مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh توفیق اجباری

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: توفیق اجباری

  1. #1
    *Shiny* آواتار ها
    وضعیت : *Shiny* آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Mar 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 1,372
    سپاس ها : 4,310
    سپاس شده 3,488 در 920 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 376 تاپیک

    Icon11 توفیق اجباری

    جک و دوستش باب تصميم مي گيرند برای تعطيلات به اسکي برند.
    با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند.
    پس از دو سه ساعت رانندگي، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند.
    هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است.
    زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
    زن جذاب با صدايي دلنشين گفت:
    همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند.
    جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد.
    زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند.

    ...

    چندین ماه بعد جک نامه ای از دادگاه دريافت مي کند.
    در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب توفاني به آنها پناه داده بود.
    پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد:
    باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟
    باب پاسخ داد: بله
    جک گفت: يادته که ما در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟

    باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
    جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟

    باب سر به زير انداخت و گفت: من … بله…من…
    جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو … تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟!…تا من .. بهترين دوستت را ...!
    جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد… ، باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت: ... جک… من مي تونم توضيح بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط…حالا چي شده مگه؟
    جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت:
    اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشتهبرای دیدن سایز بزرگ روی عکس کلیک کنید

نام:  677507Bride_Groom.jpg
مشاهده: 66
حجم:  90.1 کیلو بایت

  2. کاربر روبرو از پست مفید *Shiny* سپاس کرده است .


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •