مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh فرانك كاپرا : معجزه، زندگي و سينما

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: فرانك كاپرا : معجزه، زندگي و سينما

  1. #1
    Mr Shinoda آواتار ها
    وضعیت : Mr Shinoda آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2011
    محل سکونت : ایــــــ فعلا ــــران
    نوشته ها : 963
    سپاس ها : 2,103
    سپاس شده 1,489 در 567 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 748 تاپیک

    فرانك كاپرا : معجزه، زندگي و سينما

    فرانك كاپرا كارگرداني است كه به معجزه، به زندگي و به سينما ايمان داشت.




    18مي تولد كارگرداني است كه با ديدن فيلم‌هايش اميد در وجودمان زنده مي‌شود. ديدن فيلم‌هاي كاپرا دوست‌داشتني كاري است كه هرلحظه مي‌شود انجامش داد.اين ترجمه بخشي از گفت‌وگوي جورج استيونس پسر در انستيتو فيلم آمريكا با فرانك كاپراست كه تقديم مي‌شود به همه سينما دوستاني كه لحظه به لحظه «چه زندگي شگفت انگيزي است»، «آقاي اسميت به واشنگتن مي‌رود»، «يك شب اتفاق افتاد» و «معجز سيب» برايشان سرشار از لذت و عشق به سينماست.

    شما همیشه درباره حفظ کنترل روی فیلم‌هایتان صحبت می‌کنید. و تلاش دارید که حتی با وجود سیستم استودیویی مستقل باقی بمانید. می‌توانید در این مورد برایمان توضیح دهید؟
    اگر شما روی فیلم‌هایتان کاملا کنترل داشته باشید، هر فیلمی که می‌سازید انگار فصلی از زندگینامه خودتان است. برای این‌که خود حقیقی شما بالاخره به نوعی در آن ظاهر می‌شود. اگر بخشی از شما در فیلم نباشد، آن‌وقت فیملتان تبدیل می‌شود به توده‌ای از موادی مانند بازی‌ها و قصه و آدم‌ها که روی هم تلنبار شده‌اند. در چنین فیلمی بیش از اندازه فکرهای متفاوت از اشخاص مختلف به چشم می‌خورد و آن وقت بنظر می‌رسد که شما یک فیلم گروهی ساخته‌اید و خب خیلی سخت است که یک کار گروهی تبدیل به یک اثر هنری شود. شما شانس ساختن یک فیلم را پیدا کرده‌اید و این بدان در صورتی معنا پیدا می‌کند که یک نفر از ابتدا تا انتها هدایت فیلم را برعهده داشته باشد. یک مرد، یک فیلم. این جمله زمانی که من در کمپانی کلمبیا کار می‌کردم خیلی شعار جدیدی به حساب می‌آمد. و این دقیقا آن چیزی نبود که مثلا در کمپانی متروگلدوین‌مایر هم اتفاق می‌افتاد. آن‌جا ستاره‌های فیلم فقط لئو(مدیر کمپانی MGM ) و شیر (سمبل کمپانی) بودند. آن‌ها بر این باور بودند که روسای کمپانی هستند که فیلم‌ها را می‌سازندو درواقع هم همین‌طور بود. رییس قسمت فنی، مسئول فیلمبردار فیلمتان بود، رییس بخش صدا، مسئولیت صدابردارتان را برعهده داشت. مسئولیت هیچ‌کدام از این آدم‌ها برعهده کارگردان نبود. و این‌که پس چطور آن‌ها موفق می‌شدند همیشه مرا آزار می‌داد. اگر تئوری من-یک مرد، یک فیلم- درست باشد، چطور آ‌ن‌ها در آن جهنم فیلم‌های موفق می‌ساختند؟اما خب آن‌ها بزرگترین کمپانی بودند و واقعا همه ستاره‌ها و همه استعدادها را دور خودشان جمع می‌کردند. همه چیز مربوط فقط به پول برمی‌گشت و هرچیزی که آن‌ها می‌ساختند در ظاهرش هم این را نشان می‌داد. با این همه آ‌ن‌ها فیلم‌های زیادی نساختند که در گذر زمان هم اهمیتشان حفظ شود برای این‌که در آن‌جا موقع فیلم ساختن تعدد افکار وجود داشت. جالب است بدانید که رییس کمپانی کوچک کلمبیا، با آن سیستم یک مرد، یک فیلمش، به همان تعداد فیلم‌های متروگلدوین‌مایر غول‌پیکر، توانست جایزه اسکار بهترین فیلم را به‌دست آورد. و من هنوز هم فکر می‌کنم که این تنها راه فیلمسازی است. البته شما مجبور نیستید با من موافق باشید. اما اگر به «یک مرد، یک فیلم» فکر می‌کنید، آن‌وقت است که باید شجاعتش را هم داشته باشید. شجاعت برای این‌که مهمترین چیز در این سیستم حمایت از ایده‌ها و غرایز است. سعی نکنید مداد دستتان بگیرید و بخواهید کشف کنید که هفته گذشته بر سر فلان فیلم با فلان داستان چه آمده است. این کار تاجرها و آدم‌های امور مالی است. فقط غرایزتان را دنبال کنید. غریزه شما یعنی خلاقیت.

    شما یک پس‌زمینه فوق‌العاده و غیرقابل باور در فیلم‌های صامت دهه 20 دارید. می‌شود کمی درباره تاثیر این دوره بر کارنامه‌تان صحبت کنید؟
    از همان ابتدا دغدغه اصلي من اين بود كه همه چيز را تحت كنترل خودم داشته باشم: داستان، هدايت و كارگرداني، فيلمبردار، صدا، موسيقي. نمي‌فهمم كه چطور يك‌ نفر ديگر مي‌تواند موسيقي را در فيلم‌ام بگذارد كه من نمي‌‍‌خواهمش، يا يك جور تدوين كند و جور ديگري فيلمبرداري كند. فكر مي‌كنم همه اين مواد و مصالح، اجزاي جدايي ناپذير فيلم هستند و همه آنها بايد از فيلتر من بگذرند. مي‌خواهم فيلم را كاملا در كنترل خودم داشته باشم حتي اگر موسيقي را خودم نساخته باشم يا يك سري كارهاي فيلم را نتوانم انجام بدهم. در هاليوود بين فيلم‌هاي مستقل و انفرادي و خط توليد فيلم‌هاي استوديويي جنگي درگرفت. من فقط زماني مي‌توانم چيزي را به عنوان هنر را بپذيرم كه يك اثر فردي با ابعاد گسترده باشد و نه يك كار گروهي.
    به سال‌1930 برگرديم. اگر آدم زرنگي بوديد، هيچ‌وقت كاري را كه من كردم، انجام نمي‌داديد. آن زمان هر كسي كه مي‌خواست مي توانست از ابتدا تا انتهاي فيلمش را تحت كنترل خودش داشته باشد،‌ فقط اگر كسي پيدا مي‌شد كه تا اين حد احمق باشد. چون امكان اين‌كه فيلمش موفق شود واقعا ضعيف بود. شايد يكي از ده فيلم مستقل مي‌توانست گليم خودش را از آب بيرون بكشد. درنتيجه اگر شما مسئوليت و كنترل كامل را مي‌خواستيد، همه خيلي خوشحال مي‌شدند كه آن را به شما بدهند. براي اين‌كه بيشتر مردم كنترل كامل نمي‌خواهند، آن‌ها بيشتر دوست دارند كه عذر و بهانه‌اي داشته باشند. آن‌ها مي‌خواهند بگويند: «به من یک فیلمنامه آشغال و سست دادند، گروه بازیگرانی که برایم تدارک دیدند، بی‌استعداد و بد بودند.آن‌ها فیلمم را در اتاق تدوین سلاخی کردند.» سال‌های اولی که در صنعت فیلمسازی بودم با خودم می‌گفتم: «خدای من، اگر آن‌ها برای این مزخرفی که دارم رویش کار می‌کنم به من پول می‌دهند، باید حتما دیوانه باشند.» تنها چیزی که می‌خواستم این بود که بتوانم به قدر کافی پول جمع کنم تا به انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا برگردم و از آن جا مدال فیزیک کسب کنم. تولید‌کننده‌های فیلم برایم خیلی مهم نبودند. آن‌ها فقط یک مشت آدم احمق بودند که برای چیزهایی که می‌خواستم بسازم، به من پول می‌دادند. به خودم می‌گفتم: «این مسخره است. یک فارغ‌التحصیل موسسه تکنولوژی کالیفرنیا که تا حالا داخل یک استودیو را هم ندیده و پشت صحنه هیچ فیلمی هم نبوده، دارد فیلم می‌سازد.» احتمالا فیلم «یک شب اتفاق افتاد» بود که نظر مرا نسبت به این مسائل تغییر داد. وقتی آن مجسمه پیر اسکار را گرفتم بالاخره گفتم:«یک لحظه صبر کن. شاید واقعا در این کار خوب هستم. شاید این کاری است که من باید برای بقیه عمرم انجام بدهم.» پسر، علم و هنر دو نقطه مقابل هم بودند و من سینما را انتخاب کردم. از آن زمان شروع کردم به این‌که درباره سینما جدی فکر کنم. به این معنی که فکر کردم شاید حالا بتوانم سینما را برای هدفی در کنار سرگرم کردن به کار ببرم. درنتیجه اولین فیلمم را ساختم که در آن سعی کردم حرف‌هایی بزنم که از نظر اجتماعی مهم بودند: «آقای دیدز به شهر می‌رود.» و از آن به بعد تصمیم گرفتم فیلم‌هایم را به گونه‌ای بسازم که در آن‌ها به یک مسئله اجتماعی بپردازم. اما هیچ‌وقت هم فراموش نکردم که فیلم‌هایم باید سرگرم‌کننده هم باشند. باید به نوعی برای تماشاگرشان الهام‌بخش باشند. فیلم‌هایی که باید به تعالی تماشاگر کمک کنند نه این‌که او را غمگین و افسرده کنند. فیلم‌های افسرده‌کننده و شاهکار هم زیاد ساخته شده است اما خب همه ما نمی‌توانیم یکجور فیلم بسازیم. شما فیلمی می‌سازی که از وجود خودتان نشات می‌گیرد.


    البته آن زمان که من فیلم می‌ساختم سبک‌ها و تکنیک‌ها به اندازه امروز پیشرفته نبودند. درنتیجه هربار که فیلم جدیدی می‌ساختی باید چیزهای جدیدی هم یاد می‌گرفتی. من شاگرد و معلم خودم بودم برای این‌که کاملا با صنعت بیگانه بودم. تنها چیزی که داشتم جسارت بود و بگذارین بهتان بگویم که این جسارت می‌تواند شما را به خیلی جاها برساند.

    فکر می‌کنید که چرا دیگر فیلم‌هایی مانند فیلم‌های شما ساخته نمی‌شوند؟
    راستش نمی‌دانم. بنظرم از سال‌های 1960 جوانان این کشور رنگ و بوی دیگری گرفتند. دیگر خیلی احساسات و عواطف برایشان جالب نبود. آن‌ها به تغییر دادن چیزها علاقه داشتند و احتمالا به همین دلیل است که دیگر خیلی تمایل ندارند تا فیلم‌هایی شبیه مال من بسازند. البته همه این‌ها می‌تواند در یک شب تغییر کند. وقتی شما در فيلمتان به موضوعی مثل تغییر می‌پردازید، درواقعه وارد حیطه‌ای می‌شوید که خیلی برای من عزیز است، يعني سیر انجام کارها و رویدادن حوادث.


    البته اين را هم بگويم كه در فیلم ساختن کثیف‌ترین کار این است که قصه‌های فیلم‌های دیگران را بسازید. قصه‌ها را دنبال نکنید. آن‌ها را بسازید و خلق كنيد. اول از همه این‌که بیشتر فیلم‌هاي كپي شده غیراخلاقی هستند. چون کاری که شما می‌کنید این است که مخلوق یک نفر دیگر را برمی‌دارید. مورد بعدی هم این‌که تماشاگران دوست ندارند که کپی‌های ارزانقمیت یک نسخه اصلی را ببینند. فقط این‌که تماشاگران فیلمی درباره ساختمانی که یکدفعه در آتش می‌سوزد را دوست داشته‌اند، دلیل نمی‌شود که همیشه هر فیلمی درباره ساختمانی در آتش را دوست داشته باشند. شما می‌توانید یک خط تولید اتومبیل از ماشینهای یکسان داشته باشید ولی نمی‌توانید اینطوری فیلم بسازید. و دیگر این‌که دائم می‌پرسید: «مردم چه فیلم‌هایی را دوست دارند؟» حقیقت این است که خود مردم هم نمی‌دانند چه دوست دارند تا وقتی که آن را نشان‌شان بدهید. هیچ کپی‌برداری در کار نیست. مردم فیلم‌های خوب را دوست دارند. درنتیجه فردیت خودتان را حفظ کنید. مستقل باشید. خلاف جریان آب شنا کنید. هیچ‌وقت با جریان بقیه آدم‌ها خودتان را داخل چاه نیندازید.


    تهران امروز

    در دنیا هیچ بن بستی نیست ،
    یا راهی‌ خواهم یافت ، یا راهی‌ خواهم ساخت !


  2. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. زندگي نامه مهناز افشار؟
    توسط amir13* در انجمن بيــوگــرافـــي هــا
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 03-13-2011, 22:48

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •