سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh Swa.11- بررسي و تحليل وقايع اپيزود دوازدهم فصل ششم لاست (Everybody Loves Hugo)

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: Swa.11- بررسي و تحليل وقايع اپيزود دوازدهم فصل ششم لاست (Everybody Loves Hugo)

  1. #1
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 39
    نوشته ها : 7,504
    سپاس ها : 11,200
    سپاس شده 25,632 در 4,554 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    Swa.11- بررسي و تحليل وقايع اپيزود دوازدهم فصل ششم لاست (Everybody Loves Hugo)

    با سلام خدمت همه علاقمندان و دوستداران سريال زيباي لاست . اپيزود دوازدهم هم نمايش داده شد و اكنون با يك تحليل ديگر از سري تحليلهاي فصل ششم لاست در خدمت شما هستم .
    اپيزود همه هوگو را دوست دارند در حالي به نمايش درآمد كه پيش از اين ميدانستيم كه بنابراين قرار گرفته تا در هر اپيزود به يك يا چند سوال مهم سريال پاسخ داده شود .
    البته در متن داستان هم شاهد همين هستيم ، به اين مفهوم كه در هر اپيزود پاسخهايي براي برخي سوالات در نظر گرفته شده است . در اپيزود قبل تقريبا شاهد روشن شدن تكليف فلش سايدها بوديم و در اين اپيزود چند معماي قديمي ديگر...
    اين كه داستان و اين پاسخ ها داراي كيفيت لازم بود و يا خير را در اين تحليل ، بررسي ميكنيم .
    و اما تحليل اين اپيزود ...


    همه هوگو را دوست دارند ...

    از ابتداي داستان يكي از شخصيتهايي كه همواره مورد توجه بينندگان بوده و بدوق اغراق بايد گفت كه همه ما دوستش داشته ايم هوگو بوده است . او در هر شرايطي سعي ميكرد كمك حال بقيه باشد و حتي اگر كمكي از دستش بر نمي آمد با حرفهاي جالبي كه ميزد و نوع برخوردش باعث تغيير روحيات طرف مقابل ميشد .
    در گذشته هوگو هم تقريبا همين روال وجود داشت .
    زمانيكه گذار افراد اوشينك به جزيره افتاد و يا در واقع بايد گفت كه گذارشان را به جزيره انداختند اين هوگو بود كه از همان شب اول به دنبال رساندن مواد غذايي به بقيه و محبت در حق ديگران بود . اما در زندگي هوگو هميشه يك نقطه تاريك وجود داشت ، او موفق به جلب محبت جنس مخالف خود نشده بود ، نه ازدواج كرده بود و نه دوستي از جنس مخالف داشت . اين روال تقريبا تا زماني كه سرو كله گروه آنالوسيا از سمت ديگر جزيره پيدا شد هم ادامه داشت . ليبي زني بود كه هوگو توانست با او نوعي ارتباط عاطفي ايجاد كند و هر چند كه اين ارتباط به درازا نينجاميد ، اما بلاخره شيشه عدم موفقيت هوگو را شكست .
    داستان دچار تحولات مختلفي شد و با شروع اين اپيزود ميبينيم كه هوگو در فلش سايدها هم همچنان فرديست كه مورد علاقه همه است و البته غير از زنها .
    همان طور كه قبل از اين خدمت دوستان عرض كرده بودم و با اتفاقاتي كه در اپيزود دكترلاينوس افتاد پيش بيني ميشد كه به زودي شاهد حضور دكتر چنگ هم در داستان باشيم . دكتر چنگ كه بنا بر گفته مايلز در موزه مشغول به كاراست ، در اين بخش از ماجرا كه هوگو در حال كمك به موزه است وارد جريان ميشود . او مشخصا تغيير مشخصي از حيث سن و سال نكرده آنچنان كه ميبينيم شرايطي مناسب دارد .
    همان طور كه بارها گفته شد و تا كنون هم ثابت شده اين افراد در سرنوشت عادي خود هم به گونه اي با هم در ارتباط هستند و اكنون براي اين مرتبط بودن عامل ديگري هم پيدا شده به نام دزموند كه بيشتر از او خواهيم ديد و دكتر چنگ هم مسلما در اين ميان حضور بيشتري خواهد داشت .
    بر ميگرديم به داستان هوگو .
    هوگو همچنان گرفتار همان مشكل ارتباط با جنس مخالف است . البته براي اين مسئله دلايل زيادي وجود دارد كه شايد عمده ترين آن شرايط فيزيكي هوگو باشد . آنچه كه از صحبتهاي هوگو و مادرش بر مي آيد اين است كه تلاشهاي مختلفي براي از بين بردن اين مشكل صورت گرفته كه تا كنون همه آنها بي نتيجه بوده است .
    مادر هوگو براي او قراري ترتيب داده كه احتمالا نه اولين اين نوع قرارهاست و نه آخرينش .

    بر مزار ليبي !!

    هوگو با گذشت سه سال از مردن ليبي و در حالي كه بخش اعظم اين زمان را او خارج از جزيره گذرانيده ، همچنان به ياد اوست . حرفهاي زيادي وجود دارد كه هوگو ميتواند آنها را با ليبي در ميان بگذارد . اين كه او بيجهت نمرده و اين كه همه چيزهاي اتفاق افتاده در يك سرنوشت متعالي تر بوده و هست .
    هوگو درباره موضوعي با ليبي صحبت ميكند كه بايد توجه خاصي به آن داشت . همان طور كه دوستان به خاطر دارند ، روال ملاقاتهاي هوگو با افرادي كه به نوعي وجود نداشتند و يا اگر داشتند زنده نبودند از فصل دوم شروع شد .
    ملاقات او در ميانه جنگل با فردي كه ساخته و پرداخته ذهن او بود (ديو) در همان زماني شروع شد كه ارتباطهاي او هم با ليبي در حال شكل گيري بود . البته مشخصا اين ارتباطات در آن زمان ميتوانست مبناي ديگري غير از واقعيت داشته باشد .
    هوگو فردي بود كه با نوعي توهم ذهني زندگي ميكرد و رفتارش طوري بود كه تشخيص داده شده بود كه بهتر است مدتي را در آسايشگاه رواني سپري كند . اين خود مؤيد اين نكته است كه ملاقاتهاي او با افرادي نظير چارلي در بيرون از جزيره ميتوانسته ناشي از همين توهم باشد . هوگو در زماني كه از جزيره خارج شد هم باز از دست اين فشارهاي ذهني خلاصي نداشت و در واقع ميتوان گفت كه همين حس توهم وي در ادامه مبدل به نوعي تماس واقعي تر با ارواح شد . زماني كه چارلي به گوش وي سيلي ميزند تا او را از اين توهم كه او واقعيت ندارد ، بيرون آورد بيش از پيش با شدت اين نوع توهم در هوگو آشنا ميشويم .
    البته در فصول مختلف لاست ديديم كه اين حس در خيلي هاي ديگر از افراد به غير از چارلي وجود داشت و اگر بخواهيم بهتر بررسي كنيم ميتوان از جك ، كيت ، سوير و ... هم نام برد كه در مواقع مختلف دچار حسياتي اين چنيني شدند .
    آنچه در فصل ششم درباره هوگو ميبينيم در ابعاد وسيعي متفاوت از چيزهاييست كه در فصول قبلي شاهد آن بوديم . ارتباط او با مردگان ديگر شباهتي به آنچه قبلا ديده بوديم ندارد . تنها موردي كه نظير آنرا ميتوان در اين باره تطبيق داد آن مورد شطرنج بازي كردن هوگو و اكو در بيمارستان روانيست .
    سوال مهم داستان به نظر من در همين جا شكل ميگيرد .
    چرا حسي كه برخواسته از نوعي ديوانگي در هوگو بود در اين فصل مبدل به نوعي حس بيسيك در او شده و او را در حد يك مديوم و شايد بيشتر ارتقا داده است .
    پاسخ اين سوال به نظر من در فصل گذشته است ، در جايي كه جيكوب به سراغ هارلي رفت و او را ترغيب به حضور در جزيره كرد و در تكميل همين ملاقات هم اول فصل ششم به ديدارش آمد و او را تبديل به رابط خود و بقيه كرد .
    حسيات هوگو به نظر من از اين به بعد دچار تغييراتي اساسي تر شد به نحوي كه نه تنها جيكوب را ميديد ، بلكه ملاقات با همسر ريچارد كه 150 سال پيش مرده بود و يا در اين قسمت مايكل كه 3 سال پيش مرده بود نيز به اين مجموعه اضافه گرديد .
    با همين تعريف در اين بخش ميبينيم كه ايلانا قصد دارد از كشتي بلك راك ديناميت بياورد و از آن براي منفجر كردن هواپيما استفاده كند و در همين زمان است كه با توجه به شنيده شدن صداي پچ پچ ها در اطراف هوگو شاهد حضور مايكل هستيم .
    مايكل به عنوان شخصي كه هنوزهم انتهاي ليست سياه همه بينندگاه لاست قرار دارد ، فردي بود كه با توجه به تلاش براي نجات دادن افراد اوشينك از طريق حضور مجددش در جزيره با هم همچنان فردي نابخشوده باقي ماند . مايكل و پسرش همچنان يكي از معماهاي عجيب داستان هستند . آخرين صحنه حضورمايكل در داستان با توجه به اتفاقات بعدي معمائي ناگشوده باقيمانده است .
    اكنون براي همه دوستان روشن شده كه كريستين (پدرجك) كسي نبوده جز دود سياه ، همين دود سياه در لحظه آخرعمرمايكل در برابر او ظاهر شد و به او گفت كه اكنون وقت رفتنش شده است . ما آن زمان كريستين را مامور و بيان كننده نظرات جزيره ميدانستيم و از همين بابت حضور او در آن محل برايمان عجيب نبود .
    اما اكنون ماجرا تفاوت بسياري كرده و ديگر نمي توان از ماجرا همان تصور گذشته را داشت .
    مشخص است كه دود سياه نمي توانسته در كشتي حضور يابد و كريستين هم مامور جزيره نبوده ، پس فلسفه حضور او در زمان مرگ مايكل چه بود ؟!
    از طرفي اگر جزيره اجازه مردن به مايكل نمي داد ، چگونه بود كه كريستين در قالب فردي ظاهر شد كه انگار نماينده جزيره است و اين اجازه را صادر كرد ؟!!
    اين ماجراي متناقض ادامه مي يابد و در اين بخش به ملاقات مايكل و هوگو مي رسيم .
    ماجرا در اين جا به نوعي سردرگمي ميرسد . چرا كه مايكل مشخصا به هوگو ميگويد كه با انفجار آجيرا افراد بيشتري نابود خواهند شد !!
    پس راه حل كجاست ؟

    ملاحظه كنيد ...
    - اپيزود چراغ دريايي . جيكوب به هوگو ميگويد كه جك بايد كاري انجام دهد ، اين راه را بايد خود جك بايد پيدا كند .
    - اپيزود غروب آفتاب . همه افراد داخل معبد به دست دود سياه قتل عام ميشوند .
    - اپيزود دكتر لاينوس . جك در حد يك رهبر نشان ميدهد و با ريچارد طوري رفتار ميكند كه انگار مسير را پيدا كرده است .
    - ا1يزود دكتر لاينوس . چارلز ويدمور با يك زير دريايي به جزيره مي آيد .
    - اپيزود شمارش از بي نهايت . جيكوب به ايلانا ميگويد كه ريچارد به او خواهد گفت كه بايد بعد از رفتن به معبد چه كند .
    - اپيزود شمارش از بي نهايت . روح همسر ريچارد به او ميگويد كه بايد مانع خروج دود از جزيره شود .
    - اپيزود پكيج . ريچارد كاملا مطمئن است كه بايد هواپيماي آجيرا را نابود كرد .
    - اپيزود همه هوگو را دوست دارند . مايكل ميگويد كه منفجر كردن هواپيما كار اشتباهيست و همه بيجهت كشته خواهند شد !!

    تنها چيزي كه در اين بين وجود دارد اينست كه راهي وجود دارد كه هنوز هيچ كس نتوانسته آنرا پيدا كند . به نظر ميرسد كه نشان دادن اين راه حتي از عهده جيكوب نيز بر نمي آيد . چرا كه اگر او آدمهاي مختلف را به جزيره آورده و اينقدر سرنوشتهاي مختلفي برايشان در نظر گرفته بهتر آن بود كه اگر مسيررا هم ميداند زودتر به آنها نشان ميداد تا زمان بيشتر از دست نرود وموقعيتها پي در پي از دست نرفته ، افرادي كه بايد برنده ماجرا باشند برنده شوند .
    اما اين كه هنوز براي هيچ كس راهي وجود ندارد و اين كه نه دود و نه ويدمور و نه جيكوب نمي دانند كه چه بايد كرد باعث شده كه موجي از سردرگمي داستان را فرا بگيرد و احتمالا سرنوشت از جايي بيرون خواهد آمد كه هيچ كس تصورش را نمي كند .
    اكنون بيش از هر زمان ديگري ميتوان گفت كه هدايت كننده اصلي اتفاقات جزيره ، هيچ يك از افراد نام برده شده نيستند و بايد در جستجوي نيرويي فراتر از اين افراد در معادلات جزيره بود .

    ملاقات با گذشته !!

    در اين بخش به همان نتيجه اي ميرسيم كه دزموند در اپيزود قبل به آن رسيده بود . اين افراد اوشينك نمي توانند به راحتي از عوارض اتفاقاتي كه در گذشته برايشان رخ داده و تغييرش داده اند رهايي يابند .
    هوگو هم از اين قاعده مستثني نيست و همچنين ليبي .
    ميبينيم كه در بين افرادي كه در جزيره بوده اند برخي داراي قدرت ارتباط بيشتري با دنيايي هستند كه قاعدتا بايد از حافظه شان پاك شده باشد و برخي ديگر كمتر از اين خاصيت بهره مند هستند .
    بعضي از اين افراد طي شرايطي خاص به اين آگاهي ميرسند ، مانند چارلي ، دزموند و حتي دانيل و برخي ديگر مانند ليبي اين خاطرات مبهم باعث شده كه ديگران فكر كنند كه ديوانه هستند .
    گروه ديگري هم مانند الوييز ممكن است كه اين مسائل جزو آگاهي هايشان باشد و بر تمام سطوح آن اشراف داشته باشند كه البته دليل اين خاصيت همچنان نامشخص است .
    در هر حال ملاقات هوگو با فردي كه مادرش گفته ميسر نمي شود و در عوض امكان ملاقات او با ليبي فراهم ميشود . ليبي مشخصا هوگو را ميشناسد و او را كاملا به ياد مي آورد . اما خوب اين منحصر به خود اوست و هوگو بر عكس او چيزي را به ياد ندارد .
    يك ايده اي از قديم وجود داشته و درباره اين موضوع هم صدق ميكند . اين كه عشق واقعي براي هر فرد در جهان يك نمونه بيشتر نيست . ممكن است كه راههاي مختلفي در اين باره طي شود ، اما سرانجام هر كس آن فردي را كه درتقديرش قرار گرفته خواهد ديد و در اولين نگاه خواهد فهميد كه اين فرد همان است كه بايد باشد .
    در مورد ليبي اين مسئله كاملا مصداق دارد . با اين كه هوگو و ليبي هرگز همديگر را نديده اند ، اما همان بار اول هم كه در جزيره همديگر را ديدند به يكديگر جذب شدند . اكنون هم اين نوع جاذبه با يك پيشينه ذهني سراغ آنها آمده والبته هنوز زمان لازم است تا هوگو هم به اين مسئله برسد .
    زماني كه هوگو متوجه رواني بودن ليبي ميشود و ليبي توسط دكتر بروكس به سمت ماشين هدايت ميشود ، با خود فكر ميكند كه اين هم چون ديوانه بود به من علاقه مند بود . اما ميدانيم كه دلايل ديگري در بين است .
    به هر حال ليبي موفق به زدن جرقه اوليه در ذهن هوگو شده و فعلا همين كافيست .

    مرثيه اي براي هيچ ...

    زماني كه براي اولين بار ايلانا را در فصل پنجم داستان ديديم ، همه حس كرديم كه شخصيت محكمي دارد و بيش ازهر كس ديگري ممكن است از جزيره بداند . او فرستاده جيكوب بود و بنا به برنامه اي وارد جزيره شده بود . گروهي كه همراه او بود به نظر گروهي حرفه اي ميرسيد و شخصي مانند برام با آن چهره بخصوص و چشمان نافذ به نظر كسي بود كه از اعماق اسرار برخواسته و به ميان جزيره آمده بود . جمله مشهور برام كه ما طرفي هستيم كه پيروز خواهد شد و اين كه ما آدم خوبها هستيم بيش از پيش توقع ما را از اين افراد بالا برد .
    با اين كه افراد گروه ايلانا در اول همين فصل توسط دودسياه تار و مار شدند و همان زمان هم من گفتم كه اين مرگ براي آنها به نوعي هجو به نظر ميرسد ، اما حتي خودم هم فكر نمي كردم كه اين سرنوشت به شكل كاملا سطحي تري نصيب ايلانا هم بشود .
    ايلانا كه بعدا مشخص شد ارتباطي نزديك به پدر و فرزندي با جيكوب داشته و توسط او براي اين ماموريت آماده شده است ، فردي بود كه براي محافظت از داوطلبان وارد جزيره شده بود . داوطلباني كه حس ميشد نياز خاصي هم به حضور او ندارند . اما هميشه فكر ميكرديم كه ايلانا به هر حال در جايي حركتي خواهد كرد كه بي معني بودن حركات قبلي جبران شود .
    زماني كه او گفت ادامه مسير را نمي داند و جيكوب گفته كه ريچارد ميداند چه بايد كرد ، اندكي مشكوك شديم كه پس چرا جيكوب او را به جزيره فرستاده و زماني بعد كه مشخص شد ريچارد هم پاسخ را نمي داند متعجب تر شديم . اما به هر حال فكر ميكرديم كه پاسخي وجود دارد كه ما به زودي آنرا در خواهيم يافت.

    اكنون به زماني رسيديم كه بايد دريابيم چرا جيكوب ايلانا را به جزيره فرستاد و اصولا ايلانا چه كرد كه اگر نمي ‌آمد انجام آن كار ميسر نمي شد ؟!
    ايلانا فردي بود كه سعيد را به جزيره برگرداند و ايلانا بود كه ميدانست بايد به پاي مجسمه برود و جسد جان را نشان ريچارد دهد . ايلانا زماني به آنجا رسيد كه جيكوب كارش تمام شده بود و تنها تاثير او برشرايط بعد از جيكوب اين بود كه سازندگان با قرباني كردن افراد او به ما نشان دهد كه اگر جيكوب نباشد چه پيش خواهد آمد .
    ايلانا موفق شد جسد جان لاك را هم به خاك بسپارد و حركت ديگر او نجات مايلزاز معبد بود ، زيرا بقيه خود به خود نجات پيدا كرده بودند .
    او خيلي تلاش كرد تا بتواند منظور اصلي جيكوب را بفهمد و در آن راستا حركت كند . اما شايد تنها لحظه اي كه او توانست تاثير مثبتي داشته باشد همان زماني بود كه بن را در ميانه راه به اردو برگرداند .
    آخرين تاثير ايلانا بر زندگي خودش و ديگران همان مردنش بود . آوردن ديناميت از كشتي بلك راك و انجام دادن حركاتي كه حتي يك معلم مدرسه مثل آرتز هم ميدانست كه ميتواند خطرناك باشد از جمله حركات عجيب و غير قابل جبران او بود .
    ايلانا لحظات خوبي را در داستان ايجاد كرد و مرگش هم مسلما هيچ كس را خوشحال نكرد .
    اما سوالات بزرگ داستان همچنان بر سر جاي خود است .
    چرا ايلانا به جزيره آمد ؟
    تاثيراو چه بايد ميبود ؟
    آيا كار جزيره با ايلانا همين بود كه بيايد و بميرد ؟

    در اين ميان هوگو جمله جالبي ميگويد كه ميتواند كليت ماجرا را به شكلي ديگر ترسيم كند .
    اين كه چطور ميشود نابود شدن هواپيما و ماندن آنها در جزيره را ، نجات تلقي كرد ؟
    چطور ميتواند گير افتادن دودسياه و آنها در يك چنين مكاني باعث خرسندي افراد شود ؟
    ايلانا در حال گفتن اين است كه او براي محافظت از آنها آموزش ديده و ميگويد كه براي آنها بهترين راه را ميخواهد و ...
    جزيره پاسخ تمام سوالات را يك جا به او ميدهد .

    خارج از تحليل ...

    خاطرم هست كه زماني كه براي اولين بار افراد اوشينك از كنار ساحل براي آوردن ديناميت به بلك راك رفتند و برگشتند تقريبا بيش از نصف روز زمان گذشت . اگر خاطرتان باشد پاسي بعد از نيمه شب بود كه به ايستگاه سوان رسيدند .
    با بررسي هايي كه بر روي نقشه هاي موجود جزيره انجام دادم به همين نتيجه رسيدم كه فاصله تا بلك راك بسيار زياد است و پياده بايد همان حدود نصف روز در ميان جنگل و ديگر عوارض طبيعي راه باشد .
    حال اينكه چطور ايلانا به اين سرعت اين فاصله را طي كرد و رفت و برگشت سواليست كه جوابي براي آن ندارم .
    به نظر ميرسد كه ديگر فواصل جزيره هم در همين حد كوتاه شده اند . گاها شاهد هستيم كه سازندگان از خاطر برده اند كه برخي از فاصله ها در فصول اوليه چقدر طول ميكشيده است !!


    چرا بايد صبر كرد ؟

    سوير ميرود كه براي خودش و دودسياه درد ساز شود . احتمالا تنها دليلي كه باعث ميشود دود سياه او را تحمل كند اين است كه هنوز نياز به حضورش دارد .
    سوير كه انگار خودش هم به اين مسئله واقف است مرتب وبه بهانه هاي مختلف از دودسياه چيزهايي ميپرسد كه با توجه به اين كه خودش هم ميداند جوابي نخواهد گرفت ، عجيب به نظر ميرسد .
    متكك هاي او بيش از پيش روال غير منطقي داستان را به چالش ميكشد . شايد اينها همان چيزهايست كه ما هم به عنوان بيننده از آن ناراضي هستيم .
    دودسياه به تراشيدن چوبي مشغول است كه به سوير ميگويد ، زماني كه وقتش برسد خود چوب به آنها خواهد گفت كه چرا تراشيده ميشود . البته اين جواب ازطرف موجودي كه ماورا الطبيعه ترين عنصر داستان است بي معني نيست و بايد انتظار دليل خاصي براي اين گفته او را داشته باشيم .
    تقريبا همين جاست كه دود تكليف را براي بقيه مشخص ميكند . تكليفي كه از ابتداي يارگيري او انتظار آن ميرفت .
    افرادي كه با هم آمده اند بايد با هم از جزيره خارج شوند و به تنهايي امكان خروج نيست . پس بايد صبر كرد و تا جك ، سان و هوگو هم به اين جمع بپيوندند .
    اين سوال همانقدر كه خنده دار به نظر ميرسد ، روشن كننده هم هست . بايد به زودي منتظر اضافه شدن بقيه گروه به اين افراد باشيم ، زيرا خروج از جزيره براي هيچ كدام از اين افراد بدون هم ممكن نيست .
    سوال عالمانه كيت هم با جواب عاقلانه دودسياه تكميل ميشود .
    بگذار اميدوار باشيم كه تو اشتباه كرده باشي .
    البته اشتباه كردن كيت چيز عجيبي نيست .

    سعيد به كمپ بر ميگردد و البته با دست پر . همان طور كه ديديم او توانست دزموند را هم با خود از جزيره هايدرا خارج كند . اين كه چرا افراد ويدمور با توجه به فرار زويي و با امكانات پيشرفته نتوانستند دزموند را نجات دهدند به نظر من دليل ساده اي دارد .
    احتمالا اين روند همان چيزيست كه ويدمور به دنبالش بوده و گرنه دنبال كردن سعيد و دزموند در حالي كه خيلي هم دور نشده بودند كاري نشدني نبود .
    دودسياه كه انگار خودش هم هنوز به اندازه كافي به قابليتهاي سعيد اعتماد ندارد ، او را سوال پيچ ميكند . اما زماني كه دزموند را همراه او ميبيند خيالش آسوده ميشود .

    ارتباطات سعيد و دودسياه در اين بخشهاي داستان پيوستگي خاصي دارد . شايد هر چه بيشتر قلب سعيد تيره ميشود ما هم بيشتر حس ميكنيم كه منظور دوگان از اين كه ميخواست هر چه سريعتر سعيد را بكشد چه بود .
    بايد خاطر نشان كرد كه يكي ديگر از مقاصدي كه جيكوب در رسيدن به آنها نا موفق ماند همين نابودي سعيد بود .
    تصور من اينست كه حضور سعيد ، همان طوركه از گفتگوهاي اين بخش از داستان مشخص است ، براي ورود افراد به جزيره الزامي بوده است . البته در خروج هم با استناد به گفته هاي دودسياه روال تفاوتي ندارد . با اين منوال بايد تصور كرد كه افراد ايلانا چاره اي جز آوردن سعيد به داخل جزيره نداشتند و جيكوب تلاش كرد كه به محض رسيدن او به جزيره در اولين واكنش افراد معبد بتوانند سعيد را نابود كنند .
    كاري كه متاسفانه هيچ كس موفق به انجامش نشد و در نهايت اين سعيد بود كه با كشتن دوگان و مترجم ، مسير ورود دودسياه به معبد را هموار كرد .
    البته هنوز هم مشخص نيست كه در فرايند خروج از جزيره معبد و آدمهايش چه مانعي ايجاد ميكردند كه بايد به آن روزگار دچار ميشدند . اما با فرض اين كه مسير خروج دود از معبد ميگذشت بايد گفت كه هيچ كس در اين راه به اندازه سعيد موثر واقع نشد .
    خدمات سعيد كم كم اهميتي فراتر از خود دود سياه ميابد به نحوي كه بدون سعيد شانس موفقيت دود سياه از جزيره عددي در حد صفر است .
    همين به اندازه كافي مؤيد اين نكته است كه جيكوب نمي توانسته بر همه اتفاقات اشراف داشته باشد و بعد از اين هم معلوم نيست همه چيز همان طور كه جيكوب مي خواسته پيش برود .
    با همين روال خيلي از اتفاقات از جمله مرگ ناگهاني ايلانا را ميتوان توجيه كرد ، اين كه خواست جزيره همان خواست جيكوب نيست و بر همين اساس ممكن است اتفاقات غير قابل پيش بيني ديگري هم در ادامه رخ دهد .
    اگر دقت كنيد تا اين جا هيچ كس دست بالا را در درگيري هاي چند گانه داستان ندارد .
    هر كدام از طرفيت سعي كرده اند به بهترين نحو ممكن از برگهاي خود استفاده كنند و البته نتيجه ممكن است به نفع هيچ كدام رقم نخورد .

    خاكستر جيكوب ...

    با مرگ ايلانا ، موضوع اساسي اينست كه چه بايد كرد ؟!
    در اين باره توافق وجود ندارد . جيكوب هم تماس جديدي با هوگو برقرار نكرده و به همين خاطر مسير همچنان مبهم است .
    مرگ ايلانا شايد نشانه اي باشد كه ديگر نبايد به دنبال انفجار و انهدام بود . اما ريچارد به عنوان كسي كه رهبر گروه به نظر ميرسد و در فعالترين دوران خودش در مدت حضور در جزيره ، به شدت بر ادامه مسير ايلانا پافشاري ميكند .
    با توجه به اين كه هيچ راهي به نظر منطقي نميرسد ، افراد گروه و همچنين بينندگان بايد همچنان سر در گم بمانند .
    در اين بخش اتفاق عجيب ديگري هم رخ ميدهد . هارلي از ميان اشياي ايلانا كيسه اي را كه او از خاكستر جيكوب پر كرده بود بر ميدارد . احتمالا اين خاك در جايي گره گشا خواهد بود .
    اما سوال اينجاست كه هوگو چطور فهميد كه متحويات داخل اين كيسه چيست ؟
    براي هوگو اين كيسه نبايد معني خاصي داشته باشد . اصولا يك كيسه كه پر از خاكستر باشد چه معني اي ميتواند داشته باشد .
    هوگو در زمان مرگ و سوزانده شدن جيكوب در آن محل نبود و در هيچ مرحله اي تا زمان رسيدن به ساحل نمي توانست ارتباطي با گروه همراه ايلانا داشته باشد تا احيانا بفهمد كه داخل كيسه چيست .
    حتي در اين جا جيكوب هم حضور پيدا نكرد تا بگوييم كه احتمالا او به هوگو اهميت كيسه را اطلاع داده است . به هر حال هوگو كيسه را بر ميدارد و بلافاصله بر خلاف نظر قبلي اش كه ميخواست به سراج آجيرا نروند ، نظر ميدهد .
    اين تغيير نظر سريع هوگو شك برانگيز است . اما زماني كه او به جك ميگويد كه به او اطمينان كند ، اين فكر پيش مي ايد كه شايد جيكوب اين طور خواسته . در هر حال گروه با اين منطق همراه ريچارد ميشوند .

    تاثيرات دزموند ..

    دزموند همان طور كه در انتهاي اپيزود قبل شاهد بوديم تصميم گرفت تا ليستي از افراد اوشينك را بدست آورد و حقايق را به آنها نشان دهد .
    او در اولين گام به سراغ هوگو ميرود و اين در حالي است كه هوگو همچنان با مسئله ليبي درگير است .
    دزموند سعي ميكند به نحوي براي هوگو اين نوع ارتباط را روشن كند . البته براي هوگو هنوز زود است كه تمام حقايق را از دزموند بشنود . خصوصا كه بعيد به نظر ميرسد كه خود دزموند هم همه چيز را بداند .
    اما در همين گفتگوي ساده دزموند دومين جرقه را در ذهن هوگو ايجاد ميكند .
    هوگو مشخصا تحت تاثير قرار گرفته و با حس علاقه اي كه نا خود آگاه در وجود او نسبت به ليبي به وجود آمده مطمئنيم كه او ليبي را پيگيري خواهد كرد .
    دزموند اما مشخص است كه ميخواهد اين حركت را به جاي مشخصي برساند . اما كجا ؟

    ملاقات با مرد استثنايي !!

    دودسياه آنچنان كه بايد از ديدن دزموند متعجب نيست . در واقع اين طور به نظر ميرسد كه او آنطور كه بايد از خواص دزموند اطلاع ندارد . او دزموند را ميشناسد و سعي ميكند از او اطلاعاتي استخراج كند .
    اما حقيقت اينست كه خود دزموند هم داراي اطلاعات مشخصي در اين باره نيست .
    او توسط ويدمور دزديده شده و در حين قرار گرفتن در ميان امواج الكترومغناطيس به نوعي رضايت خاطر از كاري كه بايد انجام دهد دست يافت .
    او خود را رهرو مسير نامشخص ميداند و مانند نهالي به هر سو خم ميشود .
    دود سياه نمي تواند چيزي از دزموند بدست آورد .
    اين كه دزموند چه قابليتي دارد كه براي ويدمورحياتيست است ، احتمالا بر خود دود سياه هم پوشيده است .
    اما در ميان سوال و جوابهاي اين دو، نكته اي براي دودسياه مشخص ميشود .
    اين كه دزموند نميداند كه ماهيت او چيست و جان لاك مدتهاست كه مرده است .
    اين براي دود ميتواند مفاهيم مختلفي داشته باشد . شايد براي منظور ويدمور بهتر اين بوده كه دزموند نداند با چه پديده اي روبروست .
    البته ما به عنوان بيننده ميدانيم كه دزموند و ويدمور فرصتي براي صحبت در اين مورد پيدا نكردند و از اين بابت نمي توان مفهوم خاصي براي حرفهاي دزموند تعيين كرد .
    دودسياه تصميم ميگيرد كه زماني را بدون حضور سعيد با دزموند بگذرادن و سعيد را به كمپ مي فرستد .

    سوال مهم همچنان بر سر جاي خود باقيست .
    اين كه دزموند از چه بابت ميتواند در معادلات جزيره تاثير بگذارد ؟

    نابودي بنياد نابودي !!

    افراد گروه ايلانا به بلك راك نزديك ميشوند و اين براي بار دوم در طي يكروز است كه اين مسير پيموده مي شود .
    در اين بخش شاهد گفته حكيمانه اي از بنجامين هستيم كه واقعا بيننده را به فكر فرو ميبرد .
    اگر عاقبت كسي مانند ايلانا كه فرستاده خود جيكوب بود و آموزش ديده او ، به اين ترتيب به پايان رسيده است و اگر به قول بنجامين كار جزيره با او تمام شده باشد ، بايد در نظر گرفت كه يك يك افرادي كه در داستان هستند به شكلهاي مختلف با پايان كارشان در جزيره نابود خواهند شد !!
    اين مسئله كه شايد يكي از مسائل آزار دهنده داستان نيز باشد حد افراد را تا اندازه يك ابزار پايين مي آورد و ما ميدانيم كه مايكل ، ژوليت ، جيكوب ، ايلانا و ... همه رهروان همين مسير بوده اند و بقيه نيز از اين جريان نمي توانند بگريزند .
    با اين تعريف ميتوان انتظار داشت كه تا زماني كه جزيره به هر نحو زير آب خواهد رفت ، افراد بسيار ديگري ، يا به طور صحيح همه افراد زنده حال حاضر جزيره به افراد مرده بدل خواهند شد و به نظر ميرسد كه از اين جريان گريزي نيست .
    با رسيدن به كشتي بلك راك ، متوجه ميشويم كه چرا بايد به هوگو زماني كه نظرش را كاملا عوض كرد شك ميكرديم .
    هوگو جلوتر از ديگر افراد خود را به بلك راك ميرساند و آنرا با همه ديناميتهايش منفجر ميكند .
    او به يكباره تصميم گرفت كه براي هميشه عامل مرگ بسياري از افراد را از بين ببرد .
    تا اين جا ديديم كه نفرات زيادي به توسط ديناميتهاي داخل بلك راك نابود شدند ، چه از افراد بومي جزيره و چه اوشينك ها . اكنون هوگو براي هميشه خيال همه را راحت ميكند ، اما اين پايان ماجرا نيست .
    هوگو به مايلز ميگويد كه تحت تاثير حرف مايكل اين حركت را انجام داده و البته اين خود توليد كننده موضوعي جديد است .
    از اين به بعد بايد چه كرد ؟

    به موازات عجايب !!!

    با رفتن هوگو به بيمارستان سانتا روزا بخش ديگري از يك ماجراي عجيب رقم ميخورد .
    هوگو بلاخره اين جرات را به خود ميدهد تا ليبي را پيگيري كند و حتي براي ملاقات با او حاضر به پرداخت مبلغي كلان به بيمارستان ميشود .
    او مشخصا چيزي از گفته هاي ليبي به خاطر ندارد ، اما حس ميكند كه ميتواند روي اين ارتباط حسابي بخصوص باز كند .
    ليبي به شكل واضحي به سمت هوگو تمايل دارد و اين مسئله براي هوگو خوشايند است .
    نكته اي كه من مجبور شدم به آن خاطر هم زيرنويسهاي مختلف را نگاه كنم و هم در انگليسي انها دقت كنم ، جاييه كه هوگو جمله from some bizarro alternate universe رو به كار ميبره .
    در حقيقت ميشه اين جمله رو چند جور معني كرد و البته همه معاني ، بين دنياي موازي و دنياي جايگزين و دنياي ديگر متغييرهستند . اين جمله هر طوركه معني شود يك چيز در آن ثابت است ، اين كه سازنده از اين به بعد يك كلمه اي را در سناريوها به كار ميبرد كه مسلما بدون دليل نيست .
    بحث اين كه دنياي ديگري در كاراست كه اتفاقات درآن به موازات اين دنيا رخ ميدهد و همين دليليست كه افراد اين دنيا حوادث دنياي ديگر به ذهنشان ميرسد ، شايد بتواند يك توجيه منطقي براي داستان باشد .
    يكي از بحث هايي كه مرتبا در اين انجمن وجود داشته اينست كه ممكن است كه سازنده ها بخواهند در اين داستان از تئوري جهانهاي موازي استفاده كنند .
    به نظر من و اكثر كساني كه منطق سريال رو دنبال ميكردند اين ايده به هيچ عنوان مناسب براي داستان لاست نبود . اما خوب در عين حال ايده ايست پاسخ گو .
    ممكن است كه براي ما مفهوم درستي ايجاد نكند ، اما اگه درست در لحظه اي كه ژوليت به بمب هيدروژني ضربه ميزد باعث شده باشد كه دو دنياي مجزا از هم در عرض زمان و مكان ايجاد شود ، آنوقت خيلي از اتفاقات اين فلش سايدها معني بهتري پيدا ميكند و بايد گفت كه اين مسائل دقيقا همان چيزي نيست كه در حال ديدن آن هستيم .
    من در اين نوشته به دنبال بررسي بحث جهانهاي موازي نيستم و البته فكر ميكنم درباره لاست هم مصداق پيدا نمي كند .
    از طرفي هم وقتي كه ميبينيم كه اين تصور در لاست ، توسط سازنده دخيل ميشود ، ميتوان فكر كرد كه اين ايده را هم بايد وارد دايره انتخابهايمان كنيم .

    هوگو اولين قرار ملاقات خود را با ليبي تنظيم ميكند و به اين ترتيب تمام گامهاي اوليه براي وارد شدن اين دو به زندگي هم پيموده ميشود .

    ماجراي مردي كه 3 سال دكمه را ميفشرد ...

    دزموند و دودسياه عازم محل نامعلومي هستند . دودسياه سعي ميكند به شكلي به دزموند بفهماند كه سه سال حضور او در جزيره بي دليل بوده و اكنون هم بدون دليل او را به جزيره آورده اند .
    دود سياه با توجه به حضور طولاني اش در جزيره و اين كه مبناي وجودي دريچه را هم ميداند ، حضور دزموند در دريچه را زير سوال ميبرد .
    حال اينكه دزموند به دلايل همان سفر زماني و همان چيزهايي كه در فلش سايد خود ديده مبدل به آدمي شده كه همه چيز را جهت رسيدن به آن روزگار ميداند و براي دزموند آن شرايط آنقدر جذاب بوده كه حتي ميتوان گفت كه انگار در حال پياده روي بر روي آسمان است .
    دزموند اعتقاد دارد كه جزيره براي همه افراد كار كرده و البته در اين مورد خاص منظورش ايستگاه سوان است .
    او با اين كه خود به خوبي ميداند كه ايستگاه سوان چه خاصيتي داشت و به چه سرنوشتي دچار شد با اين وجود بر اين اعتقاد است كه اين كار دليل خاص داشته است .
    حضور پسر بچه اي كه حتي از حيث چهره هم شباهت بسيار زيادي با جيكوب دارد در اين جا باز قابل توجه است . اين پسر كه حضورش باعث عصبي شدن دودسياه ميشود توسط دزموند هم ديده ميشود .
    مشخص نيست كه چرا بار اول ريچارد نمي توانست اين پسر را ببيند ، اما به هر حال هم دزموند و هم سوير توانستند او را مشاهده كنند و البته هر دو هم متوجه عصبيت دودسياه شدند .
    اين كه آيا واقعا اين پسر كودكي جيكوب است و يا عامليست از طرف قدرت ديگري در جزيره را نمي توان مشخص كرد . اما به هر حال دود سياه نسبت به او گارد بخصوصي دارد و البته كار خاصي هم در مورد اين پسر بچه از دستش بر نمي آيد و اگر بر مي آمد تا كنون انجام داده بود .

    معادلات جزيره در حال پيچيده تر شدن است و حضور دزموند در جزيره را زماني كه با لبخندهاي مرموز پسرك كنار هم قرار دهيم متوجه ميشويم كه دود سياه راه سختي در پيش رو دارد .
    پسرك هم تا اين جا اقدام خاصي عليه دودسياه انجام نداده ، غيراز اين كه درباره سوير به او هشدار داد كه نمي تواند او را بكشد . شايد هم اين هشدار جنبه اي عمومي تر داشته و يا رمزي بود بين او و دودسياه .
    به هر حال دود سياه به خوبي او را ميشناسد و بايد صبر كرد و ديد كه با آشنايي بيشتر با اين پسرك با چه بخشي از رازهاي داستان آشنا خواهيم شد .

    هوگوي رهبر ...

    با انفجار بلك راك اكنون هوگو كاملا در برابر ريچارد قرار گرفته و به طبع طرفداراني هم دارد . ريچارد ميخواهد برنامه انفجار را همچنان ادامه دهد و البته به اين موضوع فكر نمي كند كه شايد انفجار راه درستي نيست كه مرتبا دچار مشكلات و موانع ميشود .
    از طرفي به نظر ميرسد كه ريچارد فراموش كرده كه هدف آنها به غير از نگاه داشتن دودسياه در جزيره چيز ديگري هم هست . اين كه كسي ديگر طي روالي جايگزين جيكوب شود .
    در ميان گروه ايلانا دو نوع طرز فكر وجود داشت كه نوع اول به دنبال بحث داوطلبي بود و نوع دوم به دنبال جلوگيري خروج از جزيره دودسياه ، تنها فردي كه در اين ميان نيم نگاهي به هر دو سوي داستان داشت ايلانا بود كه اكنون با توجه به مرگ ناگهاني او ديگر نمي توان همه عقايد را يكجا با هم جمع كرد .
    پافشاري ريچارد بر استفاده از مواد منفجره براي نابود سازي هواپيماي آجيرا و از طرفي ايستادگي هوگو در برابر او باعث ميشود كه در نهايت گروه به دو دسته تقسيم شود . هوگو سعي ميكند كه با عنوان كردن اين كه جيكوب به او گفته كه بايد با دودسياه صحبت كنند همه را در يك مسير قرار دهد كه البته در اين راه موفق نيست .
    ريچارد حاضر به همراهي نمي شود و از گروه به همراه بنجامين و مايلز جدا ميشود . در اين باره ميتوان گفت كه افرادي از بدنه اصلي گروه جدا شدند كه يا مدت مديدي را در جزيره گذرانيده بودند و يا در جزيره متولد شده بودند . اين شرايط درباره ريچارد ، بنجامين و مايلز كاملا صدق ميكند .
    اين كه ايده صحبت كردن با دودسياه از كجا به ذهن هوگو متبادر شد واقعا مشخص نيست . نه جيكوب به او در اين باره چيزي گفته بود و نه مايكل چنين راهي را پيش پاي او گذاشته بود و نه چيز ديگري !!!
    هوگو ناگهان به صورتي جن آسا به اين نتيجه رسيد كه بايد با دودسياه صحبت كنند . البته ميدانيم كه دودسياه هم به دنبال همين جريان است و در صحنه هاي قبلي ديديم كه انتظار آمدن اين افراد را ميكشد .
    هوگو در بحثي كه بين او و ريچارد در ميگيرد ، خود را تا حد يك رهبر بالا ميبرد و از موضعي با ريچارد صحبت ميكند كه او را مختار به ماندن و يا رفتن كند .
    جك ، فرانك ، سان و البته هوگو تشكيل دهنده گروه صحبت با دود سياه هستند .
    به نظر من با توجه به اتفاقاتي كه تا كنون در داستان رخ داده شايد بهترين كاري كه ميشد كرد اين بود كه همه افراد بروند و با دود سياه به مذاكره بنشينند .
    اين گفته به آن دليل نيست كه ممكن است از اين ملاقات نتيجه خاصي حاصل شود و يا روال داستان تغيير خاصي كند . دليل خوش يمني اين ملاقات اين است كه حداقل چند قسمتي از ماجراي پرسه زني در جنگل و دور هم گشتن قهرمانان داستان كم ميشود و همه هر چه سريعتر سراغ اصل مطلب ميروند .
    اين كه بلاخره تكليف چيست و چه كار بايد كرد .
    من در اين باره كاملا با هوگو هم عقيده هستم كه شايد در اين برهه كه ايلانا هم مرد و ريچارد هم جز انفجار فكري در سر ندارد بهترين گزينه اين باشد كه همه به سراغ دود سياه بروند . دود سياه به نوبه خود تقريبا تنها كسي است كه مسيري مشخص تراز ديگران براي خود ترسيم كرده ، او ميداند كه به هر نحو بايد از جزيره خارج شود و در اين باره از هيچ كاري رو گردان نيست و اين درحاليتست كه بقيه بازماندگان قتل عام معبد بر سر هيچ چيز با هم توافق ندارند .
    حرف مايلز در اين جا البته قابل تامل است . اين كه دودسياه فردي نيست كه بتوان با او صحبت كرد .
    البته هوگو و بقيه اعضاي گروه او نظر ديگري دارند .
    خوشحالي ما در انتهاي اپيزود دكتر لاينوس كه بابت جمع شدن همه گروه در زير يك پرچم بود در اين اپيزود به ناخوشي گراييد .
    البته اين اميد به وجود آمد كه بتوانيم با ملاقات دودسياه با جك ، به اسرار جديدي از اين ماجرا پي ببريم .

    زمزمه هايي از عالم برزخ !!

    جستجو براي يافتن دود سياه كار چندان آساني هم به نظر نميرسد . خصوصا كه هوگو از بنياد همه چيزهايي كه در اين باره گفته بود را ساخته ذهن خودش ميداند .
    او به جك ميگويد كه اين ايده خودش بوده كه بروند و با دود سياه به گفتگو بنشينند . البته جك هم كاملا درجريان اين دروغ هوگو هست .
    جك همان طور كه خودش هم عنوان ميكند ، ديگر به دنبال رهبري نيست و تبديل به فردي شده كه بيشتر علاقمند به دنباله روي از ديگران است . دليل اين امر كاملا مشخص است . شماتت هاي سوير بعد از مرگ ژوليت و همچنين گفته هاي دوگان درباره اين كه او باعث مرگ چندين نفر شده ، باعث شد كه جك به كل از وادي رهبري بيرون بيايد و بنشيند و منتظر اتفاقات بماند .
    با اين كه همه همچنان او را به عنوان بهترين گزينه براي جانشيني جيكوب ميدانيم ، اما خودش به اين مسئله قائل نيست .
    جك خسته تر از آن به نظر ميرسد كه بخواهد به راه حل ها فكر كند ، به نظر ميرسد كه آخرين فكر او در اين باره برميگردد به اپيزود چراغ دريايي و پس از آن احتمالا به جاي اين كه راه را يافته باشد ، به اين نتيجه رسيد كه راه اصلي همان هيچ كار نكردن و گوش دادن به بقيه است .
    اين راه حل براي جك هم آسان نيست ، زيرا او ذاتا مرديست كه به گفته آچارا رهبر زاده شده و از همين بابت خيلي از مصائب را تحمل ميكند .
    آزاد بودن براي جك مدتهاست كه مفهوم خود را از دست داده ، حداقل از زماني كه متوجه شد همه زندگي خود را تحت نظر بوده و همه چيز برايش برنامه ريزي شده بوده است. براي جك اكنون مشخص شده كه تفاوتي ندارد كه او مسير را تعيين كند و يا ديگري ، زيرا در نهايت آنچه كه مقدر است رخ خواهد داد .
    اين بخش از داستان اما نكته بسيار مهمتري را در خود پنهان كرده است .

    بلاخره بايد فكر ميكرديم كه روال پاسخ گويي به سوالات به زمزمه هاي داخل جنگل هم بكشد . يكي از بزرگترين سوالات داستان تا كنون اين بود كه صداي زمزمه هاي داخل جنگل چيست و از طرف چه كساني است . اين بخش از داستان در واقع به روشني و وضوح كامل به بيان اين موضوع ميپردازد .
    سازنده براي اين كه ما دچار اشتباه نشويم حتي توضيح آنرا به طور كامل از زبان هوگو بيان ميكند و به اين ترتيب هر گونه تصور ديگري را در اين رابطه از ذهن دوستداران لاست مي زدايد .
    شايد تقريبا همه دوستان از مدتها قبل حدس زده بودند كه صداي زمزمه ها مربوط به ارواح كساني است كه در جزيره گير افتاده اند .
    اين موضوع كه زمزمه ها به نوعي هشدار دهنده هستند و درباره فردي كه صدا را ميشنود به گفتگو ميپردازند ، خيلي وقت پيش به اثبات رسيد . دوستان در همين انجمن حتي به ترجمه اين گفتگوها هم همت گماشتند و اين مسئله را روشنتر از قبل كردند .
    با رسيدن به اپيزود شمارش از بينهات و روشنتر شدن ماهيت جزيره داستان زمزمه ها هم بايد حل ميشد . شايد بهترين راه براي سازندگان اين بود كه قالب تصورات در اين باره را تغيير ندهند و داستان را در قالب تصور بيننده گان دنبال كنند .
    به هر حال در اين بخش ميبينيم كه هوگو با شنيدن اين اصوات به سرعت تشخيص ميدهد كه جريان چيست و به پشت درختان رفته و مايكل را صدا ميكند .
    شايد به نوعي اين صحنه خوب كار نشده باشد ولي چيزي كه اتفاق مي افتد خارج از تصور ما نبوده و نيست .
    مايكل به عنوان كسي كه يكي از افراد نابخشوده داستان بود در ميان گروهيست كه احتمالا در اين برزخ بزرگ سرگردانند .
    با اين كه پرداخت اين قسمت از داستان به هيچ وجه راضي كننده نيست اما با توجه به مفهومي كه بايد منتقل ميكرد به نظر ميرسد كه توانسته رسالت خود را بدون پيچ و تاب زياد به بيننده منتقل كند .
    البته به نظر من سازنده ميتوانست به شكل بسيار زيبا تري اين مسئله را نمايش دهد و داستان با اين تركيب بندي ساده درباره رمزگشايي زمزمه ها يكي از نقاط قوت خود را به راحتي فدا كرد .
    زمزمه ها با توجه به بار معنوي كه درداستان ايجاد ميكنند و از آنجا كه از اولين فصل داستان تا كنون همراه ماجرا بوده اند ، ميتوانستند با پرداختي عمومي تر و حتي در حد يك اپيزود مقداري از ضعف عمومي اين چند قسمت اخير را جبران كنند .
    هوگو با اشاره مستقيم به حضور همه افرادي كه همراه مايكل در جزيره گير افتاده اند بيش از پيش اين ايده را تقويت ميكند كه جزيره جاييست شبيه برزخ و همان طور كه جيكوب هم گفت ، مكاني است حائل بين دنيا و جهنم . هر چند كه نقش بهشت در اين ميان ناديده انگاشته شده و يا حد اقل تا كنون تعريفي براي آن ارائه نشده ، اما باز هم ميتوان به اين ايده قائل بود .
    سرگرداني ارواح در جزيره موضوع تاثر برانگيزيست و زماني كه مايكل از هوگو ميخواهد كه خود را بيجهت به كشتن ندهد ، ميتوان دو نتيجه گرفت .
    اول اين كه شايد مسيري كه داوطلبين ميپيمايند منجر به رهايي اين ارواح سرگردان هم بشود و دوم اين كه اگر هوگو سايرين هم كشته شوند سرنوشتي بهتر در انتظارشان نيست و چه بسا كه خيلي از افراد نيك و بد داستان و حتي ايلانا هم درميان همين ارواح سرگردان باشند و فقط مكانشان تفاوت داشته باشد و يا دنيايشان . چون مايكل از هوگو ميخواهد كه به ليبي بگويد كه متاسف است و اين نشان ميدهد كه يا ليبي در ميان اين ارواح نيست و يا اگر هست در جاييست كه مايكل نمي تواند او را ببيند .
    در هر صورت ايده اي كه دود سياه را تجمع ارواح شرير ميدانست در اين جا باطل ميشود .

    سورپرايز !!!

    اولين قرار ملاقات هوگو و ليبي در كنار ساحل شكل ميگيرد . هوگو همچنان چيزي از آنچه ليبي ميگويد به خاطر ندارد و ليبي هم همچنان در حال و هواييست كه مشخص است با دنياي هوگو متفاوت است .
    راه حل اين مسئله مشخص نيست . با اين كه ليبي بخشهاي مختلفي از اين خاطرات مبهم را به ياد مي آورد اما هوگو همچنان دور از اين خاطرات است . تلاشهاي ليبي نتيجه اي در برندارد و آخرين حد ماجرا اين است كه هوگو اين ذهنيات را توهم ميخواند .
    يادمان هست كه در اولين بار در جزيره هوگو به دنبال سورپرايز ليبي بود و در اين باره توفيقي كسب نكرد .
    اين بار اين ليبي است كه هوگو را سورپرايز ميكند .
    بوسه ليبي دقيقا همان شوك و جرقه نهايي است كه بايد درباره هوگو زده ميشد . هوگو ناگهان به درون حوادث جزيره ميرود و ارتباطاتش را با ليبي به خاطر مي آورد .
    ميتوان يادآوري هاي هوگو وليبي و همچنين ديگران را نوعي ارتباط ذهني به حساب آورد و اگر اين ارتباط با ذهن شخصي ديگر باشد كه هم اكنون وجود دارد و اين افكاررا از آن ذهن و از دنيايي ديگر به ذهن افراد اين دنيا متبادر ميكند باز بايد به دنبال مفهوم جهان موازي بود و اگر واقعا اين يادآوري ها از زماني باشد كه اين افراد سرگذشتشان را عوض كرده اند ، مفهوم بسيار پيچيده تر و مبهم تر از دنياهاي موازي خواهد بود .
    اگر اين افراد هيچ گاه يكديگر را به خاطر نداشتند و همه چيز در بيخبري اما با اتصالهاي بين سرنوشت آنها رقم ميخود ميتوانستيم بگوييم كه همه چيز روالي عادي داشته و فقط سرنوشت عوض شده است .
    اما ماجرا در حقيقت اين نيست . اين افراد به جايي خواهدن رسيد كه همه آنچه برايشان اتفاق افتاده را به خاطر خواهند آورد والبته اين را نميتوانند منطقا به خاطر داشته باشند .
    دزموند مانند فردي كه در حال ايجاد اين اتصالات است از كنار ساحل دور ميشود . او نقشي به عهده گرفته كه بي شباهت به جيكوب در اعصار گذشته نيست .
    ايجاد تغيير در سرنوشت افراد ...

    راهها و چاهها ...

    دودسياه دزموند را به كنار چاهي ميبرد كه از جمله بناهاي است كه تا كنون نديده ايم . اين چاه همان چاه قديمي اركيد نيست و مشخصا در مكاني جديد است و آنطور كه به نظر مي آيد در فضايي باز .
    اين كه دودسياه از آوردن دزموند به اين محل چه هدفي را دنبال ميكند در ابتدا بر ما پوشيده است و به نظر من بر خود دود هم پوشيده بود .
    او انتظار داشت كه شايد بتواند دزموند را متوجه اشتباهش درباره ويدمور بكند والبته دزموند به نوعي شيدايي رسيده كه نه از چيزي مي هراسد و نه نگران چيزي است .
    اين رفتار دزموند دود سياه را عصبي تر ميكند و انتهاي ماجرا با افكندن دزموند به همين چاه خاتمه مي يابد .
    نكاتي كه بين دزموند و دودسياه رد و بدل مي شود براي ما روشن كننده مسائل جديديست .
    اولين نكته در اين بين را شايد بايد به ميزان عمر جزيره مربوط دانست . اين كه دودسياه زمان كندن اين چاه را مربوط به زماني ميداند كه افراد براي كندن آن مجبور به استفاده از دست بوده اند و به همين دليل ساخت آن زياد طول كشيده است .
    اما در مرحله بعد ميگويد كه افرادي كه اين چاه را كنده اند دنبال يافتن پاسخ سوال مشخصي بوده اند . اين كه چرا عقربه ها و يا سوزن قطب نما به سمت محلهاي خاصي از زمين حركت ميكند .
    با اين حساب افراد آن زمان در ادامه مسير قطب نماهايشان به جزيره رسيده اند و يا قطب نماهايشان به سمت محلي خاص در جزيره مي ايستاده است .
    اين موضوع را بايد به عجايب داستان افزود . چطور ممكن است كه افرادي كه وسيله آمدن به جزيره را داشته اند و تا زمان كشف قطب نما هم پيش رفته اند ، براي كندن زمين از دست استفاده كرده باشند ؟
    چطور ممكن است كه قطب نما اختراع شده باشد و مثلا بيل اختراع نشده باشد ؟
    چطور ممكن است كه افرادي به جاي اين كه به طرف قطبين زمين براي كنجكاوي درباره دليل حركت عقربه هاي قطب نما بروند ، تصميم گرفته باشند كه با كندن چاهي در جزيره پاسخ سوالات خود را بيابند ؟
    از همه مهمتر اين كه چه ارتباطي بين قدرت طلبي ويدمور و علم طلبي گذشتگان وجود داشت ؟
    شايد هيچ كدام از اين سوالات را نشود پاسخ داد . شايد دودسياه از اين گفتمان فقط قصد فريفتن دزموند را داشته و با توجه به عدم نتيجه گيري او را به چاه انداخت .
    قدرت طلبي ويدمور و اين كه در جزيره چيزي وجود دارد كه از بابت بدست آوردن آن ويدمور به جزيره آمده و تسلط بر آن نيازمند وجود دزموند است از ديگر نكات مهم اين بخش داستان است .
    اما نكته جالب همان بحث اوليه است . قدمت حضور انسان در اين جزيره همزمان است با قدمت حضور انسان بر روي كره زمين و البته هيچ بعيد به نظر نميرسد كه انسانهاي اوليه ، آدم و حوا و يا هر كسي كه اولين بار روي كره زمين بوده در اين جزيره هم زندگي كرده باشد .
    انداختن دزموند در چاه در حالي اتفاق مي افتد كه دزموند حتي موفق به شناسايي كامل پديده اي كه در برابرش ايستاده نشده است .
    دودسياه خود را به او نمي شناساند و از طرفي هم انتظار دارد كه دزموند از او بترسد !!

    برخورد نزديك از نوع سوم ...

    دودسياه به اردويش بر ميگردد و خيال سعيد را از بابت دزموند راحت ميكند ، زيرا به نظر ميرسد كه اكنون ديگر ذهن سعيد با دود تفاوت چنداني ندارد .
    اما بلافاصله شاهد حضور سوير هستيم و ميدانيم كه او به سرعت شروع خواهد كرد به متلك گفتن و ...
    اما رسيدن هوگو صحبت او را كوتاه ميكند و باعث ميشود كه حتي سوير هم از اين كه پيش بيني دود به وقوع پيوسته و هوگو با پاي خود به اردوي دودسياه آمده تعجب كنند .
    هوگو بلافاصله تكليف را روشن ميكند و به دود ميگويد كه علي رغم اين كه ميان آنها هيچ آشنايي وجود ندارد ، قصد دارند كه صحبت كنند .
    دودسياه هم علاقمند به اين صحبت است زيرا او با يك حركت ناپلئوني ميتواند كل گروه داوطلبين را در يك جا جمع كند و به واسطه آنهاست كه خروج از جزيره ميسر خواهد شد .
    او به هوگو قول صلح ميدهد و مابقي گروه هم به ميدان مي آيند . اين اولين ملاقات هوگو و جك با موجوديست كه حتي نميشود فهميد كيست يا چيست . قيافه اش شبيه مرد اعتقاد داستان است ، اما همان مرد را فداي همان اعتقاد كرده است . اكنون نه اعتقاد معني دارد و نه سرنوشت و نه جيكوب ونه ....
    اكنون همه افراد بازمانده اوشينك به غير از جين در يك جا جمع شده اند و برخورد دود با آنها بسيار تعيين كننده است . در ميان اين آدمها فردي وجود دارد كه شايد تعيين كننده ترين آدم داستان تا به پايان باشد .
    فردي كه براي همه طرفين بازي مهم است و اين شخص كسي نيست جز جك .
    نگاههاي جستجوگر دودسياه و جك به يكديگر مؤيد همين نكته مهم است . اين دو پس از اين يا كاملا در برابر هم قرار خواهند گرفت و يا كاملا در جبهه هم .
    بايد صبر كرد و ديد ...

    انتقام يا سرنوشت ؟

    اگر دزموند در جزيره پس از اين اپيزود به ماهيت دودسياه پي نبرد ، ميتوانيم يك دليل مشخص براي زير گرفتن جان لاك توسط او داشته باشيم .
    دودسياه تا زماني كه دزموند را به چاه انداخت خود را به او معرفي نكرد و دزموند ميتواند در اين زمان آن خاطره را به ياد بياورد و از همين بابت جان را فردي خطرناك بداند .
    فردي كه ايستگاه سوان را نابود كرده و فردي كه راهش را از همه جدا نموده و در نهايت هم او را به درون چاهي پرتاب كرده است .
    با اين تعريف دزموند يك فرد پليد را از جامعه حذف كرده است .
    اما اگر اين طور نباشد ديگر چه دليلي ميتوان براي كار دزموند آورد ؟
    چرا او به يكباره تصميم گرفت كه جان را زير بگيرد ؟
    شايد مي خواهد كه به نوعي او را با جك متصل كند و يا شايد ...
    ميدانيم كه دزموند قصد دخالت در سرنوشت همه اين افراد را دارد و ديديم كه در مورد هوگو اين كار را كرد .
    گفتم كه رفتار او دست كمي از جيكوب ندارد . لحظه اي تصور كنيد كه دزموندي در كار نيست و اين فرد جيكوب است . او به سراغ هوگو ميرود و به او تلنگر ميزند و روال زندگي اش را تغيير ميدهد تا وارد سرنوشتي جديد شود .
    او جان را زير ميگيرد و ممكن است كه اتفاقات مختلفي براي جان بيفتد . اما چرا روال او اينچنين عجيب و غريب پيش ميرود .
    به نظر ميرسيد كه دزموند به يك نوع گردهمايي فكر ميكند . اما ميبينيم كه او ممكن است حتي كساني را هم در اين بين مانند سعيد و جان ، نابود كند و براي اين توجيهي نميتواند آورد .
    جان به هر حال وضعيتي شبيه به آنچه پدرش برايش تدارك ديد پيدا ميكند و با همان شرايط استيصال و درماندگي . اينك نه جيكوب در كار است و نه ...
    شايد نبايد زود قضاوت كرد ...

    نتيجه گيري

    اپيزود همه هوگو را دوست دارند ، اپيزود خوبي بود . البته اين نظر بنده است . اين اپيزود در حد زيادي بيننده را به حال و هواي فصول اول داستان مي برد و به زماني كه هنوز خيلي از مفاهيم در داستان ايجاد نشده بود .
    ارتباط ساده ليبي و هوگو نشانه اي از معصوميت داستان در آن زمان بود و مرگ ليبي را در آن زمان ميتوان مرگ معصوميت در برابر شرارت در نظر گرفت .
    هوگو نيز خود به عنوان نمادي از سادگي و بي آلايش بودن در داستان است . او چه در جزيره و چه بيرون از آن انسان خوبيست و مشخص است كه خوبي در بشره اوست و همين حس است كه علي رغم اين كه حس ميكند ليبي فردي روانيست باعث ميشود كه به دنبال او برود و البته ليبي نشان ميدهد كه گفته هايش حقيقي بوده است .
    شخصيت سوير كه در فصل پنجم يكي از اساسي ترين شخصيتها بود در اين فصل بدل به فردي شده كه مرتب در حال حرفهاي بي سر و ته زدن است ، شايد برسد روزي كه ديگر دودسياه او را تحمل نكند و به دياري ديگر راهي اش كند .
    مرگ ايلانا در اين اپيزود ، آن هم بدون اين كه بتواند هيچ حركت خاصي در جهت آرمانهاي جيكوب بكند بسيار تاسف برانگيز بود و اميدوارم كه اين حركت در جهت خاصي شكل گرفته باشد و نه فقط از بابت بيرون بردن يك به يك قهرمانان داستان .
    جمله بنجامين مسلما از جملات قصار لاست محسوب خواهد شد . اين كه روزي كه كار جزيره با ما تمام شود سرنوشتمان چه ميشود ؟
    در اين اپيزود هم مانند اپيزود قبل و قبلترش به سوالات ديگري پاسخ داده شد . موضوع زمزمه ها كه تقريبا از اولين سوالات داستان بودند ، حل شد و البته ماجرايي غم انگيز بود كه با پرداختي بهتر ميتوانست تاثيراتي بهتر هم داشته باشد . تاريخ حضور آدمها هم در جزيره به نوعي ديگر توسط دودسياه تعيين گرديد و البته نه چندان قطعي .
    گروه بازماندگان معبد و داوطلبان با مرگ ايلانا ، تجزيه شد و دو نوع حركت ايجاد شد . حركتي به قول هوگو انفجاري و حركتي ديگر مصلحت جو ..
    اين كه پيروز داستان كدام از اينهاست را مسلما نمي توان مشخص كرد .
    اتفاقات ميان دزموند و دودسياه باز هم كمكي در شناخت دلايل استثنايي بودن دزموند نكرد و شايد بتوان آنرا دليلي براي انتقام دزموند از جان در دنيايي ديگر عنوان كرد .
    اپيزود همه هوگو را دوست دارند ، بعد از يكي دو اپيزود پر ايراد و در آستانه رسيدن به پايان داستان ماجراي قابل قبولي داشت . هرچند كه براي اوج گيري مجدد داستان ، انتظار بيش از اينهاست . اين اپيزود هنوز هم با اپيزودهاي زيباي اين فصل نظير ، دكتر لاينوس ، غروب آفتاب و شمارش از بينهايت فاصله دارد . اما مشخص كننده مسيريست كه در ادامه با آن روبرو خواهيم بود .
    دراين اپيزود به وضوح از جهان موازي و يا جهان ديگر اسم برده ميشود كه ميتوان از آن تعابير مختلفي داشت . اين كه آيا ممكن است تمام اين اتفاقات به موازات دنيايي ديگر رخ داده باشد ؟
    همان طور كه گفتم من يكي از كساني بودم كه مخالف اين بحث بوده ، اما مسلما به كار بردن اين جملات در اپيزودي كه شاهدش بوديم نمي تواند بدون دليل باشد و حداقل بيننده را وادار به تفكر در اين باره نكند .
    در انتها برخورد جك و دودسياه را ميتوان از نقاط جذاب اين اپيزود دانست .
    درپايان اميدوارم كه اين تحليل نيز توانسته باشد رضايت خاطر علاقمندان را فراهم آورد .
    فرخ . ف


    قوانین : با توجه به عدم رعایت کپی رایت توسط برخی افراد , هر گونه کپی از این مطالب منوط به کسب اجازه مستقیم از نویسنده خواهد بود .

  2. 5 کاربر از پست مفید FFKIA سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    در اول کلام با عرض تشکر و خسته نباشید.
    ...
    هوگو ریز بسیار هم خوش شانس است اگر جیکوب و جزیره اجازه دهند...
    در این قسمت با سرنوشت تغییر یافته مردی آشنا میشویم که بسیار شوم بود و هر جا که پا میگذاشت مرگ را با خود به ارمغان میبرد تا جایی که خود اعتقاد داشت سقوط اوشینیک هم به دلیل وجود او در هواپیما بوده است!... اما امروز شاهدیم که او بسیار خوشبخت است و همه او را دوست دارند و این علاقه نه تنها به دلیل ثروت او نیست که او مردیست خیر و نوعدوست که در راه خیر قدم برمیدارد و طینت پاکش همراه با ثروت و عدم بدشانسی از او یک انسان معروف و محبوب ساخته است... و دلیل تمام اینها اینست که جیکوب دیگر وجود ندارد و جزیره زیر آب رفته است! و البته تمام اینها تا زمانی ادامه دارد که دزموند ماموریت خود را در نیافته است و نمیدانست که باید پا جای جیکوب بگذارد و مانند او سرنوشت دیگران را تغییر دهد و آنان را به سوی نابودی سوق دهد.
    ...
    و اما نقد شما دوست عزیز...
    _ اینکه در سیزن چهار کریسشن به مایکل گفت تو کارت را برای جزیره انجام داده ای و مایکل با اجازه جزیره مرد و اینکه ما تا اینجا بر سر این موضوع توافق داریم که کریسشن در خدمت نیروی شر جزیره بود بر این نکته تاکید میکند که جیکوب و دود سیاه همکار بوده اند و مشترکا جزیره را اداره میکرده اند... حال دلیل برتری جیکوب بر دود چه بوده و اینکه چه اتفاقی افتاده است که جیکوب سکان امور را در دست گرفته این نکته را به ذهن متبادر میکند که حتما نیرویی بالاتر از این دو وجود دارد و شاید این نیرو خود جزیره است.
    _ تفاوت سن دکتر چنگ و پدر بنجامین در این قسمت جز یک سوتی بزرگ نبود. اینجا بحث این نیست که دکتر چنگ در این سی سال خوب مانده است. بحث یک اتفاق غیرممکن است و وقتی او را با پدر بن مقایسه میکنیم این حس در ما قوی تر میشود که این جز یک سوتی نیست. البته ممکن است سازندگان بر این عقیده باشند که دکتر چنگ از معجون جین سینگ کیمیاگران چینی استفاده کرده است تا همچنان جوان بماند!
    _ مرگ ایلانا اثبات دیگری بود بر بی هدفی جیکوب در روند ماجرایی که لاست را ساخته است. به گفته خود ایلانا او برای این تربیت شده بود تا از کاندیداها محافظت کند و به این دلیل جیکوب عاجزانه از او خوست تا به او کمک کند و او را به جزیره فرستاد. اما در ادامه میبینیم که کار زیادی از او بر نمیاید جز ادای مراسم تشیع جنازه جان لاک تا پای مجسمه و سپس مراسم دفن او... و کاش جیکوب در راستای تربیت ایلانا کمی به او درس دینامیت شناسی! میداد و یا سازندگان برای کشتنش راه دیگری را پیدا کرده بودند تا اینقدر ناشیانه خودکشی نکند!
    _ من چیزی از جهانهای موازی نمیدانم و نمیدانم پروسه این مساله چیست تا بتوانم در رد یا اثبات آن چیزی بگویم اما فقط به این بسنده میکنم که این اتفاقات در طول هم نیستند و در عرض همند... حال اسمش را هرچه میخواهید بگذارید!
    _ به نظرم می آید پسربچه کسی جز جیکوب نیست. وگرنه سازندگان تلاش نمیکردند کسی را تا این حد شبیه جیکوب پیدا کنند... مگر اینکه بخواهیم بگوییم پسر جیکوب است!... به هر حال از نظر شباهت زیاد نسبتی با جیکوب دارد... اما اینکه چرا ریچارد نتوانست او را ببیند و سویر و دزموند دیدند هم برای خود سوالیست و فرضیه قبلی من مبنی بر خاصیت سویر در دیدن اوهام دیگران را هم نقض کرد... مگر اینکه این خاصیت کاندیداها باشد و دزموند هم یکی از آنها!
    _ گفتگو با دود سیاه، منفجر نکردن هواپیما و از بین بردن مواد منفجره به تبع آن چیزهاییست که روند داستان را به شکلی کاملا واضح به نفع دود تغییر میدهد. و این موضوع نشان میدهد که جریان بر خلاف نظر جیکوب پیش میرود و این روند به ما نشان میدهد که دود سیاه مسلما برنده این داستان است و به زیر آب رفتن جزیره هم دلیلی بر این مدعاست... حال اینکه دزموند در جهان دیگری که در پیش رو دارند روند داستان را مجددا به نفع جیکوب پیش ببرد باید منتظر بود و دید.
    _ سر و ته جریان زمزمه های درون جنگل را همانطور هم آوردند که پرونده "دیگران" را بستند! یادمان باشد زمانی که صدای زمزمه در جنگل شنیده میشد زمانی بود که دیگران در جنگل حرکت میکردند. حال که شاهدیم با دیگران مرموز و استثنایی که هیچ رد پایی از خود بر جای نمیگذاشتند چگونه رفتار شد و پرونده اشان طوری بسته شد که همگی در کمتر از چند دقیقه توسط دود نابود شدند و هیچ خاصیتی هم مزید بر مردم دیگر نداشتند، از اینکه صداهای زمزمه در جنگل هم مربوط به ارواح خبیثه باشد نباید زیاد تعجب کنیم... فقط اینجا یک سوال باقی خواهد ماند که مسلما پاسخی هم نخواهد داشت و آن اینست که "دیگرانی" که تحت تعلیمات ریچارد و جیکوب بودند چه ارتباطی با ارواح خبیثه ای داشتند که به دلیل گناهانشان در این جزیره گرفتار بوند؟... به هر حال حل این را هم میگذاریم کنار معماهای حل شده قبلی!
    _ به نظر من کاری که دزموند با جان کرد یک انتقامیگری شخصی نبود. شاید سرنوشت جان از اول این بوده که دود سیاه جزیره ناشناخته اقیانوس آرام، فقط در کسوت او میتوانسته به اهداف خود دست یابد و دزموند با نابودی جان در این جهان میخواهد جلوی سوءاستفاده دود از جان را در جهان دیگری که بی شباهت به برزخ نیست بگیرد!
    و اما در پایان...
    من برای اولین بار به این موضع معتقد شدم که نیرویی فراتر از جیکوب و دود در جزیره وجود دارد... که شاید این نیرو خود جزیره است که این نبرد بین خیر و شر هم سرانجام به نابودی خود جزیره منتهی میشود.
    چون تا به حال این موضوع به کرات به ما نشان داده شده است که جیکوب و دود با هم همکار بوده اند. همانطور که اول سیزن شش جیکوب خود به هوگو گفت من را کسی به قتل رساند که از همکاری و شراکت با من خسته شده بود...
    من معتقدم جیکوب به این دلیل کشته شد که مرتکب خطایی شده بود و قدرت خود را به این دلیل از دست داد که باید تنبیه میشد چون رهبران جزیره هرکدام به دلیل خطاهایشان تنبیه شدند.
    بن فرزندش را قربانی کرد...
    الوئیز و ویدمور همچنین...
    و شاید جزیره زمانی ویدمور را بخشید و به او اجازه داد به جزیره برگردد که ویدمور فرزندش را به زور به جزیره فرستاد و او را قربانی کرد!
    ... و شاید اکنون نوبت جیکوب است که فرزندش را قربانی کند تا جزیره او را ببخشد... و او کسی نیست جز دزموند!!!


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 2 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. Swa.14- بررسي و تحليل وقايع اپيزود پانزدهم فصل ششم لاست (Across The Sea)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 07-29-2010, 12:11
  2. Swa.17- بررسي و تحليل وقايع اپيزود هفدهم فصل ششم لاست (The End .Part 2)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 07-29-2010, 12:04
  3. Swa.15- بررسي و تحليل وقايع اپيزود شانزدهم فصل ششم لاست (What They Died For)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 07-29-2010, 00:44
  4. Swa.13- بررسي و تحليل وقايع اپيزود چهاردهم فصل ششم لاست (The Candidate)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 07-29-2010, 00:37
  5. Swa.16- بررسي و تحليل وقايع اپيزود هفدهم فصل ششم لاست (The End .Part 1)
    توسط FFKIA در انجمن تحليل و بررسي سريال لاست
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 07-27-2010, 01:08

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 2

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •