مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh قدردانی

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: قدردانی

  1. #1
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,230 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    قدردانی

    جوانی با تحصیلات عالی برای یک شغل مدیریتی در شرکت بزرگی درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته
    شد و رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهایپس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره خوبی نگرفته باشد.

    رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
    جوان پاسخ داد: هیچ.
    رئیس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
    جوان پاسخ داد: زمانی که یک سال داشتم پدرم فوت کرد ومادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
    رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
    جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.
    رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را به او نشان دهد.
    جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
    رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟
    جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
    رئیس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،
    و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
    جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
    وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
    مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان
    نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش
    سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود بطوریکه مادرش وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد، می لرزید.
    این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
    بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان یواشکی همه رخت های باقیمانده مادرش را شست.
    آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.

    صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.
    رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟
    جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.
    رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.

    جوان گفت:
    1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
    2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است که کاری انجام شود.
    3-اکنون اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک می کنم.
    رئیس شرکت گفت: این کسی است که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.
    می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را
    برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.




  2. 6 کاربر از پست مفید Parnian سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •