سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh راز من (داستان دنباله دار)

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 49

موضوع: راز من (داستان دنباله دار)

  1. #1
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    راز من (داستان دنباله دار)

    به بهانه ی تو مینویسم ای شروع شده از مشرق و ای یاری دهنده ی مغرب که هیچ آغازی بی تو آغاز نیست و هیچ پایانی بی بهانه ی شروع تو پایان.

    قسمت اول
    تمام وجودم پر از گرما شده بود هر لحظه سعی میکردم که فرار کنم از این حس .تمام وجودم را پر از حالت عجیبی میدیدم که انگار با تمام توان دست و پا میزدم تا شاید از آن فرار کنم.چشم که باز کردم خورشید با همه ی آفتابش مرا غرق بوی عرق کرده بود صدای نفس هایم هنوز شمرده شمرده از کنار گوشم میگذشت آرام چشمم را بستم و باز کردم مادر صدا زد باران بیدار شدی؟
    با صدای خش دار و پر از خواب صدا کردم آره اما هنوز مغزم پا نشده
    مادر در اتاق را باز کرد و گفت کم بخواب دختر لنگه ی ظهر شده ببین از وقتی درستو تموم کردی چقدر تنبل شدی
    گیرم که جواب ارشدت تا 3 ماه دیگه هم نیاد تو میخواهی هر روز اینجوری الاف بچرخی و تا لنگه ظهر اینجا بخوابی
    جدیدن هم که شدی جغد شبا بیداری صبحا خواب
    سرم را بر میگردانم به سمت پنجره آرام میگویم: مامان تورو خدا بس کن حوصله ندارم
    مادر هم آرام از در دور میشود و زیر لب میگوید : خیال میکنه واسه خودم میگم دختره ی تنبل
    نفسی عمیق میکشم به تصمیم خود فکر میکنم
    رو به پنجره آرام و پنهانکی میگویم خدایا چاره ای ندارم تو منو ببخش
    چشم به تلفن میدوزم خیره خیره فکر میکنم و صدای ساعت انگار لحظه ها را برایم میشمارد
    تلفن را برمیدارم تک تک شماره ها مثل رمزی ناگشودنی شده اند با کلی فکر شماره ام را میگیرم
    صدای بوق ضربان قلبم را باز تند میکند
    ناگهان صدا در همه ی گوشه ی ذهنم میپیچد
    الو بفرمایید
    مثل مجسمه های سربی حتی نفس هم نمیکشم
    الو بفرمایید
    صدایم را میخورم با اینکه هزار بار خواسته ام که حرفی بزنم
    تلفن را قطع میکنم
    شتابان نفسی میگذرد از ریه هایم
    دوباره شماره ای میگیرم
    دست بر پیشانی عرقهای شوریده بر چهره را پاک میکنم
    الو
    سلام ساناز جور کردی؟
    به سلام منم خوبم مرسی که میپرسی
    ساناز تورو خدا شوخی نکن حوصله ندارم به خدا جور کردی؟
    جور شدن که جوره اما من موندم تو اینارو میخواهی چیکار
    ببین تو به اینکارا کار نداشته باش عصر میبینمت
    این را میگویم و بدون انتظار جواب تلفن را سرجایش میگذارم

    قسمت دوم
    صدای بستن در پشت سرم آخرین صداییست که میشنوم کفشهایم را دوباره نگاه میکنم که مثل قلبم این روزها خاک میخورند
    قدم بر میدارم به سوی چیزی که بین درستی و نادرستیست
    نام اجبار را با خود یدک میکشم و میگویم راهی نیست خدا هم تورا در پس این سرما ندید
    قدم های سنگینم را تند و تندتر میکنم نمیخواهم امروز هیچ کسی را ببینم
    لبخندها برایم نگاه معنا دار کسی است که مرا دوباره به تمسخر گرفته است انگار تمام دنیا به من میخندد
    به این فکر میکنم که آیا فردا آخرین روز من است؟ در معنای روز بعد مانده ام به آسمان نگاه میکنم تیرگی اش به دل من رفته است
    دوست قدیمی و همیشه دل شادم را میبینم با خود میگوییم آه کاش لحظه ای حس تورا داشتم
    سلام میکند سرم را به علامت سلام تکان میدهم
    اه دختر باز که تو زانوی غم بغل گرفتی این چه قیافه ای ؟ یکم بخند
    زیر لب پوزخندی میزنم و میپرسم
    آوردیش؟
    آره آوردم ولی بپا فقط هر دو روز یکی نه بیشترا ببین کار دست خودت ندی اینا قویه افتاد؟
    نگاهی به علامت تشکر میکنم و آرام میگویم
    باشه کاری نداری
    کجا؟
    حوصله بیرونو ندارم میخوام زودتر برم خونه
    ای بابا شدی ازین دخترای خونه دار قرن بوق باشه برو لوسسس
    اینبار لبخندی میزنم و خداحافظی میکنم
    سر را که بر میگردانم صدایش را میشنوم که بلند داد میزند مواظب خودت باش
    دست را بالا میبرمو به علامت فهمیدن نشان میدهم
    صدای باران نت های اول نغمه اش را مینوازد
    و من امروز خالی از احساسم

    قسمت سوم
    دستم را درون کیف میبرم با لحنی تند به خود میتوپم
    اه باز جا گذاشتی این کلیدتو
    زنگ را آرام فشار میدهم مادر با صدای مهربانش میپرسد
    کیه؟
    من مامان درو باز کن
    باز تو کلیداتو جا گذاشتی من موندم اینارو واسه چی درست کردی تو حواس پرت
    خیلی خوب باز کن مامان خیس شدم
    در باز میشود پله هارا تا دم در میشمرم انگار هر روز بیشتر و نفسگیر تر میشوند
    مادر انگار خبری در پس این در دارد که تا در را باز میکنم نگاه خیره اش را میبینم
    سلام دخترم
    سلام
    چرا انقدر تو خیس شدی مگه نگفتم با ماشین بیا
    میخواستم یکم قدم بزنم
    زیر بارون؟
    وای مامان چرا انقدر گیر میدی
    صدایش را میخورد مکسی میکند و دوباره زبان میگشاید
    بودو برو خودتو خشک کن لباساتم عوض کن بهزاد داره میاد اینجا
    با تندی میپرسم
    واسه چی کی بهش گفته بیاد؟
    مادر با نگاهی تعجب وار میگوید
    یعنی چی خوب همسرته 2 ماه دیگه میخواهی بری خونش برای چی نباید بیاد ببیندت
    و دوباره شروع میکند از ناگفته ها پرسیدن
    چیه دعواتون شده؟ ببین دخترم این چیزا عادیه همه دختر پسرا واسشون پیش میاد اما نباید اینطوری رفتار کنن که
    دیگر انگار صداها انقدر تکراری میشوند که نمیشنوم به سمت اتاق تنهایی هایم میروم
    مادر بلند فریاد میزند
    با تو هستما دختره ی بی فکر زود لباساتو عوض کن
    در را با ضربه ای محکم میکوبم تا اعتراضی کنم به همه ی آفرینش این روزهایم
    بی هدف به سوی تلفن میروم
    شماره را بی هیچ فکری میگیرم
    تندتر و تندتر قلبم شروع به تپش میکند
    الو بفرمایین
    با صدایی لرزان میپرسم
    الو آقای مهدوی؟
    شایان مهدوی؟
    و او با تعجب پاسخ میدهد
    بله شما؟
    قلبم میلرزد تلفن را روی زمین رها میکنم
    همان حس همیشگی همان احساس این روزها

    قسمت چهارم:
    ساعت از 9 میگذرد و من هنوز سر به زمین گذاشته و بی هیچ حرکتی به سقف بی رنگ اتاقم خیره ام
    صدای زنگ خانه بیشتر از پیش روانم را پر از اندوه میکند.صدای قدم های پر شتاب مادر را زیر سرم حس
    میکنم جیر جیر باز شدن در هم چشمهایم را از سقف نمیکند.مادر نگاهی غضب آلود میکند
    دختر تو که هنوز آماده نشدی پاشو پاشو بهزاد اومده تو پذیرایی منتظرته
    زیر لب لبخند تلخی میزنم و آه میکشم و با خود میگویم کاش در این انتظار میممرد
    مادر هنوز در حال حرف زدن است حرفهایی که نمیشنوم
    که نگاه سردی را پشتش حس میکنم مادر بر میگردد و میگوید
    ا آقا بهزاد اومدین اینجا ؟ پسرم نمیدونم این چشه حالا که اومدی خودت باهاش حرف بزن
    و زیر گوشی زمزمه میکند از دلش در بیار مثل اینکه از یه چیزی ناراحته
    بهزاد سری به علامت فهمیدن تکان میدهد
    صبر نمیکنم تا مادر پایش را از در بیرون بگذارد سرم گر میگرد چشمهایم را تنگ میکنم
    سر از زمین بر میدارم به دزد عاشقیم نگاه میکنم و فریاد میزنم
    کی به تو اجازه داد بیای تو اتاق من ها؟
    بهزاد هم با خونسردی سرد همیشگی اول با دست به مادرم اشاره میکند که چیزی نیست
    مادر هم سر را بی اختیار از ناراحتی تکان میدهد و از اتاقم دور میشود
    بهزاد قیافه ی مهربان و گول زننده ی همیشگیش را میگرد و لب میگشاید
    عزیز دلم چی شده چرا تو انقدر عصبی هستی حالا من به جهنم مادرتو ناراحت میکنی خانومیه من
    عصبانی تر و پر رنگ تر نگاهش میکنم و میگویم
    صد دفعه گفتم به من نگو خانومت اه
    بهزاد مثل همیشه ساکت و آرام انگار که حرفهایم بی حساب باشد و لج بازانه میگوید
    گلم باشه هر چی تو بگی ولی میشه بگی 10 روز دیگه که رفتیم خونه خودمون باید بهت چی بگم
    نا سلامتی پنج شنبه هفته بعد روز عروسیمونه
    الانم اومده بودم بهت بگم آماده بشی این چند روز بریم واسه خریدا دیر میشه به خدا
    و من خاموش خاموش به خود میگویم 10 روز تا زندانی شدن یک عاشق مانده؟

    قسمت پنجم:
    نیمه شب شده خودم را روی تخت جمع میکنم و رو به پنجره باران را تماشا میکنم
    خدایا این چه دردیست که انقدر بی درمان است تمام شور و نشاطم را یکباره از دست داده ام
    زیر لب زمزمه میکنم
    نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم
    به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم.
    صدای گوشی همراهم بلند میشود فوری صدایش را درپس تاریکی خفه میکنم
    الو سلام چی شده؟
    سلام تو بزار زنگ بزنم بعد بپرس چی شده
    اه سروش من حوصله این مسخره بازیارو نداراما گفتم چی شده؟ پیداش کردی؟
    و هم بازی دوران کودکی و هم شاگردی درس و دانشگاهم لبخندی صدا دار میکند و میگوید
    پیدا کردن که پیداش کردم مگه خونه روبروییتون نبود دقیقا پنجره روبرویی خودت؟
    با شتاب میپرسم چرا چرا خودشه چی شد؟
    هیچی دیگه فعلا که تنهاست و با کسی نیست البته تا اونجا که دوستاش میدونن فقط
    حرفش را نیمه میگذارم و بی اختیار میگویم
    فقط چی فقط چی؟ تورو خدا حرف بزن سروش
    آروم باش دختر میخواستم بگم فقط مطمئنی میخواهی باهاش دوست بشی؟
    جوابی نمیدهم و سروش ادامه میدهد
    میدونی من الان دارم به یه پسر خیانت میکنم با این کارم؟
    و من با لحنی طلبکارانه میگویم
    خیانت در مورد چی؟ ببین من نه اینو دوست دارم نه میخوام باهاش باشم یه روزی خریت کردم
    و بهش بله دادم اما الان نمیخوامش تو بگو یه ذره
    و سروش که همیشه کمک حال روزهای سختم بوده است آرام میگوید
    باشه باران جان فقط مواظب باش داری چی کار میکنی
    و من که دیگر نمیخواهم بشنوم از اشتباه و گناه و نا پاکی حرف را تمام میکنم
    سروش من خوابم میاد ممنون که این کارم واسم کردی مثل شماره تلفنش .
    حالا بعدا حرف میزنیم
    و هر دو شب بخیر میگوییم
    و من حالا کمی خوشحالم
    خوشحال از اینکه او هنوز تنهاست

    قسمت ششم
    ساعت 3 نیمه شب شده
    اي خداي مهربان امشب چرا انقدر طولانيست؟ چرا ماه کوچ شبانه اش را تمام نميکند؟
    بي خوابي شده هنر اين شبهاي من .و يگانه دلداريم نگاه به آسمان و اميدم به يکتاي مهربان
    گوشي را بر ميدارم شماره را ديگر انقدر ديده ام که انگار از آغاز زيستن به يادش دارم
    بوق هاي تلفن تمام ميشوند ولي جوابي نميشنوم بي اختيار دوباره شماره را ميگيرم
    صداي خواب آلود و مهربانش را باز ميشنوم
    الو بفرمايين
    صدايم لرز لرزان از زبانم ميگذرد
    شايان
    شما؟
    شايان منم باران .باران تو
    ببخشيد به جا نميارم خانوم حتما اشتباه گرفتين
    شايان مگه ميشه اشتباه بگيرمت عشقتو به اين راحتي فراموش کردي
    سکوتي متفکرانه ميکند و ميگويد
    به خدا من همچين کسي نميشناسم خواهشن مزاحم نشيد خداحافظ
    و صداي بوق ممتد گوشم را پر ميکند
    از سر شب نامه هايش را يکي يکي ورق زده ام آه يادش بخير اين اولين بود بعد از دوباره ديدنش

    به نام خداي عاشقي
    مهربانم حرفهايت را زدي اما اي کاش به من هم مجال حرف زدن ميدادي
    تا شايد زير باران پاکيهايت طعم با تو بودن را بچشم .گفتي که من پالتويي شده ام
    که تار و پودش از هم گسسته است انقدر کهنه شده که ديگر به تن هيچ کس
    زيبا نيست.گفتي به نبودنم عادت کرده اي گفتي چشمهايت از من چيزي به خاطر ندارند و نگاه من برايت بي معني است
    گفتي من بوده ام که به تو خيانت کرده ام و عشق پر از مهر تورا به دوستي با دختري که تو بهترين دوستت ميخواني
    فروخته ام
    مهربان من پس بشنو شايد جواب قسمتي از ندانسته هايت باشد
    من همان پالتوي بي رنگ و رو و تاروپود گسسته ام که حاضر شد در ميان برفهاي سرد پاييزي خيس و
    يخ زده بپوسد اما به تن هيچ دختري جز تو نرود.کهنه شده ام اما از پاي نيفتاده ام چرک شده اما بوي
    کثيفي نگرفته ام نبودنم تکرار شده است اما علاقه ام هيچ گاه عادت نبوده و نيست
    چشمهايت مرا به خاطر ندارند اما چشم دلت چه؟ او هم يار قديميش را فراموش کرده؟ اولين برگ کتاب شعرمان را
    فراموش کرده اي؟ نوشته بودي براي يگانه عشقم شايان
    گناهم را خيانت ميداني؟ براي اينکه به بهترين دوستت گفتم پيشم باش تا هميشه از بارانم با خبر باشم
    از او پرسيده اي تا به حال نگاهي به چشمانش کرده ام؟ به او حرف محبت آميزي زده ام؟
    من او را خواهر خود ميدانستم اما او مرا حوس بارانه ميخواست و وقتي به خواسته اش نرسيد
    مرا بيشتر از تو دورکرد
    حال آمده ام بگويم اين پالتو انتظار تورا ميکشد لحظه اي او را بپوش و گرمش کن تا خشک شود
    و تا هميشه تورا گرم نگاه دارد
    براي تو اي مهربانترين باران دنيا
    دوست دارت شايان

    نوشته هايش را ميخواندم و آه ميکشيدم عشق من مرا به خاطر بياور
    چشمهايم پر از اشک است
    اي شب تمام شو تمام شو

    قسمت هفتم

    میان پارک نشسته ام خدایا یعنی بعد این همه مدت چگونه رفتار خواهد کرد.دست و پایم را گم کرده ام
    از صبح که قبول کرد هر چند کوتاه مرا ببیند دل در دلم نیست.هزار بار این صحنه را تصور کرده ام
    هزار بار جمله هایم را در ذهن از نوع خوانده ام
    از دور هر پسری که میگذرد با تمام وجود نظاره میکنم مبادا یک لحظه دیدنش را از دست بدهم
    گوشی زنگ میخورد
    الو؟
    سلام شایان هستم من رسیدم شما کجا هستین
    در دل میگویم همانجای همیشگی اما به خود میگویم شاید مرا اذیت میکند و میخواهد بداند هنوز یادم هست
    با دقت مسیر جاده ی نیمکت پوسیده و باران دیده ی روزگار که اولین روز عاشقی در میان سرمای برف
    رویش نشسته ایم را برایش میگویم .فکر کوتاهی میکند و میگوید :پیداش میکنم
    و من دستهارا دور خودم جمع میکنم خدایا چرا انقدر سرما بی امان شد؟
    به سمت چپ و راست نگاه میکنم نیست که نیست ناگهان کسی از پشت صدایم میکند
    ببخشید باران خانوم؟
    برمیگردم کمی تکیده تر شده اما همان صورت مهربان را هنوز با خود دارد
    بلند میشوم میگویم بله نگاهی سر به زیر میکند و میگوید پس شما خواستید که بیام؟
    و من سرم را تکان میدهم.اشاره میکنم کنارم بنشیند.کیفش را کنارم میگذارد و با فاصله مینشیند
    یاد آن روزها افتاده ام که روز به روز این فاصله را کم میکردیم تا روزی رسید که آغوشش فاصله ی مارا پر کرد
    دستهایش بر روی شانه هایم را هنوز حس میکنم کاش میشد در آغوش بگیرمش
    ساکت نشسته و زیر چشمی نگاهی میکند و میگوید
    خوب ؟ گفتین با من حرفی دارین
    به هم ریخته از آن هستم که بخواهم مقدمه بچینم
    شایان ببین میدونم از دستم هنوز ناراحتی میدونم منو نبخشیدی اما
    نگاهی تعجب وار میکند و میگوید خانم باور کنین اشتباه گرفتین من شمارو اصلا نمیشناسم
    و من بارانی میشود قلب و چشم هایم
    نگاهش میکنم
    شایان این منم باران تو
    بلند میشود انگار از دیوانه ای عاشق فراریست انگار هزار سال است که مرا نمیشناسد
    ببخشید خانم باور کنید شما اشتباه گرفتین احتمالا اونی که میگید شبیه من بوده من واقعا به جا نمیارمتون
    معصومانه تر از آن نگاه میکند که بلند داد بزنم دروغ میگویی
    ساعتش را نگاه میکند و میگوید
    من جایی کار دارم فقط میخواستم بدونم کیه که اینطور مشتاقانه میخواد ببیندم
    و خداحافظی آرامی میکند و قدم های شمرده شمرده اش از من دور میشود
    چشمهایم گریه باران گرفته اند نگاهش میکنم و می بارم تا لحظه ای که دیگر نگاهم نازی قدمهایش را نمیبیند
    عشقم مرا ببخش عشقم مرا ببخش

    قسمت هشتم
    تمام ديشب را گريه کرده ام نگاه مهربانش خواب را دوباره از چشمانم گرفته هر لحظه ياد نگاهي هستم که مرا غريبانه نگاه
    ميکرد و من از هر لحظه پريشانترم. صداي در مرا به خود مي آورد آرام ميگويم :بله؟
    سلام عزيزم بهزادم اومدم اگه بشه بريم هم يه دوري بزنيم هم يه نگاهي بندازيم چيزي خواستي بگيريم
    قبل از اينکه در را کامل باز کند بلند ميگويم
    بهزاد نميخواهي بس کني؟
    واسه من مهم نيست چي ميخواهي بگيري هر چيزي مادرم صلاح دونست بگير
    حالا کامل جلوي در ايستاده مرا با نگاهي مرموز نگاه ميکند و خدا ميداند در مغزش چه چيزي ميگذرد
    باران چي شده آخه ؟ چرا نميگي چي شده؟ ما که همه حرفامونو زديم تو هم بخواهي نخواهي قبول کردي
    نکنه پشيمون شدي نه؟
    خنده اي تمسخر آميز ميکنم و ميگويم از اولشم پشيمون بودم فقط به خاطر
    حرفم تمام نشده مادر سر ميرسد و بي مقدمه ميگويد
    مادر بودو آماده شو منو بهزادم دم در منتظرتيم
    نگاهي به بهزاد ميکنم به من همان نگاه تهديد آميز هميشگي را ميکند و به اجبار بر ميخيزم
    اي خدا چرا مرا از پس اين زمين به سوي خود نميبري؟ من به دوزخ زودتر انس خواهم گرفت تا اين برزخ
    آهي که هر روز زمزمه ي صبح و شبم شده ميکشم و از جاي بر ميخيزم
    ياد روزي مي افتم که زير باران بودي و زير باران بودم
    او زنگ و ميزد و من قطع ياد حرفهايش دوباره بغضم را بيشتر ميکند
    ميدوني باران نشستم روي نيمکت عاشقيمون هموني که خيلي دوستش داري
    يادته هميشه آرزو ميکرديم که يه روز باروني زيرش بشينيمو به هم کلي بگيم دوستت دارم
    يادته به هم قول داديم اولين بار زير بارون تو چشم هم نگاه کنيم؟
    امروز ميترسم که اگه جدي قهر کرده باشي ديگه چشماتو نبينم
    اشک هايم دوباره جاري ميشوند چشمهايم بي تو به چه درد ميخورند
    مادر صدايم ميکند
    باران بيا ديگه دير شد
    اشکهايم را پاک ميکنم و ميگويم
    بي تو مرگ زيباتر است
    قدمهايم به سوي در ميرود و روزي که به زور بايد شب شود

    قسمت نهم
    آه که چه خسته ام امروز هر چه نخواستم زیر بار این زندگی شوم روم نشد
    انگار مرا با بهانه ها زنجیر کرده اند که به سوی این ازدواج بی فرجام قدم بردارم
    هر جا چهره ام حس بی تفاوتی داشت بهزاد نگاهی معنی دار میکرد و من از ترس هم شده
    به دروغ و نمایشی انتخابی و میکردم و میگذشتم
    هر کجا که میرفتیم همه با به به و مبارک باشد و کلی و تحسین از انتخاب هم دستی به سوی
    ویترین پر زرق و برق خود نشانه میرفت و بهزاد هم مرا به انتخاب وا میداشت
    خود را یک لحظه هم نمی توانم در یک جا در یک خانه و در یک لحظه با او تصور کنم
    آه خدا مرا ببخش اما تو خود میدانی چرا این انتخاب را کرده ام
    تو خود میدانی چرا دست به این خطای بزرگ زده ام
    کاش میشد سر در آغوش مادر بگذارم و از اشتباه خود هزار بار سخن گویم و گریه کنم
    کاش بعد از شنیدن باز هم مرا فرزند خود بخواند
    خدایا از باران بودن توبه توبه
    آه ای عشق دیرینم تو را به چه فروختم؟ حق داری حتما حق داری که نخواهی مرا بشناسی
    خدایا مرا با این همه گناه ببخش این آخرین گناهیست که میخواهم دچارش شوم
    گوشیم را نگاه میکنم بهزاد باز هم دست بر زخمم گذاشته و فشار میدهد
    پیغامش را میخوانم
    شب بخیر عزیز دلم از همین الان تورو کنار خودم تصور میکنم دوستت دارم
    خشم خود را میخورم چه بی شرم دست در کشو میکنم و قرص هارا بیرون میاورم
    تا دیروز مایه ی آرامشم بودن اما امروز داروی خلاصی از این دنیا
    آخرین حرفهایم را با خدا میزنم
    نوشته هایم را برای مادر مهربانم مینویسم هر چه فکر میکنم تنها یک جمله به ذهنم می آید
    مادر مرا ببخش
    بزرگ و پر رنگ مینویسمش
    شعری که همیشه شایان دوست داشت برایش مینویسم و همراه پیامی کوتاه قصه کوتاه میکنم
    دوستت دارم و دانم تویی دشمن جانم ازچه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
    چشمهارا میبندم به شایان فکر میکنم به این همه اشتباه به گناهم
    یکی یکی شروع میکنم به خوردن
    قرص اول قرص دوم قرص سوم

    قسمت دهم
    ساکت روی پله های حیاط نشسته ام چشمهایم تازه از خواب پریده اند و هنوز در بهتم
    نگاهی به ماهی های داخل حوض می اندازم که هنوز آرام میچرخن و از خودشان صدایی در میاورند که تنها در این
    سکوت میشود شنید.تازه پیامش را خوانده ام به این چند روز فکر میکنم به باران به آن پارک به آن نیمکت
    این چند روز را خوب مرور میکنم اولین بار دیر وقت روزی بارانی بود کنار حیاط گنجشکهارا میپاییدم که در
    این باران چه میکنند و زیر کدام گوش سقف این خانه پر روزن قایم میشوند
    لبخند روی چهره ام بود با تمام وجود بوی باران را استشمام میکردم وای که چقدر دوست داشتنیست این لحظه ها
    صدای زنگ گوشیم را از درون اتاق شنیده بودم خیلی وقت بود لا اقل این موقع کسی به من زنگ نمیزد
    مگر پیامکی دوستم میداد تا کمی شوخی کند با این روزه هایم اما هر بار میگفتم خوبم نگران نباش
    گوشی را که برداشتم صدایی نیامد توجه نکردم گویی اشتباهی بود که تکرار نمیشود
    اما باز هم فردا شبش وقتی گلدان ها را یکی یکی آب میدادم باز این صدای زنگ مرا از حال
    خود بیرون آورد این بار تند تر رفتم و گوشی را برداشتم
    الو بفرمایین انتظار صدایی نداشتم اما صدایی شنیدم الو آقا شایان .شایان مهدوی؟
    یادم نمیرود که مانده بودم دخترکی با این صدای مضطرب نیمه شب چرا به من زنگ زده فوری گفتم
    بله شما ؟
    و صدایش قطع شد چند لحظه بعد تلفن را قطع کرد و این داستان باز هم نیمه کاره ماند
    نمیدانم چرا روزی که خواست ببینمش نپرسیدم چرا نگفتم شاید تنها گفتم کجا؟
    و او گفت همان جای قبلی همان ساعت همیشگی
    من رفتم پارک زیبایی بود اما انقدر بزرگ بود که پیدایش نکنم
    آدرس را خواستم بگیرم که از نیمکت ما حرف زد
    برایم جالب بود با اینکه آنجا را یادم نمی آمد اما راحت پیدایش کردم
    از پشت نیمکت به او نزدیک شدم تا اگر میشناسمش مچش را بگیرم اما آشنا نبود
    لا اقل وقتی برگشت آشنا نبود تنها مانده ام چرا آنقدر صورت زیبایی داشت صدایش هم دلنشین بود
    انگار همان دختری بود که همیشه دوست داشتم برای من باشد
    اما حرف از آشنایی زد حرف از اینکه مرا میشناسد و من ترسیدم
    ترسیدم از این بازی سرد روزگار و فراری شدم از او
    خبری از او نبود این یکی دو روز اما دوباره امشب پیغامش را دیده ام ترسم بیشتر شده
    مثل مجنونی بی راه پس و پیش پیغام گذاشته انگار آخر خط باشی و ندانی چه میکنی
    تلفن را نگاه میکنم دوباره پیامی می آید فوری میخوانمش تا از نگرانی در بیایم
    اما این که او نیست فوری جواب پیام را میدهم و مینویسم
    بهزاد الان حوصله شوخی ندارم حالا بعدا بهت پیام میدم شب بخیر دوست خوبم
    لحظه ها میگذرد مانده ام چه کنم
    تصمیم را میگیرم و به او زنگ میزنم

    قسمت یازدهم
    صداي بوق ممتد خبر از اين ميداد که او نمي خواهد جواب دهد گوشي را به دست ميگيرم چشم به پنجره مي دوزم
    و با کمي تامل دوباره شماره را ميگيرم صداي بوق ادامه دارد و حس ميکنم که ديگر گوشي برداشته نميشود مي خواهم
    گوشي را قطع کنم که صداي ضعيفي مي شنوم آن قدر ضعيف که به سختي مي شنومش
    الو بله؟
    سلام ببخشيد من .من شايانم .همون پسري که پريروز ديدين
    ساکت ميشود با تعجب و پر از سوال مي پرسد
    چي کار داري؟ منو يادت اومد؟
    دستم را روي پيشاني ميگذارم و فشار ميدهم تا شايد جواب درستي براي اين سوال پيدا کنم
    ميخواستم بيشتر صحبت کنيم ميخواستم ببينم چرا اين همه اصرار دارين ما با هم بوديم
    و او لحظه اي صبر ميکند و ميگويد ببخشيد الان نميتونم حرف بزنم صبح حرف ميزنيم باشه؟
    و منتظر قبول کردن من نمي ماند گوشي را قطع ميکند
    هنوز مانده ام چرا اين کار را کرده ام
    سرم را روي بالش ميگذارم و به اين روزها باز فکر ميکنم
    صداي تلفن دوباره از جا بلندم ميکند با شتاب گوشي را برميدارم
    الو
    سلام شايان حالت خوبه؟
    سلام بهزاد تويي؟
    آره پس کي قراره باشه ؟
    هيچي فکر کردم کس ديگه ست
    شايد تو اين چند روز يه جوري شديا حالت خوبه پسر؟
    به خودم نگاهي ميکنم و ميگويم
    اي بد نيستم مرسي که ميپرسي
    خوب خدارو شکر ببخشيد الان زنگ زدما ديدم جواب پياممو ندادي گفتم شايد چيزي شده
    مثلا چي بايد بشه من که بادمجون بمم
    و با کمي مکس ميگويد
    گفتم شايد باز به اون روز تصادفت فکر کردي و باز روحيت بده
    و من که فراري از آن روزهاي خودم ميگويم
    اه بهزاد ميشه يادم نياري برو بخواب پسر من خوبم
    باشه باشه ببخشيد ناراحتت کردم خوب بخوابي
    و من خدانگهدار اين شب را هم ميگويم
    چشمهايم را ميبندم و به دختري فکر ميکنم که نميدانم چرا در ذهتم هست اما نيست

    قسمت دوازدهم
    دوباره همان پارک دوباره همان حس قبل اما اینبار پر رنگتر با خود میگویم اینجا کجاست که من این همه با آن آشنایم
    سر که برمیدارم میبینم جلوی همان نیمکتی هستم که بار قبل آدرسش را گرفته ام اما اینبار بی آنکه بخواهم نزدیکش شده ام
    اینبار دیر کرده است بر عکس بار پیشین که خیلی زودتر از من آنجا بود امروز نیست
    مدتی میگذرد ولی هنوز نیامده است
    ناگهان صدایی میشنوم
    سلام معذرت میخوام شما آقا شایان هستین؟
    نمیشناسمش در ذهنم چیزی از او به یاد ندارم پاسخ میدهم
    بله خودم هستم شما؟
    من سانازم دوست باران .راستش باران امروز نتونست بیاد یه مشکلی تو خونه واسش پیش اومده
    و من با حالتی متعجب میپرسم
    خوب اینو که میتونست با تلفن هم به من خبر بده
    خوب آره راستش نمیدونم فقط تنها چیزی که به من گفت این بود که اینو بدم به شما
    و دفتر پر برگ و کوچکی را به دستم داد
    این چی هست؟
    نمیدونم گفت که میتونید جواب سوالاتونو اینجا پیدا کنید البته اگه واقعا سوالی باشه
    و من نگاهی به دفتر کرده و میگویم
    باشه ممنون لطف کردین فقط میشه یه خواهشی کنم
    بله حتما بفرمایین
    میشه کمی از باران بگید از خودش از ماجرایی که میگه با من داشته
    کمی تامل میکند و میگوید
    راستش من دقیق نمیدونم ماجرا از چه قراره چون باران خیلی تو داره من که بهترین دوستشم چیز زیادی نمیدونم فقط
    و شتابان میپرسم فقط چی؟
    فقط میدونم با یه پسر به اسم شایان که به گفته خودش شما باشین خیلی رابطش خوب بود جوری که نمیشد حتی ازش یه ذره حرف زد فوری باران جشمتو در میاورد
    دست زیر چانه میگذارم و میپرسم
    پس خیلی همو دوست داشتن ؟
    آره خوب حتی انقدر که گاهی تا مرز اسم همسرم صداش میکرد شایدم بهتره بگم صداتون میکرد
    و من مانده تر از آنم که چیزی بگویم و او فوری رشته افکارم را پاره میکند
    ببخشید آقا شایان من کار دارم باید برم اگه کاری داشتین با باران به همراهش زنگ بزنید
    من هم تشکری نصفه نیمه میکنم و او مسیر خود را میگیرد و دور میشود
    به دفتر نگاه میکنم سخت است باز کردن این دفتر حال چرا خدا میداند
    برگ اول را باز میکنم چه آشناست این خط و شروع میکنم به خواندن
    به نام خدای عشق
    خدایی که عشق مرا با دختر باران آفرید

    قسمت سیزدهم
    لحظه ها تندتر از تند پیش میروند نمی دانم چه شده که اینگونه بی تابم
    این چندمین باریست که به صورتم آب میزنم که شاید خواب باشم خدا میداند
    هر لحظه نوشته ها در ذهنم تداعی میشوند و باز هم همه را مرور میکنم

    امروز اولین باری هستش که شایان رو از نزدیک دیدم پسر خوش لباس و منظمی به نظر میاد اولین چیزیم که بهم گفت این بود که کاپشن صورتیم خیلی بهم میاد نمیدونم چرا وقتی دیدمش حس کردم که واقعا یه مرده چیزی که میخواستم داشته باشم چیزی که باعث بشه بی پدر بودنم بی تکیه گاه بودنم فراموش بشه

    امروز دومین بار بود که دیدمش الان که فکر میکنم صداشو خیلی دوست دارم گرما و محبت
    از صداش موج میزنه امروز اولین باریه که از آینده حرف زدیم از اینکه من اهل دوست بودن نیستم
    و اونم نیست اینکه من هدف دارم و اونم داره اینکه ما شاید میخواهیم آشنا بشیم واسه اینکه
    دیگه واسه ما دوست بودن یکم لوس شده امروز از هم خواستیم به هم فکر کنیم
    ازش پرسیدم یکم زود نیست؟ اونم گفت اگه این نباشه بودنمون با هم دلیلی نداره .یه لحظه
    از این حرف ناراحت شدم اما راست میگه من نمیخوام دلم حراج بازار مکاره باشه

    امروز دومین ماهیه که با هم هستیم شایان تازگی رفته سر کار میگه واسه خاطر من رفته
    میگه نمیخواد جلو مامانم سر افکنده باشه ومامانم بگه فقط درس خوندی و نون باباتو خوردی شدی این
    .میگه میخواد باور کنم مردشم امروز ازم خواست بهش بگم مرد من .منم کلی خندیدم
    و گفتم شایان خان بهتره اونم گفت نه شایان جان بهتره

    امروز خیلی دلم گرفته بود نمیدونم چرا اما شایان بازم امیدو به دلم برگردوند تولدم بود اما خودم یادم نبود
    باورم نمیشه که یکیو دارم که همیشه به یادمه همیشه .خدایا شکرت عشقمو همیشه نگه دار

    امروز دومین روزیه که جوابشو نمیدم ولی بازم مدام بهم زنگ میزنه خسته شدم به خدا چرا ولم نمیکنه
    نمیخوام با یه خائن زندگی کنم کسی که به عشقم انقدر راحت خیانت کرد کسی که حتی نفهمید من همه وجودمو گذاشتم پاش

    به اینجا که رسیده ام هاج و واج مانده ام خیانت؟ خائن؟ شایان چه کرده ای با این احساس؟
    آنقدر صفحه عاشقانه پیش از این دیده ام که مانده ام چگونه توانسته یا توانسته ام به دختری چنین خیانت کنم
    خدایا آیا من شایان او هستم یا این توهمی است کودکانه که حال گریبان مرا گرفته

    دیگر طاقت ندارم دیگر ذهنم کار نمیکند دفتر را بر میدارم و دوباره شروع به خواندن میکنم


    قسمت چهاردهم
    امروز بیشتر از همیشه غصه دارم آخه امروز دوباره دختره بهم زنگ زد میگه منم که اومدم
    وسط زندگیش میگه منم که شایان رو ازش گرفتم موندم به خدا که باید چی کار کنم
    شایان هم که دیگه دست بر نمیداره مدام زنگ میزنه .موندم این وسط کی راست میگه کی دروغ ؟
    خدا خودش بهم کمک کنه

    دیروز دختررو از نزدیک دیدم با یه عکس که توش شایان هم بود نمیدونم
    راستش هنوز باورم نشده آخه خیلی عکسه ساده بود نزدیک هم واستاده بودن و حرف میزدن .
    تازه از اون گذشته از دیروز این سوال واسم پیش اومده کی این عکس رو گرفته
    چون کامل معلومه که شایان از این عکس خبر نداشته ذهنم بیشتر از پیش درگیره.
    نکنه شایان راست میگه و اینا همش یه بازیه؟ولی کی دوست داره منو بازی بده ؟
    این دختر با شایان چه رابطه ای داره ؟ شماره شایان آدرس شایان حتی عکس شایان رو از کجا آورده ؟نمیدونم به خدا

    امروز نامه شایان به دستم رسیده موندم چرا نامه ؟ شاید واسه اینکه دیگه جواب زنگشو بعد از داد و فریاد اون روزم ندادم
    اونم دیگه از اون روز زنگی نزد و این آخرین چیزیه که الان ازش دارم
    آخ که چقدر دلم واسش تنگ شده دارم میمیرم از این دوری
    راستش نمیتونم ازش متنفر باشم انقدر خوبی ازش دیدم که باورم نمیشه شایان من این کارو کرده باشه
    و با کس دیگه باشه اونم تا حد این کارایی که این دختر میگفت
    خدایا درمونده شدم هر روز شایان رو همه طرف میبنیم تو خواب تو بیداری همش حسش میکنم

    یه ماه شده که از شایان خبری ندارم داره باورم میشه که شایان فراموشم کرده
    نمیدونم شایدم اون دختره خیلی بهتر از منه که اینطوری فراموشم کرده .
    این روزا منتظرم که شاید زنگ بزنه بگه بیا بازم با هم باشیم منم اگه یکم اصرار کرد بگم باید بهش فکر کنم .
    واقعا دلم واسش یه ذره شده چه کنم؟

    بهش زنگ زدم این چند روز کلی بهش زنگ زدم اما خبری ازش نیست
    نمیدونم چرا گوشیش همش خاموشه .لابد خط عوض کرده که دیگه دستمم بهش نرسه و هر کاری خواست بکنه

    سه ماه شده دیگه نمیخوام بهش فکر کنم اصلا مهم نیست میخوام با این پسری که تو این دو سه ماه هی بهم گیر میده یه حرفی بزنم
    شاید این واقعا دوستم داره که ولم نمیکنه شاید بتونه کاری کنه شایان رو فراموش کنم
    نمیدونم اما دلم میخواد زودتر بگذارم و بگذرم فردا اگه دیدمش جوابشو میدم شایدم شمارشو گرفتم

    شب به نیمه رسیده چقدر خوانده ام که به اینجا رسیده ام خدا میداند با خود میگویم این چه عشقیست که به این راحتی گسسته شده؟
    اگر واقعا شایان خیانت کار نبوده چرا باز نگشته است؟ چرا خود را تابت نکرده ؟
    سوالهایم جای جواب داده شدن دو برابر شده اند مانده ام چه رازیست در پس این ذهن که من از آن حتی خود خبر ندارم
    چه کسی جواب راز من را میداند؟

    قسمت پانزدهم
    صبحانه خورده نخورده دوباره زنگ میزنم و بر نمیدارد کجاست خدا میداند
    ذهنم آنقدر درگیر شده که نمیدانم چه کار باید بکنم دیشب خوابش را دیدم
    اما حس کردم این اولین بار نیست که در رویای من است.کم کم دارد باورم میشود که او را می شناسم
    شاید او هم بخشی از خاطرات گمشده ی من است اما میترسم که دروغ باشد کم نچشیده ام
    زهر شوخی های نا به جای دیگران را که به خیال خودشان خواسته اند به من روحیه بدهند
    باز هم به سمت دفترچه میروم شاید که رازم را درونش پیدا کنم


    امروز حرفمو کامل براش زدم گفتم که فقط دوستی گفتم که بریدم از عشق و علاقه های دروغی .
    نمیخوام تو گیر و دار این رابطه بازم شکسته تر بشم بهش گفتم من یه بار شکسته شدم
    اگه بازم اتفاق بیفته همون تکه ها هم خرد میشه و چیزی از من باقی نمیمونه پس فقط دوست همین و بس.
    اونم فوری قبول کرد مثل اینکه همینو میخواست

    تازه با هم دوست شدیم حرفاش گاهی عجیبه نمیدونم گاهی خیلی مهربونه
    گاهی هم اصلا انگار واسش وجود ندارم حس میکنم واسه اینه که هنوز نمیشناسمش یه جورایی شایان بد عادتم کرده بوده
    زیادی ناز نازی شدم بهتره بیشتر بهش نزدیک بشم تا هم از این دردها کم بشه هم تنها نباشم

    خیلی باهام مهربون شده بیشتر وقتمو باهاش میگذرونم مخصوص حالا که تابستون شده
    و کلی بی کارم نمیدونم چرا هنوز شایان تو ذهنم هست اما این با هم بودنا باعث شده کمتر بهش فکر کنم
    شاید یه روزی کامل محو بشه از ذهنم بهم گفته که با هم بریم شمال واسه یه مسافرت کوتاه یکم میترسم
    اما به نظرم پسر خوبیه میشه بهش اعتماد کرد تا اینجا که کاری نکرده که بهش شک کنم پس شاید باهاش برم

    امروز روز خیلی عجیبی بود فقط یه جمله دارم واسه امروز بنویسم خدا کنه این همه نزدیک شدنم بهش اشتباه نبوده باشه

    امشب بهم زنگ زدن شماره آشنا نبود برداشتم و همون دختری بود که میگفت با شایان دوسته .
    گفت که میخواد ازدواج کنه اما میخواد قبلش یه چیزی بهم بگه نمیدونم چرا این همه بغض داشت
    هی ازم معذرت میخواست بی دلیل هر چی هم پرسیدم چی شده حرفی نزد
    نمیدونم شاید شایان به خاطر من باهاش قهر کرده که انقدر ناراحته .
    پس اگه قهر کردن با کی داره ازدواج میکنه؟ فردا صبح میبینمش و همه چیز معلوم میشه

    صدای زنگ در مرا از خواندن وا میدارد به سوی در میروم و دفترچه را همراه خود میبرم
    بهزاد پشت در ایستاده نگاهش کمی طلبکارانه شده شاید به خاطر اینکه این یکی دو روز کمتر به یادش بوده ام
    سلام
    سلام شایان جان پارسال دوست امسال آشنا
    باز شروع نکن بهزاد بیا تو انقدر هم چرت وپرت نگو
    مطمئنی مزاحم نیستم
    نه واسه چی مزاحم؟
    آخه این دو روزه جوابمو که درست نمیدی گفتم شاید خبریه مهمونی چیزی واست اومده از شهرستان
    نه بابا مهمون کجا بود منم و من بقیه هم که تا آخرهفته مشهدن
    ای بابا پس عروسی چی؟
    عروسی خودت؟
    آره دیگه پس کی؟ آخر هفتست دیگه خوبه به حاج خانم سفارش کردم
    میان نترس به عروسیت میرسن آقا داماد
    و هر دو لبخندی میزنیم دوستانه من باب این سالها که با هم دوست بوده ایم
    و حال آنقدر بزرگ شده که چند روز دیگر با همسرش به سراغم خواهد آمد.دوست دوران کودکیم بهزاد
    نگاهش به دفترچه میفتد و میپرسد
    این چیه پسر؟
    دفترچه را قبل از پاسخ به دست میگرد و میگویم
    مفصله حالا بیا تو برات توضیح میدم آقا داماد
    و با خود میگویم شاید او بتواند رازم را با من بگوید

    قسمت شانزدهم
    چند دقیقه ای هست که با بهزاد سخن میگویم اما نمیدانم چرا تمام حواسش به دفترچه ای است که حالا روی میز جا خوش کرده
    شروع میکنم به شکستن این سکوت
    خوب دیگه چه خبر؟ این عروس خانومتم که ندیدیم آخر.گفتی که شهرستان زندگی میکنن آره؟
    با کمی دستپاچگی سر را بلند میکند و میگوید
    ها آهان آره خوب آره گفته بودم که یکم واسش سخته بیاد .حالا ایشالا روز عروسی میبینیش دیگه
    و من هم با لبخندی تاییدی میزنم بر حرفش
    این چندمین بار است که سعی کردم از این سکوت بیرون بیاورمش اما امروز پسر همیشگی نیست
    بلند میشوم و او نگاهم میکند و میپرسد
    کجا؟
    میرم یه چیزی بیارم بخوریم
    نه دستت درد نکنه
    تعارف که نداریم خودمم یکم ضعف کردم
    باشه دستت درد نکنه
    و من به سوی آشپزخانه میروم همین که از او دور میشوم باز هم فکرهای دیشب دوباره از جلوی چشمانم میگذرد
    با خود میگویم حتما بهزاد از خاطراتی که به یاد نمیاورم بیشتر از من میداند
    بهتر است حالا که اینجاست واداراش کنم که حرف بزند.شاید که کمکی باشد برای یاد آوردن این خاطرات آشفته
    آنقدر فکرهایم درهم ریخته که نمیفهمم چگونه همه چیز را آماده میکنم دیس شیرینی را از یخچال بیرون میاورم و به سوی اتاق باز میگردم
    بهزاد سر جایش ننشسته.با خود فکر میکنم که احتمالا یا بیرون در حال حرف زدن است یا به دستشویی رفته
    صدایش میکنم اما صدایی نمیشنوم .چند لحظه صبر میکنم اما پیدایش نمیشود
    به همه جا سر میزنم حتی به کوچه هم نگاهی میکنم اما نیست
    در بهت مانده ام که کجا رفته؟ هیچوقت بی خداحافظی نمیرفت
    باز میگردم روی صندلی مینشینم و به این فکر میکنم چرا همه چیز انقدر عجیب پیش میروند
    به خود میگویم خواندن دفترچه را ادامه بدهم شاید حرفهای آن دختر همه چیز را روشن کند
    نگاهی به میز میکنم
    دفترچه نیست! تا همین چند دقیقه پیش همینجا بود
    اطراف میز را سرک میکشم اما دفترچه نیست با خود میگویم
    بهزاد کار بهزاده
    اما چرا؟ چرا اون دفترچه را برده؟
    گوشی را برمیدارم و شماره اش را میگیرم اما جواب نمیدهد .چند بار تکرار میکنم اما نا امیدانه
    گوشی را سر جایش میگذارم .هاج و واج مانده ام که گوشی زنگ میخورد
    تلفن را برمیدارم و با عصبانیت داد میزنم
    معلومه کجا رفتی؟
    اما صدا صدای او نیست
    الو سلام منم باران
    سلام ببخشید فکر کردم دوستمه شرمنده
    صدایش پر اضطراب است امان نمیدهم که حرفی بزند و میپرسم
    چیزی شده باران خانوم؟
    و او بی مقدمه تنها میگوید
    شایان از خونه فرار کردم
    ویرایش توسط PHOENIX : 09-02-2010 در ساعت 16:44

  2. 8 کاربر از پست مفید Mark Benford سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    صدای بستن در پشت سرم آخرین صداییست که میشنوم کفشهایم را دوباره نگاه میکنم که مثل قلبم این روزها خاک میخورند
    قدم بر میدارم به سوی چیزی که بین درستی و نادرستیست
    نام اجبار را با خود یدک میکشم و میگویم راهی نیست خدا هم تورا در پس این سرما ندید
    قدم های سنگینم را تند و تندتر میکنم نمیخواهم امروز هیچ کسی را ببینم
    لبخندها برایم نگاه معنا دار کسی است که مرا دوباره به تمسخر گرفته است انگار تمام دنیا به من میخندد
    به این فکر میکنم که آیا فردا آخرین روز من است؟ در معنای روز بعد مانده ام به آسمان نگاه میکنم تیرگی اش به دل من رفته است
    دوست قدیمی و همیشه دل شادم را میبینم با خود میگوییم آه کاش لحظه ای حس تورا داشتم
    سلام میکند سرم را به علامت سلام تکان میدهم
    اه دختر باز که تو زانوی غم بغل گرفتی این چه قیافه ای ؟ یکم بخند
    زیر لب پوزخندی میزنم و میپرسم
    آوردیش؟
    آره آوردم ولی بپا فقط هر دو روز یکی نه بیشترا ببین کار دست خودت ندی اینا قویه افتاد؟
    نگاهی به علامت تشکر میکنم و آرام میگویم
    باشه کاری نداری
    کجا؟
    حوصله بیرونو ندارم میخوام زودتر برم خونه
    ای بابا شدی ازین دخترای خونه دار قرن بوق باشه برو لوسسس
    اینبار لبخندی میزنم و خداحافظی میکنم
    سر را که بر میگردانم صدایش را میشنوم که بلند داد میزند مواظب خودت باش
    دست را بالا میبرمو به علامت فهمیدن نشان میدهم
    صدای باران نت های اول نغمه اش را مینوازد
    و من امروز خالی از احساسم
    ویرایش توسط PHOENIX : 08-13-2010 در ساعت 07:46

  5. 5 کاربر از پست مفید Mark Benford سپاس کرده اند .


  6. #3
    چيزي كه مرا نكشد قويترم ميسازد...
    RASHNO آواتار ها
    وضعیت : RASHNO آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : کرج
    نوشته ها : 3,071
    سپاس ها : 6,225
    سپاس شده 6,213 در 2,017 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    تگ شده
    در 763 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    داستان زیبا و سرشار از احساسیه... منتظر ادامه اش هستم دوست من


    دوباره خواهيم روييد...




  7. کاربر روبرو از پست مفید RASHNO سپاس کرده است .


  8. #4
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    نقل قول نوشته اصلی توسط RASHNO نمایش پست ها
    داستان زیبا و سرشار از احساسیه... منتظر ادامه اش هستم دوست من
    ممنونم به پای داستان شما که نمیرسه مرسی که بهم لطف دارین

  9. #5
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    قسمت سوم
    دستم را درون کیف میبرم با لحنی تند به خود میتوپم
    اه باز جا گذاشتی این کلیدتو
    زنگ را آرام فشار میدهم مادر با صدای مهربانش میپرسد
    کیه؟
    من مامان درو باز کن
    باز تو کلیداتو جا گذاشتی من موندم اینارو واسه چی درست کردی تو حواس پرت
    خیلی خوب باز کن مامان خیس شدم
    در باز میشود پله هارا تا دم در میشمرم انگار هر روز بیشتر و نفسگیر تر میشوند
    مادر انگار خبری در پس این در دارد که تا در را باز میکنم نگاه خیره اش را میبینم
    سلام دخترم
    سلام
    چرا انقدر تو خیس شدی مگه نگفتم با ماشین بیا
    میخواستم یکم قدم بزنم
    زیر بارون؟
    وای مامان چرا انقدر گیر میدی
    صدایش را میخورد مکسی میکند و دوباره زبان میگشاید
    بودو برو خودتو خشک کن لباساتم عوض کن بهزاد داره میاد اینجا
    با تندی میپرسم
    واسه چی کی بهش گفته بیاد؟
    مادر با نگاهی تعجب وار میگوید
    یعنی چی خوب همسرته 2 ماه دیگه میخواهی بری خونش برای چی نباید بیاد ببیندت
    و دوباره شروع میکند از ناگفته ها پرسیدن
    چیه دعواتون شده؟ ببین دخترم این چیزا عادیه همه دختر پسرا واسشون پیش میاد اما نباید اینطوری رفتار کنن که
    دیگر انگار صداها انقدر تکراری میشوند که نمیشنوم به سمت اتاق تنهایی هایم میروم
    مادر بلند فریاد میزند
    با تو هستما دختره ی بی فکر زود لباساتو عوض کن
    در را با ضربه ای محکم میکوبم تا اعتراضی کنم به همه ی آفرینش این روزهایم
    بی هدف به سوی تلفن میروم
    شماره را بی هیچ فکری میگیرم
    تندتر و تندتر قلبم شروع به تپش میکند
    الو بفرمایین
    با صدایی لرزان میپرسم
    الو آقای مهدوی؟
    شایان مهدوی؟
    و او با تعجب پاسخ میدهد
    بله شما؟
    قلبم میلرزد تلفن را روی زمین رها میکنم
    همان حس همیشگی همان احساس این روزها

  10. 6 کاربر از پست مفید Mark Benford سپاس کرده اند .


  11. #6
    کــــاش گاهی زنـــدگی هــم كليــد [◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►] داشت...!
    MiSS SAYTA آواتار ها
    وضعیت : MiSS SAYTA آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : ı̴̴̡ ̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı
    نوشته ها : 7,155
    سپاس ها : 10,643
    سپاس شده 16,549 در 4,216 پست
    یاد شده
    در 63 پست
    تگ شده
    در 850 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    خسته نباشي مهران جان ، داستان قشنگي رو شروع كردي ، موفق باشي

  12. #7
    SEYED AMIR آواتار ها
    وضعیت : SEYED AMIR آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : ......
    نوشته ها : 1,732
    سپاس ها : 2,628
    سپاس شده 2,279 در 865 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 494 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    عالی نوشتی دمت گرم
    مشتاقانه منتظر قسمت بعدیش هستم

  13. #8
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    نقل قول نوشته اصلی توسط FERNANDO TORRES نمایش پست ها
    عالی نوشتی دمت گرم
    مشتاقانه منتظر قسمت بعدیش هستم
    سلام مرسی امیر من خودمم منتظرش هستم آخه گاهی لحظه ها هم تو نوشتنش تاثیر میزارن
    یه جورایی منم با خود داستان میرم جلو که احساسات بچه ها رو بفهمم در هنگام خوندنش

  14. کاربر روبرو از پست مفید Mark Benford سپاس کرده است .


  15. #9
    Banned
    Mark Benford آواتار ها
    وضعیت : Mark Benford آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : تهران قزوین
    نوشته ها : 216
    سپاس ها : 112
    سپاس شده 333 در 139 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 0 تاپیک

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    قسمت چهارم:

    ساعت از 9 میگذرد و من هنوز سر به زمین گذاشته و بی هیچ حرکتی به سقف بی رنگ اتاقم خیره ام
    صدای زنگ خانه بیشتر از پیش روانم را پر از اندوه میکند.صدای قدم های پر شتاب مادر را زیر سرم حس
    میکنم جیر جیر باز شدن در هم چشمهایم را از سقف نمیکند.مادر نگاهی غضب آلود میکند
    دختر تو که هنوز آماده نشدی پاشو پاشو بهزاد اومده تو پذیرایی منتظرته
    زیر لب لبخند تلخی میزنم و آه میکشم و با خود میگویم کاش در این انتظار میممرد
    مادر هنوز در حال حرف زدن است حرفهایی که نمیشنوم
    که نگاه سردی را پشتش حس میکنم مادر بر میگردد و میگوید
    ا آقا بهزاد اومدین اینجا ؟ پسرم نمیدونم این چشه حالا که اومدی خودت باهاش حرف بزن
    و زیر گوشی زمزمه میکند از دلش در بیار مثل اینکه از یه چیزی ناراحته
    بهزاد سری به علامت فهمیدن تکان میدهد
    صبر نمیکنم تا مادر پایش را از در بیرون بگذارد سرم گر میگرد چشمهایم را تنگ میکنم
    سر از زمین بر میدارم به دزد عاشقیم نگاه میکنم و فریاد میزنم
    کی به تو اجازه داد بیای تو اتاق من ها؟
    بهزاد هم با خونسردی سرد همیشگی اول با دست به مادرم اشاره میکند که چیزی نیست
    مادر هم سر را بی اختیار از ناراحتی تکان میدهد و از اتاقم دور میشود
    بهزاد قیافه ی مهربان و گول زننده ی همیشگیش را میگرد و لب میگشاید
    عزیز دلم چی شده چرا تو انقدر عصبی هستی حالا من به جهنم مادرتو ناراحت میکنی خانومیه من
    عصبانی تر و پر رنگ تر نگاهش میکنم و میگویم
    صد دفعه گفتم به من نگو خانومت اه
    بهزاد مثل همیشه ساکت و آرام انگار که حرفهایم بی حساب باشد و لج بازانه میگوید
    گلم باشه هر چی تو بگی ولی میشه بگی 10 روز دیگه که رفتیم خونه خودمون باید بهت چی بگم
    نا سلامتی پنج شنبه هفته بعد روز عروسیمونه
    الانم اومده بودم بهت بگم آماده بشی این چند روز بریم واسه خریدا دیر میشه به خدا
    و من خاموش خاموش به خود میگویم 10 روز تا زندانی شدن یک عاشق مانده؟

  16. 3 کاربر از پست مفید Mark Benford سپاس کرده اند .


  17. #10
    SEYED AMIR آواتار ها
    وضعیت : SEYED AMIR آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Aug 2010
    محل سکونت : ......
    نوشته ها : 1,732
    سپاس ها : 2,628
    سپاس شده 2,279 در 865 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 494 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : راز من (داستان دنباله دار)

    من هنوز موندم چرا این مادر اینقدر به دخترش گیر میده !!
    عصاب آدمو خورد می کنه خدا کنه قسمتهای جلو تر مادره یکم بهتر بشه
    وگرنه خودم شخصا به دختره می گم مادرشو بکشه !

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •