سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh خاطرات شیرین کودکی خود را تعریف کنید.

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 14
نمایش شاخه ای12علاقمندی ها

موضوع: خاطرات شیرین کودکی خود را تعریف کنید.

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    خاطرات شیرین کودکی خود را تعریف کنید.

    خاطره نویسی هم یکی از کارایی بود که کودکیهامون موضوع انشاء بود.
    خب الان زنگ انشاء شروع شده.

    کودکیهای همه ما پر از خاطرات تلخ و شیرینه... آنقدر از بچگیامون خاطره داریم که شاید هیچوقت یاداوریشون تموم نشه.
    دوست دارم اینجا از خاطرات قشنگ بچگیتون بگین. میدونم اکثرش شیرینه و اگه تلخ هم باشه وقتی الان به اون تلخیها نگاه میکنیم میبینم اونم لطف خودشو داشته.
    خب شروع کنید. از کودکیهاتون بگین
    ویرایش توسط RASHNO : 07-29-2010 در ساعت 20:30


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 7 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    sina2 آواتار ها
    وضعیت : sina2 آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    سن: 26
    نوشته ها : 91
    سپاس ها : 177
    سپاس شده 94 در 55 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 96 تاپیک
    خوب با سلام خدمت بچه ها يه خاطره بگم از خنده روده بر بشين اينم از خاطره 4 سالگي من
    روزي روزگاري برادر بنده كه تو بچگي خيلي من رو اذيت ميكرد بهم گفت كه برو رو بخاري بشين بخاري خاموشه آخه مهمون داشتيم جا نبود بشينم من خنگ هم نشستم رو بخاري و وحشتناك سوختم و نيم ساعتي داشتم تو كوچه ميدويدم البته بدون شلوار. ديگه كلا آبرو ما رفت جلوي همه و حتي تا اونموقعي كه بزرگ شدم روم نميشد تو چشم همسايه هامون نگاه كنم خدا رو شكر ديگه اونجا نيستم خلاصه من زياد سوختم و خاطرات زيادي درباره سوختگي دارم .

  5. 5 کاربر از پست مفید sina2 سپاس کرده اند .


  6. #3
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    بچه که بودم تابستونا تو باغی که اطراف کرج داشتیم اطراق میکردیم و تقریبا بیشتر تابستون رو اونجا بودیم. اونجا یه باغ بزرگ بود که قسمت اعظمش رو یونجه کاشته بودن. من شاهد بودم که کارگر باغمون مشتی حسین تمام مدت به جمع اوری یونجه و خشک کردن اونا مشغول بود تا برای زمستون گاوهاش علوفه جمع کنه. من یه برادر دارم که سه سال از من کوچیکتره، خیلی بچه شیطونی بود.

    ولی همیشه به حرفای من گوش میکرد وهرچی میگفتم انجام میداد. یه روز ظهر گرما که آفتاب درست وسط آسمون بود و پدر مادرم خوابیده بودند من و برادرم داشتیم مثل همیشه تو باغ بازی میکردیم که یک دفعه فکر خبیثی به ذهنم خطور کرد.

    بله حدس بزنید چی شد. به برادرم گفتم که اگه جرات داره خرمن یونجه خشک شده رو آتیش بزنه، و اونم همینکارو کرد!!
    هرگز شعله های آتشی که به آسمون زبونه میکشید رو یادم نمیره. در یک چشم به هم زدن همه اونا سوخت وخاکستر شد و مشتی حسین بود که تو سر زنان به طرف آتش می دوید و نمیدونست که باید برای نجات زحمات کل تابستونش چیکار کنه.
    البته من و برادرم تنبیه شدیم و این خاطره برای همیشه تو ذهن من حک شد.
    ویرایش توسط RASHNO : 07-29-2010 در ساعت 22:05


    دوباره خواهيم روييد...




  7. 7 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  8. #4
    We're all on planes
    Mendicant آواتار ها
    وضعیت : Mendicant آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 173
    سپاس ها : 360
    سپاس شده 415 در 142 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 21 تاپیک
    منم یه خاطره بگم ! متوجه بشید خیانت یعنی چی !!
    من بچه بودم ، رفته بودیم شمال خونه ی عمویی اینا ! یه سگ داشتن اینا !!
    خیلی بانمک بود این سگه ، خیلی ام باهوش بود ! من و خواهرم هر وقت میرفتیم شمال بازی میکردیم باهاش !
    یه روز تصمیم گرفتیم ورداریم ببریمش بیرون باهاش بازی کنیم ...چوب انداختیم بره بیاره ، یدفعه دیدیم داره مثل چی میدوئه سمت خونه ! نگاه کردیم یه دونه از این سگ ولگردا از دور داشت میاد طرفمون ! ما ام بدتر از سگه شروع کردیم به دویدن !! خلاصه من و خواهرم بدو ، سگه بدو ! داشتیم میرسیدیم به خونه ، دیدیم این سگه خودمون رفت تو ، درو بست پشت سرش !!!!!! ( تف به مرامش !! )
    قسمت دردناک ترش اینجاست که من سریع کمک کردم خواهرم بره روی دیوار ! بعد بجای اینکه کمک کنه منم بیام ،اونم گذاشت در رفت !!!!
    شانش آوردم دیوار همسایه کوتاه بود وگرنه رسما تیکه پارم کرده شده بود !!
    Atishpare به این پست علاقمند بوده است.
    ... Sometimes you see more with your eyes shut
    : )

  9. 13 کاربر از پست مفید Mendicant سپاس کرده اند .


  10. #5
    كاربر !
    BLACK MASTER آواتار ها
    وضعیت : BLACK MASTER آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : اهل مشهدم ،‌روزگارم بد نيست
    سن: 23
    نوشته ها : 238
    سپاس ها : 472
    سپاس شده 499 در 212 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 25 تاپیک
    خاطـــره؟؟؟؟
    به قول رشنو زياده ولي كدومشو بگم؟!
    آها.
    مادربزرگ مادر ،‌من نخندين خب/ ميدونم خيلي پيره.فكر كنم 100 سالش باشه.تو روستا زندگي ميكرد.روستايي به نام خورهه واقع در محلات (در استان قم)
    خلاصه ما بعضي از روزاي سال ميرفتيم اونجا ، كه هواي خوبي داشت. تو فاميل ما هم دختر زياد بود. اون موقع هم من از همه كوچيك تر بودم.و به قول دختر خاله هام : سيريش جمع. يك كوهي داشت به نام لاتاقون.كه مثل ديوار بود. و بالاي كوه يك درخت. آقا ميگفتن اگه بري يك چيزي روي اون درخت بند ي مثل طناب يا هر چيزي ،‌پسر خوشتيپي مياد ميگيرتت. (براي دخترا بود)
    خلاصه دختر خاله من سارا هم ،‌يكي از روسري هاشو برداشت ، كه خيلي دوست داشت و با هم رفتيم كوه.طفلكي بيچاره شد تا رسيد به بالا. ما هم با پسر دايي هام رفتيم. اون بالا كللي خنديديم و خوش گذشت دختر خاله هامم همشون يك چيزي به درخت بستن.همه راه افتادن به سمت پايين اما من نشسته بودم.هيچكي هم كاري به كار من نداشت.منت كشي كنن بيا ديگه.رفتن منم 3 دقيقه بعد دوان دوان بهشون رسيدم.
    حدس بزنين نكته خاطره كجاش بود؟
    ميگم الآن،‌نكته جايي بود كه وقتي برگشتيم خونه من روسري دختر خالم سارا رو بهش دادم و خيلي طبيعي گفتم ،‌فكر كنم اينو جا گذاشته بودي.
    Atishpare به این پست علاقمند بوده است.
    BLACK MASTER RETURN

  11. 7 کاربر از پست مفید BLACK MASTER سپاس کرده اند .


  12. #6
    SIGMA آواتار ها
    وضعیت : SIGMA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 98
    سپاس ها : 285
    سپاس شده 188 در 75 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 20 تاپیک

    پاسخ : خاطرات شیرین کودکی خود را تعریف کنید.

    به! به!
    عجب تاپیکی!
    یادش بخیر
    البته از بچگی ها که فقط رو سیاهیش مونده واسه من، بس که همرو اذیت میکردم
    این خاطره مربوط میشه به علیرضای 4-5 ساله و دشمن خونیش "مادر شوهر ِ خالش"
    آقایون خانوما جونم واستون بگه از اون جائیکه تمام اهل محل و فامیل و مهد کودک و کودکستان فقط تحمل من رو زمانی که خواب بودم داشتن، من هم نامردی نمیکردم و جواب این کم لطفی ها رو در کوچکترین فرصتی میدادم!
    "این مادر شوهر ِ خاله یا مادر ِ شوهر خاله"ی خدا بیامرز ما کلاً با هر جور موجود کم سن و سالی مشکل داشت، دیگه چه برسه به بچه ی تخسی مثل من!
    البته اگه یک طرفه به قاضی نریم بنده خدا حقم داشت!
    ایشون با خاله ی ما یکجا زندگی میکردن(در شهر کوچکی به نام سنگر در استان گیلان) و من هم هر وقت میرفتم خونه ی خاله(!) حسابی بساط سرگرمیهام فراهم بود!
    دو تا از بدتریناش این بود که:
    یکبار وقتی خواب بود، بالای سرش بادکنک ترکوندم و نزدیک بود سکته کنه
    و اما خاطره ی اصلی:
    اکثر ساکنین اونجا معمولاً بعضی از نیازهاشون به مواد غذایی رو با نگهداشتن حیوانات خانگی تامین میکنن
    در اینجا هم یک لونه ی نسبتاً بزرگ به ارتفاع نیم متر بود که برای نگهداری مرغ و خروس و سایر وابستگان(!) استفاده میشد و کسی که بیشتر وقت خودش رو معطوف اونجا میکرد کسی نبود جز همون خانوم پیر بخت برگشته
    من که اصلاً تحمل نگاههای کینه توزانه ی() ایشون رو نداشتم یک روز غروب که همه ی اعضای فامیل توی خونه گرم صحبت بودن و من داشتم توی حیاط به دم سنجاقکهای بیچاره نخ میبستم! متوجه شدم ایشون برای برداشتن تخم مرغ داخل لونه رفتن!
    فرصت رو غنیمت شمردم، با تمام توان دوویدم سمت لونه تا سوژه در نرفته، در لونه رو از پشت قفل کردم و خیلی ریلکس رفتم دست و صورتم رو شستم و رفتم بالا پیش بقیه!
    دیگه بماند که من یادم رفت همچین کاری کردم و تا موقع شام(بیشتر از یک ساعت ) پیر زن بیچاره در حبس من قرار داشت و وقتی آوردنش بیرون تقریباً کبود شده بود و با این حالش هم فقط دنبال من بود که خفم کنه و عجیب اینکه بابام وقتی منو برد توی اتاق دعوام کنه نمیتونست خندش رو نگه داره و به گفتن کارت خیلی اشتباه بود اکتفا کرد
    تازه الان میفهمم چرا بهم حق داد یجورائی!
    اصلاً خوب کاری کردم! حقش بود! می خواست مهربون باشه که این بلاها سرش نیاد!
    راستی اگه مایل بودید من رو در اون سالها ببینید یه سر به تاپیک عکس اعضا بزنید! اونجا رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون
    ویرایش توسط SIGMA : 07-30-2010 در ساعت 01:42
    desmound به این پست علاقمند بوده است.

  13. 4 کاربر از پست مفید SIGMA سپاس کرده اند .


  14. #7
    Everybody Lies
    Amélie آواتار ها
    وضعیت : Amélie آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 26
    نوشته ها : 891
    سپاس ها : 3,781
    سپاس شده 1,499 در 597 پست
    یاد شده
    در 4 پست
    تگ شده
    در 413 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خاطرات شیرین کودکی خود را تعریف کنید.

    من بچیگی هام علاقه خیلی خیلی زیادی به کارتون تام وجری داشتم تو یه قسمتش نشون می داد که جری با یه شکلات از پشت بوم می پره پایین و به خاطر شکلات هیچیش نمیشه خلاصه منم رفتم پست بوم خونمون(2 طبقه بود)و شکلات به دست می خواستم خودمو پرت کنم که پسر همسایمون می بینه و بهم میگه یه وقت نپری ها و میره به بقیه بگه که من در این بین خودمو پرت می کنم تو حیاط و می افتم روی درخت شاتوت و گیر می کنم و همون جا می شینم به شاتوت خوردن و خوابم میگیره و می خوابم حالا از اون طرف مامانم اینا داشتن در به در دنبال من می گشتن و پیدام نمی کنن و به پلیس خبر می دن و ...
    من که از خواب بیدار میشم به هر بدبختی ای بود از درخت میام پایین و خیلی ریلکس با سر تا رنگ(رنگ شاتوت ها)می رم تو خونه
    همه اولش کپ می کنن و کلی گریه می کنن و وقتی تعریف می کنم چی شده همه می زنن زیر خنده و...تازه قسمت جالبش این بوده که به بقیه می گفتن که این کارت خطر داشته و اینا من زیر بار نمی رفتم و می گفتم که دیدین که شوکولاته منو نجات داده هنوز که هنوزه به شوخی هر وقت که پیدام نمی کنن می گن رفته بودی تو درخت شاتوت؟

  15. 5 کاربر از پست مفید Amélie سپاس کرده اند .


  16. #8
    sepas آواتار ها
    وضعیت : sepas آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    نوشته ها : 10
    سپاس ها : 6
    سپاس شده 10 در 5 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    پاسخ : خاطرات شیرین کودکی خود را تعریف کنید.

    خاطره های تلخ و شیرین زیاده!ولی یکی از تلخاش اینه که من و خواهر کوچکترم که فقط یه سال و نیم از من کوچکتره رفته بودیم خونه همسایه با دخترشون بازی کنیم-شرترین پسر محل داداش این دوست ما بود-اون روز من و خواهرم بجای بازی از روی بچگی و شکم شلی 2تا دونه شیرینی تر خشک شده ته جعبه که ظاهرا از آن این آقا بود و علیرغم هشداراهای خواهرش خوردیم!!هنوز شیرینیها از گلومون پایین نرفته بود که داداشه از راه رسید و با آجر افتاد دنباله ما تا شیرینی ها رو از حلقوممون بکشه بیرون!شوخی هم نداشت!ما 2تا بخت برگشته شروع کردیم به دویدن و برای اینکه نتونه آجر و تو سرمون خرد کنه به صورت دورانی از خونه اونا میرفتیم خونه همسایه (خونه هاشون به هم راه داشت)برمیگشتیم خونه اونا!خلاصه انقدر دویده بودیم که دیگه داشتیم گیر میافتادیم که آقای همسایه که خودشم از دست این جونور ذله بود اومد به نجاتمون و ممد و گرفت یکی خوابوند تو گوشش!دستش درد نکنه!من و خواهر بخت برگشتم و هم نصیحت کرد که دور و بر این دیوونه پیداموون نشه!یکی نبود به ما بگه شیرینی تر خشک شده خوردن داشت!بچگی دیگه!

  17. 4 کاربر از پست مفید sepas سپاس کرده اند .


  18. #9
    خـادم سینمــاسنتـر
    1CHAMPION آواتار ها
    وضعیت : 1CHAMPION آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : دروازه کویـر
    سن: 31
    نوشته ها : 7,429
    سپاس ها : 15,219
    سپاس شده 12,847 در 4,447 پست
    یاد شده
    در 30 پست
    تگ شده
    در 953 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خاطرات شیرین کودکی خود را تعریف کنید.

    خیلی اتفاقی به این تاپیک برخوردم

    خب منم یه خاطره بگم
    یکی از خاطرات خوب من برگرده به 16 سال پیش،موقعی که فقط 10 سال داشتم
    یادمه روز جهانی تلویزیون و کودک بود و از صبح تا شب،تلویزیون یکسره کارتون پخش میکرد و من اون روزا علاقه وحشتناکی به کارتون داشتم
    یادش بخیر یه تلویزیون 14 اینچ رنگی(اون روزا تازه اومده بود)داشتیم و دقیقا 16 ساعت پیاپی نشستم و کارتون تماشا کردم
    عجب کارتونهائی بود،یادش بخیر جالب اینجاست که اصلا خسته هم نمیشدم (اما الان یه فیلم دوساعتی رو ...)
    حسنش هم این بود که بابا و مامانم اصلا گیر نمیدادن(حداقل در اون روز خاص که اینطور بود)
    ▆ ▅ ▄ ▃ ▂ شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ▂ ▃ ▄ ▅ ▆

  19. 4 کاربر از پست مفید 1CHAMPION سپاس کرده اند .


  20. #10
    Never Give Up
    Nader J آواتار ها
    وضعیت : Nader J آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : مشهد
    نوشته ها : 407
    سپاس ها : 1,318
    سپاس شده 1,102 در 413 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 160 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : خاطرات شیرین کودکی خود را تعریف کنید.

    یه خاطره از بچه گی هام بگم خیلی باحاله.....

    تغریبا 4 سالم بود که خونه تنها بودممم...همینجور داشتم تام و جری نیگاه میکردم... که یهو آیفونمون زنگ خورد.... منم یک دفعه ای از جا پریدم و خواستم برم درو باز کنم اما قدم به آیفون نمیرسید.... آقا چیکار کنم چیکار نکنم...... یک فکری به سرم زد ... رفتم یه قابلمه آوردم گذاشتم زمین.... بعد به جای اینکه برم روی قسمت بر آمدگی قابلمه...رفتم توی قابلمه... بعدش بازم دستم نرسید آیفون رو جواب بدم.... بدش من بیخیال شدم...نشستم دوباره تام و جری نیگاه کردم.... بعدش داداشم همینطور پشت در نشسته بود... بعدش مامانم اومد کلید داشت در رو باز کرد داداشم اعصابش خورد بود اومدن خونه دیدن دارم تام و جری میبینم ...مامانم که فقط میخندید...عارف هم میخواست منو بکشه..!!!`d)


    When nothing makes sense and you
    are confused or frustrated,
    GOD has the answer.


  21. 2 کاربر از پست مفید Nader J سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •