سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh :: داستان رو ادامـــه بده !!! ::

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12

موضوع: :: داستان رو ادامـــه بده !!! ::

  1. #1
    كاربر !
    BLACK MASTER آواتار ها
    وضعیت : BLACK MASTER آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : اهل مشهدم ،‌روزگارم بد نيست
    سن: 23
    نوشته ها : 238
    سپاس ها : 472
    سپاس شده 499 در 212 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 25 تاپیک

    :: داستان رو ادامـــه بده !!! ::

    خب همونطور كه از اسم تاپيك معلومه بر و بچه هاي سايت دور هم ميخوايم 1 داستان بنويسيم. و قوانينشم اين جوريه كه يك نفر يك مشخصه و يك داستان رو شروع ميكنه و يك شناسنامه براش مينويسه ،‌و بعد بچه هاي ديگه داستان رو ادامه ميدن تا به پايان برسمونيمش.
    -------------------------------------------------------------------
    پي نوشت«: در نظر داشته باشين ، كه هر چقدر در داستان نويسي قوي باشين بهتر ميتونين رومدن اصلي رو در دست خودتون بگيرين.
    پي نويشت 2: اصلا لازم نيست نويسنده باشين.حتما بيايين و اينجا به ما كمك كنين.
    پ ن 3:‌ لطفا از هيچ جاي داستان سر سري رد نشين و خيلي دقيق به مسائل بپردازين.
    4: لطف كنين تا پايان يك داستان داستان ديگه اي شروع نكنين. داستان اول هم خودم شروع ميكنم به زودي با اجازه

  2. 4 کاربر از پست مفید BLACK MASTER سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    كاربر !
    BLACK MASTER آواتار ها
    وضعیت : BLACK MASTER آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : اهل مشهدم ،‌روزگارم بد نيست
    سن: 23
    نوشته ها : 238
    سپاس ها : 472
    سپاس شده 499 در 212 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 25 تاپیک
    ژائر داستان : جنايي - درام
    ----------------------------------------------------------------------------
    ""بعد از ظهر شوم""

    . در عصر غمناك سرد زمستوني وقتي همه جا آروم بود ،‌ و خيابون رو بوي نان هاي خوب نان فانتزي محل پُر كرده بود ناگهان صداي مهيب و گوشخراشي به گوش رسيد ،‌مردم همه سر از پنجره ها بيرون كردن و همه مغازه دار ها به بيرون اومدن ،‌ يكي ميگفت منبع گاز تركيده ، نه لوله اي چيزي بود ،‌اما در اون ميون نوجووني به نام يوسف بود كه به دوستش ميگفت:‌ اين صداي گلوله بود.تو هم شنيدي ؟ اين صداي گلوله بود از ته كوچه بود.بيا بريم ببينيم چه خبره.
    بله يوسف درست حدس زده بود،‌صداي گلوله اي از يك كُلت كمري بود ، كه از يكي از آپارتمان هاي اون محله اومده بود بيرون ، يوسف و احمد دوستش به سرعت به اون طرف از كوچه هنوز سكنه زيادي نداشت رفتن ،‌و به دنبال منبع صدا به اينور و اونور نگاه ميكردن ، كه يكدفعه در يكي از ساختمون هاي نو ساز باز شد و يك مرد با يك اسلحه از در اومد بيرون و روي تموم دستاش خون بود ،‌يوسف برگشت كه احمد رو ببينه ولي متوجه شد احمد رفته سمت پشتي ساختمونا ،‌بدنش به لرزه افتاده بود و برگشت و به قيافه مرد نگاه كرد ، انگار يك شيشه تو بازوش رفته بود ،‌و داشت خونريزي ميكرد ، معلوم بود با يكي درگير شده و اسلحه اي كه تو دستش بود . يوسف ديد كه مرد اسلحه رو بالا آورد و به سمتش نشونه رفت ،‌يوسف پاهاش سست شد ، ميخواست گريه كنه ، اما فقط مات مونده بود و به مرد نگاه ميكرد ،‌مرد با زحمت خشاب رو كشيد تا شليك كنه كه از طرف ديگه كوچه صداي آژير پليس اومد ، در همون حين از پشت ساختمون صداي كمك خواستن و فرياد احمد رسيد و صدا خاموش شد و از همونجا موتوري بيرون اومد و به سمت مرد رفت و اونو سوار كرد ، مرد در آخرين لحظه روشو كرد به يوسف و انشگتشو آورد رو دماغش و بعد رو گردنش بيخ تا بيخ كشيد ،‌ به اشاره به اينكه حرفي نزنه و گرنه ميشكدش و سريع فرار كردن. يوسف چند لحظه اي مات موند و بعد سريع به طرف پشت ساختمون دويد تا ببينه احمد سالمه يا نه!!! احمد رو ديد كه غرق خون ،‌افتاده و يك چاقو تو شكمشه ،‌بغلش گرفت اونو و فرياد و ناله كمك سر داد ،‌ تو دلش واسه يك لحظه دنبال انتقام بود از يك طرفم ميترسيد از اون تهديدي كه مرد كردش.
    يكدفعه ديد احمد ميخواد يك چيزي بگه ،‌گوششو نزديك بُرد ، و شنيد كه احمد گفت : اون قولي كه بهم داديم رو يادت نره، و احمد سرشو گذاشت رو دوشش و چشماش رو بست. . .
    يوسف اشكاش سرازير شد ، ياد قولشون افتاد كه اگه كسي اتفاقي واسش افتاد بايد اون يكي نماز هاي اونو براش بخونه.
    يوسف سرشو گذاشته بود رو سينه احمد و گريه ميكرد....
    ویرایش توسط BLACK MASTER : 07-22-2010 در ساعت 23:48

  5. 3 کاربر از پست مفید BLACK MASTER سپاس کرده اند .


  6. #3
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    همینطور که یوسف سر به سینه احمد گذاشته بود ، یک دفعه خیلی عظیمی از جمعیت محل به اونجا هجوم آوردن ، از طرف دیگه ماشینهای پلیس و آمبولانس بود که پشت سر هم می اومدن.یوسف فریاد می زد و بابت اتفاقی که برای دوست و بچه محل چندین و چند سالش افتاده بود به خدا گلایه می کرد و در بهت بود که چطور می تونست خبر این فاجعه رو به هاجر خانوم مادر احمد بگه .پلیس ساختمون رو احاطه کرده بود و یه نیروی گارد ویژه به داخل ساختمون ریخته بودن. یه برانکارد سمت یوسف اومد تا جنازه احمد رو ببره . در همون حین یه برانکارد هم از داخل ساختمون بیرون آمد که جسد دیگه ای رو حمل می کرد .یوسف همچنان فریاد می کشید و به سر و سینه خودش می زد ، می خواست بره سمت پیش پلیس و مشخصات اون آدمکشها رو بده ، اما خیلی ترسیده بود و نمی دونست چه کار کنه . وقتی برانکارد اون جسد دیگه که به ضرب گلوله کشته شده بود رو داشت می برد متوجه شد دست شخص مرحوم آویزونه و گویی چیزی در مشتش فشرده بود، حدس زد دستهای یک زن باشه .هنگامی که جسد رو به داخل آمبولانس می بردن ، در اثر حرکاتهایی که ایجاد شد ، شی ای از همان دست روی زمین افتاد که برق زد و نظر یوسف رو به خودش جلب کرد ....

  7. 4 کاربر از پست مفید PHOENIX سپاس کرده اند .


  8. #4
    ایــستاده مــردن ..
    ADoLF آواتار ها
    وضعیت : ADoLF آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Tehran
    نوشته ها : 1,541
    سپاس ها : 3,447
    سپاس شده 2,143 در 951 پست
    یاد شده
    در 5 پست
    تگ شده
    در 486 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    یوسف در حالی که به اون شی خیره شده بود هنوز هم به بدن و مغز خودش مسلط نشده بود و هنوز در حال حضم اتفاقات برق آسا چند دقیقه پیش بود که عزم خودش رو جمع کرد و به سمت اون شی رفت.
    با هر قدم که بر میداشت هزاران فکر همزمان از سر او میگذشت. هنوز چند قدم اونطرف تر نرفته بود که پلیسی او را صدا کرد: آهای پسر کجا میری؟ یوسف بشدت دلش میخواست که اون چیزی که از دست آن مرحوم افتاده بود رو بردارد اما اگر زیاد جلب توجه می کرد پلیس هم وارد عمل میشد و به عنوان مدرک اون شی رو ضبط می کرد.
    یوسف خونسردیه خودش رو حفظ کرد و به مامور گفت: جایی نمیرم همینجا هستم.
    پس از انتقال احمد و مقتول پلیس میخواست یوسف رو هم برای گزارش گرفتن از او به کلانتری انتقال بدهد.
    یوسف با خونسردی و موزیانه به سمت آن چیز رفت و بلاخره به هدفش ریسد تکه کاغذی بود که اسم و آدرسی روی آن نوشته شده بود
    یوسف کاغذ رو برداشت و در جیبش گذاشت و همراه با پلیس سوار بر ماشین برای تعریف ماجرا و گزارش دادن به سمت کلانتری راهی شد...

    آنان که میفهمند عذاب میکشند
    و آنان که نمیفهمند عذاب میدهند


  9. 3 کاربر از پست مفید ADoLF سپاس کرده اند .


  10. #5
    Amin آواتار ها
    وضعیت : Amin آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 255
    سپاس ها : 294
    سپاس شده 754 در 236 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    یوسف تو اداره ی پلیش نشسته بود ، هنوز تو شک احمد بود ، و خودش رو لعنت می کرد که پیشنهاد رفتن سمت صدا رو داده بود ، از اون طرف ، از بس کاغذ رو تو دستش مچاله کرده بود خیس شده بود ، سردرد عجیبی داشت ، در همین احوال افسر پلیس وارد دفترش شد و از یوسف خواست ، ماجرا رو تعریف کنه، یوسف از صدای تیر اندازی گفت و از اینکه به احمد گفته بیاد بریم سمت صدا ،افسر گفت : وقتی ماشین پلیس داشت می رسید و قاتل و همدستش سوار موتور بودند ، تو اونجا بودی، قیافه قاتل رو به خاطر داری ، یوسف از قیافه ی قاتل اون صحنه ی تهدید به مرگ رو به یاد آورد، از طرفی از تهدید می ترسید ، از طرفی دوست داشت طرف به سزاش برسه ، تصوراتش با تکرار سوال پلیس از هم پاشید، در همون لحظه یوسف نا خداگاه کفت ، "نه من همون لحظه که قاتل اومد ، صدای احمد رو شنیدم ، حواسم رفت به اون ، تا اومدم به خودم بیام رفته بود، فقط کاپشن مشکیش یادمه"، ترس در چشمان یوسف و در ادا کردن لغات توجه پلیس را به خود جلب کرد، سپس پلیس پرسید چیز به خصوصی ندیدی ، هر چیزی که به نظرت مهم باشه ، "یوسف بار دیگر تکرار کرد ، نه من فقط حواسم رفت به احمد، ببخشید نمی تونم کمکتون کنم" بعد بی اختیار دستش به سمت جیب و کاغذ مچاله شده رفت ، و آن را در دستش فشرد ، بعد از چند امضا و ثبت کتبی حرف ها یوسف اجازه رفتن پیدا کرد ، موقع خروج از اداره صدای افسر را شنید که گفت، "امیدوارم راستش رو گفته باشی و خودت رو تو در سر ننداخته باشی ، پسر جون"......

  11. 3 کاربر از پست مفید Amin سپاس کرده اند .


  12. #6
    كاربر !
    BLACK MASTER آواتار ها
    وضعیت : BLACK MASTER آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : اهل مشهدم ،‌روزگارم بد نيست
    سن: 23
    نوشته ها : 238
    سپاس ها : 472
    سپاس شده 499 در 212 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 25 تاپیک
    يوسف از در كلانتري اومد بيرون ،‌كاغذ رو درآورد كه ببينه ،‌كه يكدفعه يكي دستش رو گذاشت رو شونش . . .
    (ادامه داستان بعد از پيام هاي بازرگاني )
    بدنش سست شُد از ترس و سرشو آورد بالا و ديد پدرشه كه ميگه« خوبه ديگه ،‌پسرمون فقط مونده بود كارش به كلانتري كشيده بشه ، و خنده اي كرد. تو دلش ميدونست احمد صميمي ترين دوستش بوده و شنيده بود كه تو بغل پسرش جون نداده اما نميدونست كه با يك شوخي پدرانه نميشه قضيه رو حل كرد.
    پسرش كه اعصاب شوخي هاي پدر فرهنگي و ساده لوحش رو نداشت ، يوسف وقتي داشت سوار ماشين ميشد صداي روشن شدن موتوري پشت سرشون نظرشو جلب كرد ،‌برگشت و ديد كه همون مرد هستش. اما تنهايي. حالا راه افتاده بودن و تو ماشين بودن ،‌يوسف هي بر ميگشت و با استرس به مرد نگاه ميكرد ، با خودش گفت بهتره كه آدرسمون رو ياد نگيره. به باباش گفت با عجله، لطفا خونه نرو.برو رستوران.گشنمه. باباشم كه ميخواست يكجوري پسرشو شاد كنه سريع موافقت كرد و گفت « خب پس بريم مادر و خواهر كوچيكتم برداريم.
    اما يوسف خيلي سريع گفت نه نميخوام. يعني ميخوام خلوت كنيم.
    صورت پدرش كاملا متحول شد.از 7 سالگي يوسف به بعد ديگه با هم تنها شام نخورده بودن.يوسف زياد با پدرش راحت نبود.پس رفتن به يك رستوران. به محض رسيدن ،‌يوسف كه حالا واقعا گشنه هم بود غذايي سفارش دادن و شروع به خوردن كردن ، و پشت شيشه هم نشستن تا يوسف بتونه مرد رو ببينه.معلوم بود نقشه اي تو سرشه. به آخراي غذاشون رسيده بود كه يوسف به سمت سرويس هاي بهداشتي رفت و تلفن همراهشو در آورد و با پليس تماس گرفت :
    الو سلام.ببخشين ميشه به اين آدرس يك گشت اعزام كنين؟‌يكي از همسايه ها مزاحمت ايجاد كرده.من فاميلم حسيني هستش(الكي).
    و گوشيو گذاشت.پدرش غذاش تموم شده بود و بهش گفت بريم؟ اما يوسف گفت نه. و گفت يككمي بشينيم و خيره شد به مرد . مرد هم بهش نگاه ميكرد كه يكذفعه از انتهاي كوچه رستوران رنگ قرمز آژير پليس به نمايش در اومد.مرد موتور سوار هم سوار موتورش شد و به سرعت پا به فرار گذاشت و حدس زد كه كار پسرك باشه. و وقتي از كنار شيشه رستوران رد شد نگاهي سرد بهش انداخت.يوسف خيلي سريع باباشو بلند كرد تا ماشين مامورا نرفته برن . باباش داشت از تعجب شاخ در مياورد ،‌از رفتار عجيب پسرش و وقتي كه اونو مجبور كرد دور بزنه و خلاف جهت كوچه يكطرفه بره بر اين تعجب افزوذه هم شد.
    يك ربعي گذشت و وقتي به در خونشون رسيدن ،‌ با خيالي راحت پياده شد ،‌كمي خوشحال بود بالاخره و رفت به سمت پدرش و ازش تشكر كرد و طي اقدامي عجيب تر از هر آنچه اون شب ديده بودن پدرشو بغل كرد و وقتي پدرشو داشت ميفشرد يكدفعه در پشت پدرش چيزي ديد و فرياد كشيد و به عقب رفت و افتاد توي جوي آب.

    اون طرف خونشون. زير درختا مرد موتور سوار منتظرش بود.....!!!
    BLACK MASTER RETURN

  13. 2 کاربر از پست مفید BLACK MASTER سپاس کرده اند .


  14. #7
    SIGMA آواتار ها
    وضعیت : SIGMA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 98
    سپاس ها : 285
    سپاس شده 188 در 75 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 20 تاپیک
    صبح روز بعد - ساعت 11:30

    درد شدیدی رو پشت گردنش احساس کرد...بوی الکل در فضا پیچیده بود...سوزش ِ روی پیشونیش اذیتش میکرد...جسم گرمی رو که در دستش بود فشرد... چشماش رو به زحمت باز کرد و به آرومی تونست بگه:

    - من کجام؟

    نگاه آشنا و بچه گانه ی دخترک که با چهره ای پر از ترس و اضطراب دست یوسف رو نگه داشته بود با کمی تعجب آمیخته شد و فریاد زد:

    - ماماااااااان...داداشی چشاشو باز کرده...مامااااااااااااان

    صدای دخترک رو حتی پرستاری که در آخرین بخش بیمارستان مشغول صحبت با یکی از بیماران بود، شنید...

    زن با چهره ای مضطرب وارد اتاق شد، پاهاش توان راه رفتن نداشت...نزدیک تخت که رسید در حالی که سعی میکرد معمولی بنظر بیاد صورت یوسف رو نوازش کرد...اما یک لحظه مثل زمانی که تمام دنیا روی سر یک نفر خراب شده باشه رنگ از رخسارش پرید...صدای هق هق زن فضای اتاق رو پر کرده بود...سمانه با دیدن مادرش داشت ریز ریز گریه میکرد. یوسف در بهت و حیرت فرو رفته بود، خیلی گنگ و مبهم اتفاقات دیشب کم کم به یادش میومدن، ذهنش پر شده بود از سوالهای ریز و درشت...زبونش بند اومده بود...اما انگار زن صدای افکار یوسف رو شنید...با حالتی بر آشفته تر از همیشه گفت:

    - بچه هام یتیم شدن...







    در آنسوی شهر:

    دونه های برف سبک و به آرامی روی زمین مینشستند
    پیرمرد ژنده پوش با دستان پینه زده اش در میان انبوه کیسه ها و اجسام محل انباشت زباله به دنبال اشیا بدرد بخور میگشت، کمی اونطرفتر ساعتی بدون دستبند رو دید.خوشحال شد و به سمتش رفت تا برش داره...اما صدای دو نفر که با هم جر و بحث میکردند توجهش رو جلب کرد...تا جائی که صداها رو بهتر بشنوه و دیده نشه نزدیک تر شد:

    - نمی دونم چطور اتفاق افتاد..تقصیر من نبود...

    این رو صدای جوونتر با حالتی پر از ترس و آشفتگی گفت..اما طولی نکشید که صدای مرد جا افتاده ای به گوش رسید:

    -- اون صورت من رو دیده، احمق تو میدونی چکار کردی؟ مگه بهت نگفتم فقط بترسونش و نگهش دار تا من با پسره حرف بزنم؟ میدونی اگه بمیره چی میشه؟
    پسره تو رو هم دیده...


    صدای مرد جوانتر که با گریه حرف میزد به گوش رسید:

    - نفهمیدم چطور شد...قبل از اینکه بگیرمش برگشت...من حتی نمیدونم چاقو رو چطوری ....

    مرد دوم حرفهاش رو قطع کرد و در حالتی که چشمهاش از عصبانیت میدرخشید گفت:

    -- باید بریم سراغش...کاش کارش رو تموم کرده بودم...اما دیر نشده...دیدمش که بیهوش افتاده بود، حتماً یکی از همون بیمارستانهای اطرافه

    -تو میخوای باهاش چکار کنی؟...اما تو حالت خوب نیست...عفونت زخمت از دیشب تا حالا خیلی بیشتر شده...

    قبل از اینکه جوابی از جانب مرد شنیده بشه نگاهش در یک نقطه گره خورد... چشماش رو ریزتر کرد تا بهتر ببینه...ناگهان انگار که برق از سرش پریده باشه گفت:

    -- بهادر، یه نفر اونجاست...................
    ویرایش توسط SIGMA : 07-24-2010 در ساعت 05:26

  15. 3 کاربر از پست مفید SIGMA سپاس کرده اند .


  16. #8
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پیرمرد ژنده پوش به محض شنیدن صدا، پا به فرار گذاشت .به شدت ترسیده بود.می دونست که تو این طور مواقع اصلا نباید با این طور آدمها درگیر شه .دو مرد کمی تعقیبش کردن اما در نهایت در تاریکی کوچه های تنگ و تاریک گمش کردن.

    یوسف به تازگی فهمید چه اتفاقی افتاده ، بعد از افتادن در جوی آب و بیهوشی ، پدر برمی گرده و مرد رو پشت درخت می بینه ، به سرعت طرفش می ره تا ببینه کیه ، اما مرد که خودش هم هول کرده بود باهاش درگیر می شه و با ضربات چاقو پدر یوسف رو از پا در میاره .یوسف بعد از شنیدن اینا احساس کرد دنیا دور سرش می چرخه . اصلا حال خوبی نداشت .احساس می کرد تمام دنیا رو سرش خراب شده . بعد از پدرش حالا اونکه تنها پسر خانواده بود باید از مادر و خواهر کوچیکش مراقب می کرد .همینطور که به همه اینها فکر می کرد ، دوباره بیهوش روی تخت افتاد .....

  17. 5 کاربر از پست مفید PHOENIX سپاس کرده اند .


  18. #9
    Amin آواتار ها
    وضعیت : Amin آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 255
    سپاس ها : 294
    سپاس شده 754 در 236 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 14 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    یوسف هیچ وقت با خودش فکر نمی کرد ، که یک پیشنهاد به دوستش اینقدر گرون تموم شده براش ، اون از احمد اینم از پدرش ، یعنی این ها همش خوابه، آرزو کرد خواب باشه ، چشماش رو بست دوباره باز کرد ، ولی خواب نبود....همه چی درست بود ف حالش داشت بهم می خورد ، گفت من دیگه نمی خوام این بازی رو ادامه بدم برام مهم نیست چی پیش میاد ، اخه تا کی باید این بازی ادامه پیدا کنه؟
    این بود که کاغذ رو از تو جبیش برداشت انداختش تو سطل آشغال و تلفن برداشت و شماره ی کلانتری رو گرفت ، تصمیم خودش رو گرفته بود ، می خواست همه چیز رو به پلیس بگه....

  19. 3 کاربر از پست مفید Amin سپاس کرده اند .


  20. #10
    كاربر !
    BLACK MASTER آواتار ها
    وضعیت : BLACK MASTER آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : اهل مشهدم ،‌روزگارم بد نيست
    سن: 23
    نوشته ها : 238
    سپاس ها : 472
    سپاس شده 499 در 212 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 25 تاپیک
    تلفن رو برداشت. با شماره ي مستقيم بازپرسي كه بهش شماره رو داده بود تا اگه چيزي يادش اومد بگه ، تماس گرفت و بوق خورد ، بوق دوم ، بوق سوم ،‌كسي جواب نميداد. با خودش گفت حتما خوابيده ،‌ اما تلفن رو نذاشته بود كه از اونور خط صداي الويي اومد. گوشي رو برداشت و گفت .الو بازپرس شمايين؟ اينقدر هول شده بود كه نذاشت كلام ديگه ايي بياد و شروع كرد به تعريف كردن قضيه و تا آخرش گفت . بعد صداي پشت تلفن رو كه فقط اوهوم ميكرد رو شنيد ولي اونو نشناخت. صداي بارزپرس نبود.بلكه صداي كلفتي بود. يوسف پرسيد ببخشين ، من با بازپرس كار داشتم.شما كي هستين؟ من دستيازشم. الآن ميتوني يك لحظه بياي دم در خونتون؟ ميخوام گفته هات رو امضا كني.
    -الآن؟‌ساعت 12 نصفه شب؟
    - آره. فقط يك ثانيه.
    -بسيار خب. تا چقدر ديگه ميرسين؟
    -5 دقيقه اي اونجام.
    يوسف بدون اينكه به كسي بگه و خيلي آروم تا نگران نشن ،‌آدرس رو برداشت ،‌و رفت دم در تا اونم بده به دستيار بازپرس . در رو باز كرد. كوچه خلوت بود و هيچكي توش نبود.نشست رو پله هاي جلو خونشون. يك استيشين سياه رنگ با پلاك نيرو انتظامي نزديك ميشد . يوسف بخاطر پلاك و آرم نيرو انتظامي ترسش ريخت و رفت جلو . ماشين نگهداشت كمي دور تر از خونه. و كسي ازش پياده نشد . يوسف 10 متري ماشين ايستاد تا يكي بياد پايين .اما ماشين چراغ داد. يوسف كمي ترسيد اما به خودش گفت.نه بابا.چيزي نيست .نترس.ميخواد بري تو ماشين امضا كني.كمي نزديكتر شد. شيشه هاي ماشين مشكي بودن.نه طوري كه مال آفتاب باشه. انگار رنگ شده بود. به خود ماشين كه دقت كرد متوجه شد خود ماشين هم رنگ شده. به سرعت متوجه شد يك چيزي اشتباهه .تا اومد برگرده و فرار كنه دو مرد از صندلي عقب به طرفش دويدن و تنها كاري كه تونست بكنه اين بود كه به خونشون نگاه كنه و متوجه اين شد كه خواهر كوچولوش داره از پنجره مثل مُرده ها نگاه ميكنه همه چي رو.
    خيلي زيركانه طوري كه نفهمن سعي كرد مرد ها اونو به طرف ماشين هل بدن تا پشتشون رو نبينن ، و كاغذ توي دستشو رها كرد تو خيابون و به خواهر كوچولوش با سر به كاغذ اشاره كرد و چشمكي زد.خواهرشم به علامته تاييد خيلي نگران سرشو تند تكان داد.

    يوسف رو سوار ماشين كرد و روي سرش پارچه سياهي كشيدن.
    تو ماشين سكوت بود. به جاده ي خاكي رسيده بودن. يوسف خيلي ترسيده بود. صداي سنگ ريزه ها رو زير ماشين ميشنيد. و سكوت رو شكست و گفت : پس بازرس رو هم كَشتين؟
    كه ناگهان يكي از افرادي كه كنارش بود با تمسخر گفت ، نيازي نبود بكشيمش. شماره ما رو به تو داده بودن.و خنده اي كرد ، اما طولي نكشيد كه خنده اش نابود شد. زيرا ماشين خيلي بد ترمز كرد و صداي مردي كه پاي تلفن شنيده بود اومد كه به تندي به مرد كنار يوسف فحش ميداد و ميگفت :‌نميتوني جلوي دهنتو بگيري. همينطوريشم خيلي ميدونه. فقط مونده بود جاسوس هامون رو لو بدي. ميخواي اصلا پارچه سياه رو هم بردار از سرش احمق.
    يوسف تو دلش گفت : پس نميخوان منو بكشن كه ميترسن اطلاعاتي بهم بدن.
    و واقعا پسرك زرنگ درست حدس زده بود. اونا نميخواستن بكشنش. چراش معلوم نبود!!!
    ماشين بالاخره رسيد.پسر رو پياده كردن ، صداي باد نشون ميداد كه تو يك فضاي باز هستن ، تو قطعا يك جاي خاكي. صداي مردي جديد ميومد « آوردينش؟
    -بله قربان(مثل سرباز ها)
    -حالا نميخواد اينطوري صحبت كني احمق.!!!
    يوسف به فكر فرو رفته بود. به اينكه يعني اينا مثل اين فيلما واقعا تو اداره پليس جاسوس دارن. يعني واقعا اينا اينطوري با هم حرف ميزنن. اصلا نكنه خودشونم نظامي هستن.
    تو همين خيالات بود كه يكدفعه........
    BLACK MASTER RETURN

  21. 4 کاربر از پست مفید BLACK MASTER سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •