مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستانهاي شاهنامه/14/نبرد كي كاووس با شاه مازندران

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: داستانهاي شاهنامه/14/نبرد كي كاووس با شاه مازندران

  1. #1
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    داستانهاي شاهنامه/14/نبرد كي كاووس با شاه مازندران

    نامه كي كاووس به شاه مازندران


    چون شب فرارسيد سپاه ايران دست از كشتار باز كشيد. كاووس گفت «ديوان مازندران به كيفر خود رسيدند و بيش از اين شايسته نيست خون آنانرا بريزيم. اكنون بايد مردي خردمند و هوشيار را نزد شاه مازندران بفرستيم و او را به فرمانبرداري بخوانيم.» پس كاووس دبير را فرمان داد تا نامه اي گويا به شاه مازندران نوشت و بيم و اميد در آن نشاند كه «اي گرفتار خودكامي و غرور، تو با ديوان و جادوان همداستان شده اي و به بدي و بدبيني گرائيده اي. بايد بداني كه اگر بدكنش باشي جز بدي نخواهي ديد. اما اگر دادگري و پاكديني پيشه كني بهره تو نيكي و آفرين خواهد بود. مي بيني كه يزدان با ديوان و جادوان تو چه كرد. اكنون اگر خرد رهبر تواست و مي خواهي در امان باشي بي درنگ تخت مازندران را بگذار و به كهتري به درگاه ما بيا و باج بپرداز، مگر اين فرمانبري تخت مازندران را براي تو نگاه دارد. وگرنه چون ارژنگ و ديو سفيد تو نيز دل از جان بر گير.»

    آنگاه كي كاووس فرهاد را كه از دلاوران نامدار ايران بود برگزيد و نامه را به او سپرد تا به شاه مازندران برساند. فرهاد چون نزديك شهر نرمپايان رسيد به شاه مازندران خبر فرستاد كه از كاووس پيام آورده است. شاه مازندران گروهي از پهلوانان پرخاشگر خود را برگزيد و سپاهي گران بيرون كشيد و آنها را دلير كرد و هشدار داد و برابر فرهاد فرستاد. اينان با چهره اي دژم فرهاد را پذيرنده شدند. چون نزديك رسيدند يكي از پهلوانان دست فرهاد را به تندي در دست گرفت و بيفشرد تا او را رنجه كند. فرهاد خم به ابرو نياورد و درد را آسان پذيرفت. وي را نزد شاه بردند. چون نامه كاووس را خواند و از دستبرد رستم و كشته شدن پولاد غندي و بيد و ارژنگ و ديو سفيد آگاه شد دل در برش زار گرديد و جانش پرانديشه شد و با خود گفت «اين رستم آفتي گزنده است و جهان از وي امان نخواهد يافت.» سه روز فرهاد را نزد خود نگاه داشت. روز چهارم برآشفت و گفت در پاسخ به كاووس بگو «اي شاه نوخاسته بي خرد، تندي و خامي تو نمي گذارد هماورد خود را بشناسي و گرنه چگونه از چون مني با چنين بر و بوم و دستگاه مي خواستي كه به بارگاه تو بيايم؟ مرا هزاران هزار لشكر جنگاور است و هزار و دويست پيل جنگي دارم كه از آنها يكي در لشكر تو نيست. تو آماده كارزار باش كه من به پيكار با تو كمر بسته ام و به زودي با سپاه خود خواب خوش را از سر تو و لشكرت بيرون خواهم راند.»

    پيام بردن رستم




    چون اين پيام به كاووس و رستم رسيد و فرستاده شكوه و دستگاه شاه مازندران را باز نمود، تهمتن گفت «پيام بردن نزد شاه مازندران كار من است. بايد نامه اي چون تيغ برنده نوشت و به من سپرد تا من به وي برسانم و با گفتار خود خون در مغز وي بجوشانم.» كاووس آفرين گفت و فرمان داد نامه نوشتند كه «اي شاه خودكامه، سخنان بيهوده گفتي و به بي خردي دم زدي. اكنون يا سرت را ازين فزوني تهي كن و بنده وار نزد من آي و يا لشكري چون دريا به مازندران خواهم كشيد و جوي خون روان خواهم ساخت و مغز سرت را طعمه كركسان خواهم كرد.»

    رستم بر رخش نشست و با نامه كاووس رو به راه گذاشت. ديگر بار لشگري از مازندران پيش رفت تا بيم در دل فرستاده كاووس اندازد. چون چشم تهمتن بر لشكر افتاد، درختي پرشاخ بر كنار راه بود، دست انداخت و دو شاخ درخت را در دست گرفت و به تندي پيچاند. درخت از بيخ و بن از زمين كنده شد . آنگاه رستم درخت تنومند را چون ژوبين در دست گرفت و بر سر لشكر مازندران انداخت. چندين سوار بر زير آن فرو ماندند. پيشرو لشكر كه از پهلوانان نامدار بود به رستم نزديك شد و براي آنكه زور به رستم بنمايد دست او را در دست گرفت و سخت فشرد. رنگ از روي پهلوان پريد و دستش تباه شد و خود ناتوان از اسب فرو افتاد. لشكر مازندران در كار رستم خيره ماندند. سواري خبر به شاه مازندران برد. شاه مازندران پهلوان نامي خود « كلاهور» را پيش خواند و كلاهور دليري جنگجو و نيرومند و چون پلنگ غران پيوسته و در جستجوي پيكار بود. شاه گفت: بايد نزد اين فرستاده بروي و با هنرنمائي خود آب در ديدگان او بياوري و او را شرمنده سازي.» كلاهور چون نره شيري پيش تاخت و روي دژم كرد و دست رستم را در چنگ گرفت و سخت بيفشرد، چنانكه دست رستم همه كبود شد. اما رستم روي نپيچيد و چنگ كلاهور را چنان در دست فشرد كه ناخن هاي آن فرو ريخت. كلاهور با دست آويخته و ناخن هاي ريخته و پر درد نزد شاه باز آمد و گفت «چنين دردي را پنهان نميتوان داشت و ما را با چنين پهلواني ياراي جنگ نيست. بهتر آنست كه در آشتي بكوشي و باج بپذيري و اين رنج را بر خود آسان كني.» آنگاه رستم دمان از راه رسيد. شاه مازندران او را در بارگاه خود جائي بسزا داد و از كاووس و لشكر ايران و نشيب و فراز و رنج راه جويا شد. سپس پرسيد كه «آيا تو كه برو بازويي چنين نيرومند داري رستمي؟» رستم گفت «من چاكري از چاكران رستمم، اگر خود در خور چاكري وي باشم. جائي كه او باشد من كيستم؟ رستم پهلواني بي مانند است:

    جهان آفرين تا جهان آفريد

    چو رستم سر افراز نآمد پديد

    يكي كوه باشد برزم اندرون

    از آن رخ و گرزش چه گويم كه چون

    چو او رزم سازد چه پايد گروه؟

    كند كوه دريا و دريا چو كوه

    به تنها يكي نامور لشكرست

    پيام آوري را نه اندر خور است

    اما رستم پيام داده است كه اگر خردمندي فرمانبري پيشه كن كه اگر از شاه ايران اجازه داشتم يك تن از لشكرت را زنده نمي گذاشتم.» آنگاه نامه كاووس را به وي داد. شاه مازندران چون پيغام را شنيد و نامه را ديد خيره شد و بر آشفت و به رستم گفت «اين چه گفتگوي بيهوده است كه كاووس مرا نزد خود مي خواند. به كاووس بگو كه هر چند تو سالار ايرانيان باشي من شاه مازندرانم و سپاه و دستگاه و زر و گوهر از تو بيشتر دارم. زنهار انديشه بيهوده به خود راه مده و در پي تخت شاهنشاه مباش. عنان بگردان و به كشور خود بازگرد، كه اگر با سپاه خود از جاي بجنبم و آهنگ جنگ كنم ترا يكسره از ميان بر خواهم داشت. اما به رستم نيز پيامي از من ببر و بگو اي پهلوان، مگر از كاووس چه نيكي به تو ميرسد كه كمر بخدمت او بسته اي؟ اگر در فرمان من باشي ترا صدچندان پاداش ميدهم و ترا در ميان يلان سرفرازي مي بخشم و از زر و خواسته بي نياز مي كنم.»

    رستم در خشم رفت و گفت «اي پادشاه بي خرد، اگر بخت از تو برنگشته بود چنين نميگفتي. مگر رستم سرفراز نيازي به گنج و سپاه تو دارد؟ رستم دستان شاه زابلستان است و در گيتي همانندي ندارد. اگر باز چنين بگوئي تهمتن زبان از دهانت بيرون خواهد كشيد.» شاه مازندران از اين سخنان تافته شد و در خشم رفت و به دژخيم گفت «اين فرستاده را بگير و بي درنگ گردن بزن.» دژخيم تا نزديك رفت رستم دست انداخت و او را پيش كشيد و يك پاي او را در دست گرفت و پاي ديگر او را زير پاي خود گذاشت و چون شير خشمگين وي را از هم دريد. آنگاه رو به شاه مازندران كرد و گفت «اگر از شاهنشاه ايران دستور مي داشتم با لشكرت كارزار ميكردم و سزاي ترا در كنارت مي گذاشتم. باش تا كيفر اين بدخوئي و گستاخي را ببيني.» اين بگفت و پرخشم از بارگاه بيرون آمد و شاه مازندران را خيره و بيمناك بر جاي گذاشت.



    جنگ رستم و جويا


    چون رستم از مازندران بيرون رفت شاه مازندران بي درنگ بسيج جنگ كرد و لشكري انبوه برانگيخت و سراپرده از شهر بيرون كشيد و با ديوان و پيلان بسيار چون باد رو به سوي سپاه ايران آورد. از آن سوي رستم به بارگاه كاووس رسيد و وي را از آنچه رفته بود آگاه كرد و گفت «باك نبايد داشت. بايد دليري كرد و به رزم ديوان پيش رفت كه چون روز پيكار فرا رسد گرز من دمار از روزگار ايشان بر خواهد آورد.» چيزي نگذشت كه آگاهي آمد كه سپاه مازندران نزديك رسيده است. كي كاووس تهمتن را گفت تا ساز جنگ كند. آنگاه سرداران سپاه را پيش خواند و فرمان داد تا لشكر را بيارايند. طوس را بر راست لشكر گماشت و چپ لشكر را به گودرز و كشواد سپرد و خود در دل سپاه جاي گرفت. تهمتن با تن پيلوارش پيشاپيش سپاه مي رفت. چون دو سپاه به هم رسيدند دليري از نامداران مازندران «جويا» نام گرزي گران بر گردن گرفت و چون شير غران به سوي لشكر كاووس تاخت و چنان نعره اي بر كشيد كه كوه و دشت را به لرزه در آورد و بيم در دل ايرانيان انداخت. بانگ زد كه كيست تا با من نبرد جويد. جوشن در برش ميدرخشيد و تيغ برنده اش خون ميجست. از سپاه كاووس آوازي بر نخاست. كاووس رو به پهلوانان و جنگجويان خود كرد و گفت «چه شد كه از نعره اين ديو چنين رنگ باختيد و خاموش مانديد؟ » باز پاسخي نيامد. گوئي سپاه از بيم جويا پژمرده بود. آنگاه رستم عنان بگرداند و به نزد كاووس راند و گفت «شاهنشاه چاره اين ديو را به من واگذار.» كاووس گفت «آري، چاره اين با توست. ديگران خاموش مانده اند. مگر تو ما را از اين ديو برهاني. جهان آفرين يار تو باد.» رستم رخش دلاور را برانگيخت و گرد برآورد و بانگ بركشيد و چون پيل مست با نيزه اي چون اژدها به ميدان تاخت. جويا گفت «چنين خيره از جويا و خنجر جان گدازش ايمن مشو كه هم اكنون مادر را بر تو سوگوار خواهم كرد.» رستم چون چنين شنيد نعره اي بر كشيد و نام يزدان را بر زبان آورد و چون كوه از جاي بر آمد. دل جويا از نهيب رستم از جاي كنده شد و ترسان عنان پيچاند و به سوي ديگر تاخت. تهمتن چون باد از پس او در رسيد و نيزه را بر كمربند او راست كرد و بر وي زد. به يك زخم بند و گره از جوشن او فرو ريخت. او را زين برداشت و چون مرغي كه بر زبان كشند وي را نيز بر نيزه كشيد و سپس بر خاك كوفت. لشكر مازندران خيره ماندند و چون سر دليران را كشته بر خاك ديدند بيم بر ايشان چيره شد.


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 11 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي شاهنامه/14/نبرد كي كاووس با شاه مازندران

    پيروزي رستم بر شاه مازندران


    شاه مازندران چون چنين ديد فرمان داد تا سپاهش سراسر تيغ بركشيدند و دست به حمله زدند . بانگ كوس برخاست و دو سپاه بر يكديگر تاختند. از گرد سواران هوا تيره شد و برق تيغ و شمشير و نيزه در هوا درخشيدن گرفت.

    زآواز ديوان واز تيره گرد

    زغريدن كوس و اسب نبرد

    شكافيد كوه و زمين بر دريد

    بدان گونه پيكار كين كس نديد

    چكاچاك ز گرز آمد و تيغ و تير

    زخون يلان دشت گشت آبگير

    زمين شد بكردار درياي قير

    همه موجش از خنجر و گرز و تير

    دمان باد پايان چو كشتي بر آب

    سوي غرق دارند گفتي شتاب

    همي گرز باريد بر خود و ترگ

    چو باد خزان بارد از بيد برگ

    هفت روز ميان دو سپاه جنگ و پيكار بود و هر چند گروه بسياري از ديوان به دست رستم تباه شدند هيچيك از دو سپاه پيروزي نمي يافت. هشتم روز كي كاووس كلاه كياني را از سر بر داشت و به نيايش ايستاد و روي بر خاك ماليد و به درگاه يزدان ناليد و درخواست تا جهان آفرين وي را بر آن ديوان بي باك فيروزي دهد و شاهنشاهي او را نگاه دارد. آنگاه به لشكر خويش باز آ مد و كلاه جنگ بر سر گذاشت و سرداران و دلاوران سپاه را گرد كرد و آنان را دل داد و بر انگيخت. سپس فرمان داد تا كوس جنگ بكوبند. آتش كين در دل ايرانيان زنده شد و يكباره بر سپاه مازندران حمله بردند. رستم چون پيل مست به قلب سپاه روي آورد و سيل از خون پهلوانان مازندران روان كرد. گودرز و كشواد بر راست لشكر تاختند و گيو بر چپ لشكر دست برد. از بامداد تا شامگاه پيكار بودند. رستم با سپاهي دلير بجائي كه شاه مازندران در آن بود روي آور شد. اما شاه مازندران جاي تهي نكرد و با ديوان و پيلان خود روي بر رستم گذاشت. تهمتن گرز را بر افروخت و در ميان ديوان افتاد و بسياري از آنان را بر خاك انداخت. شاه مازندران چون به نزديك رستم رسيد غريو بر آورد و گرز از كوهه زين بر كشيد و گفت اي بدرگ نابكار، باش تا زخم مردان را ببيني. دل رستم از كينه به جوش آمد. گرز را فرو گذاشت و نيزه بر دست گرفت و خروش بر آورد و به سوي شاه مازندران تاخت. شاه مازندران ديد پيلي خروشان نيزه بر دست به سوي او ميتازد و پيام مرگ مي آورد. جانش پر بيم شد و خشم را فرو خورد و به سستي گرائيد. رستم امان نداد و نيزه را سخت بر كمربند او فرود آورد. كمر گسست و خفتان دريد و سنان نيزه در تهيگاه شاه مازندران نشست.

    ناگاه رستم ديد كه شاه ديوان لختي كوه شد و به جادو و افسون از صورت آدمي بيرون رفت. رستم و سپاه ايران بر اين شگفتي خيره ماندند. درين هنگام كي كاووس با درفش و سپاه فرارسيد و از ماجرا پرسيد. رستم آنچه گذشته بود باز نمود و گفت« نيزه بر تهيگاه شاه ديوان زدم و گمانم چنان بود كه سرنگون از كوهه زين بزير خواهد افتادو ناگاه در پيش من سنگ شد و بر جاي ماند. اما او را چنين نخواهم گذاشت. او را به لشكرگاه خواهم برد و از سنگ بيرون خواهم آورد.» كي كاووس فرمان داد تا لشكريان آن تخته سنگ را به پايگاه سپاه ايران برند. لشكريان هر چه نيرو كردند سنگ از جاي نجنبيد. سرانجام رستم پيش آمد و چنگ انداخت و به يك جنبش تخته سنگ را از جا بر كند و بر دوش گرفت و به پايگاه خود آورد و برزمين افگند. آنگاه رو به سنگ كرد و گفت «دست از جادو بردار و بيرون آي و گرنه با تير و تيغ پولادين سنگ را سراسر خواهم بريد و ترا تباه خواهم ساخت.» چون رستم چنين گفت ناگهان تخته سنگ چون ابر پراگنده شد و شاه ديوان با چهره زشت و بالاي دراز و سرو گردن و دنداني چون گراز خود بر سر و خفتان در بر پديدار گرديد. رستم خندان شد و دست او را گرفت و پيش كي كاووس كشيد. كي كاووس بر او نگاه كرد و او را در خور شمشير ديد. پس شاه ديوان را به دژخيم سپرد و دل از انديشه فارغ كرد. از لشكر مازندران گنج و خواسته و زر و گوهر بسيار به چنگ افتاد. آنگاه كي كاووس به نيايش ايستاد و دادار جهان را سپاس گفت و يك هفته به پرستش يزدان پرداخت. سپس در گنج را بگشود و تا يك هفته بخشش و دهش پيشه ساخت و نيازمندان را بي نياز كرد و هر كه را در خور بود زر و خواسته داد. هفته سوم جام مي خواست و به شادي و رامش گرائيد. چون كار پادشاهي راست شد كي كاووس بر رستم آفرين خواند و او را سپاس گفت «اي جهان پهلوان، تخت شاهنشاهي را مردي و دلاوري تو به من بار آورد و مرا جنگاوري و نبرد آزمائي تو پيروز كرد. پيوسته دل و دينم بتو روشن باد.» رستم گفت «اي شهريار، اگر رهنموني اولاد نبود از من كاري برنمي آمد. همه جا راستي پيشه كرد و در پيروزي ما كوشيد . اكنون اميد به مازندران دارد كه من او را آغاز چنين نويد دادم. شايسته است كه خلعت و فرمان از شاهنشاه به وي رسد.» كي كاووس در زمان مهتران مازندران را پيش خواست و آنانرا به فرمان برداري از اولاد خواند و شهرياري مازندران را به وي سپرد.


    بازگشت كي كاووس به ايران



    چون اين كارها كرده شد كي كاووس با سپاه خود رو به ايران گذاشت. خبر به ايرانيان رسيد و بانگ شادي از مرد و زن برخاست. سرزمين ايران را سراسر آراستند و آئين بستند و بساط بزم و رامش ساز كردند. كي كاووس چون به بارگاه خويش رسيد بر تخت شاهي نشست و دست به بخشش برد و زر و گوهر بر مردم و سپاه نثار كرد. بزرگان ايران همه شادمان به تختگاه آمدند. تهمتن نيز با كلاه شاهي در كنار تخت كاووس جاي گرفت. آنگاه رستم دستور خواست تا به زابلستان نزد زال باز گردد. كاووس فرمان داد تا خلعتي شايسته براي تهمتن آراستند: تختي از پيروزه و تاجي گوهرنشان و جامه اي زربفت و صد غلام زرين كمر و صد كنيز و مشك موي و صد اسب گرانمايه و صد استر سياه موي زرين لگام كه باز از ديباي رومي و چيني و پهلوي داشتند و صد بدره زرو جامي از ياقوت پر از مشگ ناب و جامي ديگر از پيروزه پر از گلاب با بسيار خواستني هاي ديگر و بوهاي خوش به هم نهادند و فرماني به نام وي بر حرير نوشتند و شهرياري نيمروز را از نو به نام وي كردند. كي كاووس رستم را سپاس گفت و رستم بر تخت وي بوسه داد و كاووس را بدرود كرد . خروش كوس بر آمد و رستم بر رخش نشست و شاد و پيروز رهسپار زابلستان شد. كي كاووس به فرخندگي بر تخت شاهنشاهي نشست. طوس را سپهبد ايران زمين كرد و اصفهان را به گودرز سپرد و غم و اندوه را از خود و مردمان دور كرد. زمين آباد شد و مردم ايمن و توانگر شدند و دست اهريمن از بدي كوتاه گشت.

    جهان چون بهشتي شد آراسته

    پراز داد و آگنده از خواسته


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 7 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  6. #3
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,215 در 2,018 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي شاهنامه/14/نبرد كي كاووس با شاه مازندران

    لشكر كشيدن افراسياب به ايران تا گريختن او از رستم و بازگشت رستم

    كيكاوس پس از پيروزي بر ديوان مازندران در انديشه گشودن سرزمينهاي ديگر افتاد. پس با لشكري فراوان به سوي توران و چين و مكران حركت كرد. سپاهيان او به هر جا كه پاي مي گذاشتند چون كسي را ياراي جنگ با آنها نبود مهترانشان پيش ميامدند و باج و ساو شاه را پذيرا مي شدند. مگر در بربرستان كه در آنجا جنگ در گرفت و ايرانيان به سرداري گودرز در اين جنگ پيروز شدند. آنگاه كاوس به مهماني رستم در زابلستان رفت و در آنجا سرگرم بزم و شكار شد كه خبر رسيد تازيان در مصر و شام و هاماوران سر به شورش و گردنكشي برداشته اند. پس كاوس كشتي و زورق فراوان مهيا كرد و سپاه را از راه دريا به بربرستان برد كه سپاهيان هر سه كشور در آنجا گرد آمده بودند. جنگ سهمگيني ميان سپاه كاوس و آن گردنكشانان در گرفت كه به پيروزي ايرانيان انجاميد و سپهدار هاماوران نخستين كسي بود كه به عذرخواهي پيش آمد و پذيراي باج و خراج گرديد، هداياي بي شماري تقديم كرد و به اين ترتيب هاماوران را نيز در زمره كشورهاي باج ده ايران در آمد. از سوي ديگر به كاوس خبر دادند شاه هاماوران دختري زيبا به نام سودابه دارد كه از هر جهت شايسته همسري كاوس است. فرداي آن روز، كاوس جمعي از خردمندان را به خواستگاري سودابه به نزد پدرش فرستاد. شاه هاماوران كه زر و گنج خود را به كاوس پيشكش كرده بود، ديگر تاب آن را نداشت كه يگانه فرزندش را نيز از دست بدهد پس ماجرا را با سودابه در ميان گذاشت ولي چون او را مايل به همسري كاوس ديد، كين كاوس را بيشتر در دل گرفت و پس از آنكه سودابه، پدر غمگين و ناراحتش را تنها گذاشت و با كارواني از غلامان و كنيزان و جهيزيه فراوان به حرمسراي كاوس رفت، شاه هاماوران در انديشه انتقام جوئي افتاد. فكر كرد چاره اي انديشيد و مهماني مجللي ترتيب داده كه كاوس را به آن فرا خواند. سودابه كه در كار پدر متوجه نيرنگي شده بود كاوس را از رفتن به آنجا بر حذر داشت ولي كاوس باور نكرد، همراه با بزرگان و لشكريان خود به شهر ساهه رفت. در آنجا هفته اي به بزم و خوشي گذشت و چون روز هشتم فرارسيد، شاه هاماوران به ياري سپاه بربر كه از پيش در آنجا گرد آمده بودند بر سر كاوس و همراهانش ريخته و آنها را گرفتار كرده، دست بسته درون دژي در كوهي بلند زنداني كردند. شاه هاماوران آنگاه گروهي را به دنبال سودابه فرستاد تا او را به خانه اش باز آورند ولي سودابه كه از ماجرا آگاهي يافته بود، روي و موي خود را كنده و به آنان ناسزا گفت و حاضر به بازگشت نگرديد.

    چون خبر به شاه هاماوران دادند آنقدر به خشم آمد كه دستور داد سودابه را گرفته و نزد كاوس به زندان اندازند. پس از زنداني شدن كيكاوس در بند شاه هاماوران، سپاه ايران از راه دريا خود را به ايران زمين رسانيد و همه مردم را گرفتار شدن شاه آگاه نمودند. چون اين خبر پراكنده شد به گوش افراسياب رسيد او هم فرصت را غنيمت دانست، با لشكري انبوه به ايران تاخت و از هر سوئي خروش جنگ بر خاست. افراسياب سه ماه در جنگ بود و سر انجام همه را شكست داد. روزگار را به چشم ايرانيان تيره و تار نمود تا چاره را در آن ديدند كه به زابلستان روند و بار ديگر از رستم ياري و از او بخواهند در اين زمان شوربختي و سختي، پناه ايرانيان باشد و گفتند:

    دريغست ايران كه ويران شود

    كنام پلنگان و شيران شود

    همه جاي جنگي سواران بدي

    نشستنگه شهرياران بدي

    كنون جاي سختي و جاي بلاست

    نشستنگه نيز چنگ اژدهاست

    پس موبدي را نزد رستم روانه كردند و او آنچه را كه بر ايرانيان گذشته بود به رستم شير دل باز گفت. رستم آشفته شد اشك از ديدگانش فرو ريخت و با دلي آكنده از درد پاسخ داد: «من آماده جنگي كينه خواهم اما نخست بايد از كاوس خبري بگيريم و آنگاه ايران را از وجود تركان پاك كنيم.» آنگاه رستم به هر سرزميني در پي لشكر فرستاد و از زابل و كابل و هند سپاهي عظيم در آن دشت پهناور گرد آورد.



    رستم نخست پيامي براي كاوس فرستاد: «دل غمين مدار و شاد باش كه من با سپاهي گران براي نجات تو مي آيم!» و آنگاه نامه اي تند و پر از كين به شاه هاماوران نوشت كه :«اي بدگوهر حيله گر، اين چه رفتار نامردانه اي بود كه تو كردي. اگر هم دلي پر از كينه داشتي شايسته نبود كه كاوس را با نيرنگ گرفتار كني. اكنون يا او را رها كن و يا آماده كارزا با من باش! آيا از بزرگان نشنيده اي كه من در مازندران چه كردم و چه به بر سر ديوان آنجا آوردم. اگر شنيده بودي چرا چنين كردي؟» آنگاه نامه را مهر كرده و به پيكي سپرد تا با هاماوران برساند. چون شاه هاماوران پيام را شنيد و نامه را خواند آشفته شد و در كار خود حيران مانده پاسخ داد. «كاوس را هرگز آزادي نخواهد بود و اگر تو نيز به اين سرزمين بيائي همين بند و زندان در انتظارت است من نيز با سپاهي گران آماده كارزارم.» فرستاده، نزد رستم بازگشت و آنچه را شنيده بود باز گفت. پيلتن از پاسخهاي ناشايست شاه هاماوران خشمگين شد، دليران لشكر را گرد آورد و سپاهي گران را آماده حركت نمود. براي كوتاه كردن راه سوار بر كشتي رو به سوي هاماوران نهاد. شاه هاماوران چون از آمدن رستم كينه خواه آگاهي يافت، ناچار سپاهش را گرد آورد و آماده نبرد شد. دو لشكر در برابر هم صف كشيدند و آواي كوس و شيپور برخاست و هر يك مبارز طلبيدند، رستم نيز با لباس رزم، سوار بر رخش و گرز گران بر گردن، با جوش و خروش رو به سوي دشمن نهاد. سپاه هاماوران وقتي يال و كوپال رستم را ديد هر يك هراسان و بيم زده به سويي پراكنده شدند و از آنجا گريختند. شاه هاماوران با بزرگان خود به رايزني پرداخت و سر انجام چاره را در آن ديد كه از شاه مصر و بربرستان در اين جنگ سخت، ياري بخواهد. پس دو نامه نوشت و به دو جوان دلير سپرد تا يكي را به مصر و ديگري را به بربرستان برسانند. در نامه ها با اشك و آه نوشته شده بود «نه آنكه كشورهاي ما هميشه بهم پيوسته بوده و خود در جنگ و شادي و نيك و بد يكديگر شريك بوده ايم، پس اكنون هم كه روز سختي است اگر ما را ياري دهيد باكي از رستم نخواهم داشت و گرنه بدانيد كه اين بلا از شما نيز دور نخواهد بود.»



    چون نامه به ايشان رسيد و از لشكر كشي رستم آگاهي يافتند، هراسان به تهيه و آراستن سپاه پرداختند و به زودي كوه تا كوه و كران تا كران پوشيده از سپاه گراني شد كه به سوي هاماوران مي شتافتند. رستم چون چنين ديد پيامي در نهان به كاوس فرستاد كه «سپاه سه كشور متحد شده و به نبرد من آمده اند. نيك مي دانم اگر از جاي بجنبم يك تن از دليران آنها را زنده نخواهم گذاشت ولي من نگرانم كه مبادا از راه كين آسيب به شما برسد كه از بدان هيچ بد كردني دور نيست و اگر چنين شود تخت بربرستان به چه كاري خواهد آمد» كيكاوس پاسخ داد :« هيچ نگران نباش كه اين جهان تنها براي من گسترده نشده ولي بدان كه يزدان يار من و مهرش پناه منست. بر آنها بتاز و هيچ يك را زنده مگذار.»

    اي فرزند. تهمتن بر انگيخته از پيام كاوس، سوار بر رخش به سوي نبرد گاه شتافت و در برابر دشمن ايستاده، مبارز طلبيد و اما هرگز كسي را ياراي پيش آمدن نبود و رستم دلاور تا ناپديد شدن خورشيد در افق، در ميدان ايستاد و سپس به پايگاه خود باز آمد. بامداد روزي ديگر پيلتن سپاه را بياراست و لشكر سرفراز خود را به دشت كشيد و به آنان گفت :« امروز چشم به نوك نيزه بدوزيد و مژه بر هم نزنيد. از فزوني آنها نيز نهراسيد كه همه سياهي لشكرند.» از سوي ديگر شاهان سه كشور نيز لشكرهاي خود را به حركت آوردند. از بربرستان صدو شصت پيل دمان، از هاوران صد پيل ژنده با انبوهي لشكر و از مصر سپاهي عظيم با درفشهاي سرخ و زرد و بنفش، زمين چنان از آهن پوشيده شد كه گوئي البرز كوه جوشن بتن كرده است. از بانگ سواران، كوه برآشفت و زمين به ستوه آمد و از ترس اين لشكر انبوه، دل شير نر پاره شد و عقاب پر افكند، دليران دو سپاه در برابر يكديگر ايستادند. گرازه در سمت راست لشكر ايران و زواره در سمت چپ و رستم در قلب سپاه جاي داشت. به فرمان رستم شيپور جنگ نواختند و لشكر از جاي كنده شد و شمشيرها در هوا زير نور خورشيد درخشيدن گرفت. رستم به هر سو كه رخش را مي راند از آنجا آتش بر مي خواست و جوي خون جاري مي شد. دشت از سر هاي بريده و خفتانهاي پراكنده، پوشيده شد. تهمتن مردانه از كشتن سياهي لشكر پرهيز مي كرد و در پي شاه شام بود تا آنكه به او نزديك شد و كمند انداخت و از كمرش گرفت و بر زمينش زد و بهرام او را بسته و گرفتار كرد. شاه بربرستان نيز به چهل جنگجو به چنگ گرازه گرفتار آمد. از آنسوي شاه هاماوران چون نگاه كرد، كران تا كران همه را كشته و زخمي و اسير ديد.

    بدانست كه آن روز روز بلاست

    برستم فرستادو زنهار خواست

    گنج و گوهر فراوان نزد رستم فرستاد و به اين شرط كه كاوس را آزاد كند، امان خواست. رستم با شاه هاماوران به شهر باز گشت، كاوس و ياران او را از زندان آزاد كرد و تاج و تخت را به شايستگي به او باز پس داد. كاوس نيز غنايم آن سه كشور و گنج آن سه شاه را با هزاران هزار لشكر به بارگاه و سپاه خود افزود.

    اي فرزند. كاوس مهدي آراست از ديباي رومي و تاجي از ياقوت و گاهي از فيروزه چون آماده شد آنرا بر اسب راهوري با لگام زرين نهاد و سودابه را چون خورشيدي در آن نشانيده و به سوي ايران زمين حركت كرد.


    نامه كاوس به قيصر روم و پاسخ آن:

    چون جنگ هاماوران به پايان رسيد . كاوس پيكي نزد قيصر روم فرستاده و در نامه اي از او خواست تا از نامداران و دلاوران روم كه كار كشته و آزموده باشند لشكري فراهم آورده نزد كاوس بفرستد. قبل از آن خبر شكست سه سپاه مصر و بربر و هاماوران نيز به آنان رسيده بود. قيصر روم پاسخ خود را در نامه اي شاهوار و شايسته نزد كاوس فرستاد و نوشت «ما همه چاكر و فرمانبردار تو هستيم و آن زمان از گرگساران لشكري براي نبرد به سوي تو روانه شد دل ما نيز پر از درد شد و با افراسياب كه چشم طمع در تخت و تاج تو داشت جنگيديم و كشته ها داديم. اكنون كه نيز فر شاهي نو شده، آماده ايم كه همرا سپاه تو با آنان نبرد كنيم و از خونشان رود جاري كنيم»


    دوباره خواهيم روييد...




  7. 9 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. گفت و گو با هادی کاظمی ( بابا شاه قهوه تلخ)
    توسط RASHNO در انجمن قـــــهوه تـــــلخ
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 11-15-2010, 21:21

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •