سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh مجموعه داستان های سنگ و شیشه ... (مقدمه و بخش اول)

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: مجموعه داستان های سنگ و شیشه ... (مقدمه و بخش اول)

  1. #1
    Dreams are Awesome
    AloneDreamer آواتار ها
    وضعیت : AloneDreamer آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    سن: 20
    نوشته ها : 1,822
    سپاس ها : 3,323
    سپاس شده 3,395 در 1,194 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 590 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    مجموعه داستان های سنگ و شیشه ... (مقدمه و بخش اول)

    مقـــــــــــــــــــــــ ــدمه

    چند ماه پیش بود که معاون پرورشی مدرسمون بهمون گفت که مسابقه ی کلیپی با موضوع امام علی (ع)
    میخواد برگزار بشه ...
    منم که فکر میکردم میتونم شرکت کنم و رتبه بیارم کلیپی طی دو - سه روز آماده کردم و تحویل معاونمون
    دادم ...
    فکر نمیکردم کلیپی خوبی شده باشه ...
    کلیپی که با قرار دادن چند تا عکس پس زمینه و آهنگش هم تیتراژ پایانی سریال روز حسرت بود
    ساخته شده بود ...!
    خوب به هرحال کلیپ رو توی یه سی دی زدم و تحویل معاونمون داده بودم ...
    بعد از چند روز نتایج معلوم شد ...
    من برنده مسابقه کلیپ در مرحله استانی شده بودم ...!
    خوب ... این شد که سر صف صبحگاهی مدرسه اسمم رو خوندن و رفتم که جایزه ام رو بگیرم ...
    جایزه اش کتابی بود با عنوان "سنگ و شیشه" از مصطفی خرامان ...
    سال انتشارش هم 1379 ...!
    و قیمت پشت جلد، 2000 ریال ...
    شامل 35 صفحه ...
    خیلی از جایزه ای که بهم دادن خوشم نیومد تا اینکه ...
    تا اینکه دیروز بود که از روی بیکاری کتاب رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم ...
    اول یه سطرش رو خوندم ... بعد شد دو سطر ... بعدش شد یه صفحه ...
    الان که چند صفحه از کتاب رو خوندم میفهمم که این کتاب بهترین هدیه ای بود که میتونستن بهم بدن .!
    خوب اینا رو گفتم که برسم به اصل مطلب ...!
    انقدر این کتاب من رو شیفته خودش کرد که تصمیم گرفتم ...
    وقتی بیکارم بیام و یکی از داستان هاش رو تو وبلاگم بنویسم ...
    البته فقط شامل سه داستانه ولی بازم من تصمیمم رو گرفتم ...
    اگه اشتباه تایپی وجود داشت ببخشید ...

    بخش اول : سنگ و شیشه

    نزديك كوچه كه رسيدم دلهره ام بيشتر شد. دلم نميخواست از بچه هاي محل كسي مرا ببيند كه از مدرسه بر مي گردم. پيچيدم توي كوچه . حسن جلو خانه خودشان نشسته بود. پاهايم سست شدند. اگر مي توانستم بر ميگشتم ، اما نمي‌شد. وقتي وارد كوچه شدم حسن مرا ديده بود و به طرفم مي امد.
    - كجا رفته بودي؟
    از خجالت سرم را پايين انداختم و ارام گفتم : « مدرسه »
    حسن با اعتراض پرسيد: «تو هم تو اين اوضاع وقت گير آوردي ؟ كي رفته مدرسه كه تو رفتي؟»
    همكلاسي بوديم و همسايه روبروي هم . قبل از تق و لق شدن وضع مدرسه ها دوست صميمي هم بوديم . اما مدرسه رفتنم باعث شده بود كه بيشتر بچه ها از دستم دلخور باشند. دلم مي خواست ثابت كنم كه رفتنم بيهوده نبوده است؛ گفتم : « آقاي مدير اومد حاضر و غايب كرد ، بعد هم مدرسه رو تعطيل كرد.»
    حسن زير لب غر غر كرد و گفت :« اونقدر غايب بگذاره ت جونش در بياد.»
    با آن اوضاع كسي به مدرسه فكر نميكرد . حسن پدرم را مي‌شناخت . براي همين گفتم :« پدرم مجبورم كرد كه بروم . خودم دلم نمي خواست. »
    دوست داشتم موضوع صحبت را عوض كنم ،‌ پرسيدم :« حالا چرا اينجا نشسته بودي؟»
    - نزديك يك ساعته كه منتظرت هستم .
    - منتظر من ؟
    - بله . ناصر دنبالت مي‌گشت.
    - ناصر ؟ با من چي كار داشت ؟!
    حسن ساكت شد . بعد از چند لحظه دستش را گذاشت روي شانه من و گفت: « برويم سر كوچه تا بگم .»
    از تغيير لحن حسن تعجب كردم . مدتها بود كه برخورد گرمي نداشتيم .
    همراهش به طرف خيابان راه افتادم . حسن ساكت بود و من سعي مي كردم حدس بزنم چه اتفاقي افتاده است . چيزي به ذهنم نرسيد. دلم شور افتاد. ايستادم و به طرف خانه نگاه كردم ،‌ همه چيز عادي به نظر مي امد ،‌ پرسيدم : « حسن چي شده ؟»
    بدون اينكه به صورتم نگاه كند گفت : « مي ترسم بگم كار رو خراب كني؟ صبر كن ناصر خودش بياد. گفت كه منتظرش باشيم . »
    ناصر دوست برادرم احمد بود. صبح با هم رفته بودند دانشگاه. براي يك لحظه فكر كردم ممكن است براي احمد اتفاقي افتاده باشد. زانوهايم شروع كردند به لرزيدن ؛ به حسن گفتم : « بي معرفت ، تو ميدوني چي شده؟ پس چرا حرف نمي‌زني ؟ احمد طوري شده ؟»
    حسن نگاهي به دوروبرمان كرد و گفت : « نبايد شلوغش كني؟ نبايد كسي بفهمه ! خطرناكه ! »
    بدون اينكه متوجه باشم داد مي‌زدم : « چي خطرناكه ؟ ... چي خطرناكه ؟»
    حسن دستش را گذاشت جلو دهانم و گفت: « داد نزن بابا ! چرا داد مي‌ زني ؟» وقتي من ساكت شدم دوروبر را نگاه كرد و آرام گفت:« ببين محمد جان ! احمد ...» دوباره مكث كرد و همين كه آمدم چيزي بگويم ،‌ ادامه داد و گفت :‌« احمد صبح دستگير شده....»
    - احمد ؟! كي گفت ؟!
    - ناصر گفت . گفت اگر تو رو ديدم ،‌بگم سركوچه منتظر باشي تا بياد!
    گريه ام گرفته بود و اختيار اشكهايم را نداشتم . حسن گفت : « ديوونه چرا گريه مي‌كني ؟ اگر كسي ببينه كار خراب مي‌شه ! بيا بريم سر كوچه تا ناصر بياد. »
    دستش را گذاشت روي شانه ام و با هم راه افتاديم به طرف خيابان .
    نشستيم روي پله بقالي سر كوچه . هر دو ساكت بوديم . نمي توانستم به چيزي فكر كنم . فكرم مثل پرنده اي درقفس آرام و قرار نداشت. يك موتور دنده اي ترمز كرد. ناصر از ترك موتور پياده شد و به سوي ما آمد . عصباني و پريشان بود، پرسيد: « كجا رفته بودي؟»
    زير لب گفتم :« مدرسه»
    او هم زير لب چيزي گفت كه متوجه نشدم . بعد ساكت شد و حرفي نزد. سكوت طولاني شد. كسي چيزي نمي‌گفت . احساس كردم وضع خرابتر از آن است كه فكرش را مي‌كردم . نميتوانستم سكوت را تحمل كنم ، پرسيدم : « آقا ناصر، سر احمد بلايي اومده ؟»
    صدايم به وضوح مي‌لرزيد . ناصر جواب مرا نداد . فقط نگاهي به حسن كرد. حسن فوري گفت : « آقا ناصر به خدا خودش فهميد ! من چيزي نگفتم . »
    داشت گريه ام مي‌گرفت . مي‌خواستم التماس كنم كه حقيقت را بگويند. رفتم چيزي بگويم كه ناصر گفت : « ببين محمد جون! احمد صبح تو دانشگاه دستگير شده . حالش خوبه . فعلا هيچكس نبايد از اين قضيه با خبر بشه . فقط ...»
    ناصر دوباره ساكت شد، احساس كردم مي‌خواهد حرف مهمي بزند. پرسيدم :« فقط چي ؟»
    - ببين محمد جون تو نبايد نگران باشي . فقط اگر ميخواهي وضع احمد خرابتر نشه بايد يك كاري بكني.
    - من ؟! من چه كار ميتونم بكنم ؟
    ناصر ،‌ من و حسن را كشيد كنار ديوار و گفت :« ببين محمد، ما ديشب يك مقدار اعلاميه آورديم و گذاشتيم خونه شما ...»
    - خونه ما ؟!
    سوالم همراه با جيغي كوتاه بود. ناصر گفت:« ما فكر كرديم كه به خاطر بابات كسي به خونه شما شك نمي‌كنه.
    حالا اگر از احمد آدرس خونه رو بگيرند، ميان سراغش . اگر اعلاميه ها تو خونه شما پيدا بشه همه كارها خراب مي‌شه . تو بايد هر طوري شده اعلاميه ها رو از خونه خارج كني . تا حالا هم خيلي دير شده بايد عجله كني!»
    مطمئن بودم كه از من بر نمي‌آيد. پدرم خانه بود و مواظب همه كارهاي ما . وقتي داخل خانه مي‌شدم ،‌ بيرون آمدن تقريبا ناممكن بود. فقط احمد هر كاري دلش مي‌خواست مي‌كرد. او هم هر شب جروبحث داشت.
    چشمهايم پر از اشك شده بود، دلم مي‌خواست حسابي گريه كنم ، گفتم : « بابام خونه اس، چطوري مي‌تونم اعلاميه ها رو بردارم؟»
    ناصر هم مثل اينكه داشت گريه اش مي‌گرفت ، با التماس گفت: « همه اميد من تويي! داداش احمدت در خطره!»
    اگر پدرم از وجود اعلاميه ها با خبر مي‌شد، محشر به پا مي‌كرد، قدرت تصميم گرفتن نداشتم. به حسن نگاه كردم . او هم ساكت بود. رو به ناصر كردم و گفتم : « دلم مي‌خواهد كمك كنم،‌ولي نميدونم چكار كنم ؟»
    - من مطمئنم كه تو مي‌توني. تو اعلاميه ها رو تا پشت بام بيار ،‌بقيه اش با من . تو برو خونه شايد بابات خواب باشه ، شايد اتاق بالا باشه. تو برو خونه همه چيز معلوم مي‌شه !
    حسن گفت:« باباش بعدازظهر ها مي‌خوابه ،‌اون موقع مي‌تونه ...»
    ناصر حرفش را بريد و گفت :« بعدازظهر ديره ، اگر مامورها سر برسن ،‌ديگه فايده اي نداره. يكي از بچه هاي محل هم مي دونه ما خونه شما اعلاميه داريم،‌اونم دستگير شده ،‌ممكنه اعتراف كنه ، براي همين مي‌گم بايد عجله كنيم . »
    حرفهاي ناصر با التماس همراه بود، وضع بدي بود. كاري از دست كسي بر نمي‌آمد. ناصر نشست روي پله و سرش را گرفت ميان دستهايش. كلافه بود. يكي دو دقيقه هيچ كدام حرفي نزديم. فكر كردم اگر كمك نكنم آنها چه كاري از دستشان ساخته است؟ من بايد كاري مي‌كردم. از دست هيچ كدام آنها كاري ساخته نبود، بايد كمك مي‌كردم ،‌تصميم خودم را گرفتم و گفتم :« من سعي مي‌كنم كه ...»
    ناصر نگذاشت حرفم را تمام كنم . از جايش بلند شد و گفت:« مي‌دونستم كه كمك ميِ‌كني. تو برو خونه ببين اوضاع چه طوره . حسن مياد خبر مي‌گيره. اگر كمك بخواهي ما هستيم . فقط مواظب باش بابات بو نبره! باشه! تا يادم نرفته بگم كه اعلاميه ها توي كمد اتاق طبقه پايينه.»
    وارد حياط كه شدم ،‌كله آقاي نصرتي و پدرم از پنجره اتاق پيدا بود. انگار غم عالم را ريختند توي دل من. ترسم چند برابر شد. احساس كردم زانوهايم مي‌لرزند و نمي‌توانم راه بروم .
    داخل اتاق كه شدم ،‌سلام كردم و كنار در نشستم . ترسيدم بفهمند كه مي‌لرزم . پدرم زير شلواري اش را پوشيده بود ،‌يعني اينكه خيال بيرون رفتن نداشت و راحت سيگارش را دود مي‌كرد. از روزي كه بازنشسته شده بود، صبحها بيرون از خانه گشتي مي‌زد و بقيه روز هم ما را محاكمه مي‌كرد و براي هر كارمان توضيحي مي‌خواست . بعد از پك محكمي كه به سيگارش زد پرسيد:« از مدرسه چه خبر؟»
    مي‌دانستم از كدام خبرها خوشش مي‌آيد، گفتم :« آقاي مدير امروز حاضر و غايب كرد و گفت :« هر كس نيومده نميتونه تو امتحان نهايي و تعيين رشته شركت كنه !»
    پدرم سرش را به تاييد كار مدير دو ، سه بار تكان داد و گفت :« آفرين به اون مدير ، واقعا آفرين! بچه ها بايد درس بخونند. »
    آقاي نصرتي جابه جا شد و گفت :« مردم وفادارن اكبر آقا» بعد به پشتي تكيه داد و با غرور حرفش را ادامه داد و گفت :« ديروز فرستادنمون ميدان 24 اسفند . توي اون خيابون غربي دانشگاه ،‌مي‌دوني كه كجاست؟»
    پدرم همان طور كه سيگار مي‌كشيد سرش را دو، سه بار براي تاييد تكان داد و گفت :« خب ، خب مي‌دونم. »
    آقاي نصرتي ادامه داد و گفت :« به عده داشتند شعار مي‌دادن. ما هم تو خيابون شاهرضا بوديم . يكي از همين جوونهاي تازه به دوران رسيده ، مثلا شجاعت به خرج داد، اومد جلوتر و به طرف ما سنگ پرت كرد.
    هارت و پورت هم مي كرد . به دستور فرمانده ، يكي از بچه ها با گلوله گذاشت توي ساق پاش. بقيه معلوم نشد كجا فرار كردند . انگار كفتر هوا كرده باشي،‌همه يكدفعه نيست شدند . مي‌بيني چقدر مقاوت دارند!»
    احساس كردم گوشهايم داغ شدند . پدرم با تعجب پرسيد :« خب پسره چي شد؟»
    آقاي نصرتي به من نگاه كرد. لبخندي روي لب داشت. فكر كردم مي‌خواهد احساس مرا بخواند . سرم را پايين انداختم . او ادامه داد و گفت :« دو ،‌سه دقيقه پسره افتاده بود وسط خيابون ،‌دوباره جمعيت كم كم جمع شدند. چند نفر سينه خيز اومدن سراغ پسره، اونو ور داشتند و رفتند سر خيابان و شعار دادند. فرمانده اجازه نداد و گرنه چند تا گلوله كارشون بود. بالاخره اينها يه جوري بايد تنبيه بشن. نمي‌شه كه مملكت را دست اينا داد.»
    ياد احمد افتادم. به نظرم آمد چشمها و دست احمد را بستند و آقاي نصرتي با يك مسلسل او را تيرباران مي‌كند.
    صداي زنگ در حياط رشته افكارم را بريد. مادرم از حياط گفت:«محمد. بيا حسن با تو كار داره.»
    باحسن قرار داشتيم كه بيايد در خانه. زير چشمي به پدرم نگاه كردم . اخمهايش درهم شده بود. داشتم بلند مي‌شدم كه پرسيد:« با تو چكار داره ؟»
    انتظار همين سوال را هم داشتم . گفتم:« حتما اومده بپرسه امروز مدرسه چه خبر بوده. »
    پدرم گفت:« از اين پسره خوشم نمي‌آد . زياد معطل نكن . زود برگرد بيا تو . »
    گفتم :«چشم»
    در را پشت سرم نبستم كه پدرم شك نكند. حسن خودش را از جلو در كنار كشيد و پرسيد:« اوضاع چطوره؟»
    نااميد گفتم:« خراب ! مهمون داريم . از اونهاست كه ناهار هم مي‌مونه . حالا چكار كنيم؟»
    حسن سكوت كرد. داشت فكر مي‌كرد،‌مدت كوتاهي كه گذشت،‌ پرسيد:« تو چي، تو چي به نظرت مي‌رسه؟»
    گفتم :« هيچي ! تو چي؟»
    گفت:« منم هيچي !»
    دوباره هر دو ساكت شديم . حسن سرش پايين بود و با نوك كفشش به زمين مي‌كوبيد . مغز خود من هم منجمد شده بود . صداي پدرم، ما را به خودمان آورد.
    - محمد زود باش بيا تو .
    ناچار بودم كه برگردم توي خانه،‌ موقع برگشتن نگاههايم پر از التماس و خواهش بود. خودم را مثل اسيري زنداني در جزيره اي دورافتاده مي‌ديدم. آروز كردم كاش جاي حسن بودم. درِ خانه مان،‌ سد بلندي به نظرم مي‌آمد. احساس مي‌كردم كه دارد روي سرم خراب مي‌شود. برگشتم توي اتاق.
    نيم ساعتي بود كه كتاب انگليسي ام را بازكرده بودم و فقط به آن نگاه مي‌كردم. اما فكرم پيش حسن و ناصر بود كه چه حالي دارند. همه اميدم به آنها بود. عقل خودم به جايي قد نمي‌داد. از دست آقاي نصرتي حسابي كلافه بودم . هر وقت مي‌آمد مثل كنه مي‌چسبيد به زمين و بلند نمي‌شد.
    هر چه فكر مي‌كردم، مي‌ديدم كه از حسن و ناصر هم كاري ساخته نيست، نزديك بود گريه ام بگيرد، پدرم پرسيد:« مي‌آمدي ،‌احمد را نديدي؟»
    بغض گلويم را گرفته بود و حرف زدن برايم مشكل بود،‌پشتم تيري كشيد،‌ پيشانيم عرق كرد. احساس كردم كه دارم كار را خراب مي‌كنم. بدون اينكه سرم را بلند كنم ،‌گفتم :« نه ،‌نديدمش ،‌صبح زود رفته دانشگاه .»
    خودم حس كردم كه صدايم مي‌لرزد. پدرم گفت:« من نميدونم توي اين دانشگاه چي خيرات مي‌كنن كه اين آقا هر روز اونجاست؟ درس كه نمي‌خونه.»
    جرئت نمي‌كردم كه سرم را بلند كنم و به پدرم نگاه كنم ،‌ مي‌ترسيدم بفهمد كه اتفاقي افتاده است. وقتي آقاي نصرتي جوابش را داد راحت تر شدم .
    - نه آقا نگذار بره. منبع فساد اونجاست.
    پدر با حسرت گفت:« اي آقا، پررو شدن. هر شب سر همين مسئله مرافعه داريم.»
    آقاي نصرتي رفت چيزي بگويد كه يكي از شيشه هاي راهرو جرينگي صدا كرد و شكست. چيزي افتاد كف راهرو.
    از صداي شكستن شيشه يكدفعه چيزي توي دلم فرو ريخت. مثل وقتهايي كه توي تاريكي كسي جلوي آدم سبز مي‌شود،‌ بدنم يخ كرد. دستها و پاهايم سست شدند،‌ حس كردم قدرت بلند شدن ندارم. پدرم و آقاي نصرتي چشمهايشان گرد شده بود، هيچ كدام نه حركتي كردند و نه حرفي زدند. مادرم كه از توي آشپزخانه بيرون دويده بود،‌محكم زد توي صورتش و گفت :« اي واي خدا مرگم بده! اين ديگه چي بود؟»
    فرياد مادرم،‌ پدرم را از بهت در آورد. مثل تيري كه از چله كمان رها شود از جايش پريد.
    آقاي نصرتي هم دنبالش . من نزديك در اتاق نشسته بودم . بلند شدم . پاهايم قدرت ايستادن نداشتند. به چهارچوب در تكيه كردم،‌ تكه سنگي وسط راهرو افتاده بود. كاغذي با نخ به آن بسته بودند. پدرم سنگ را برداشت و نخ را پاره كرد.
    آقاي نصرتي پرسيد:« چي نوشته؟»
    پدرم چيزي نگفت. رنگ صورتش كبود شده بود . وقتي عصباني مي‌شد دندانهايش را محكم به هم فشار مي‌داد و دست و پايش شروع مي‌كردند به لرزيدن . كاغذ را به آقاي نصرتي نشان داد . بعد آن را پرت كرد روي زمين و با سرعت به طرف درِ كوچه رفت؛ آقاي نصرتي هم دنبالش . مادر هم چادرش را برداشت و دنبال آنها بيرون رفت. كاغذ را از روي زمين برداشتم . خط حسن بود. خطش را مي‌شناختم . درشت نوشته بود:« مرگ بر ضد انقلاب» نمي‌دانستم خوشحال باشم يا ناراحت. صداي پدرم از توي كوچه مي‌آمد.
    - آدم توي خونه خودش هم آسايش نداره...
    منتظر نشدم ببينم بيرون چه اتفاقي مي‌افتد. سريع برگشتم توي اتاق . قلبم داشت از جا كنده مي‌شد. انگار داشتم روي قير راه مي‌رفتم. كليد را چرخاندم . نچرخيد . دوباره امتحان كردم .نشد. داشت گريه ام مي‌گرفت.
    دستهايم به شدت مي‌لرزيد . به درِ كمد التماس مي‌كردم :« تو رو خدا باز شو!»
    هميشه راحت باز ميشد،‌اما نميدانم چرا گير كرده بود، توي حياط را نگاه كردم . همه بيرون خانه بودند. كليد را محكم چرخاندم و در كمد را كشيدم. باز شد. مثل اينكه دنيا را به من داده باشند. با نگاه اول اعلاميه ها را نديدم . كلي كتاب روي هم چيده شده بود . حدس زدم بايد زير كتابها باشد. همان طور كه كتابها را بر مي‌داشتم به حياط هم نگاه كردم . همه بيرون بودند . حدسم درست بود. اعلاميه ها را برداشتم . هيجان و ترس با هم به من هجوم آورده بودند . خيس عرق بودم . پيچيدم توي راهرو . پله ها را دو تا يكي كردم تا پشت بام ،‌ناصر منتظرم بود.
    اعلاميه ها را كه دادم، برگشتم پايين . عده زيادي از اهل محل جلو در خانه جمع شده بودند. همسايه ها از پنجره نگاه مي‌كردند. از لاي در بيرون رفتم. به خاطر شلوغي كسي متوجه من نبود. علي آقا به پدرم گفت:« اكبر آقا ،‌ شايد اتفاقي بوده . چرا فكر مي‌كني عمدي بوده؟»
    پدرم از موضوع كاغذ حرفي نزده بود. با عصبانيت گفت:« چرا شيشه خونه من ؟» بعد صدايش را بلند كرد و ادامه داد :« اگر كسي حرفي داره بياد مردو مردونه حرفش روبزنه،‌به شيشه خونه چكار داره!»
    علي آقا گفت :« اين حرفا چيه اكبر آقا! اين حرفها كدومه ؟ همه اهل محل سالهاست كه شمارو مي‌شناسن . من مطمئنم اتفاقي بوده .»
    علي آقا سعي مي‌كرد كه پدرم را بفرستد توي خانه . آقاي نصرتي هم حرف علي آقا را تاييد مي‌كرد.
    رنگش مثل گچ سفيد شده بود و تلاش مي‌كرد پدرم را بكشد توي حياط. پدرم داخل خانه شد و مردم متفرق شدند. چشم انداختم حسن را ببينم،‌نبود. برگشتم توي حياط. آقاي نصرتي داشت خداحافظي مي‌كرد كه برود. هنوز رنگش پريده بود .
    مي‌توانستم خوشحال باشم،‌ اما ياد احمد دلم را لبريز غم مي‌كرد.

    با تشکر، سعید . س
    .:Foxman:.
    ...All and more | همه‌ی فیلم‌هایی که دیده‌ام

    حال همه‌ی ما خوب است؛ اما تو باور نکن!

  2. 2 کاربر از پست مفید AloneDreamer سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •