سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh معبد لاتاهور

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: معبد لاتاهور

  1. #1
    Eliya آواتار ها
    وضعیت : Eliya آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 44
    سپاس ها : 8
    سپاس شده 105 در 34 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    Icon1 معبد لاتاهور

    معبد لاتاهور همیشه بوی خشت خیس و چوب نیم سوخته می داد و راهبان معبد بوی تعفن تعرقِِ بدنشان را ضمیمه روایح مذکور کرده بودند . هر بامداد ساعت 5 با صدای گوش خراش زنگ های معبد از آرامش خواب شبانگاهی سراسیمه و با بد خلقی پرتاب می شدم به میان روزی که هنوز در راه بود .
    از عصبانیت گریه ام می گرفت و با بغضی در سینه بی اختیار به یاد اذان صبحگاهی می افتادم . چه لذتی داشت شنیدن آوایی دل انگیز که راوی این پیام صبحگاهی بود . علیرغم تکرار همیشگی واژگان، خبری از تکرار در زمان روایت آن نبود . زمان آن هر صبح با تغییر طلوع خورشید متفاوت بود و این خود غینمتی بزرگی بود که به تازگی آن را دریافته بودم . نمی دانم چرا جرس زنگ های گوشخراش و دلهره آور معبد مقدس لاتاهور بجای آنکه التیام روحانی برای من باشد سبب انزجار من از دین می شد ، شاید یکی از دلایل آن همین ثبات در زمان نواخته شدن آنها بود .
    عبور هر روزه من از کنار معبد مصادف بود با صرف چاشت راهبان معبد که همگی آنان کوتاه قد وبسیار لاغر ، بعضی با مو و ریش انبوه ولی نا مرتب و گره خورده و برخی با سر و صورت کاملاً تراشیده ، با داندانهای سیاه و زرد در لباسی ساتن به رنگ های نارنجی و قرمز که بجز طعم آشی با شکل مشمئز کننده به رنگ زرد و بوی آزار دهنده کلم بخار پز شده طعم دیگری را در خاطر نداشتند ، حتی طمع واقعی لذت زندگی کردن را و عجیب این بود که با تمام زنگاری که برچهره آنان بسته شده بود برق رضایت در چشمان آنان به وضوح قابل روئیت بود .
    با آنکه تا به حال پا بر روی پلکان سنگی معبد نگذاشته بودم اما می دانستم که لزج و چسبنده است و این را ازصدای جس جس گامهای راهبان بر پله ها دریافته بودم .
    چهار گاو سنگی که صورت آنها به رنگ سرخ بود و پاهایشان به رنگ آبی فیروزه ای زینت بخش ورودی معبد بودند ، دروازه چوبی معبد تنها چیزی بود که مرا آزار نمی داد . دری یک لنگه و چوبی به ارتفاع بیش از سه متر و طول حداقل پنج متر که حاشیه آهنی داشت و مشخصاً با چوب افرا ساخته شده بود، چونکه در حاشیه سمت چپ آن شاخه ای از درخت افرا به یادگار باقی مانده بود . سرسرای معبد به قدری تاریک بود که من هرگز موفق به دیدن آن نشدم ولی از دورن آن بوی سنگ خیس و چوب نیم سوخته به مشام می رسید .
    انتهای نمای ورودی معبد مقارن بود با مرداب که صدای وز وز حشرات موجود در آن به مراتب رسا تراز صدای قورباغه های آن بود . سکوی سنگی نا همواری دقیقاً و به عمد در وسط این مرداب کوچک جای داده شده بود که نشیمنگاه پیرمردی لخت بود که فقط با تکه پارچه نارنجی رنگ، عورت خود را پوشانده بود و بدون کوچکترین حرکتی ، حتی بدون پلک زدن به جایی در اوهام خود چشم دوخته بود . گاهی نیز چیز شبیه به یک سیگار برگ بزرگ را در دست داشت و بدون اینکه از آن کام بگیرد یا حتی نگاهش کند به اتمام می رساندش . من همیشه او را در این حالت دیده بودم بجز یک بار که او را درحال صحبت عتاب آمیز با یکی از راهبان مشاهده کردم و همانجا دریافتم که باید بزگ راهبان یا شیخ المشایخ برهمانان باشد . شعاع نگاه او به گونه ای بود که به لحاظ ریاضی زاویه حدوداً 45 درجه داشت و من حداقل 15 الی 16 متر در تیر رس نگاه او بودم و در این فاصله نا خودآگاه چشم در چشم او می دوختم و از مقابل دیده گان او عبور می کردم . او نیز مرا در این کار همراهی می کرد ولی پاسخ هیچ یک از حرکات چشم مرا نمی داد . چند باری چشمک زدم و گاهی نیز با حالت غضب به او چشم دوختم ولی در نوع نگاه کردن او هیچ تفاوتی حاصل نشد اینگار که او واقعاً به جایی در اوهام خویش خیره شده بود .
    نگاه او با نگاه راهبان دیگر تفاوتی بزرگ داشت . در انتهای نگاه او نه تنها رضایت موجود نبود بلکه در عمق چشمانت نوعی درماندگی و احساس پوچی موج می زد . شاید او خسته شده بود از ریاضتی که پایانی نداشت و بدتر از آن برای او چیزی به ارمغان نیاورده بود .
    عبور ازمعبد لاتاهور و ورود به کوچه های تنگ و خیابانهای کوچک ولی پر ازدهام دَکَن نشان از روزی بود که تازه آغاز شده بود .

    * لازم به ذکر است هرگونه استفاده از داستان فوق با ذکر منبع و نام نگارنده بلامانع می باشد - علی حبیبی *
    ویرایش توسط PHOENIX : 08-02-2010 در ساعت 11:27

  2. 3 کاربر از پست مفید Eliya سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •