مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh ناپلئون و مرد پوست فروش

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: ناپلئون و مرد پوست فروش

  1. #1
    sina.m3rlin آواتار ها
    وضعیت : sina.m3rlin آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2011
    نوشته ها : 53
    سپاس ها : 86
    سپاس شده 57 در 34 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    Icon3 ناپلئون و مرد پوست فروش

    به هنگام حمله ي ناپلئون به روسيه دسته اي از سربازان او در مركز شهر كوچكي

    از ان سرزمين هميشه برف در حال جنگ بودند.

    ناپلئون به طور اتفاقي از سواران خود جداميافتد و گروهي از قزاقان روسي رد او را

    ميگيرند و در خيابانهاي پر پيچ و خم شهر به تعقيب او ميپردازند.

    ناپلئون كه جان خود را در خطر ميبيند پا به فرار ميگذاردو سر انجام در كوچه اي

    سراسيمه وارد يك دكان پوست فروشي ميشود او با مشاهده ي پوست فروش

    ملتمسانه و با نفس هاي بريده بريده فريادميزند:

    ((كمكم كن جانم را نجات بده كجا ميتوانم پنهان شوم؟))

    پوست فروش ميگويد:

    ((زود باش بيا زير اين پوستينها))

    و سپس روي ناپلئون مقداري زيادي پوستين ميريزد.

    پوست فروش تازه از اين كار فارغ شده بود كه قزاقان روسي شتابان وارد دكان ميشوند

    و فرياد زنان ميپرسند: (( او كجاست؟ما ديديم كه او امد تو.))

    قزاقان عليرغم اعتراضهاي پوست فروش دكان را براي پيدا كردن ناپلئون زير و رو ميكنند.

    انها تل پوستين ها را با شمشيرهاي تيز خود سيخ ميزنند اما او را نميابند سپس

    راه خود را ميگيرند و ميروند.

    ناپلئون پس از مدتي صحيح و سالم از زير پوستينهابيرون ميخزد.در همين لحظه

    محافظان او از راه ميرسند.

    پوست فروش رو به ناپلئون كرده و محجوب از او ميپرسد:

    ((ببخشيد كه همچين سوالي از شخص مهمي چون شما ميكنم اما ميخواهم بدانم كه اون زير

    با علم به اينكه لحظه ي بعد اخرين لحظات زندگيتان است چه احساس داشتيد؟))


    ناپلئون قامتش را راست كرده و در حالي كه سينه اش را جلو ميداد خشمگين ميغرد:

    (( تو به چه حقي جرات ميكني كه همچين سوالي از من بپرسي؟))

    سرباز اين مردك گستاخ را ببريد چشماشو ببنديد و اعدامش كنيد من خودم شخصا

    فرمان اتش را صادر خواهم كرد.

    محافظان بر پيكر پوست فروش چنگ زده كشان كشان او را با خود ميبرند و سينه كش ديوار

    چشمان او را ميبندند.پوست فروش نميتواند چيزي ببيند اما صداي ملايم و موجدار لباسهايش

    را در جريان باد سرد ميشنود .

    او برخورد ملايم باد سرد بر لباسهايش خنك شدن گونه هايش و لرزش غير قابل كنترل

    پاهايش را احساس ميكند.

    سپس صداي ناپلئون را ميشنود كه پس از صاف كردن گلويش به ارامي ميگويد:

    ((آماده.............هدف...... ........))


    در اين لحظه پوست فروش با علم به اينكه تا چند لحظه ي ديگر همين چند احساس را نيز

    از دست خواهد داد احساسي غير فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر ميگيرد و

    قطرات اشك از گونه هايش فرو ميغلتد پس از سكوتي طولاني پوست فروش صداي

    گامهايی را ميشنود كه به او نزديك ميشوند.سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر ميدارند.

    پوست فروش كه در اثر تابش ناگهاني نور خورشيد هنوز نيمه كور بود در مقابل خود ناپلئون

    را ميبيند كه با چشماني نافذ و معني دار چشماني كه انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد

    به او مينگرد. آنگاه ناپلئون به سخن آمده و به نرمي ميگويد:


    " حالا ميفهمي كه چه احساسي داشتم "

  2. کاربر روبرو از پست مفید sina.m3rlin سپاس کرده است .


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •