سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh داستانهاي شاهنامه/15/رستم و سهراب

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
نمایش شاخه ای51علاقمندی ها
  • 15 ارسال شده توسط RASHNO
  • 10 ارسال شده توسط RASHNO
  • 11 ارسال شده توسط RASHNO
  • 11 ارسال شده توسط RASHNO
  • 4 ارسال شده توسط RASHNO

موضوع: داستانهاي شاهنامه/15/رستم و سهراب

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    داستانهاي شاهنامه/15/رستم و سهراب


    كنون رزم سهراب رستم شنو
    دگرها شنيدستي اين هم شنو
    يكي داستان است پر آب چشم
    دل نازك از رستم آيد بخشم
    اگر مرگ داد است بيداد چيست
    زداد اين همه بانگ و فرياد چيست
    ازاين رازجان تو آگاه نيست
    بدين پرده اندر تو را راه نيست
    كنون رزم سهراب گويم درست
    از آن كين كه با اوپدر چون بجست

    روزي رستم از بامداد هواي شكار بر سرش زد با تركشي پر از تير بر رخش نشست و براي شكار سوي مرز توران روانه شد. چون نزديك مرز رسيد دشتي ديد پر از گله هاي گور با شادي رخش را بسوي شكار پيش راند. تعدادي شكار را گرفت و يا تير كمان زد. چون گرسنه شد از شاخه درختان و خار و خاشاك آتشي بزرگ بر افروخت. چون آتشي آماده شد درختي را از جا كند گور نري را بر درخت زره بر آن آتش نهاد. چون گور بريان شد آنرا از هم بكند و بخورد. پس از آن سرچشمه آب رفت، تشنگي خود را برطرف كرد و در گوشه اي بخفت و رخش را نيز آزاد كرد تا بچرد. چون رستم به خواب رفت گروهي از سربازان توران از آن دشت گذشتند جاي پاي رخش را در دشت پيدا كردند به دنبالش رفتند و او را يافتند. سپس هر يك كمندي سر دست آورده و خواستند اسب را بگيرند. چون رخش چشمش به كمندها افتاد حمله آغاز كرد و با آنها جنگيده سر يك توراني را با دندان از تن كند. دو نفر را هم به زخم سم از خود دور كرد. خلاصه سه تن از گروه كوچك كشته شدند ولي عاقبت رخش گرفتار شد. آنها اسب را همراه خود به شهر برده و ميان گله ماديان ها رها كردند تا آنها از رخش كره بياورند.
    ساعتي گذشت رستم از خواب بيدار شد و به دنبال رخش همه جا را گشت، اما اسب پيدا نشد. چون شهر سمنگان نزديك بود به سوي سمنگان رفت. در راه طولاني، خسته شده نمي دانست چگونه با اسلحه و ابزار جنگ پياده تا شهر برود. رستم زين رخش و لگام او را بر دوش گرفت و روانه راه شد.

    چنين است رسم سراي درشت
    گهي پشت زين و گهي زين به پشت

    در راه رستم به آنجا رسيد كه رخش جنگيده بود. رد پاي اسب را دنبال كرد تا نزديك شهر سمنگان رسيد. به شاه و بزرگان خبر دادند كه رستم پياده به سوي شهر مي آيد و رخش او در شكارگاه گم شده است. شاه و بزرگان رستم را استقبال كردند و گفتند در اين شهر ما نيكخواه توايم هر چه داريم به فرمان تو است. رستم گفت: رخش در اين دشت بدون لگام از من دور شد رد پاي او را برداشتم تا به شهر سمنگان رسيدم سپاس دارم اگر بفرمائي آن را پيدا كنند زيرا اگر
    رخشم نيايد پديد، سران را بسي سر بر خواهم بريد
    شاه سمنگان گفت: اي پهلوان تو مهمان من باش و تندي مكن، رخش رستم هرگز پنهان نمي ماند او را مي جوئيم و نزد تو مي آوريم. رستم خوشحال شد و به خانه شاه سمنگان رفت. شاه سمنگان در كاخ خود رستم را جاي داد. برايش بزم آراست به هنگام خواب در جائي كه سزاوار او بود جاي خفتن آراستند. رستم به خوابگاه رفت و از رنج راه آسوده شد. نيمي از شب گذشته بود و مرغ شب آهنگ بر سر درختان حق مي گفت. لحظه اي گذشت رستم متوجه شد در خوابگاه نرم كردند باز. كنيزكي شمعي از عنبر بدست گرفته و به آرامي نزديك بالين رستم آمد. به دنبال كنيزك دختري ماهروي چون خورشيد تابان، دو ابرو كمان و دو گيسو كمند به بالا به كردار سرو بلند. رستم از صداي در بيدار شد و از ديدن آن دختر خيره ماند، نيم خيز شد، بپرسيد از او گفت نام تو چيست، اين نيمه شب در اين تاريكي چه مي خواهي، چنين داد پاسخ كه تهمينه ام و تنها دختر شاه سمنگان هستم. هيچكس را قبول نكرده ام، كسي از پرده بيرون نديده مرا نه هرگز كسي آوا شنيده مرا. مدت هاست كه افسانه وار از هر كس داستان تو را شنيده ام مي دانم از ديو، شير، پلنگ و نهنگ نمي ترسي ، شب تيره تنها به توران شوي ، به تنهايي و يك نفري يك گور بريان را مي خوري،
    بس داستانه شنيدم زتو
    بسي لب به دندان گزيدم زتو
    چه بسيار نشانه ها از تو مي دادند. از عظمت تو حيران مي شدم، امروز شنيدم كه خداوند تو را به اين شهر آورده است گفتم چگونه مي توانم پهلوان را به چشم ببينم اين بود كه شبانه همراه با اين كنيزك به ديدار تو آمدم. رستم و تهمينه سخن گفتند و قرار شد رستم تهمينه را از شاه سمنگان به همسري بخواهد و آرزو كرد. مگر كردگار، نشاند يكي كودكم در كنار . كودكي كه چون رستم به مردي وزور باشد و تهمينه افزود اگر سمنگان همه زير پاي آورم رخش تورا پيدا خواهم كرد . رستم دانست تهمينه دختري است با دانش و ديگر آنكه از رخش آگهي دارد. تهمتن دست گشود و او را نزد خويش خواند و تهمينه نيز خرامان بيامد بر پهلوان. موبد آوردند رستم به موبد گفت. هم اكنون نزد شاه سمنگان برو تهمينه را از او براي همسري من بخواه. موبد پيام رستم را رساند.
    شاه سمنگان، ز پيوند رستم دلش شاد گشت و فرمان داد تا با آئين و كيش خودشان آن دو پيمان همسري ببندند. سخن ها تمام شد و دختر را به پهلوان سپردند.
    ببازوي رستم يك مهره بود
    كه آن مهره اندر جهان شهره بود
    رستم آن مهره را از بازو گشود و به تهمينه داد. به او گفت اگر دختري به جهان آوردي اين مهره را بر گيسوي او بياويز اما اگر پسر بود به نشان پدر مهره را بر بازويش ببند. چون آن شب گذشت و خورشيد تابنده شد بر سپهر، رستم با تهمينه بدرود كرد و پريچهر گريان از او گشت باز. شاه سمنگان نزد رستم آمد و به او مژده داد كه رخش پيدا شده است. رستم نزد رخش آمد زين بر او نهاد و از آنجا سوي سيستان شد چون باد، از آنجا سوي زابلستان رفت و از آن داستان با كسي سخن نگفت.
    چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
    يكي كودك آمد چو تابنده ماه
    تهمينه كودك را سهراب نام نهاد. يك ماه از عمرش گذشته بود يكساله بنظر مي آمد. سه ساله شد آرزوي ميدان كرد، پنجساله شد دل شيرمردان داشت. ده ساله شد در آن سرزمين كسي ياراي نبرد او را نداشت. در پي اسبان مي دويد دم اسب را به مشت مي گرفت و نگهش مي داشت. روزي نزد مادر آمد و گستاخ پرسيد پدر من كيست. چون از پدرم مي پرسند چه بگويم اگر آن را از من پنهان كني، نمانم تو را زنده اندر جهان.
    تهمينه چون سخنان فرزند را شنيد بترسيد، و به او گفت آرام باش تو پسر رستم پيلتن، نوه دستان، نبيره سام از نژاد نيرم هستي
    جهان آفرين تا جهان آفريد
    سواري چو رستم نيامد پديد.
    سپس نامه اي از رستم نزد سهراب آورد با سه ياقوت درخشان و سه بدره زر و گفت پدرت اينها را از ايران براي تو فرستاده است. اين مهره ها را نگاهدار، اما من نمي خواهم تو به رستم نزديك شوي زيرا ترا نزد خود خواهد برد و دل من طاقت دوري ندارد و ديگر اينكه افراسياب هرگز نبايد تو را بشناسد. زيرا دشمن رستم است اگر بداند تو فرزند كيستي از خشمش كه به رستم دارد تو را تباه خواهد كرد. سهراب سر بلند كرد و گفت: مادر چرا نام پدرم را از من نهان كردي؟ اكنون كه دانستم سپاهي فراهم خواهم كرد و به ايران خواهم رفت، پهلوانان ايران را يك به يك بر كنار مي كنم كاوس را از تخت بر مي دارم و رستم را بر جاي كاوس مي نشانم، آنگاه از ايران به توران مي تازم. تخت افراسياب را مي گريم و تو را بانوي ايران شهر مي كنم.
    چو رستم پدر باشد و من پسر
    بگيتي نماند يكي تاجور
    اينك بايد نخست اسبي شايسته پيدا كنم، سپس آماده نبرد شوم. تهمينه به چوپان گفت: هر چه اسب هست بياور باشد كه سهراب اسبي به دلخواه خود پيدا كند و چوپان چنان كرد. اما هر اسب را كه سهراب دست بر پشت آن مي نهاد شكم حيوان به زمين مي رسيد. سهراب تمام اسب ها را آزمايش كرد ولي هيچيك نيكو نبود. سر انجام كسي نزد سهراب آمد و گفت: از نژاد رخش كره اي دارم. و اين شد كه سهراب بر آن اسب كه از نژاد رخش بود دست يافت. زين بر آن نهاد و بر اسب نشست. چون به خانه رسيد زمينه جنگ با ايران را آغاز كرد. پيش پادشاه سمنگان رفت و از او خواست تا وسايل سفرش را فراهم كند. شاه سمنگان هر گونه ابزار جنگ چنانكه شاهان داشتند به سهراب داد.
    *Дыхание*, Mr Shinoda, seven pounds و 12 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.


    دوباره خواهيم روييد...




  2. 15 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهاي شاهنامه/15/رستم و سهراب

    به افراسياب خبر رسيد كه نوجواني در سمنگان كنون رزم كاوس جويد. همي به او گفتند از تهمينه و رستم سهراب به جهان آمده است. افراسياب نيز از دلاوران لشكر سپاهي گرد نمود هومان و بارمان را همراه با دوازده هزار مرد شمشير زن روانه سمنگان كرد و به سپهدار لشكر گفت:
    كوشش كن تا آن پسر هرگز نام پدر خود را نداند. با آسودگي برويد زيرا در پي شما من لشكري گران نزد او خواهم فرستاد تا به جنگ ايرانيان اقدام نمايد. چون سپاه سهراب به ايران برسد بدون ترديد رستم به جنگ آنها خواهد آمد اميدوارم اكنون كه رستم پير شده است به دست سهراب كشته شود آنوقت براي ما گرفتن ايران بدون رستم كاري ساده است. اگر هم سهراب در جنگ به دست رستم كشته شود دل رستم تا جهان است از آن غم خواهد سوخت. هومان و بارمان با سپاهيان نزد سهراب رفتند هديه هاي افراسياب را دادند و نامه دلپسند افراسياب را براي او خواندند. افراسياب نوشته بود اگر تخت ايران به دست آوري، جهان آرام خواهد شد. از اينجا تا ايران راهي نيست سمنگان و توران و ايران يكي است. اينك سپاهي شايسته نزد تو مي فرستم، سيصد هزار سپاهي نزد تو خواهد آمد با پهلواناني چو هومان و بارمان، اكنون ايشان را فرستادم تا يك چند مهمان تو باشند. اگر اراده بر جنگ كردي در كنار تو خواهند بود. سپهدار هومان به سهراب گفت: نامه شاه توران زمين را خواندي اينك چه اراده داري؟ سهراب گفت اگر شما هم نمي آمديد من خود به جنگ با ايرانيان ميرفتم. پس سهراب بر اسب نشست و روي مرز ايران سپه را براند، هر آبادي كه در راه بود سوزانيده و خراب كرد تا به دژ سپيد رسيد. ايرانيان به دژ سپيد اميد فراوان داشتند نگهبان دژ هژير دلاور و آن زمان گستهم كوچك ولي پهلوان بود، خواهرش نيز با تمام جواني سوار و شمشيرزن كار آمدي شمرده مي شد. به هژير خبر دادند سپاهي فراوان به گرد دژ رسيده است ، هژير جوشن پوشيد بر بارو بالا شد و سهراب را نظاره كرد. سپس بر اسب نشست و نزديك لشكر سهراب رفت. هژير غريد كه پهلوان اين سپاه كيست پيش بيايد، كسي نزد او نرفت. سهراب چون سخنان هژير را شنيد مانند شيري از لشكر بيرون تاخت و برابر هژير قرار گرفت و گفت: چرا تنها به جنگ آمدي تو كيستي؟ نام و نژاد تو چيست؟
    كه زاينده را بر تو بايد گريست.
    هژير گفت: سخن كوتاه كن براي جنگ با تركان نيازي به سپاه ندارم.
    هژير دلير سپهبد منم
    هم اكنون سرت را زتن بر كنم.
    سهراب خنده كنان نيزه بر نيزه او انداختند. هژير نيزه را بر كمر سهراب زد، سهراب نيزه را از خود رد كرد دست پيش برد
    ز زين بر گرفتش به كردار باد...
    بزد بر زمينش چو يك لخته كوه ...
    ز اسب اندر آمد نشست از برش
    همي خواست از تن بريدن سرش
    هژير از سهراب زنهار خواست. سهراب رها كرد او را و زنهار داد. سپس دست او را بسته و نزد هومان فرستاد. هومان شگفت زد شد كه چگونه دليري آنچنان را به آساني گرفته است. به دژ آگهي رسيد كه هژير گرفتار شد خروش از مردم بر آمد. در آن دژ زني بود مانند گردي سوار اهل جنگ و پهلواني نامدار كه گرد آفريد خوانده مي شد. گرد آفريد از گرفتاري هژير ننگش آمد پس زره سواران جنگ را پوشيد و بيدرنگ آماده نبرد شد، نهان كرد گيسو بزير زره و فرود آمد از دژ بكردار شير. كمر بسته بر اسب نشسته، گرز و كمان و شمشير بر زين، در برابر سپاه سهراب چو رعد خروشان يكي ويله كرد و گفت سالار اين لشكر كيست. لشكر توران پاسخي نداد سهراب پهلواني ديگر را در ميدان ديد و با خود گفت شكاري ديگر پيدا شد. برخاست و خفتان پوشيد، خودجيني بر سر نهاد و اسب به ميدان گرد آفريد تاخت. گرد آفريد كمان را بزه كرد و سهراب را تير باران گرفت. سهراب بر جاي ماند اما باران تير امان نمي داد پس سر و بدن را زير سپر پنهان كرد و رو به گرد آفريد نهاد چون سهراب نزديك رسيد، گرد آفريد كمان را بر بازو افكند و سر نيزه را سوي سهراب كرد. سهراب چرخشي كرد و نيزه را بر كمربند گرد آفريد زد. چنانكه زره بر تن او يك به يك دريده شد، و با نيزه او را بر زين پيچاند. گرد آفريد تيغ از نيام كشيد و زد نيزه او بدو نيم كرد، و خود سر اسب را بسوي دژ برگردانيده و هي بر تكاور زد . سهراب كه خشمگين شد ه بود به دنبال او اسب تاخت تا به كنار گرد آفريد رسيد دست پيش برد و خود از سرش برداشت، بند موي گرد آفريد از هم گسيخته و درخشان چو خورشيد شد روي او. آنزمان بود سهراب دانست مرد ميدان او يك دختر است. با شگفتي گفت: اينان چگونه اند، از ايران سپاه ، چنين دختر آيد به آوردگاه.
    زنانشان چنين اند ايران سران
    چگونه اند گردان و جنگاوران
    سهراب كمند از زين گشاد و آنرا سوي گرد آفريد انداخت، كمر او را ببند آورد و فرياد كرد از من رهائي مجوي، اي ماهرو تو چرا به جنگ آمده اي؟ بيهوده تلاش مكن كه رها نخواهي شد. گرد آفريد صورت خود به تمامي آشكار كرد چه جز آن چاره نداشت و گفت اي پهلوان دو لشكر ما را نظاره مي كنند آنها شمشير زدن و گرز كوفتن ما را ديده اند اكنون كه مرا با صورتي گشاده ببينند چه سخن ها خواهند گفت كه پهلوان از پس دختري در دشت نبرد بر نيامد هر چه بيشتر صبر كني ننگ بيشتر خواهي برد بهتر است كه آرامتر پيش رويم. دژ و لشكر را بفرمان تو مي دهم هر زمان كه خواستي دژ را بگير. سهراب چون آن سخنان و صورت را ديد
    ز ديدار او مبتلا شد دلش.
    پاسخ داد: از اين گفته ديگر باز مگرد. گرد آفريد سر اسب را برگردانيد و همراه با سهراب بسوي دژ رفت. كژدهم به در گاه دژ آمد و دختر را با آن خستگي نظاره كرد در دژ را گشادند و گرد آفريد به درون رفت. مردم دژ همه از گرفتاري هژير و آزار گرد آفريد غمگين بودند. كژدهم همراه بابزرگان دژ نزد دختر آمد و گفت خدارا شكر كه ننگي بر خاندان ما وارد نشد. گرد آفريد خنده فراوان كرد و بر بازوي دژ بالا رفت سهراب را ديد كه هنوز بر پشت زين نشسته همانجا كه بود ايستاده است. پس فرياد كرد اي پهلوان اكنون هم از كنار دژ و هم از سرزمين ايران باز گرد. سهراب پاسخ داد به ماه و مهر سوگند
    كه اين باره با خاك پست آورم
    تو را اي ستمگر به دست آورم
    چون دژ را گشودم از گفتار بيهوده ات پشيمان خواهي شد. آن پيمان كه با من كردي چه شد؟ گرد آفريد خنديد و گفت كه تركان ز ايران نيابند جفت، بيهوده غمگين مشو من روزي تو نبودم. دانم كه تو از تركان نيستي زيرا فر بزرگي بر تو پيدا است و پهلواني بزرگ هستي اما
    چو رستم بجنبد ز جاي
    شما با تهمتن نداريد پاي،
    آن روز يكي از لشكر تو زنده نخواهند ماند و بايد ديد بر سر خود تو چه خواهد آمد. بهتر است اين سخن را بشنوي و از تركان روي بتابي. سهراب چون سخنان آن دختر را شنيد ننگ آمدش. در كنار دژ جايي بود پايه بارو بر آن قرار داشت سهراب باخود به گفت: امروز وقت گذشت. به هنگام شب دژ را علاج خواهم كرد. چون سهراب رفت گژدهم به كاوس نامه نوشت و آنچه گذشته بود و داستان سهراب را يك به يك ياد كرده و افزود اين دژ مدت زيادي مقاومت نخواهد كرد. نامه را مهر كرد و از راه مخفي دژ سواري را نزد كاوس فرستاد و خود نيز همراه با خانواده خويش از همان راه بيرون شد.


    فردا كه آفتاب دميد سپاهيان توران آماده نبرد شدند، سهراب نيزه به دست گرفت. بر اسب نشست، با اميد اسير كردن تمامي مردم دژ به پاي قلعه رفت هر چه نگاه كرد هيچكس بر بارو نبود فرمان داد در دژ را گشودند به درون رفتند اما شب هنگام كژدهم با سواران و دژداران و خاندانشان ازآن راه كه در زير دژ بود بيرون رفته بودند. سهراب همه كس را كه در دژ بود پيش خواند و از هر كس نشان گرد آفريد را جست اما دريغ كه او رفته بود. سهراب با هيچكس درباره گرد آفريد سخن نگفت. اما هومان از فراست دريافت كه سهراب پريشاني دارد. انديشه كرد كه شايد دام كسي پايبند آمده است و زلف بتي در كمند آمده است. روزها گذشت تا اينكه فرصتي يافت و پرسيد چه شده است؟ بزرگان پيشين چنين از باده محبت مست نشده اند كه تو شدي، صد آهوي مشكين بكمند گرفتند اما بر يكي هم دل نبستند. حال بگو چه شده است ما از توران براي جنگ بيرون آمديم سر مرز ايران را فتح كرديم اين دژ را به آساني گرفتيم اكنون وقت مكث نيست. تا انديشه كني كاوس، رستم، طوس، گودرز، گيو، فرامرز، بهرام، گرگين و صدها پهلوان ديگر به اين سو خواهند آمد و كار دشوار خواهد شد.
    توئي مرد ميدان اين سروران- چه كارت به عشق پري پيكران.
    تو كاري را كه با افراسياب پيمان كرده اي به پايان برسان زمانيكه جهان را گرفتي زيبايان همه ترا سجده خواهند كرد اگر زر و زور داشته باشي همه گرد تو جمع خواهند شد هومان آنقدر گفت تا سهراب بيدار شد و گفت اي سپهبد با تو پيمان نو كردم. سپس نامه به افراسياب نوشت و پيروزي بر دژ را با گرفتن هژير يك به يك ياد كرد.
    اما بشنو از كاوس، روزي در ايوانش نشسته بود كه فرستاده كژدهم اجازه خواست و نامه را تسليم وي كرد. كاوس پهلوانان و بزرگان را دعوت كرد، نامه را برايشان خواندند. مشورت كردند و گفتند هماورد سهراب فقط رستم است. قرار شد كه گيو به زابل رفته و رستم را روانه جنگ نمايد، كاوس نامه اي پر ستايش به رستم نوشت و افزود پهلوانان نامه كژدهم را خواندند و تصميم گرفتند گيو نزد تو بيايد و چون نامه رسيد
    اگر خفته اي زود برجه به پاي
    و گر خود بپائي زماني مپاي
    چه تو فقط هماورد سهراب هستي. نامه را مهر كردند و گيو روانه زابل شد. كاوس گفت اگر شب رسيد فردايش بازگرد. گيو نزديك زابل رسيده بود كه به رستم خبر دادند سواران چون باد بسوي تو مي آيد. تهمتن پيشباز كرد گيو به رستم رسيده پياده شد رستم از ايران و كاوس پرسيد، به ايوان رفتند گيو نامه را داد. رستم نامه را بخواند و با خنده گفت: سواري مانند سام گرد پديد آيد از آزادگان شگفت نيست اما از تورانيان بسيار دور است نمي دانم اين پهلوانان نام آور كيست من از دختر شاه سمنگان يك پسر دارم ولي او هنوز كودك است. زر و گوهر فراوان به دست كسي براي مادر او فرستادم و حالش را پرسيدم. مادرش پيام داد كه هنوز كودك است، هنوز آن نياز دل و جان من، نه مرد مصافست و لشكر شكن، چون او بزرگ شود چنين پهلواني خواهد بود. رستم و گيو به كاخ دستان رفتند و درباره سهراب سخن گفتند. به رستم گفتند فرزند تو آن چنان نشده است كه به رزم ايرانيان آمده هژير را از پشت زين ربوده و دستش را به كمند ببندد. هر چه دلير شده باشد هنوز كودك است. رستم دستور داد تا لشكر آماده حركت شوند، گيو گفت: اي جهان پهلوان ميداني كاوس تند است و تيز مغز اگر در زابل بمانيم كاوس خشمگين مي شود بخصوص كه چند بار كاوس تاكيد كرد كه زود باز گرديم.
    چند روزي گذشت تا رستم گفت رخش را زين كردند، سواران زابل بر اسب نشستند و بسوي كاوس حركت كردند. به كاوس خبر دادند كه رستم مي رسد. كاوس به طوس و گودرز دستور داد تا يك روز راه رستم را استقبال كنند. روز بعد رستم همراه با طوس و گودرز و گيو به ايوان كاوس رسيد. زمين بوسيدند. ستايش كردند اما كاوس آشفته نشسته و ابدا پاسخ نداد بر سر گيو بانگ زد و رو به رستم كرد و گفت: تو كه هستي كه فرمان مرا سست مي كني؟ اگر شمشير در دستم بود مانند ترنجي كه پوست كنند سرت را مي زدم پس به طوس گفت: اكنون برو رستم و گيو را زنده بردار كن و درباره ايشان ديگر با من سخن مگو.
    گيو دلخسته شد و از اينكه رستم را سخن سخت گفته بودند تند شده بود. كاوس چين بر جبين انداخت پس از سخنان ديگر از جا بلند شد تا برود، طوس از جا بلند شد دست رستم را گرفت تا از پيش كاوس بيرون روند. رستم گمان كرد كه طوس مي خواهد دستور كاوس را اجرا نمايد. تهمتن دست زير دست طوس زد كه بر زمين خورد و رستم از روي او بتندي گذشت و در برابر كاوس قرار گرفته گفت:
    همه كارت از يكدگر بدتر است
    و شهرياري سزاوار تو نيست. چنين تاج سنگين كه بر سر دون مغز قرار گرفته در دم اژدها شايسته تر است تا سر تو. اما من، آن رستم زال نام آورم، كه هر گز نزد شاهي چون تو سر خم نمي كنم، مصر، چين، هاماوران، روم، سگسار، مازندران همه بنده در پيش رخش منند و تو خود جانت را از من داري حال كه دشمن آمده اگر مي تواني تو سهراب را زنده بردار كن
    چون بخشم آيم شاه كاوس كيست؟ به طوس مي گوئي دست مرا بگيرد؟ طوس كيست؟ گمان مي كني از خشم تو باك دارم؟ نه چه كاوس پيشم چه يك مشت خاك. من پيروزي خود را از خدا مي گيرم نه از لشكر نه از پادشاه، من بنده تو نيستم، من يكي بنده آفريننده ام. پهلوانان سالها قبل از تو مرا به شاهي بر گزيدند و من، سوي تخت شاهي نكردم نگاه. اگر من آنرا مي پذيرفتم امروز تو به اينجا نرسيده بودي اما سخنان تو سزاي من بود پاسخ آن نيكوئي ها بايد چنين مي بود، اگر من كيقباد را از البرز كوه نمي آوردم تو هرگز كارت به اينجا نمي كشيد، اگر به مازندران نمي رفتم، اگر دل و مغز ديو سپيد را نمي سوختم تو در اينجا ننشسته بودي. بعد رو به پهلوانان و بزرگان كرد و گفت: شما هيچ يك مرد ميدان سهراب نيستيد جان خودتان را چاره كنيد. از اين پس مرا در ايران نخواهيد ديد با خشم از ايوان بيرون شد بر رخش نشست و از پيش ايشان برفت.
    پهلوانان همه غمگين شدند و نزد گودرز رفته گفتند شكستن دل رستم سزاوار نيست. كاوس از تو حرف شنوي دارد اينك بيا به نزد آن شاه ديوانه شو و سخن تازه بگو تا شايد به راهش آوري. پهلوانان گفتند شاه ندارد دل نامداران نگاه. زمانيكه با رستم چنان كند با ديگران چه خواهد كرد؟ در جنگ هاماوران چه پهلواني ها كرد و كاوس را بتخت باز گردانيد اگر دشمن در پيش نبود همه مي رفتيم. اكنون كسي را بفرستيم تا بلكه رستم باز گردد درست، گودرز نزد كاوس رفت و به كاوس گفت: رستم چه كرده بود كه امروز لشكر ايران را بي پناه كردي؟ هاماوران فراموشت شد، ديوان مازندران را از ياد بردي كه گفتي ورا زنده بردار كن؟ اينك او رفته و پهلواني چون گرگ به ايران تاخته است چه كسي با او خواهد جنگيد؟ كژدهم او را د يده به من مي گويد آنروز هرگز مباد، كه با او سواري كند رزم باد، كسيكه پهلواني چون رستم دارد بايد كم خرد باشد تا دل او را بيازارد. كاوس چون سخن گودرز را شنيد از گفته ها پشيمان شد و گفت: اي پهلوان لب پير با پند نيكو تر است. اكنون پيش رستم برو و تندي مرا از دل او بيرون كن و او را نزد من بياور. گودرز از ايوان كاوس بيرون رفت و همراه با او سران سپاه. پس رستم اندر گرفتند راه، رفتند و رفتند تا به رستم رسيدند. قصه ها گفتند. گودرز گفت، تو داني كه كاوس را مغز نيست. به تندي سخن مي گويد، فرياد بزند و بگويد هم، آنكه پشيمان شود و حال اگر جوان پهلوان از كاوس آزرده است ايرانيان گناهي ندارند. تو شهر ايران را در برابر دشمن گذارده و رو پنهان مي كني، كاوس از آن سخنان پشيمان شده است. بازگرد و سپاه را سرپرستي كن، جهان پهلوان گفت: من از كاوس بي نيازم، من او را از بند بيرون كشيدم . او مردي ابله است، در سرش دانش نيست،
    سرم سير شد و دلم كرد بس
    جز از پاك ايزد نترسم زكس
    چون رستم تمام سخن هاي خود را گفت. گودرز لب به سخن گشود و راهي ديگر زد و گفت گروهي گمان مي كنند كه جهان پهلوان از آن ترك ترسيده است و مي گويند چون رستم از آن ترك ترسيده براي ديگران جاي درنگ نيست. گودرز گفت: اي پهلوان، چنين پشت بر شهر ايران مكن، و آنقدر در اين زمينه حرف و مثال آورد كه رستم در پاسخ بماند و گفت تو داني كه نگريزم از كارزار، وليكن رفتار كاوس ما را سبك كرده است. گودرز رستم را وا داشت كه به ايوان كاوس بازگردد چون رستم و گودرز به ايوان كاوس رسيدند، كاوس بلند شد از او پوزش خواست و گفت: اين تندي در گوهر و سرشت من است و چنانكه خدا در وجود من نهاده است مي رويد و خود من نيز از آن در رنج هستم. خوب مي دانم كه پشت لشكر ايران تو هستي هميشه به ياد تو هستم و شاهي من داده تو است. خداوند مرا تاج و تخت داد و تو را تيغ و زور. مي داني تو را براي چاره جستن خواستم و چون دير رسيدي تند شدم و اگر ترا آزرده كردم پشيمانم خاكم در دهان باد.
    رستم گفت: تو كي هستي و ما همه كهتريم اكنون آمده ام تا هر چه را تو فرمان دهي انجام دهم. پس كاوس فرمان داد جشني آراستند كه تا نيمه هاي شب ادامه داشت فردا صبح چون خورشيد سر زد، كاوس به گيو و طوس فرمان داد تا ببندند بر كوهه پيل كوس ها و در پي آن سپاهيان منزل به منزل به سوي مرز توران حركت كردند. چون به نزديك سپاه توران رسيدند خروشي از ديدبانان سهراب بلند شد كه اينك سپاه ايران آمد سهراب بر بلندي رفت و آن سپاه را كه كرانه نداشت به هومان نشان داد . هومان چون سپاه را ديد به ياد آن زمان كه ضرب دست ايرانيان را چشيده بود دلش پر بيم شد. سهراب گفت: در اين لشكر يك مرد جنگي به چشم نمي خورد از سرداران خبري نيست. سخن فراوان گفتند و هر دو به چادر خويش برگشتند و به خوردن نشستند.
    از آن سو سرا پرده كاوس را آراستند و اطراف آن آنقدر خيمه زدند كه در كوه و دشت جائي باقي نماند. و چون شب تيره شد تهمتن نزد كاوس رفت.
    Mr Shinoda, Coordinator, *Дыхание* و 7 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.


    دوباره خواهيم روييد...




  5. 11 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  6. #3
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهاي شاهنامه/15/رستم و سهراب

    رستم به كاوس گفت اگر اجازه دهي با لباس مبدل بدون كلاه و كمر به لشكر توران بروم و ببينم كه اين نو جهاندار كيست. كاوس گفت اين كار فقط از تو بر مي آيد. يزدان نگهدارت. جهان پهلوان جامه اي مانند تورانيان پوشيده و پنهاني تا كنار اردوي تر كان رفت. صداي تركان را كه مي گذشتند و يا در دژ سپيد بودند خوب مي شنيد. پس خدا را ياد كرد و با دليري به درون دژ رفت. تمام پهلوانان و سران لشكر توران را نگاه كرد. كم كم پيش رفت تا به چادر سهراب رسيد، ديد پهلواني بر تخت نشسته بر يك دست او ژنده رزم و در دست ديگر هومان قرار گرفته اند. بارمان نيز به كرسي در كنار هومان قرار گرفته بود.
    رستم سهراب را به دليري پسنديد. دو بازو به بزرگي ران اسب و با هيبتي چون شير، چهره چون خون و صد دلير گردش ايستاده بودند. جوان و سرافراز چون نره شير، رستم دورتر از چادر ايستاده بود كه ژنده رزم از چادر بيرون رفت و در تاريكي چشمش به رستم افتاد به هيكل او نگاه كرد دانست در لشكر توران چنين سپاهي وجود ندارد اين بود كه به تندي پرسيد: كه هستي سوي روشنايي بيا تا روي تو را ببينم. تهمتن پيش رفت مشتي بر گردن ژنده رزم زد كه جان از بدنش پرواز كرد.
    آن زمانكه سهراب آهنگ جنگ ايرانيان كرد. ژنده رزم را همراه آورد. زيرا او نيز فرزند شاه سمنگان بود. تهمينه نيز با آمدن ژنده رزم موافقت كرد زيرا او رستم را در بزم ديده بود و مي شناخت. تهمينه به ژنده رزم گفت: تو را همراه سهراب مي فرستم تا چون به ايران رسد و كار جنگ بالا بگيرد پدرش را به او نشان دهي اما چون سرنوشت نوعي ديگر رقم زده بود ژنده رزم به دست رستم كشته شد. سهراب ساعتي انتظار كشيد اما ژنده رزم باز نگشت. سهراب كس فرستاد دنبال ژنده رزم بگردند. يكي از كسان ژنده رزم را كه جان از تنش بيرون رفته بود بر خاك پيدا كرد. نزد سهراب برگشت و داستان را گفت. سهراب از جا بلند شد همراه با تمام كسان با شمع افروخته به ديدن ژنده رزم آمد كه او را مرد ه يافت. سهراب شگفت زده شد، پهلوانان را خواست گفت امشب نبايد خفت زيرا گرگي در ميان ما آمده امشب را بيدار باشيد، باشد كه فردا كين ژنده رزم را از ايشان بخواهم. رستم دژ را خوب تماشا كرد سرداران را شناخت و از همان راه كه آمده بود بازگشت. چون به سپاه رسيد. گيو پاسدار بود چون سايه رستم را ديد با تيغ كشيده بر سر او فرياد زد . كيستي. رستم از صدايش شناخت كه گيو است و خود را آشكار كرد . گيو چون صداي رستم را شنيد پياده شد به رستم گفت: اي پهلوان در اين تيره شب كجا بودي؟ رستم آنچه كرده بود گفت. گيو بر او آفرين كرد و با رستم نزد كاوس رفت و كاوس پرسيد چه كردي. رستم همه را گفت. گفت گمان نكنم سهراب از تورانيان باشد از ايران و توران به هيچكس مانند نيست. تا آنجا كه به ياد دارم
    تو گوئي كه سام سوار است و بس

    آن شب گذشت فردا صبح سهراب خفتان جنگ پوشيد، ابزار جنگ بر گرفت با اسب بر بلندي بالا رفت، به جائيكه ايران سپه را بديد، و فرمان داد تا هژير را بياورند. هژير را آوردند سهراب گفت اي پهلوان هر چه مي پرسم به من راست بگو ، گرد دروغ مگرد. اگر راست بگوئي رهايت مي كنم، اگر راست گفتي به تو گنج مي دهد نيكي مي كنم. اما اگر دروغ و كژي پيش آوردي. همان بند و زندان بود جاي تو، هژير گفت: هر چه بپرسي پاسخ خواهم داد مگر آنكه ندانم. سهراب گفت: نشانه هايي از طوس، كاوس، گودرز، گستهم، گيو، بهرام و رستم مي خواهم.
    نشان آنها را به من بده اينك نگاه كن آن سراپرده ديباي رنگارنگ با خيمه ها كه صد ژنده پيل در برابرش بسته اند با تختي از پيروزه با آن درفش زرد خورشيد پيكر كه نشان ماه را بر سر خود دارد و در قلب سپاه زده شد از آن كيست؟
    هژير گفت: آن از كاوس كي است. سهراب پرسيد در دست راست كه سواران بسيار قرار دارند آن سراپرده سپاه با خيمه ها ي بي اندازه با درفش پيل پيكر به كه تعلق دارد؟ هژير پاسخ داد: آن درفش پيل پيكر از آن طوس فرزند نوذر است كه سپهدار سپاه مي باشد. سهراب گفت: آن سرا پرده سرخ و آن درفش بنفش كه نقش شير دارد و سپاه بزرگي پشت آن قرار گرفته از آن كيست. هژير گفت: هژير راست بگو و با دروغ خود تباهي پيش ميار . هژير گفت آن پهلوان پير ايران سپهدار گودرز كشوادگان است. هشتاد پسر دارد هر يك چون پيل و شير، يل و زورمند
    كجا پيل با او بكوشد به جنگ
    نه از دشت ببر و نه از كه پلنگ

    سهراب گفت آن پرده سراي سبز كه بزرگان ايران برابرش ايستاده اند و در برابرش اختر كاويان را بر پاي داشته اند و آن پهلوان كه بر تخت نشسته با آن بدن و قدرت و نيرو و آن اسب كه مانند آن را نديده ام و هر زمان مي خروشد كيست؟ ببين درفش اژدها پيكر دارد كه بر نوك آن شيري زرين نصب شده نام آن سوار دلير چيست؟ هژير با خود فكر كرد اگر من نشان جهان پهلوان را به او بگويم باشد كه به ناگاه بر او بتازد پس بهتر است نام رستم را از او پنهان كنم. هژير سر بلند كرد و گفت: شنيده ام از چين، نيكخواه و پهلواني به تازگي نزد كاوس آمده است. سهراب گفت: نام او چيست؟ گفت: بياد ندارم. سهراب دوباره گفت: پرسيدم نام آن چيني را بگو . هژير گفت: اي پهلوان من مدت ها در دژ بودم در همان زمان پهلوان چيني نزد كاوس رفته است. سهراب در دل غمگين شد زيرا نام رستم را نشنيد اما نشاني هاي صاحب درفش اژدها پيكر را از مادرش شنيده بود آنرا مي ديد ولي باور نمي كرد و مي خواست آن سخن شيرين را از دهان هژير بشنود اما آنچه را كه نخست بر پيشانيش نوشته بودند جز آن بود.
    فضا چون ز گردون فرو ريخت بر
    همه زيركان كور كردند و كر

    سهراب پرچم سرداران ديگر را به هژير نشان داد و نام صاحب آن را پرسيد: درفش گرگ پيكر را نشان داد و گفت آن پرچم از كدام سردار است هژير گفت آن سراپرده گيو است. بزرگترين فرزند گودرز و داماد رستم. سهراب گفت: پرچمي سپيد مي بينم با نيزه داران فراوان. دستگاهي عظيم دارد او كيست؟ هژير پاسخ داد آن سراپرده به فريبرز فرزند كاوس متعلق است. سهراب تمام پرچمها را نشان داد و از هژير صاحب آن را پرسيد و سهراب هر لحظه مي كوشيد تا هژير را متوجه محلي نمايد كه تصور كرده بود رستم در آنجا است. هژير گفت هر چه دانستم به تو راست گفتم و نام آن چيني را نمي دانم اگر نه مي گفتم. سهراب گفت: اي هژير از رستم سخني نگفتي. مگر رستم بزرگ لشكر و نگهبان كشور نيست؟ چگونه جهان پهلوان در ميان سپاه پنهان باقي مانده؟ چگونه در جنگي كه كاوس خود آمده رستم نيست؟ هژير گفت: اكنون هنگام بهار است و گشت در گلستان. شايد به زابلستان رفته باشد تا بهار را در آنجا بگذراند.
    سهراب گفت: اين افسانه است رستم عاشق جنگ است، باور كنم كه در چنين جنگي هوس گلستان كرده است؟ پير و جوان بر اين سخن تو مي خندند. اي هژير من صادقانه با تو سخن مي گويم. اگر رستم را به من نشان دهي، تو را بي نيازي دهم در جهان، اما اگر آنرا از من پنهان كني سرت را از تن جدا خواهم كرد. هژير گفت: در اين جنگ كسي هماورد رستم نيست كه بخواهد در زابلستان به جنگ او بيايد.
    سهراب گفت: اي هژير سيه بخت گودرز كشوادگان، كه چون تو كسي را بايد پسر بخواند، تو آنچنان از رستم ترسيده اي كه گزاف مي گوئي. هژير با خود انديشه كرد اگر من نشان رستم را به اين ترك بگويم فقط در لشكر او را جستجو خواهد كرد و امكان دارد
    شود كشته رستم به چنگال او
    و چون رستم كشته شود چه كسي از كاوس و ايران شهر دفاع خواهد كرد؟ فرض كنيم كه اين ترك مرا بكشد اتفاقي در جهان نمي افتد پدرم گودرز هشتاد پسر گزيده تر از من دارد. گيو، بهرام، رهام، شيدوش
    پس از مرگ من مهرباني كنند
    ز دشمن بكين جان ستاني كنند
    چنين دارم از موبد پاك باد
    نباشد چو ايران تن من مباد

    گفت اين چه آشفتن است؟
    همه با من از رستمت گفتن است

    چه كينه اي با رستم داري و چه چيز بيهوده از من مي خواهي؟ حال مي خواهي سر مرا ببري تو كه براي خون ريختن بهانه نمي خواهي هر چه خواهي بكن اما بدان تو رستم را نخواهي شكست چون آسان به دست تو نخواهد آمد. به فكر جنگ با رستم مباش زيرا اگر روبرو شوي زنده نخواهي برگشت. سهراب سخنان درشت هژير را شنيد پاسخي نداد اما پشت دستي بر او زد و بر خاك انداختش.
    سهراب چون از بلندي پائين آمد مدتي انديشه كرد عاقبت كمر بجنگ بست، بر اسب نشست و به ميدان رفت و تا قلب سپاه كاوس تاخت چون به چادر نزديك شد،
    رميدند از وي سران دلير
    هيچكس از نامداران كاوس به جنگ او نيامدند.
    سهراب نعره زد و به كاوس گفت: چه بيهوده نام كاوس كي بر خود نهادي.
    گر اين نيزه در مشت پنهان كنم
    سپاه تو را جمله بيجان كنم
    در آن شب كه ژنده رزم كشته شد سوگند خوردم
    كز ايران نمانم يكي نامدار
    كنم زنده كاوس شه را بدار
    پهلوانان تو كجا هستند؟ گيو ، گودرز، طوس، فريبرز فرزندان تو چرا به ميدان نمي آيند؟ رستم كجاست چرا از ميدان من گريخته است؟ اكنون بيايند و در ميدان مردي كنند. در برابر نعره هاي او هيچكس پاسخي به سهراب نداد. سهراب هي بر اسب زد و خود را به چادر كاوس رسانيد از اسب خم شد و هفتاد ميخ از چادر كاوس را از زمين بر كند. چنانكه نيمي از سرا پرده بر هم فرو ريخت. كاوس فرياد زد اي نامداران
    يكي نزد رستم برد آگهي
    و بگوئيد اين ترك همه جا را بهم ريخته است كسي را نداريم كه در نبرد با او برابر ي كند. طوس خود را نزد رستم رسانيد آنچه را كاوس گفته بود و خود ديده بود بيان كرد. رستم گفت: اي طوس هر يك از كيان كه مرا مي خواستند گاهي براي شادماني و بزم بود. و گاهي براي رزم. اما كاوس فقط مرا براي رزم مي خواند و بفرمود تا رخش را زين كنند، رستم از خيمه به دشت نگاه كرد گيو را ديد كه مي گذشت و به گرگين گفت شتاب كن و همه مي گفتند بايد زود جلوي اين ترك را بگيريد. رستم كه از درون چادر آن سخن را مي شنيد در دل گفت: اين همه تلاش براي جنگ با يك تن افسانه است و
    بزد دست و پوشيد ببر بيان
    رستم بر رخش نشست و روانه خيمه كاوس شد. زواره پهلوان در راه به او رسيد و گفت از اينجا جلوتر مرو زيرا كاوس چون سهراب را ديد فرمان داد كه درفش او را برداشته و از ميدان بيرون برند و خود نيز چنان كرد. رستم پا بر رخش زد و در برابر سهراب قرار گرفت. سهراب كف بر كف زد و به رستم گفت: ما دو پهلوانيم بيا تا جدا از ميدان جنگ با هم نبرد كنيم اكنون اي پهلوان تو پير شده اي عمر زياد بر تو ستم كرده ميدان جنگ ديگر جاي تو نيست. تاب يك مشت من را هم نداري. رستم چون سخنان سهراب را شنيد بدو گفت نرم! جوانمرد! نرم آرام باش
    به پيري بسي ديدم آوردگاه
    بسي ديو بر دست من شد تباه

    لحظه اي درنگ كن تا مرا در جنگ ببيني. اين دريا و كوه جنگ مرا فراوان ديده است، چه كردم؟ ستاره گواه من است، اي مرد دلم به تو مي سوزد بر تو رحمت دارم نمي خواهم كه جان تو را من گرفته باشم. نمي دانم تو به تركان نمي ماني. در ايران نيز چون تو نديده ام اين سخنان رستم دل سهراب را لرزانيد، گفت: اي پهلوانان! سخني مي پرسم راست بگو نژاد تو از كيست بگو و مرا شادمان كن
    من اينگونه گمانم كه تو رستمي
    تو فرزند دستاني اين را به من بگو و راست بگو تا دل من شاد شود
    چنين داد پاسخ كه رستم نيم
    تو اشتباه مي كني، چه او پهلوان است و من كهترم. اميد سهراب به پاسخ رستم از دست رفت روز روشن در نظر تيره شد و نيزه بر دست ميان ميدان رفت. سهراب، نشاني و گفته هاي مادر را كه با اين پهلوان تطبيق مي كرد ، رستم بود و از سخنان او در ميدان درشگفت شد. هر يك از دو پهلوان نيزه كوتاهي به جنگ آورده و بر يكديگر تاختند. نيزه ها شكست و فرو ريخت. دست به شمشير هندي بردند آنقدر بر سپر ها كوفتند كه تيغ ريز ريز شد. عمود بر سر دست آوردند. همي كوفتند آن بر اين اين بر آن، تا دسته عمود خم شد زره هايشان از هم گسيخت، اسبها از كار ماندند.
    تن پر عرق و دهان پر از خاك
    زبان گشته از تشنگي چاك چاك
    خسته و فرسوده آنگاه هر يك از ديگري دور شدند.
    جهانا شگفتي زكردارتست
    شكسته هم از تو هم از تو درست
    از اين دو يكي را نجنبيد مهر
    خرد دور شد هيچ ننمود چهر

    ستوران فرزند خود را در ميان هزاران مي شناسند، ماهي دريا و گور در دشت بچه خود را ميشناسد فقط رنج و آز است كه نمي گذارد انسان دشمني را ز فرزند باز شناسد. رستم با خود گفت: اين جنگ به آنجا رسيد كه مرا خوار كرد. جنگ ديو سپيد، و از مردانگي خودم در دل نا اميد شدم جواني كم سال مرا از روزگار سير كرد و اينك دو لشكر بر من نظاره مي كنند. بگذريم، دو پهلوان كمي استراحت كردند تا اسبشان آسوده شد.
    سپس بزه بر نهادند هر دو گمان
    يكي سالخورده دگر نو جوان

    زره و خفتان هر دو دلاور چنان بود كه اسلحه بر آن اثر نمي كرد. سهراب و رستم، بهم تير باران نمودند سخت، اما هيچ يك را زيان نرسيد. هر دو دست پيش برده دوال كمر يكديگر را در سواري گرفتند. جهان پهلوان كه كوه را از زمين مي كند نتوانست سهراب را از خانه زين تكان دهد پس دست از كمر او بر داشت. هر دو خسته شدند. سهراب دست بر گرز برد و گرز را بر شانه رستم كوبيد درد در دل تهمتن پيچيد اما از دليري به روي خود نياورد سهراب به خنده گفت، اي سوار به زخم دليران نئي پايدار، آن اسب كه در زير پاي داري چون خري ايستاده است. دل من بر تو رحمت مي آورد و اينك از خون تو خاك گل شود تاسف دارم. تو پير شده اي كار جوانان به جوانان گذار.
    رستم كلامي جواب نداد اما از دليري سهراب در شگفت بود، رستم هي بر رخش زد و بر سپاه توران تاخت. سهراب نيز خود را به سپاه ايران زد. سهراب گروهي از سپاه ايران را بكشت. اما رستم چون به نزديك سپاه توران رسيد انديشه كرد كه كاوس در جنگ سهراب بي دفاع مانده است پس رخش را بر گردانيد و به سپاه ايران بازگشت در ميدان سپاه سهراب را ديد چون شيري هر كه را يافته دريده است. رستم چون سهراب را ديد، خروشي چون شير ژيان بركشيد، و گفت
    اي ترك خوانخواره مرد
    از ايران سپه جنگ با تو كه كرد

    مگر من با تو نمي جنگيدم چرا چون گرگ بر ايشان حمله بردي؟
    سهراب گفت: سپاه توران هم بي گناهند، هم دور از جنگ، تو اول بسوي ايشان رفتي.
    رستم گفت اينك باز گرديم فردا هنگام دميدن آفتاب سر بر كشتي خواهيم نهاد.
    Mr Shinoda, ScarFace, desmound و 8 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.


    دوباره خواهيم روييد...




  7. 13 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  8. #4
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهاي شاهنامه/15/رستم و سهراب

    وصيت رستم به زواره

    هوا كم كم به تيرگي گرائيد و دو پهلوان به لشگرگاه خود بازگشتند. سهراب نزد هومان رفت آنچه شده بود گفت و افزود كه فقط آن پهلوان هم زور من بود گمان ندارم در جهان ديگر چون او آمده باشد.
    يكي پيرمرد است برسان شير
    دو بازويش چون ران پيل

    اگر بخواهم از كارهاي او بگويم بيش از شمارش است. هومان گفت: قرار بود هيچيك از سپاه از جاي خود حركت نكند. نيمه روز گذشته بود كه مردي به تنهائي به اين لشكر روي نهاد. گفتيم تازه از خفتن بيدار شده كه يك تنه به جنگ آمده به ميان ما رسيد. او بدون جنگ بازگشت. سهراب پرسيد از سپاه ما كسي را نكشت گفتند نه. سهراب گفت اما من از ايرانيان بسي كشتم. فردا به نام خداي جهان آفرين كسي را از آن پهلوانان بر زمين نخواهم گذارد. اكنون گرسنه ام. به فرمان هومان سفره گستردند.
    اما بشنو از رستم، گيو نخستين كسي بود كه جهان پهلوان را ديد، رستم پرسيد: جنگ سهراب را چگونه ديدي؟ گيو گفت چون آتشي ميان لشكر افتاد در آن ميان طوس را ديد بر او حمله برد، گرگين خود را ميان آورد دليران فراواني به سوي او رفتند اما همه زخمدار شدند. به گمانم جز جهان پهلوان ديگري تاب ميدان را ندارد. اما همچنان كه فرمان داده بودي سپاه جنگ آغاز نكرد هيچ سواري حمله نبرد. سهراب توانست از قلب تا ميمنه را بر هم بريزد. رستم از سخنان گيو غمگين شد و به درگاه كاوس رفت. كاوس از رستم استقبال كرد پيش خود نشانيد و سخنشان به سهراب رسيد.
    رستم گفت:
    كسي در جهان كودك نارسيد
    بدين شير مردي و گردي نديد
    به تيغ و به تير و به گرز و به كمند

    هر گونه او را آزمودم استاد بود. من پيش از اين ها پهلوانان بسياري را از زين بر گرفته و بر زمين زده ام و اين بار هم كمربند سهراب را گرفتم،
    همي خواستم كش زين بر كنم
    چو ديگر كسانش به خاك افكنم

    اگر كوهستان در برابر باد خم شد او نيز از زين جدا گرديد و قرار شد فردا با هم كشتي بگيريم.
    بكوشم ندانم كه پيروز كيست
    ببينيم تا راي يزدان به چيست

    چه بسيار ديو و شير و پلنگ و نهنگ كه در جنگ من نابود شدند، چه بسيار دژ و باره را كه به ضرب گرز با خاك يكي كردم آن كس كه پاي بر اسب مي آورد خود در مرگ را مي كوبد. چون دير وقت شد رستم از جا بلند شده و رو به لشكر گاه خود حركت كرد. زواره نزد رستم آمد، از او خوردني خواست با هم نشستند رستم برادر را اين چنين وصيت كرد.
    رستم چون به سفره نشست به زواره گفت اي برادر فردا هوشيار باش سحرگاه من به ميدان مي روم آن توراني نيز خواهد آمد. دو فرسنگ ميان دو سپاه فاصله خواهد بود تو در آغاز صبح سپاه و درفش مرا همراه با تخت و زرين كفش سپهبدي در پيش پرده سراي آماده نگه دار. فردا روز انتظار است چون خورشيد غروب كرد اگر در جنگ پيروز شده باشم در ميدان درنگ نمي كنم اما اگر كار دگرگونه شد و من كشته شدم نه زاري بكن نه خشمناك شو. يك تن از شما به ميدان نرود و هيچكس با تورانيان نجنگد. سپس نزد دستان شويد، با او از من سخن بگوئيد، بگوئيد زور تهمتن در آمد به بن.
    چنين بود فرمان يزدان پاك
    و گردد به دست جواني هلاك

    دل مادرم را از من خرسند كن و بگو آنچه به من رسيد از سرنوشت خدائي بود، به مادرم بگو دل در غم من مبند و جاودان انديشه مرگ مرا در دل خود نگاه مدار، چه هيچكس در جهان جاودان نمانده است و من نيز داد خود از گردن ستانيده ام. چه بسيار ديو و شير و پلنگ و نهنگ كه در چنگ من به هنگام جنگ تبه شد، چه بسيار دژ و باره را كه به ضرب گرز با خاك يكي كردم آنكس كه پاي بر اسب مي آورد خود در مرگ را مي كوبد.
    اگر سال گردد فزون از هزار
    همين است راه و همين است كار

    به جمشيد بنگر يا طهمورث ديوبند كه به گيتي چو ايشان شهريار نبود، سرانجام رفتند. زي، كردگار، گرشاسب، نريمان و سام هيچيك جواز ماندن ابدي نيافتند و رفتند. دنيا برايشان نيز قرار نگرفت و مرا نيز بايد از اين ره گذشت، هيچكس جاودان نخواهد ماند، چون اين سخنان بگفت افزود، اي زواره به دستان بگوي كه كاوس را فراموش نكرده و اگر جنگي پيش آيد او را ياري كند. چون سخنان بدينجا رسيد شب از نيمه گذشت و تهمتن به خوابگاه رفت.
    اي فرزند، چون خورشيد درخشان پر بگسترد و زاغ سياه پران سر فرو برد
    تهمتن بپوشيد ببر بيان
    نشست از بر اژدهاي دمان

    و آماده رفتن به ميدان شد.
    *Дыхание*, Mr Shinoda, AZIMOTH و 8 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.


    دوباره خواهيم روييد...




  9. 15 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


  10. #5
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : داستانهاي شاهنامه/15/رستم و سهراب

    كشتي گرفتن رستم و سهراب

    اما بشنو از سهراب، آن شب را هومان بزمي ساخت، سهراب با هومان سخن گفت و افزود آن شير مردي كه امروز با من نبرد كرد. بالايي چون من دارد. سر و گردن و بازوانش مانند من است. مانند آنكه ما را از روي هم ساخته اند. عجيب است كه هر وقت او را مي بينم دلم فرو مي ريزد و مهر او در دل من افزون مي شود. از او خجالت مي كشم تمام نشاني هائي كه مادرم داده با او يكي است، گمان مي برم من كه او رستم است، اگر رستم باشد چگونه با او بجنگم. چگونه چون دشمن، خيره در رويش بنگرم اگر پدر من باشد از خداوند شرم دارم مي دانم كه سيه روي سر بزير خاك فرو خواهم برد اميد به جهان ديگر ندارم، پس از من رزم مرا با پدر، همه جا خواهند گفت، كه در مرز ايران و توران من با پدرم جنگيده ام. از اينكه با اين مرد در آويزم وحشت دارم. هومان گفت: اي پهلوان، چند بار در ميدان جنگ با رستم روبرو شده ام اين پهلوان او نيست اسب او به رخش شبيه است وليكن رخش كجا اين اسب كجا. چون نيمي از شب گذشت سهراب آماده خواب شد، و چون آفتاب دميد خفتان رزم بر تن كرد. سپس سوار بر اسب شد، گرز بر سر جنگ گرفت و به ميدان رفت چون برابر رستم رسيد چنانكه گويي شب را با هم بوده اند با لبي خندان از رستم پرسيد ديشب چگونه خوابيدي، چگونه بيدار شدي، اي شير مرد اين تير و شمشير مرگ و كينه را از كف بينداز. بزن جنگ بيداد را بر زمين، بيا تا از اسب بزير آئيم. در كنار هم بنشينيم خشم را از جانمان دور كنيم در برابر خداوند پيمان كنيم كه ديگر جنگ يكديگر نجوئيم. اي شير مرد، دل من همي بر تو مهر آورد، چون تو را مي بينم عرق شرم بر چهره ام مي دود، بيا و نژاد و نام خودت را به من بگو،
    زنام تو كردم بسي جستجوي،
    نگفتند با من تو با من بگوي

    اكنون كه من با تو هم نبرد شده ام نامت را از من چرا پنهان مي كني؟ به من بگو آيا تو پسر دستان نيستي؟ تو را رستم زابلي نام نيست؟ رستم گفت: اي پهلون ديروز از اين حرفها نزديم، شب پيش از كشتي گرفتن سخن گفتيم. حال اگر تو جوان هستي بدان من هم كودك نيستم و فريب تو را نخواهم خورد. امروز به كشتي مي كوشيم و فرجام كار آن خواهد بود كه، فرمان و راي جهانبان بود، و ديگر آنكه به هنگام نبرد سوال و جواب نمي كنند. سهراب گفت: اي مرد پير آرزو داشتم كه در بستر و به آرامي مرگ تو را در ربايد و كسي از تو باز ماند كه استخوانت را در دخمه نهد حال اگر پند من را نمي پذيري آنچه خدا خواهد همان خواهد شد. هر دو پهلوان از اسب فرود آمدند، دهانه اسب را بر سنگ بستند و هر دو با دلي غمگين چو شيران به كشتي بر آويختند آنقدر كوشيدند كه از تنشان عرق و خون بيرون مي زد
    كه يك باره سهراب چون پيل مست
    چو شير دمنده زجا در بجست
    كمر بند رستم گرفت و كشيد
    و بر رستم در آويخت چون پيل مست
    يكي نعره بر زد پر از خشم و كين
    بزد رستم شير را بر زمين

    چون رستم زمين خورد سهراب بر سينه اش نشست خنجر از كمر كشيد تا سر رستم را از بدن دور كند رستم آنچنان كه سهراب بر سينه اش نشسته بود فرياد كرد. اي پهلوان آئين ما در كشتي جز اين است، سهراب گفت: چگونه؟ رستم گفت: آن كس كه در كشتي اول بار پيروز مي شود سر زمين خورده را نمي برد دوباره كشتي مي گيرد اگر بار دوم هم پيروز شد، روا باشد كه سر او جدا كند، رستم مي خواست با اين سخنان از چنگ سهراب رها شود، سهراب نيز از جوانمردي و دليري كه داشت از سينه رستم بلند شد و به دشت رفت. چون ساعتي گذشت هومان خود را به سهراب رسانيد گفت آن پهلوان چه شد. سهراب همه چيز را بازگو كرد. هومان افسوس خورد و گفت دريغ اي جوان، شيري را كه در دام آورده بودي رها كردي او ديگر بار به دام تو نخواهد افتاد. سهراب گفت: او فردا به جنگ من خواهد آمد و من او را زنجير به گردن نزد تو خواهم آورد.

    رستم چون از دست سهراب آزاد شد به شهر آبروان رسيد كمي آب خورد سر و تن شست خدا را نيايش كرد و پيروزي خود را بر سهراب آرزو كرد. نمي دانست كه
    چون رفت خواهد سپهر از برش
    بخواهد ربودن كلاه از سرش

    در افسانه هست كه رستم نيرو از پروردگار يافت چنانكه اگر پا بر سنگ مي نهاد پايش در سنگ فرو مي رفت و از آن زور پيوسته رنجور بود تا آنكه بر درگاه خداوند ناله ها كرد و به زاري گفت: پروردگارا كمي از زور من را كم كن تا به آساني راه بروم. پروردگار آرزويش را برآورده كرد و از نيروي او كم نمود و چون پيروزي سهراب را بر خود بديد به درگاه خداوند ناله كرد و گريست و گفت پروردگارا،
    همان زور خواهم كز آغاز كار
    مرا دادي اي پاك پروردگار

    خداوند آرزويش را بر آورده كرد و همان زور را به او باز داد، رستم بر رخش نشست و روانه ميدان شد. سهراب از كنار ميدان او را ديد و گفت اي پهلوان تو تازه از چنگ شير رها شده اي چرا دوباره باز گشتي به تو امان دادم به پيريت بخشيدم. رستم گفت: تو بر جواني خود غره شده اي حال خواهي ديد
    كه اين پيرمرد دلير
    چه آرد به روي تو اي نره شير

    دوباره از اسب به زير آمدند. اسباب را بر سنگ بستند. دوال كمر يكديگر را گرفتند و سر بر كشتي نهادند. رستم چنگ پيش برد و سر و يال سهراب را به دست آورد و به تندي فرو كشيد، سهراب زمانش سر آمد و قدرتش از دست شد. رستم سهراب را بر زمين زد تيغ از كمر كشيد و پهلوي سهراب را با آن دريد. سهراب آهي كشيد و بر خاك افتاد. به رستم گفت: جهان كليد مرگ مرا به دست تو داد تو بي گناهي و اين جهان پير است كه، مرا بر كشيد و بزودي بكشت. همسالان من هنوز در كوي ها بازي مي كنند و من اين چنين در خاك خفته ام. مادرم نشاني از پدر به من داد و من جان خود را در راه پيدا كردن پدرم فدا كردم. همه جاي جهان جستمش تا رويش را ببينم و اكنون در همان آرزو جان مي دهم، دريغا كه رنجم به پايان رسيد، و روي پدر را نديده ام. اكنون تو اي مرد اگر در آب ماهي شوي، و يا چو شب اندر سياهي شوي، اگر چون ستاره بر سپهر بلند بر آئي و از روي زمين مهر خود ببري، پدرم كين مرا از تو خواهد خواست و از اين همه مردم كه در سپاه ايران هستند يكي به رستم خواهد گفت
    كه سهراب كشته است و افكنده خوار
    چه مي خواست كردن تو را خواستار

    رستم چون آن كلام شنيد
    جهان پيش چشمش تيره گشت
    بي توش گشت
    بيافتاد از پاي و بيهوش گشت
    زماني گذشت تا به هوش آمد با ناله و خروش پرسيد ، بگو تا چه داري ز رستم نشان؟
    كه گم باد نامش زگردن كشان
    كه رستم منم گم بماناد نام
    نشيناد بر ماتمم زال سام
    رستم چون اين سخنان گفت: نعره ها زد، موي كند، خروش كرد و سهراب چون رستم به آن حال ديد بيهوش شد. چون به حال آمد بدو گفت:
    گر ازان كه رستم توئي
    بكشتي مرا خيره بر بدخوئي
    همه گونه تو را راهنمايي كردم چگونه يك ذره مهر در دل تو نجنبيد اكنون بند از جوشنم بگشاي. بر تن برهنه ام نظر كن به بازويم مهره خود را بنگر و ببين، زماني كه مي خواستم به سوي تو بيايم مادرم با چشماني كه اشك خونين مي باريد نزدم آمد و اين مهره را بر بازوي من بست و مرا گفت اين يادگار پدر توست. آنرا نگه دار ببين تا كي به كار آيد. اكنون هنگام كار آمدن آن مهره است رستم خفتان سهراب را بگشاد و آن مهره را بر بازويش ديد با دست جامه بر تن خود دريد. سهراب گفت: اي پدر اين گريه به چكار خواهد آمد؟!!

    تا خورشيد از آسمان گذشت و تهمتن نيامد به لشكر ز دشت، بيست پهلوان از سپاه ايران به جستجو آمدند. دو اسب را ديدند كه بر سنگي بسته شده است. اما كسي بر آنها نيست گمان كردند كه رستم كشته شده، به كاوس آگهي دادند كه تخت مهم شد ز رستم تهي، از سراسر سپاه ايران خروش بر آمد كاوس گفت: بيابان را بگرديد و سپاهيان به ميدان ريختند
    سهراب با رستم گفت عمر به پايان رسيد و كار تورانيان هم دگرگونه شد تو محبت كن و نگذار كه ايرانيان به جنگ توران بروند زيرا ايشان از براي من به اين جنگ اقدام كردند. انديشه كرده بودم اگر پدرم را زنده ببينم تمام شاهان را از ميانه بردارم و تو را به جاي ايشان بنشانم نمي دانستم كه به دست تو كشته خواهم شد. هجير در بند من است بارها نشان تو را از او پرسيدم و هر بار گفت كه رستم به ميدان نيامده نشاني هائي را كه مادرم گفته بود در تو ديدم ولي،
    چنينم نوشته است اختر به سر
    كه من كشته گردم بدست پدر

    چو برق آمدم رفتم. رستم لب از سخن فرو بست رخش را پيش آورد و به سوي سپاه ايران حركت كردند ايرانيان از زنده بودن رستم شادي كردند. اما چون پهلوان را خاك آلوده ديدند پرسش كردند و رستم بگفت آن شگفتي كه خود كرده بود، و فقط از آنها خواست كه كسي به جنگ تركان نرود. به زواره خبر دادند كه رستم از ميدان باز گشت. نزد برادر آمد. رستم چون برادر را ديد فرياد كرد،
    پسر را بكشتم به پيرانه
    سر بريده پي و بيخ آن نامور
    رستم به هومان پيام داد كه جنگي در بين نيست. زواره نزد هومان رفت و پيام رستم را بگفت. هومان گفت. سهراب كشته شده اما اين هجير بود كه رستم را به سهراب نشان نداد. بارها سهراب نشان پدر را از او جست. اي پهلوانان مرگ سهراب را شومي هجير بود اكنون بايد سر او را از تن بريد. زواره نزد رستم برگشت و سخنان هومان را بگفت. رستم در خشم شد نزد هجير آمد گريبانش را گرفت بر زمين زد و خواست تا سرش را از تن جدا كند. بزرگان ايران به پوزش آمده هجير را نجات دادند. سپس تمام بزرگان همراه با رستم نزد سهراب رفتند و گفتند درمان اين زخم فقط با خداست. رستم خنجر را از كمر بيرون كشيد تا خود را بكشد بزرگان همه دست او را گرفتند تا چنان نكند. گودرز گفت: اي پهلوان اكنون چه سودي دارد اگر هزار گزند بر خود و ديگران برساني چه فايده اي بر آن جوان خواهد داشت. اگر عمرش به جهان باشد خواهد ماند. اگر هم رفتني باشد
    نگه كن به گيتي كه جاويد كيست؟


    رستم به گودرز گفت: اكنون نزد كاوس رو به او بگو كه چه بر سر من آمده

    به دشنه جگر گاه پور دلير

    دريدم كه رستم مماناد دير

    اگر هيچ از خدمات من ياد مي آوري از آن نوشداروي در گنج كه آن خستگان را كند تندرست، اگر باشد با جامي از مي براي فرزند من بفرست تا مگر به لطف تو بهتر شده و مانند من در كنار تو خدمت كند. گودرز بر اسب نشست نزد كاوس رفت و پيام رستم را بگفت . كاوس پاسخ داد هيچكس بيش از رستم نه بمن خدمت كرد و نه آبرو بيش از او دارد اما اگر نوشدارو به سهراب رسانم و آن پهلوان زنده بماند. مرا از ميان خواهند برد. اي گودرز شنيدي كه او گفت،

    كاوس كيست گر او شهريار است پس طوس چيست

    يادت هست؟

    بدين نيزه ات گفت بي جان كنم،

    سرت بر سردار پيچان كنم.

    چه انديشه بيهوده اي است سهراب با آن شاخ و يال كي پيش تخت من بر پاي خواهد ايستاد. فراموش كرده اي كه دشنامم داد و به پيش سپه آبرويم ببرد. حرف سهراب را به ياد داري كه پيش رويم ايستاد و گفت

    از ايرانيان سر ببرم هزار

    كنم زنده كاوس كي را بدار

    اگر سهراب زنده بماند و رستم هم باشد من ديگر جائي نخواهم داشت. هيچكس دشمن خويش را نپرورده است كه من بپرورم كاوس گفت نوشدارو نمي دهم گودرز برگشت زود، بر رستم آمد بكردار درد و گفت: خوي بد شهريار درختي است كه هميشه ميوه تلخ به بار مي آورد تو بايد خود نزد او بروي باشد كه نوشدارو بدهد. رستم فرمان داد تا خوابگاهي پر نقش و نگار آراستند سهراب را بر آن خوابانيد و خود نزد كاوس رفت. نيمي از راه رفته بود كه فرستاده اي از سوي گودرز به او رسيد و گفت:
    كه سهراب شد ز اين جهان فراخ

    همي از تو تابوت خواهد نه كاخ

    چون خبر به رستم رسيد روي خراشيد. بر سينه زد و موي كند از فرستاده باز پرسيد چگونه مرد؟ فرستاده گفت: ترا صدا كرد. آهي سرد كشيد، بناليد و مژگان بهم بر نهاد. رستم از اسب پياده شد، كلاه برداشت خاك بر سر ريخت. بزرگان همه همچنان كردند رستم به زاري نوحه مي خواند و مي گفت

    كرا آمد اين پيش كامد مرا

    كه فرزند كشتم به پيران سرا

    بريدن دو دستم سزاوار هست

    جز از خاك تيره مبادم نشست

    كه فرزند، سهراب دادم بباد

    كه چون او گوي نامداران نزاد

    به مردي از سام و نريمان و گرشاسب بيش بود. چگونه به مادرش آگهي دهم چه كسي را بفرستم

    چه گويم چرا كشتمش بي گناه،

    چرا روز كردم بر او بر سياه

    كدامين پدر اينچنين كار كرد

    بگيتي كه كشته است فرزند را؟!

    چه كسي به مادرش خواهد گفت كه رستم به كينه بر او دست يافت و با دشنه جگر گاه او را شكافت. رستم فرمان داد تا ديباي خسرواني بر جسد سهراب انداختند تابوت آوردند و سهراب را در تابوت كردند. پرده سرايش را به آتش كشيد همه لشكرش خاك بر سر كردند. رستم همچنان نوحه مي خواند و بر سر و سينه مي زد و تمام پهلوانان كاوس همراه با رستم بر خاك نشستند او را پند مي دادند تا خود را نكشد.

    به كاوس خبر دادند كه سهراب در گذشت. با سپاه نزد رستم رفت. به رستم گفت از اين سو تا آنسوي جهان همه مردني هستند، يكي زودتر، يكي دير تر. سر انجام همه بر مرگ خواهند گذشت. اگر آسمان را بر زمين بكوبي، اگر در جهان آتش زني هرگز رفته بر جاي نخواهد آمد. اي تهمتن من از دور او را ديدم با آن يال و كوپال گفتيم نبايد از تركان باشد اكنون او رفته است و درماني ندارد تا كي مي خواهي گريه كني. رستم گفت: هومان با لشكر همراه با سران توران و چين در اين دشت نشسته اند از ايشان كينه نداشته باش و با آن جنگ نكن زواره سپاه مرا به راه خواهد برد. كاوس گفت اگر چه ايشان به ما بد كرده اند اما چون تو جنگ نمي خواهي، مرا نيز با آن جنگ آهنگ نيست، دل من از درد مرگ سهراب پر از اندوه است. در اين سخن بودند كه هجير دلاور به لشكر آمد و گفت: تورانيان به سرزمين خود باز گشتند. كاوس نيز سپاه خود را به ايران آورد و رستم در همان دشت بماند. زواره سپيده دم با سپاه رسيد، هزاران اسب را يال و دم بزرگان بريدند بزرگان خاك بر سر كردند، طبل ها و كوس ها را دريدند. رستم همراه ايشان به سوي زابل حركت كرد، تابوت سهراب در پيش داشتند و سپاه از جلو و عقب آن حركت مي كردند.
    به دستان خبر دادند، همه سيستان به پيشباز آمدند اما چون چشم دستان سام بر تابوت سهراب افتاد از اسب فرود آمد، تهمتن پياده در پي تابوت دريده جامه و دل كرده ريش گام بر مي داشت. پهلوانان به رسم زمان كمر ها را گشودند، دليران بزرگ زير تابوت او را گرفتند چون دستان آن را بديد نوحه خواند.

    بدو گفت بنگركه سام سوار

    بدين تنگ تابوت خفته است زار

    و دستان از دو ديده خون مي باريد...

    تهمتن همي گفت اي نامدار

    تو رفتي و من مانده ام خوار و زار

    تهمتن به ايوان خود رفت. تابوت سهراب را در پيش نهاد . رودابه از شبستان بيرون آمد و به زاري همي مويه آغاز كرد و در پي آن نوحه خواند.

    به مادر نگوئي همه راز خويش

    كه هنگام شادي چه آيد به پيش

    بروز جواني به زندان شوي

    بر اين خانه مستمندان شوي

    نگوئي چه آمد به پيش از پدر

    چرا بر دريدت بدين سان جگر

    فغان رودابه از ايوان به كيوان رسيد. چون رستم چنان ديد بگريست بعد تابوت سهراب را نزد دستان و بزرگان برد. رستم تخته آن را بگشود، به دست خود كفن از تن او جدا كرد و تنش را به ايشان نشان داد. از زن و مرد همه جامه چاك كردند، پس رستم باز به ديباي زرد آن را بپوشيد و گفت اگر دخمه اي از زر بنا كنم چون من بميرم بر جاي نخواهد ماند،
    يكي دخمه كردش ز سم ستور
    تراشيد تابوتش از عود خام
    و بند هاي زرين بر آن فرو كوفتند روزها گذشت و شادماني از دل رستم گريخت و در آخر صبر پيشه كرد. هومان خبر مرگ سهراب را به افراسياب داد. خبر به شاه سمنگان دادند.

    به مادر خبر شد كه سهراب گرد

    ز تيغ پدر خسته گشت و بمرد

    روي خراشيد، موي كند هر چه داشت به درويشان بخشيد، جامه هاي سهراب را بوسيد و بوئيد، نيزه و كمانش را در آغوش گرفت. تيغ سهراب را بر كشيد و يال و دم اسبش را از نيمه بريد. هر چه از سهراب نيز مانده بود به درويشان داد. در كاخ را بست، تخت را از جاي كند و به زير افكند و در خانه را سياه كرد، خود جامه نيلگون پوشيد روز و شب مي گريست و پس از مرگ سهراب سالي بزيست و سرانجام هم در غم او بمرد و روانش در جهان مينوئي به سهراب پيوست.
    FFKIA, Mr Shinoda, seven pounds و 1 کاربر دیگر به این پست علاقمند بوده اند.


    دوباره خواهيم روييد...




  11. 4 کاربر از پست مفید RASHNO سپاس کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. داستانهای شاهنامه/13/هفت خوان رستم
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: 11-21-2017, 11:52
  2. داستانهاي شاهنامه/14/نبرد كي كاووس با شاه مازندران
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 07-18-2011, 23:16
  3. معرفي اپراي رستم و سهراب
    توسط Skyfly در انجمن نمايشنــــــامه
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: 01-10-2011, 20:49
  4. داستانهای شاهنامه/11/رستم و کیقباد
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 12-07-2010, 20:12
  5. داستانهای شاهنامه/9/رستم
    توسط RASHNO در انجمن افسانه هاي ايراني
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 11-03-2010, 20:42

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •