سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

 

این سایت در ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت شده است و پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,047
    سپاس ها : 6,128
    سپاس شده 6,107 در 1,989 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم

    خوان اول/ بیشه شیر



    رستم براي رها كردن كاووس از بند ديوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز مي تاخت و رستم دو روز راه را به يك روز مي رفت، تا آنكه رستم گرسنه شد و تنش جوياي خورش گرديد. دشتي پر گور پديدار شد. رستم پي بر رخش فشرد و كمند انداخت و گوري را به بند در آورد. با پيكان تير آتشي بر افروخت و گور را بريان كرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز كرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نيستاني كه نزديك در آمد و آنرا بستر خواب ساخت و جاي بيم را ايمن گمان برد و به خفت بر آسود.
    اما آن نيستان بيشه شير بود. چون پاسي از شب گذشت شير درنده به كنام خود باز آمد. پيلتن را بر بستر ني خفته و رخش را در كنار او چمان ديد. با خود گفت نخست بايد اسب را بكشم و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوي رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشيد و دو دست را برآورد و بر سر شير زد و دندان بر پشت آن فرو برد. چندان شير را بر خاك زد تا وي را ناتوان كرد و از هم دريد.
    رستم بيدار شد، ديد شير دمان را رخش از پاي در آورده. گفت «اي رخش ناهوشيار، كه گفت كه تو با شير كارزار كني؟ اگر به دست شير كشته ميشدي من اين خود و كمند و كمان و گرز و تيغ و ببر بيان را چگونه پياده به مازندران مي كشيدم؟ » اين بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد بر آسود.


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 17 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    محل سکونت
    Advertising world
    نوشته ها
    Many
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,047
    سپاس ها : 6,128
    سپاس شده 6,107 در 1,989 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم

    خوان دوم/ بیابانی بی آب

    چون خورشيد سر از كوه بر زد تهمتن برخاست و تن رخش را تيمار كرد و زين بر وي گذاشت و روي به راه آورد. چون زماني راه سپرد بيابياني بي آب و سوزان پيش آمد. گرماي راه چنان بود كه اگر مرغ بر آن مي گذشت بريان ميشد. زبان رستم چاك چاك شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پياده شد و زوبين در دست چون مستان راه مي پيمود. بيابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپيدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان كرد و گفت «اي داور داروگر، رنج و آسايش همه از توست. اگر از رنج من خشنودي رنج من بسيار شد. من اين رنج را بر خود خريدم مگر كردگار شاه كاووس را زنهار دهد و ايرانيان را از چنگال ديو برهاند كه همه پرستندگان و بندگان يزدان اند. من جان و تن در راه رهائي آنان گذاشتم. تو كه دادگري و ستم ديدگان را در سختي ياوري كار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگيري كن و دل زال پير را بر من مسوزان.» همچنان مي رفت و با جهان آفرين در نيايش بود، اما روزنه اميدي پديدار نبود و هردم توانش كاسته ميشد. مرگ را در نظر آورد و به دريغ با خود گفت «اگر كارم با لشكري مي افتاد شيروار به پيكار آنان مي رفتم و به يك حمله آنان را نابود مي ساختم. اگر كوه پيش مي آمد به گرز گران كوه را فرو مي كوفتم و پست ميكردم و اگر رود جيحون بر من ميغريد به نيروي خداداد در خاكش فرو ميبردم. ولي با راه دراز و بي آب و گرماي سوزان دليري و مردي چه سود دارد و مرگي را كه چنين روي آرد چه چاره ميتوان كرد؟»
    درين سخن بود كه تن پيلوارش از رنج راه تشنگي سست و نزار شد و ناتوان بر خاك گرم افتاد. ناگاه ديد ميشي از كنار او گذشت. از ديدن ميش اميدي در دل رستم پديد آمد و انديشيد كه ميش بايد آبشخوري نزديك داشته باشد. نيرو كرد و از جاي بر خاست و در پي ميش به راه افتاد. ميش وي را به كنار چشمه اي رهنمون شد. رستم دانست كه اين ياوري از جهان آفرين به وي رسيده است. بر ميش آفرين خواند و از آب پاك نوشيد و سيراب شد. آنگاه زين از رخش جدا كرد و وي را در آب چشمه شست و تيمار كرد و سپس در پي خورش به شكار گور رفت. گوري را بريان ساخت و بخورد و آهنگ خواب كرد. پيش از خواب رو بر رخش كرد و گفت «مبادا تا من خفته ام با كسي به ستيزي و با شير و ديو پيكار كني. اگر دشمن پيش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه كن.»


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 16 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  6. #3
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,047
    سپاس ها : 6,128
    سپاس شده 6,107 در 1,989 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم

    خوان سوم/ جنگ با اژدها

    رخش تا نيمه شب در چرا بود. اما دشتي كه رستم بر آن خفته بود آرامگاه اژدهائي بود كه از بيمش شير و پيل و ديو ياراي گذشتن بر آن دشت نداشتند. چون اژدها به آرامگاه خود باز آمد رستم را خفته و رخش را در چرا ديد. در شگفت ماند كه چگونه كسي به خود دل داده و بر آن دشت گذشته. دمان رو به سوي رخش گذاشت. رخش بي درنگ به بالين رستم تاخت و سم روئين بر خاك كوفت و دم افشاند و شيهه زد. رستم از خواب جست و انديشه پيكار در سرش دويد. اما اژدها ناگهان به افسون ناپديد شد. رستم گرد خود به بيابان نظر كرد و چيزي نديد. با رخش تند شد كه چرا وي را از خواب بازداشته است و دوباره سر بر بالين گذاشت و به خواب رفت. اژدها باز از تاريكي بيرون آمد. رخش باز به سوي رستم تاخت و سم بر زمين كوفت و خاك بر افشاند. رستم بيدار شد و بر بيابان نگه كرد و باز چيزي نديد. دژم شد و به رخش گفت «درين شب تيره انديشه خواب نداري و مرا نيز بيدار مي خواهي. اگر اين بار مرا از خواب باز داري سرت را به شمشير تيز از تن جدا ميكنم و خود پياده به مازندران مي روم. گفتم اگر دشمني پيش آمد با وي مستيز و كار را به من واگذار. نگفتم مرا بي خواب كن. زنهار تا ديگر مرا از خواب بیدار نکنی.» سوم بار اژدها غران پديدار شد و از دم آتش فرو ريخت. رخش از چراگاه بيرون دويد اما از بيم رستم و اژدها نمي دانست چه كند كه اژدها زورمند و رستم تيزخشم بود.
    سر انجام مهر رستم او را به بالين تهمتن كشيد. چون باد پيش رستم تاخت و خروشيد و جوشيد و زمين را به سم خود چاك كرد. رستم از خواب خوش بر جست و با رخش به آشفت. اما جهان آفرين چنان كرد كه اين بار زمين از پنهان ساختن اژدها سر باز زد. در تيرگي شب چشم رستم به اژدها افتاد. تيغ از نيام كشيد و چون ابر بهار غريد و به سوي اژدها تاخت و گفت «نامت چيست، كه جهان بر تو سر آمد. ميخواهم كه بي نام به دست من كشته نشوي.» اژدها غريد و گفت «عقاب را ياراي پريدن بر اين دشت نيست و ستاره اين زمين را به خواب نمي بيند. تو جان به دست مرگ سپردي كه پا درين دشت گذاشتي. نامت چيست؟ جای آن است كه مادر بر تو بگريد.»
    تهمتن گفت «من رستم دستان از خاندان نيرمم و به تنهائي لشكري كينه ورم. باش تا دستبرد مردان را ببيني.» اين بگفت و به اژدها حمله برد. اژدها زورمند بود و چنان با تهمتن در آويخت كه گوئي پيروز خواهد شد. رخش چون چنين ديد ناگاه برجست و دندان در تن اژدها فرو برد و پوست او را چون شير از هم به دريد. رستم از رخش خيره ماند. تيغ بركشيد و سر از تن اژدها جدا كرد. رودي از خون بر زمين فرو ريخت و تن اژدها چون لخت كوهي بي جان بر زمين افتاد. رستم جهان آفرين را ياد كرد و سپاس گفت. در آب رفت و سرو تن بشست و بر رخش نشست و باز رو براه نهاد.


    دوباره خواهيم روييد...




  7. 16 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  8. #4
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,047
    سپاس ها : 6,128
    سپاس شده 6,107 در 1,989 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم

    خوان چهارم/ زن جادو

    رستم پويان در راه دراز مي راند تا آنكه به چشمه ساري رسيد پر گل و گياه و فرح بخش. خواني آراسته در كنار چشمه گسترده بود و بره اي بريان با ديگر خوردنيها در آن جاي داشت. جامي زرين پر از باده نيز در كنار خوان ديد. رستم شاد شد و بي خبر از آنكه خوان ديوان است فرود آمد و بر خوان نشست و جام باده را نيز نوش كرد. سازي در كنار جام بود. آنرا بر گرفت و سرودي نغز در وصف زندگي خويش خواندن گرفت:
    كه آوازه بدنشان رستم است
    كه از روز شاديش بهره كم است
    همه جاي جنگ است ميدان اوي
    بيابان و كوه است بستان اوي
    همه جنگ با ديو و نراژدها
    ز ديو و بيابان نيابد رها
    مي و جام و بو يا گل و مرغزار
    نكردست بخشش مرا روزگار
    هميشه بجنگ نهنگ اندرم
    دگر با پلنگان بجنگ اندرم

    آواز رستم و ساز وي به گوش پيرزن جادو رسيد. بي درنگ خود را بر صورت زن جوان زيبائي بياراست و پر از رنگ و بوي نزد رستم خراميد. رستم از ديدار وي شاد شد و بر او آفرين خواند و يزدان را به سپاس اين ديدار نيايش گرفت. چون نام يزدان بر زبان رستم گذشت ناگاه چهره زن جادو دگرگونه شد و صورت سياه اهريمني اش پديدار گرديد. رستم تيز در او نگاه كرد و دريافت كه زني جادوست. زن جادو خواست كه بگريزد . اما رستم كمند انداخت و سر او را سبك به بند آورد. ديد گنده پيري پرآرژنگ و پرنيرنگ است. خنجر از كمر گشود و او را از ميانه به دو نيم كرد.


    دوباره خواهيم روييد...




  9. 14 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  10. #5
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,047
    سپاس ها : 6,128
    سپاس شده 6,107 در 1,989 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم

    خوان پنجم/ جنگ با اولاد

    رستم از آنجا باز راه دراز را در پيش گرفت و تا شب ميرفت و شب تيره را نيز همه ره سپرد. بامداد به سرزميني سبز و خرم و پرآب رسيد. همه شب رانده بود و از سختي راه جامعه اش به خوي آغشته بود و به آسايش نياز داشت. ببر بيان را از تن به در كرد و خود را از سر برداشت و هر دو را در آفتاب نهاد و چون خشك شد دوباره پوشيد و لگام از سر رخش برداشت و او را در سبزه زار رها كرد و بستري از گياه ساخت و سپر را زير سرو تيغ را كنار خويش گذاشت و در خواب رفت.
    دشتبان چون رخش را در سبزه زار ديد خشم گرفت و دمان پيش دويد و چوبي گرم بر پاي رخش كوفت و چون تهمتن از خواب بيدار شد به او گفت « اي اهرمن، چرا اسب خود را در كشت زار رها كردي و از رنج من بر گرفتي؟» رستم از گفتار او تيز شد و بر جست و دو گوش دشتبان را به دست گرفت و بيفشرد و بي آنكه سخن بگويد از بن بركند. دشتبان فريادكنان گوشهاي خود را بر گرفت و با سرو دست پر از خون نزد « اولاد» شتافت كه در آن سامان سالار و پهلوان بود. خروش بر آورد كه مردي غول پيكر با جوشن پلنگينه و خود آهنين چون اژدها بر سبزه خفته بود و اسب خود را در كشتزارها رها كرده بود. رفتم تا اسب او را برانم برجست و دو گوش مرا چنين بر كند. اولاد با پهلوانان خود آهنگ شكار داشت. عنان را به سوي رستم پيچيد تا وي را كيفر كند.
    اولاد و لشكرش نزديك رستم رسيدند. تهمتن بر رخش بر آمد و تيغ در دست گرفت و چون ابر غرنده رو به سوي اولاد گذاشت. چون فراز يكديگر رسيدند اولاد بانگ بر آورد كه «كيستي و نام تو چيست و پادشاهت كيست؟ چرا گوش اين دشتبان را كنده اي و اسب خود را در كشتزار رها كرده اي؟ هم اكنون جهان را بر تو سياه مي كنم و كلاه ترا به خاك مي رسانم.»
    رستم گفت «نام من ابر است، اگر ابر چنگال شير داشته باشد و بجاي باران تيغ و نيزه ببارد. نام من اگر به گوشت برسد خونت خواهد فسرد. پيداست كه مادرت تو را براي كفن زاده است.» اين بگفت و تيغ آب دار را از نيام بيرون كشيد و چون شيري كه در ميان رمه افتد در ميان پهلوانان اولاد افتاد. به هر زهر شمشير دو سر از تن جدا ميكرد. به اندك زماني لشكر اولاد پراگنده و گريزان شد و رستم كمند بر بازو چون پيل دژم در پي ايشان مي تاخت. چون رخش به اولاد نزديك شد رستم كمند كياني را پرتاب كرد و سر پهلوان را در كمند آورد. او را از اسب به زير كشيد و دو دستش را بست و خود بر رخش سوار شد. آنگاه به اولاد گفت «جان تو در دست منست. اگر راستي پيشه كني و جاي ديو سفيد و پولاد غندي را به من بنمائي و بگوئي كاووس شاه كجا در بند است از من نيكي خواهي ديد و چون تاج و تخت را به گرز گران از شاه مازندران بگيريم ترا بر اين مرز و بوم پادشاه مي كنم. اما اگر كژي و ناراستي پيش گيري رود خون از چشمانت روان خواهم كرد.» اولاد گفت «اي دلير، مغزت را از خشم بپرداز و جان مرا بر من ببخش. من رهنمون تو خواهم بود و خوان ديوان و جايگاه كاوس را يك يك به تو خواهم نمود. از اينجا تا نزد كاوس شاه صد فرسنگ است و از آنجا تا جايگاه ديوان صد فرسنگ ديگر است، همه راهي دشوار. از ديوان دوازده هزار پاسبان ايرانيان اند. بيد و سنجه سالار ديوان اند و پولاد غندي سپهدار ايشان است. سر همه نره ديوان ديو سفيد است كه پيكري چون كوه دارد و همه از بيمش لرزان اند. تو با چنين برز و بالا و دست و عنان و با چنين گرز و سنان شايسته نيست با ديو سفيد در آويزي و جان خود را در بيم بيندازي. چون از جايگاه ديوان بگذري دشت سنگلاخ است كه آهو را نيز ياراي دويدن بر آن نيست. پس از آن رودي پر آب است كه دو فرسنگ پهنا دارد و از نره ديوان «كنارنگ» نگهبان آن است. آنسوي رود سرزمين «بز گوشان» و «نرم پايان» تا سيصد فرسنگ گسترده است و از آن پس تا شاه نشين مازندران باز فرسنگها ي دراز و دشوار در پيش است. شاه مازندران را هزاران هزارسوار است، همه با سلاح و آراسته. تنها هزار و دويست پيل جنگي دارد. تو تنهائي و اگر از پولاد هم باشي ميسائي.»
    رستم خنديد و گفت «تو انديشه مدار و تنها راه را بر من بنماي.
    ببيني كزين يك تن پيلتن
    چه آيد بدان نامدار انجمن
    به نيروي يزدان پيروز گر
    ببخت و به شمشير و تير و هنر
    چو بينند تاو برو يال من
    بجنگ اندرون زخم و كوپال من
    بدرد پي و پوستشان از نهيب
    عنان را ندانند باز از ركيب
    اكنون بشتاب و مرا به جايگاه كاووس رهبري كن.»
    رستم و اولاد شب و روز مي تاختند و تا به دامنه كوه اسپروز، آنجا كه كاوس با ديوان نبرد كرده و از ديوان آسيب ديده بود، رسيدند.


    دوباره خواهيم روييد...




  11. 15 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  12. #6
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,047
    سپاس ها : 6,128
    سپاس شده 6,107 در 1,989 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم

    خوان ششم / جنگ با ارژنگ دیو

    چون نيمه اي از شب گذشت از سوي مازندران خروش بر آمد و به هر گوشه شمعي روشن شد و آتش افروخته گرديد. تهمتن از اولاد پرسيد «آنجا كه از چپ و راست آتش افروخته شد كجاست؟» اولاد گفت «آنجا آغاز كشور مازندران است و ديوان نگهبان در آن جاي دارند و آنجا كه درختي سر به آسمان كشيده خيمه ارژنگ ديو است كه هر زمان بانگ و غريو برمياورد.» رستم چون از جايگاه ارژنگ ديو آگاه شد برآسود و بخفت و چون بامداد برآمد اولاد را بر درخت بست و گرز نياي خود سام را برگرفت و مغفر خسروي را برسر گذاشت و رو به خيمه ارژنگ ديو آورد.

    چون به ميان لشكر و نزديك خيمه رسيد چنان نعره اي بركشيد كه گوئي كوه و دريا از هم دريده شد. ارژنگ ديو چون آن غريو را شنيد از خيمه بيرون جست. رستم چون چشمش بر وي افتاد در زمان رخش را برانگيخت و چون برق بر او فرود آمد و سر و گوش و يال او را دلير بگرفت و به يك ضربت سر از تن او جدا كرد و سركنده و پرخون او را در ميان لشكر انداخت. ديوان چون سر ارژنگ را چنان ديدند و يال و كوپال رستم را به چشم آوردند دل در برشان به لرزه افتاد و هراس در جانشان نشست و رو بگريز نهادند. چنان شد كه پدر بر پسر در گريز پيشي ميگرفت. تهمتن شمشير بركشيد و در ميان ديوان افتاد و زمين را از ايشان پاك كرد و چون خورشيد از نيمروز به گشت دمان به كوه اسپروز باز گشت.


    رسيدن رستم نزد كي كاوس



    آنگاه رستم كمند از اولاد برگرفت و او را از درخت باز كرد و گفت «اكنون جايگاه كاووس شاه را بمن بنما.» اولاد دوان در پيش رخش به راه افتاد و رستم در پي او به سوي زندان ايرانيان تاخت. چون رستم به جايگاه ايرانيان رسيد رخش خروشي چون رعد برآورد. بانگ رخش به گوش كاوس رسيد و دلش شكفته شد و آغاز و انجام كار را دريافت و رو به لشكر كرد و گفت «خروش رخش به گوشم رسيد و روانم تازه شد. اين همان خروش است كه رخش هنگام رزم پدرم كي قباد با تركان بركشيد.» اما لشكر ايران از نوميدي گفتند كاوس بيهوده مي گويد و از گزند اين بند هوش و خرد از سرش به در رفته و گوئي در خواب سخن ميگويد. بخت از ما گشته است و از اين بند رهائي نخواهيم يافت. دراين سخن بودند كه تهمتن فرود آمد. غوغا در ميان ايرانيان افتاد و بزرگان و سرداران ايران چون طوس و گودرز و گيو و گستهم و شيدوش و بهرام او را در ميان گرفتند. رستم كاووس را نماز برد و از رنجهاي دراز كه بر وي گذشته بود پرسيد. كاووس وي را در آغوش گرفت و از زال زر و رنج و سختي راه جويا شد. آنگاه كي كاوس روي به رستم كرد و گفت «بايد هشيار بود و رخش را از ديوان نهان داشت. اگر ديو سفيد آگاه شود كه تهمتن ارژنگ ديو را از پاي در آورده و به ايرانيان رسيده ديوان انجمن خواهند شد و رنجهاي ترا بر باد خواهند داد. تو بايد باز تن و تيغ و تير خود را به رنج بيفكني و رو به سوي ديو سفيد گذاري، مگر به ياري يزدان بر او دست يابي و جان ما را از رنج برهاني كه پشت و پناه ديوان اوست. از اينجا تا جايگاه ديو سفيد از هفت كوه گذر بايد كرد. در هر گذاري نره ديوان جنگ آزما و پرخاشجوي آماده نبرد ايستاده اند. تخت ديو سفيد در اندرون غاري است. اگر او را تباه كني پشت ديوان را شكسته اي. سپاه ما در اين بند رنج بسيار برده است و من از تيرگي ديدگان به جان آمده ام.

    پزشكان چاره اين تيرگي را خون دل و مغز ديو سفيد شمرده اند و پزشكي فرزانه مرا گفته است كه چون سه قطره از خون ديو سفيد را در چشم بچكانم تيرگي آن يكسر پاك خواهد شد.»

    رستم گفت «من آهنگ ديو سفيد مي كنم. شما هشيار باشيد كه اين ديو ديوي زورمند و افسونگر است و لشكري فراوان از ديوان دارد. اگر به پشت من خم آورد شما تا ديرگاه در بند خواهيد ماند. اما اگر يزدان يار من باشد و او را بشكنم مرز و بوم ايران را دوباره باز خواهيم يافت.»


    دوباره خواهيم روييد...




  13. 14 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  14. #7
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,047
    سپاس ها : 6,128
    سپاس شده 6,107 در 1,989 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم



    خوان هفتم / جنگ با دیو سفید


    نگاه رستم بر رخش نشست و اولاد را نيز با خود برداشت و چون باد رو به كوهي كه ديو سفيد در آن بود گذاشت. هفت كوهي را كه در ميان بود به شتاب درنورديد و سرانجام به نزديك غار ديو سفيد رسيد. گروهي انبوه از نره ديوان را پاسدار آن ديد. به اولاد گفت «تاكنون از تو جز راستي نديده ام و همه جا به درستي رهنمون من بو ده اي. اكنون بايد به من بگوئي كه راز دست يافتن بر ديو سفيد چيست؟» او لاد گفت «چاره آنست كه درنگ كني تا آفتاب برآيد. چون آفتاب برآيد و گرم شود خواب بر ديوان چيره ميشود و تو از اين همه نره ديوان جز چند تن ديوان پاسبان را بيدار نخواهي يافت. آنگاه كه بايد با ديو سفيد در آويزي. اگر جهان آفرين يار تو باشد بر وي پيروز خواهي شد.»

    رستم پذيرفت و درنگ كرد تا آفتاب بر آمد و ديوان سست شده و در خواب رفتند . آنگاه اولاد را با كمندي استوار بست و خود شمشير را چون نهنگ بلا از نيام بيرون كشيد و چون رعد غريد و از جهان آفرين ياد كرد و در ميان ديوان افتاد. سر ديوان چپ و راست به زخم تيغش بر خاك مي افتاد و كسي را ياراي برابري با او نبود. تا آنكه به كنار غار ديو سفيد رسيد. غاري چون دوزخ سياه ديد كه سراسر آنرا غولي خفته چون كوه پر كرده بود. تني چون شبح سياه و روئي چون شير سفيد داشت. رستم چون ديو سفيد را خفته يافت به كشتن وي شتاب نكرد. غرشي چون پلنگ بر كشيد و به سوي ديو تاخت. ديو سفيد بيدار شد و برجست و سنگ آسيائي را از كنار خود در ربود و در چنگ گرفت و مانند كوهي دمان آهنگ رستم كرد. رستم چون شير ژيان برآشفت و تيغ بر كشيد و سخت بر پيكر ديو كوفت و به نيروئي شگفت يك پا و يك دست از پيكر ديو را جدا كرد و بيانداخت. ديو سفيد چون پيل دژم به هم برآمد و بريده اندام و خون آلود با رستم در آويخت. غار از پيكار ديو و تهمتن پرشور شد. دو زورمند بر يكديگر مي زدند و گوشت از تن هم جدا ميكردند. خاك غار به خون دو پيكارگر آغشته شد. رستم در دل مي گفت كه اگر يك روز از اين نبرد جان به در ببرم ديگر مرگ بر من دست نخواهد يافت و ديو با خود مي گفت كه اگر يك امروز با پوست و پاي بريده از چنگ اين اژدها رهائي يابم ديگر روي به هيچكس نخواهم نمود. هم چنان پيكار مي كردند و جوي خون از تن ها روان بود. سر انجام رستم دلاور بر آشفت و به خود پيچيد و چنگ زد و چون نره شيري ديو سفيد را از زمين برداشت و به گردن در آورد و سخت بر زمين كوفت و آنگاه بي درنگ خنجر بر كشيد و پهلوي او را بريده و جگر او را از سينه بيرون كشيد. ديو سفيد چون كوه بيجان گشته بر خاك افتاد. رستم از غار خون بار بيرون آمد و بند از اولاد بگشاد و جگر ديو را به وي سپرد و آنگاه با هم رو به سوي جايگاه كاووس نهادند.

    اولاد از دليري و پيروزي رستم خيره ماند و گفت «اي نره شير، جهان را به زير تيغ خود آوردي و ديوان را پست كردي. ياد داري كه به من نويد دادي كه چون پيروز شوي مازندران را به من بسپاري؟ اكنون هنگام آنست كه پيمان خود را چنانكه از پهلوانان درخور است بجاي آري.»

    رستم گفت «آري، مازندران را سراسر به تو خواهم سپرد. اما هنوز كاري دشوار در پيش است. شاه مازندران هنوز بر تخت است و هزاران هزار ديوان جادو پاسبان وي اند. بايد نخست او را از تخت به زير آورم و دربند كنم و آنگاه مازندران را به تو واگذارم و ترا بي نيازي دهم.»


    بينا شدن كي كاوس



    از آنسوي كي كاوس و بزرگان ايران چشم به راه رستم دوخته بودند تا كي به پيروزي از رزم باز آيد و آنان را برهاند. تا آنكه مژده رسيد رستم به ظفر باز گشته است. از ايرانيان فغان شادي بر آمد و همه ستايش كنان پيش دويدند و بر تهمتن آفرين خواندند. رستم به كي كاوس گفت «اي شاه، اكنون هنگام آنست كه شادي و رامش كني كه جگر گاه ديو سفيد را دريدم و جگرش را بيرون كشيدم و نزد تو آوردم.»

    كي كاوس شادي كرد و بر او آفرين خواند و گفت «آفرين بر مادري كه فرزندي چون تو زاد و پدري كه دليري چون تو پديد آورد، كه زمانه دلاوري چون تو نديده است. بخت من از همه فرخ تر است كه پهلوان شيرافگني چون تو فرمانبردار من است. اكنون هنگام آنست كه خون جگر ديو را در چشم من بريزي تا مگر ديده ام روشن شود و روي ترا باز ببينم.»

    چنان كردند و ناگاه چشمان كاوس روشن شد. بانگ شادي بر خاست. كي كاوس بر تخت عاج بر آمد و تاج كياني را بر سر گذاشت و با بزرگان و نامداران ايران چون طوس و گودرز و گيو و فريبرز و رهام و گرگين و بهرام و نيو به شادي و رامش نشستند و تا يك هفته با رود و مي دمساز بودند. هشتم روز همه آماده پيكار شدند و به فرمان كي كاوس به گشودن مازندران دست بردند و تيغ در ميان ديوان گذاشتند و تا شامگاه گروهي بسيار از ديوان و جادوان را بر خاك هلاك انداختند.
    ویرایش توسط RASHNO : 04-23-2011 در ساعت 11:41 AM


    دوباره خواهيم روييد...




  15. 12 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستانهای شاهنامه/12/کیکاووس
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: 02-08-2011, 10:28 AM
  2. داستانهای شاهنامه/11/رستم و کیقباد
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 12-07-2010, 07:12 PM
  3. داستانهای شاهنامه/9/رستم
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 11-03-2010, 07:42 PM
  4. داستانهای شاهنامه/7/منوچهر
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 10-07-2010, 01:16 PM
  5. داستانهای شاهنامه/6/ ایرج
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 09-25-2010, 07:24 PM

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 1

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  


Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.0