مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh فرانتس کافکا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: فرانتس کافکا

  1. #1
    Don Corleone آواتار ها
    وضعیت : Don Corleone آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2011
    محل سکونت : ساوه
    سن: 35
    نوشته ها : 1,079
    سپاس ها : 3,778
    سپاس شده 2,940 در 843 پست
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 849 تاپیک

    فرانتس کافکا

    فرانتس کافکا

    برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  220px-Kafka1906.jpg
مشاهده: 1382
حجم:  13.4 کیلو بایت


    زادروز: ۳ ژوئیه ۱۸۸۳- پراگ، اتریش- مجارستان
    درگذشت: ۳ ژوئن۱۹۲۴ (۴۰ سال) - کیرلینگ، اتریش (بر اثر سل ریه)
    آرامگاه: گورستان ژیژکوف پراگ
    ملیت: بوهمی (اتریش- مجارستان)
    گفتاورد: آنچه را آفریده‌ام فقط حاصل تنهایی است


    آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند، در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند.
    مشهورترین آثار کافکا داستان کوتاه مسخ (Die Verwandlung) و رمان محاکمه و رمان ناتمام قصر (Das Schloß) هستند. به فضاهای داستانی که موقعیت‌های پیش پا افتاده را به شکلی نامعقول و فراواقع‌گرایانه توصیف می‌کنند، فضاهایی که در داستان‌های کافکا زیاد پیش می‌آیند، کافکایی می‌گویند.




    زندگی
    کافکا در یک خانوادهٔ آلمانی‌زبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز کشور بوهم بود، سرزمینی پادشاهی‌ متعلق به امپراتوری اتریش - مجارستان. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر کوچک‌تر داشت که قبل از شش سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها جان باختند.

    پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاه‌طلبانهٔ پدر چنان محیط رعب‌انگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایه‌ای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.

    کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان اول آموخت، ولی زبان چکی را هم تقریباً بی‌نقص صحبت می‌کرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رمان‌نویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. آموزش یهودی او به جشن تکلیف در سیزده سالگی و چهار بار در سال به کنیسه رفتن با پدرش محدود بود. کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت، و سپس در دانشگاه جارلز پراگ شروع به تحصیل رشتهٔ شیمی کرد، ولی پس از دو هفته رشتهٔ خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آیندهٔ روشن‌تری پیش پای او می‌گذاشت که سبب رضایت پدرش می‌شد و دورهٔ تحصیل آن طولانی‌تر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاس‌های ادبیات آلمانی و هنر را می‌داد. کافکا در پایان سال اول تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامه‌نگار که او هم در رشتهٔ حقوق تحصیل می‌کرد تا پایان عمر از نزدیک‌ترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغ‌التحصیل شد و یک سال در دادگاه‌های شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفهٔ بدون حقوق خود را انجام داد.

    کافکا از ۱۹۱۰ به نوشتن یادداشت‌های خصوصی که اثری هم در شناخت شخصیت و زندگی او به شمار آمد پرداخت و تا آخر زندگی آن را ادامه داد که ترس از بیماری، تنهایی، شوق فراوان به ازدواج و در عین حال هراس از آن، کینهٔ به پدر و مادر و احساس‌های گوناگون خویش را در آن منعکس ساخته.

    کافکا در سال ۱۹۱۲ در خانهٔ دوستش ماکس برود، با فلیسه بوئر که در برلین نمایندهٔ یک شرکت ساخت دیکتافون بود آشنا شد. در پنج سال پس از این آنها نامه‌های بسیاری برای هم نوشتند و دو بار نامزد کردند. رابطهٔ این دو در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید.

    کافکا در سال ۱۹۱۷ دچار سل شد و ناچار شد چندین بار در دورهٔ نقاهت به استراحت بپردازد. در طی این دوره‌ها خانواده به خصوص خواهرش اُتا مخارج او را می‌پرداختند. در این دوره، با وجود ترس کافکا از این که چه از لحاظ بدنی و چه از لحاظ روحی برای مردم نفرت‌انگیز باشد، اکثراً از ظاهر پسرانه، منظم و جدی، رفتار خونسرد و خشک و هوش نمایان او خوششان می‌آمد.

    کافکا در اوائل دههٔ ۲۰ روابط نزدیکی با میلنا ینسکا نویسنده و روزنامه‌نگار هموطنش پیدا کرد. در سال ۱۹۲۳ برای فاصله گرفتن از خانواده و تمرکز بیشتر بر نوشتن، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد. آنجا با دوریا دیامانت یک معلم بیست و پنج سالهٔ کودکستان و فرزند یک خانوادهٔ یهودی سنتی که آن قدر مستقل بود که گذشته‌اش در گتو را به فراموشی بسپارد زندگی کرد. دوریا معشوقهٔ کافکا شد و توجه و علاقهٔ او را به تلمود جلب کرد.

    عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج می‌برده‌است. او همچنین دچار میگرن، بی‌خوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی می‌کرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاه‌خواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند. به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت، و در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در همان جا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمی‌توانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تزریق وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودی‌ها در ژیژکوف پراگ به خاک سپردند.

    برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  220px-Grave_of_Kafka.JPG
مشاهده: 560
حجم:  27.0 کیلو بایت
    مقبره کافکا در گورستان ژیژکوف پراگ.



    فعالیت‌های ادبی
    کافکا در طول رندگیش فقط چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل می‌دادند و هیچ‌گاه هیچ‌یک از رمان‌هایش را به پایان نرسید (به جز شاید مسخ که برخی آن را یک رمان کوتاه می‌دانند). نوشته‌های او تا پیش از مرگش چندان توجهی به خود جلب نکرد. کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که پس از مرگش همهٔ نوشته‌هایش را نابود کند. دوریا دیامانت معشوقهٔ او با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامهٔ کافکا، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد، تا وقتی که در سال ۱۹۳۳ گشتاپو آنها را ضبط کرد. جستجو به دنبال این نوشته‌های مفقود هنوز ادامه دارد. برود بر خلاف وصیت کافکا عمل کرد و برعکس بر چاپ همهٔ کارهای کافکا که در اختیارش بود اهتمام ورزید. آثار کافکا خیلی زود توجه مردم و تحسین منتقدان را برانگیخت.

    همهٔ آثار کافکا به جز چند نامه‌ای که به چکی برای میلنا ینسکا نوشته بود، به زبان آلمانی است.

    سبک نوشتاری
    کافکا که در پراگ به دنیا آمده بود زبان چکی را خوب می‌دانست، ولی برای نوشتن زبان آلمانی پراگ (Prager Deutsch)، گویش مورد استفادهٔ اقلیت‌های آلمانی یهودی و مسیحی در پایتخت بوهم را انتخاب کرد. به نظر کافکا آلمانی پراگ «حقیقی‌تر» از زبان آلمانی رایج در آلمان بود و او توانست در کارهایش طوری از آن بهره بگیرد که قبل و بعد او کسی نتوانست.

    با نوشتن به آلمانی کافکا قادر بود جملات بلند و تودرتویی بنویسد که سراسر صفحه را اشغال می‌کردند، و جملات کافکا اغلب قبل از نقطهٔ پایانی ضربه‌ای برای خواننده در چنته دارند ضربه‌ای که مفهوم و منظور جمله را تکمیل می‌کند. خواننده در کلمهٔ قبل از نقطهٔ پایان جمله‌است که می‌فهمد چه اتفاقی برای گرگور سمسا افتاده، یعنی مسخ شده

    مشکل دیگر پیش روی مترجمان استفادهٔ عمدی نویسنده از کلمات یا عبارات ابهام‌آمیزی است که می‌توانند معانی مختلفی داشته باشند. مثلاً کلمهٔ Verkehr در جملهٔ آخر داستان «داوری»؛ این جمله را می‌توان این طور ترجمه کرد: «و در این لحظه، جریان بی‌پایان اتوموبیل‌ها از بالای پل می‌گذشت.» ولی کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که هنگام نگارش این جمله به «انزالی ناگهانی» فکر می‌کرده‌است. در حالی که ترجمهٔ رایج برای verkher همان ترافیک است.



    تفسیر نقادانه
    بسیاری از منتقدان سعی کرده‌اند با تفسیر آثار کافکا در چارچوب مکاتب ادبی از جمله مدرنیسم و رئالیسم جادویی مفاهیم عمیق‌تری از آنها استخراج کنند. ناامیدی و پوچی حاکم بر فضای داستان‌های کافکا نمادی از اگزیستانسیالیسم شمرده می‌شود. برخی دیگر به سخره گرفتن بوروکراسی در داستان‌هایی مثل «گروه محکومین»، «محاکمه» و «قصر» را نشانی از تمایل به مارکسیسم می‌دانند، در حالی که برخی دیگر علت مخالفت کافکا با بوروکراسی را آنارشیسم می‌دانند. دیگرانی نیز هستند که کارهای او را از دریچهٔ یهودیت (بورخس یادداشت‌هایی در این زمینه دارد) یا فرویدیسم (به دلیل مشاجرات خانوادگی کافکا) یا تمثیل‌هایی از جستجوی متافیزیکی به دنبال خدا (یکی از معتقدان این نظریه توماس مان بود) می‌بینند.

    تم بیگانگی و زجر کشیدن بارها و بارها در آثار مختلف ظاهر می‌شود، و با تأکید بر این کیفیت، محققانی مثل ژیل دولوز و فلیکس گواتاری است که عقیده دارند کافکا بیش از نویسنده‌ای تنهایی است که از سر رنج می‌نویسد، و کارهای او سنجیده‌تر و «شادتر» از چیزی هستند که به نظر می‌رسند.

    گذشته از این، با خواندن یکی از کارهای کافکا به صورت مجزا با تمرکز بر بیهودگی تقلای شخصیت‌ها و بدون توجه به زندگی خود نویسنده است که طنز کافکا مشخص می‌شود. کارهای کافکا از این منظر ربطی به مشکلات خود او در زندگیش ندارد، نمایانگر ساختگی بودن مشکلات آدم‌هاست.

    زندگی‌نامه نویسان گفته‌اند که خیلی پیش می‌آمده که کافکا قسمت‌هایی از کتاب‌هایی که رویشان کار می‌کرده را برای دوستان نزدیکش بخواند، و در این خوانش‌ها همیشه بر جنبهٔ طنزآمیز نثر متمرکز بوده. میلان کوندرا طنز کافکا را در اساس فراواقع گرایانه و الهام‌بخش هنرمندانی جون فدریکو فلینی، گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس و سلمان رشدی می‌داند. مارکز می‌گوید با خواندن مسخ کافکا بود که فهمید «می‌توان جور دیگری نوشت».


    برای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  220px-Kafka_monument.jpg
مشاهده: 545
حجم:  28.1 کیلو بایت
    مجسمهٔ برنزی کافکا در پراگ


    ترجمه
    بسیاری از آثار کافکا در ایران ترجمه شده که از آن جمله‌است ترجمه‌های صادق هدایت و حسن قائمیان بر مسخ و گروه محکومین و گراکوسی شکارچی و ترجمهٔ جلال‌الدین اعلم از قصر. همان طور که گفته شد ترجمهٔ آثار کافکا بسیار مشکل و در بعضی موارد غیرممکن می‌نماید و به همین خاطر بسیاری از ترجمه‌های فارسی آثار کافکا راضی نیستند.



    آثار
    مسخ
    گراکوس شکارچی
    مهمان مردگان
    شمشیر
    در کنیسهٔ ما
    جلوی قانون
    پیام امپراطور
    وصف یک پیکار
    ابراهیم
    بهشت
    ساخت معبد
    آمدن مسیح
    پلنگ‌ها در معبد
    نگهبان کور
    پزشک دهکده
    پژوهشهای یک سگ
    نقاب برداشتن از چهرهٔ یک کلاهبردار
    گردش ناگهانی
    تصمیمها
    گشت و گذار در کوهسار
    نگاهی پرت از پنجره
    راه خانه
    رهگذران
    تأملاتی برای آقایان سوارکار
    پنجره رو به خیابان
    درختها
    خواب
    در جایگاه بالائی سیرک
    نوشته‌ای کهن
    حیوان دورگه
    نشان شهر
    مسئلهٔ قوانینمان
    کرکس
    بازگشت به خانه
    نخستین اندوه
    جلو قانون
    شغال و عرب




    منبع:
    از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد



  2. 4 کاربر از پست مفید Don Corleone سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    Don Corleone آواتار ها
    وضعیت : Don Corleone آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2011
    محل سکونت : ساوه
    سن: 35
    نوشته ها : 1,079
    سپاس ها : 3,778
    سپاس شده 2,940 در 843 پست
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 849 تاپیک

    پاسخ : فرانتس کافکا

    کوتاه‌ترین داستان‌های کافکا


    افسانه‌ای کوچک
    موش گفت:"دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد!در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم،هی می‌دویدم و می‌دویدم،و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم،اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم،و آنگاه در گوشه تله‌ای هست که من باید تویش بیفتم ."گربه گقت:"فقط باید مسیرت را تغییر دهی"و آن را بلعید .



    ولش کن
    صبح خیلی زود بود،خیابان‌ها پاکیزه و خلوت،من رهسپار ایستگاه بودم.همچنان که ساعت برج را با ساعت مچی‌‌ام مقایسه می‌کردم پی‌بردم که بسیار دیرتر از آن است که اندیشیده بودم و می‌بایست بشتابم؛تکانِ ناشی از این کشف احساسِ ناخاطر جمعی درباره‌ی راه به من داد،هنوز خیلی خوب با شهر آشنا نبودم؛از بخت نیک، پاسبانی دمِ دست بود،پیشش دویدم و نفس بریده ازش راه را پرسیدم.لبخند زد و گفت :" راه را ازم می‌پرسی؟"گفتم:"آره،چون نمی‌توانم خودم پیدایش کنم ."گفت:"ولش کن! ولش کن!"و با تکانی ناگهانی رو گرداند،مانند کسی که می‌خواهد با خنده‌اش تنها باشد .



    شبانگاه
    گم وگور شده در شب.درست همانطور که کسی گاهی سرش را برای تامل کردن پایین می‌آورد،بدین سان به کلی گم شدن در شب.در همه‌ی دور رو بر مردم خواب‌اند.بازی کردن است و بس،خودفریبی معصومانه‌ای است که آنها در خانه‌ها می‌خوابند،در بسترهای امن،زیر سقفی امن،دراز کشیده یا گلوله شده روی دشک‌ها،لایِ ملافه‌ها،زیر پتوها؛به راستی آنها گرد هم آمده‌اند مانند گذشته و مانند بعد در بیابان،اردویی در برهوت،عده‌ی بی‌شماری انسان‌ها،لشکری،قومی،زیر آسمانی سرد،روی زمین سرد؛ فرو افتاده در جایی که زمانی بر پا ایستاده بودند،پیشانی فشرده به بازو،چهره بر زمین،آرام نفس کشان.و تو می‌پایی،تو یکی از پایند گانی،نفر بعدی را با نورمشعلی که از هیمه‌ی سوزان کنارت برداشته‌ای و تاب می‌دهی می‌یابی.چرا می‌پایی؟می‌گویند که باید بپایی. کسی باید آنجا باشد .



    حقیقتِ راجع به سانچو پانسا
    سانچو پانسا،بی‌آنکه بلافد،در طی سالها موفق شد که به یاری خوراندنِ داستانهایِ فراوانِ شوالیه‌ها و ماجراجویان به خودش غروبگاهان و شامگاهان ،اهریمنش را که بعدا آن را دُن کیشوت نامید از خود واگرداند.این اهریمن بی‌درنگ پس از آن پیِ دیوانه‌ترین دلاوریها را گرفت که،به سبب نبودنِ هدفی مقدر که می‌بایست خودِ سانچو پانسا می‌بوده باشد، به کسی آسیب نمی‌رساند. سانچو پانسا،رها شده،فیلسوفانه دُن کیشوت را در جهادهایش دنبال می‌‌کرد،شاید از روی احساس مسئولیت،و تا آخرعمرش تفریحِ بزرگ و آموزنده‌ای برای خود فراهم کرد .




    دهکده‌ی بعدی
    پدر بزرگم می‌گفت:"زندگی عجیب کوتاه است.همچنان که حالا به عمر گذشته نگاه می‌کنم به قدری به نظرم کوچک شده می‌آید که نمی‌فهمم،مثلا،چطور مردِ جوانی می‌‌تواند تصمیم به گیرد که به دهکده‌ی بعدی اسب براند بی‌‌آنکه بترسد که ـ حادثه‌های مصیبت آمیز به کنارـ حتی طول یک عمر سعادتمندِ عادی برای چنین سفری کم می‌آید ."



    درختها
    ما به راستی به تنه‌های درخت در برف می‌مانیم. آنها به ظاهر تخت دراز کشیده‌اند و کمی فشار کافی است تا بغلتاندشان.نه،نمی‌شود چون آنها سفت به زمین چسبیده‌اند. اما ببینید،حتی آن نیز جز ظاهر نیست.


    پنجره‌ی رو به خیابان
    هرکی در انزوا زندگی می‌کند و با این همه گاه‌گاه می‌خواهد خودش را به جایی بچسباند،هرکی برحسب دگرگونیهای روز،آب و هوا،کارو بارش و جز آن ناگهان دلش می‌خواهد بازویی ببیند تا به آن بیاویزد،او نمی‌تواند بدون پنجره‌ای رو به خیابان دیری بپاید. و اگر درحالی نیست که چیزی را آرزو کند و فقط خسته و مانده دمِ هُره‌ی پنجره‌اش می‌‌رود،با چشمانی که از مردم به آسمان و از آسمان به مردم می‌‌چرخد،بی آنکه بخواهد بیرون را بنگرد و سرش کمی بالا گرفته،حتی در آن گاه اسبهای پایین او را به درون قطارِگاریها و هیاهویشان،و از این قرار سرانجام به درونِ هماهنگیِ انسانی پایین می‌‌کشند .



    آرزوی سرخ پوست بودن
    اگر سُرخ پوست می‌بودید،دردم مترصد،و سوار بر اسبی تازان،تکیه داده به باد،لرزان و جُنبان به تاخت بر زمین و جُنبان می‌رفتید،تا مهمیزهایتان را می‌انداختید، زیرا مهمیزی در میان نبود،عنان را کنار می‌انداختید،زیرا عنانی در میان نبود،و بفهمی و نفهمی می‌دیدید که زمینِ پیش رویتان خلنگزاری از ته تراشیده است. هنگامی که گردن و سر اسب دیگر رفته بودند .



    نگاهی پرت از پنجره
    با این روزهای بهاری که بزودی از راه می‌رسند چه کنیم؟امروز صبح آسمان خاکستری بود،اما اگر حال دمِ پنجره بروید تعجب می‌کنید و گونه‌‌تان را به چفتِ پنجره تکیه می‌دهید .خورشید ازهم اکنون غروب می‌کند،اما آن پایین می‌‌بینیدش که چهره‌ی دخترکی را روشن می‌‌کند که قدم می‌‌زند و دورو برش را می‌نگرد،و همان گاه می‌‌بینیدش که در سایه‌ی مرد پشت سری که به او می‌رسد فرو می‌رود .و سپس مرد گذشته و چهره‌ی دخترک کاملا روشن است



    لاشخور
    لاشخور به پاهایم نوک می‌زد. پوتین‌ها و جوراب‌هایم را پاره کرده بود و به خود پاهایم نوک می‌زد. یکسره ضربه می‌زد، بعد با ناآرامی‌ چندبار در هوا پیرامونم چرخی می‌زد و به کارش ادامه می‌داد. مردی از کنارم گذشت، لحظه‌ای به من نگریست و پرسید که چرا در برابر این لاشخور صبر پیشه کرده ام. گفتم: «بی دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوک زدن کرد، می‌خواستم او را برانم، حتی کوشیدم خرخره اش را بگیرم؛ اما خیلی قوی است، می‌خواست به صورتم بپرد. من هم با رضایت کامل پاهایم را فدا کردم حالا دیگر تکه و پاره شده‌اند.» مرد گفت: «شما زجر می‌کشید؛ با گلوله ای کار لاشخور تمام است.»

    پرسیدم: «به همین سادگی؟ شما این لطف را در حق من می‌کنید؟» مرد گفت: « با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. می‌توانید نیم ساعتی تحمل کنید؟» پاسخ دادم: «نمی‌دانم.» لحظه‌ای از شدت درد خشکم زد، بعد گفتم: «خواهش می‌کنم هر جور شده این کار را بکنید.» مرد گفت:« خب، با عجله بر می‌گردم.» لاشخور در زمان گفت‌وگو آرام گوش فراداده و اجازه داده بود که من و آن مرد با هم نگاه‌هایی رد و بدل کنیم. می‌دیدم که همه ی ماجرا را دریافته است؛ به هوا پرید، در دوردست‌ها چرخی زد، در حالی‌که به پشت افتاده بودم، خود را آزاد حس می‌کردم، دست شبیه او که غرق در خون من بود، خونی که همه ی پستی‌ها را پوشانده و تمامی‌کرانه را در برگرفته بود.

  5. 2 کاربر از پست مفید Don Corleone سپاس کرده اند .


  6. #3
    Don Corleone آواتار ها
    وضعیت : Don Corleone آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2011
    محل سکونت : ساوه
    سن: 35
    نوشته ها : 1,079
    سپاس ها : 3,778
    سپاس شده 2,940 در 843 پست
    یاد شده
    در 3 پست
    تگ شده
    در 849 تاپیک

    پاسخ : فرانتس کافکا

    البته صادق هدایت که از بزرگترین نویسندگان تاریخ ایران است یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان در آثار او کافکا است. صادق هدایت بسیاری از آثار کافکا را به فارسی ترجمه کرده است و در بسیاری از آنها نقد و توضیح کامل هدایت باعث می شود تا خواننده درک روشنی از مطالب کافکا داشته باشد.

  7. #4
    رسالت یک انسان برای رسیدن به آزادی در صف ایستادن نیست بلکه بر هم زدن صف است
    CHE GUEVARA آواتار ها
    وضعیت : CHE GUEVARA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : May 2014
    محل سکونت : کرمانشاه
    سن: 30
    نوشته ها : 8
    سپاس ها : 0
    سپاس شده 4 در 3 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : فرانتس کافکا

    بعضی وقتها احساس میکنم که من فرو افتادن انسان را بهتر از هرکس درک میکنم . این جمله ای از کافکاست که نشان میدهد چقدر با دنیای داستانهایش مانوس بوده است و انها را در زندگی شخصی احساس کرده است در جای دیگری از یادداشتهایش میگه بعضی وقتها احساس میکنم پرنده ای غول پیکر چنگالش را در شانه هایم فرو برده . این است دنیای کافکا وچه زیبا و حقیقی ان را به قلم دراورده .

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •