سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh پهلوان

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: پهلوان

  1. #1
    Eliya آواتار ها
    وضعیت : Eliya آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 44
    سپاس ها : 8
    سپاس شده 105 در 34 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 4 تاپیک

    پهلوان

    دل آرام تند تند از پله ها آمد پایین و توحیاط که رسید یهو یادش آمد که چادرشو سرش نکرده و یک نگاهی رو به بالا و دوروبر انداخت دید کسی نیست ، دستشو را گرفت روی سرش به نشانه حیا که مثلاً حجاب دارم و دوان دوان به سمت در رفت که در روی عباس باز کند .
    صدای مشت ممتد عباس به در اشتیاق دل آرام بیشتر می کرد که خودشو لوس کنه و با جهش بپره تو آغوش عباس و به خیالش عباسم اونو هی ناز کنه و قربان صدقش بره .
    اصلاً اینگار تو زندگیش همیشه دنبال یه همچین موقعیتی می گشت . مرد رویاهاشو همیشه توی فیلم های فردین می دید . صدای کلفت ، سینه پشمالو ، بازوهای گنده و از همه مهتر یه آقا بالاسر درست حسابی که وقتی که کار اشتباه کرد با فریادش رعشه بیوفته تو تنش و بغض کنه و چارقدشو بکشه روسرش به نشونه ترس . اون وقت مردش بیاد و با ماچ و بوسه ای که درد فرو رفتن سبیلش تو لپ آدم بیشتره تا لذت گرمای لبش، دلداریش بده .
    وا کن دِ لامصب ! صدای عباس اونو به خودش آورد و با صدای بلند گفت : لامصب منم یا تو ؟
    همین طور که داشت حرف میزد دکمه بالای پیراهنش رو باز کرد تا گشادی پیراهنش باعث بشه دلربایش بیشتر به نظر برسه و بالاخره درو باز کرد و گفت سلام که برق از چشماش پرید.
    اینگار صورتش گر گرفته بود بهت زده به عباس نگاه می کرد که کنارش میرعلی مرشد قهوه خانه ایستاده بود که یهو عباس هلش داد تو و یک کشیده دیگه نثارش کرد و با فریاد گفت : زنیکه ننه کاباره ایِ پدر بی آبرو صدبار مگه بهت نگفتم بدون چادر چاقچول پاتو از تو اتاق بیرون نزار ، حالا واسه من لَوَندی می کنی ؟
    مرشد که هنوز نیامده بود داخل بلند یالا گفت و آمد تو حیاط رو به عباس گفت : صلوات بفرست پهلوان ، زنه و نافهم حالا یه خبطی کرده تو ببخشش پهلوان .
    واقعاً که کلمه پهوانی به عباس می آمد قد بلند ،رشید ، سینه ستبر و سبیل چخماخی و از همه مهمترپنجه دستش عین شیر بود جای بند بند انگشتای پهلوان رو صورت دل آرام خود نمایی می کرد .
    عباس به احترام مرشد دستشو گذاشت روی چشماشو سرشو انداخت زیر و با دست به طرف خانه اشاره کردو گفت: بفرما مرشد .

  2. کاربر روبرو از پست مفید Eliya سپاس کرده است .


  3. # ADS
     

  4. #2
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : پهلوان

    داستان زیبایی بود، پرداخت خوبی داشت اما به نظرم پایان آن باید موثرتر باشد. معمولا در داستان کوتاه پایان آن اوج داستان است.


    دوباره خواهيم روييد...




اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •