سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh از دل تا قلم ... خطي براي خداي من

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12

موضوع: از دل تا قلم ... خطي براي خداي من

  1. #1
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,545 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    از دل تا قلم ... خطي براي خداي من

    ياد خدا هميشه آرامش بخش دل هاست
    شروع هر مسير با اسم زيبا و مقدس خدا همراه است
    شروع مسير قشنگمون رو با نام زيبايش زينت مي بخشيم
    نوشتن از دل ، با خطي كوتاه ، شعر و جمله اي هر چند حقير اما براي خدا
    همراهي شما ياري رسان گام هاي ماست

  2. 3 کاربر از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    Dreams are Awesome
    AloneDreamer آواتار ها
    وضعیت : AloneDreamer آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    سن: 19
    نوشته ها : 1,822
    سپاس ها : 3,323
    سپاس شده 3,395 در 1,194 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 590 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     



    علی محمد شهیدی فر


    تو را می شناسم
    تو آیینه هستی
    دلت صاف و روشن
    و بی کینه هستی
    تو را می شناسم
    تویی خنده گل
    تویی شعر زیبا
    در آواز بلبل
    تو بوی گل یاس
    تو آب روانی
    تو خیلی بزرگی
    تو یک آسمانی
    بهارم تو هستی
    تو که آشنایی
    تو را می پرستم
    خدایی، خدایی

  5. #3
    SIGMA آواتار ها
    وضعیت : SIGMA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 98
    سپاس ها : 285
    سپاس شده 188 در 75 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 20 تاپیک

    ستایش می کنم هر شب تو را ای خالق یزدان

    فرستادی به کوه ودشت تو ازمهرخودت باران

    ستایش می کنم هرصبح تو را من دیده بگشایم

    که فرصت داده ای بخشش بخواهم راحت جانان

    ستایش می کنم هردم کنی درد دلم را گوش

    که این جان و دلم سوزد درون آتش هجران

    ستایش می کنم یا رب تو را هرلحظه و هرجا

    بیاید یـاد تـو در دل کـند ایـن خـانه عطر افشـان

    ستـایش می کنـم یـا رب تو را باز است درخانه ات

    می آیند وکمک خواهند زتو هرلحظه محتاجان

    ستـایش می کنـم یا رب تو را من نیمه های شب

    رهـا تنها نــکردی تـو به وقـت غصه هـا یـاران

    ستــایش می کنم یا رب تو را هرلـحظه عمرم

    کنی آنـان که غم دارند تـو با لـطف خـودت خندان

    ستایش می کنم آندم کـه کردی شمع عشق روشن

    درون سینـه ام یا رب که بـود از غصه ها لرزان


    ویرایش توسط SIGMA : 07-22-2010 در ساعت 15:26

  6. #4
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,545 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    گفت و گو با خودش
    پریشانم
    چه میخواهی تو از جانم؟!
    مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
    خداوندا!
    اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
    لباس فقر پوشی
    غرورت را برای تکه نانی
    به زیر پای نامردان بیاندازی
    و شب آهسته و خسته
    تهی دست و زبان بسته
    به سوی خانه باز آیی
    زمین و آسمان را کفر میگویی
    میگویی؟!
    خداوندا!
    اگر در روز گرما خیز تابستان
    تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
    لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
    و قدری آن طرفتر
    عمارتهای مرمرین بینی
    و اعصابت برای سکه ای اینسو و آنسو در روان باشد
    زمین و آسمان را کفر میگویی
    نمیگویی؟!
    خداوندا!
    اگر روزی بشر گردی
    ز حال بندگانت با خبر گردی
    پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
    خداوندا تو مسئولی
    خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
    در این دنیا چه دشوار است
    چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

  7. #5
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    سلام خدای خوب و دوست داشتنی ام
    می دانم که تنها با ریسمان مهر می توان به آغوشت بازگشت.
    آموخته ام برای پشت سر گذاشتن عرش و رسیدن به تو باید به حقیقت برسم و مرام و مکتبم عشق باشد و ایثار .
    پس مهر می ورزم و مرهم می شوم بر قلبهای غمگین و خسته و شکسته ، چراغ می شوم بر جاده تاریک و سوسوی امید بر هر زندان سیاهی
    آسمان و زمین را آبستن عطر عشق خواهم کرد و چنان خواهم شد که روزی عاشقانه بر من بنگری و ببالی و بگویی ، آفرین بر تو نیکوترین خلقت من و ملائک روزی راز تکریم مرا در می یابند.
    اکنون که ای محبوب من ، من در این محمل که کمر همت بر حمل این کوه امانت بسته ام یا میشکنم یا می شِکنم.

  8. 2 کاربر از پست مفید PHOENIX سپاس کرده اند .


  9. #6
    ایــستاده مــردن ..
    ADoLF آواتار ها
    وضعیت : ADoLF آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : Tehran
    نوشته ها : 1,541
    سپاس ها : 3,447
    سپاس شده 2,143 در 951 پست
    یاد شده
    در 5 پست
    تگ شده
    در 486 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
    خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
    پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
    خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
    من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
    خدا جواب داد:
    - اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
    - اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
    - اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
    - اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
    دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
    بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
    خدا پاسخ داد:
    - اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد، تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
    - اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
    - اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
    - اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.
    - یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.
    - اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
    - اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
    - اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.
    با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.
    و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
    خدا لبخندی زد و گفت:
    فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
    همیشه…

  10. #7
    'A Bad Word...That Starts With 'F
    FTSAMO آواتار ها
    وضعیت : FTSAMO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : خیلی دور خیلی نزدیک
    نوشته ها : 1,299
    سپاس ها : 4,723
    سپاس شده 2,889 در 963 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 534 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پيش از اينها فكر مي كردم خدا
    خانه اي دارد كنار ابرها
    مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتي از الماس و خشتي از طلا
    پايه ها ي برجش از عاج و بلور
    برسر تختي نشسته با غرور
    ماه، برق كوچكي از تاج او

    هر ستاره، پولكي از تاج او
    اطلس پيراهن او، آسمان
    نقش روي دامن او، كهكشان
    رعد و برق شب، طنين خنده اش
    سيل و توفان، نعره توفنده اش
    دكمه پيراهن او، آفتاب
    برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
    پيش از اينها خاطرم دلگير بود
    از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
    آن خدا بي رحم بود و خشمگين
    خانه اش در آسمان، دور از زمين

    بود، اما در ميان ما نبود

    مهربان و ساده و زيبا نبود
    در دل او دوستي جايي نداشت
    مهرباني هيج معنايي نداشت
    هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
    از زمين، از آسمان، از ابرها
    زود مي گفتند: اين كار خداست
    پرس و جو از كار او كاري خطاست
    هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
    آب اگر خوردي، عذابش آتش است
    تا ببندي چشم، كورت مي كند

    تا شدي نزديك، دورت مي كند

    كج گشودي دست، سنگت مي كند
    كج نهادي پاي، لنگت مي كند
    با همين قصه، دلم مشغول بود
    خوابهايم، خواب ديو و غول بود
    خواب مي ديدم كه غرق آتشم
    در دهان شعله هاي سركشم
    در دهان اژدهايي خشمگين
    برسرم باران گُرزِ آتشين
    محو مي شد نعره هايم، بي صدا
    در طنين خنده خشم خدا...
    نيت من، در نماز و در دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا
    هر چه مي كردم، همه از ترس بود
    مثل از بركردن يك درس بود
    مثل تمرين حساب و هندسه
    مثل تنبيه مدير مدرسه
    تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
    سخت، مثل حلّ صدها مسئله
    مثل تكليف رياضي سخت بود
    مثل صرف فعل ماضي سخت بود
    تا كه يك شب دست در دست پدر
    راه افتادم به قصد يك سفر
    در ميان راه، در يك روستا
    خانه اي ديديم، خوب و آشنا
    زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
    گفت: اينجا خانة خوب خداست !
    گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
    گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
    باوضويي، دست و رويي تازه كرد
    با دل خود، گفتگويي تازه كرد
    گفتمش: پس آن خداي خشمگين
    خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
    گفت: آري، خانه او بي رياست
    فرشهايش از گليم و بورياست
    مهربان و ساده و بي كينه است
    مثل نوري در دل آيينه است
    عادت او نيست خشم و دشمني

    نام او نور و نشانش روشني

    قهر او از آشتي، شيرين تر است
    مثل قهر مهربانِِ مادر است
    دوستي را دوست، معني مي دهد
    قهر هم با دوست، معني مي دهد
    هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
    قهري او هم نشان دوستي است ...
    تازه فهميدم خدايم، اين خداست
    اين خداي مهربان و آشناست
    دوستي، از من به من نزديكتر
    از رگ گردن به من نزديكتر
    آن خداي پيش از اين را باد برد
    نام او را هم دلم از ياد برد
    آن خدا مثل خيال و خواب بود
    چون حبابي، نقش روي آب بود
    مي توانم بعد از اين، با اين خدا
    دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا
    مي توان با اين خدا پرواز كرد
    سفره دل را برايش باز كرد
    مي توان در باره گل حرف زد
    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
    چكه چكه مثل باران راز گفت
    با دو قطره، صدهزاران راز گفت
    مي توان با او صميمي حرف زد
    مثل ياران قديمي حرف زد
    مي توان تصنيفي از پرواز خواند
    با الفباي سكوت آواز خواند

    مي توان مثل علف ها حرف زد
    بازباني بي الفبا حرف زد
    مي توان در باره هر چيز گفت
    مي توان شعري خيال انگيز گفت
    مثل اين شعر روان و آشنا


    قیصر امین پور

  11. #8
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,545 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    عجب صبری خدا دارد

    اگر من جای او بودم

    همان یک لحظه ی اول..... که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان


    جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم

    عجب صبری خدا دارد

    اگر من جای او بودم٬که در همسایه ی صد ها گرسنه

    چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

    نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

    عجب صبری خدا دارد

    اگر من جای او بودم

    که میدیدم یکی عریان و لرزان٬ دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

    زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم،

    نه طاعت می‌پذیرفتم ٬نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده٬

    پاره پاره در كف زاهد نمایان سجده صد نامه می‌كردم



    عجب صبری خدا دارد

    اگر من جای او بودم

    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد

    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم

    عجب صبری خدا دارد !

    اگر من جای او بودم، به عرش كبریایی با همه صبر خدایی

    تا كه می‌دیدم عزیز نابجایی ناز بر یك ناروا گردیده ، خواری می‌فروشد٬

    گردش این چرخ را وارونه بی‌صبرانه می‌كردم

    عجب صبری خدا دارد

    اگر من جای او بودم ، كه می‌دیدم مشوش عارف و عامی

    ز برق فتنه این علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز اندیشة عشق و وفا ....،

    معدوم هر فكری در این دنیای پرافسانه می‌كردم

    عجب صبری خدا دارد

    اگر من جای او بودم

    به گرد شمع سوزان دل عشّاق

    سرا پای وجود بینوا معشوق را پروانه میکردم

    عجب صبری خدا دارد

    چرا من جای او باشم؟

    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

    تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد

    وگر نه من به جای او چو بودم یک نفس

    کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم

    عجب صبری خدا دارد

    عجب صبری خدا دارد

  12. 2 کاربر از پست مفید MiSS SAYTA سپاس کرده اند .


  13. #9
    'A Bad Word...That Starts With 'F
    FTSAMO آواتار ها
    وضعیت : FTSAMO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : خیلی دور خیلی نزدیک
    نوشته ها : 1,299
    سپاس ها : 4,723
    سپاس شده 2,889 در 963 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 534 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : از دل تا قلم ... خطي براي خداي من

    خدایا ،
    آتش مقدس « شک » را
    آن چنان در من بیفروز
    تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.
    و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،
    لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،
    شسته از هر غبار طلوع کند.

    .

    خدایا ،
    به هرکه دوست می داری بیاموز
    که عشق از زندگی کردن بهتر است .
    و به هر که دوست تر می داری ، بچشان
    که دوست داشتن از عشق برتر !

    .

    خدایا ،
    به من زیستنی عطا کن ،
    که در لحظه مرگ ،
    بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،
    حسرت نخورم .
    و مردنی عطا کن ،
    که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .
    بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،
    اما آن چنان که تو دوست داری .
    « چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،
    « چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !

    دکتر شریعتی


    I’m past patiently waiting. I’m passionately smashin’ every expectation
    !Every action’s an act of creation



  14. #10
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA هم اکنون آنلاین است.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,545 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : از دل تا قلم ... خطي براي خداي من

    هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم. اما ...
    زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تيره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
    من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و ديوار ديگر نور از من‌ نمي‌گذرد، ديگر آب‌ از من‌ عبور نمي‌كند، روح‌ در من‌ روان‌ نيست‌ و جان‌ جريان‌ ندارد.
    حالا تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ است‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام، گريه‌ نمي‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، مي‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هايم‌ سنگ‌ريزه‌ ببارد.
    يا لطيف! اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ اشك‌ سنگ‌ريزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ شيشه‌ها بشكند و دل‌هاي‌ نازك‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
    وقتي‌ تيره‌ايم، وقتي‌ سراپا كدريم، به‌ چشم‌ مي‌آييم‌ و ديده‌ مي‌شويم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد، ناپديد مي‌شود.
    يا لطيف! كاشكي‌ دوباره‌ مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ مي‌بخشيدي‌ يا مي‌چكيدم‌ و مي‌وزيدم‌ و ناپديد مي‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپديد است، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپيدايي... يا لطيف!

    مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •