سلام مهمان گرامي؛

دوست عزیز ضمن عرض خیر مقدم، با توجه به این که شما به صورت مهمان به انجمن سینماسنتر وارد شده اید براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
مرجع تخصصی سئو سپهر صنعت سهند Navid Mirzaaghazadeh نکاتی در مورد داستان نویسی

CinemaCenter Navigation Bar & SlideShow

دوربین مداربسته , نظارت تصویری , حفاظت پیرامونی , اعلام و اطفاء حریق , شبکه و زیرساخت  طراحی دیتاسنتر , یو پی اس , برق بدون وقفه 

 هوشمند سازی ساختمان , دوربین مدار بسته , طراحی وب سایت , سئو سازی , کابل هلوکیبل , اعلام حریق , پیاده سازی دیتاسنتر

 

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: نکاتی در مورد داستان نویسی

  1. #1
    مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
    SovRan آواتار ها
    وضعیت : SovRan آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
    نوشته ها : 1,334
    سپاس ها : 3,243
    سپاس شده 4,257 در 922 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 725 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    نکاتی در مورد داستان نویسی

    داستان چيست؟



    هنر راهي است براي شناخت دنيا. هنرمند براي آفرينش يک اثر، ابتدا در مرحله «احساس» و سپس «ادراک» چيزي را که وجود ندارد خلق مي‏کند. با اين حساب، صاحب‏نظران،ادبيات را شاخه‏اي از هنر دانسته‏اند که در آن بيان زيبا و متعالي احساس، عاطفه وانديشه انساني به مدد واژه‏ها و جمله‏ها صورت مي‏گيرد. پس مي‏بينيم که ادبياتبرخلاف تصور عده‏اي، به معناي احساس و انديشه‏هاي زيبا نيست. بلکه بيان زيباي اينانديشه‏هاست. در اين ميان، داستان به عنوان يکي از برترين شکلهاي ادبي، مطرح مي‏شودکه مي‏تواند اين مهم را به انجام برساند.

    داستان بيان واقعه‏اي است که در آن يک مجموعه عنصر اساسي مانند شخصيت، زبان،فضا، ساختمان، موضوع، محتوا و ... حضور و نفوذ داشته باشند، بر اساس نيازها و اهدافانساني خلق شده باشد و کارکرد زمان و روشهاي زمان‏بندي در آن نقش انديشمندانه وظريفي يافته باشد.

    به بياني ديگر، داستان، اثري کوتاه است که در آن نويسنده به ياري يک طرح منظم،شخصيتي اصلي را در يک واقعه اصلي نشان دهد؛ طوري که اين اثر بر روي هم تأثير واحديرا القا کند و مخاطب نيز به دريافت خاصي از داستان و تفکرات نويسنده برسد.
    قصه، داستان کوتاه، داستان بلند و رمان، شکلهاي مختلف ادبيات داستاني هستند، کهبنا به شکل، محتوا، موضوع، سبک و ... به انواع و اقسام مختلفي تبديل مي‏شوند. البتهقصد ما فقط پرداختن به داستان کوتاه است که خود پايه اساسي تشکيل داستانهاي بلندترو رمان مي‏باشد. گرچه عمر داستان کوتاه و رمان، کوتاهتر از بقيه اشکال است ولي دربين عموم پذيرفته‏تر و پرطرفدارتر مي‏باشد. اگر داستان کوتاه را يک ساز فرض کنيم،رمان يک سمفوني و مجموعه‏اي از سازهاست. رمان‏نويس شخصيتهايي را انتخاب مي‏کند وآنها را در موقعيتي از اجتماع قرار مي‏دهد، بعد در نتيجه درگيري و کشمکش اينشخصيتها با هم و بر اثر برخورد و اصطکاک آنها با افراد آن اجتماع، وقايع رمان بهوجود مي‏آيد، ولي براي نويسنده داستان کوتاه چنين فرصت و امکاني پيش نمي‏آيد و هرگزمجموعه زندگي شخصيتي تجسم پيدا نمي‏کند. در داستان کوتاه، شخصيت قبلاً پرورش يافتهاست و حال در پيش چشم خواننده منتظر، فقط درگير کاري است که آن کار محتملاً به اوجو لحظه حساس و بحراني خود رسيده، يا در جريان کاري است که قبلاً به وقوع پيوسته امابه نتيجه نهايي خود نرسيده است.

    علاوه بر اين، داستان شالوده هر اثر روايتي و نمايشي خلاق است. در واقع، تماميآثار سينما و تئاتر در هر شکل و شيوه اجرايي، محتاج متني خاص هستند، که در اين متنداستان نقش اصلي دارد و مي‏کوشد در عين سرگرم کننده بودن، آموزنده نيز باشد و پياميرا به مخاطب منتقل کند. گستردگي موارد استفاده داستان و شيوه زيباي آن در بيان هنريو ادبي انديشه‏هاي خاص، موجب شده علاقه‏مندان بسياري به اين کار روي آورند و بهنويسندگي بپردازند، اما بايد توجه داشت يک داستان‏نويس نبايد زندگي را تقليد کندبلکه بايستي از مواد و مصالح آن استفاده کرده و چيزي را که مد نظرش است خلقکند.
    ويژگي يک داستان خوب



    يکي از مشخصات مثبت داستان، اختصار و کوتاهي آن است. يک نويسنده ماهر بايدبتواند با کمترين کلمات، بيشترين مفهوم را القا کند. در واقع او بايد با استفاده ازايجاز و گزيده‏گويي، با زيباترين و کوتاهترين جملات، داستانش را بنگارد، آن هم بازبان و سبک زمان خودش.

    ابتکار، يکي ديگر از اين ويژگيهاست. نويسنده بايد با استفاده از خلاقيت و ابتکارخويش، طرح مناسبي را با پيچهاي لازم پي‏ريزي کند تا بتواند در مرحله بعد به روشني وبا منظوري مشخص و واضح داستان را بنويسد. ساده و روان نوشتن دليل بر کم‏سوادينويسنده نيست، بلکه برعکس نشانگر قدرت او در استفاده از ساده‏ترين کلمات است. مبهم‏نويسي و استفاده از کلمات غير مستعمل، بيانگر آن است که نويسنده خود نيزنمي‏داند که به روشني چه مي‏خواهد بگويد.

    تازگي شيوه پرداخت نيز کمک مي‏کند تا داستان نسبت به آثار مشابه که دارايموضوعهاي يکسان هستند، از جذابيت ويژه‏اي برخوردار باشد. نويسنده بايد سعي کند بااستفاده درست و مناسب از عناصر مختلف و با زاويه ديدي متغاير از ديگر نويسندگاناثرش را خواندني و به يادماندني کند.
    چرا و چطور بنويسيم؟



    به طور مسلم کسي که مي‏خواهد نويسنده شود، با توجه به هدف والاي خويش دست به اينکار مي‏زند. کمتر ديده شده که کسي فقط به خاطر پول و ماديات قلم بزند. خواسته وناخواسته کلماتي که از قلم نويسنده تراوش مي‏کنند، مي‏تواند تأثيرات مثبت و گاهبسيار منفي روي جامعه کتاب‏خوان داشته باشد. پس مطالعه کتابهاي مناسب و آشنايي باتفکرات و عقايد نويسندگان مختلف، هر قلم به دستي را در هر مرحله‏اي ياري خواهد دادو استعدادهاي او را شکوفاتر خواهد کرد.

    از سويي ديگر، اين نويسنده است که بايد شرايط مناسب کارش را بسازد نه اينکهانتظار داشته باشد طي شرايطي ناگهان نويسنده شود. او از درون فرياد مي‏کشد که مننيازمند نوشتن هستم و تنها به اين وسيله است که مي‏توانم با مفاسد زمان خويش مبارزهکنم. پس در واقع اين انگيزه و هدف نويسنده است که او را به نوشتن وادار مي‏کند. انگيزه به صورت جرقه‏اي در ذهن هنرمند ظهور مي‏کند و او را به توليد هنري اثرش راغبمي‏کند. انگيزه ابتدا نويسنده را دگرگون مي‏کند و آنگاه از طريق نوشته‏هاي او مردميک منطقه، شهر و سپس جهاني متأثر مي‏شوند.

    نويسنده بايد خود مورد تأثير واقع شده باشد تا بتواند تأثيرگذار باشد. اگر بهانگيزه‏ها، شکل عمومي و مردمي داده شود آن وقت شاهد خواهيم بود که چگونه مخاطببرانگيخته و متحول مي‏شود.

    اگر نويسنده با توجه به جهان‏بيني اسلامي که بر اساس توازن و تعادل بين زندگيدنيوي و اخروي و بر اساس رنجها و شاديها، زيباييها و زشتيها، دردها، عشقها و شکستهاو غيره است، بنويسد، به درستي افراد اجتماعش را با مشکلات و واقعيات زندگي آشناخواهد کرد. در واقع وظيفه داستان، رساندن خواننده دردمند است به ريشه درد و به علتو راه درمان درد. اعتقاد برخي بر اين است که داستان مي‏تواند در ايجاد ساختمانيمناسب براي زندگي و سرنوشت انسان نقش مؤثر و تعيين‏کننده‏اي داشته باشد. البته تماماينها پيش نمي‏آيد مگر با اراده و تلاش سرسختانه نويسنده و صبوري و پشتکار فراواناو.

    يک نويسنده مردمي چون مي‏داند داستان لطيف‏کننده روح مخاطب است در جهت ادراکدردهاي مشترک، و نه غفلت از واقعيت و غرق شدن در لذات و خيالات؛ پس مي‏کوشد از مردمبراي مردم بنويسد، به ميان جمع برود، به حرفهاي مردم گوش بسپارد و به اعمال و گفتارآنها در مکانهاي مختلف دقت نمايد و به معناي واقعي، زندگي ديگران را به قصد آگاهي وآشنايي بيشتر مطالعه کند، سپس در خلوت خويش روي شخصيتها و حوادث داستان کار کند وبه خلق اثرش بپردازد. در اين صورت، با اينکه نويسنده در جمع است ولي هميشه تنهاست ومصداق اين حديث است که «در ميان مردم باش و با آنان نباش.» با اين شيوه حتي مي‏توانبه سوژه‏ها و طرحهاي بکري دست يافت و با ابتکار، داستانهاي زيبايي نوشت. اين کارعلاوه بر تمام محاسن و فوايد عمومي، مي‏تواند براي نگارنده نوعي تصفيه و تزکيه نفسبه همراه داشته باشد و او را به قيام در مقابل نفس اماره وا دارد، چرا که وي باقصدي الهي، همنوعانش را ياري مي‏دهد و خود نيز به پالايش روحي مي‏رسد.

    مي‏توان اين طور برداشت کرد که اين عاطفه قوي نويسنده است که او را به سوي يکيشدن با مردم و شخصيتهايي که خلق مي‏کند، مي‏کشاند. البته اين به معني احساساتي بودننيست چرا که احساس تأثيرپذيري مستقيم و آني است، اما عاطفه رابطه غير عقلي انسان باپيرامونش است که به طور عميق و استوار با عوامل و مسايل مختلف برقرار مي‏شود.
    ویرایش توسط SovRan : 08-13-2010 در ساعت 11:20

    کاش می شد که کسی می آمد/ باور تیره ما را می شست
    و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست

    اخم بر چهره بسی نا زیباست/بهترین وقت همان لبخند است

    کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم


    تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

    که هنوز انسانیم...


  2. 4 کاربر از پست مفید SovRan سپاس کرده اند .


  3. # ADS
     

  4. #2
    مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
    SovRan آواتار ها
    وضعیت : SovRan آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
    نوشته ها : 1,334
    سپاس ها : 3,243
    سپاس شده 4,257 در 922 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 725 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نکاتی در مورد داستان نویسی

    طرح، پايه اصلي

    طرح داستان، چارچوب، اسکلت يا فشرده داستان است، که به اسامي پيرنگ، پلات، الگو و ... ناميده مي‏شود. پيرنگ، پايه و اساس ساختمان داستان است و وابستگي موجود ميان حوادث داستان را به طور عقلاني تنظيم مي‏کند. قوت طرح بستگي به منطقي بودن علت بروز حوادث و اعمال شخصيتها دارد. يعني اگر حادثه‏اي در داستان به طور اتفاقي ايجاد شود و بقيه داستان بر اساس همان اتفاق پرداخت شود، به طور حتم با يک داستان ضعيف سر و کار داريم. به طور مثال اگر در داستان، شخصي مشکل مالي داشته باشد و به هيچ طريق نتواند کاري از پيش ببرد، ظهور ناگهاني و اتفاقي يک دوست قديمي و يا آدمي خيّر در اين ميان، يک تصادف داستاني است و خواننده ديگر بقيه داستان را باور نمي‏کند، چرا که انتظار دارد، آن شخص بنا به انگيزه‏ها و دلايلي در صدد کمک به اين مرد محتاج باشد.
    براي نوشتن طرح ابتدا بايد اصل ماجرا در ذهنمان شکل بگيرد، سپس شخصيت اصلي را خلق کنيم تا براي اين شخص، حادثه‏اي اتفاق بيفتد و سپس به زمان و مکان وقوع حادثه اشاره کنيم. پس با اين تعريف، طرح، يک پيش‏نويس کوتاه است که به اين چهار مورد با ذکر علل آن مي‏پردازد. بعد از اينکه طرح در ذهن نويسنده و يا روي کاغذ نوشته شد، او با توجه به قوت کارش داستان خود را مي‏نويسد. اما بايد توجه داشت که طرح در خدمت پيام داستان باشد نه اينکه طرح چيز ديگري را دنبال کند و پيام حرف ديگري بزند. مثلاً اگر قصد داريد به علل ترس کودکان بپردازيد و آن را نفي کنيد، نبايد طرحي انتخاب نماييد که بچه در آن بعنوان يک قهرمان معرفي شود و يا اينکه درس‏نخوان شناخته شده و به تنبلي او اشاره کنيد. بايد طرح طوري پيش برود که بر ترس کودک بيشتر صحه بگذارد و با حوادث فرعي ديگر، اين حادثه بيشتر تشديد شود. اگر طرح در خدمت کامل پيام داستان باشد، تمامي حوادث و اشخاص اضافي حذف مي‏شوند و طرح يک دست و منسجم مي‏گردد.
    با اين حساب معلوم است که نبايد طرحي پيش‏پا افتاده را که حادثه مهمي در آن ديده نمي‏شود، اصل کار قرار داد. بلکه طرح بايد تا حد امکان بکر باشد و کشش لازم را براي پرداخت داستان دارا باشد. همچنين کامل و روشن بوده و قابل باور باشد و رشته حوادث منظمي داشته باشد که بتواند در جاي خود به اوج برسد و پيام داستان را مشخص کند.
    پيرنگ بر اساس آشفتگي وضعيت و موقعيتهاي داستان نيز بنا مي‏شود. به فرض شخصيت اصلي ما در خود و يا ديگران چيز غير عادي کشف مي‏کند و همين آگاهي موجب بروز کنشها و واکنشهايي در او مي‏شود. در واقع بهم خوردن تعادل عادي زندگي و ايجاد يک موقعيت جديد براي شخصيت، آغاز يک داستان و طرح جديد است. به بياني ديگر، داستان از آنجا آغاز مي‏شود که تعادل به هم مي‏خورد، و آنگاه خاتمه مي‏گيرد که تعادل قبلي دوباره برگردد و يا اينکه تعادل تازه‏اي در زندگي شخص ايجاد شود. به طور نمونه، شخصي که زندگي عادي خود را پشت سر مي‏گذارد ناگهان متوجه مي‏شود که با يک بيماري خطرناک روبه‏رو است. در چنين حالتي موقعيتي تازه خلق شده و روال زندگي شخص به هم مي‏خورد. حال اين بيمار طي اقداماتي جان خويش را نجات مي‏دهد و دوباره تعادل به زندگيش برمي‏گردد. با اين حساب موضوع داستان هم بايد حاوي نوعي عدم تعادل باشد تا طرح کامل پي‏ريزي شود.

    درونمايه چيست؟

    داستان وقتي مي‏تواند داستان خوبي باشد که ساخت و ترکيب عناصر تشکيل دهنده‏اش وحدت داشته باشد و همه عناصر آن به هم وابسته باشد. اين خصوصيت يعني ايجاد هماهنگي و وحدت بر عهده درونمايه است و درونمايه تمام عناصر داستان را انتخاب مي‏کند. البته درونمايه که بن انديشه، تم، مضمون، محتوا و بن‏مايه نيز ناميده مي‏شود، نبايد مستقيم عنوان شود، بلکه بايد به طور غير محسوس در افکار و عواطف و تخيلات شخصيت گنجانده شود و خواننده از اين طريق به فکر اصلي داستان پي ببرد.
    درونمايه هر اثري را مي‏توان از طريق تغيير و تعبير شخصيت اصلي داستان تشخيص داد؛ حتي مي‏توان به نوعي با اين کار به جهت فکري و ادراکي نويسنده نيز پي برد، چرا که او ايده و مفهوم کارش را در درونمايه مي‏گنجاند و محتواي کلامش را در آن آشکار مي‏کند. در واقع مي‏توان اين طور برداشت کرد که اين فکر اصلي چون رودي در بستر داستان جاري است، رودي که ساير عناصر داستان، از جمله شخصيتها در آن شنا خواهند کرد.
    پس هر موضوع و طرحي حاوي يک فکر و ايده اصلي است که نويسنده عمدا به خاطر روشن شدن آن فکر، داستان را نوشته است.
    موضوع، سوژه، مايه
    موضوع بر اساس ايجاد يک حس دروني و گسترش آن فکر و احساس به وجود مي‏آيد. در ابتدا يک محرک بيروني نويسنده را برانگيخته مي‏کند و انگيزه‏هاي دروني او را بيدار مي‏نمايد. به طور مثال، داستان‏نويس از دوستي مي‏شنود که يک فرد نيکوکار زندگي بيماري را نجات داده و کليه‏اش را به او بخشيده است. با شنيدن اين سخن، حس انسان‏دوستي به نويسنده دست مي‏دهد و مايه و طرح داستان در ذهنش شکل مي‏گيرد.
    موضوع، اولين جرقه و بذر درخت داستان است که بايد در باغچه ذهن نويسنده به وسيله قوّتي که به آن داده مي‏شود رشد کند. اگر موضوع را در حکم بذر بگيريم، طرح، تنه و شاخه‏هاي درخت است و پيام، ميوه آن.
    بعضي از نويسندگان موضوع را شامل سه بخش درونمايه، کشمکش و پيام دانسته‏اند. به فرض، اگر موضوع ما در مورد شخص دروغگويي باشد که عاقبت رسوا مي‏شود، فکر اصلي و درونمايه دروغ است، رسوايي شخص دروغگو پيام و تضاد بين شخصيت و راستي و حقيقت، کشمکش موضوع است.
    برخي نيز بر اين باورند که در موضوع و يا سوژه، فقط کافي است که به علت، قصد و انگيزه اشاره کنيم. به طور مثال مردي به علت فقر و به انگيزه به دست آوردن پول و خوشبختي، به قصد دزدي از ديواري بالا مي‏رود.
    به هر حال تمامي اين مفاهيم، معاني مشترکي را در پي دارد و موضوع به طور کلي شامل پديده‏ها و حادثه‏هايي است که داستان را مي‏آفريند و درونمايه را به تصوير مي‏کشد.
    از يک درونمايه مشترک مي‏توان موضوعات متفاوتي را برداشت کرد. مثلاً عشق، يک درونمايه است که مي‏توان موضوعات زير را از آن استنباط کرد. عشق مادري به فرزندش باعث مي‏شود که او جان خود را فدا کند. سربازي به خاطر عشق به وطنش در جنگ پايش را از دست مي‏دهد. محکوم به مرگي، به خاطر عشق به زندگي سعي در فرار از زندان دارد و ...
    چطور موضوع‏يابي کنيم؟
    موضوع به وفور در محيط اطراف و يا در حالات دروني خود نويسنده يافت مي‏شود. هر شخصي مي‏تواند بر اساس خاطرات و تجربياتي که پشت سر گذاشته، داستان بنويسيد. اگر داستان‏نويس مبتدي نتواند براي شروع با اين تجربيات کم، داستاني خلق کند، احتمالاً با تجربيات فراوان نيز کاري نخواهد کرد.
    حضور در مکانهاي خاص، مثل محله‏هاي قديمي دوران کودکي، مدرسه دوران تحصيل، گورستان، آسايشگاه، زندان، جنگل، بيمارستان و ... باعث برانگيختگي حس نويسنده مي‏شود. البته اين مکانها و حضور در آن و صحبت با افرادي که در آنجا هستند، موضوعات مختلفي را به ذهن متبادر مي‏کند که اکثر آنها قبلاً
    توسط نويسندگان ديگري پرداخت شده‏اند. در چنين مواقعي نبايد ترس به دل راه داد. موضوع واحد باعث نمي‏شود که داستان شما تکراري شود. شما بايد بتوانيد با نگاهي نو به اين سوژه تکراري، داستاني جذاب خلق کنيد. يک نويسنده هنرمند در ابتدا طوري به اطرافش نگاه مي‏کند که گويا براي اولين بار است با آن پديده‏ها روبه‏رو مي‏شود. در واقع، تمام شناختها و تعاريف گذشته را به دور مي‏ريزد و با ديدي نو و احساسي تازه به قضايا مي‏نگرد، که در نتيجه متوجه حرف جديدي براي گفتن مي‏شود. به فرض داستانهاي زيادي در مورد افراد معتاد نگاشته شده است که در اکثر آنها به متارکه معتاد و آوارگي فرزندانش اشاره شده است. حال يک نويسنده خلاق و مبتکر مي‏تواند فقط به حالات دروني و مشکلات روحي و رواني اين شخص بپردازد و عوالم خيال‏انگيز او را توصيف کند و سپس به پوچي آن اشاره نمايد. داستان‏نويس ديگري مي‏تواند از ديد فرزند او به قضيه نگاه کند و ديگري از ديد يک مأمور مبارزه با مواد مخدر و يا فروشنده مواد و يا پرستاري که از معتاد مراقبت مي‏کند و غيره.
    البته گاه بعضيها بدون قصد قبلي و پي‏ريزي طرح و موضوعي خاص فقط با يک بهانه کوچک و با يک حس دروني اقدام به نوشتن مي‏کنند، در اين موارد قلم خودبه‏خود پيش مي‏رود و داستان رشد مي‏يابد البته در مرحله‏اي از کار بايد به طور آگاهانه اين داستان را مورد ارزيابي قرار داد و دوباره بازنويسي کرد.
    يکي ديگر از شيوه‏هاي يافتن موضوع، خلق کردن يک شخصيت جديد است. شما بنا به علايق و سبک نوشتاري خودتان يک شخص فرضي را مد نظر قرار مي‏دهيد سپس حادثه و مشکلي براي اين شخص در نظر مي‏گيريد و کشمکشهاي احتمالي را پيش‏بيني مي‏کنيد و در ضمن پيام کار را براي خودتان مشخص مي‏کنيد. به اين طريق طرح ابتدايي کار ريخته شده و شما مي‏توانيد با کمي فکر و مطالعه در مورد آن حادثه خاص داستان را بنگاريد.
    ویرایش توسط SovRan : 08-13-2010 در ساعت 11:19

    کاش می شد که کسی می آمد/ باور تیره ما را می شست
    و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست

    اخم بر چهره بسی نا زیباست/بهترین وقت همان لبخند است

    کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم


    تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

    که هنوز انسانیم...


  5. 4 کاربر از پست مفید SovRan سپاس کرده اند .


  6. #3
    مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
    SovRan آواتار ها
    وضعیت : SovRan آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
    نوشته ها : 1,334
    سپاس ها : 3,243
    سپاس شده 4,257 در 922 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 725 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نکاتی در مورد داستان نویسی

    ساختار
    عملکرد کليه عناصر داستان به تأثير رواني واحدي مي‏انجامد که از ساختار داستانناشي مي‏شود و خواننده را متأثر مي‏کند. در واقع زيربنا و شکل اصلي ارايه هرنوشته‏اي، طرح ساختار آن است. ساختار با زاويه نگرش، نقاط عطف و نحوه استفادهنويسنده از زمان مشخص مي‏شود. به بياني ديگر ساختار، شيوه بيان رويدادهاي داستاناست و شامل اصول و قواعد مشخصي است که به منظور ايجاد حالات و اثراتي خاص بايد بهکار برده شود تا آن نتايج دلخواه به دست آيد. در شکل کلي مي‏توان اين طور برداشتکرد که داستان از تخيل نويسنده نشأت مي‏گيرد و ساختار شامل تمهيدهايي است که برايمؤثر افتادن اثر نويسنده و پيام داستان تخيلي او به کار گرفته مي‏شود.
    در بررسي ساختار داستان، هيچ کدام از عناصر و اجزاي داستان بر ديگري رجحانندارند، زيرا هر يک، کارکردي مخصوص به خود دارند. استفاده درست از اجزاي داستان،ساختار را انسجام بخشيده و آن را به قوّت مي‏رساند. در واقع هماهنگي و عملکرد درستعناصر داستان، طوري که تأثير رواني خاصي روي خواننده بگذارد، حکايت از ساختاري درستدارد.

    وحدتها

    يکي از مباحثي که علاوه بر ديگر عناصر داستان در بحث ساختار عنوان مي‏شود، رعايتوحدتها است. هر اثر بايد از وحدت عمل، زمان و مکان برخوردار باشد. يعني بايد داستانطرح مشخصي داشته باشد که همان وحدت عمل است، سپس اين عمل در يک محدوده زماني خاصانجام شود که وحدت زمان ايجاد مي‏شود و اين عمل بايد در مکاني مشخص واقع شود کههمان وحدت مکان است.
    نويسنده با ياري وحدتها بايد در کوتاهترين مدت خواننده را به درون داستان بکشاندو او را با حوادث و اشخاص آشنا کند. پس نويسنده ماهر، هرگز طرح داستانش را بيهودهگسترش نمي‏دهد و به وقايع و اعمالي که به داستان مربوط نمي‏شوند، نمي‏پردازد، بلکهحرفش را همراه با ايجاز و بدون حاشيه‏پراکني در محدوده زماني و مکاني مشخص واقعهداستاني، پرداخت مي‏کند.
    علاوه بر رعايت وحدتها، بحث تقسيم داستان به سه بخش آغاز، تنه و پايان، پيشمي‏آيد. آغاز داستان، يعني جايي که نويسنده در آن مقدمه‏چيني کرده و شخصيتها رامعرفي مي‏کند و مکان و محيط را مشخص مي‏نمايد. پس در «آغاز» هنوز اتفاقي نيفتادهاست و همه چيز راکد است.
    «ميان» و يا «تنه» داستان، مهمترين بخش است. در اين قسمت عدم تعادل و آشفتگيايجاد شده و بحران به وجود مي‏آيد و کار به اوج مي‏رسد. نحوه مبارزه شخصيت با مشکلشتماما در اين بخش پرداخته مي‏شود.

    مرحله «پايان»، زمان حل شدن مشکل و گره‏گشايي است. اگر فرض کنيم داستاني 5 صفحهباشد، بايد يک صفحه آن به آغاز و يا مقدمه اختصاص پيدا کند و يک صفحه به پايان و سهصفحه ديگر به اصل ماجرا بپردازد. البته اين شکل کلاسيک و سنتي قضيه است. هر چه شروعو پايان داستان کوتاهتر باشد و بر ميانه آن افزوده شود، داستان جذابتر و پرمحتواترخواهد بود. حتي گاهي اوقات مقدمه کاملاً حذف شده و داستان درست از حادثه و تنهداستان شروع مي‏شود. مانند داستانهاي پليسي که يک راست مي‏روند سر اصل مشکل. البتهاگر نوشتن مقدمه براي نويسنده مهم باشد، وي بايد سعي کند آغاز داستانش خسته کنندهنباشد، بلکه برعکس، به اين طريق رغبت خواننده را برانگيزاند و با معرفي شخصيتها،شروع عمل داستاني، گفتگو و يا توصيف زمان و مکان وقوع داستان، اثرش را آغاز کند،ولي بايد توجه داشت که اين سه قسمت کاملاً در هم تنيده شود و نويسنده و خوانندهعادي نتواند شروع و پايان اين قسمتها را مشخص کند.

    بايد توجه داشت که ساختار داستان، طولاني بودن آن را هم مشخص مي‏کند. طول داستانبايد به اندازه‏اي باشد که با توجه به عناصر انتخاب شده، پس از يک سلسله مراحل،قهرمان را از بدبختي به نيکبختي برساند و يا بالعکس. اين اندازه براي داستان کوتاهکافي است و نويسنده مجاز نمي‏باشد با استفاده از کلمات و توصيفات زيبا ولي بيجاداستانش را طولاني کند. از ديگر سو، ساختار و فرم داستاني، مکمّل يکديگر هستند واگر فرمي نباشد، ساختار قوام نمي‏يابد. فرم مقوله‏اي ابداعي است که در حوزه خلاقيتنويسنده مي‏گنجد و او فرمي ارايه مي‏دهد که نتيجه يک ساختار مستقيم است که خوانندهپس از مطالعه چنين داستاني احساس رضايت مي‏کند.

    پرداخت

    پرداخت به معناي تميز کردن، برق انداختن و آرايش کردن چيزي است. وقتي گفتهمي‏شود چيزي را آرايش کرده‏اند يعني چيزي به آن افزوده‏اند، و وقتي کلمه پيرايش بهکار مي‏رود، يعني چيزي از داستان کم مي‏شود. نويسنده به آرايش اثرش مي‏پردازد وويراستار که کارش ويرايش ادبي و محتوايي اثر است، داستان را پيرايش مي‏کند. به ديگرسخن، اگر طرح داستان مانند يک طرح مدادي باشد، رنگ‏آميزي آن طرح، پرداخت داستاناست. پرداخت بايد در خدمت پيام داستان باشد و به گونه‏اي القا شود که خواننده درهنگام خواندن آن، فضا و عناصر تشکيل دهنده را ببيند و بشنود و حس کند.
    براي پرداخت يک اثر، بايد با اطلاعات کافي در باره آن موضوع، وارد عمل شد و باتوجه به عناصر داستاني، اثر را پرداخت کرد. تازه بعد از اينکه پرداخت اوليه تمامشد، بايد آن را بارها و بارها مورد بررسي قرار داد و کلمات و جملاتي را به آنافزوده و يا کاست تا اينکه با يک پرداخت نهايي، کار، پختگي لازم
    را پيدا کند. در بررسي مجدد داستان، نويسنده بايد به روشن و واضح بودن طرح کارخود توجه کند. دقت نمايد که آيا مقدمه و تنه داستانش با هم پيوند خورده‏اند يا نه. اشخاص را بررسي کند. به منطقي بودن بحرانها و مشکلهاي داستان توجه کند. بهپاراگراف‏بندي و نقطه‏گذاري درست اثرش بينديشد. در واقع، پرداخت بايد در خدمت فضايکلي و پيام داستان باشد. نويسنده مي‏تواند با پرداخت، ضمن آنکه روح و زندگي را درداستانش مي‏دمد، به راحتي خواننده را به سمت و جهتي که مي‏خواهد، سوق دهد.

    پيام

    پيام، يک جمله خبري است که قصد و غرض نويسنده را از نوشتن داستان مشخص مي‏کند. يعني اگر از نويسنده‏اي بپرسند: پيام کار تو چيست؟ بايد يک جمله که در هيچ کجايداستان مستقيما به آن اشاره نشده است را عنوان کند. پيام، حرف اصلي موضوع است وهمان چيزي است که داستان به خاطر آن نوشته مي‏شود و نويسنده، تمام قصدش اين است کهخواننده حتما به آن پيام پنهاني پي ببرد. يعني با اينکه پيام بايد در همه جايداستان حضور داشته باشد ولي نبايد حس گردد، درست مثل شکري که در يک ليوان آب ريختهمي‏شود. همه جاي آب شيرين است ولي نمي‏توان شکر را در جايي از آب نشان داد. بلکهشکر چون پيام در آب و يا همان اثر داستاني حل شده است. پس در داستان هم بايد ازتمام عناصر پي به پيام برد ولي جايي چيزي به اسم عنصر پيام پيدا نکرد. همان طور کهبعد از خوردن شربت، فقط احساس شيريني در ما باقي مي‏ماند.
    پيام يکي از مهمترين عناصر داستان است که ديگر عناصر بر محور آن مي‏چرخد. داستان‏نويس انديشه‏اش را که حاصل جهان‏بيني اوست، از طريق داستان و حرفي کهمي‏خواهد بزند، به خواننده ابلاغ مي‏کند. پيام، حاصل انديشه نويسنده است نه تخيلاو. نويسنده با استفاده از تخيلش، پيامش را که حاصل انديشه‏اش است، بازگو مي‏کند. پس هر اثر خيالي مي‏تواند پيامي مثبت و واقعي داشته باشد.
    البته پيام هر اثري بستگي به قالب و فرم همان اثر هم دارد. به فرض، حرف هنرمندبايد گنجايش داستان کوتاه، داستان بلند، رمان، فيلمنامه و يا نمايشنامه و ديگر آثارهنري او را داشته باشد. به طور مثال شايد بشود پيام را تنها با يک عکس تأثيرگذارمنتقل کرد و گاه احتياج هست که از يک سري رمان چند جلدي سود جست.
    قوت و ضعف داستان براي انتقال پيام آن، وابسته به انتخاب صحيح اشخاص و حوادثمربوط به آن اشخاص است. اگر نويسنده بيراهه برود و اشخاص داستان کارهايي انجام دهندکه به هيچ وجه به پيام اثر مربوط نمي‏شوند، خواننده هرگز پي به منظور نويسندهنخواهد برد. پيام موجب مي‏شود که نويسنده از همان ابتداي اثر، حوادث را منطقيانتخاب کند و براي نوشتن وقايع، دنبال علت معلوم و مشخصي باشد.

    سبک

    راه و روش هر هنرمند براي بيان تفکرات و عقايدش سبک کاري او است. در يک اثرداستاني راه و رسمي که نويسنده براي انتقال پيامش به کار مي‏برد و باعث مي‏شود کهاز واژگان و ساختمان دستوري خاصي استفاده کند، همان سبک است. به ديدي ديگر، سبک،آرايش کلمات است به طريقي که بهتر فکر و انديشه نويسنده را آشکار کند. سبک،جهت‏دهنده و تنظيم‏کننده وحدت بافت و ساختار هر اثر ادبي است. البته نبايد سبک وتکنيک را با هم اشتباه گرفت. سبک جزئي از تکنيک است چرا که تکنيک و يا فن، همهروشها و تمهيدهايي است که نويسنده براي ايجاد ساختار ادبي داستان به کار مي‏گيرد کهشامل تنظيم پيرنگ يا طرح، مفاهيم شخصيت‏پردازي، مشخص کردن زاويه ديد و استفاده ازنماد و تمثيل و غيره مي‏شود.
    سبکها داراي انواع و اقسام مختلفي هستند. به فرض سبک فلسفي، سبک عاميانه، سبکدرباري، سبک عاطفي، سبک ادبي، سبک گزارشي و ... از اين نوع مي‏باشند.
    اما عمده تقسيم‏بندي سبکها، مربوط به سبکهايي است که از قرنها پيش در اروپاپايه‏ريزي شده است، مانند سبک کلاسيک، رمانتيک، رئاليسم، سوررئاليسم، اکسپرسيونيسم،کوبيسم و ... که در همه آثار هنري مشترک هستند. از آن جايي که شناخت و بررسي هرکدام از اين سبکها خود مبحثي جداگانه است و در داستان کوتاه احتياج چنداني بهاستفاده از آنها نيست، ما هم فقط به ذکر اسامي آنها بسنده مي‏کنيم. اما به يادداشته باشيد که نويسنده درک خود را از هستي، در سبک کاريش دخيل مي‏کند، پس بهاندازه تمام هنرمندان مي‏توان سبکي جداگانه يافت. سبک ادبي از ذهن و انديشه نويسندهو يا شاعر مايه مي‏گيرد و آنچه بدان سبک رنگ فردي مي‏دهد، نگرش و بينش هنري صاحبسبک است.

    کاش می شد که کسی می آمد/ باور تیره ما را می شست
    و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست

    اخم بر چهره بسی نا زیباست/بهترین وقت همان لبخند است

    کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم


    تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

    که هنوز انسانیم...


  7. 3 کاربر از پست مفید SovRan سپاس کرده اند .


  8. #4
    مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
    SovRan آواتار ها
    وضعیت : SovRan آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
    نوشته ها : 1,334
    سپاس ها : 3,243
    سپاس شده 4,257 در 922 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 725 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نکاتی در مورد داستان نویسی

    نام داستان
    نويسنده به وسيله عنوان و نام اثرش است که آن را از آثار ساير نويسندگان جدامي‏کند. پس اگر اثري عنوان نداشته باشد، مانند انسان بي‏هويتي است که نمي‏توان آنرا از ديگران تشخيص داد. البته بر سر زمان انتخاب عنوان هنوز بحث مي‏باشد، ولي خوباست که نويسنده بعد از پايان داستانش به تخيل خويش قدرت آزادي دهد تا انديشه‏اش ازآميزه وقايع و شخصيتها، نامي را الهام بگيرد. پس بهتر است در آخر کار و بعد ازپرداخت نهايي، نام را انتخاب کرد، گرچه برخي از نويسندگان از همان اول عنوان رابرمي‏گزينند و گاه حتي براي عنوان دلخواهشان داستان مي‏نويسند!
    به هر حال، يک عنوان خوب بايد کوتاه و لطيف باشد، طوري که فکر خواننده رابرانگيزد و او را به فکر ببرد که حتما با موضوع جالبي روبه‏رو خواهد شد. علاوه براين، بايد اسم داستان گيرا باشد و در يک نگاه کلي با توجه به موزون و آهنگين بودنش،نگاه مخاطب را تسخير کند. اما بايد توجه داشت که اين عنوان نبايد طرح داستان و ياگره و نحوه گره‏گشايي را لو دهد. همچنين بايد از اسامي تکراري و کهنه اجتناب کرد. از سويي، ديگر بايد از همان آغاز توجه داشت که نام داستان يک ساز نزند و موضوعداستان، سازي ديگر. در هر کجاي داستان که عنوان به خاطرتان رسيد، بايد به هماهنگي وتطبيق آن با موضوع بينديشيد و با احتساب تمام جوانب، اسمي مناسب برگزينيد.


    زاويه ديد چيست؟

    زاويه ديد از لحاظ معناي اصطلاحي اين مفهوم را در بر دارد که «راوي کيست؟» و يا «داستان را چه کسي تعريف مي‏کند؟» به بياني ديگر، زاويه ديد يا زاويه روايت، نمايش‏دهنده شيوه‏اي است که نويسنده به آن طريق مصالح و مواد داستان خود را به خواننده ارايه مي‏دهد و رابطه خود را با داستان نشان مي‏دهد. سازمان‏بندي داستان در گرو زاويه ديد است و آن تأثير مستقيمي بر ساير عناصر داستان دارد. در واقع، شخصيت‏پردازي، گسترش و تکوين طرح يا پيرنگ، بافت کلام، شيوه نگارش، تحول و دگرگوني، صحنه‏پردازي و غيره، تحت تأثير انتخاب زاويه ديد مشخصي، پرداخت مي‏شود. به طور کلي زاويه ديدها به دو بخش دروني و بيروني تقسيم مي‏شوند.
    زاويه ديد دروني
    در اين زاويه ديد، گوينده يکي از شخصيتهاي داخلي داستان است، حال مي‏خواهد اين فرد، شخصيت اصلي داستان باشد و يا شخصيتي فرعي. در اين موارد داستان از زاويه ديد اول شخص گفته مي‏شود. به طور مثال، جمله‏اي را از ديد اول شخص ذکر مي‏کنيم «به آهستگي وارد اتاق شدم و روي صندلي نشستم ...». حال احتمال دارد گوينده اين جمله قهرمان و شخص اول داستان باشد و يا شخصيت کم‏اهميت‏تري که فقط شاهد وقايع داستان بوده است و فقط ماجراي شخصيت اصلي را براي خواننده تعريف مي‏کند.
    برخي از نويسندگان در بخش زاويه ديد دروني، علاوه بر ديد اول شخص، به زاويه ديد ديگري به نام دوم شخص نيز معتقدند. البته اکثريت، اين زاويه ديد را منتج از زاويه ديد اول شخص مي‏دانند و نام جداگانه‏اي به آن نمي‏دهند، چرا که معتقدند در اين حالت، اول شخص فقط خودش را مخاطب قرار مي‏دهد و فاعل کار هم، او است. اگر بخواهيم جمله پيشين را دوباره مثال بزنيم داريم که «به آهستگي وارد اتاق شدي و روي صندلي نشستي ...» در جمله اول فاعل «من» است و در جمله دوم فاعل «تو» مي‏باشد. با انتخاب اين گونه زاويه ديد، نويسنده به داستانش حالتي مرموز و خيالي مي‏دهد و جملات را از حالت مستقيم‏گويي اول شخص خارج مي‏کند. گاه زاويه ديد به راستي همان اول شخص است و اين راوي است که ديگر شخصيتها را از ديد دوم شخص توصيف مي‏کند. «به آهستگي وارد اتاق شدي و روي صندلي نشستي و من به چهره رنجور تو نگريستم.»

    زاويه ديد بيروني

    در اين نوع زاويه ديد، افکار و اعمال و ويژگي شخصيتها از بيرون داستان تشريح مي‏شود. يعني فردي که هيچ گونه نقشي در داستان ندارد و در واقع خود نويسنده است، مطالب را نقل مي‏کند. به عبارت ديگر، فکري برتر از اشخاص داستان، از خارج، شخصيتها را رهبري مي‏کند. اين زاويه ديد به دو بخش، داناي کل معدود و داناي کل غير معدود يا مداخله‏گر تقسيم کرد.
    در داناي کل غير معدود، راوي همان نويسنده است که به تمام مسايل و اتفاقات گذشته و آينده آگاهي دارد. وي حتي گاه در حکم يک منتقد و يا مشوق وارد داستان شده و شخصيتها را مخاطب قرار مي‏دهد و گاه حتي ديگر شخصيتها نيز علاوه بر نويسنده از زاويه ديد خود بخشي از داستان را روايت مي‏کنند. رمانهاي مشهور «بابا گوريو» اثر بالزاک و «کليدر» اثر محمود دولت‏آبادي و يا «جنگ و صلح» اثر تولستوي، با اين زاويه ديد نوشته شده‏اند.
    در داناي کل معدود، گرچه گوينده داستان همان نويسنده است، ولي او با تمهيدي خود را پشت سر يکي از شخصيتها پنهان کرده و از ديد او داستان مي‏گويد و جنبه بي‏طرفانه‏اي به وقايع تلخ داستانش مي‏دهد. در چنين حالتي راوي فقط مي‏تواند با استناد به ديده‏ها و شنيده‏هايش سخن بگويد و اجازه ندارد چون داناي کل نامعدود پراکنده‏گويي کند و از ناديده‏هايش حرفي بزند. رمان «سووشون» اثر سيمين دانشور نمونه‏اي از اين نوع زاويه ديد است. در اين رمان خواننده از طريق احساسات و افکار راوي، ديگران را مي‏شناسد و با ماجرا درگير مي‏شود. حال اگر بخواهيم جمله پيشين را دوباره مثال بزنيم، در زاويه ديد سوم شخص که فاعل «او» مي‏باشد، جمله به اين صورت در مي‏آيد: «به آهستگي وارد اتاق شد و روي صندلي نشست.» حال راوي مي‏تواند نويسنده و يا سوم شخصي ناظر و شاهد بر ماجراي داستان باشد.

    مزايا و معايب زاويه ديد اول شخص

    وقتي بخواهيم داستاني عجيب و غريب بنويسيم، طوري که خواننده حرف ما را باور کند، از زاويه ديد اول شخص بهره مي‏جوييم. در اين شکل، داستان از زبان کسي نقل مي‏شود که خود نيز در ماجرا سهيم است. در رمان «روبينسون کروزو» راوي همان قهرمان است و بالعکس. از سويي ديگر، وقتي بخواهيم تجربيات و احساسات هيجان‏انگيز را از صميم قلب بيان کنيم و با صميميت تمام، داستان را روايت کنيم از ديد اول شخص، داستان را مي‏نويسيم. در چنين روشي، ضمير اول شخص «من» همچون سيماني، در لابه‏لاي مصالح داستان، وحدت و هماهنگي اثر را
    استحکام مي‏بخشد. به همين خاطر است که اغلب نويسندگان از اين روش استفاده مي‏کنند. زاويه ديد اول شخص و يا من راوي، سخت‏ترين و در عين حال زيباترين شيوه روايت است که مي‏تواند مسايل عاطفي و احساسي را به خوبي بيان کند. به فرض، موفقيت اثر «بابا لنگ‏دراز» به خاطر استفاده مناسب آن از زاويه ديد اول شخص است. اگر زاويه ديد سوم شخص بود، هرگز خواننده اين به اندازه احساس صميميت نمي‏کرد.
    و اما معايبي که اين زاويه ديد در بر دارد اين است که شخصيت فقط مي‏تواند از عقايد و افکار خود سخن به ميان آورد و از تشريح خصوصيات دروني و انديشه‏هاي ديگران عاجز است و يا اينکه فقط مي‏تواند آنها را حدس بزند. در واقع، اول شخص، هرگز نمي‏تواند به طور قطع نظر بدهد که فلان شخصيت چنين تصميم مشخصي دارد يا نه؟ زيرا که وي بر جسم و روح او تسلط ندارد و فقط از روي کردار و گفتارش مي‏تواند به افکارش پي ببرد. پس ايجاد محدوديت و عدم تحليل افکار ديگران از عيبهاي مشخصه اين زاويه ديد است.
    از سويي ديگر، راوي اول شخص فقط مي‏تواند از درون خودش به خارج نگاه کند و هرگز نمي‏تواند و نبايد از بيرون روي خودش قضاوت کند و خصوصيات ظاهري خويش را توصيف کند. وي فقط مي‏تواند با اعمال و افکارش خواننده را متقاعد کند که چگونه شخصيتي دارد. از جهتي ديگر، اين سؤال نيز براي خواننده ايجاد مي‏شود که چطور راوي مي‏تواند به اين خوبي و با اين نثر رسا داستان را حکايت کند، مخصوصا اگر راوي کودک باشد و يا بي‏سواد و يا کم‏عقل. زيرا در چنين مواقعي بعيد به نظر مي‏رسد که چنين شخصي بتواند با زيباترين جملات و توصيفات داستان‏سرايي کند.
    از ديگر سو، اگر راوي اول شخص، خود قهرمان اثر نباشد، خواننده در حين روايت داستان، دلش براي او نمي‏سوزد و اگر خود وي دچار مشکلي شود بي‏تفاوت از کنارش خواهد گذشت، چرا که مرکزيت داستان به عهده قهرمان است و خواننده فقط با او همذات‏پنداري مي‏کند.

    مزايا و معايب زاويه ديد سوم شخص

    در اين زاويه ديد برعکس ديد اول شخص، مي‏توان از درون همه اشخاص مطلع شد، چرا که راوي به عنوان شخصيتي بي‏طرف از بيرون، به شخصيتها و وقايع داستان مي‏نگرد. پس برخلاف زاويه ديد پيشين، در اين گونه داستانها مي‏توانيم از افکار و تصميمات همه شخصيتها آگاه شويم و در طول داستان همراه راوي به مکانهاي مختلفي برويم و با اشخاص جديدي آشنا شويم. در حالي که در زاويه ديد اول شخص فقط مي‏توانيم به محله‏هايي که او مي‏رود و آدمهايي که وي مي‏بيند اشاره کنيم و حق نداريم در هنگام عدم حضور راوي در يک محل، وقايع آنجا را تعريف کنيم.
    اشکال عمده اين زاويه ديد هم اين است که چون مثل عقل کل حکم مي‏کند و از بيرون به اشخاص مي‏نگرد، در نتيجه احساس نزديکي به واقعه و شخصيتها از بين رفته و صميميت فدا مي‏شود.

    زاويه ديد نمايشي

    علاوه بر اين دو روش کلي زاويه ديد، روشهاي ديگري هم براي بيان داستان وجود دارد. شيوه «داستان در داستان»، در قالب نامه و يا دفترچه خاطرات و غيره، که در اين ميان زاويه ديد نمايشي و يا زاويه ديد عيني مهمتر از بقيه مي‏باشد. در اين شکل راوي، سوم شخص، عقايد و نظرات خودش را در داستان دخالت نمي‏دهد و به تجزيه و تحليل رواني شخصيت نمي‏پردازد؛ بلکه اشخاص چون صحنه تئاتر با گفتگوهايشان خود را معرفي مي‏کنند و حتي ديگر نمي‏توانند توضيحي بر گفتارشان بيفزايند و به منظور و يا طرز تلقي خود اشاره کنند. هر چه هست بايد در کلام طرفين گفته شود. در اين روش، نويسنده در حکم دوربين فيلمبرداري است که وقايع را انتخاب کرده و نشان مي‏دهد، ولي ديگر قادر به توضيح و تفسير حوادث نيست. اين زاويه ديد، به عمل داستاني سرعت بخشيده و حرکت داستان را بيشتر مي‏کند. «ارنست همينگوي» از اين دسته نويسندگان بود و دخالت ناچيزي در روايت داستان داشت. وي مي‏گذاشت که شخصيتها با اعمال و گفتارشان همچون يک نمايش خود را نشان بدهند؛ درست برعکس زاويه ديد داناي کل، که به روانشناسي شخصيتها مي‏پردازد و نويسنده کلي در باره اشخاص و رفتار آنها سخن مي‏راند.

    تک‏گويي

    تک‏گويي صحبت يک نفره‏اي است که ممکن است مخاطب داشته يا نداشته باشد.
    تک‏گويي به سه بخش، تک‏گويي دروني، تک‏گويي نمايشي و خودگويي يا حديث نفس تقسيم مي‏شود.

    تک‏گويي دروني، يکي از شيوه‏هاي ارائه جريان سيّال ذهن است. تک‏گويي دروني بيان انديشه هنگام بروز آن در ذهن است، پيش از آنکه پرداخت شده و در مغز انسان شکل بگيرد. خواننده به طور غير مستقيم در جريان افکار شخصيت و واکنش وي نسبت به محيط قرار گرفته و سير انديشه‏هاي او را دنبال مي‏کند. البته در اين شيوه، سخني به زبان نمي‏آيد و هر چه هست در ذهن شخص مي‏گذرد. جريان سيال ذهن نيز در ادامه به کل آگاهي و واکنش عاطفي، رواني فرد اشاره مي‏کند. در واقع در لحظه‏اي معين، ترکيبي از تمام سطوح آگاهي، احساسات، افکار، خاطرات و تداعي معاني و غيره به وجود مي‏آيد و جريان سيال ذهن شکل مي‏گيرد. رمانهاي «خشم و هياهو» اثر ويليام فاکنر و «شازده احتجاب» از اين دست هستند و زمان مشخصي ندارند. آنها فقط به افکار و احساسات شخصيت در گذشته و حال مي‏پردازند و خواننده ناآگاه را دچار بلاتکليفي در زمان و مکان مشخصي مي‏کنند، چرا که نويسنده حق خود مي‏داند با اين روش مرزها را بشکند و وقايع را بدون ترتيب بيان کند.
    در تک‏گويي نمايشي، شخصي مورد خطاب قرار مي‏گيرد، برعکس تک‏گويي دروني که مخاطب ندارد. در تک‏گويي نمايشي ما از صحبتها و کارهاي شخصيت پي مي‏بريم که او کيست و در کجاست و در چه زماني زندگي مي‏کند و چه کسي را در داستان مورد خطاب قرار داده است. مانند رمان «سقوط» اثر آلبرکامو.

    در خودگويي و يا حديث نفس، شخصيت افکار و احساسات خود را به زبان مي‏آورد تا خواننده از مقاصد او مطلع شود. کاربرد اين روش بيشتر در نمايشنامه است. در حديث نفس خصوصيتهاي رواني راوي نيز بر مخاطب آشکار مي‏شود.

    تفاوت حديث نفس با تک‏گويي دروني در اين است که در حديث نفس، شخص با خودش حرف مي‏زند ولي در تک‏گويي دروني، گفته‏هاي وي فقط در ذهنش مي‏گذرد.

    فرق حديث نفس و تک‏گويي نمايشي نيز اين است که در تک‏گويي نمايشي، شخصيت، مخاطب مشخصي براي گفته‏هايش دارد ولي در حديث نفس بدون اينکه از وجود مخاطب مطلع باشد، براي خودش حرف مي‏زند و روي سخنش با شخص خاصي نيست.

    هر کدام از اين سه روش تک‏گويي مي‏تواند به تنهايي و يا با هم داستان را روايت کند. ولي تغيير زاويه ديد از دو شکل کلي اول شخص به سوم شخص و بالعکس کاري غلط است و فقط برخي از نويسندگان به صلاحديد اثرشان و بنا به برخي دلايل در ميان رمان، زاويه ديد خود را تغيير مي‏دهند. اما در داستان کوتاه هرگز نبايد زاويه ديد را تغيير داد.

    البته تعاريف بسياري براي زاويه ديد و انواع آن وجود دارد که ما با توجه به کلي بودن آن با استناد به تعاريف «جمال ميرصادقي» خالق کتاب «عناصر داستان» بحث زاويه ديد را شکافتيم.

    کاش می شد که کسی می آمد/ باور تیره ما را می شست
    و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست

    اخم بر چهره بسی نا زیباست/بهترین وقت همان لبخند است

    کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم


    تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

    که هنوز انسانیم...


  9. 2 کاربر از پست مفید SovRan سپاس کرده اند .


  10. #5
    مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
    SovRan آواتار ها
    وضعیت : SovRan آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
    نوشته ها : 1,334
    سپاس ها : 3,243
    سپاس شده 4,257 در 922 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 725 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نکاتی در مورد داستان نویسی

    گفتگو
    گفتگو يا ديالوگ به معناي صحبت بين دو و يا چند نفر است. گاه اين گفتگو ذهني است و در فکر يکي از شخصيتها مي‏گذرد. در قصه‏هاي قديمي همه يک جور حرف مي‏زدند؛ از شاه و وزير گرفته تا پهلوان و مردم روستايي و ساده. اما در حال حاضر صحبت کردن افراد، آنها را از يکديگر متمايز مي‏کند، چرا که کاربرد لغات و اصطلاحات، لحن اداي کلمات، لهجه و غيره در اشخاص مختلف، متفاوت است.
    انتخاب گفتگوي مناسب، هم در شکل و هم در محتواي کلام، مهمترين عاملي است که شخصيتها را واقعي جلوه مي‏دهد، زيرا که در اين صورت به بهترين نحوي حرفهاي آن اشخاص با ويژگيهاي شخصيتي‏شان تطابق داده مي‏شود.
    گفتگوهاي داستان معمولاً برخلاف ديگر بخشها به صورت عاميانه و يا محاوره نگاشته مي‏شوند. البته برخي از نويسندگان بر اين باورند که نبايد از کلمات محاوره سود جست، چون که در ادبيات نگارشي و املاي کلمات، با افعال و کلمات شکسته روبه‏رو نيستيم. از ديگر سو، برخي ديگر معتقدند که فقط در ادبيات کودکان است که از کلمات محاوره استفاده نمي‏شود، زيرا که کودک هنوز خواندن و نوشتن اين گونه جملات را نياموخته است.
    اما در شکل کلي عموما محاوره‏نويسي در گفتگوها، امري جا افتاده و حتمي است و بسته به شخصيت و ويژگي رفتاري شخص، درجات مختلفي مي‏يابد، حتي کوتاهي و بلندي جملات و ضرباهنگ کلام بسته به رفتار و گفتار شخصيت فرق مي‏کند.
    به طور مثال، از ديد يک انسان محترم و مؤدب، مرگ دوستي چنين عنوان مي‏شود. «دوست عزيزم ديروز درگذشت.» و از ديد عموم مردم، اين طور «دوستم ديروز مرد.» و مردم عامي کوچه و بازار که توجه زيادي به نحوه گفتارشان ندارند، مي‏گويند: «رفيقمون ديروز نفله شد.» و شخصي که بسيار بددهن و به اصطلاح لات و بي‏شخصيت است مي‏گويد: «آره بابا، ديروز يارو ريق رحمتو سر کشيد و ...»
    همان طور که خودتان متوجه شديد، اين چهار جمله اگر چه معناي يکساني دارند، ولي از لحاظ بار عاطفي و عيان کردن خصوصيات طبقاتي، شغلي و تحصيلي و ... گوينده آن متفاوت هستند.
    گفتگو علاوه بر اينکه از سنگيني بار ادبي متن داستان مي‏کاهد و لطافت اثر را زياد مي‏کند، باعث مي‏شود که صحنه وقوع حادثه براي خواننده مجسم شود. گفتگو طرح را گسترش مي‏دهد و درونمايه را به نمايش مي‏گذارد. شخصيتها را معرفي کرده و عمل داستاني را پيش مي‏برد. در گفتگو به خصوصيات جسماني، رواني، اجتماعي و اخلاقي فرد اشاره مي‏شود و به ديگر سخن، او به طور غير مستقيم شخصيت‏پردازي مي‏گردد. در ضمن، گفتگو بايد با ذهنيت اشخاص داستان هماهنگي داشته و با موقعيتهاي او در تضاد نباشد. گفتگو احساس طبيعي بودن حادثه را به خواننده منتقل مي‏کند، چرا که حادثه غير واقعي است و خواننده با خواندن گفتگوها، داستان در نظرش واقعي جلوه مي‏کند و در ذهن خويش شکل حقيقت به آن مي‏دهد چرا که از نزديک با آدمها و حرفهاي آنها در باره آن حادثه رو در روست.

    صحنه

    مکاني که عمل داستان، طي زماني معين و پيوسته در آن اتفاق مي‏افتد، صحنه گويند. در واقع زمان و مکان وقوع داستان، صحنه و يا زمينه داستان است. زمينه که پايگاه، بستر و زيربناي داستان است، به معناي سطحي مي‏باشد که ديگر عناصر بر روي آن قرار داده شده‏اند. در داستان، صحنه، گفتگو و توصيف به موازات هم پيش مي‏روند و محيط را معرفي مي‏کنند. از آن جايي که محل وقوع داستان، زمينه‏اي براي رشد و تحول شخصيتها و توجيه وقايع داستان است، مهم مي‏باشد. در ضمن توصيف صحنه باعث مي‏شود حال و هواي خاص داستان و يا همان فضاي مشخص ايجاد شود. به فرض سردابهاي تاريک و ترسناک، باغي سرسبز و پر از نشاط و شادي و ... مي‏تواند نمونه‏هاي بارزي براي توصيف مکانهاي مشخص باشد. مثلاً در داستانهاي اکسپرسيونيستي يا توهّم‏آور، نويسنده تا حد امکان سعي مي‏کند با توصيف صحنه و زمينه، مکاني وهم‏آلود را خلق کند.
    در داستانهاي قديمي قبل از شروع اثر، نويسنده به طور کامل تمام جزئيات صحنه را شرح مي‏داد، ولي امروزه، صحنه‏پردازي غير مستقيم، وقوع واقعه را القا مي‏کند و يا اينکه به صورت نمادي در ارتباط با شخصيت و عمل داستاني در مي‏آيد. به فرض هواي ابري، نشان‏دهنده دل‏گرفتگي شخصيت و روزهاي برفي نشان پيري او مي‏شود.
    براي انتقال محيط داستان، جداي از وصف مستقيم مي‏توان با توصيف آميخته به گفتگو و يا فقط گفتگو و يا در عمل داستاني واکسيون به اين مهم پرداخت. به فرض، وقتي شخصي وارد اتاق مي‏شود ديگر لازم نيست از پيش، جاي تمام وسايل مشخص شود، بلکه وقتي شخص از کنار کمد رد مي‏شود و جلوي آفتاب پنجره، روي صندلي مي‏نشيند، به طور غير مستقيم به زمان، مکان و اشياي صحنه اشاره شده است.

    زمان

    زمان به سه مفهوم کلي عصر و دوره وقوع ماجرا، زمان وقوع داستان از لحاظ موقعيت شبانه‏روزي و از سويي زمان افعال داستان است.
    به فرض، ممکن است در اثري زمان، دوره قاجار باشد و ماجرا در يک بعدازظهر تابستان اتفاق بيفتد و زمان افعال داستان، گذشته و يا حال باشد.
    همان طور که زاويه ديد اول شخص صميمي‏تر است ولي کارش نسبت به سوم شخص محدود مي‏باشد، زمان حال هم در داستان زيباتر و صميمي‏تر است، چون که در همان زمان نوشتن اثر، اتفاق مي‏افتد. فيلم‏نامه‏ها هميشه به زمان حال نوشته مي‏شوند، چون که قرار هستند در زمان حال

    اجرا شوند. اما اگر زمان وقوع حادثه در گذشته باشد و يا اينکه زمان افعال گذشته باشد، چون زمان جاري در داستان تازه نيست و ماجرا در مقابل چشم ما اتفاق نمي‏افتد، جذابيت کمتري دارد، ولي در عوض دست نويسنده باز است و مي‏تواند به راحتي اتفاقات گذشته را بنويسد. مثالهاي زير در مورد زمانهاي مختلف در زاويه ديدهاي متفاوت است.
    اول شخص گذشته: من به خانه‏ام رفتم.
    اول شخص حال: من به خانه‏ام مي‏روم.
    دوم شخص گذشته: تو به خانه‏ات رفتي.
    دوم شخص حال: تو به خانه‏ات مي‏روي.
    سوم شخص گذشته: او به خانه‏اش رفت.
    سوم شخص حال: او به خانه‏اش مي‏رود.
    در ضمن ممکن است زمان فيزيکي، که با ساعت مشخص مي‏شود با زمان رواني که تابع حالات و احساسات ذهني فردي است تطابق نداشته باشد. به فرض امکان دارد پنج دقيقه را طوري پرداخت کرد که يک داستان کوتاه شود و يا اينکه چند سال زندگي شخص را در چند جمله به پايان برد. پس اين ويژگي خاص، اثر و حالات رواني شخصيت است که باعث هماهنگي و يا عدم هماهنگي زمان ذهني داستان با زمان فيزيکي و يا بيروني مي‏شود.

    فضا يا اتمسفر

    فضا حسي است که از ارتباط با موقعيت و زمينه به مخاطب دست مي‏دهد. فضا حال و هواي مسلط بر داستان است که به هيچ وجه قابل ديدن نيست و فقط مي‏توان آن را در لابه‏لاي کلمات داستان حس کرد. گاه فضا و رنگ، عنصر غالب بر داستان مي‏شود و موضوع و طرح داستان را تحت‏الشعاع قرار مي‏دهد. مثل نويسنده‏اي که مي‏خواهد در مورد يک مکان خاص وحشت‏آفرين، چيزي بنويسد. البته فضا غالبا در داستانهايي که مبهم، اسرارآميز، شاعرانه و يا خيالي باشند، استفاده مي‏شود. در واقع فضا، استعاره‏اي است براي احساس و ادراک از يک واقعه و يا به زباني ديگر، فضا يا حال و هوا، هوايي است که خواننده به محض ورود به دنياي داستان، تنفس مي‏کند.
    در ايجاد فضا، همه عناصر داستاني از جمله زاويه ديد و موضوع دخيل هستند و نبايد تصور شود توصيف عوامل صحنه براي ايجاد فضايي خاص کافي است.

    لحن يا جو

    لحن آهنگ بيان نويسنده است که به مقتضاي موضوع عمل مي‏کند. زاويه ديد نيز به عنوان عامل اجرايي لحن از اهميت زيادي برخوردار است، طوري که کارکرد غلط آن به شکست داستان منجر مي‏شود. در حقيقت لحن، ارتباط مستقيمي با موضوع و زاويه ديد دارد.
    لحن با واژگان، بافت جمله، شکلهاي دستوري جملات، ضرباهنگ کلمات، ديالوگ و طرح داستان عجين است. اگر از کلمات و جملاتي که حاکي از شادي است، استفاده شود، بايد کل موضوع هم شاد و کميک باشد.
    پس همان طور که گفته شد، لحن، شيوه پرداخت نويسنده به اثر است طوري که خواننده آن را حدس بزند، درست مثل لحن گوينده تلويزيون که بيننده مي‏تواند از طرز برخوردش به بد و يا خوب بودن خبر پي ببرد. بنابراين در هر اثري مي‏توان با بهره‏گيري از لحن مناسب به بافتي لطيف، خشن و يا سست و محکم دست يافت.
    توصيف
    توصيف يعني تبديل تفکر به کلمات و جملات معني دار. به بياني ديگر يعني تصويرسازي قوه تخيل نويسنده و نحوه بيان تفکرات او.
    وقتي نويسنده‏اي مي‏خواهد به ياري توصيف مطلبي را توصيف کند، بهتر است از کلمات کوتاه، زيبا و خوش‏آهنگ استفاده کند، او بايد معاني لغات متشابه، متضاد و هم‏معني و غيره را دريابد تا بتواند به موقع از آنها استفاده کند. به طور مثال کلمات «عطر، بوي خوش، رايحه، نکحت، شميم» به يک مفهوم به کار مي‏روند، اما اين نويسنده است که با توجه به کارآمد بودن هر واژه و جايگاه آن در جمله، کلمه مناسب را برمي‏گزيند.
    توصيف نوعي از بيان است که مربوط به تأثيري مي‏شود که دنيا بر روي حواس ما مي‏گذارد. توصيف، کيفيت، اشياء، اشخاص، مکان و زمان، اعمال و رفتار و... را ارائه مي‏دهد. هدف توصيف القاي تصوير و تجسم موضوع است، به گونه‏اي که خواننده فکر کند دقيقا دارد با چشمان خودش آن موضوع را مشاهده مي‏کند. پس ايجاد تصاوير ذهني و «ايماژ»ها بر اساس فعاليت ذهني نويسنده و فکر خلاق او صورت مي‏گيرد.
    براي اينکه توصيف و تصوير ما زنده و جاندار باشد و خواننده را تحت تأثير قرار دهد، بايد کامل و همه جانبه باشد. در واقع بايد نويسنده هنگام خلق جهان مادي پيرامون شخصيت از حواس پنجگانه خود استفاده کند. در اين صورت مکان مسطح پيرامون شخصيت تبديل به محيطي چند بعدي خواهد شد. با بکارگيري پنج حس، شخصيتها نيز بهتر توصيف مي‏شوند.
    بينايي: در توصيف ديداري، تمام چيزهايي را که با چشم قابل ديدن هستند، وصف مي‏کنيم. دختري که قد بلندي دارد، پيرزني که زشت است، مردي که يک پايش مي‏لنگد، خانه مخروبه‏اي که بسيار وحشتناک است، باغچه‏اي که پر از گل است و ...
    شنوايي: در توصيف شنيداري، هر آنچه را که قابل شنيدن است توصيف مي‏کنيم. صداي آن فرد بسيار گوشخراش بود. صداي شوم جغد در گوشهايش پيچيد، کولر بدجوري صدا مي‏کرد، جيغ و داد بچه‏هاي توي کوچه حسابي کلافه‏اش کرده بود...
    بويايي: هر چيزي که بشود با بويش آن را توصيف کرد. بوي نفرت‏انگيز الکل در بيمارستان خفه‏اش مي‏کرد، عطر خوش بهاري در شامــه‏ام پيچيد، خانه بوي گچ خيس مي‏داد،، بــوي خاک نـم خورده را استشمام کـرد، بـوي تعفـن زبـاله‏ها در محـله پيچيده بود.
    چشايي: با اين حس مي‏توان چيزهايي را که قابل خوردن هستند و يا در اصطلاح مي‏توان طعم آن را چشيد، توصيف کرد. سيبي که از درخت چيدم بسيار خوشمزه بود، طعم فقر و بدبختي را مي‏چشيد، ثروت در دهانش مزه کرده بود، شربت مزه آب مي‏داد.
    بساوايي: در اين طريق با لمس کردن هر چيزي مي‏توان آن را توصيف کرد. بدن سرد و بي‏حرکت او در وجودم وحشت مي‏افکند، وقتي دستم را روي ميز کشيدم، از گرد و خاک روي آن فهميدم که وي هنوز خانه را تميز نکرده است، دستانش به لطافت گلهاي بهاري بود، کتري چنان داغ بود که دستهايم را سوزاند.
    همان طور که نويسنده از پنج حس خود استفاده مي‏کند، شخصيت داستاني نيز، بايد با تمام حواسش در برابر واقعيات محيطي واکنش نشان دهد.

    توصيف عملي

    عمل و توصيف عمل معادل کلمه «اکسيون» در زبان فرانسه و هم معني واژه «اکشن» در زبان انگليسي است. توصيف عملي يعني اينکه هر چيزي به واسطه اعمال و کردار خاصي توصيف شود. به فرض اگر شخصي بداخلاق است، در عمل و در مقابله با افراد ديگر اخلاق او را توصيف کنيم نه اين که بخواهيم مستقيما عنوان کنيم او فردي بداخلاق است.
    همان طور که قبلاً هم گفته شده، توصيف به دو صورت مستقيم و غيرمستقيم است. در شکل مستقيم مي‏توان با صراحت همه چيز را عنوان کرد. يعني شخصيت، کشمکش، فضا، زمان و مکان و غيره را توضيح داد. اما در توصيف غير مستقيم نويسنده به وسيله «اکسيون» و «گفتگو» و با ياري از خلاقيت خويش اين مهم را انجام مي‏دهد.
    به طور مثال، به توصيف ساده و مستقيم زير دقت کنيد:
    «در آن اتاق سرد فقط يک گلدان و ميز و صندلي کهنه ديده مي‏شد. تلفني هم روي ميز بود. مرد با عصبانيت سيگار مي‏کشيد و دودش را به هوا مي‏فرستاد.»
    حال به توصيف عملي همين قسمت توجه کنيد:
    «وارد اتاق که شد، سرما در چهار ستون تنش آويخت و بوي تند سيگار در شامه‏اش پيچيد. از کنار گلدان رد شد و به طرف ميز رفت. تا خواست چيزي بگويد تلفن به صدا در آمد و مرد در حالي که برافروخته بود و دستش مي‏لرزيد، گوشي تلفن را برداشت.»
    همانطور که متوجه شديد، اين دو قسمت توصيف مستقيم و غيرمستقيم يک فضا و يک شخصيت بود. به جاي اين که به طور صريح بگوييم در اتاق چه بود و شخص چه حالتي داشت، با عمل شخصيتي که به اتاق وارد شده، همه چيز را به خوبي توصيف کرده‏ايم و تا ميزان لازم از حواس مختلف بهره گرفته‏ايم.
    اين را هميشه به ياد داشته باشيد که به جاي توصيف مستقيم حالت شخصيت مثل ترس، نگراني، غم و شادي و... به جاي استفاده از اين کلمات، به طور غيرمستقيم، از جملاتي
    استفاده کنيد که غم و يا حالات ديگر شخص را نشان دهد. به فرض هرگز ننويسيد «آن مرد بسيار بسيار غمگين بود.» بلکه با توصيف چهره، نگاه و فيزيک بدن او و... اين غم پنهان در وجود شخص را توصيف کنيد. «مرد در خود جمع شده بود و توجهي به اطراف نداشت. دلش به اندازه پرواز تمام پرنده‏ها گرفته بود. دوست داشت اشک بريزد ولي مبهوت و افسرده در خود فرو رفته بود.»
    از سويي ديگر سعي کنيد هميشه از توصيفات تازه و غيرتکراري استفاده کنيد و اين آسان به دست نمي‏آيد مگر اينکه با ياري از تخيل و تفکر خويش توصيفاتي بسازيد که مختص خودتان است و قبلاً کس ديگري از آن ياد نکرده است.
    راه ديگر تصويرسازي و توصيفات زيبا، استفاده از مفهوم سوم است. به فرض اگر مي‏خواهيد شخصي را به گل تشبيه کنيد بايد چنان ماهر باشيد که مخاطب به مفهوم برتر جمال و کمال که حرف سوم شماست پي ببرد و بتواند در ذهن خويش تصوير زيبايي بسازد. پس توصيفي که خيال خواننده را برانگيزاند و او را به توصيفات زيباتر ديگر برساند، بهترين و خيال انگيزترين توصيف خواهد بود. در ضمن سعي کنيد توصيفات را هرگز در يک جا انباشته نکنيد، بلکه آن را به فراخور مطلب در طول داستان پخش کنيد.



    کاش می شد که کسی می آمد/ باور تیره ما را می شست
    و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست

    اخم بر چهره بسی نا زیباست/بهترین وقت همان لبخند است

    کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم


    تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

    که هنوز انسانیم...


  11. کاربر روبرو از پست مفید SovRan سپاس کرده است .


  12. #6
    مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
    SovRan آواتار ها
    وضعیت : SovRan آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
    نوشته ها : 1,334
    سپاس ها : 3,243
    سپاس شده 4,257 در 922 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 725 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نکاتی در مورد داستان نویسی

    تصادف
    اگر اتفاقي بدون خواست و تصميم شخصيت در داستان رخ دهد، به آن تصادف داستاني مي‏گوييم. به فرض شخصي که يک مشکل اداري دارد بعد از چند بار رفتن و آمدن، متوجه شود که رئيس اداره دوست قديمي او است و ناگهان مسير داستان و تلاش
    شخصيت تغيير يافته و جناب رئيس همه مشکلات را حل کند.
    اين را هميشه به خاطر داشته باشيد که فقط وقتي مي‏توان از تصادف استفاده کرد که به ضرر شخصيت داستان تمام شود و نه به نفع او. به طور مثال، اگر اين رئيس، دوست قديمي از آب در بيايد و مثلاً به واسطه يک کينه ديرينه، به جاي خدمت، بدتر مشکل شخص اصلي را پيچيده‏تر کند، آن وقت ماجرا جالب مي‏شود، چون در اين حالت تصادف باعث پيچيدگي بيشتر و ايجاد حوادث ديگر شده، داستان را جذابتر کرده و خواننده را دنبال خود مي‏کشد، ولي اگر اين دوست قديمي به راحتي پيدايش مي‏شد و مشکل شخصيت را حل مي‏کرد، آن وقت خواننده خواهد گفت: پيداست که نويسنده خلاقيتش تمام شده و راه ديگري جز اين به ذهنش نرسيده است. همين طور است در فيلمها و يا داستانهايي که در وسط بيابان، شخصيت در اوج نااميدي، ناگهان شخصي يا چيزي را مي‏يابد که به او کمک کند. در چنين مواقعي مخاطب فقط مي‏گويد نويسنده يا کارگردان چنين تصادفي را ايجاد کرده، و گرنه امکان ندارد ناگهان آن اتفاق بيفتد و همه چيز به خوبي و خوشي پايان يابد و داستان گره‏گشايي شود.

    حادثه

    انديشه اصلي داستان، حادثه عمده داستان را ايجاد مي‏کند. نويسنده به واسطه حوادث کوچک و بزرگي که خلق مي‏کند، باعث ايجاد انتظار در خواننده شده و در انتها داستان را در اوج خود، که مهمترين حادثه است به پايان مي‏برد.
    حوادث به دو دسته اصلي و فرعي تقسيم مي‏شوند. حوادث اصلي، حوادثي هستند که وجودشان براي طرح داستان ضروري است.
    اين حوادث، همان رشته وقايعي هستند که در فکر نويسنده، به هم گره خورده و بر روي هم، طرح داستان را بوجود مي‏آورند. در عوض حوادث فرعي، وقايعي هستند که نويسنده به ياري آنها طرح داستانش را گسترش مي‏دهد. اين حوادث به وقايع اصلي متصل است و به توصيف اشخاص و محيط داستان و در کل توصيف عملي، کمک مي‏کند، ولي حذف آنها تغيير عمده‏اي در داستان ايجاد نخواهد کرد.
    بايد حوادث طوري بيان شوند که خواننده آنها را باور کند و براي اين کار حتما بايد نويسنده با اطلاعات کافي در مورد اشخاص و محيط داستان، قدم جلو بگذارد.
    اگر حوادث اصلي بر پايه‏هايي منطقي استوار نباشد و رابطه علت و معلولي حوادث در آن ديده نشود، طرح دچار کمبود شده و حوادث غير واقعي و داستان پر از ضعف مي‏شود.
    نويسنده مي‏تواند با ايجاد حوادث و اتفاقات کوچک و بزرگ براي شخصيتها، داستان را پيش ببرد. او مي‏تواند با بيان يک حقيقت، کنجکاوي خواننده را برانگيزاند و پايه حادثه اصلي را بريزد، سپس با حوادث ديگري شخصيت اصلي را توصيف کرده و او را در کنار ديگر اشخاص نشان دهد. بعد با وقايع کوچکتري اطلاعات ديگري را به خواننده بدهد و حتي به خوبي محيط داستان را براي خواننده خلق کند، تا او بدون توضيح و توصيف مستقيم، در جريان کار قرار بگيرد.
    همان طور که پيش از اين گفته بوديم داستان به سه جزء، مقدمه، تنه و پايان تقسيم‏بندي مي‏شود. بايد بدانيم که اجزاي اصلي تنه داستان حادثه، کشمکش، بحران، هيجان، انتظار و اوج است. در اين قسمت از «حادثه» سخن گفتيم و در شماره آتي به بقيه تنه داستان خواهيم پرداخت.ادامه دارد

    خبر

    فيلمهاي ايراني تحسين منتقدان را برانگيخت!

    سادگي و صداقت فيلمهاي ايراني، منتقدان سينماي آمريکا را به حيرت وا داشته است، طوري که غالبا خواستار الگوبرداري از آثار هنري سينماي ايران هستند. به اعتقاد آنها، فيلمهاي آمريکايي اشباع شده از خشونت و هر آنچه که به وفور در اختيار بيننده‏هاي آمريکايي قرار دارد، مي‏باشد و فيلمهاي ايراني از نظر عاطفي ساکت و از نظر سياسي آرام‏کننده و پديده‏اي منحصر به فرد است.
    يک منتقد آمريکايي در مقايسه دو فيلم آمريکايي «روز ديگري در بهشت» و فيلم ايراني «بچه‏هاي آسمان» مي‏نويسد: هر دو فيلم، آشکارا محصول فرهنگها و نشان‏دهنده ارزشهاي خانوادگي در دو کشور است. من از اينکه فيلم ايراني «بچه‏هاي آسمان» تا چه اندازه توانسته در درون محدوده تنگ خود تماشاچي را وادار کند تا ببيند و احساس کند شگفت‏زده شدم.
    وي با تحسين اين فيلم مي‏نويسد: تماشاي فيلمهايي اين چنين به آمريکاييان يادآوري مي‏کند که سينما مي‏تواند هنوز با روشهاي ساده و صادقانه با مخاطب خود حرف بزند و به او پيام بدهد.
    فيلم «روز ديگري در بهشت» نشان‏دهنده زندگي جهنم‏وار يک جوان معتاد و بيرحم است که به همراه دوستش و وسوسه‏هاي شيطاني وي با ماجراجوييهاي جنايي يک زوج ميانسال به کارهاي غير قانوني پخش هروئين مشغول هستند.
    «بچه‏هاي آسماني» نيز در باره يک برادر و خواهر ايراني است که همراه خانواده‏شان در يک اتاق زندگي مي‏کنند. فيلم بر محور اين موضوع ساخته شده است که علي و خواهرش در بازگشت از مغازه پينه‏دوزي، کفش خود را گم مي‏کنند و تلاش دارند با استفاده مشترک از کفش علي اين راز را از پدر و مادر مخفي نگاه دارند.
    اين فيلم، نامزد شرکت در بخش مسابقه براي بهترين فيلم خارجي در جشنواره مهم «اسکار» است.
    کشمکش و گره‏افکني
    همان‏طور که در بحث شخصيت‏پردازي گفتيم، افراد مي‏توانند شخصيت ويژه خود را دارا باشند و انديشه‏هاي خاصي در سر بپرورانند. در اين صورت، شخصيتها از نقاط مختلفي با هم تشابه و تضاد دارند. به فرض اگر در يک خانواده، دختري بخواهد ادامه تحصيل بدهد و در عوض، والدين او با اين کار مخالف باشند، بين آنها درگيريهاي لفظي ايجاد خواهد شد که خود به خود به کشمکش خواهد انجاميد.
    در واقع از مقابله شخصيتهاي متضاد که در يک و يا چند نظر مخالف هم هستند، کشمکش به وجود مي‏آيد. طرح داستان نيز از برخورد عمل شخصيت با عمل شخصيت مخالف، به وجود مي‏آيد و کشمکش، مقابله دو نيرو و يا دو شخصيت متضاد است که همين درگيري بنياد حوادث را مي‏ريزد. هر کشمکش، عبارت است از حمله و حمله متقابل اشخاص داستان.
    گره‏افکني، وضعيتي است که به طور ناگهاني ايجاد شده و در کار و برنامه شخصيت مشکل و گره‏اي خاص ايجاد مي‏کند. گره‏افکني مسير عادي ماجرا را دگرگون کرده و شخصيت اصلي را در برابر نيروهاي ديگر قرار مي‏دهد و عامل کشمکش را به وجود مي‏آورد. پس داستانهايي که در آنها گره و يا گره‏هايي منطقي وجود داشته باشد و شخصيت در مبارزه با اين مشکلات با فرد يا افراد خاصي درگيري پيدا کند و سپس در اوج کشمکش و درگيري تکليف مشکلش مشخص شود و ماجرا به انتها برسد، نويسنده موفق شده، به خوبي داستان‏سرايي کند.
    شخصيتهاي داستان با کشمکشي که با هم دارند، باطن و حقيقت وجودي خود را نشان مي‏دهند و در واقع به شخصيت‏پردازي غيرمستقيم کمک مي‏کنند.
    اجتماع چندين يا وحدت اضداد، باعث ايجاد کشمکش مي‏شود و اين درگيري لفظي و يا فيزيکي مي‏تواند به تدريج بيشتر شده و سير صعودي به خود بگيرد تا اينکه به نقطه اوج برسد.

    انواع کشمکش

    به طور کل انسان در مواجهه با اطرافش، درگير سه نوع کشمکش است:

    1ـ کشمکش انسان با خودش: در اين شکل شخص با وجدان و نفس اماره خويش درگير است و يا اينکه با خواست و تفکر غلط خود مبارزه مي‏کند. نمونه بارز اين کشمکش، درگيري «حر بن‏رياحي» با خودش است. در جايي که وي مي‏کوشد به سپاه امام حسين(ع) بپيوندد و از سويي ديگر مي‏خواهد به فرمان يزيد گوش بسپارد. پيروزي وي در مقابل خود و افکارش، نشان از کشمکشي مثبت و پسنديده است. اما گاه اتفاق مي‏افتد که شخصي در کشمکش با خود شکست خورده و کار غلطي انجام مي‏دهد. مثل فردي که شبانگاه به نيت دزدي در خيابانها پرسه مي‏زند و با خودش درگير است و از عاقبت اين کار مي‏هراسد و به فکر خود و خانواده‏اش است تا اينکه افکار شيطاني بر او پيروز شده و وي دست به سرقت مي‏زند.

    2ـ کشمکش انسان با ديگران: اين ديگران مي‏توانند يک فرد و يا يک جامعه و يا کشور باشند، يا اينکه کشمکشي بين مردم اين کشور و کشور مقابل باشد. در هر صورت شخص و اشخاصي در تقابل با يکديگر به مبارزه برخاسته و براي پيروزي خود تلاش مي‏کنند. مانند کارگري که با کارفرماي خود بگومگو داشته باشد و عليه ظلمي که بر او رفته قيام کند و ديگر کارگران را نيز بشوراند. مثال ديگر مي‏تواند به مردم دو و يا چند کشور اختصاص يابد. جنگ سردي بين اين دو گروه کشورها ايجاد شده و با درگيريهاي کوچک و بزرگ ادامه مي‏يابد تا اينکه گاه به صورت جنگ نظامي نيز خود را نشان مي‏دهد.

    3ـ کشمکش انسان با طبيعت: در اين نوع درگيري، شخصيت براي زنده ماندن خويش با طبيعت اطرافش به مبارزه برمي‏خيزد. به فرض او در بياباني خشک تنهاست و براي نجات خويش از تشنگي و بي‏آبي به هر کاري دست مي‏زند و ريشه بوته‏هاي صحرايي را مي‏جود و ... يا اينکه فردي در ميان کوه به دره‏اي برفي سقوط کند و براي رهايي خويش تلاش نمايد.
    البته ممکن است هر سه درگيري با هم رخ دهد و طوري اين درگيريها در هم تنيده شود که مخاطب از خواندن آن لذت ببرد و از سويي ديگر با شخصيت اظهار همدردي کند. اين کار باعث واقعي جلوه دادن اثر شده و به همذات‏پنداري خواننده با شخصيت کمک مي‏کند. به طور مثال سربازي که در جبهه جنگ است، از هر طرف در حال کشمکش مي‏باشد. اول اينکه احتمال دارد او از جنگ خسته شده باشد و در آرزوي فرار از جبهه و رسيدن به يک زندگي راحت و آسوده باشد. پس در مرحله اول با خودش مبارزه مي‏کند که آيا براي هميشه جنگ را رها کند يا نه؟ از طرفي ديگر با فرد و يا افراد کشور مخالف مي‏جنگد و با ديگران کشمکش دارد و از دگرسو مي‏تواند با طبيعت منطقه که مي‏تواند بسيار سرد و يا گرم باشد بجنگد و به گونه‏اي با محيط اطرافش که داراي زمينهاي پست و ناهموار و يا رودخانه، تونل زيرزميني، دامنه‏هاي صعب‏العبور کوه و غيره است در تضاد باشد.

    اَشکال کشمکش

    کشمکش و درگيري در هر سه نوع بررسي شده، مي‏توانند در شکلهايي متفاوت بروز يابند:

    1ـ کشمکش جسماني: در اين شکل درگيري، دو شخصيت مخالف از طريق نيروي فيزيکي و درگيري جسماني به مدد زور بازوي خويش، با هم مبارزه مي‏کنند. مانند دو پهلوان کشتي که به قصد برد، مسابقه مي‏دهند و يا دو فردي که بر سر مسأله‏اي مهم با هم دعوا و کتک‏کاري مي‏کنند.
    2ـ کشمکش ذهني: در اين کشمکش، افکار و اذهان در مقابله با همديگر هستند. يعني دو فرد مي‏توانند با هم دوست صميمي باشند ولي فکرشان با هم مبارزه کند. مثل دو شخصي که با هم شطرنج بازي مي‏کنند و يا به ديگر بازيها و مسابقات فکري مي‏پردازند.
    3ـ کشمکش عاطفي: وقتي پاي احساس و عاطفه شخصيت به ميان آيد و شورشي در درون فرد برقرار باشد، طوري که او را متحول و متأثر کند، درگيري عاطفي است. مانند فردي
    که ظاهرا ساکت است ولي در درونش غوغايي برپاست و نمي‏داند چگونه با خواست و خواهش دروني خود کنار بيايد. به فرض مثل شخصي که علاقه زيادي به دوستش دارد، ولي غرور وي اجازه نمي‏دهد اين محبت و دوستي خود را بروز دهد. از طرفي او مي‏خواهد به شکلي ارادت خود را به دوستش نشان دهد و از طرفي ديگر درونش اين امکان را به او نمي‏دهد.
    4ـ کشمکش اخلاقي: اين درگيري وقتي ايجاد مي‏شود که شخصيت از لحاظ اخلاقي با فرد و يا اجتماع مشکل داشته باشد. همانند فرد مسلماني که در يک کشور بيگانه به سر مي‏برد و نمي‏تواند خود را با اخلاق آن کشور تطبيق دهد، پس به مبارزه برمي‏خيزد و با کساني که او را مجبور به رعايت ارزشهاي ضد اخلاقي مي‏کنند، درگيري پيدا مي‏کند.
    البته مي‏توان به شکلهاي مختلفي اين درگيريها را نشان داد و فقط به اين چند مورد بسنده نکرد. به فرض يکي از مشهورترين شکلهاي کشمکش که در اکثر رمانهاي رمانتيک مشاهده مي‏شود، مثلث عشق است. عاشق، معشوق و رقيب در سه رأس مثلث قرار دارند. عاشق که شخصيت اصلي مي‏باشد در فکر رسيدن به خواست خود و معشوق است ولي با پيدا شدن رقيب، يک گره داستاني بزرگ ايجاد مي‏شود و آن دو به مبارزه با هم مي‏پردازند و در جهت اضلاع مثلث فرضي در اثر کشمکش از هم دور و نزديک مي‏شوند تا اينکه عاشق و يا رقيب پيروز مي‏شود و يا اينکه يکي از اين دو متحول شده و مي‏پندارد که خواستي نامعقول دارد، پس صحنه را خالي مي‏کند. با اين ترتيب کشمکشهاي کوچک و بزرگ به وسيله تحولها به هم متصل شده و ادامه پيدا مي‏کنند

    کاش می شد که کسی می آمد/ باور تیره ما را می شست
    و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست

    اخم بر چهره بسی نا زیباست/بهترین وقت همان لبخند است

    کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم


    تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

    که هنوز انسانیم...


  13. 2 کاربر از پست مفید SovRan سپاس کرده اند .


  14. #7
    مرا در گورستان سگها دفن کنید شاید دمی در میان با وفایان عالم باشم
    SovRan آواتار ها
    وضعیت : SovRan آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2010
    محل سکونت : همه جای ایران سرای من است
    نوشته ها : 1,334
    سپاس ها : 3,243
    سپاس شده 4,257 در 922 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    تگ شده
    در 725 تاپیک

    جعبه مدال ها
        
     

    پاسخ : نکاتی در مورد داستان نویسی

    تحول
    هر کشمکش داراي حرکات کوچک و غير محسوسي است که به آن تحول گويند. کيفيت و نوع کشمکش، تحول را تعيين مي‏کند. اين تحولها در نتيجه ويژگيهاي شخصيتي، اشخاص داستان و درگيري آنها با يکديگر، ايجاد مي‏شود. تصميم‏گيري افراد بر تحول تأثيرگذار است. اگر تحول نباشد داستان به جاي اينکه تدريجي پيش برود و به نقطه اوج برسد ناگهان جهشي عمل کرده و کشمکشها با
    سرعتي غير منطقي جلو مي‏روند. وجود همين تحولهاي کوچک و بزرگ است که اشخاص را به ادامه و يا ترک مبارزه وا مي‏دارد.
    در واقع اشخاص در حال کشمکش از يک قطب فکري به قطب فکري ديگري مي‏روند و نزد خود بحرانهايي را ايجاد مي‏کنند تا اينکه به نقطه اوج داستان مي‏رسند. به فرض اگر قرار است شخصي متحول شود و در عين علاقه به دوستش، ناگهان از او متنفر شود، احتياج به گذراندن مراحلي دارد، چرا که وي نمي‏تواند در پي يک کشمکش ظاهري و به طور ناگهاني از دوستش بِبُرد، مگر اينکه در پي ديدن يک عمل نامعقول از سوي وي ابتدا سوء ظن او تحريک مي‏شود و پس از مطمئن شدن از اين قضيه، از دوستش رنجيده شده، سپس با خشم و عصبانيت از او دوري مي‏گزيند. حال اگر اين کار ناگهاني صور ت مي‏گرفت و به يکباره دوستي جاي خود را به نفرت مي‏داد، اين تغيير حس، تصنعي به نظر مي‏رسيد.
    تحول، کند و کاو در درون انسان است و ايجاد نمي‏شود مگر اينکه ابتدا مسأله‏اي کشف شود، سپس شخصيت در آن موضوع به ادراک و فهم درستي برسد و بعد واکنشي معقول از خود ارايه دهد. پس براي تحول و استحاله شخصيت بايد زمينه‏هاي تحول و انگيزه تحول، موجود باشد تا شخص بر اساس منطقي صحيح و به تدريج متحول شود.

    فاصله هنرمندانه

    در زمينه تحول و در هر جاي ديگر داستان، نويسنده مي‏تواند با فاصله گرفتن از اثرش، از دور شاهد روال درست پيشرفت داستانش باشد. البته اين فاصله چيز مشخص و قطعي نيست و اغلب نويسندگان بسته به خصوصيتهاي ذهني و عاطفي خويش از آن بهره مي‏گيرند. آنها مي‏خواهند مخاطب در عمل داستاني آنان شريک باشد، ولي نه آن قدر که خودش را در ميان واکنشهاي عاطفي اثر فراموش کند و به محتواي کار فکر ننمايد. فاصله آدمهاي داستان از خواننده بايد به حدي باشد که او به راحتي کار را درک کند. اگر اين فاصله کم و زياد باشد و نويسنده به اشتباه اين فاصله را کاسته و يا افزايش دهد، خواننده، جاي پاي نويسنده را در داستان خواهد ديد و شخصيتها نيز ديگر روي پاي خود نبوده و اعمال آنها واقعي به نظر نخواهد رسيد.

    پس همان طور که در زندگي واقعي گاه به برخي مسايل نزديک مي‏شويم و آنها را از جلو مورد بررسي قرار مي‏دهيم و گاه بعضي ديگر از وقايع را از دور مي‏شنويم و اهميت چنداني براي آنها قايل نمي‏شويم، در داستان نيز بايد جاي همه چيز را سنجيد و درست به آن پرداخت. هر کدام از عناصر داستان مي‏طلبد که بيشتر روي آن دقت کرد و يا به سادگي از آن گذشت. مثال ساده‏تر اين فاصله، استفاده از نماي نزديک و نماي دور يک شخصيت در سينماست. اگر روي فردي تأکيد داشته باشيم، او را به تنهايي در يک نماي درشت مي‏آوريم تا روي تک تک جزئيات چهره و بدن وي مانور بدهيم و اگر آن فرد برايمان خيلي مهم نباشد، در نمايي دور او را بين افراد و اشياء ديگر نشان مي‏دهيم.
    تحول يکي از آن مواردي است که نويسنده بايد در پرداخت آن دقت زيادي داشته باشد و به خوبي و از نزديک آن را عيان کند.


    بحران

    بعد از آشنايي با کشمکش بين اشخاص داستان و ايجاد گره و مشکل داستاني، حال نوبت به بحران مي‏رسد. همان طور که رشته حوادث داستان، باعث تحکيم استخوان‏بندي اثر مي‏شود، بحران نيز، تنوع و برجستگي اثر را بيشتر کرده و در خواننده انتظار ايجاد مي‏کند.
    وقايعي که براي اشخاص داستان پيش مي‏آيد، توجه خواننده را جلب مي‏کند ولي چيزي که خواننده را به هيجان مي‏آورد، بحران موجود در کار و عکس‏العمل اشخاص در برابر حوادث ايجادشده است. وقتي داستان به لحظه و يا دوره بحراني خود مي‏رسد، مخاطب با اشتياق خاصي به خواندن ادامه مي‏دهد و در صورت قوت کاري نويسنده داستان، کاملاً در اثر، ذوب مي‏شود و با خود مي‏انديشد که حوادث جديد به چه شکلي ايجاد خواهد شد و بر سر شخصيت چه خواهد آمد؟
    به قولي ديگر مي‏گويند: بحران، لحظه‏اي است که نيروهاي متضاد و متقابل براي آخرين بار با هم تلاقي مي‏کنند و عمل داستاني را به نقطه اوج يا «بزنگاه» مي‏کشانند و موجب دگرگوني زندگي شخصيتها مي‏شوند و تغييري قطعي در کار ايجاد مي‏کنند. به فرض زني که با شوهرش مشکل دارد، دايما با وي در کشمکش است تا اينکه اين درگيريهاي لفظي به نقطه‏اي مي‏انجامد که آن، نقطه بحران است و شوهر به زن مي‏گويد که وي را طلاق مي‏دهد و او بايد تصميمش را بگيرد. زن در يک بحران فکري و روحي قرار گرفته و مي‏داند که زندگيش در آينده به همين يک تصميم او بستگي دارد، پس هر کاري که مي‏کند، دوباره يک بحران و دل‏نگراني جديد براي او پيش مي‏آيد تا اينکه در آخر به نتيجه‏اي قطعي مي‏رسد و بحران به اتمام رسيده و کار پايان مي‏يابد.
    از سويي ديگر، نويسنده بايد کم کم به بحرانها شدت دهد، طوري که بحران دوم از بحران اول حادتر باشد و بيشتر شخصيت را درگير کند همچنين تا به بحران آخر. اين بحرانها مانند پله‏اي رغبت خواننده را بالا مي‏برند و او را به اوج کار مي‏رسانند. بحرانها و هيجانهاي ناشي از آن باعث مي‏شود اکسيون و عمل داستاني پيش برود و داستان جذاب شود. البته تعداد بحرانها و قدرت آنها به قالب اثر و کوتاه و بلندي آن بستگي دارد.از آن جايي که اولين بحران، با اصل ماجرا و ماهيت اوج در ارتباط مستقيم است، بايد در ايجاد نخستين بحران توجه کافي را مبذول داشت؛ چرا که گاه ديده مي‏شود بحران نخست، داستان را به سويي ديگر هدايت مي‏کند و اعمال و گفتار اشخاص به جهتي ديگر. ارتباط بحرانها با هم و با ماجراي داستان را بايد هميشه مد نظر داشت
    انتظار و هول و ولا
    انتظار که به آن «تعليق» و «هول و ولا» نيز گفته مي‏شود، بعد از ايجاد بحران پيش مي‏آيد و خواننده منتظر است که واکنش شخصيت را در قبال اين بحران دريابد. با گسترش طرح داستان و ايجاد حوادث جالب، خواننده به سرنوشت شخصيت علاقه‏مند شده و در يک حالت انتظار و دل‏نگراني به سر مي‏برد تا آن شخصيت به دلخواه مثبت خودش برسد. به اين حالت که ماجرا معلّق است و خواننده نمي‏داند که چه خواهد شد، «هول و ولا» گويند.
    براي اينکه حالت تعليق بيشتر شود، نويسنده بايد به عمد، شخصيت را بر سر دو راهي و بلاتکليفي قرار بدهد و او را وادار به انتخاب يکي از اين دو کند، يا اينکه ماجرا را معماگونه بيان نمايد و موقعيتي غيرعادي فراهم آورد تا خواننده، بيشتر مشتاق و کنجکاو شود. يکي ديگر از راههاي ايجاد تعليق که بسيار مرسوم است، پيروزي شخصيت منفي در بحرانها و کشمکشهاي پيشين است، طوري که خواننده احتمال ندهد شخصيت مثبت بتواند با امکانات اندکش موفق شود. غافلگيري خواننده و ايجاد حادثه‏اي دور از انتظار او، کاملاً هيجان‏انگيز است و از آنجا که مخاطب مي‏خواهد علاوه بر درک محتواي اثر به يک
    هيجان و شادي ناشي از پيروزي اشخاص داستان نيز برسد، از خواندن اثر بسيار لذت خواهد برد.

    اوج و گره‏گشايي

    مرحله‏اي که هيجانها بالا مي‏گيرند و داستان به اوج خود نزديک مي‏شود را «فراز» گويند و در جايي که هيجان در اوج است همانجا «اوج» واقعي داستان است و «فراز»
    به پايان مي‏رسد. زماني که هيجانها فروکش کرد و مشکل حل شد، نقطه فرود و پايان است. با اين ترتيب موقعيت درست «اوج» داستان کاملاً مشخص است و «اوج» يا «گره‏گشايي» يا «بزنگاه» يا «دنومان» يا «طلايه»، نقطه‏اي است که در آن بحران و هيجان به نهايت خود رسيده و داستان بايد حتما گره‏گشايي شود و مشکل شخصيت پايان يابد.
    اين را هم به ياد داشته باشيد که اوج، عالي‏ترين نقطه داستان است و همان جايي است که خواننده به خاطرش داستان را ادامه داده است. البته بايد دقت داشت که اين اوج با عمل داستاني و اکسيون هماهنگي داشته باشد و مربوط به بحرانهاي گذشته شود، نه اينکه بحرآنها داستان را به سويي هدايت کند ولي اوج، حرف ديگري بزند و اصلاً به مشکلات قبلي بي‏توجه باشد.
    اوج، آخرين نقطه ميان و تنه داستان است و بعد از آن به پايان نزديک مي‏شويم.

    پايان و فرود

    همان طور که گفتيم بعد از نقطه اوج، نقطه فرود و پايان داستان است. البته بعضي داستانها درست در نقطه اوج و همان جايي که مشکل حل مي‏شود پايان مي‏گيرند ولي برخي ديگر به خواست و علاقه نويسنده تحليل کوتاهي از نحوه پيروزي و يا ديگر مسايل، ارايه مي‏دهند که به آن فرود داستان مي‏گويند، چرا که مسأله مهم سپري شده و خواننده، ديگر برايش اهميت ندارد که بعد از برطرف شدن مشکل عمده شخص، روزهاي ديگر چه بر سر او خواهد آمد. البته قانون خاصي براي ادامه دادن و يا ندادن داستان بعد از اوج نيست و اين بستگي به خواست نويسنده و نياز داستان و موضوع دارد. به طور نمونه «دوگي موپاسان»، نويسنده‏اي است که داستان را در اوج تمام مي‏کند و مشهورترين داستان وي «گردنبند» است که بارها و بارها داستان آن به صورتهاي مختلف و يا به شکل نمايش راديويي و تلويزيوني پخش شده است. زني براي رفتن به
    ميهماني از دوستش گردنبندي به امانت مي‏گيرد. وي در مجلس به خوبي مي‏درخشد ولي هنگامي که به خانه مي‏آيد متوجه مي‏شود گردنبند الماس را گم کرده است. اين قضيه يکي از حادثه‏هاي اصلي داستان است و بعد از آن با چند حادثه فرعي و بحران، داستان ادامه پيدا مي‏کند و زن که مجبور به خريد جواهري همانند آن شده است، بعد از ده سال تمام رنج و زحمت و پرداخت پول گردنبند در اوج داستان، ناگهان دوستش را مي‏بيند. از آنجايي که زن سالها جوانيش را گذاشته و براي يافتن پول زحمت کشيده است با ديدن دوستش نزد وي مي‏رود و اعتراف مي‏کند که چطور در اين مدت زحمت کشيده است، ولي غافل آنکه، دوستش مي‏گويد: «اوه، گردنبند من بدل بود.» و با همين يک جمله اوج و گره‏گشايي انجام مي‏شود. با اين حساب به محض اينکه داستان گره‏گشايي شد بايد فورا آن را به اتمام رساند و بيخودي ماجرا را کش نداد. به فرض در مورد اين مثال هم لازم نيست خواننده بقيه ماجرا را بداند. مسلم است که گردنبند واقعي به آنها برمي‏گردد. همچنين دليلي ندارد که در اين قسمت پاياني، نويسنده نتيجه اخلاقي از کار بگيرد و يا اينکه بخواهد به مخاطبش پند و اندرزي بدهد. اين گونه داستانها در زمان حاضر هيچ وجهي ندارند و خواننده دوست ندارد که بعد از يک نشيب و فراز دلنشين و همراهي با شخصيت، نويسنده سر از داستان دربياورد و نکاتي را به او متذکر شود. بايد گذاشت داستان در اوج زيبايي و قدرت به پايان برسد طوري که خواننده غافلگير شود و تا مدتها در فکر کار بماند و خودش در ذهن خويش، به طور غيرمستقيم به پيام و هدف نويسنده و عاقبت شخصيت پي ببرد.

    پس به طور کلي مي‏توان اين طور بيان کرد که بعد از مقدمه داستان و معرفي شخصيتها و معين شدن حادثه و مشکل آنها، داستان با يک سري بحرانها و انتظارها اوج مي‏گيرد تا اينکه به نقطه «اوج» واقعي داستان که همه چيز در آنجا مشخص مي‏شود مي‏رسد، پس گره داستان، گشوده شده و خط داستاني که تا آن موقع به شدت سير صعودي يافته بود ناگهان سر خم کرده و فرود مي‏آيد.
    به اين ترتيب داستان بعد از پستي و بلنديهاي بسيار و رعايت تمام عناصر داستاني به پايان مي‏رسد
    نماد
    گاهي برخي از نويسندگان تأکيد دارند که به يک مفهوم والاتر در اثرشان اشاره داشته باشند. به فرض، شخصي مي‏خواهد در مورد آزادي و صلح، داستان بنويسد و در ضمن مي‏خواهد با يک نماد داستاني بر اين ماجرا تأکيد داشته باشد. در چنين مواقعي مي‏گويند نويسنده با نمادگرايي، داستانش را پيش برده است.
    نماد، چيزي است که علاوه بر اينکه معناي خود را مي‏دهد، جانشين چيز ديگري نيز مي‏شود و حرف ديگري را هم القا مي‏کند. به فرض استفاده از شب در يک صحنه خاص، نمادي از خفقان و ديکتاتوري است و تأکيد داشتن بر روي گل، نشان زيبايي و عشق. در
    نمادگرايي، نويسنده از يک چيز محسوس و عيني، مفهومي نامحسوس و ذهني ارايه مي‏دهد. با مثالي ديگر اين مسأله را بيشتر توضيح مي‏دهيم. به فرض از عقاب که حيواني مشخص و قابل ديدن است، استفاده مي‏کنيم و به مفهوم غيرقابل ديد «بلندپروازي و بي‏نيازي» اشاره مي‏نماييم.
    از آنجا که بيان مفاهيم هنري هرگز به طور صريح و مستقيم صورت نمي‏گيرد، با استفاده از نمادگرايي، به وسيله شيوه‏اي غيرمستقيم، موضوعي را تحت پوشش موضوعي ديگر، عنوان مي‏کنيم. پس اگر شخصي بخواهد از نماد استفاده کند، بايد در جاي جاي داستانش کدهايي براي معرفي اين نماد، ارايه کرده باشد تا خواننده متوجه منظور نويسنده بشود.


    در آخر


    بعد از اينکه مرحله اول نوشتن تمام شد و در صورت لازم از نماد مشخصي هم ياري گرفته شد، نوبت به بازخواني و بازنويسي و پرداخت مجدد مي‏رسد. ديگر زمان آن است که نويسنده شروع به تجزيه و تحليل اثرش بکند و ببيند آيا به درستي از عناصر لازمه بهره گرفته است يا خير؟ او درس مرحله پاياني، خود چون نقادي تيزبين اثرش را مورد کند و کاو قرار مي‏دهد و تا جايي که مي‏تواند، ايرادهاي آن را برطرف مي‏کند.راه ديگر، روش بيگانه‏سازي است. يعني اينکه نويسنده مدتي اثرش را کنار بگذارد و بعد از مدتها چون يک بيگانه که اثر مشخص ديگري را نگاه مي‏کند، با بي‏رحمي تمام، شروع به خواندن آن نمايد و داستان و شخصيتها را با واقعيتهاي حاضر مقايسه کند و هر آنچه را که بيش از حد، خيالي و دور از ذهن است از داستانش بزدايد.




    کاش می شد که کسی می آمد/ باور تیره ما را می شست
    و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست

    اخم بر چهره بسی نا زیباست/بهترین وقت همان لبخند است

    کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم


    تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

    که هنوز انسانیم...


  15. کاربر روبرو از پست مفید SovRan سپاس کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربرانی که این تاپیک را مشاهده نموده اند: 0

There are no members to list at the moment.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •