سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستانهاي مسابقه داستان نويسي

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 34
نمایش شاخه ای39علاقمندی ها

موضوع: داستانهاي مسابقه داستان نويسي

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    سلام

    وقت اون رسيده تا داستانهايي كه در مسابقه شركت كرده اند رو در اين تاپيك قرار بديم تا بقيه كاربران نيز داوري كنند و امتيازات خودشون رو به اين داستانها اعطا كنند.
    سقف امتياز ما 20 امتيازه كه 10 امتياز توسط من و 10 امتياز توسط بقيه كاربران داده ميشه.
    روال كار اينه كه من داستانها رو يكي يكي در اين تاپيك قرار ميدم و دوستان بعد از خواندن تمام داستانها به هر كدوم از داستانها امتياز مد نظرشون رو مي دهند.
    معدل امتياز كل كاربران به هر داستان در كل 10 امتياز داستانه. 10 امتياز باقيمانده هم توسط خودم داده ميشه كه علاوه بر زيبايي داستان به نكات فني هم توجه ميكنم. و در مجموع امتيازبندي، برنده اعلام ميشه.
    اميدوارم همه كاربران عزيز در اين امر شركت كنند تا مسابقه اي پرشور داشته باشيم.

    دوستان عزيز دقت داشته باشيد بعد از اتمام تمام داستانها شما ميتونيد با ذكر دليل يا بدون ذكر دليل (اختياريست) به داستانها امتياز بدهيد.
    يعني نام نويسنده و امتياز خودتون رو ذكر كنيد. سقف امتياز 10 ميباشد.

    با تشكر / مدير بخش ادبي

    SovRan, Coordinator, reyhaneh و 6 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.

  2. 13 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: روز گرم تابستاني

    نويسنده: يحيي / .:Αριοβαρζάνης:.

    چه روز گرمیه ! الانه که بمیرم، آخه یکی نیست به من بگه تویه این وضعیت تویه ابله نباید یک موتور یا ماشین داشته باشی که باهاش این راه رو بری و نخواهی با دوچرخه این مسافت رو طی کنی!!!! چله تابستونه، فکر کنم دیگه کار از طب کردن خر هم گذشته باشه، دیگه خر به پوست انداختن بی افته !!! ای خدا...این ها چیه دیگه تویه ذهن من! من الان کارهای مهمتری دارم که بهش فکر کنم، مهمترینش پایه زدنه؛ خدا رحمتم کنه! آدم خوبی بودم، بدن قشنگی هم داشتم، فکر کنم وقتی برسم به مطب دکتر 10 کیلو آب کرده باشم، حالا از همه اینها گذشته من واقعا نمی دونم آخه این خون طمع بودن چیه که دکترها رو مجبور می کنه ساعت 3 بعد از ظهر هم نوبت بدن! بمیرن راحت بشیم از دستشون!!! حالا از همه اینها گذشته...
    • هوی یارو چه مرگته ؟! مثل آدم برو خب...
    • بله ؟ با کی بودی؟ فحش دادی؟ دلم میخاد اینطوری برونم، مشکلی داری؟ قفل فرمون هست ها !!
    ( اوه اوه ...همین مونده تویه این گرما یک قفل فرمون هم بیاد تو صورتمون! بیخیال شو!! این یارو دیوونه است!) حالا خوبه رفت، فکر کنم دروغ می گفت! اگه قفل داشت که همینطوری نمی رفت! ای بابا عجب خری شدم! کاش گرفته بودمش تلافی این روز گرم رو سرش در می آوردم!
    این که هیف شد! حالا رفتم اونجا به دکتر چی بگم ؟؟ این دکتر ها چون درس خوندن به چند دسته تقسیم میشن! بعضی هاشون که آروم هستن معلومه که خدایی درس خوندن! پس فرهنگ بالایی دارن و اگه باهاشون با احترام صحبت کنی، همچین کتابی؛ جواب میده! آره، همین کارو باید کرد! بزار ببینم مثلا وارد اتاق میشم و می گم:
    سلام جناب آقای دکتر، احوال شما ؟ خوب هستین؟ سعادت بزرگیه که در خدمت شما هستم!!
    فکر کنم جواب بده! ولی یارو فکر می کنه چه شخصیت بزرگی! البته فکر نکنم از مدل 1 باشه! چون اگه بود ساعت 3 نوبت نمی داد که ملت بدبخت بیچاره بشن تا بیان اینجا...
    نوع دوم دکترهای پولی هستن! اینها معمولا خیلی وراج ان! بالاخره زن و بچه خرج داره و این هم کلی خرج کرده تا نمره بگیره و دکتر بشه! این افراد قلق خاص خودشون رو دارن! یعنی بری داخل اتاق و هی سلام و احوال پرسی کنی و بچسبی به دکتر و باهاش رفیق شی! البته این کار انرژی بیشتری می گیره؛ ولی چاره ای نیست! بسته به موقعیت باید انرژی هم صرف کرد.
    باید ببینم چطوری باید....!! چی ؟ اینجا یک طرفه است! برو بابا من خودم تا دیروز از اینجا می رفتم! ای بمیرید با این خیابون عوض کردنتون! خب منه بدبخت باید 6 کیلومتر اضافه اینجا رو دور بزنم! ای بخشکی شانس! یعنی این دیگه مصداق مثلی هست که میزنن اگه تویه یک استادیوم 100 هزار نفری نشسته باشی کلاغ یک کاری بکنه می افته صاف تو کله ات! همینه... بزار ایندفعه به نشانه اعتراض خلاف بریم! کسی نیست تویه خیابون که! سریع رد میشیم مثل اون 10 ملیون نفری که رد میشن!! ولی نه اگه من الان رد نشم نشون میده چقدر آدم با فرهنگی هستم که از خلاف نمیرم! همین هم خوبه!! این هم یکم راه اضافه تر! یا علی.
    یا حضرت عباس؛اوخ! اااااااا....فضا هم عجب جائیه! اوخ!!! آخ..آی آی آی ...ای خدا! مردم!.
    ای بابا! این پایه من چرا همش سفیده ؟! بزار ببینم! نه اون یکی همون رنگ خودشه! دست هام هم که هست ! خب خدا رو شکر! چه خبره اینجا ؟!
    • مامان! مامان...
    • بیدار شدی؟ خوبی؟ درد که نداری؟؟
    • ( نه هنوز خوابم !! ) ؛ آره بیدار شدم! چه خبره ؟؟
    • هیچی عزیزم تو خودت رو ناراحت نکن! یک ماشین زده بهت! خدا رو شکر زیاد طوریت نشده!
    پس بگو! اون فضا و ... ماله تصادف بوده! خدا رحمم کرده ؟ دارم می میرم! این چه وضعیه؟ من که خلاف نرفتم! ای خدااااا...درد می کنه پام! ای کمرم!! ....
    .
    بعد از 1 ماه که تویه بیمارستان بودم و با درد و شکستگی و ... دست و پنچه نرم می کردم! به یک نتیجه ای رسیدم! و اون اینه که خاک تو سرم! کاش همون راه رو می رفتم! حداقلش این بود که می فهمیدم خلاف کردم و جورش رو دارم می کشم! باید سر تا پایه این فرهنگ رو گل بگیرن! مساله این نیست که تو فرهنگ رو رعایت کنی و بگی هر کسی خودش رو درست کنه آخر یک جا همه درست میشن! موضوع اینه که این ملت هیچ وقت آدم نمیشن! با این رانندگیشون!
    اما نکته اصلی داستان اینجاست و من خوشحالم که به این موضوع پی بردم و امیدوارم از اون بتونم نهایت استفاده رو بکنم! و اون این بود که: کار از استادیوم 100 هزار نفری هم گذشته! نگوو استامپ خدا وقتی می خواسته پایه صفحه شانس مارو مهر کنه تموم شده .
    ای بابا...
    ویرایش توسط RASHNO : 07-28-2011 در ساعت 12:24

  5. 12 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  6. #3
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: خوابي شيرين تر از عشق

    نويسنده: زينب/ cool.girl


    خواب بود که با پلک هایش بازی میکرد.تیک تاک های ساعت سکوت پر آرامش را می شکستند.همین طور صدای قلمی که دلتنگی های یک دختر دلتنک را از دلش به کاغذ منتقل می کرد. هر چه می گذشت ورق سیاه تر می شد.اتاق خلوت در اوج تاریکی.تنها چراغ کوچکی بود که به قلم برای سیاه کردن کاغذ کمک می کرد.
    قسمت های دلخراش دلتنگی های دخترک همیشه همراه با گلوله ای اشک قلم می خورد.مدت ها بود که دخترک خدا را بهتر درک می کرد.به همین دلیل بود که دخترک حاضر به قلم زدن دلتنگی هایش در آن شب سرد و بی روح بود.دختر سوال های خود را از خدا می نوشت:خدایا چرا زمانی که اشک میریختم کسی نبود که همدردی ام را بکند دل به حال من بسوزاند ویا وانمود کند که اشک های من ناراحتش می کند!؟قلم و دست کمی مکث کردند و هنوز روی نقطه ی علامت سوال ایستاده بودند.دخترک ناراحت،همان لحضه آسمان شروع به گریستن کرد!دخترک هم شروع به نوشتن سوال بعدی:خدایا چرا هیچ دوست وآشنایی مرا از محبت خود بهره مند نکرد؟و چرا هیچکس دست نوازش بر سرم نکشید؟چرا نتوانستم طعم دست های گرم محبت را مزه کنم!؟
    از پنجره ای نیم لا نسیم خنک و دل انگیزی موهای بلند دخترک را شانه می کرد و گونه هایش را نوازش.خدایا چرا از بچگی مادری نداشتم که درشب های سرد زمستان به آغوش گرمش پناه ببرم درست مثل مادر و دختر های دیگر؟اشک در چشمان دخترک،صورت معصومش را زیبا تر کرده بود.ناگهان باد تندی آمد و پنجره را بست.و دخترک هم دیگر احساس سردی نمی کرد .به نوشتنش ادامه داد.خدای من چراهر شب با بی کسی چشم هایم را می بستم؟!بغض در گلوی دختر ترکید.او می گریست آسمان می گریست.قلم دیگر توان نوشتن نداشت آسمان هم.دخترهمچنان می گریست که صدای زمزمه ی کسی به گوش می رسید گویی کسی لالایی می خواند.دخترک دیگر گریه نمی کرد گریه ی آسمان هم پایان یافته بود.زمزمه ی لالایی بسیار شیرین بود جوری که لبخند روی لب هایش شکست.اما صدای این لالایی را تنها دخترک بود که می شنید.آرام سرش را به روی میز گذاشت،خواب همچنان با چشم هایش بازی می کرد و لالایی ذهنش را نوازش می داد.دختر لبخند زنان چشم هایش را بر هم گذاشت و با صدای لالایی خوابید.آن شب دخترک خوابید و دیگر بلند نشد،روح او اما پرواز کرد.دخترک همان فرشته ی پاکی عشق بود که به بیکران ها پر کشید،آن یکی هم همان عاشقی بود که لالایی دم گوش دخترک نجوا می کرد،آن همان مجنونی بود که از شدت عشق آسمان را به گریه درآورد.آن همان فرهادی بود که دخترک را در آغوش خود گرفت تا دور از سرما بماند،آن همان خسرویی بود که موهای بلند دخترک را شانه می کرد و گونه هایش را نوازش،آن همان خدایی بود که دخترک را به سوی خود برد تا به جاودانگی برسد.
    ویرایش توسط RASHNO : 07-28-2011 در ساعت 12:24

  7. 10 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  8. #4
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: رنگها
    نويسنده: علي / Don Corleone


    آرش تقریبا داشت چهل ساله می شدولی همیشه دچار پارانویا بود و حتی به سایه خودش هم اعتمادنداشت، دکتر ها می گفتند که به خاطر خاطره تلخی است که در زمان کودکی برایاو اتفاق افتاده است. زمانی که آرش فقط نه سال داشت در هنگام بازگشت از مدرسه وقتی که به خانه می رسد، می بیند که پدر و مادرش سلاخی شده اند و او هرگز نفهمید که چه کسی این کار را کرده است. خیلی ها بر این عقیده بودند که خانواده او دشمنان زیادی داشتند و یا به خاطر پول بوده است ولی چیزی که مشخص است، اون اتفاق خیلی در روحیه آرش تاثیر گذاشت. آرش همیشه به این فکر می کرد که همه دنیا بر علیه اون هستند و قصد جانش را دارند و او حتی تا پایان دوران دانشگاه یک دوست هم نداشت و در محل کار هم با هیچ کس حتی صحبت هم نمی کرد، البته کسی هم دوست نداشت که با این مرد مرموز و بد اخلاق دوست باشد.
    چند وقتی بود که آرش در انتخاب رنگ دچار مشکل شده بود یعنی کلی زحمت می کشید تا از بین پیراهن های یک شکل خودش که فقط رنگ آن ها فرق می کرد، بتواند پیراهن آبی که رنگ مورد علاقه اش بود را پیدا کند. این قضیه چند وقتی بود که داشت جدی تر میشد ولی از اونجایی که آرش به هیچ چیزی اهمیت نمیداد، به این مسئله هم اهمیت نداد.
    کم کم داشت موضوع مشکل رنگ بیشتر می شد. چون یک روز که رئیس آرش از او خواست که پوشه سبز رنگ را از روی میز به او بدهد. آرش سریع رفت که پوشه را به رئیس بدهد ولی دید فقط دو تا پوشه خاکستری روی میز وجود دارد و هیچ پوشه سبزی نیست. کمی تعجب کرد و پیش خودش فکر کرد که رئیس حتما دچار اشتباه شده است و به رئیسش گفت که اینجا فقط دو تا پوشه خاکستری هست و رئیس به او خندید و گفت: تو هم حوصله داری، اون پوشه سبز که زیر تر هست را بردار بیار. ذهن پارانویای آرش سریعا شروع به تراوش کرد و این را در او ایجاد کرد که حتما رئیس می خواهد من را دیوانه جا بزند تا به راحتی اخراجم کند. آرش با حالتی عصبانی از اطاق رئیس خارج شد و تا پایان روز کاری با عصبانیت به کارش ادامه داد و سپس به سمت خانه راهی شد. ولی یک اتفاق افتاد که زندگی آرش را کاملا تحت تاثیر خودش قرار داد، وقتی او به چهار راه رسید با تعجب دید که هر سه چراغ راهنما خاکستری هستند و دوباره به این فکر رفت که تمام مردم این شهر دست به دست هم داده اند که من را به دیوانگی بزنند و در فرصتی مناسب من را هم چون پدر و مادرم از بین ببرند.
    تقریبا یک ماهی میشد که آرش دیگه همه چیز را سیاه و سفید میدید و دیگه سر کار نمی رفت و فقط در یک اتاق تاریک زندگی می کرد و فقط در زمانی که گرسنه میشد تماس می گرفت تا برای او غذا بیاورند و حتی او برای گرفتن غذا بیرون نمیرفت و از پشت در پول را به کسی که غذا را آورده میداد و بعد از آنکه غذا آورنده می رفت، او غذا را سریع بر میداشت و به خانه بازمیگشت.
    چند بار خواسته بود که بیرون برود و به مزار پدر و مادرش یک سری بزند ولی هر بار میترسید که اگر بیرون برود دیگر در امان نیست و سریع بر میگشت. مدت ها گذشت تا اینکه یک روز که خیلی دلش گرفته بود و دیگه داشت از تنهایی داغون میشد. پا شد و بدون توجه به رنگ پیراهن یکی را انتخاب کرد و به بیرون رفت و سوار ماشینش شد تا به دیدار پدر و مادرش برود. در طول مسیر به هیچ چیزی فکر نکرد، اصلا به این توجه نکرد که کسی بخواهد برای او توطئه ای بچیند یا هر چیز دیگری و فقط به راهش ادامه داد. وقتی بالای مزار پدر و مادرش رسید ساعت هاآنجا بود و کلا از دنیا گلایه کرد و گریه کرد و گریه کرد. کودکی آمد با یک بطری آب و گفت "آقا آب بریزم" و برای اولین بار بدون هیچ ترسی و بدون هیچ گونه فکر خاصی آرش خواست که به آن کودک اعتماد کند و گفت "بریز پسرم" و در این حال چشمش به درب بطری افتاد و ناگهان قلبش به طبش افتاد. دید که درب بطری آبی است و همان رنگ مورد علاقه خودش هست. و آنقدر خوشحال شد که چند برابر پول بیشتر به پسرک داد تا آن درب بطری را از او بگیرد. به راه افتاد تا به خانه برسد، ولی کماکان همه جا به جز درب بطری سیاه و سفید بود ولی حداقل اون درب بطری را داشت.
    در طول مسیر به یک چهار راه رسید و دید که همه ماشین ها ایستاده اند و فهمید که حتما چراغ قرمز است، پس او هم نگه داشت و در همین حال دختری با یک دسته گل سیاه پیش او آمد و گفت "عمو گل میخری؟" و چون خیلی خوشحال بود با لبخندی تمام گل ها را از دخترک خرید و بعد از این که دید تمام ماشین ها در حال حرکت هستند او هم شروع به حرکت کرد. نا گهان اتفاق عجیب دیگری رخ داد. تمام گل ها قرمز شده اند و چه اندازه برای او قابل تشخیص اند. واقعا دیگه خوشحال بود و از سر شادی داشت زیر لب یک شعر زمزمه می کرد. وقتی به خانه رسید، دید که خانم سالمندی که در آپارتمان کنار او زندگی میکند کلی وسیله خریده است و می خواهد به داخل آپارتمانش برود. ناگهان آرش او را صدا کردو گفت که اگر اجازه بدهید من به شما کمک کنم. وسایل را برداشت و با هم به داخل آپارتمان پیرزن رفتند و وقتی که آرش خواست برگردد، پیرزن برای او آرزوی سلامتی کرد و آرش نگاهی به پیرزن کرد و لبخندی زد و چشمش به سبد خرید های پیرزن افتاد، با تعجب دید که او چه سبزی های سبز رنگی خریده است و از او خواست مقداری از سبزی را بهش بدهد و پیرزن هم قبول کرد.
    وقتی به خانه رسید سه رنگ را توانسته بود در سه چیز مختلف پیدا کند. همه آنها را کنار هم چید و آنقدر به آنها نگاه کرد تا خوابش برد. وقتی از خواب پا شد فکر می کرد که چند سال خوابیده است و آنقدر احساس سر زندگی میکرد که خودش چند سال چنین احساسی را ندیده بود. سریع به وسایل رنگیش نگاه کرد که دیروز آنها را بدست آورده بود تا مبادا رنگ آنها از بین رفته باشد ولی وقتی دید که آنها سالم و صحیح هستند خیالش راحت شد.
    از آن زمان که آرش در یک روز رویایی توانست سه وسیله رنگی را در سه اتفاق بدست بیاورد چند ماه می گذرد. آرش اکنون سر کار جدیدی است و با همه همکاران جدیدش دوست شده است. و او به همه اطمینان پیدا کرده است و البته آرش که حالا آنقدر زندگیش رنگی شده است که بعضی مواقع چشم آرش از دیدن اینهمه رنگ به درد می آید.
    Don Corleone به این پست علاقمند بوده است.

  9. 8 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  10. #5
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: آينده اي ترسناك
    نويسنده: joker

    صنعت بازی سازی و کنسول سازی از ابتدا با پیشرفت های غیر منتظره ای همراه بوده است.ساخت کنسول کینکت یک گام بلند در تاریخ بازی سازی بود.این دستگاه بازی یک اسکن از بدن انسان میگرفت و تمامی حرکات بدن از حرکات مشخص تا حرکات کاملا جزئی را ثبت می کرد.با گذشت چند سال و پیشرفت تکنولوزی بازی سازان به این فکر فرو رفتند که دستگاهی را بسازند که محیط داخل بازی را به داخل خانه ها ومحیط هایی که بازی در ان انجام میشود بکشانند به طوری که تمامی اتفاقات بازی نه در تلوزیون بلکه در واقعیت اتفاق بیافتدو بازی کنندگان دقیقا خود را در داخل بازی فرض کنند مثلا اگر در حال انجام یک بازی شوتر هستند دشمنان به صورت واقعی به انان حمله و شلیک کنند.این ایده در ابتدا محال به نظر می امد اما در سال 2025 شرکت ماکروسافت چنین دستگاهی را ساخت.دستگاه اینگونه عمل میکرد که اتفاقات بازی را مثل تصاویر سه بعدی وارد محیط میکرد با این تفاوت که اجسام داخل بازی کاملا قابل لمس بودند.انگار که اتفاقات بازی واقعا روی میدادند .
    اولین نمونه های این دستگاه در نمایشگاه های بازی سازی مورد ازمایش قرار گرفتند و با بازخورد مثبت بازی کنان روبرو شد به طوری که رقم پیش خرید های این دستگاه به عدد 20 میلیون رسید.به خواسته ی شرکت ماکروسافت ساخت یک بازی برای این دستگاه به چند شرکت مطرح بازی سازی سپرده شد تا با هماهنگی هم بازی درخور این کنسول و فوق العاده جذاب و هیجانی بسازند که با این بازی بتوان قدرت این کنسول را به همگان نشان داد و باعث شد که تقاضا برای خرید این کنسول بالا رود.تاریخ انتشار بازی سال 2029 میلادی همزمان با تاریخ پخش این کنسول در جهان انتخاب شد.این کنسول در سراسر جهان عرضه شد و به فاصله ی چند روز اولیین بازی هم برای این کنسول عرضه شد.داستان بازی درباره ی حمله ی موجودات بیگانه به زمین بود اما با یک کلیشه شکنی در ابتدای بازی به بازی کننده ها نشان داده شد که موجودات فضایی این قدرت را دارند که انسان ها را شستو شوی مغزی بدهند و ان ها را به عنوان سربازان خود برای نابود کردن بشر به کار بگیرند.
    همسر و فرزند الکس مرسر سازنده ی گیم پلی و طراح اصلی سلاح ها و دشمنان این بازی در یک تصادف رانندگی کشته شدند.الکس که به خاطر این اتفاق عقل خود را از دست داده و از دنیا و انسان ها کینه به دل گرفته است و دیگر امیدی به زندگی ندارد اخرین نسخه ی این بازی را که برای پخش این بازی در جهان اماده شده بود را دستکاری کرده و باعث شد اتفاقی عجیب و باور نکردنی در جهان بیافتد.او سلاح های موجودات فضایی را به شکل حقیقی برنامه ریزی کرد .به این شکل در جهان جنگی تمام عیار درگرفت.بازی کنندگان فکر می کردند مثل همیشه با یک بازی طرف هستند اما این نه یک بازی بلکه یک سلاح کشتار جمعی بود.تمامی بازی کنندگانی که از این بازی استفاده کردند مورد هجوم این موجودات قرار گرفتند.گویی واقعا موجودات فضایی به جهان حمله کرده اند.موجودات فضایی همانگونه که در بازی نمایش داده میشود مغز انسان ها را شستو شو می دادند و انها را تبدیل به سربازان خود می کردند.انسان های تسخیر شده و فضایی ها خیل عظیمی از انسان ها را کشتند . الکس که تازه به خود امده بود و فهمیده بود چه کاری انجام داده مورد حمله ی این موجودات قرار گرفت انها از هر سو به او و دیگران حمله میکردند.الکس توسط یکی از این موجودات زخمی شد اما می دانست که باید اطلاعات خود را به یک نفر بدهد .در ان حمله 4 سرباز نجات پیدا کردند انها الکس را با خود به یک جای امن بردند الکس به اونها گفت:بازی داره توی دنیای واقعی اتفاق میافته برای خلاص شدن از این اتفاقات باید بازی رو به پایان برسونید.اون موجودات برنامه ریزی شدند که دنیا رو از بین ببرند و باید شما هم با اونا بازی کنید تا دنیا نجات پیدا کنه.
    در همون موقع جیمز هلر فرمانده سربازان پرسید:یعنی چی
    الکس :یک نفر باید پیدا بشه و بازی رو ادامه بده تا همه ی فضایی ها از بین برن.اون موجودات برنامه ریزی شدن تا یک کار معین رو انجام بدن و شما باید الان نقش یک گیمر رو بازی کنید و با اونها بازی کنید و ماموریت هایی که تعیین شده رو انجام بدید تا بازی تموم بشه.الکس قبل از تموم شدن حرفهاش مرد.جیمز هلر و سربازان تحت فرمانش که از حرف های الکس شوکه شده بودن و نمیدونست باید چکار کنن به یکباره مورد هجوم انسان های تسخیر شده قرار گرفتن.درگیری سختی بین سربازان و انسان های تسخیر شده ایجاد شد وانسان های تسخیر شده داشتن همه ی اون سربازا رو می کشتن که یهو یک نفر از پشت به اونا حمله کرد و همه ی اونا رو کشت .اون مرد جلونر اومد و گفت خوبین.
    هلر:اوه خدا ممنون تو کی هستی
    مرد:من شما رو نجات دادم اونوقت از خدا تشکر می کنی.اسم من ارون کالنه
    هلر :کار با اسلحه رو از کجا یاد گرفتی
    ارون:منو نمیشناسی من که خیلی معروفم.راستش رو بخوای من یه قاتلم
    هلر:منو مسخره نکن
    ارون:نمیدونم چرا کسی حرفم رو باور نمیکنه.
    هلر:مهم نیست که تو کی هستی مهم اینه که الن باید ه ما کمک کنی
    ارون:کمک که میکنم ولی خوب خرج داره .در همون موقع گروه دیگری از انسان های تسخیر شده به اونا حمله کرد .یکی از اون انسان های تسخیر شده برادر استفن یکی از سرباز های هلر بود.اون انسان ها تونستن هلر و ارون و بقیه ان سرباز هارو اسیر کنن به جز استفن .برادر استفان می خواست همه ی اونجا رو اتیش بزنه که هلر فریاد زد:استفن بزنش
    استفن:اون برادر منه نمیتونم بزنمش
    ارون:لعنت به تو اون دیگه برادر تو نیست یه موجود دیگس بزنش.استفن مونده بود چیکار کنه و داشت با خودش مبارزه می کرد .اون بالاخره تصمیمش رو گرفت و به برادرش شلیک کرد و همه ی اون تسخیر شده ها رو کشت.بعد از اون هلر از استفن تشکر کرد و خواست که به اون دلداری بده ولی استفن حرفش رو قطع کرد و گفت :من نباید برادرم رو به شما ها ترجیح میدادم ان اسلحش رو به طرف اونا گرفت و گفت:نه تقصیر شما ها نیست من برادرم رو کشتم بعد اسلحش رو گزاشت رو سر خودش و شلیک کرد.بعد از این اتفاق هلر رو به بقیه کرد و گفت:ما باید بدونیم که در بازی باید چیکار کنیم برای همیه هم باید بریم به شرکت ماکروسافت تا داستان بازی رو گیر بیاریم .اونا راهی شرکت ماکروسافت شدن و بعد از گشتن تونستن یه دیسک حاوی اطلاعات با ارزشی درباره ی بازی به دست بیارن .اون دیسک شامل داستان بازی و اطلاعات دیگه ای از بازی بود.بعد از پیدا کردن دیسک هلر گفت:تنها ما هستیم که میدونیم باید چیکار کنیم تنها راه نجات جهان ما هستیم .پس هر طور که شده ما باید این دیسک رو به بقیه برسونیم و اطلاعاتمون رو در اختیار بقیه بزاریم .پس اونا راهی مقر های انسان ها شدند. در راه اونا به یه ترانسفورمرز(تغییر شکل دهنده) بزرگ و گروهی از انسان های تسخیر شده و تعدادی از فضایی ها برخوردند.نبر سختی شکل داد و همه ی سربازا کشته شدند وتنها ارون و هلر زنده موندن.ارون رو به هلر کرد و گفت :من یه خلافکار بودم و هستم و کلی ادم کشتم فقط برای خنده این کارا رو میکردم و حالا هم که که فکر میکنم میبینم نمیتونم دست از کارام بردارم .من دنیا رو دوست دارم چون میتونم توش خوش بگذرونم .دنیا باید ادامه پیدا کنه و ادمای بدی مثل من و ادمای خوبی مثل تو بدنیا بیان.باید نسل بشر ادامه پیدا کنه .بچه های ما هم حق زندگی کردن رو دارن.ببین اگه بخوایم موفق بشیم فقط یکی از ما میتونه زنده بمونه و اون یه نفر هم تو هستی .تو باید اطلاعاتمون رو بقیه برسونی تا اونا بدونن باید چیکار کنن و بتونن دنیا رو نجات بدن.من یجوری حواس اونا رو پرت میکنم و تو باید از فرصت استفاده کنی و فرار کنی.هلر خواست حرف بزنه که ارون حرفش رو قطع کرد و گفت:ببین منم دوست دارم زنده بمونم ولی خوب اگه من بتونم از اینجا فرار کنم معلوم نیست که برم سراغ بقیه و اطلاعات رو بهشون بدم. دست خودم نیست ذاتم اینجوریه نمیتونم خودم رو کنترل کنم اونوقت کسی نمیدونه باید چیکار کنه و دنیا نابود میشه.هلر خواست که دوباره چیزی بگه ولی دوباره ارون حرفش رو قطع گرد و گفت :الان باید از من تشکر کنی نه از خدا حالا برو.بعدش ارون بلند شد و بلند فریاد زد و گفت :این دنیای منه کسی حق نداره جز من ازش استفاده کن.اون سریع رفت و سوار یه موتور شد و توجه اون ترانسفورمرز و بقیه ی دشمنا رو خودش جلب کرد.اون فضایی ها رفتن دنبال ارون و هلر تونست از مهلکه فرارکنه.اون تونست خودش رو سالم به مقر ادم ها برسونه و اطلاعات رو به بقیه بده.بعد از این اتفاق ادم ها که میدونستند چه اتفاقی افتاده و باید چیکار کنن شروع به اموزش دادن به همه ی کسایی کردند که میتونستند بجنگند.و در نهایت تونستند بازی رو تموم کنند و دنیا رو نجات بدن.هلر زنده موند و تونست به زندگی خودش ادامه بده. اون داستان ارون رو برای همه تعریف کرد ولی هیچوقت نگفت که ارون وقعا کی بوده و درباره ی گذشته ی اون به کسی چیزی نگفت.اون به همه گفت ارون یه مرد خوب و یه قهرمان بوده.بعد از چنین اتاقاتی هیچکس سراغ گیم و بازی کردن نرفت و صنعت گیم نابود شد.گاهی پیشرفته بودن زیاد هم خوب نیست.گاهی بعضی از ادمای بد از ادمای خوب هم بهتر میشن.گاهی بهتره فکر کنیم که ایا تکنولوزی خوب هست یا نه.گاهی ما ادما تغییر میکنیم.
    *Shiny* و *Дыхание* به این پست علاقمند بوده اند.

  11. 7 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  12. #6
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: گذر زمان
    نويسنده: پرنيان / "Parnian"

    برای دهمین بار به ساعت نگاه می کنم... انگار عقربه­ ها هم با من لج کردن و کندتر از همیشه حرکت می­کنن. به دور و برم نگاه می­کنم، تاریکی مطلق.
    همه خوابن و من مثل همیشه که ذهنم درگیره، بی­خوابی زده به سرم. پرده اتاقم رو با نک پا کنار می­زنم و از گوشه پنجره به آسمون نگاه می­کنم. یه ستاره درشت و پرنور یه گوشه از آسمون خدا، درست روبه روی من جلوه­ گری می­کنه. با خودم فکر می­کنم: مثل اینکه چشم ماه رو دور دیده!
    سعی می­کنم ذهنم رو مشغول کنم، اما نمیشه. مثل همیشه خدا که تنهام و دلم پر از حرفه، یادت می­افتم. اینکه چقدر دلم برات تنگ شده، اینکه چقدر دلم هوای دیدنت رو کرده.
    چشمامو می­بندم. برای چند هزارمین بار به آخرین باری که دیدمت فکر می­کنم. عصر دوشنبه بود. مثل همه دوشنبه­ های دو سال اخیر رفته بودیم کتابخونه. اون روز چقدر متفاوت بودی. نمی­دونم چرا؟ اما حس می­کردم این بار فرق داری.
    ساعت 7:55 بود که رسیدیم به کوچه­ اتون. چقدر زمان خوب یادم مونده. چون وقتی داشتیم خداحافظی می­کردیم به ساعتم نگاه کردم. انگار یه چیزی ته دلم می­دونست که این بار فرق داره.
    دعوتم کردی بیام تو. اون نگاه آخرت برای همیشه خدا مونده تو ذهنم. چقدر این بار خداحافظی برام سخت بود!

    چهارشنبه صبح بود. کلافه و عصبی بودم. شب قبلش تا صبح نخوابیدم. حس بدی داشتم. روی کاناپه دراز کشیدم و شماره­ات رو گرفتم. ساعتش هنوز هم یادمه، 11 و 54 دقیقه بود. خواهرت گوشی رو برداشت، گفت که موبایلت رو جا گذاشتی و رفتی بیرون اما برای نهار بر می­گردی.
    منتظر تلفنت شدم اما ...
    عصر بود، ساعت 4:45 بود به گمونم. چقدر این ساعت ها و دقیقه­ هاش رو خوب یادمه! تازه حاضر شده بودم که مثل همه چهارشنبه­ های دو سال اخیر بریم کتابخونه. تلفن زنگ زد. مامان گوشی رو برداشت. دختر عمه­ ام بود و می­خواست با من حرف بزنه. بدون مقدمه سراغت رو از من گرفت. گفتم که الان می­آیی دنبالم تا با هم بریم کتابخونه، مثل همیشه.
    گفت که تو نمی­تونی بیایی. چون تصادف کردی و الان هم بیمارستانی و حالت هم اصلا خوب نیست. نمی­فهمیدم چی میگه.
    گوشی رو قطع کردم و نمی­دونم چطوری و با چه حالی رفتم خونه­ اتون. فقط به این فکر می­کردم که همه چیز یه شوخی بی­ مزه باشه. یه دروغ بزرگ. بیام اونجا و ببینمت و ...
    اما دروغ نبود. مرگ مغزی شده بودی و کسی به من نگفت. گفتن رفتی کما و اوضاعت خوب نیست. همین!
    نیومدم ملاقاتت، گفتم نمی­خوام اینطوری ببینمش.
    نمی­ دونم اون سه روز لعنتی چطور گذشت. نمی­دونم ... اما می­دونم که همش امیدوار بودم که برگردی. می­دونستم که دارم به خودم دروغ می­گم اما این دروغ برام خوشایند بود.
    شنبه بود... نمی­دونم ساعت چند اما شب بود و دیر وقت بود. خونه­ اتون بودم. دیگه طاقت نداشتم اونجا رو بدون تو تحمل کنم. زنگ زدم به برادرم. اومد دنبالم. احساس کردم که گریه کرده. دلم فرو ریخت. احساس کردم تکه ای از قلبم کنده شده.

    کاش همه چیز یه دروغ بود، یه دروغ بزرگ. کاش می­شد چشمام رو باز کنم و ببینم همه اینها فقط یه کابوس وحشتناکه. چشمام رو باز می­کنم، یه بار دیگه به ساعت نگاه می­کنم، چقدر زمان کند میگذره، اما می­گذره.
    ویرایش توسط RASHNO : 08-05-2011 در ساعت 19:52
    *Shiny*, .:SoMaYeH:., reyhaneh و 1 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.

  13. 9 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  14. #7
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: مرثيه
    نويسنده: s.beckett


    • به چی خیره شدی ؟
    واقعیت این است که هیچ قصه‌ای نه شروعی دارد نه پایانی.مخصوصا این جور قصه ها که وقتی می‌فهمی جدی شده، هرچه به گذشته نگاه می‌کنی روز و ساعتِ خاصی را پیدا نمی کنی که کی درگیرش شدی.هرچه بیشتر فکر می‌کنی بیشتر از نتیجه فاصله می‌گیری.آن وقت تو فکر می‌کنی اگر از من بپرسی که به چه خیره شدم،جوابی برایت خواهم داشت.جوابی که لابد باید قانعت هم بکند.اما جوابِ قانع کننده‌ای وجود ندارد قطعا.این را خودت هم می‌دانی.آخر در این خراب شده‌ی تکراری و ملال آور چه چیزی را می‌توان ساعت ها نگاه کرد؟به چه چیز می‌توان خیره شد؟
    آدم وقتی خیره می‌شود که بتواند در عمقِ چیزی فرو برود.مثلا یک عکس یا یک تابلوِ نقاشی یا موقع گوش کردنِ موسیقی. اما من اینجا نه صدایی می‌شنوم نه تصویری بر دیواری می‌بینم،نه عکسی درگیرم کرده.
    • فکر می‌کنی اگر در جوابت بگم به مردمکِ چشمم نقشی چسبیده که هر جا رو نگاه کنم اون رو می‌بینم،باور می‌کنی؟
    گرچه این نزدیک ترین جواب به واقعیت است،اما چه بگویی آری چه بگویی نه،ایمان دارم که باور نمی‌کنی.ایمان دارم که فراموش کرده ای.فراموش کرده ای که خودت هم درونِ همین اتاقِ تاریک و به هم ریخته‌ی تکراری و ملال آور،گاهی خیره می‌شوی و اینجا اگر برای من چیزی ندارد که نگاهش کنم برای تو هم ندارد.برای تو هم تکراری و ملال آور است. حتی تکراری تر از پشتِ سیاهِ پلک هایمان.
    • خوب چی چسبیده به مردمکت؟چیه که انقدر...
    • بس کن،حوصله ندارم.
    قبل از اینکه حرفت را قطع کنم،نگاهمان را قطع می‌کنم،رویم را بر می‌گردانم.از خنده‌ی موزیانه‌ات معلوم است می‌دانی چرا.می‌دانی که اگر به چشمهایت متصل باشم بریدن حرفت که سهل است،قوای ادراکم با تمامیِ اندکش صرفِ چشم هایت می‌شود.این حربه را برای رهایی خودت به من آموختی،یادت که هست؟اما من هیچ گاه نیاموختم.نیاموختم که حربه هایِ تو مخصوصِ خودِ توست.فقط تو می‌توانی با برگرداندنِ رویت آن کاری را که می‌خواهی بکنی.من مدت هاست که از توانستن عاجزم.
    • وقتایی که بی حوصله می‌شی آدم بیشتر دوست داره.
    چشم هایم زحمتِ مرور کردنِ هزار باره‌ی این چهار دیواریِ نکبت زده را به خود می‌دهند که دوباره مثلِ فلزِ بی اراده‌ای جذبِ کهربا شوند.وقتی به تو می‌رسند قلابِ گردنبندت را از پشت آورده‌ای جلو که بازش کنی.همانطور که به قلاب نگاه می‌کنی،می‌گویی:
    • چشمام چپ شد.
    موهایت روی صورتت ریخته.بر گردنبندت که پیروز می‌شوی سرت را بالا می‌آوری با لبخندی از همان لبخندها که من هیچ وقت نفهمیدم به مناسبتِ باز کردنِ گردنبند – همان بیراهه‌ی آشنا – است یا سنگدلانه ترین تیرِ خلاصی که یک سرباز،سرِ خود به جنازه‌ی اعدامی می‌زند.
    خیره به تنت نگاه می‌کنم.همه چیز برای هم بستر شدن آماده است،جز چشم هایی که از نگاه خالی‌اند.
    • ترجیح می‌دهم به تنِ بی جانت خیره شوم تا غرقِ شهوتِ بی پایانِ خیالِ سرخوشت باشم.
    این تنها حربه‌ایست که بلد نیستی خنثی‌یش کنی.
    *Shiny* به این پست علاقمند بوده است.

  15. 5 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  16. #8
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: خلوتگاه غم
    نويسنده: سلاله / Soli


    آن روز دو دفتر تهیه کردم. یکی سیاه و دیگری سفید. مشکی برای غم هایم و سپید برای شادی هایم. خاطرات زیادی بر صفحات این دو دفتر نقش بستند که هر یک، آذین بندی خاصی داشت. غرور، عشق، خوبی، بدی، زیبایی، سادگی و خیلی چیز های دیگر که خاطرات مرا تشکیل می داد. هربار که خاطره یا اتفاقی در هریک از این دفتر ها می نوشتم، چند خاطره قبلی را هم می خواندم. گاه گریه و گاه خنده را چاشنی نوشته هایم میکردم. از همان زمان ها هم دوست داشتم بنویسم و مثل حالا، از حرف زدن بیزار بودم، وقتی گوش شنوایی نیست که برایش از غم و یا حتی شادی هایم بگویم. شاید نوشته هایم را روزی، کسی پیدا کند، اما کجاست آن کس که گفته هایم را زنده کند؟ دفتر سیاه کم کم داشت به نیمه می رسید اما دفتر سپید، تنها چند خاطره بر صفحات خود دیده بود.
    آن زمان سن کمی داشتم، شاید چهارده یا پانزده سالم بود. روز شومی بود. به اتفاق چند نفر از دوستانم، از مدرسه به طرف خانه هایمان حرکت کردیم. خانه هایمان نزدیک به هم بود، بعضی به فاصله چند خانه و بعضی به فاصله چند کوچه.طبق معمول، باشوخی ها و خنده های دوران مدرسه خود را به محلمانرساندیم؛هرکس به طرف خانه خود حرکت کرد و من به همراه چند نفری که در یک کوچه زندگی می کردیم به طرف کوچه خودمان رفتیم.وارد کوچه شدیم؛ خدای من، چه می دیدم؟!! چرا همه مشکین پوش با چشمانی سرخ و لبهایی تهی از خنده به خانه ما هجوم آورده بودند؟!! کمی جلو تر رفتمدوستانم متوجه لرزش بدن من شدند.جمله ها را روی پارچه های مشکی می خواندم اما گویی سوادینداشتم تا آن ها را معنی کنم.ناگهان برادرانم و خواهر کوچکم را دیدم که همه با حالات عجیبی از خانهخارج شدند و به کمکِ من شتافتند.صدایی در گوشم پیچید.مثل اینکه صدای آژیر بود؛ و کم کم سرخی ِچراغ آمبولانس رنگ خطر را بر دیوار کوچه می پاشید.
    م.ا.د.ر چهار حرفی بود که بر روی تمام پارچه های مشکی حک شده بود.هنوز گیج بودم که جملاتِاسف بار تسلیت همراه با غم و اندوه، چون آوار بر سرم خراب شدند.آمبولانس به جلوی خانه ما آمد ودیدم که، کسی را با رو انداز سفیدی از خانه خارج کردند و با اشک های پدرم،برادرانم و خواهر کوچکمدر آمبولانس قرار دادند.آن روز، مادرم برای همیشه خانه را ترک گفت و به من فهماند که خودم راه خود را پیدا کنم.
    خاطره ی تلخ دیگری بر دفتر سیاه نقش بست و سیاه ترین خاطره دفترم شد. حال دفتر سیاه را بیشتردوست می داشتم زیرا خلوتگاه من با غم هایم بود. در این دنیای شلوغ دیگر چه کسی وقت دارد کهکمی باغم هایش خلوت کند و یا حتی برای آن ها اشک بریزد؟!همه برای شادی های زود گذر خود ارزشمی گذارند و به غم اهمیت نمی دهند؛ اما براستی، شاید همه مفهوم غم را درک نمی کنند...!
    نام دفتر مشکی را «خلوتگاه غم» گذاشتم و هر گاه که احساس ناراحتی می کردم به خلوتگاهم پناهمی بردم و ساعتی هم برای غم هایم قرار می دادم و برایشان اشک می ریختم.گاهی فکر می کردم که انسان هر گاه بخواهد تغییر می کند اما چه بد که غم همیشه غم است و حتی نمی تواند برای لحظه ای خنده ای سر دهد.واژه غم را دوست داشتم زیرا بیشتر زندگیم را تشکیل داده بود و شادی برایم معنا نداشت چون لحظه ایبیش آنرا تجربه نکرده بودم.قلم نیز گویی با غم هایم آمیخته می شد تا به بهترین شکل،ناراحتیم را بر روی کاغذ حک کنم.سالهای زیادی گذشت و خلوتگاه من روز به روز شلوغ تر می شد اما شادی چند بار بیش قلم را بر خود ندید.
    و اکنون چهارده سال از آن اتفاق می گذرد؛ اما همچنان خاطرات آن روز، مشکین ترین نوشته های دفترمهستند. و گویی بیشرین غم را به دوش می کشند.اکنون من بیست و هشت سال دارم ویک کودک از وجودم که غم برایش معنا ندارد و شادی های نداشته ام راتقدیمش کرده ام.او لحظه ای غم را تجربه نکرده و شادی رابرای همیشه در زندگی خود خواهد داشت.
    «بار الها!شادی را نصیب کسانی کن که قدر غم را نیز می دانند!»
    *Дыхание* به این پست علاقمند بوده است.

  17. 6 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  18. #9
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: هيولا
    نويسنده: terrance

    - قبل از اینکه تو را بشناسم فرقی بین لحظه ها نمی دیدم. مانند همه کار می کردم. از خستگی به خواب می رفتم و دوباره روز از نو. من هم عضوي از این صف طویل بودم. حالا امروز بعد از اینکه تو را شناخته ام، تو دوباره نیستی و من هم دوباره همان من شده ام. اکنون من می دانم که زیر این چتر سنگین سبز، بر این خاك نرم لایتناهی، این روز را، این شب را، خواهم شمرد و در اندیشه تو خواهم بود.
    - بعد از این همه انتظار، چگونه باور کنم که می آیی؟ من همان جا که آخرین بار با هم بودیم نشسته ام و منتظرم. ولی سخت آن است که باور کنم نمی آیی. کاش حداقل می دانستم که چرا رفتی. کاش می دانستم که چه چیزي را باید درست می کردم که بمانی. تو بدترین کار را کردي. تلافی در رفاقت جایی ندارد ولی من تلافی خواهم کرد.
    یک روز دیگر بود. روزي مثل دیروز، مثل فردا. خورشید به این که چه اتفاقی روي زمین می افتد کاري ندارد. فقط شب ها را می شمرد. آن ها آن روز هم صبح زود، مشغول کار شده بودند. کاري که هرآنچه که داشتند را طلب می کرد و از آن ها می ستاند. در عوض، خستگی را بهشان هدیه می داد تا زودتر خوابشان ببرد.
    - تو جلوي چشمانم رفتی. تو را جلوي چشمانم بردند. آیا اجبار در ماندن سخت تر است یا اجبار در رفتن؟ سؤال بیهوده ایست.
    هر دو، اجبار است و اجبار، اجبار است و هر سه، اجبار است. چه می شد اگر آن هیولاي بدترکیب، دهان خود را کمی بیشتر باز می کرد و حرص بیشتري می داشت تا من را هم با تو ببلعد. آن گاه من، نه اینقدر فکر می کردم و نه اینقدر تنها بودم. هرگاه یاد آن اتفاق می افتم عذابی بی پایان مرا می بلعد. عذاب اینکه چرا غفلت کردم و تو را زودتر خبر نکردم. چرا از پشت به تو حمله کرد؟ و چرا تو آنقدر در این تکرار زیبایی محو بودي که متوجه حضورش نشدي؟
    - من آنقدر اینجا منتظر می مانم که بالاخره خسته شوي و خودت بیایی و از من عذرخواهی کنی و این بازي کودکانه ات را تمام کنی. همه اطرافیان، مشغول به کار هستند. همه فکر می کنند که من دیوانه شده ام که این همه وقت، اینجا بی کار و تنها نشسته ام و فقط منتظرم. من متوجه نگاه تحقیرآمیز آن ها هستم. وقتی بیایی آنقدر دقیقا همینگونه تحقیرآمیز به تو نگاه خواهم کرد که متوجه اشتباهت بشوي. آخر این دیگر چه بازي بی رحمانه ایست؟ من همچنان منتظرت هستم.
    مطابق معمول با هم در صف قرار گرفتند. هرجا که می رفتند با هم بودند. کارشان سرك کشیدن به اطراف و گردآوري هر چیزي بود که ممکن بود روزي به کار آید. گهگاه مجبور می شدند به نقاط خیلی دورتري بروند که البته خوشایندشان بود. چون هم با هم تنها می شدند و می توانستند بیشتر تفریح کنند و هم براي دیرتر بازگشتن، دلیل مناسبی می بافتند. با صف به راه
    افتادند و روز دیگري قصد گذشتن کرد.
    - نمی دانم که این دره، واقعیست یا نه. آنقدر شبیه دره دهن گشاد تاریک زندگی من است که فکر می کنم می تواند بالکل ساخته ذهن من باشد. دره، کاملا در مسیر صف قرار دارد و بقیه، بدون توجه، بارها و بارها از داخل آن عبور می کنند ولی من، نه. هرچه می کنم با خودم کنار نمی آیم. نمی خواهم از آن دره عبور کنم. هر بار، از صف جدا می شوم و دره را دور می زنم.
    اینجوري راحت ترم.
    - نکند اتفاقی برایت افتاده؟ ذهنم هزار جا رفته است. با هر لعنتی که به خود می فرستم که چرا بیش از این مراقبت نبودم، هزار لعنت بر تو می فرستم که این بازي را شروع کردي. فقط امیدوارم اتفاقی برایت نیفتاده باشد.
    آن روز هم مشغول رفتن ها و آمدن هاي زیاد بودند. این هم بخشی از کارشان بود. ولی وقتی با هم بودند، کارشان برایشان تفریح بود و با سرخوشی، روز خود را می گذراندند.
    - تقصیر من نبود. آخر چه کاري از دست من ساخته بود؟ آن هیولا خیلی بزرگ بود. آمد و تو را برد. من هم فقط توانستم نگاه کنم. همین. تو رفتی و حالا همهمه سکوت، گرماي خالی و من تکراري.
    - من اصلا نفهمیدم چه شد. لحظه اي قبل بودي و لحظه اي بعد... . در آخرین لحظات، فریادهاي نامفهومی از تو می شنیدم که فقط می دانم با من بودي. ولی نفهمیدم که چه گفتی. کاش بلندتر می گفتی. حالا فقط خدا می داند که چه خوابی برایم دیده اي و من چقدر باید منتظر تو بمانم.
    آن روز ماشین خاکبرداري براي کمک به کار باغچه آمده بود. مأموریت داشت تا خاك مورد نیاز باغچه اي دیگر را از این خاك حاصلخیز تأمین کند. ماشین خاکبرداري مشغول به کار شد و چنگک را به داخل خاك و زیر بوته هاي همیشه سبز آنجا برد و مشتی از خاك برداشت. مشت بعدي و مشتی دیگر. تا به اندازه، خاك برداشت و سپس راهی مکان جدیدي شد که خاك را نیاز
    داشت.
    - مواظب باش... آنجاست... پشت سرت... آن هیولا....
    - آه، خدا را شکر. راحت شدم. این همه خاك از کجا بر سر من ریخته بود؟ آهاااااي! کجا رفتی؟ باز چه خیالی در سر داري؟ این دیگر چه شکلی از بازیست؟ قرار نبود خودت را پنهان کنی. اصلا من که از جایم تکان نمی خورم. تو می خواهی من، تو را پیدا کنم؟ بسیار خوب. من فقط همینجا می نشینم تا ببینم این بازي تو کی به پایان می رسد.
    دیگر از شادابی صف و تفریح موقع کار، خبري نخواهد بود. آن ها یکدیگر را گم کرده بودند و فردا بقیه مورچه ها بدون توجه به آن ها دنبال کار خواهند بود.
    ویرایش توسط RASHNO : 07-28-2011 در ساعت 16:19
    Don Corleone به این پست علاقمند بوده است.

  19. 4 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  20. #10
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,070
    سپاس ها : 6,228
    سپاس شده 6,214 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    پاسخ : داستانهاي مسابقه داستان نويسي

    نام داستان: اي كاش جاي تو بودم
    نويسنده: دنيا/ shiny



    در روزگاران قدیم دختری به نام لیندا در یکی از روستا های اطراف دریا زندگی میکرد. لیندا دختری بود با آرزوهای بزرگ و کوچک . او دارای گیسوان طلائی و بلندی بود که مادرش هر روز برایش شانه میزد و میبافت.دخترک در دنیا همه چی داشت خانواده ، پول ، ثروت و .... ولی تنها چیزی که نداشت و همیشه خواستار اون بود مهر پدری بود . او تا بحال مهر پدری را نچشیده بود و همین موضوع برایش مثل عقده شده بودو حسادت به کسانی که مهر پدری را داشتند.
    در خانه ی آنها دختری دیگر که باهم هم سن بودن به نام لیلی به همراه مادر و پدرش زندگی میکرد و مسئولیت مراقبت و تمیز کردن خانه ی آنها را برعهده داشتن.لیلی درست برعکس لیندا بود او مهر پدری را داشت ولی پولدار نبود و همیشه به لیندا به خاطر داشتن مال ثروت حسادت میکرد و اینهم عقده ای شده بود برای لیلی!او دارای موهای کوتاه قهوه ای بود که عادت به نوازش پدر داشت.
    لیندا همیشه میدید که پدر لیلی دست نوازش بر سر دخترش میکشد و تا آنجا که میتواند برای دخترش هرکاری میکند ولی پدر خودش همیشه با داد و فریاد با او صحبت میکرد و او را آزار میداد!
    لیلی همیشه میدید که لیندا چه اسباب بازی هایی دارد ، چه افتخاری و چه بزرگی!
    هر دو دختر در دل آرزو میکردند که ای کاش جای یکدیگر می بودند.
    از کنار خانه ی آنها رودی زیبا وتمیزی می گذشت که دارای آب زلالی بود درست به زلالی آیینه. روزی لیندا بر سر رود می رود و با آن دردو دل میکند. از پدرش میگوید و از عقده ای که در دلش مانده بود. میگوید و میگوید واشک میریزد و رود هم با کم شدن جریانش حس ناراحتی و هم دردی خود را با او ابراز میکند.
    لیلی که او هم می خواست برسر رود رود و با آن درد و دل کند نا خواسته صدای لیندا را میشنود ولی جرئت نمی کند جلو آید تا اینکه لیندا صدای شکستن شاخه ای را میشنود و برمیگردد و دامن سرخ و سفید لیلی را می بیند . به سمت او می رود و از او می پرسد که چرا داشتی دزدکی به حرفهای من گوش میکردی؟!!
    لیلی همه چی را به او می گوید و اوهم درد دلش را برای او بازگو می کند .
    هر دو دختر باهم یکصدا میگ ویند که ای کاش جای یکدیگر بودند . از نظر لیلی مشکلی نبود که پدرش اونگونه با او برخورد کند چون فکر میکند به اندازه ی کافی مهر پدری را داشته است و از نظر لیندا هم مشکلی نبود که فقیر باشد. بانوی آبها که داشت به حرفهای آن دو گوش می داد از آب در آمد و گفت: اگر می خواهید من می توانم که جایتان را با هم عوض کنم! دختر ها با مشاهده ی او جا خوردند و ترسیدند . ولی بانوی آبها دوباره حرف خود را تکرار کرد!
    لیندا با اندکی تامل گفت در عوض اینکه شما جایمان را عوض کنید از ما چه میخواهید؟!
    بانوی آبها – من از شما میخواهم که هروز قبل از غروب افتاب نزد من بیایید و برایم ماجرای آن روز را تعریف کنید!
    دختر ها با خوشحالی قبول کردند و رفتند . فردا صبحوقتی دو دختر از خواب برخواستند خود را جای دیگری دیدند.
    روزهای اول آنها از زندگیشان بسیار راضی بودند و با تب تاب زیادی هر روز به نزد بانوی آبها می رفتند و قضیه را تعریف میکردند .
    بعد از چند روز لیندا از فقیر بودن خسته شد و دلش برای عروسک هایش ،برای مادر و پدرش -با این که برخورد خوبی نداشت- تنگ شده بود .
    لیلی هم دلش برای نوازش های پدر حرف های محبت آمیزش تنگ شده بود.
    آن روز که نزد بانو رفتند هیچ کدام خشنود نبودند نه لیندا و نه لیلی .بانوی آبها علت را جویا شد و دختر ها توضیح دادند و از او خواهش کردند تا همه چیز را به حالت اول برگرداند ولی بانو نپذیرفت و گفت این اون چیزی بود که خودتون خواستارش بودید! چرا باید تغییرش بدم؟
    اشک در چشمان لیلی جمع شد، دستش را روی سرش کشید سرش بی نوازش های عاشقانه او لخت مانده بود.دلش برای لحظه لحظه با او زیستن تنگ شده بود. باخود گفت : حالا چی کار کنم ؟من بدون اون چیکار کنم ؟خدایا کمکم اشتباه کردم ، حماقت کردم . اشک از چشمانش سرازیر شد به آسمان نگاه کرد بعد به کلبه ای که بادر در آن زندگی میکردند ، محلی که در آنجا به دنیا آمده بود.
    _ وای خدا من چیکار کردم ... چی کار... .
    در همین حین لیندا داشت به مادر فکر میکرد اینکه چرا چند روزه که گیسوانش شانه نشده است ، مادرش کجا بود ؟ مادری که همیشه سعی میکرد که به جای پدرش به او محبت کند تا بلکه دخترش کمتر این حس را تجربه کند. به پدرش فکر کرد، به این فکر کردکه چطور پدر را با وجود تمام بی مهری ها دوست داشت و می پرستید.قلبش درد گرفت ، احساس کرد قلبش از جا دارد در می آید حتی یه کلام هم نمی توانست بگوید حتی یه کلام... .
    بانوی آبها که دختر ها رو پشیمان میدید لبخندی از سر رضایت زدو گفت: من این کار را با شما کردم تا قدر زندگیتون رو بدونید آدم تا چیزی رو از دست نده به ارزشش پی نمی بره. من میخواستم شما به اشتباهتون پی ببرید اگر من خودم همان موقع اشتباهتان را برایتان بازگو میکردم امکان نداشت که درک کنید!حالا برید فردا همه چی درست میشه ولی همیشه این رو به خاطر داشته باشید قدر زندگیتون رو بدونید، و بدونید که حتی کوچکترین چیزها در دنیا بی ارزش نیستند.
    reyhaneh, Don Corleone و *Shiny* به این پست علاقمند بوده اند.

  21. 5 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •