مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستانهای کوتاه پندآموز

صفحه 1 از 8 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 71

موضوع: داستانهای کوتاه پندآموز

  1. #1
    شاید بعدها درگذر زمان از کنار هم عبور کنیم و به سردی بگوییم این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود
    .:SoMaYeH:. آواتار ها
    وضعیت : .:SoMaYeH:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : قم
    نوشته ها : 158
    سپاس ها : 1,923
    سپاس شده 555 در 187 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 269 تاپیک

    عروسک چهارم و شاهزاده ! ...

    روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
    شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
    عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
    شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

    استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
    شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "
    عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
    سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
    او سومین عروسک را امتحان نمود.
    تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.

    استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

    عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "
    عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

  2. 4 کاربر از پست مفید .:SoMaYeH:. سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    شاید بعدها درگذر زمان از کنار هم عبور کنیم و به سردی بگوییم این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود
    .:SoMaYeH:. آواتار ها
    وضعیت : .:SoMaYeH:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : قم
    نوشته ها : 158
    سپاس ها : 1,923
    سپاس شده 555 در 187 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 269 تاپیک

    شکست وجود ندارد

    جك از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل
    بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جك
    آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»
    جك جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»
    مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»
    جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
    مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»
    جك گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»
    مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»
    جك گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»
    يک ماه بعد مزرعه‌دار جك رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
    جك گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و 998 دلار سود کردم.»
    مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»
    جك گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
    هميشه در هر شكستي يك فرصت جهت بهره‌برداري هست.

  5. 4 کاربر از پست مفید .:SoMaYeH:. سپاس کرده اند .


  6. #3
    Mendicant آواتار ها
    وضعیت : Mendicant آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 173
    سپاس ها : 360
    سپاس شده 415 در 142 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 21 تاپیک

    پاسخ : شکست وجود ندارد

    هر چند کلاهبرداری شاخ و دم نداره ولی خب تشخیصش کار مشکلی نیست زیاد ...:دی
    به شخصه به هیچ وجه با جمله ای که عنوان این تاپیک هست موافق نیستم !

  7. #4
    sepide آواتار ها
    وضعیت : sepide آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Nov 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 155
    سپاس ها : 287
    سپاس شده 491 در 154 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    مادر






    when i came drenched in the rain…………………







    وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
    brother said : “ why don’t you take an umbrella with you?”


    برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
    sister said:”why didn’t you wait untill it stopped”


    خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
    dad angriliy said: “only after getting cold you will realise”.


    پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
    but my mom as she was drying my hair said”


    اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
    “stupid rain”


    باران احمق
    that’s
    mom!!!


    این استمعنی مادر

  8. 5 کاربر از پست مفید sepide سپاس کرده اند .


  9. #5
    1CHAMPION آواتار ها
    وضعیت : 1CHAMPION آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : دروازه کویـر
    سن: 35
    نوشته ها : 7,425
    سپاس ها : 15,219
    سپاس شده 12,849 در 4,447 پست
    یاد شده
    در 30 پست
    تگ شده
    در 953 تاپیک

    پاسخ : مادر

    ممنون سپیده جان
    خیلی عالی بود
    متاسفانه هیچ کس مثل مادر آدمو نمیفهمه و دلسوزتر از مادر وجود نداره
    هر چند بعضی از پدران مثلا با فکر این نظرو ندارن و مادران رو سرزنش میکنن بخاطر این درک بالاشون
    ▆ ▅ ▄ ▃ ▂ شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ▂ ▃ ▄ ▅ ▆

  10. #6
    شاید بعدها درگذر زمان از کنار هم عبور کنیم و به سردی بگوییم این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود
    .:SoMaYeH:. آواتار ها
    وضعیت : .:SoMaYeH:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : قم
    نوشته ها : 158
    سپاس ها : 1,923
    سپاس شده 555 در 187 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 269 تاپیک

    نجار

    نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
    کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.
    وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.
    نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.....
    ویرایش توسط .:SoMaYeH:. : 11-21-2010 در ساعت 04:29

  11. کاربر روبرو از پست مفید .:SoMaYeH:. سپاس کرده است .


  12. #7
    شاید بعدها درگذر زمان از کنار هم عبور کنیم و به سردی بگوییم این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود
    .:SoMaYeH:. آواتار ها
    وضعیت : .:SoMaYeH:. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : قم
    نوشته ها : 158
    سپاس ها : 1,923
    سپاس شده 555 در 187 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 269 تاپیک

    بزرگترین حکمت !!!! ...


    روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
    سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
    نوجوان این کار را کرد.
    سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.

    سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
    نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
    او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
    سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
    هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!» ...

  13. کاربر روبرو از پست مفید .:SoMaYeH:. سپاس کرده است .


  14. #8
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,230 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    صداقت و آرامش

    یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.

    پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد؛ اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.

    همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد؛ ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که شاید همونطور که خودش بهترین تیله شو یواشکی پنهان کرده، دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده!

    عذاب وجدان مال کسی است که صداقت ندارد..




  15. 4 کاربر از پست مفید Parnian سپاس کرده اند .


  16. #9
    1CHAMPION آواتار ها
    وضعیت : 1CHAMPION آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : دروازه کویـر
    سن: 35
    نوشته ها : 7,425
    سپاس ها : 15,219
    سپاس شده 12,849 در 4,447 پست
    یاد شده
    در 30 پست
    تگ شده
    در 953 تاپیک

    پاسخ : صداقت و آرامش

    داستانی کوتاه ، پندآموز و زیبا
    مرسی پرنیان
    ▆ ▅ ▄ ▃ ▂ شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ▂ ▃ ▄ ▅ ▆

  17. 2 کاربر از پست مفید 1CHAMPION سپاس کرده اند .


  18. #10
    sepide آواتار ها
    وضعیت : sepide آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Nov 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 155
    سپاس ها : 287
    سپاس شده 491 در 154 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    وعده

    تا به حال سخنان زیادی راجع به وعده دادن و توجه به عمل به آن شنیده بودم
    اما به نظرم این بسیار زیبا و نغز بود
    امیدوارم شما هم لذت ببرید
    پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.
    از او پرسيد : آيا سردت نيست؟
    نگهبان پير گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
    پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرم مرا را برايت بياورند.
    نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
    صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود :

    اي پادشاه! من هر شب با همين لباس کم ، سرما را تحمل مي کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي درآورد

  19. 3 کاربر از پست مفید sepide سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 8 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

!!!!, black, sun, فقط, فریاد, فراموش, قله, قضاوت, لب, لحظه, مقابل, مقدس, من, منتظر, موفقیت, موقع, مورد, موشک, می, مادر, مرا, مراسم, مشغول, نمی, چند, چهارم, نوع, چيز, چيست, نیستم, نکته, چگونه, نتیجه, نجات, نجار, ندارد, چرا, چشم, نشان, همه, همواره, همیشه, ها, هرگز, هستند, وقتی, وارد, وجود, وعده, يک, یه, یک, یکی, یا, یافتن, یادها, کن, کنند, کنار, کند, که, کوتاه, کودک, کتاب, کرد, کردن, کسی, گفت, گفته, گذر, گریه, پنهان, پندآموز, پیدا, پیری, پیش, پادشاه, پاسخ, پدر, پروانه, پزشک, پس, پسر, پسرش, آمد, آن, آنچه, آيا, آینده, آرام, آرامش, آسمان, آسان, افزايش, امتحان, انجام, انسان, او, اولين, اولین, اين, ايستاد, اینکه, اگر, ادامه, از, است, است؟, استاد, به, بهترين, بود, بي, بیمارستان, بین, بگذار, با, بالهای, باید, باران, باز, بازي, بازی, بخاطر, بخش, بدون, بر, برای, برابر, برد, بزرگترین, بسته, بعد, تفاوت, تمام, تماشا, تو, تا, ترک, تشکر, جمع, جوان, جواب, جان, حکمت, حالا, حادثه, حضور, خواهد, خودت, خاک, خاکسپاری, خارج, خاطر, خطر, دقيقه, دلم, دنبال, دهم, دو, دوباره, دور, دوست, دوستی, دوستان, دیگر, دید, دکتر, دانشمند, دانشمندان, داد, داده, داستانهای, داشتم, دختر, در, درون, روزی, را, رانندگی, زنده, زندگي, زندگی, زد, سومین, ساعت, شود, شکست, شکستن, شکسته, شاهزاده, شادی, شخصی, شد, شدن, شدند, شده, شروع, صداقت, عمر, عوض, عروسک, عرضه, عضو

نمایش برچسب‌ها

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •