواند و گفت «اين كار توست كه را ه را بر ايرانيان ببندي و اين پهلوان نوخاسته را از میان برداري. اما هوشيار باش كه ايرانيان زيرك و فريب كارند و بناگاه دستبرد مي زنند. هشدار تا فريب نخوري.»

    از آن سو رستم پس از آنكه طلايه تورانيان را شكسته و پراگنده كرد رو بسوي البرزكوه گذاشت. در يك ميلي كوه به جايگاهي سبز و خرم و باشكوه رسيد كه در آن تختي آراسته بودند و جواني فرهمند چون ماه تابنده بر آن نشسته بود و گروهي از پهلوانان گرداگرد او به صف ايستاده بودند. چون رستم را ديدند بگرمي پيش دويدند و براي او شادي خواستند و گفتند «اي پهلوان، چون ازين جايگاه ميگذري مهمان مائي. نخواهيم گذاشت بي آنكه با ما مي بنوشي از اينجا بگذري.» تهمتن گفت «اي سروران، مرا كاري در پيش است كه بايد بي درنگ به البرز كوه بروم. جاي ماندن نيست:

    همه مرز ايران پر از دشمن است

    بهر دوده اي ماتم و شيون است

    سر تخت ايران بي شهريار

    مرا باده خوردن نبايد بكار.»

    گفتند«اكنون كه بايد به شتاب به سوي البرز بروي بگو تا در جستجوي كه هستي تا ما را رهنمون باشيم و ياوري كنيم، زيرا ما سواران مرز فرخنده ايم.» رستم گفت «من جوياي شاهزاده اي از نژاد فريدون بنام كي قبادم. اگر مي توانيد مرا به وي رهبري كنيد.» جوان فرهمندي كه سرور پهلوانان بود چون اين را شنيد گفت «من نشاني از كي قباد دارم. اگر از اسب فرود آيي و دمي با ما بنشيني و ما را شاد كني نشان وي را به تو خواهم سپرد.» رستم چون نامي از كي قباد شنيد بي درنگ از رخش بزير آمد و به گروه پهلوانان پيوست و لب رود جائي كه درختان سايه افگنده بودند در كنار سرور جوان بر تخت زرين نشست. دلير جوان جامي از باده بدست رستم داد و دست ديگر رستم را در دست گرفت و گفت «تو از من نشان كي قباد را پرسيدي. بگو كه اين نام را از كه آموختي؟»

    رستم گفت «من پيام آور گردان و دليران ايرانم. بزرگان ايران تخت شاهي را بنام كي قباد آراستند و پدرم زال زر كه سالار دلاوران ايران است مرا گفت كه شتابان به البرز كوه بيايم و كي قباد را بيابم و پيام بزرگان ايران را برسانم. اكنون تو اگر مي تواني نشان كي قباد را به من بسپار.» سرور جوان از گفتار رستم شاد شد و خنده بر لب آورد و گفت «اي پهلوان، كي قبادي از نژاد فريدون كه ميجوئي منم.»

    رستم چون چنين شنيد سر فرو برد و از تخت زرين به زير آمد و شاه را آفرين خواند

    كه اي خسرو خسروان جهان

    پناه دليران و پشت مهان

    سر تخت ايران به كام تو باد

    تن ژنده پيلان بدام تو باد

    آنگاه درود زال زر و پيام بزرگان ايران را به وي باز گفت: كي قباد جام خود را به شادي تهمتن بر لب كشيد و تهمتن نيز جام خود را به نام كي قباد نوش كرد و نواي شادي بر خاست. آنگاه كي قباد گفت «شب دوشين به خواب ديدم كه دو باز سپيد خرامان بمن نزديك شدند و تاجي رخشان چون خورشيد بر سر من گذاشتند. از خواب كه برخاستم دلم پر اميد بود. اين بزم را امروز از شادي آن خواب آراستم.»

    تهمتن گفت «خوابت نشان پيام خداوندي است. كنون خيز تا سوي ايران شويم بياري نزد دليران شويم.» كي قباد چون آتش از جاي بر جست و بر اسب نشست و رستم نيز چون باد بر رخش بر آمد و شتابان روبه سوي سپاه ايران نهادند.


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 3 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/11/رستم و کیقباد

    فرجام قلون

    قلون آگاه شد كه رستم از دامنه البرز ميگذرد. با سپاه خود راه را بر وي گرفت. كي قباد به جنگ ايستاد و خواست با قلون در آويزد. تهمتن گفت «اي شهريار، اين رزم در خور تو نيست. تا من و رخش و گرز و كوپالم بر جائيم كسي را با ما ياراي رزمجوئي نيست.» اين بگفت و رخش را از جاي بر كند و در ميان طلايه تورانيان افتاد. هر جا گرز او فرود ميامد سواري بر خاك مي افتاد.

    يكايك ربودي سواران ز زين

    به سر پنجه و برزدي بر زمين

    به نيرو بينداختيشان ز دست

    سرو گردن و پشتشان مي شكست

    قلون ديد درستم ديوي است گريخته از بند كه بر جان سپاهيان او افتاده. نيزه خود را بر گرفت و چون باد بر رستم تاخت و به زخم نيزه بند جوشن رستم را از هم گشاد. رستم دست بر زد و نيزه را در چنگ گرفت و چون رعد غريد و نيزه قلون را از دست وي بيرون برد. آنگاه با همان نيزه بر قلون زد و او را از سر زين درربود. سپس بن نيزه را بر زمين كوفت و قلون چون مرغي كه بر بابزن كشند بر نيزه كشيده شد. طلايه تورانيان خيره ماندند و در هراس افتادند و قلون را بجاي گذاشتند و يكباره راه گريز در پيش گرفتند. تهمتن كي قباد را بشتاب به سوي چمنزاري كشيد و چون شب در رسيد با هم به سوي زال راندند. يك هفته كي قباد و زال و رستم و ديگر بزرگان به بزم و شادي نشستند. روز هشتم تخت شاهنشاهي را به آئين آراستند و تاج شهرياري را بر سر كي قباد نهادند.


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  6. #3
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/11/رستم و کیقباد

    کیقباد و افراسیاب

    چون كي قباد بر تخت شاهي استوار شد كمر بجنگ افراسياب بست و سپاهي سهمگين از ايرانيان به پيكار افراسياب آراست. راست لشكر را به مهراب، شاه كابل ، سپرد و چپ سپاه را به گستهم دلاور داد. در دل سپاه قارون رزمجوي و كشواد لشكرشكن جاي داشتند. رستم، پهلوان جوان، در پيش سپاه روان بود و در پس او زال و كي قباد اسب ميراندند. درفش كاويان كه يادگار پيروزي ايرانيان بر ضحاك بود پيشاپيش سپاه مي رفت.

    از آنسو افراسياب لشكري گران از دليران توراني آماده نبرد كرد. راست لشكر را به ويسه و اجناس سپرد و چپ آنرا به گرسيوز و شماساس. خود افراسياب با گروهي از پهلوانان كينه خواه دردل سپاه جاي گرفت.

    چون دو لشكر بهم رسيدند بانگ كوس و ناي بر خاست و اسبان به جنبش در آمدند و جنگجويان در هم آويختند. زمين چون دريا به جوش آمد و آسمان از گرد تيره شد. قارون كه هنوز از مرگ برادر پيچان و خروشان بود نعره اي چون شير بر كشيد و به ميدان تاخت و تيغ در ميان تورانيان گذاشت. بهر سو كه رو مي كرد كشتگان بر زمين مي ريختند. نا گاه شماساس سردار توراني را ديد. بي درنگ اسب را پيش تاخت و بيامد دمان تا بر او رسيد سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد

    بزد بر سرش تيغ زهر آبدار

    بگفتا منم قارون نامدار

    نگون اندر آمد شماساس گرد

    بيفتاد بر جان و در دم بمرد




    نگونسار شدن افراسياب بدست رستم


    رستم چشم بر قارون دوخته بود. چون شيوه جنگ آزمائي و شمشير زدن ويرا ديد نزد پدر رفت و گفت «اي جهان پهلوان، به من بگو كه افراسياب سالار تورانيان كدام است؟ درفشش را كجا مي افرازد و خود چه مي پوشد و در كجاي لشكر جاي مي گيرد؟ من بر آنم كه كمرگاه او را بگيرم و كشان كشان نزد شاهنشاه بياورم.» زال گفت «اي فرزند، هشيار باش و انديشه كن كه افراسياب در جنگ مانند نر اژدهاست. درفش و خفتانش هر دو سياه است و خود آهنين بر سر و پوششي از آهن زرنگار بر بازو دارد. اما هشدار كه افراسياب مردي دلير و بيدار بخت است.»

    رستم گفت « اي پدر انديشه مدار كه

    جهان آفريننده يار منست

    دل و تيغ و باز و حصار منست.»

    آنگاه رخش روئين سم را بر انگيخت و دمان و خروشان به سوي سپاه توران تاخت. افراسياب ديد گويي اژدهايي از بند جسته است. در شگفت ماند. پرسيد «اين كيست كه تا كنون وي را در ميان ايرانيان نديده ام.» گفتند «اين رستم فرزند دستان سام است. نمي بيني كه گرز سام را به دست دارد.» افراسياب خروشان به پيش سپاه راند. رستم چون افراسياب را به چشم آورد گرز را به گردن بر آورد و ران بر رخش فشرد.

    چو افراسيابش بدانگونه ديد

    بزد چنگ و تيغ از ميان بر كشيد

    زماني بكوشيد با پوز زال

    تهمتن برافراخته چنگ و يال

    آنگاه رستم رخش را نزديك افراسياب راند و گرز را بر زمين انداخت و دست يازيد و كمربند افراسياب را در چنگ گرفت و او را سبك از پشت زين برداشت و بسوي خود كشيد. با تلاش افراسياب دوال كمر تاب نياورد و از هم گسست و افراسياب نگونسار بر زمين افتاد. سواران توراني گرد او را گرفتند و بشتاب او را از ميدان بدر بردند. رستم كه جز كمربند افراسياب در دستش نمانده بود پشت دست به دندان گرفت و دريغ خورد كه چرا به جاي كمربند زير بازوي افراسياب را نگرفته است. بي درنگ مژده به كي قباد آوردند كه رستم دل سپاه توران را دريد و خود را به افراسياب رساند و با وي در آويخت و او را از زين برداشت و نگونسار بر خاك انداخت و درفش تورانيان از ديده ناپديد شد و شاه توران را سواران در ميان گرفتند و بر اسبي تيز تك نشاندند و گريزان از آوردگاه بدر بردند و سپاه آنان را بي سالار ماند.

    كي قباد چون اين مژده را شنيد فرمان داد تا لشكرش به يكباره از جاي بجنبند. لشكر ايران چون دريا خروشان شد و بر سپاه توران زد:

    بر آمد خروشيدن دارو گير

    درخشيدن خنجر و زخم تير

    دو لشكر بهم اندر آويختند

    تو گفتي به يكديگر آميختند

    زآسيب شيران پولاد چنگ

    دريده دل شير و چرم پلنگ

    زمين كرده بد سرخ رستم بجنگ

    يكي گرزه گاو پيكر تيز چنگ

    بهر سو كه مركب بر انگيختي

    چو برگ خزان سر فرو ريختي

    چو شمشير بر گردن افراختي

    چو كوه از سواران سر انداختي

    زخون دليران به دشت اندرون

    چو دريا زمين موج زن شد زخون

    بروز نبرد آن يل ارجمند

    بشمشيرو خنجر ، بگرز و كمند

    بريد و دريد و شكست و ببست

    يلان را سر و سينه و پا و دست.

    زال فر و زور فرزند نامدار خود را نگاه مي كرد و از شادي دل در سينه اش مي طپيد. هزار و صد و شصت تن از گردان دلير بدست رستم از پا در آمدند. شكست درسپاه توران افتاد و بازماندگان پريشان و پراكنده رو بگريز نهادند و بسوي رود جيحون راندند. گنج و خواسته آنان همه بچنگ سپاه ايران افتاد. پهلوانان ايران فيروز و شادمان به لشكر گاه خود باز آمدند و به آفرين خواني كي قباد رفتند. رستم نيز خشنود و سرافراز نزد كي قباد رسيد. كي قباد بر پاي جست و دست او را در دست گرفت و كنار خود بر تخت نشاند و زال را نيز بر دست ديگر خود جاي داد و سپاس بجاي آورد.


    دوباره خواهيم روييد...




  7. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  8. #4
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/11/رستم و کیقباد

    آشتی خواستن پشنگ


    از آنسوي افراسياب گريزان تا كنار رود جيحون تاخت. در آنجا هفت روز آرام گرفت. هشتم روز روانه درگاه پدر شد و پشنگ پادشاه توران را گفت «اي پدر نامدار، جنگ جستن و پيمان شكستن تو با ايرانيان سزاوار نبود و از اين جنگ نيز سودي بدست نيامد و دودمان فريدون از ايران برنيفتاد. هرگاه كه شاهي رفت شاه ديگري به جاي وي باز آمد. اكنون كي قباد به شاهي نشسته است و جنگي نو در انداخته. بدتر آنكه سواري از پشت سام پديد آمد كه پدرش دستان وي را رستم نام نهاد. چون نهنگي دژم بر ما تاخت و لشكر ما را بهم بر دريد. چون درفش مرا ديد و مرا باز شناخت و گرز را برزمين افگند و مرا چنان از سر زين بر داشت كه گوئي پشه اي را از زين بر مي گرفت. سواران جنگي مرا از چنگال وي بدر بردند. تو مي داني كه دل و چنگ من در جنگ چگونه است. اما اين پيلتن شير دل كارزار را به بازي ميگيرد و هنگام كارزار كوه و دريا نزدش يكسان است. گوئي وي را از آهن و سنگ و روي ساخته اند. بيش از هزار كوپال بر تارك وي زدند و وي از جاي نجنبيد. اگر سام دستبردي چون دستبرد رستم داشت يك تن از تورانيان را زنده نمي گذاشت. «اكنون جز آشتي خواستن چاره نيست كه پشت سالار سپاه تو منم و مرا تاب اين پهلوان شيرافگن نيست. بهتر آنست كه به آنچه از فريدون بما رسيده خرسند شويم و بياد آريم كه چه مايه مال و خواسته از ترك و سپر زرين و تيغ هندي و اسبان تازي در اين جنگ از دست داديم و چگونه پهلواناني چون بارمان و گلباد و شماساس كه بدست قارون از پاي در آمدند و خزروان كه بگرز زال كشته شد از لشكر ما بخاك افتادند. بهتر آنست كه از گذشته ياد نكنيم و آشتي بجوئيم.»

    پشنگ را از اينكه خرد نزد افراسياب باز آمده و روانش بسوي داد گرائيده شگفت آمد و بي درنگ نامه اي گرم و آراسته به كي قباد نوشت و وي را درود و آفرين فرستاد و گفت. «داد آنست كه در آغاز از تور بر ايرج شاه ايران گزند آمد. اما اگر ايرج كشته شد كين او را منوچهر باز خواست و تور و سلم را از ميان برداشت. سزاوار آنست كه ما كين از دل بشوئيم و دست از جنگ بداريم و بر آنچه فريدون ميان فرزندان خود بخش كرد خرسند باشيم و جيحون را مرز دو كشور كنيم و از آن نگذريم. ببين كه درين جنگ و ستيز زال از جواني به پيري رسيد و خاك تيره از خون پهلوانان دو كشور سرخ شد. درين گيتي هيچيك جاوداني نيستيم، چه بهتر كه چند روزي را كه در اين خاكدانيم به آشتي بسر بريم، اكنون اگر شاهنشاه اين سخن را بپذيرد و ايرانيان از جيحون نگذرند تورانيان گذشتن از آب را در خواب هم به خود راه نخواهد داد.»

    آنگاه پشنگ نامه را مهر كرد و با ارمغانهاي گرانبها، از تخت هاي زرين و تاج هاي گوهر نشان و تيغهاي هندي و اسبان تازي و خوبرويان زرين كمر، با فرستاده اي نزد كي قباد فرستاد.


    آشتي پذيرفتن كي قباد


    كي قباد چون نامه پشنگ را خواند در پاسخ نوشت كه «اين كينه از شما آغاز شد و شما بوديد كه خون ايرج پادشاه ايران را به ستم ريختند. درين روزگار هم نخست افراسياب بود كه از آب گذشت و جنگجويي پيش گرفت. و باز افراسياب بود كه برادر خود اغريرث دادخواه و خردمند را كه دوستدار آشتي و پيمان داري بود به دم تيغ سپرد. با اينهمه من سر كينه توزي ندارم و چون آشتي خواسته ايد مي پذيرم.» چندي نگذشت كه آگاهي رسيد كه سپاه توران راه خويش در پيش گرفت و از ين سو آب به آن سوي گذر كرد و آتش كين فرو خفت و زمان آسودگي رسيد. آنگاه كي قباد به سپاس ياري و دلاوري كه از رستم ديده بود سرزمين زابلستان تا درياي سند بنام وي كرد و فرمان تخت و افسر نيمروز را بر پرند بنام وي نوشت و با گنج و خواسته بسيار به وي سپرد. كابلستان را نيز به مهراب باز گذاشت. آنگاه زال را سپاس بسيار گفت و فرمان داد تا تختي شاهوار از فيروزه رخشان بر پنج پيل نهادند و پارچه زربفت بر آن گستردند و آنرا با گنجي از جامه زرين و تاج و كمر ياقوت و پيروزه و خواسته هاي گرانبها ديگر با درود و آفرين شاهنشاه نزد زال فرستادند.

    كي قباد ديگر سرداران و پهلوانان چون قارون و كشواد و خراد و برزين و پولاد را نيز هر يك گنج و خلعت شايسته بخشيد و درم و دينار بسيار در ميان سپاه بخش كرد و هر كس را به شايستگي پايه و مايه داد و خود به فر و آئين به پادشاهي نشست. كيقباد صد سال زيست.


    دوباره خواهيم روييد...




  9. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •