سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh شبح (داستان دنباله دار)

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 83
نمایش شاخه ای6علاقمندی ها

موضوع: شبح (داستان دنباله دار)

  1. #1
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    شبح (داستان دنباله دار)

    سلام دوستان عزیز
    تصمیم گرفتم اینجا یک داستان دنباله دار بنویسم و سعی میکنم هر چند روز یکبار آپ کنم. دوست دارم نظراتتون رو همین جا بنویسید. خوشحال میشم و دلگرم، ممنون


    شبح

    قسمت اول
    از زمانی که کار جدیدم را شروع کردم، هر روز در غذاخوری نزدیک محل کارم او را میدیدم. آنجا یک نقطه تاریک داشت. او در همان تاریکی مینشست، با فنجان قهوه اش بازی میکرد، سیگار میکشید و روشنایی را میپایید. روزهای اول به او توجهی نداشتم، اما کم کم به وجودش حساس شدم. چند روز گذشته بود اما هنوز نتوانسته بودم درست و حسابی صورتش را ببینم. چهره تکیده ای داشت، موهای بلندی داشت و صورت لاغرش را لای آنها پنهان کرده بود. از دستهای بلندش به نظر میرسید قدبلند باشد. همیشه یک پیراهن تیره بر تن داشت و سیگاری لای انگشتانش قرار داشت. روزهای اول حس خوبی نسبت به او نداشتم اما بعد از چند روز، احساس وجودش برایم ضروری شده بود. با شوق و ذوق میرفتم تا ببینم او هنوز همانجا نشسته و سیگار میکشد یا نه. من که همیشه در فاصله چند دقیقه غذایم را می بلعیدم، از آن به بعد ساندویچم را بسیار آرام میخوردم تا مدت بیشتری آنجا باشم و او را بپایم یا البته او مرا بپاید! اخلاقم این بود که از رمزگشایی رازهای عجیب لذت میبردم و اینبار هم فکر میکردم در یک داستان پر از رمز و راز قرار دارم که باید آن را کشف کنم. این بود که مرتب برای خوردن نهار به آنجا میرفتم و هر روز ساندویچهای تکراری آنجا را میخوردم. البته این موضوع زیاد برای من سخت نبود چون من طبیعتا اینگونه بودم که هر از چند گاهی به یک جا گیر میدادم و یک روز ناگهانی محل غذاخوردنم را تغییر میدادم. اما این بار داستان گیر دادن من کمی طولانی شد. بعد از گذشت چند هفته متوجه شدم او هم به من بی اعتنا نیست و شاید من در مرکز توجهش قرار گرفته ام. در تمام مدت سنگینی نگاهش را روی خودم حس میکردم. نمیدانم حس خوبی بود یا نه. به هر حال، اینکه مورد توجه یک مرد قرار بگیری حس زیباییست اما اینکه این مرد مرموز و عجیب هم میتوانست این حس را زیبا کند یا نه چیز دیگری بود.
    یک روز بعد از خوردن نهار وقتی به هزار تردید تصمیم گرفتم بروم و او را با رازهایش تنها بگذارم موقع پرداخت صورتحساب از تعجب خشکم زد وقتی مسئول صندوق به من گفت که قبلا کسی حساب مرا پرداخت کرده است و با سر به میز مرموز گوشه غذاخوری اشاره کرد. همراه با اشاره سر او من هم سرم را به سمت میزی که در تاریکی قرار داشت چرخاندم و برای اولین بار لبخندی را گوشه لبش دیدم. لبخندش هم دست کمی از نگاهها و رفتارش نداشت. فقط یک طرف لبش را به علامت لبخند بالا برده بود. تنم گر گرفت و در یک چشم بر هم زدن بدنم خیس شد. شاید من هم لبخندی زدم چون بعد از اینکه با دستپاچگی آنجا را ترک کردم و تا چند کوچه آنطرف تر به حالت دو راه رفتم متوجه شدم هنوز بر گوشه لبانم لبخندی وجود دارد.
    تمام شب به او و آن لبخند اسرارآمیز فکر کردم و اینکه من چه تناسبی با او دارم؟ و اینکه متاسفانه بر خلاف قراری که با خود گذاشته بودم دوباره به دام حسی عجیب افتاده ام که شدیدا از آن میترسیدم...

    قسمت دوم
    تا صبح نخوابیدم و به او فکر کردم. و به اینکه با خودم قرار گذاشته بودم بعد از جدایی از همسرم به هیچ مردی فکر نکنم. تنها زندگی کنم، زندگی آرامی داشته باشم، دستم توی جیب خودم باشد و محتاج هیچکس نباشم، حتی پدرم. مخصوصا بعد از آن روزگاری که پدرم به دلیل طلاق برایم درست کرد، که چرا طلاق گرفته ای!! دیگر به تنهایی هم عادت کرده بودم. چرا باید اکنون که تا حدی طعم آرامش را چشیده ام دوباره آن را برهم بزنم؟ من این بیخوابیهای شبانه را میشناختم و میدانستم شروع چه داستانیست. با خود تصمیم گرفتم که دیگر فردا پا به آن غذاخوری نگذارم و او را ملاقات نکنم. تصمیم خوبی بود. حس بدی داشتم از اینکه اجازه داده بودم او مرا مسخره کند. لبخندش با اینکه دل مرا لرزانده بود کمی تمسخرآمیز بود. او داشت با من بازی میکرد. باید خیلی محترمانه پول غذایم را پرداخت میکردم و از او مانند یک خانم تشکر میکردم، نه اینکه مثل دختر بچه ها دست و پای خودم را گم کنم و از آنجا فرار کنم. باورم نمیشد که چنین کاری از من سر زده باشد. خجالت میکشیدم با او روبه رو شوم. تصمیم جدی گرفتم که دیگر به آنجا نروم و شخصیت از دست رفته خود را بازیابم.
    فردای آن روز اما بیقرار بودم. تمام تصمیم هایی که شب قبل گرفته بودم از یادم رفت. مرتب به ساعتم نگاه میکردم و ناخوداگاه منتظر ظهر بودم. اصلا نمیتوانستم حواسم را جمع کنم، تقریبا یک ساعت روی هر صفحه کار میکردم و این از چشم سرویراستار چاپخانه، مخفی نماند. به من هشدار داد که حواسم به کارم باشد. دست و پای خود را جمع کردم و به خود نهیب زدم که قرارم با خودم را از یاد نبرم. اما وقتی ظهر شد مانند یک روبات، بی اراده به طرف مکان همیشگی رفتم و با خجالت وارد آنجا شدم. از دو نفر خجالت میکشیدم، از مسئول صندوق و او...
    اما ناگهان دلم فرو ریخت. او آنجا نبود. و پشت میزی که همیشه مینشست، یک زوج عاشق دست در دست هم نشسته بودند.
    سفارش غذا دادم و نشستم. مسئول صندوق زیرچشمی حرکات عصبی مرا نگاه میکرد. مطمئنم که میدانست چه حالی دارم.
    بیشتر از معمول هر روز آنجا نشستم اما او نیامد. با ناامیدی از آنجا رفتم و امید داشتم که فردا او را ببینم اما او فردا و پس فردا و روزهای بعد هم نیامد... و من در تب و تاب دیدن مردی اسرارآمیز که آرامش ذهنم را به هم ریخته بود میسوختم.

    قسمت سوم
    تقریبا یک هفته هر روز به آنجا رفتم بلکه بیاید و او را ببینم اما نیامد. کم کم با خودم کنار آمدم که این موضوع را فراموش کنم. او چون یک شبح به خیال زندگی من وارد شده بود و بهتر بود هر چه زودتر این موجود خیالی را فراموش کنم. نزدیک به دو هفته از غیبت ناگهانی اش میگذشت که یک روز عصر وقتی محل کارم تعطیل شد، هنگام خروج از چاپخانه او را دیدم. تقریبا با همان لباس همیشگی بود. پیراهن آستین کوتاه تیره ای بر تن داشت، شلوار کتانی تیره ای پوشیده بود، کفشهای کتانی به پا داشت، اما بر خلاف همیشه موهای بلندش را بسته بود. به تیر برق رو به روی چاپخانه تکیه داده بود و باز همانطور مرموز مرا نگاه میکرد. آنقدر مطمئن نگاه میکرد گویی حتی ساعت تعطیلی مرا میدانست. تا او را دیدم چنان دست و پای خود را گم کردم که نمیدانستم باید از کدام طرف بروم. از این رفتار خود شرمنده بودم. به نظرم بعد از جدایی اینقدر عصبی و شکننده شده بودم وگرنه اوایل اینقدر ابلهانه رفتار نمیکردم. قدمهایم را تند کردم و در مسیر همیشگی به راه افتادم. میدانستم مرا دنبال میکند گرچه نمیتوانستم و نمیخواستم رویم را برگردانم تا مطمئن شوم. مسیر طولانی تا ایستگاه تاکسیهای میدان انقلاب را طی کردم. وقتی به ایستگاه رسیدم ناگهان او را دیدم که کنارم ایستاده است. آرام و خونسرد مثل بقیه منتظر تاکسی بود. از بخت خوشش ظرفیت تاکسی دو نفر بیشتر نبود. من نشستم و او هم کنارم نشست. تمام بدنم گر گرفته بود. کف دستانم عرق کرده بود و دهانم خشک بود. خودم را تا آنجا که جا داشت به زنی که کنارم نشسته بود چسباندم. نبض گوش چپم به شدت میزد و صدایش در گوشم چون صدای طبل آزاردهنده بود. مسیری طولانی در پیش داشتم و میدانستم امروزم بدون داستان نخواهد گذشت...

    قسمت چهارم
    مدتی که نمیدانم چقدر بود گذشت. نمیخواستم به هیچ وجه زیر بار صحبت با او بروم. او مرا مسخره کرده بود. نه به آن رفتار مودبانه و محترمانه روز آخرش، نه به اینکه دو هفته ناپدید شد و مرا در این بیخبری دردناک گذاشت. تصمیم داشتم به هر نحوی او را پس بزنم. نه، نمیتوانستم اسباب بازی او بشوم. راننده با مسافری که جلو نشسته بود گرم صحبت شد و زن میانسالی که سمت چپ من نشسته بود خوابش برد. سرش مانند آونگ ساعت به چپ و راست می افتاد و من بی اختیار با دیدن این صحنه خنده ام گرفت. مطمئنم این لبخند از چشم او که حتی نامش را نمیدانستم دور نماند، چون تمام مدت مرا نگاه میکرد. میتوانستم حرکاتش را از گوشه چشم ببینم، بی قرار بود و مرتب به سرش دست میکشید. ناگهان دستش را به جیب پیراهنش برد و برگه ای کاغذ که تا شده بود را از جیبش در آورد، کمی تامل کرد و به آرامی آن را لای انگشتانم قرار داد. خنده ام گرفت و او را نگاه کردم. متوجه منظورم شد، گفت: میخواستم قبل از اینکه منو پس بزنی یا با من بدرفتاری کنی اینو بخونی، میدونم که دلخوری.
    برای اولین بار صورتش را به طور واضح میدیدم. پیرتر از آنی بود که میپنداشتم. خطوط صورتش بسیار عمیق بود و چینهای زیادی گوشه چشمهایش افتاده بود. اصلا زیبا نبود اما هنگام گفتن آن جملات اعتمادی به قلبم وارد کرد که تمام دلخوریهایم را فراموش کردم. لبخند زدم و به طعنه گفتم: یاد بچگیام افتادم که با پسرا نامه رد و بدل میکردیم.
    سر به زیر انداخت و گفت: تو اول اینو بخون.
    همیشه برای خواندن نامه ها بیقرار بودم. به نظر من نامه ها بهترین نوشته های دنیا هستند. بی ریا و ساده. هر چه در دلت وجود دارد مینویسی و با قلم دلت را خالی میکنی. یادم میاید اولین نامه عاشقانه ای که دریافت کردم را هزاران بار خواندم. آنقدر خوانده بودم و باز هزار جا پنهانش کرده بودم که تار و پودش از هم گسسته بود.
    تای کاغذ را به آرامی باز کردم و شروع به خواندن کردم.
    مطمئنم در مورد من خوب فکر نمیکنی. فکر میکنی من مردی مرموزم که در تاریکی کافه ها می نشیند و زاغ سیاه زنان تنها را چوب میزند. حق داری، من همینم که فکر میکنی. خوب میدانم با این روحیه آشنایی داری، چون تو هم با قلم آشنایی... بهتر است از اول بگویم.
    من یک نویسنده ام. تنها هستم اما تنها زندگی نمیکنم. همسرم مدتهاست مرا ترک کرده است و من در خانه پدری ام با برادرم و همسر و فرزندانش زندگی میکنم. این اطراف همیشه پرسه میزنم چون این مربوط به شغل من است و باید مرتب با ناشران در تماس باشم و با آنها سر و کله بزنم. کافه ها را دوست دارم چون از مردمی که به آنجا میآیند سوژه میگیرم. تو هم سوژه خوبی بودی. روزهای اول فقط یک سوژه بودی. پاییدنت را دوست داشتم چون میدانستم لذت میبری. و از این لذت تو الهام میگرفتم. تصمیم گرفتم پا را فراتر بگذارم. و صورتحسابت را پرداخت کردم. شرم دخترانه ات را دوست داشتم و حسی که دراین مدت به من داشتی را میخواستم، باز هم برای الهام. دیگر به آنجا نیامدم اما پنهانی می پاییدمت تا ببینم چگونه رفتار میکنی. سراغت را از صندوقدار کافه گرفتم و دانستم که به مدت یک هفته هر روز می آمدی و همانجا مینشستی و ناامید میرفتی. داستان جدیدم را با الهام از تو آغاز کردم اما داستان جدیدی برای خودم آغاز شد. به تو عادت کرده بودم و نمی توانستم فکرت را از ذهنم خارج کنم. لبخند زیبایت از ذهنم خارج نمیشد و آن شرم دخترانه زیبا که باعث شد آن روز از کافه فرار کنی. من طعمه سوژه خود شده بودم. به دنبالت افتادم بدون اینکه مرا ببینی. هر روز می آمدم و از دور می دیدمت. در موردت پرس و جو کردم تا مطمئن شوم که آزادی. نمی دانم اگر غیر از این بود هم برایم فرقی میکرد با نه؟ میدانم که متارکه کرده ای و تنها زندگی میکنی. میدانم که که کمتر از دو ماه است اینجا به کار مشغولی، میدانم که کارت را خوب انجام میدهی و این را هم میدانم که خودت هم مینویسی... با تمام رفتار عجیبی که داشته ام اکنون که این را مینویسم باید اعتراف کنم که اسیر طعمه خود شده ام. و میدانم ممکن است با این اعتراف از من متنفر شوی و مرا پس بزنی. اما خواهش میکنم زود جواب نده. این نامه را چند بار بخوان و سپس تصمیم بگیر. شاید جادویی در آن نهفته باشد.

    قسمت پنجم
    دستخط زیبایی داشت.
    سرم را به آرامی از روی کاغذ بلند کردم و به او نگریستم. به در ماشین تکیه داده بود تا مرا بهتر ببیند و پاهای بلندش را به زحمت جمع کرده بود تا مزاحم من نباشد. بی مقدمه پرسیدم: چرا ترکت کرد؟
    _ از دستم خسته شده بود. تو چی؟ چرا ترکت کرد؟
    و لبخندی به طعنه زد.
    _ دقیقا منم همینطور، چون از دستش خسته شده بودم!
    و لبخندش را متقابلا پاسخ دادم. نامه اش را تا کردم و در کیفم گذاشتم. کمی مکث کردم دو باره آن را دراوردم و به دستش دادم. نگران پرسید: چیه؟ پس میدی؟
    _ نه، شماره تلفنتو بنویس یه گوشه اش!
    نفس بلندی کشید و کاغذ را از دستم گرفت وبا لبخند گفت: قبولم کردی؟
    خیلی مظلوم شده بود و از آن مرد مرموز خبری نبود.
    _ چنین چیزی نگفتم. شاید وقتی چند بار خوندمش و جادوش کارساز شد دلم بخواد بهت زنگ بزنم. اونوقت باید از کجا پیدات کنم؟
    _ راست میگی... حواسم نبود. میدونی من ازین کارا نکردم، بلد نیستم.
    و در همان حال شماره تلفنش را گوشه کاغذ نوشت.
    _ یاد میگیری... حقیقتش بدم نمیاد یه تفریح داشته باشم. یه مدت تو با من بازی کردی، حالا من با تو بازی میکنم. ایرادی داره؟
    از اعتماد به نفس خود تعجب کرده بودم. هرگز فکر نمیکردم در برخورد با او اینطور رفتار کنم، نامه را از لای انگشتانش درآوردم و در کیفم گذاشتم.
    _ من که بهت صادقانه گفتم همه چیزو. حس خاصی بهت دارم. واقعا میگم. نمیخوای ندیده بگیری؟
    _ چرا، نگران نباش. خیلی هم کینه ای نیستم. فقط الان بهت حس خاصی ندارم. ولی صداقتتو پذیرفتم... راستی اسمت چی بود؟ خودتو معرفی نکردی... حتی پای نامه ات...
    _ رضا... معذرت میخوام! اصلا حواسم نبود. ولی اسم شما رو من میدونم.
    لبخندهایش حتی اگر مرموز بود زیبا و پرکشش بود. او نمیدانست که دیگر جای فکرکردن برای من باقی نمانده است و من جادوی نوشته اش شده ام.
    ...
    و همان شب به او زنگ زدم.


    قسمت ششم
    پ
    شت تلفن بسیار راحت صحبت میکرد و از آن دستپاچگی خبری نبود. رد پای جادویی نوشته اش در کلامش هم به خوبی پیدا بود. او در صحبت کردن بسیار توانا بود. آنقدر با طمانینه و آرامش صحبت میکرد که من تعجب کردم از اینکه روز اول داستان را با یک نامه آغاز کرده است. البته تعجبی هم نداشت، این شگرد کارش بود.

    چهل و پنج سال داشت و در خانواده ای ثروتمند متولد شده بود. در بیست و یک سالگی به اصرار پدرش با دختر عمویش ازدواج کرده بود و پنج سال بعد، از هم جدا شده بودند. به گفته خودش آنها مال دنیای هم نبودند. او انسانی سر در گریبان بوده است که از صبح تا شب میخواسته با کتابهایش سر کند و دختر عمویش دختری پر شروشور که میخواسته مهمانی برود، مسافرت برود و از پولی که دارد لذت ببرد. او گفت همیشه به دخترعمویش حق داده است که نتوانسته است با شرایط او زندگی کند. فرزندی نداشتند واین کار را راحت تر کرده است، اما پدرش همیشه از او به این خاطر دلخور بود و این برای او بسیار متاثر کننده بود. پدر و مادرش را در این چند سال اخیر از دست داده بود و تنها خواهرش هم خارج از ایران زندگی میکرد. او بود و برادرش که دو دختر دوست داشتنی داشت. از همسر برادرش خوشش نمی آمد و اعتقاد داشت زنی است که فقط از شوهرش سوءاستفاده میکند.
    پدرش او را به عنوان پسر بزرگتر خیلی دوست میداشته و دلش میخواسته او شغل پدرش که خدمت در ارتش بوده را دنبال کند اما او فقط به ادبیات علاقه داشته است و از این نظر هم پدرش را ناامید کرده است. هیچ شغلی جز نوشتن ندارد و با لذت مینویسد و ارثیه پدرش را خرج میکند.
    گفت که از روز اول که مرا دیده است جذب وقار و رفتار متین من شده است. به علت شغلش با زنان ادیب زیادی سر و کار دارد که مایل به برقراری رابطه با او هستند و تا به حال چندین تقاضای دوستی دریافت کرده است اما هیچکدام برایش جذابیت نداشته اند. اینکه چگونه جذب رفتار من شده است خودش هم نمیداند.
    _ تو مثل یک رویا بودی. وقتی ترکت کردم دیدم یه چیزی رو از دست دادم که خیلی برام شیرین بوده و اون رویای شیرین چهل و پنج سالگی بود.
    _ مگه رویای چهل و پنج ساله ها با بقیه فرق داره؟
    _ پس چی که فرق داره، اون موقع همه چیز آرمانی میشه و میبینی وقتت داره تموم میشه و هنوز هیچ کاری نکردی... تو برات زوده اینو بفهمی، هنوز پونزده سال تا اونجا فاصله داری.
    _ تو دیگه همه چیزو خیلی رمانتیکش میکنی.
    _ اگه اینقدر رمانتیک نباشم که نمیتونم بنویسم که.
    ...
    و اینگونه بود که داستان عشق من و رضا شروع شد...
    قسمت هفتم
    مدتی بود که همسر سابقم به آشتی اصرار میکرد و پدرم با او هم داستان بود. من نباید موضوع رضا را با کسی در میان میگذاشتم و پنهان کردن یک رابطه عاشقانه کار سختی بود. این بود که مرتبا در استرس بودم و نگران که مبادا کسی از این موضوع بویی ببرد.

    رضا علی رغم آنچه وانمود میکرد با دوستان زیادی در ارتباط بود و اولین کاری که انجام داد این بود که برای من در یکی از انتشارات مهم کار پیدا کرد. حس خوبی که از بودن با او داشتم، حسی بود که هرگز در زندگی مشترکم تجربه نکرده بودم. من پنج سال بدون اینکه احساس کنم مردی مرا حمایت میکند زندگی کردم و این احساس امنیت برای من بالاترین موهبت بود.
    چند ماه از دوستی ما میگذشت تا اینکه یک شب، هنگامی که در خیابانی خلوت قدم میزدیم این موضوع را با او در میان گذاشتم.
    _ هیچ میدونی که چه حس خوبی دارم از اینکه میبینم مردی منو حمایت میکنه؟
    _ به نظر نمیاد که پدرت اهل حمایت نباشه، اون جوری که تو تعریف میکنی...
    _ آره حمایتهای پدرم فقط در حد این کارو بکن، اون کارو نکنه، الانم که گیر داده آشتی کن... متوجه نمیشی منظورم از حمایت چیه؟ تو نگران منی، دنبال کار منی... میدونی؟ من تا به حال این موقعیتو نداشتم. میدونی همسر سابقم هرگز نگران من نبود؟
    _ باور میکنی منم این موقعیتو نداشتم؟ من تو زندگی قبلیم شرایط متفاوتی داشتم. فکر میکردم نیاز نیست از زنم حمایت کنم. چون اون پول داشت، پدرشو داشت و پدرمو... به نظرم به اندازه کافی حمایت میشد.
    _ نه هرگز اینو نگو. اولین انگیزه یک زن برای ازدواج احساس امنیته. و اینو وقتی میتونی به دست بیاری که شوهرت بهت توجه کنه. چرا فکر میکردی چون زنت پول داره به حمایت تو نیازی نداره؟ خب اگه اینطور بود که ازدواج نمیکرد.
    _ تو رو خدا محکومم نکن. من که همیشه اقرار میکنم حق با اون بود که جدا شد. ولی میدونی چیه؟ اینهمه سال تنهایی به من یاد داد که چجوری باید یه زنو حفظ کنم. بهت قول میدم کاری نکنم که ولم کنی. من حواسم بهت هست. خب دیگه باید چیکار کنم که تو احساس امنیت کنی؟
    _هرگز بهت نمیگم. عادتم نیست. باید خودت بفهمی.
    _ خیلی اخلاق بدی داری که.
    _ نه، اگه تو این سن ندونی که چجوری باید با یه زن رفتار کنی گفتن منم به دردت نمیخوره.
    _ خب... پس بزار خودم بگم... هر اتفاقی بیفته من باید تو رو به دست بیارم. با من ازدواج میکنی؟
    ....
    قسمت هشتم
    _ چی؟ باورم نمیشه... تو داری ازم خواستگاری میکنی؟ چه زود؟
    _ چیش عجیبه؟ میدونی که چقدر دوستت دارم. ایرادی داره بخوام کنارم زندگی کنی؟
    _ نه ولی مساله اینه که من نمیتونم به این راحتیا بهت جواب مثبت بدم. خودت میدونی که داستان من چیه؟ من الان شدیدا تحت فشارم که آشتی کنم. کافیه برم بگم میخوام با یکی دیگه ازدواج کنم. میدونی چی میشه؟ بابام میگه اگه شوهر میخوای با همین آشتی کن.
    _ یعنی چی اگه شوهر میخوای با همین آشتی کن؟ احساست مهم نیست؟
    _ مهمه؟ نه. معلومه که نیست. چی فکر کردی؟ من تو یه خونواده سنتی زندگی میکنم. بابام بیشتر از این نمیخواد برای من فکر کنه.
    _ ولی تو یه زن آزادی. داری مستقل زندگی میکنی. نمیتونن برات تصمیم بگیرن.
    _ درسته. من دارم مستقل زندگی میکنم. ولی تا زمانیکه باید خرجمو بدن. وقتی پای تصمیم گیری بیاد وسط اون پدرمه. ما داریم تو ایران زندگی میکنیم رضا. نمی بینی چقدر میترسم از اینکه یه روز یکی مارو باهم ببینه؟
    _ به هر حال من ازت میخوام که زنم بشی. دوست دارم پناهت باشم و اون حمایتی که میخوای رو بهت بدم. همونطور که دلم میخواد تو پناهم باشی. میدونی من چقدر تنهام؟ دلم میخواد کنارم باشی و دیگه هیچوقت احساس تنهایی نکنم.
    _ خیلی خب. من که بهت نه نگفتم. خدا میدونه شنیدن این حرف از دهن تو چقدر لذت بخش بود. ولی باید اجازه بدی اول این مشکلی که برام پیش اومده رو رفع و رجوع کنم. فعلا که یارو گیره که بیا آشتی کن. نمیتونم تو این هاگیر واگیر بگم دارم زن یکی دیگه میشم.
    _ خیلی خب، صبر میکنم. تا آخر عمرم هم صبر میکنم. من تو رو پیدا کردم و از دستت نمیدم. میدونی اگه زنم بشی چه رویایی برام میسازی؟ تو اون خونه درندشت برای خودم تنها میپلکم. هیچ کس به کارم کاری نداره. مثل سایه مینویسم و زندگی میکنم. بعد از ازدواج تو هم میای اونجا زندگی میکنی. من عاشق اون خونه ام... با خاطراتی که از کودکیم تو اون خونه دارم.
    _ یعنی باید اونجا زندگی کنیم؟ فکر نکنم برادرت و زن برادرت خوششون بیاد.
    _ به اونا ربطی نداره. به هیچکس ربطی نداره. منم همونقدر از اونجا سهم دارم که برادرم.... ضمنا ما نباید اونجا رو خالی کنیم. چون میراث فرهنگی بدجور دندون تیز کرده اونجا رو صاحب بشه. پس مجبوریم توش زندگی کنیم. در ضمن منظورت چیه؟ برم یه جای دیگه و اونجا رو بدم دست برادرم؟ ضمن اینکه من بیشتر از اون از اونجا سهم دارم. تنها فرقمون اینه که اون سالهاست زن و بچه داره و حق آب و گل پیدا کرده و من یلخی اونجا واسه خودم پلکیدم. حالا منم بانوی خودمو دارم. صبر کن ازدواج کنیم. میبینی برات چه کارا که نمیکنم. میشی ملکه زندگی من...
    _ وای رضا، الان توی دلم آشوبه... نمیدونم چی پیش میاد... من روزهای سختی رو پیش رو دارم... بزار یه کم بگذره ببینم چه خاکی سرم بریزم... ای خدا!

    قسمت نهم
    لحظات سختی را میگذراندم. از یک طرف کششی که به رضا داشتم و دلم میخواست به تقاضایش پاسخ مثبت بدهم و از طرف دیگر داستانی که با خانواده ام داشتم و میدانستم که به مشکل برخواهم خورد. فشارهای پدرم در چند روز اخیر بیشتر شده بود. بالاخره زنگ زد که بروم تا با من کمی صحبت کند. رفتم اما میدانستم جنگ اعصابی طاقت فرسا خواهم داشت.
    پدرم مانند همیشه با مهربانی شروع کرد اما وقتی پافشاری مرا دید عصبانی شد.
    _ من نمیتونم با این موضوع کنار بیام که تنها زندگی کنی. خیلی خب، اگه نمیخوای آشتی کنی باید بیای پیش خودمون زندگی کنی. اما تنها نه، دیگه نه. تو خجالت نمیکشی این کارا رو میکنی؟ من آبرو دارم. یه عمر با آبرو زندگی کردم که تو اینجوری منو پیش مردم سکه یه پول کنی؟ میدونی پشت سر من چی میگن؟
    _ تو رو خدا عصبانی نشو بابا. خب منم ازدواج میکنم. یه موقعیت خوب پیدا میشه ازدواج میکنم...
    _ چی؟ فکر کردی شوهر ریخته؟ مجید پشیمونه. میگه غلط کردم، دیگه رو زنم دست بلند نمیکنم. میگه میاد نوشته میده که اذیتت نکنه. خب بابا جان این شوهر اول و آخرته دیگه. چرا نمیخوای به این موضوع فکر کنی؟ خودت عاشقش بودی که. یادت رفته اون روزا التماس میکردی اجازه بدم زنش بشی؟ من که از اول باهاش موافق نبودم. خودت خواستی.
    _ من یه غلطی کردم. اینقدر عذابم ندین دیگه. پنج سال باهاش زندگی کردم یه روز خوش نداشتم. با هزار بدبختی طلاق گرفتم حالا بیام آشتی کنم؟ مگه مغز خر خوردم؟ من محاله دیگه با این جونور وحشی آشتی کنم. اینو گفته باشم. منو کشیدین اینجا که اینارو برام تکرار کنین؟ نه. حرف من یکیه. محاله دیگه زیر بار زندگی با این مرتیکه برم. جدا شدم که بعد یک سال سختی کشیدن باز برم زیر تعهدش. باز کبودم کنه؟ باز آزاراشو شروع کنه؟ نه... نه...
    _ ای خدا از دست تو دختر لجباز. خیلی خب اسبابتو جمع کن بیا همینجا. فردا به علی میگم بیاد اثاثتو بیاره. حرف من تموم شد.... یه لیوان آب بده به من دهنم خشک شده...
    و رو کرد به مادرم.
    مجبور بودم تیر خلاص را بزنم. پدرم خیلی عصبانی بود. بیشتر از این امکان نداشت. باید حرفم را میزدم. جرات نداشتم روز دیگری این داستان را تکرار کنم.
    _ من یه خواستگار دارم.
    سکوتی جمع را در بر گرفت. پدرم لب از لیوان برگرفت و یک نگاه به من انداخت و نگاهی هم به مادرم. منتظر طوفان شدیدی بودم.
    _ چی فکر کردی؟ کیه این به اصطلاح مرد که ازت خواستگاری کرده؟ فکر میکنی اجاه میدم باز یکی دیگه رو پیدا کنی و زنش بشی؟ همین مجیدی که عاشقش شدی و این مسخره بازیا رو درآوردی و آخرش هم طلاق گرفتی بسته. دیگه اجازه نمیدم سرخود ازدواج کنی. تو قدرت تشخیص نداری که بفهمی یکی مرد زندگیه یا نه. فهمیدی؟ مرغ یه پا داره. محاله بذارم زن این یکی بشی. چیه دوباره عاشق شدی احمق؟
    ضربه نهایی را خورده بودم و میدانستم ادامه بحث بی فایده است. محال بود پدرم اجازه دهد با رضا ازدواح کنم. حتی نخواسته بود بداند او کیست و چه شرایطی دارد. او همانقدر لجباز بود که من.

    قسمت دهم

    ازدواج ما آنقدر سریع اتفاق افتاد که برای خودم هم باورکردنی نبود. پدرم کماکان مخالف بود و من برای بار دوم بر خلاف خواسته او ازدواج کردم. اما اینبار امیدوار بودم که انتخابم درست بوده است. رضا مردی احساساتی بود همانقدر که مجید نبود. و هر اخلاقی که مجید داشت رضا نداشت. آن دو درست نقطه مقابل هم بودند و این برای من بسیار لذت بخش بود. اوقاتی که پدرم خانه نبود به طور پنهانی به دیدن مادرم میرفتم و امید داشتم که مرور زمان مشکلات را حل کند و پدرم مرا ببخشد.
    بعد از ازدواج برای ماه عسلمان به مدت دو هفته به ترکیه رفتیم. به مسافرتی بسیار لذت بخش که لحظه لحظه اش برایم یک رویا بود. شده بودم سیندرلای قصه ها و رضا هر چیزی را برایم آماده میکرد. کافی بود لب تر کنم. او آنقدر مهربان بود که هرگز فکر نمیکردم بهتر از او مردی وجود داشته باشد. دنیای من رنگین و زیبا شده بود و شیرین ترین لحظات زندگیم را میگذراندم. امروز که به آن روزها فکر میکنم میبینم روزهای خوشی چه زود میگذرند.
    یک هفته از بازگشتمان گذشته بود و من هنوز با خانواده رضا ملاقات نکرده بودم. او گفته بود بهتر است اول با آنها اشنا شوم و سپس به خانه اشان نقل مکان کنم. به نظر میامد که او هم با خانواده اش دچار مشکل شده است اما این را از من پنهان میکرد. البته من فکر میکردم او فقط با برادرش مشکل دارد.
    بالاخره بعد از یک هفته به من گفت که خود را برای ملاقات با خانواده اش آماده کنم. احساس خوبی نداشتم و اعتماد به نفسم را از دست داده بودم. حس میکردم او هم عصبی است. با توجه به تعاریفی که او از همسر برادرش کرده بود مطمئن بودم با هم برخورد خوشایندی نخواهیم داشت.
    شب موعود فرا رسید. اضطراب عجیبی داشتم. هر جور که به نظر می آمد درست است خودم را آراستم تا در برخورد اول خوب به نظر بیایم. به طرف خانه آنها راه افتادیم. رضا اتومبیل نداشت. به قول خودش حوصله نداشت در تهران رانندگی کند اما قول داده بود بعد از ازدواج برای من اتومبیل بخرد. مسیر طولانی خانه آنها را طی کردیم. جایی در شمال شهر تهران. باغی بزرگ و زیبا و حسی که هر لحظه مرا میکشت. نفس در سینه ام حبس شده بود و ضربان قلبم بسیار کشنده بود، با توجه به اینکه رضا در آخرین لحظه گفت به مهمانهایشان چند نفر دیگر هم اضافه شده است. عمه ها و شوهر عمه ها، عمو و همسرش و البته مادر زن برادر رضا.


    قسمت یازدهم

    به محض اینکه به جمع خانوادگی رضا پا گذاشتم از همه چیز پشیمان شدم. اینجا جای من نبود. در یک نگاه میشد فهمید که آنها خانواده ای اشرافی با آدابی خاص هستند و من اصلا نمیدانستم باید چطور رفتار کنم. منتظر ماندم تا رضا مرا به آنها معرفی کند. تمام آداب و رفتاری را که در کتابها آموخته بودم به کار گرفتم تا درست و مقبول به نظر بیاییم و فکر کنم تا حدی برازنده رفتار کردم. در لحظه اول تمام صورتها برایم هاله هایی از تمسخر و تهدید به نظر می آمدند. پیرمردها و پیرزنهایی که منتظر بودند تا از من خطایی سر بزند. و البته زن برادر رضا که اصلا زیبا نبود اما مغرور و خودخواه مرا نیشخند میکرد. تنها موجوداتی که برایم دوست داشتنی بودند دو دختر خردسال خانواده بودند که اشتیاق واقعی اشان از دیدار من در صورتشای زیبایشان موج میزد و من در دلم به آنها پناه بردم و بی وقفه به آنها لبخند میزدم.
    اول صحبت حرفی برای گفتن نداشتم جز اینکه فقط به صحبتهای آرام و مطنطن آنها گوش دهم و صورتم را از سویی به سوی دیگر برگردانم تا شنونده ای مشتاق به نظر بیاییم اما بعد از مدتی صحبتهای تکراریشان به سوال کردن از من تبدیل شد که بسیار مودبانه پرسیده میشد اما تا حدی آزاردهنده بود. رضا کماکان کم صحبت بود و نمیتوانست یا نمیخواست در این مورد کمکی کند و من در آماج سوالات تنها مانده بودم. احساس بی پناهی تمام وجودم را چنگ میزد و تنها کسی که دراین کشاکش به دادم رسید و جور سوالات بی وقفه پیران فامیل را تا حدی کشید کسی نبود جز برادر رضا.
    او مرد خوش سیمایی بود، چهره ای مهربان داشت و لباس برازنده ای پوشیده بود. از رضا خیلی جوانتر به نظر می آمد با اینکه فقط شش سال جوانتر بود. از همان لحظه اول برخوردش که با لبخند از من استقبال کرد متوجه شدم که میتوانم روی دوستی او حساب کنم و از این بابت بسیار خوشحال بودم. همسرش اما زنی ترشرو و عبوس بود. در تمام مدت مهمانی حتی یک لبخند بر روی صورتش ندیدم. البته از او بدتر مادرش بود که با تمام وجود مرا می پایید. فکر کنم تمام شب چشم از من برنداشت تا مبادا چیزی را ازدست داده باشد. عموی رضا مرد مهربانی بود اما این چیزی از رفتار خشک نظامی گری اش کم نمیکرد.
    زنهای مجلس اما مرا زیر ذره بین داشتند و من مانند کودکی که برای اولین بار به مدرسه میرود دست و پای خود را گم کرده بودم و اگر کمکهای علی، برادرش نبود ممکن بود بارها گریه کنم.
    نه، این بار هم پدرم درست میگفت. من در انتخاب همسر باز هم عجله کرده بودم. چیزی که این موضوع را سخت تر میکرد این بود که ما باید به هر قیمتی بود در آن خانه زندگی کنیم و من قبل از ازدواج این را پذیرفته بودم.
    باز هم عشق چشمان مرا کور کرده بود به طوری که سطحی ترین مشکلات را هم ندیده بودم.



    این داستان تحت کپی رایت سایت سینماسنتر و نویسنده منتشر شده است. لذا هر گونه کپی از این داستان بدون مجوز نویسنده و سایت سینماسنتر cinemacenter.ir نقض آشکار قوانین کپی رایت محسوب میگردد.
    ویرایش توسط PHOENIX : 09-12-2010 در ساعت 13:55


    دوباره خواهيم روييد...





  2. # ADS
     

  3. #2
    آنقدر قدرتمند باشيد كه هيچ كس نتواند آرامش ذهني تان را به هم بريزد. از كتاب "كليد" اثر "جو ويتال
    FFKIA آواتار ها
    وضعیت : FFKIA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    سن: 39
    نوشته ها : 7,505
    سپاس ها : 11,202
    سپاس شده 25,636 در 4,555 پست
    یاد شده
    در 57 پست
    تگ شده
    در 751 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    پاورقی یکی از عوامل موفقیت و پیگیری مخاطبان سایت میتونه باشه .
    اما خیلی مهمه که نوشته هم زیبا و کشنده باشه .
    من عوامل پیگیری رو در نوشته میبینم و مطمئنم که این پایه حرکات ما در بخش پاورقی میشه .
    منتظر ادامه داستان هستم .
    Они говорят: "Зло преобладает, когда хорошие люди не в состоянии действовать."
    Что они должны сказать, "Evil преобладает"



    امروز می‌خواهم به مصاف تزویر بروم که بدترین آفت دین است.
    تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می آید.
    تزویر سکه ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است.
    عوام خدایش را میبینند،
    و اهل معرفت ابلیسش ...
    و چه خون دلها خورد علی (ع) از این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین.
    تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان را بشکند،
    پس از تسلیم، شک نکنید، گردنتان را خواهد شکست.
    یا ایها الذین آمَنو ...آمِنو

    سخنان پایانی مختار در جمع مردم کوفه


    مرکز شبکه و امنیت پارت شبکه پرداز
    دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت
    دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه , هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته


  4. 3 کاربر از پست مفید FFKIA سپاس کرده اند .


  5. #3
    'A Bad Word...That Starts With 'F
    FTSAMO آواتار ها
    وضعیت : FTSAMO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : خیلی دور خیلی نزدیک
    نوشته ها : 1,299
    سپاس ها : 4,723
    سپاس شده 2,889 در 963 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 534 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    خیلی عالــــــــــی بود مهناز جان.
    بی صبرانه منتظر قسمت های بعدشم.


    I’m past patiently waiting. I’m passionately smashin’ every expectation
    !Every action’s an act of creation



  6. کاربر روبرو از پست مفید FTSAMO سپاس کرده است .


  7. #4
    Dreams are Awesome
    AloneDreamer آواتار ها
    وضعیت : AloneDreamer آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    سن: 20
    نوشته ها : 1,822
    سپاس ها : 3,323
    سپاس شده 3,395 در 1,194 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 590 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    خیلی قشنگ نوشتی مهناز جـــــــــــــان ...
    مرد مرموز رو خیلی خوب جلوه دادی ...
    با لباس تیره ... سیگار به دست ...
    منتظرم قسمت های بعدیش هستیم ...
    ...All and more | همه‌ی فیلم‌هایی که دیده‌ام

    حال همه‌ی ما خوب است؛ اما تو باور نکن!

  8. کاربر روبرو از پست مفید AloneDreamer سپاس کرده است .


  9. #5
    We're all on planes
    Mendicant آواتار ها
    وضعیت : Mendicant آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 173
    سپاس ها : 360
    سپاس شده 415 در 142 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 21 تاپیک

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    خیلی عالی بود رشنو جان ! امیدوارم چراغ این تاپیک رو همیشه روشن ببینم !!
    منتظرم ...
    ... Sometimes you see more with your eyes shut
    : )

  10. کاربر روبرو از پست مفید Mendicant سپاس کرده است .


  11. #6
    هیچ وقت به رفقات خیانت نکن و سعی کن دهنتو ببندی (رابرت دنیرو : رفقای خوب)
    ScarFace آواتار ها
    وضعیت : ScarFace آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج . گوهردشت
    نوشته ها : 11,461
    سپاس ها : 10,060
    سپاس شده 25,647 در 7,116 پست
    یاد شده
    در 50 پست
    تگ شده
    در 758 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    رشنو جان عالی بود عالی
    واقعا قشنگ بود
    منتظر بقیش هستم
    خیلی زیبا نوشته بودی مرسی
    ای خدا دمت گرم ما رو بفرست به مرحله ی بعد دیگه!! این مرحله که همش غولــــــــه!!!
    ----------
    دم ازبازی حکم میزنی!دم ازحکم دل میزنی!پس به زبان"قمار"برایت میگویم!قمار زندگی را به کسی باختم که"تک" "دل" را با"خشت"برید!جریمه اش"یک عمر" حسرت"شد!باخت ِ زیبایی بود!یاد گرفتم به "دل"،"دل" نبندم!یاد گرفتم از روی"دل"حکم نکنم!"دل"را باید" پر"زد جایش"سنگ"ریخت"که با"خشت""تک پری" نکنند.


  12. کاربر روبرو از پست مفید ScarFace سپاس کرده است .


  13. #7
    LH.KING آواتار ها
    وضعیت : LH.KING آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    سن: 34
    نوشته ها : 6
    سپاس ها : 185
    سپاس شده 14 در 7 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    چقدر خوب که اینجا یک داستان پاورقی وجود داره, من که بی صبرانه منتظر بخش بعدیش هستم
    خیلی جالب بود خانم رشنو

  14. 2 کاربر از پست مفید LH.KING سپاس کرده اند .


  15. #8
    SIGMA آواتار ها
    وضعیت : SIGMA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 98
    سپاس ها : 285
    سپاس شده 188 در 75 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 20 تاپیک

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    خیلی زیبا و روان شروعش کردید
    حتماً داستان شما رو تا آخر دنبال میکنم

  16. کاربر روبرو از پست مفید SIGMA سپاس کرده است .


  17. #9
    Dreams are Awesome
    AloneDreamer آواتار ها
    وضعیت : AloneDreamer آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    سن: 20
    نوشته ها : 1,822
    سپاس ها : 3,323
    سپاس شده 3,395 در 1,194 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 590 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    آنجا یک نقطه تاریک داشت. او در همان تاریکی مینشست، با فنجان قهوه اش بازی میکرد، سیگار میکشید و روشنایی را میپایید.
    از این قسمتش خیلی خوشم اومد ...
    فکر میکنم یه ویژگی هایی این چند جمله داره که خواننده رو وادار میکنه که تا آخرش بخونه ...
    در ضمن به نظر من اول داستان خیلی به بقیه داستان کمک میکنه ... (برای خواننده)
    چون اگه خواننده دو خط رو بخونه و ازش خوشش نیاد بقیه داستان رو نمیخونه ...
    ...All and more | همه‌ی فیلم‌هایی که دیده‌ام

    حال همه‌ی ما خوب است؛ اما تو باور نکن!

  18. کاربر روبرو از پست مفید AloneDreamer سپاس کرده است .


  19. #10
    PHOENIX آواتار ها
    وضعیت : PHOENIX آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    نوشته ها : 694
    سپاس ها : 1,914
    سپاس شده 1,552 در 525 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 5 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : شبح (داستان دنباله دار)

    وااای مهناز جون ، خوب الان تا اینو تموم کنی که من دق مرگ شدم :-S من شیفته داستانهای این شکلی هستم . همون چند خط اول کافی بود تا قوت داستان رو تشخیص بودم ، البته شرمنده من سر رشته در ادبیات ندارم و در این زمینه عرض اندام نمی کنم ، اما از اونجایی که به اندازه موهای سرم رمان خوندم ، داستان رو به راحتی می شناسم . مهناز جون نمی دونم رمان « دختر پرتغال فروش » رو خوندین یا نه ؟با خوندن همین چند خط یاد حسم افتادم وقتی داشتم اون کتاب رو می خوندم ، ظهر ساعت 2 گرفتم دستم ، 8 شب تمومش کردم ، الان اگه شما هم داستانت رو هر روز آپ نکنی فکر کنم خودکشی کنم
    عاشق این سبک داستان نویسی هستم ، و بسیار خوشحالم که افتخار دادی و داستانت رو در اینجا قرار می دی . من به صبرانه منتظر هر قسمتش هستم .

  20. 2 کاربر از پست مفید PHOENIX سپاس کرده اند .


صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •