مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh چند شعر از حسين پناهي

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: چند شعر از حسين پناهي

  1. #1
    sepide آواتار ها
    وضعیت : sepide آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Nov 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 155
    سپاس ها : 287
    سپاس شده 491 در 154 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    چند شعر از حسين پناهي

    دلقک

    بعد از آن شب بود ،
    که انسان را همه دیدند
    با بادکنکِ سَرَش
    که بزرگُ بزرگتر می شد به فوتِ علم
    وتماشاچیان تاجر ،
    تخمین می زدند که در این استوانه بزرگ
    می شود هزار اسبُ الاغ را
    به هزار آخور پُر از کاهُ علوفه بست
    و همه دیدند که آن شب او
    انگشتر اعتقاد به سپیدارها را
    از انگشتِ خود بیرون کشید !
    با کلاهی از یال شیر ،
    بارانی یی از پوستِ وال ،
    شلواری از چرم کرگدن ،
    کفشی از پوست گاومیش ،
    موهایی از یال بلندِ اسب ،
    دندانهایی ار عاج فیل
    و استخوانهائی همه از طلای ناب
    و قلبش....
    تنها قلبش قلبِ خوذ او بود !
    کندوی نو ساخته ای
    که زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعری ،
    همه سوخته بودند
    به آتش گلهای سرخُ زرد !



    خاطرات

    ما چیستیم؟
    جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،
    که خاطرات کهکشان ها را
    مغشوش می کنیم !

    چشمان من

    شب در چشمان من است
    به سیاهی چشمهایم نگاه کن
    روز در چشمان من است
    به سفیدی چشمهایم نگاه کن
    شب و روز در چشمان من است
    به چشمهای من نگاه کن
    چشم اگر فرو بندم
    جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت





    به ساعت نگاه میکنم
    حدود سه نصف شب است
    چشم میبندم که مبادا چشمانت را
    از یاد برده باشم
    و طبق عادت کنار پنجره میروم
    سوسوی چند چراغ مهربان
    و سایه کشدار شبگردان خمیده
    و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
    و صدای هیجان انگیز چند سگ
    و بانگ آسمانی چند خروس
    از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
    و خوشحال که هنوز
    معمای سبز رودخانه از دور
    برایم حل نشده است
    آری از شوق به هوا میپرم
    و خوب میدانم
    سال هاست که مرده ام

    نازی مرد

    نازی
    نازی مرد
    آن همه دویدن و سراب
    این همه درخشش و سیاه
    تا کجا من اومدم
    چطوری برگردم ؟
    چه درازه سایه ام
    چه کبود پاهام
    من کجا خوابم برد ؟
    یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت ؟
    من می خواهم برگردم به کودکی
    قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
    سایه مو دنبال نکنم
    تلخ تلخم,
    مثل یک خارک سبز
    سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
    چه غریبم روی این خوشه سرخ
    من می خوام برگردم به کودکی!!
    نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
    کفش برگشت برامون کوچیکه
    پابرهنه نمی شه برگردم ؟
    پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
    برای گذشتن از ناممکن , کی یو باید ببینیم؟!!
    رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
    رویا را کجا زیارت بکنم ؟
    در عالم خواب
    خواب به چشمام نمی آد!
    بشمار , تا سی بشمار ... یک و دو
    یک و دو
    سه و چهار
    پنج و شش
    هفت و هشت
    نه و ده ...




    به وقت گرینویچ

    اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت
    و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
    من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !
    اولین آواز را من خواندم ،
    برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،
    تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !
    من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !
    من ماگدالینم ! غول تماشا !
    کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !
    سپهر را من نیلگون شناختم !
    چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !
    خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود
    و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک من !
    اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !
    کفش ، ابتکار پرسه های من بود
    و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !
    هندسه ! شطرنج سکوت من بود
    و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !
    من اولین کسی هستم که ،
    در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !
    من اولین سیاه مستِ زمینم !
    هر چرخی که می بینید ،
    بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد

  2. 7 کاربر از پست مفید sepide سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    narges. آواتار ها
    وضعیت : narges. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2012
    محل سکونت : زیر اسمونای شمال
    سن: 29
    نوشته ها : 13
    سپاس ها : 76
    سپاس شده 6 در 5 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 110 تاپیک

    پاسخ : چند شعر از حسين پناهي

    [QUOTE=sepide;43309]
    دلقک

    بعد از آن شب بود ،
    که انسان را همه دیدند
    با بادکنکِ سَرَش
    که بزرگُ بزرگتر می شد به فوتِ علم
    وتماشاچیان تاجر ،
    تخمین می زدند که در این استوانه بزرگ
    می شود هزار اسبُ الاغ را
    به هزار آخور پُر از کاهُ علوفه بست
    و همه دیدند که آن شب او
    انگشتر اعتقاد به سپیدارها را
    از انگشتِ خود بیرون کشید !
    با کلاهی از یال شیر ،
    بارانی یی از پوستِ وال ،
    شلواری از چرم کرگدن ،
    کفشی از پوست گاومیش ،
    موهایی از یال بلندِ اسب ،
    دندانهایی ار عاج فیل
    و استخوانهائی همه از طلای ناب
    و قلبش....
    تنها قلبش قلبِ خوذ او بود !
    کندوی نو ساخته ای
    که زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعری ،
    همه سوخته بودند
    به آتش گلهای سرخُ زرد !



    خاطرات

    ما چیستیم؟
    جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،
    که خاطرات کهکشان ها را
    مغشوش می کنیم !

    چشمان من

    شب در چشمان من است
    به سیاهی چشمهایم نگاه کن
    روز در چشمان من است
    به سفیدی چشمهایم نگاه کن
    شب و روز در چشمان من است
    به چشمهای من نگاه کن
    چشم اگر فرو بندم
    جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت





    به ساعت نگاه میکنم
    حدود سه نصف شب است
    چشم میبندم که مبادا چشمانت را
    از یاد برده باشم
    و طبق عادت کنار پنجره میروم
    سوسوی چند چراغ مهربان
    و سایه کشدار شبگردان خمیده
    و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
    و صدای هیجان انگیز چند سگ
    و بانگ آسمانی چند خروس
    از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
    و خوشحال که هنوز
    معمای سبز رودخانه از دور
    برایم حل نشده است
    آری از شوق به هوا میپرم
    و خوب میدانم
    سال هاست که مرده ام

    نازی مرد

    نازی
    نازی مرد
    آن همه دویدن و سراب
    این همه درخشش و سیاه
    تا کجا من اومدم
    چطوری برگردم ؟
    چه درازه سایه ام
    چه کبود پاهام
    من کجا خوابم برد ؟
    یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت ؟
    من می خواهم برگردم به کودکی
    قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
    سایه مو دنبال نکنم
    تلخ تلخم,
    مثل یک خارک سبز
    سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
    چه غریبم روی این خوشه سرخ
    من می خوام برگردم به کودکی!!
    نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
    کفش برگشت برامون کوچیکه
    پابرهنه نمی شه برگردم ؟
    پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
    برای گذشتن از ناممکن , کی یو باید ببینیم؟!!
    رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
    رویا را کجا زیارت بکنم ؟
    در عالم خواب
    خواب به چشمام نمی آد!
    بشمار , تا سی بشمار ... یک و دو
    یک و دو
    سه و چهار
    پنج و شش
    هفت و هشت
    نه و ده ...




    به وقت گرینویچ

    اولین نقطه ای که از مرکز کائنات گریخت
    و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!
    من اولین قابله ای هستم که ناف شیری را بریده است !
    اولین آواز را من خواندم ،
    برای زنی که در هراس سکوتُ سنگُ سکسکه ،
    تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد !
    من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است !
    من ماگدالینم ! غول تماشا !
    کاشف دلُ فندقُ سنگ آتش زنه !
    سپهر را من نیلگون شناختم !
    چرا که همرنگ هوس های نا محدودِ من بوذه !
    خدا ، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود
    و شیطان ، اسطوره تنهائی اندیشه های هولناک من !
    اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دستِ من بود !
    کفش ، ابتکار پرسه های من بود
    و چتر ، ابداع بی سامانی هایم !
    هندسه ! شطرنج سکوت من بود
    و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم !
    من اولین کسی هستم که ،
    در دایره صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !
    من اولین سیاه مستِ زمینم !
    هر چرخی که می بینید ،
    بر محور ِ شراره های شور عشق من می چرخد
    خیلی قشنگه!من که عاشقه شعرای پناهیم.خیلی ممنون.
    ویرایش توسط quasar : 06-05-2012 در ساعت 20:55

  5. کاربر روبرو از پست مفید narges. سپاس کرده است .


  6. #3
    quasar آواتار ها
    وضعیت : quasar آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Mar 2011
    محل سکونت : تهران.
    نوشته ها : 972
    سپاس ها : 3,395
    سپاس شده 3,198 در 699 پست
    یاد شده
    در 13 پست
    تگ شده
    در 869 تاپیک

    پاسخ : چند شعر از حسين پناهي

    مگس...

    مگسی را کشتم.
    نه به این جرم که حیوان پلیدی است؛ بد است.
    و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است.
    طفل معصوم، به دور سر من می چرخید؛
    به خیالش قندم.
    یا که چون اغذیه محبوبش، تا به این حد گندم!
    ای دو صد نور به قبرش بارد!
    مگس خوبی بود.
    من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم...


    پ.ن: حسین پناهی از شخصیت هایی است که بی نهایت نوشته هاش رو دوست دارم...

  7. 4 کاربر از پست مفید quasar سپاس کرده اند .


  8. #4
    ♚ReZa__SoLtAn♚ آواتار ها
    وضعیت : ♚ReZa__SoLtAn♚ آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : May 2012
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 493
    سپاس ها : 1,523
    سپاس شده 1,054 در 422 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 640 تاپیک

    پاسخ : چند شعر از حسين پناهي


    تو دلت تاریکه؟
    تو...
    تو دلت تاریکه....!!!
    " توماشو " نشی یه وقت
    بگیرن به جرم بی دینی
    بیست و هفت سال زندونت کنن؟
    ما که " اوربانوس هشتم " نداریم
    تا که شفاعتت کنه؟

    شخصیت بینظیر که متاسفانه تا وقتی بود مهجور موند من که عاشقشم

  9. 2 کاربر از پست مفید ♚ReZa__SoLtAn♚ سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •