مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستان ابر...

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: داستان ابر...

  1. #1
    هر نتی که از عشق بگوید، زیباست... حالا سمفونی پنجم بتهون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...
    Parnian آواتار ها
    وضعیت : Parnian آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 1,879
    سپاس ها : 4,267
    سپاس شده 4,230 در 1,374 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 522 تاپیک

    داستان ابر...

    ابر جوانی در میان طوفان عظیمی بر فراز مدیترانه به دنیا آمد . اما فرصتی برای رشد در آن منطقه نیافت ؛ باد عظیمی تمام ابر ها را به سوی آفریقا راند . همین که به قاره آفریقا رسیدند ،آب و هوا عوض شد : آفتاب تندی در آسمان میدرخشید ، و در زیر ، شن های خشک صحرا دیده میشد . باد آنها را به سوی جنگل های جنوب راند، در صحرا هیچ بارانی نمی بارید . بنابراین ، ابر هم مثل انسانهای جوان ، تصمیم گرفت از پدران و دوستان پیرترش جدا شود و به کشف جهان بپردازد .

    باد اعتراض کرد : چه کار میکنی ؟ صحرا همه جا یک شکل است ! به گروه برگرد تا به مرکز آفریقا برویم . آن جا کوه ها و درختان زیبایی وجود دارد!

    اما ابر جوان و عاصی ، توجهی نکرد . کم کم ارتفاعش را کم کرد ، تا سرانجام نزدیک تپه های شنی ، پشت نسیم ملایمی نشست . پس از مدت درازی ، متوجه شد که یکی از تپه ها به او میخندد .
    تپه هم جوان بود . باد ، آنرا تازه شکل داده بود . همان جا ، ابر عاشق تپه شد ...

    _ روز بخیر . زندگی در آن پایین چه طور است ؟
    _با تپه های دیگر ، خورشید ، باد ، و کاروانهایی هم صحبتم که هر از گاهی از این جا میگذرند . گاهی خیلی گرمم میشود ، اما تحمل میکنم . زندگی در آن بالا ها چه طور است ؟
    _ اینجا هم باد و خورشید در کنار ماست . اما حسنش این است که میتوانم در آسمان بگردم و با چیزهایی زیادی آشنا بشوم
    تپه گفت : زندگی من کوتاه است . وقتی باد از جنگل برگردد ، ناپدید میشوم .
    _ حالا غمگینی؟
    _ حس میکنم به هیچ دردی نمیخورم .
    _ من هم همین احساس را دارم . باد جدید که بیاید مرا به جنوب میراند و باران میشوم . به هر حال سرنوشتم این است .
    تپه لحظه ای مکث کرد ، بعد گفت : میدانی اینجا در بیابان، به باران میگوییم بهشت ؟
    ابر با غرور گفت : نمیدانم میتوانم به چیزی به این مهمی بدل شوم یا نه ؟!
    _ از تپه های پیر افسانه های زیادی شنیده ام . میگویند که بعد از باران ، گیاه و درخت ما را میپوشاند . اما هیچ وقت نفهمیدم این یعنی چه . در صحرا خیلی کم باران میبارد .
    این بار ابر مکث کرد . اما خیلی زود ، دوباره خندید : اگر بخواهی ، میتوانم باران بر سرت بریزم . همین که رسیدم ، عاشقت شدم و دلم می خواهد همیشه کنارت بمانم .
    تپه گفت : وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم ، من هم عاشقت شدم . اما اگر موهای زیبا و سفیدت را به باران تبدیل کنی ، می میری .
    ابر گفت : عشق هرگز نمی میرد . دگردیسی میابد ؛ می خواهم بهشت را نشانت بدهم . . . و با قطره های ریز باران ، شروع کرد به نوازش تپه ؛ زمان درازی به همین شکل ماندند ، تا اینکه رنگین کمان ظاهر شد. روز بعد ، تپه کوچک از گل پوشیده شد . ابرهای دیگری که از آنجا میگذشتند ، دیدند که آنجا جنگل کوچکی به وجود آمده ، و آنها هم بر تپه شنی باریدند . بیست سال بعد ، آن تپه ؛ واحه ای شده بود ، که با سایه درختانش ، مسافران را پناه میداد .




  2. 6 کاربر از پست مفید Parnian سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •